کتاب‌ها ‹ مبانی نظری نبوت

مبانی نظری نبوت

۷۰ صفحه

امکان گسترش تعالیم اسلام در زمان پیامبر (ص)

نویسنده در بخش دیگری می‌گوید:

«از اینها گذشته، فرض کنیم که مخالفان و ستمگران، مانع گسترش تعالیم پیامبران نمی‌شدند؛ اما آیا در آن زمان امکان عملی گسترش این تعالیم به سراسر جهان به طوری که در تمام کشورها مردم هر شهر و روستایی عین این تعالیم را بدون کوچکترین تحریف و کم و زیاد شدن دریافت کنند، وجود داشت؟ آیا در هزار و چهارصد سال پیش - که وسایل مسافرت جز اسب و شتر و قایقهای بادی و پارویی چیزی دیگری نبود - امکان مسافرت پیامبر به صدها کشور دور افتاده مانند کانادا، نیوزلند، ژاپن، چین، آلمان و... بود؟ وانگهی مگر مسافرت به تنهایی کافی است؟ پیامبر باید در هر کدام از این کشورها چندین سال اقامت کند تا بتواند مجموعهٔ تعالیم اسلام را به گوش همه برساند. آنگاه حساب کنید برای اینکه پیامبر به تمام مناطق دنیا مسافرت کند و تعالیم اسلام را به گوش همهٔ مردم جهان برساند به چند صد سال عمر نیاز دارد؟»

او در ادامهٔ کلام خود می‌گوید:

«اگر وظیفهٔ گسترش تعالیم پیامبر در سراسر جهان را به عهدهٔ پیروان او بگذارید باز هم مشکل حل نمی‌شود، چراکه اولاً: تعداد اصحاب و پیروانی که (بنا به فرض) تعالیم پیامبر را به طور کامل و صحیح یاد

گرفته اند بسیار کم است، در حالی که برای این منظور نیازمند دهها و صدها هزار انسان تعلیم یافته هستیم که باز هم در یک زمان کوتاه رسیدن به این هدف ممکن نیست و در دراز مدت هم مشکل محرومیت بسیاری از انسانها به قوّت خود باقی می‌ماند.

ثانیاً: اصحابی که به عنوان شاگرد و نمایندهٔ پیامبر به نقاط دیگر کرهٔ زمین سفر کرده اند، چگونه به مردم آن نقاط اثبات کنند که در فلان منطقه پیامبری مبعوث شده است و ما شاگردان و نمایندگان او هستیم و آمده ایم تا از طرف او شما را به راه راست هدایت کنیم؟ اگر مردم از این نمایندگان، معجزه بخواهند و اینان از آوردن معجزه عاجز باشند - که البته عاجز هم هستند - تکلیف چیست؟ مگر نباید وحیانی بودن این تعالیم به مردم اثبات شود تا هم مردم را جذب کند و هم راه عذر و بهانه را به روی مخالفان ببندد و حجت را بر آنها تمام کند؟»

در پاسخ به این شبهه چند نکته یادآوری می‌شود:

۱- بر فرض قبول تمام اشکالات ذکر شده در این قسمت، باز هم دلیل حکمت نقض نشده است؛ زیرا در صورتی آن دلیل نقض می‌شد که خداوند اصلاً پیامبری برای انسانها نفرستاده باشد، در حالی که فرستاده است. (۱)

۲- نکتهٔ دوّم اینکه مهمترین اشکال نویسنده متوجه زمان پیامبر اسلام (ص) است که چگونه به تنهایی پیامبر همهٔ مردم دنیا بوده است؟ در این رابطه گفته می‌شود:

اولاً: چنان که گذشت لازمهٔ اکمل بودن دین پیامبر اسلام (ص) منحصر بودن پیامبری در یک شخص است. همچنین لازمهٔ هدایت و تبلیغ دین، تدریجی بودن ابلاغ آن به تمام مردم دنیا است؛ و با دیر رسیدن پیام هر پیامبری به سایر مردم دلیل حکمت نقض نمی‌شود.

ثانیاً: برای ابلاغ پیام رسالت، هرگز لازم نیست شخص پیامبر اسلام (ص) مستقیماً ابلاغ نماید، و گرنه تکلیف مردم بعد از رحلت آن حضرت چه می‌شود؟ (۱) پس همانگونه که مردم بعد از رحلت پیامبر می‌توانند از پیام و تعالیم اسلام بهره ببرند - که برده اند و تا روز قیامت بهره خواهند برد - مردم همزمان پیامبر که در مناطق دور کرهٔ زمین زندگی می‌کردند می‌توانستند توسط نمایندگان و مبعوثین آن حضرت از تعالیم اسلام استفاده کنند. و پیامبر اسلام (ص) - بنابر شهادت تاریخ - در حدّ مقدور نمایندگانی به اطراف و اکناف آن روز که

امکان داشت فرستادند، و آنچه مقدور ایشان نبود موجب نقض دلیل حکمت نمی‌شد.

ثالثاً: معجزاتی که در زمان سابق توسط پیامبران اولوالعزم و دارای شریعت همچون نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (ع) یا غیر اینان آورده می‌شد، چنان نبود که تمام مردم آن زمان - حتی مردم نقاط دور - آن را مشاهده کنند؛ زیرا امکان آن نبود. بلی مردم نقاط نزدیک و مجاور پیامبر، پس از مشاهدهٔ معجزه ایمان می‌آوردند و سپس خبر آن زبان به زبان به تدریج به گوش دیگران - که از دیدن معجزه محروم بودند - می‌رسید و در اثر اعتمادی که معمولاً مردم به یکدیگر داشتند قبول کرده و ایمان می‌آوردند.

