کتابها ‹ واقعیتها و قضاوتها
واقعیتها و قضاوتها
۶۶۹ صفحهبیشتر نباشد، کمتر هم نیست و به بیان دیگر فقیهی که در فتوا به وی ارجاع داده شده است، با مرجع عامه و مبسوط الید زمان مساوی است.
موارد ارجاع در فتوا از سوی امام خمینی به آیتالله منتظری، عبارتند از مسائل: احتکار، تعزیرات، حد و حدود موسیقی و غنا، دیۀ قطع پا، مسائل حج، حق الحضانۀ مادر برای اولاد و... که مجموعۀ این ارجاعات حاکی از اعتماد فراوان امام خمینی به فقاهت آیتالله منتظری بوده است. (۱)
در میان علما و فقها، آیتالله منتظری یگانه فقیهی است که دارای روش و فلسفۀ اجتماعی- سیاسی روشن و مشخصی بر اساس مبانی ژرف فقهی خویش میباشد؛ و آنچه تحت این عنوان در ذیل میآید، بدون شک متکی به فقاهت بلند ایشان میباشد که فقط فلسفۀ اجتماعی و سیاسی ایشان بهگونهای مختصر توضیح داده خواهد شد و اگر بخواهیم زیربنای علمی و فقهی آن را نیز بیان کنیم، لازم است که تمام مباحث فقهی ایشان از جمله مبحث گستردۀ ولایت فقیه و حکومت اسلامی را در این کتاب نقل نماییم؛ لذا خوانندگان را جهت آگاهی از مبانی علمی و فقهی آن، به کتابهای ایشان ارجاع میدهیم.
متذکر میشود کتب فقهی تقریر شده یا تألیف شدۀ ایشان که تاکنون به چاپ رسیده به شرح زیر است:
- کتاب «نهایة الاصول»،تقریرات درس اصول
۲- کتاب «البدر الزاهر»، تقریرات درس فقه
- کتاب «الخمس والانفال»
۴- کتاب «الحدود»
۵- کتاب «الزکوة» (چهار جلد)
۶- کتاب «الدراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة» (چهار جلد)
فلسفۀ اجتماعی - سیاسی آیتالله منتظری
الف - شعار گرایی و عملگرایی:
فلسفۀ اصلی «شعار» تعیین مسیر و مقصد است. شعارهای انقلابی نیز بیان کنندۀ مواضع یک انقلاب است مانند«نهشرقی، نهغربی»بنابراین تا عملی در کار نباشد، مسیر و مقصد و اعلام مواضع و شعاری لازم نمیآید. گریز از عمل و پناهآوردن به شعار، علل بسیار و متفاوتی دارد. گاهی از اوقات، همۀ مسئولین از آلودگی و خراب بودن وضع و نظام موجود آگاه بوده و طرحی هم پیشاروی خود دارند ولی از تغییر دادن وضع موجود بیمناکند و به حفظ وضع موجود میاندیشند، در حالی که شعارهای اصلاح طلبانه، نیز سر میدهند، تا اینکه ضایعات فراوانی ببار میآید و خطر تا پشت گوش آنها میرسد، آنگاه به فکر تغییر وضع میافتند، اما موانع این تغییر همچنان آنها، را به نگرانی و تردید میافکند. جسارت نداشتن و بیم از حضور در صحنه سختیها و درگیر شدن با بن بستها و دگرگون کردن وضع موجود از موانع بزرگ تحقق شعارهاست.
گاهی از شعار برای یک حرکت، کور، منحرف کردن یک تهاجم یا انتقاد، یا منحرف ساختن افکار از یک مسألۀ اصلی و در یک کلام از شعار برای تحمیق یا اغفال استفاده میشود، در حالی که شعار از مقولۀ شعور و به معنای حرکت دادن مردم بر مبنای شعور و اندیشه و آگاهی و تدبیر است؛ و لذا شعار که باید مولد شعور باشد شایسته نیست به وسیله ای برای جهل و ناآگاهی تودهها تبدیل گردد. رسالت حقیقی «شعار» تعیین مرزها و مرزبندیهای اصولی، است، در حالی که گاهی از آن برای در هم ریختن مرزها استفاده میگردد.
بنابراین هرگاه شعار در قلمرو حرکتهای روشن و مبتنی بر شعور، بیان مقصد و مسیر و مواضع و مرزبندیها نباشد، مضرّ است و آنجا که برای سرپوش نهادن بر روی تخلفات، و ضعفها و وسیله ای برای فرار از، مسئولیتها باشد و به جای جبران کوتاهیها، و قصور و تقصیرها و ضعفها فریاد و، شعار، سردهند، زیانبار میگردد. اگر بخواهیم به نمونه ای از بسیار اشارتی داشته باشیم، درست مانند معامله ای است که با شعار «ولایتفقیه» شده است؛چه در طول سالهای پس از انقلاب، شعار ولایت فقیه در حقیقت به خربهای برای رقابتهای سیاسی نیروها تبدیل گردیده است. پس به کارگیری شعارهای انقلاب برای سرکوبی مخالفین و رقبا و استفاده از
شعار در جنگ نامقدس قدرت، ظلم است. فرق شعار مضر و شعار نافع، شعار شعور و شعار جهل و اغفال را از کجا و با چه معیاری میتوان فهمید؟ تنها معیار در تمیز دادن، عمل است. شعار شغل، شعار پردازی و شعار سازی و شعار عمل و اینکه کفۀ کدام یک از این دو در میان مدعیان سنگین تر است.
«شعارگرایی مانع شناختن دردها و رنجها و یافتن درمانهاست و انسان را گرفتار خود فریبی میسازد و او گمان میکند با شعار دادنش کاری انقلابی میکند، در حالی که فقط شعار انقلاب را میدهد و واقعیتهای تلخ را نمیشناسد و راه حلها را نمیداند، چون با آن در گیر نشده است. دردها و محرومیتها و تلخیها و دشواریها هنگامی که کشف و برطرف نگردید، متراکم میشود، و به کانون خطر و ایذاء مردم و پس رفت تبدیل میگردد؛ ولی اگر روحیۀ چند سال نخستین انقلاب - که کار شبانهروزی و با اخلاص با حداقل توقعات بود - حاکم باشد، ره چند ساله، چند ماهه پیموده خواهد شد. حاکمیّت شعار، بر ضدّ عمل است و از ارزش عمل و زحمت و تلاش و صلاحیت میکاهد. اگرچه گاهی شعار اصیل و درست در یک مقطع، خودش یک عمل صالح است و راه عمل را میگشاید. وقتی شعار و شعار پردازی حاکم شد، ارزش عمل از بین میرود؛ و سرنوشت «دعا» در مذهب ما نیز اینچنین بود. دعا خواندن در مکتب شیعه، مقدمه و محرک و بیانگر خط مشی عمل و جهاد و مبارزه بود، ولی از هنگامی که دعا به مثابۀ یک عمل مستقل و جداگانه تلقی گردید و صنف و طبقه ای به نام دعاخوان و دعاخوانان حرفه ای بوجود آمد، دعا خاصیت خود را از دست داد و فاقد انگیزه و عمل و اصالت گردید و گمان شد بدون کشف علت، معلولها موجود و بدون کشف درمان، دردها علاج و بدون تلاش، انسان تأمین و بدون مبارزه، دشمن نابود میشود. دعا هم یک شعار است، ولی وقتی از محتوا تهی شد و جانشین فعالیتهای اجتماعی و سیاسی گردید تا جایی که برای سرنگونی ظالم و نابودی دشمن دعا، و برای شفای دردها دعا، و برای تأمین رزق محرومین دعا، و برای حل مشکلات مسلمین جهان دعا جایگزین تدبیر و عمل شد، ستمگران بر مسلمین حاکم و دردها عارض شدند، دانش مسلمین پس رفت و... .
دعا و شعار به صورت یک عامل مؤثر نیست و فرهنگ شیعه و مکتب اسلام سرشار است از آیات و روایاتی که این معنا را بیان میکنند. در قرآن آمده است: «لِمَ تقولون ما لا تَفعَلون» پیامبراکرم (ص) نیز میفرماید«بهترین شعار، عمل کردن به آن است»، و در روایت دیگری آمده است: «کُونوا دعاة الناس بِغَیْرِ اَلسِنَتِکُم» مردم را بجز راه شعار و زبان و از راه عمل دعوت کنید. رابطۀ شعار و عمل همان رابطۀ ایمان و عمل صالح است. در سورۀ شریفۀ «والعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عَمِلوا الصالحات...» بلافاصله پس از «ایمان»
عمل صالح» میآید، یعنی ایمان خوب است به شرط اینکه مقدمۀ عمل باشد، انسان زیانکار
است مگر اینکه ایمان آورد و به ایمان آوردن اکتفا نکند و عمل صالح انجام دهد.