در زمان ما نیز که وسایل ارتباط جمعی در اختیار همگان است، اگر حادثهٔ عجیبی در گوشه ای از دنیا رخ دهد مردمی که در نقاط دوردست هستند و امکان مشاهدهٔ آن حادثه برایشان فراهم نیست، در اثر اعتماد به رسانه ها قبول می‌کنند و از کمّ و کیف آن حادثه مطلع می‌شوند و روی آن قضاوتها و تحلیلهایی می‌کنند؛ حتی اگر از آن حادثه تصویری را هم مشاهده نکرده باشند. همین وضعیت در ادوار گذشته وجود داشت؛ منتهی در اثر فقدان وسایل ارتباط جمعی، مردم سایر مناطق دیرتر از یک حادثهٔ مهم مطلع می‌شدند.

رابعاً: پیدا شدن اعتماد که مقدمهٔ ایمان آوردن مردم است منحصراً ناشی از دیدن معجزه توسط پیامبر نیست تا گفته شود: اگر مردم نقاط

دور از نمایندگان پیامبر معجزه ای می‌خواستند از آوردن آن عاجز بودند؛ بلکه گاه معجزه برای اتمام حجت نسبت به معاندان و دشمنانی بوده که حقانیت پیامبر زمان خود را درک کرده ولی با آن عناد می‌ورزیدند. اما مردمی که اهل عناد و لجاجت با حق نبودند از راههای دیگری غیر از معجزه نیز اعتماد پیدا می‌کردند و ایمان می‌آوردند. و در مورد پیامبر اسلام (ص) و قرآن - علاوه بر اینکه خود قرآن، معجزه بود - هنگامی که مردم نقاط دور از محتوای قرآن و تعالیم جامع و مستحکم آن و نیز رفتار و سوابق پیامبر (ص) و صداقت او توسط افرادی که به آنان اعتماد داشتند با اطلاع می‌شدند، زمینهٔ ایمان در نفوس آنان ایجاد می‌شد؛ چنان که در مورد سلمان فارسی و اویس قرنی و امثال اینان اتفاق افتاد.

همچنین در تواریخ آمده است که چه بسا کسانی به پیامبر اکرم (ص) ایمان آورده بودند که هنوز پیامبر را ندیده و نمی‌شناختند و هنگامی که وارد مسجد مدینه می‌شدند و پیامبر در جمعی به گونهٔ دایره نشسته بودند، می‌پرسیدند: «ایّکم محمّد؟» کدام یک از شما محمّد هستید. پس امکان ایمان آوردن بدون دیدن شخص پیامبر نیز ممکن است؛ و حکم الامثال فیما یجوز و فیما لایجوز واحد. به علاوه تأثیر مستقیم آن عده ای که توسط پیامبراکرم (ص) تربیت و هدایت شدند بر سایر اقشار مردم که از نظر زمان یا مکان یا هر دو با آن حضرت فاصله داشتند قابل انکار نمی‌باشد، و حتی بعضی از آنان همچون حضرت علی (ع) و

در مرتبهٔ بعد، امثال ابوذر، سلمان و عمار و مانند آنان الگوهائی شده اند که هرگز فراموش نمی‌شوند. البته این تأثیر بخاطر محدودیت وسائل ارتباط جمعی آن زمان خیلی سریع نبود.

از آنچه بیان شد روشن می‌شود که اصولاً در زمان پیامبر اسلام (ص) تعدّد پیامبران ضرورتی نداشته است؛ زیرا فرض بر این است که دین اسلام اکمل ادیان و خاتم آنهاست و نیازی به دین جدید نمی‌باشد. و بر فرض این که پیامبرانی دیگر نیز مبعوث می‌شدند باید دین اسلام را تبلیغ و اجرا می‌کردند و طبعاً برای جامعه بازدهی بیش از آنچه اکنون داشته است نمی‌داشت؛ چرا که مسئولیت تبلیغ و اجرای دین در زمان حیات پیامبر اکرم (ص) بر عهدهٔ خود آن حضرت و نمایندگان مورد اعتماد ایشان بود؛ و پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) این مسئولیت با دستور خداوند و توسط آن حضرت برعهدهٔ امامان معصوم (ع) گذاشته شد.

مقتضای دلیل حکمت

در این رابطه نویسنده برای عدم تعدّد پیامبران در زمان بعثت اسلام پاسخ دیگری را از عده ای نقل می‌کند و می‌گوید:

«عده ای مشکل ضرورت تعدّد را به گونه ای دیگر پاسخ داده اند و گفته اند که ادلّهٔ ضرورت نبوّت فقط این مطلب را ثابت می‌کنند که حکمت الهی اقتضای ارسال رسل را دارد اما به شرطی که شرایط و

زمینه های آن مساعد باشد و موانعی هم در کار نباشد. ما با دلیل عقلی فقط ضرورت نبوّت را اثبات می‌کنیم ولی اگر می‌بینیم که در بعضی مناطق دنیا یا در بعضی زمانها پیامبری مبعوث نشده است، عقل ما فقط می‌تواند این را دریابد که حتماً موانعی درکار بوده است، حتی اگر نتواند آن موانع را کشف کند. بنابراین عدم تعدد پیامبران در یک عصر ناقض ادلّهٔ ضرورت نبوّت نیست.»

آنگاه نویسنده در ردّ پاسخ فوق دو اشکال کرده و می‌گوید:

«اما این پاسخ نیز مشکل را حل نمی‌کند؛ زیرا نظام آفرینش با همهٔ پدیده ها و قانونهایش مخلوق خداوند است و ارادهٔ او برهمهٔ هستی حکم فرما است. اولاً: چگونه می‌توان تصور کرد که خداوند می‌خواهد کاری کند (مثلاً بعثت پیامبران) اما عواملی - که برای ما مجهولند - مانع انجام آن فعل توسط او می‌شوند؟ پس علم و قدرت لایتناهی و سلطنت مطلقهٔ خداوند چه می‌شود؟

ثانیاً: چطور ممکن است خداوند انسان را برای پیمودن راهی خاص و رسیدن به هدفی خاص بیافریند که عقل از شناخت آن عاجز و لذا محتاج و نیازمند به راهنمایی پیامبران باشد؛ ولی همین خدا، جهان هستی و نظام آفرینش و پدیده های آن را به گونه ای بیافریند که مانع بعثت پیامبران و لذا مانع تحقق غرض خودش از آفرینش انسان شود؟»