اما آنها که به راه دعازدگی و شعارگرایی رفتند «به پوچی در شخصیت و بیهودگی در عمق ذات و وجدان خویش میرسند»؛ زیرا وقتی گمان شد که ده سال شعار دادن ما را در مبارزه با غرب و شرق، حل مشکل زمین و صدها مشکل دیگر کمک میکند و نکرد، انسان را به پوچی دلزدگی، یأس، بریدگی از خود و مذهب و...میکشاند. «ای کاش در این هنگام که انسان احساس پوچی و بیهودگی میکرد، به عمل باز میگشت ولی متأسفانه به جاذبه های کاذب و معجونهای افسونگری پناه میبرد که او را باز هم نجات نمیدهد و تصوف و عرفان منفی و تظاهر به عرفان و اشک بیجاریختن از همین جا پیدا شد».
با پیروزی هر انقلاب، توده های مردم و رهبران آنها از آنجا که به پیچ و خمها و موانع حتی در یک نظام انقلابی آگاهی لازم را ندارند، شعارهای بزرگی را میدهند؛ در این دوره که هیجانات انقلابی حاکم است و نیروهای انقلابی میخواهند با اصلاح ناگهانی، سریع و گسترده برتری خود را بر رژیم پیشین ثابت کنند و از موضع اتهام و مورد مقایسه قرار گرفتن با حکام پیشین دوری بجویند، خواستهایی را مطرح میکنند. در این دوره که هنوز نظام جا نیفتاده و با دشمنان داخلی و خارجی سختی روبرو است و سخنها در عمل آزموده نشده یا هنوز نتیجۀ آزمایش خود را روشن نکرده اند، شعارهای تند استعداد زیادی در جامعه دارد و پاره ای از نیروهای سیاسی، صرفاً با تکیه به شعارهای داغ، رشد کرده و به قدرت میرسند و عناصر پرانرژی جامعه را جذب خود میسازند، ولی هنگامی که در گذار از واقعیتها و سختیها و مشکلات و قصور و تقصیرها، شعارها لوث میشوند و زیر سؤال میروند چونکه خلطی هم بین شعارها و آرمانها گردیده است، آرمانها هم زیر سؤال میروند؛ ولی آرمانها بی گناهند و معمولا قربانی شعار گراییها میشوند، در حالی که شکست شعار گرایی تنها شکست یک راه غلط است و برای نیل به آرمانها باید به راههای عملی نیل جست.
وقتی شعار گرایی مقام یافت و تبدیل به ارزش شد، مبانی ارزشی انقلاب را که عامل وحدت و... است نابود میسازد؛ در حالی که در مبانی و مجموعۀ ارزشی انقلاب که اتحاد و مبارزه با استکبار، جهانی، تولید و سازندگی است، شعار گرایی جایی ندارد.
شعار گرایی یکی از آفتهای هر حرکت اصلاحی یا انقلاب پس از پیروزی است، چه تا قبل از پیروزی و در جریان مبارزه معمولاً شعار توأم با عمل است. پس از پیروزی تب شعار بالا میگیرد بویژه اگر نیروهای رقیب متنوع تر باشند و به گفتۀ کتاب «کالبد شکافی چهارانقلاب»: «در همۀ انقلابها یک تب تند عناوین و اسامی نیز پدیدار میگردد و نام همه چیز، از شهرها گرفته تا خیابانها، مؤسسات، بچه ها، تغییر مییابد و نظر این است که نام یک چیز را دگرگون کنید تا آن چیز را دگرگون شده یابید». در واقع آنچه تغییرش آسانتر و سریعتر
و امکان پذیرتر است، زودتر از هر چیز دیگر در معرض تغییر قرار میگیرد و به امری شعار گونه تبدیل میشود. البته اگر تغییرات، در این سطح باقی بماند، حرکتی سطحی خواهد بود و اگر به تحولات عمیق و مثبت، در سایر سطوح منجر شود ارجمند است و، در غیر این صورت حقایق در پس شعارها و تغییرات ظاهری پنهان میماند و هر که، بیشتر شعار میدهد، مقرب تر و انقلابی تر جلوه میکند، و اینجاست، که فرصت طلبان و جان پروران در صفوف انقلاب رخنه
کنند، و نیروها جذب شعارها میشوند، نه صلاحیتها. شعاری که قبل از پیروزی انقلاب محرک بود اینک بازدارنده و ترمز میشود. قضیه درست مثل، همان است که امام خمینی در کتاب، ولایت فقیه «میگوید: اگر ما مسلمانان کاری جز نماز خواندن و دعا و ذکر گفتن نداشته باشیم استعمارگران و دولتهای جائر متحد آنها هیچ کاری به ما ندارند، شما برو هر قدر میخواهی اذان، بگو، نماز بخوان... آن مردک نظامی انگلیس در زمان اشغال عراق پرسید این که در بالای مأذنه دارد اذان میگوید به سیاست انگلیس ضرر دارد؟ گفتند: نه. گفت بگذار هرچه میخواهد بگوید... آنها نفت شما را میخواهند، به نماز شما چکار دارند؟... زیرا اینها همه شعار است نه مقدمۀ عمل، و جا افتادن شعار به نفع استعمار است چون نقش بازدارنده و مخدر دارد.
آمریکا از شعار داغ نمیترسد، حتی از لطمه خوردن به حیثیت سیاسی خود نیز تا حدی بیم ندارد، زیرا ضربه به آمریکا هنگامی معنا دارد که به منافع آن در جهان ضربه وارد شود امنیت آن به خطر افتد، کشور خویش را از وابستگی به آمریکا و متحدانش برهانیم و نگذاریم به بازار مصرف آنان تبدیل گردد و از شعار به عمل در آییم و تولید و سازندگی کنیم
با خط شعار است که، در عراق هم شعار ضد امپریالیستی داده میشود و در کتابهای درسی علیه صهیونیزم مینویسند، مجاهدین خلق نیز ضدیت با امپریالیسم را به رخ میکشند و در پس همۀ این شعارها حقایق پنهان میماند و حق و باطل در هم میآمیزد و بطور کلی امروزه در همه جای دنیا، با تبلیغات، و شعار، مغزها را به استخدام در میآورند. و معیار شناسایی حق از باطل در میان همۀ این تظاهرها عمل صالح است.
با این مقدمه راهی به عمق و. محتوای تأکیدات فراوان آیتالله منتظری و پشتوانه های تأکید بر پرهیز از شعار گرایی گشوده میشود. برای نمونه ایشان در فاصله، بهمن ماه ۱۳۶۲ تا» مهرماه ۱۳۶۳، یعنی مدت «۹ ماه» در هجده سخنرانی و دیدار پیرامون اینکه شعار به تنهایی دردی را علاج نمیسازد و شعار باید مقدمۀ کار و پیشرفت باشد سخن گفته است و همین نسبت در سالهای بعد هم دیده میشود. نمونهها و گزیدههایی از این مطالب در پی میآید.