در اینجا به سه نکته اشاره می‌شود:

نکتهٔ اوّل: مربوط است به نقد پاسخی که نویسنده از عدّه ای نقل کرده است؛ و خلاصهٔ آن این است که محتوای دلیل حکمت برای ضرورت بعثت پیامبران، نیاز بشر به آن می‌باشد. پس هر تعداد پیامبر که مورد نیاز بشر است مطابق دلیل حکمت باید از طرف خداوند مبعوث شود. و اگر در زمان خاصی پیامبری مبعوث نشد یا بیش از تعداد خاصی مبعوث نشد قطعاً مورد نیاز نبوده است و گرنه مبعوث می‌شد؛ زیرا با فرض نیاز بشر به بعثت، مبعوث نشدن پیامبران یا از روی جهل خداوند به نیاز بشر بوده، یا عجز او از تأمین نیاز مزبور و یا حکیم نبودن او؛ و هر سه فرض برای خداوند عالم قادر حکیم، محال است. پس عدم بعثت پیامبر دیگر در زمان پیامبر اسلام (ص) یا در زمانهای قبل به خاطر عدم نیاز آن زمان به بیش از یک پیامبر می‌باشد، نه به خاطر بودن موانعی که برای ما مجهولند؛ زیرا بعثت پیامبر کار خداوند است و هیچ چیزی نمی‌تواند مانع کار او شود؛ بلی ممکن است موانعی توسط عوامل طبیعی یا اجتماعی پدید آید که مانع گسترش تبلیغ دین پیامبر و ابلاغ آن به همهٔ مردم شود؛ اما برای اصل بعثت، هیچ چیزی نمی‌تواند مانع شود. و نبودن زمینه های اجتماعی در بعضی اوقات، دلیل عدم مقتضی برای بعثت است نه وجود مانع.

نکتهٔ دوّم: نقد اشکال اوّل نویسنده است و خلاصهٔ آن چنین است:

درست است که همهٔ نظام آفرینش مخلوق خداوند است و ارادهٔ او

بر همهٔ هستی حکم فرما است؛ اما این بدان معنا نیست که نظام علل و معلولات و اسباب و مسبّبات از مسیر طبیعی خود خارج شود و تأثیرات لازم و مقدّر خود را نداشته باشد. بنابراین ممکن است در بعضی اوقات یا بعضی از امکنه شرایط بعثت پیامبر وجود نداشته باشد، و فرض این است که شرایط و معدّات و مقتضیات بعثت مطابق ارادهٔ ازلی خداوند باید از مسیر عادی و طبیعی فراهم شود. یعنی خداوند در ازل اراده کرده است که در هر زمان یا مکانی که شرایط بعثت انبیاء فراهم گشته و نیاز به آن احساس شد، پیامبری مطابق شرایط موجود مبعوث شود. بلی خداوند قدرت آن را دارد که اسباب و مسبّبات را از مسیر عادی خود خارج کند - همانگونه که در معجزات چنین کرده است - اما معجزه یک استثناء است. قاعدهٔ کلی تدبیر امور عالم، این است که مطابق نظام اسباب و مسبّبات جریان داشته باشد. (۱)

نکتهٔ سوّم: مربوط به نقد اشکال دوم نویسنده است. و در این رابطه یادآوری می‌شود:

اولاً: گفته شد که هیچ چیزی نمی‌تواند مانع بعثت پیامبری توسط خداوند باشد. آنچه بعضاً دیده می‌شود عدم وجود زمینه های لازم است برای بعثت؛ و در حقیقت قابلیّت فیض نبوّت در بعضی مقاطع تاریخ

ضعیف است نه این که مانعی بر سر راه خداوند باشد.

ثانیاً: بر فرض قبول فرض نویسنده، اگر در تمام طول تاریخ بشر وضعیّت چنان بود که به قول نویسنده مانعی بر سر راه بعثت پیامبران توسط خداوند قرار داشت، تا حدودی استبعاد نویسنده به جا بود؛ اما نویسنده نمی‌تواند ادعا کند که در طول تاریخ بشر پیوسته به قول او موانعی بر سر راه بعثت پیامبران وجود داشته است. زیرا مطابق منابع دینی و غیردینی در طول تاریخ پیامبرانی ظهور کرده اند و ادیان و شرایعی آورده و بسیاری از مردم زمان خود و زمانهای بعد به آنان ایمان آورده اند.

بلی این معنا مورد قبول است که در بعضی ازمنه و امکنه، شرایط ظهور و بعثت پیامبری وجود نداشته است، و یا نیازی به آن نبوده است. و این معنا ضرری به ادعای ما مبنی بر لزوم بعثت مطابق دلیل حکمت، وارد نمی‌کند.

علت انحصار نبوّت در بعضی زمانها در یک فرد

نویسنده در پایان این قسمت سؤال دیگری مطرح می‌کند و می‌گوید:

«نکتهٔ مهم این است که به عنوان مثال در زمان پیامبر اسلام (ص) (مانند بسیاری از زمانهای دیگر در گذشته های دور) در سراسر دنیا فقط یک پیامبر، آن هم در گوشه ای از خاورمیانه (عربستان) مبعوث شده

است. به عبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان از هدایتها و تعالیم رسولان الهی بی بهره بودند. آیا شرایط مساعد برای ارسال رسل، فقط در عربستان وجود داشت؟ و آیا خداوند فقط در عربستان توانست بر موانع غلبه کند؟ باید کمی بیندیشیم و به این سؤال پاسخ دهیم که از کدام شرایط و زمینه های مناسب برای بعثت پیامبران می‌توان سخن گفت که [به عنوان مثال] در زمان پیامبر اسلام (ص) در هیچ جای جهان جز عربستان وجود نداشته، و از کدام موانع می‌توان سخن گفت که در صدها کشور و هزاران جزیره و شهر و روستا در سراسر جهان وجود داشته، ولی در عربستان وجود نداشته و همین باعث شده است که در آن زمان، خداوند فقط در عربستان پیامبری مبعوث کند؟»

در پاسخ به این سؤال گفته می‌شود:

در ردّ شبههٔ پیشین گفته شد که کارهای خداوند مطابق نظام اسباب و مسببات عادی می‌باشد؛ و در مواردی خاص استثناء از حالت عادی خارج شده و به شکل معجزه و برخلاف نظام عادی جهان کاری انجام می‌شود.

پدیدهٔ بعثت پیامبران هر چند خود امری است غیرعادی و خارج از نظام مادی جهان، ولی شرایط و زمینه های آن و اسباب اجتماعی آن، امری است عادی و باید بر طبق نظام معمول اسباب و مسببّات محقق شود. همانگونه که شخص پیامبر - که باید دارای صلاحیتها و لیاقتهایی

باشد تا بتواند با غیب عالم مرتبط شده و حقایق غیبی بر او منکشف گردد - نیز باید از مسیر عادی به وجود آید؛ یعنی باید از نظر مادی دارای نطفه ای پاک و مطهر و در اصلاب شامخه و ارحام مطهره و خانواده ای اصیل و دارای اصل و نسب شایسته باشد.

بنابراین هر پدیده و حادثهٔ فردی و اجتماعی محال است در شرایط دیگری پدید آید و منحصراً باید به دنبال همان عوامل و شرایط ویژهٔ خود پدید آید.

بر این اساس چنان که قبلاً نیز بیان کردیم نمی‌توان گفت چرا مثلاً حادثهٔ جنگ جهانی اوّل و دوّم در تاریخ مشخص خود اتفاق افتاد و چرا از فلان کشور شروع شد؟ یا چرا انقلابهای جهان در فلان تاریخ و فلان منطقهٔ جهان رخ داد؟ یا مثلاً چرا رهبر فلان انقلاب در فلان کشور یا فلان تاریخ به وجود آمد؟ تمام سؤالات و استبعادهای نویسنده که در مورد بعثت پیامبر اسلام (ص) در عربستان ایراد نمود در مثالهای ذکر شده و نظایر آن نیز وارد می‌باشد و همگی معلول شرایط و عللی است که جز در همان تاریخ و همان منطقه امکان تحقق نداشته است.

دوران فترت و نقض دلیل حکمت

شبههٔ دیگر نویسنده این است که:

«اگر دلیل حکمت درست بود، زمین در هیچ عصری از پیامبران الهی خالی نمی‌ماند؛ در حالی که در بسیاری از دوره ها، مانند دورهٔ زمانی

بین حضرت عیسی (ع) و پیامبر اسلام (ص) که بیش از ششصد سال طول کشید، در هیچ کجای دنیا خبری از پیامبر الهی نبود.»

در پاسخ این شبهه گفته می‌شود:

اولاً: بر فرض صحت ادعای نویسنده مبنی بر خالی بودن دورهٔ بین حضرت عیسی (ع) و پیامبر اسلام (ص) از پیامبران الهی، باز دلیل حکمت نقض نمی‌شود؛ زیرا مطابق بعضی روایات، بعد از حضرت عیسی (ع)، اوصیای آن حضرت در هر زمان تا زمان پیامبر اسلام (ص) بوده اند و دین حضرت عیسی (ع) را تبلیغ می‌کردند؛ و لازمهٔ دلیل حکمت بیش از این نیست که خداوند به مقتضای حکمت خود، مردم را از هدایت و تعالیم آسمانی محروم نمی‌کند، و لازم نیست در هر زمان تعالیم آسمانی مباشرةً و مستقیماً توسط شخص پیامبر ابلاغ شود؛ وگرنه باید برای هرانسان یک پیامبر مبعوث می‌شد، و نیز پس از رحلت خاتم پیامبران باید کار هدایت الهی و ابلاغ تعالیم آسمانی ناقص و ابتر می‌ماند؛ در حالی که بعد از رحلت آن حضرت جریان هدایت الهی توسط قرآن و عترت (ع) ادامه داشته است. (۱)

دلیل دوّم: قاعده لطف

نویسنده پس از نقد دلیل حکمت برای اثبات ضرورت نبوّت، به نقد قاعدهٔ لطف پرداخته که برای ضرورت بعثت پیامبران ذکر شده است.

معنای وجوب لطف بر خداوند

نامبرده در ابتدا با استناد به بعضی کتب کلامی قاعدهٔ لطف را تعریف می‌کند که حاصل آن چنین است:

«لطف به دو معنا می‌باشد: لطف محصّل و لطف مقرّب. «لطف محصّل» فعلی است که در صورت وقوع آن، انسان مکلّف با اختیار خود کاری را که اطاعت خداوند در آن است انجام می‌دهد و یا از انجام کاری که معصیت خداوند است خودداری می‌کند. و «لطف مقرّب»، فعلی است که در صورت وقوع، مکلف به انجام اطاعت و ترک معصیت نزدیک می‌شود. بنابراین لطف در جایی مطرح است که پای تکلیف الهی درکار باشد و مکلف بودن انسان مفروض می‌باشد، یعنی وجوب لطف از طرف خداوند مشروط است به وجود تکالیفی.»

نویسنده برای توضیح مطلب فوق استدلالی را از بعضی کتب کلامی به این شرح نقل می‌کند:

«تردیدی نیست که غرض خداوند از تکلیف بندگان و وضع قوانین شرعی این است که آنان با انجام طاعت و ترک معصیت، شایستهٔ پاداش و ثواب شوند. بر این اساس اگر خداوند بداند که در صورت وقوع فعلی (که مقدور اوست) مکلف با اختیار خویش طاعتی را انجام می‌دهد (لطف محصّل) یا دست کم به انجام آن نزدیک می‌شود (لطف مقرّب) و با این حال خداوند آن فعل را محقق نسازد، لازم می‌آید که غرض خویش از تکلیف بندگان را نقض کند. اما عقل حکم می‌کند که نقض غرض کاری قبیح و از ساحت حکمت خداوند به دور است....»

نویسنده سپس در مقام ردّ این دلیل می‌گوید:

«در این دلیل «وضع قوانین و تکالیف شرعی» مفروض گرفته شده است و با چنین فرضی البته لطف (به معنایی که آمد) بر خداوند واجب می‌شود. و به عبارت دیگر اگر پذیرفته باشیم که خداوند ما را به جایی دعوت کرده است باید این را هم بپذیریم که دادن آدرس (به هر نحوی) وظیفهٔ اوست، اما سؤال این است که چگونه با دلیل عقلی و پیشینی و بدون استفاده از تعالیم پیامبران می‌توان فهمید که خداوند بشر را به جایی خاص دعوت کرده است و حالا باید آدرس را هم بدهد؟»

در پاسخ این سؤال و شبهه گفته می‌شود:

قاعدهٔ لطف تقریرهای گوناگونی دارد که بعضاً قابل نقد و اشکال می‌باشد و بعضی از آنها محکم و غیر قابل اشکال است، اما نویسنده

توجهی به آنها نکرده است. از جملهٔ آنها تقریری است که مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «تجرید» دارد و می‌فرماید: «اللطف واجب لتحصیل الغرض به»؛ (۱) یعنی لطف بر خداوند واجب است (ارسال رسل) زیرا غرض او [که همان هدایت مردم و رساندن آنان به کمال مطلوب است] با لطف او [که همان ارسال رسل باشد] حاصل می‌شود.

این استدلال بر مقدماتی استوار است:

الف- این که خدایی هست. این مقدمه در جای خود ثابت شده است و نویسنده نیز در کلمات خود آن را قبول کرده است.

ب- موجودات عالم و از جمله انسان مخلوق خداوند هستند، و وجود خالق و مؤثری دیگر در عالم هستی محال است؛ زیرا به معنای پذیرش محدودیت برای خداوند است، و خدای محدود، نیازمند است و نیازمند، خدا نیست؛ خداوند غنّی بالذات و علّة العلل است.

ج- خداوند از آفرینش موجودات و از جمله انسان، غرض و هدفی دارد و منظور از غرض و هدف، مقصد نهایی و غایتی است که خالق برای مخلوقاتش دارد.

دلیل بر این که خداوند غرض و هدف دارد این است که:

اولاً: فرض این است که خداوند حکیم است و هیچ حکیمی بدون

غرض فعلی را انجام نمی‌دهد؛ و نویسنده، خود در نقد دلیل حکمت این معنا را تصدیق کرده و نوشته است: «لازمهٔ منطقی حکمت الهی این است که از آفرینش هر موجودی هدفی داشته باشد.» چرا که اگر خداوند غرضی نداشته باشد فعل او مستلزم چند امر زیر است:

۱- بیهوده و عبث باشد؛ که نویسنده خود تصریح کرده است که خداوند حکیم کار عبث و بیهوده انجام نمی‌دهد.

۲- در کارش مجبور باشد.

۳- ناخودآگاه عمل کند.

روشن است که ساحت خداوند از این نواقص مبرّا می‌باشد؛ چون او کمال مطلق است.

ثانیاً: هر عاقلی در کارهایش هدف و غرض دارد و «غرض مند بودن» برای انسان صفتی کمال است که به آن دست یافته است. این صفت کمال یا بدون علت و مؤثر در انسانها پدید آمده است، که نویسنده قبول دارد هیچ پدیده ای بدون علت و مؤثر پدید نمی‌آید، یا علت و مؤثری دارد که این صفت کمال و همهٔ اوصاف کمال باید به او بازگردد؛ و او خداوند است که منشأ همهٔ کمالات عالم هستی است. البته دلایل دیگری نیز در این رابطه وجود دارد که در جای خود ذکر شده است.

بنابراین خداوند در کارهایش غرض دارد به گونه ای که می‌توانیم بگوییم: اگر غرض نداشت خلقتی نداشت؛ و از بودن و وجود موجودات پی می‌بریم به این که غرض و غایتی در بین هست.

غرض خداوند از خلقت

اکنون می‌توان پرسید غرض خداوند از خلقت انسان چیست؟

می‌گوییم: هیچ غرض و غایتی جز ذات حق تعالی نمی‌تواند و ممکن نیست غرض و غایت نهایی خداوند در خلقت عالم و از جمله انسان باشد؛ چون هر غرض و غایتی سوای ذات کامل الهی سزاوار او نیست و مستلزم وجود نقص در ذات خداوند است و پیشتر پذیرفتیم که خداوند ناقص نیست، وگرنه خدا نیست. خدا همانگونه که مبدأ المبادی است، غایة الغایات نیز می‌باشد و حدیث قدسی: «یابن آدم خلقت الاشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی» اشاره به همین حقیقت است. معنای خلقت بنی آدم برای خداوند که در این حدیث آمده همان رسیدن انسان است به کمال مطلق که خداوند می‌باشد و «غایة الغایات» بودن خداوند نیز به همین معنا است. (۱)

بنابراین نظر نویسنده که در نقد دلیل حکمت می‌گوید: «اما این هدف می‌تواند مصادیق بیشماری داشته باشد و نمی‌توان با دلیل عقلی و پیشینی هدف (یا غرض) خداوند از آفرینش موجودی خاصّ (مثلاً انسان) را کشف کرد» خالی از دقت است. همچنین است آنچه در نقد «قاعدهٔ لطف» نوشته است:

«[در برهان لطف] از یک پیش فرض اثبات نشده استفاده شده است و آن این که گویی غرض خداوند از آفرینش انسان از پیش و به روش عقلی به

دست آمده و آن عبارت است از: پیمودن راهی خاصّ و رسیدن به مقصدی خاص که عقل از شناخت آن عاجز است.»

مفاد قاعدهٔ لطف

تا اینجا روشن شد که هدف و غرض خداوند بی شمار نیست و با دلیل عقلی و پیشینی و بدون استفاده از تعالیم پیامبران فهمیدیم که خداوند بشر را برای هدفی خلق کرده و در حقیقت او را به جایی خاصّ (غایتی که خود اوست) دعوت کرده است.

نویسنده می‌گوید:

«اگر پذیرفته باشیم که خداوند ما را به جایی دعوت کرده است، باید این را هم بپذیریم که دادن آدرس (به هر نحوی) وظیفهٔ اوست.»

و قاعدهٔ لطف بیش از این نمی‌گوید که خداوند از خلقت انسان غرضی دارد و او را به جایی دعوت کرده است و باید به هر نحو ممکن به او آدرس بدهد.

تقریری دیگر برای قاعدهٔ لطف

سپس نویسنده برای ردّ قاعدهٔ لطف با تقریری دیگر با طرح شبههٔ دیگری چنین می‌گوید:

«چگونه می‌توان ثابت کرد که خداوند تکالیفی شرعی وضع کرده است و حالا باید به گونه ای بشر را از کمّ و کیف آن تکالیف آگاه کند؟.»

نامبرده دلیل متکلمین را نقل می‌کند و سپس ایراداتی به آن وارد می‌سازد. او در مقام نقل دلیل آنان می‌گوید:

«ما انسانها تکالیف و وظایفی عقلی مانند: [لزوم] شکر منعم (سپاسگذاری از خداوندی که به ما نعمت بخشیده است) و لزوم شناخت آفریدگار عالم داریم که عقل، ما را به انجام آن الزام می‌کند. از سوی دیگر تردیدی نیست که بعثت انبیاء به دلیل آنکه با آوردن تکالیف شرعی همراه است، زمینه را برای عمل به تکالیف عقل مهیّا می‌سازد، زیرا عمل به تکالیف شرعی ما را به انجام تکلیف عقلی نزدیک می‌کند (به عنوان مثال، با ادای نماز و پرداخت زکات، بخشی از وظیفهٔ عقلی سپاسگذاری از خداوند نعمت بخش انجام می‌پذیرد) با توجه به این دو مقدمه (و با نظر به تعریف لطف) آشکار می‌شود که وضع قوانین شرعی و ابلاغ تکالیف دینی لطفی است که ما را به ادای تکالیف عقلی خویش نزدیک می‌کند و از آنجا که لطف بر خداوند سبحان واجب است، نتیجه می‌شود که وضع و ابلاغ تکالیف شرعی بر خداوند واجب است. اما ابلاغ تکالیف شرعی بدون بعثت پیامبران ممکن نیست، و چون ذی المقدمة (یعنی ابلاغ تکالیف شرعی) واجب است، مقدمهٔ آن (یعنی بعثت پیامبران) نیز بر خداوند واجب خواهد بود.»

وی سپس چندین ایراد بر این دلیل وارد ساخته است که در ذیل به آنها اشاره می‌شود.

ملازمه میان بعثت انبیاء و تکالیف شرعی

مشکّک محترم در شبههٔ اوّل خود ملازمهٔ میان بعثت انبیاء و آوردن تکالیف شرعی از سوی آنان را منکر شده است. خلاصهٔ کلام او چنین است:

«در این دلیل گفته شده است که «بعثت انبیاء با آوردن تکالیف شرعی همراه است» در حالی که چنین ملازمه ای ضرورت منطقی و عقلی ندارد، زیرا ممکن است بعثت پیامبران برای تشویق و ترغیب انسانها به انجام همان تکالیف عقلی، و یا برای تعلیم حقایق آسمانی نسبت به مبدأ و معاد و معنای حقیقی سعادت، کیفیت حشر و نشر و... باشد. نمی‌توان با دلیل عقلی و پیشینی حکم کرد که اگر پیامبرانی از طریق خداوند مبعوث شوند حتماً تکالیف شرعی و دینی هم خواهند داشت.»

در پاسخ به این شبهه چند نکته یادآوری می‌شود:

نکتهٔ اوّل: این که این ادعا برخلاف واقعیّت تاریخی و خارجی است؛ زیرا علاوه بر متون دینی، تاریخ شهادت می‌دهد که پیامبران هر کدام برحسب شرایط زمانی و مکانی اقوام خود، تکالیفی شرعی داشته اند.

نکتهٔ دوّم: این که در تقریر قبلی قاعدهٔ لطف ثابت شد که خداوند بشر را برای غایت بزرگی که خودش باشد آفریده است و بدیهی است

که رسیدن به چنین غایتی جز از راه تکالیفی که خودش وضع کرده باشد ممکن نیست، زیرا مسیر وصول به این غایت در حیطهٔ ادراک بشر نیست.

در توضیح این بیان می‌گوییم: واقعیت مشهود این است که خداوند انسان را عاقل و مختار آفرید تا با کمک عقل و اختیار خود به سوی مقصد نهایی حرکت کند. همچنین مشاهده می‌کنیم که انسان برخلاف ادراک عقلش که پذیرفت خدا هست و او مخلوق خداست و خدا او را برای نیل به غایتی آفریده و غایت خلقت او خداوند است می‌تواند سخن بگوید و همهٔ انبیاء را نادیده بگیرد، خدا را منکر شود، غایت خلقت خویش را نفی کند و...؛ و بین علم و جهل، خوب و بد، روشنی و تاریکی، سراغ جهل و بدی و تاریکی برود. چرا که او شهوت و غضب دارد و می‌تواند خودخواه و خودبین باشد و از مسیر هدایت منحرف شود.

اما اگر به مقتضای ادراک عقلش - که می‌گوید: خدا هست و او مخلوق خداست و غایت او نیز خدا یعنی کمال مطلق است - عمل کند و بخواهد به اختیار خودش به این غایت نائل شود، این پرسش برای او مطرح می‌شود که راه وصول او به غایت مطلوب کدام است؟ آیا با هر عقیده و هر عمل و هر روش و از هر راهی می‌تواند به مقصد برسد؟ آیا خودش می‌تواند در درون خود بیابد که از غایت خلقت دور و یا به آن نزدیک شده است؟

ممکن است - اگر موانعی بر سر راه او نباشد - در برخی موارد پاسخ پرسشهای خود را بفهمد، اما در می‌یابد که در برخی موارد نمی‌فهمد و دچار تحیّر و سرگشتگی می‌شود، و نمی‌تواند چگونگی شکر منعم را که حکم عقل اوست به خوبی تشخیص دهد.

آیا در حوزهٔ فردی، خوردن و نوشیدن هر غذا و مشروبی و پوشیدن هر پوششی در تقرّب یا تباعد او تأثیر دارد و آیا منافاتی با شکر منعم دارد یا نه؟ نمی‌داند.

و در حوزهٔ اجتماعی آیا هر نوع داد و ستد و هر روش اجتماعی و هرگونه معاشرتی مؤثر است؟

می‌بینید که فرق می‌گذارد و تأثیر متفاوت را هم در می‌یابد، ولی نمی‌تواند تعیین کند کدام مقرّب است و کدام مبعّد؟ از کجا بداند؟ از چه کسی بپرسد؟ چه کسی او را راهنمایی کند؟ عقل جمعی انسانها هم تاکنون راهی به مقصد نبرده است و دهها و صدها مکتب و مشرب عقلی و فکری وجود دارد، کدامیک را بگیرد و اطمینان پیدا کند که او را به مقصد می‌رساند؟

بنابراین بشری که در مورد خویشتن، جهان هستی، آفرینندهٔ اینها و تأثیر افکار و عقاید و افعال بر ارتقاء یا انحطاط او در درونش به حدّی از معرفت نائل شده، خود را نیازمند هدایت و راهبری می‌بیند. پرسش این است که آیا خدایی که او را خلق کرده نمی‌داند که انسان نمی‌تواند همهٔ نیازهای معرفتی و عملی و اخلاقی خودش را پاسخ دهد؟

اگر بگوییم قطعاً می‌داند، این پرسش مطرح می‌شود که آیا نباید به او پاسخ دهد؟ با تصدیق این معنا که اگر خدا در برخی موارد پاسخ پرسشهای او را ندهد هیچ راهی به فهم پرسش خود ندارد، و با فرض این که اگر انسان نداند نمی‌تواند در مسیر صحیح حرکت و عمل کند و در نتیجه از غایت خلقت دور می‌شود و غرض خداوند حاصل نمی‌شود، آیا نباید خدا برای او راهی را برای نیل به هدف و غایت بیان کند؟ اگر بگویید: بلی باید پاسخ مثبت دهد و او را هدایت کند، یعنی مقرّب ها و مبعّدها را برایش بیان کند، این همان قاعدهٔ لطف است، و لطف چیزی جز این نیست.

حال این پرسشها مطرح می‌شود که آیا خداوند باید به تک تک افراد پاسخ گوید یا فردی را برگزیند و پیامش را توسط او به دیگران برساند؟ در صورت دوّم آن فرد بشر باشد یا فرشته؟ یا از عالم غیب با ندایی آسمانی به آنها اعلام کند؟ آیا این ندا هر روز باشد یا یک روز در ماه یا در سال؟ و یا در هر زمان و به هر کیفیتی که او صلاح می‌داند؟

بدیهی است خدای عالم به تمام امور می‌تواند پاسخ این پرسشها را به بهترین وجه بدهد و داده است. زیرا قطعی است که همهٔ افراد صلاحیت ارتباط با خداوند و گرفتن وحی و دستورات او را ندارند. در طول تاریخ بشر، تعدادی اندک چنین صلاحیتی را پیدا کردند که خدا با آنان سخن بگوید، و مصداق بارز آنان همان پیامبرانند که با معجزات و بیّنات و براهین لازم به سوی مردم مبعوث شدند، تا مردم را به

چگونگی رسیدن به غایت و هدف از خلقت راهنمایی نمایند.

این شیوه، شدنی ترین و صالح ترین روش است، زیرا فرشتگان موجوداتی غیر مادّی هستند؛ آنها از جنس بشر نیستند و نمی‌توانند برای بشر حجّت باشند. ندای آسمانی نیز گرچه امکان دارد اما همهٔ افراد بشر پذیرای آن نیستند، و با ندای آسمانی و فراگیر بسا بسیاری از افراد قالب تهی کنند و یا بیهوش گردند و توانایی پذیرش آن را نداشته باشند.

نکتهٔ سوّم: معنای کلام وی که می‌گوید: «می‌توان فرض کرد که بعثت پیامبران برای تشویق و ترغیب انسانها به انجام همان تکالیف عقلی ...باشد» این است که تمام احکام شرعی ارشادی باشد، یعنی ارشاد به همان احکام عقلی. لازمهٔ این کلام آن است که عقل انسانها بتواند تمام آنچه را برای نیل به مقصد اصلی یعنی خدای متعال و قرب به او لازم است، درک نماید و تمام موانع آن را کاملاً بشناسد؛ و اثبات آن کاری است کارستان؛ و قبلاً نیز به آن اشاره شد. بنابراین نمی‌توان گفت بعثت انبیاء با آوردن تکالیف شرعی همراه نیست.

آشنایی اجمالی یا تفصیلی به آثار احکام؟

دومین ایراد نویسنده بر استدلال مذکور این است:

«در این فرض که ما در وضعیت قبل از نبوّت و عدم آشنایی با تعالیم پیامبران به سر می‌بریم، چگونه می‌توان گفت که آوردن تکالیف شرعی

زمینه را برای عمل به تکالیف عقلی مهیا می‌سازد، و یا عمل به تکالیف شرعی ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌سازد؟ مگر می‌توان با استدلال و تجزیه و تحلیل عقلی صرف، از کمّ و کیف و آثار تکالیف شرعی که قرار است وضع شود آگاهی یافت تا بتوان چنین احکامی صادر کرد؟.»

پاسخ این شبهه این است که لازم نیست به احکام و تکالیف شرعی و آثار آنها به تفصیل آگاه باشیم تا بتوانیم قضاوت کنیم که تکالیف شرعی زمینه ساز عمل به تکالیف عقلی می‌باشند؛ بلکه همین که نمی‌دانیم چگونه باید منعم را شکر کرد، و یا چگونه باید مسیر قرب به او را - که غایت خلقت است - طی کرد، کافی است که نیاز به راهنمایی او را توسط وضع تکالیفی شرعی درک کنیم. نظیر بیماری که به پزشک مراجعه می‌کند تا درد خود را درمان نماید؛ چنین بیماری لازم نیست داروها و خواص و آثار آنها را بشناسد، بلکه اجمالاً می‌داند که پزشک داروهایی را به او راهنمایی می‌کند که درد او را درمان می‌کنند.

تکالیف شرعی و زمینهٔ عمل به تکالیف عقلی

سومین ایراد نویسنده بر دلیل قاعدهٔ لطف از این قرار است:

«معنای این سخن که «آوردن تکالیف شرعی زمینه را برای عمل به تکالیف عقلی مهیّا می‌کند» چیست؟ اگر به این معنا باشد که بدون آوردن تکالیف شرعی انسان قادر به انجام تکالیف عقلی نیست، چنین

معنایی به وضوح باطل است؛ زیرا لازمهٔ آن این است که گفته شود: عقل فقط می‌تواند به لزوم انجام شکر منعم مثلاً حکم کند، ولی راه و روش درست انجام این تکلیف را نمی‌داند و لذا محتاج به پیامبران است تا با آوردن تکالیف شرعی روش درست آن را نشان دهند. این توجیه صبغهٔ عقلی و پیشینی ندارد. عقل انسان برای انجام هر تکلیف عقلی روش آن را هم حدّاقل فی الجمله کشف می‌کند.

به عنوان مثال، «لزوم شکر منعم» تکلیفی عقلی یا اخلاقی است که هرکس می‌فهمد با شکر زبانی و قلبی و استفادهٔ درست از نعمتهای الهی، حدّاقل مرتبه ای از وظیفهٔ شکرگزاری را انجام داده است؛ و اگر خداوند مرتبه ای بالاتر را بخواهد که عقل انسان نمی‌تواند آن را کشف کند، این مطلب را با ارسال پیامبران به گوش انسانها می‌رساند ... در هر حال، برای اثبات ضرورت بعثت پیامبران، ابتدا باید ثابت کرد که عقل نمی‌تواند روش صحیح انجام تکالیف عقلی را کشف کند، و یا اینکه آنچه عقل می‌فهمد کافی نیست؛ اما آیا اثبات چنین مطلبی با روش عقلی و پیشینی امکان پذیر است؟ چگونه؟.»

تکالیف عقلی

در پاسخ، به دو نکته اشاره می‌شود:

نکتهٔ اوّل: تکالیف عقلی منحصر به «لزوم شکر منعم» نیست، بلکه از جمله تکالیف عقلی - چنانکه سابقاً به آن اشاره شد - این است که

انسان موجودی هدفمند خلق شده و هدف از خلقت او قرب معنوی به حق تعالی می‌باشد. حال آیا انسان می‌تواند با عقل خود راه رسیدن به این غایت بزرگ و مقتضیات و موانع آن را کشف کند؟ اگر این امر قابل تجربه بود شاید کشف آن توسط عقل جمعی بشر با هزاران آزمون و خطا امکان داشت، ولی روشن است که امر تجربی نیست.

نکتهٔ دوّم: اینکه معنا و مصادیق «شکر منعم» نیز برای انسانها با اختلاف آنان در آداب و سنن اجتماعی و در سایر جهات روشن و مبیّن نمی‌باشد. «استفادهٔ درست از نعمتهای الهی» که نویسنده آن را به عنوان حدّاقل مرتبه ای از شکرگزاری تعبیر کرد نیز مصادیق گوناگونی دارد که هرکس به حسب درک خود و محیطی که در آن می‌باشد و عوامل تربیتی دیگر، و نیز هرجامعه و قومی ممکن است تفسیر خاصی داشته باشد، کدام یک ملاک است؟

مثلاً در جامعه ای رابطهٔ نامشروع جنسی با جنس مخالف، یا رابطه با همجنس، امری ممدوح و از مقولهٔ «استفادهٔ صحیح از نعمتهای الهی» می‌باشد، و در جامعه ای دیگر امری به شدت قبیح و از مصادیق استفادهٔ غیر صحیح از نعمتهای الهی محسوب می‌شود. حال، کدامیک باید ملاک باشد؟ و همچنین صدها و هزاران مورد دیگر. آیا این دیدگاه، جامعه را به سمت هرج و مرج و تنازع دائمی و چه بسا جنگ و خونریزی سوق نمی‌دهد؟

شمول قاعدهٔ لطف

چهارمین ایراد نویسنده به طور کلی بر قاعدهٔ لطف است و ناظر به استدلال مذکور نمی‌باشد. او در این ایراد می‌گوید:

«اگر واقعاً بنابه قاعدهٔ لطف، بعثت پیامبران ضرورت دارد، پس چرا خداوند این لطف را در هر زمانی فقط شامل حال عدهٔ معدودی از انسانها می‌کرد و همیشه اکثریت قریب به اتفاق مردم دنیا از این لطف محروم می‌ماندند؟ به عنوان مثال در زمان پیامبر اسلام، آیا فقط لطف به مردم عربستان بر خداوند واجب بود؟»

پاسخ این شبهه در جواب از شبههٔ سوّم نویسنده بر دلیل حکمت مشروحاً بیان شد.

آنچه در این نوشته بررسی شد شبهاتی بود که بر مبانی نظری نبوت یعنی دلیل حکمت و قاعدهٔ لطف وارد شده بود. در نوشته های آینده ان شاء اللّه به شبهاتی پرداخته خواهد شد که پیرامون اعجاز قرآن از نظر ثبوتی و اثباتی و سایر امور مربوط به قرآن مطرح شده است.

«والحمد للّه ربّ العالمین»