در تاریخ مرداد ماه «۱۳۶۱» چنین گفته است:
«... بنابراین شما اساتید و دانشجویان در سطح دانشگاهها خیلی میتوانید خدمت، بکنید، اگر چنانچه ما در علم و دانش و تکنیک توانستیم خود کفا شویم، آن وقت میتوان گفت که ما خود کفا هستیم و میخواهیم خود کفا بشویم؛ اما اگر بنا شود که فرهنگ ما از غرب و شرق، بیاید، گندم ما و صنایع نظامی ما هم از غرب و شرق تأمین گردد، این چه خود کفایی است؟ هرچه بگوییم مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی،به ما میخندند و میگویند شما همه چیزتان وابسته به ماست. مرگ یعنی چه؟شعار که کشور را اداره نمیکند. آن چیزی که کشور را اداره میکند کار و کوشش و فعالیت است؛ نمیگویم شعار ندهید، اما شعار بایستی برای پیشرفت و کار باشد. در جنگها همیشه شعار میدادند برای اینکه مبارزین و مجاهدین بدوند و تشجیع شوند، نه اینکه میایستادند و فقط شعار میدادند، راه میرفتند، کارشان را انجام میدادند و شعار هم میدادند؛ شعار باید جنبۀ تحریک داشته باشد، جنبۀ آموزندگی داشته باشد... اگر امکانات کم در اختیار شما میگذارند، تقدیر هم از شما نمیکنند، دانشجویان هم به شما نق میزنند، باشد، سر خود را پایین بیندازید و در یک رشته ای که کشور نیازمند است مطالعه کنید، آزمایش کنید و... که یک باری را از دوش جامعه بردارید...».(۱)
ایشان در سخنرانی دیگری که متن کامل آن به شرح زیر است، میگوید:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
صلوات بر پیامبر اکرم (ص) ثواب دارد و اجرش زیاد است، اما شعاردادن برای من طلبه دردی را دوا نمیکند (۱)، واقعش با این همه گرفتاریهایی که اسلام و مسلمین دارند، شعار برای من، نه شر صدام را برطرف میکند، نه مشکلات اقتصادی را برطرف میکند، نه کشور را خود کفا میکند. شعار اگر شعاری باشد سازنده و تحریک کننده که انسان را وادار کند به جوشش و فعالیت، این گونه شعار خوب است و این شعار مقدمۀ کار است. دعا هم یک مقداری همین طور است. شعار و دعا در عین حالی که عبادت خداست و ثواب زیاد دارد، یک مقدارش برای همین است که مقدمۀ کار است؛ شما وقتی که مثلاً میگویی «اللهم أغنِ کلّ فقیر»،خدایا هر فقیری را بی نیاز بکن، داری در حقیقت این معنا را اقرار میکنی که من از فقر فقرا رنج میبرم، وقتی که آدم از فقر فقرا رنج میبرد، اگر مقداری پول در جیبش باشد مقداری از آن را میدهد به فقیر، اگر مقداری برنج تولید کرده و همسایهاش ندارد، برادرش ندارد،خواهرش وضعش بد است، به او کمک میکند برای اینکه فقیر است؛ اگر چنانچه گفتیم: «اللهم فک کل اسیر» خدایا هر اسیری را نجات بده، این انگیزه میشود برای اینکه اگر سراغ داریم یک اسیری هست و ما میتوانیم یک مقدماتی درست بکنیم، یک کاری بکنیم بلکه این اسیر نجات پیدا کند، میرویم مقد ماتش را انجام میدهیم تا ان شاء الله نجات پیدا کند. دعاها هم مقداری از آن جنبۀ تلقین دارد و مقدمه چینی میکند که انسان بکار بیفتد، نه اینکه من پولهایم توی جیبم باشد، توی بانک باشد، برادرم هم گرسنه است و من بگویم «اللهم اغن کل فقیر، خدایا هر فقیری را بی نیاز کن، خب کمک که از آسمان نمیآید، خدا باید به دل من و شما بیندازد که از آنچه به ما داده به فقرا کمک کنیم، به گرفتاریها برسیم، به جبهه کمک کنیم، مدرسه بسازیم برای بچه ها درس بخوانند، بیمارستان، درمانگاه، اینطور چیزها تهیه کنیم، بالاخره من و شما باید این کارها را بکنیم.
خلاصه پس شعار برای من طلبه دردی را دوا نمیکند، شعارهایی باید بدهید که مقدمه برای کار باشد و بیش از همه به کار و کوشش و فعالیت، هم فعالیت علمی و هم فعالیت صنعتی و کار و تولید منجر شود؛ و آنهایی که جوانند، اهل درس خواندن هستند
درس بخوانند. اگر ما از نظر علمی عقب باشیم کلاه ما پس معرکه است. علم اصلا مال مسلمانان است، اولین سوره ای که به پیامبر اکرم نازل شد مطابق آنچه مفسرین بیان کردند، سورۀ اقرأ است: «اقرأ باسم ربک الذی خلق... الذی علم بالقلم، علم الانسان مالم، یعلم، خدایی که به وسیله، قلم، انسان را تعلیم داده و چیزهایی که نمیدانست تعلیم ۴۴ داد، میدانید سوره بر چه کسی نازل شده؟ بر پیامبراکرم در چه محیطی؟ در محیطی که مرکز جهل و توحش است و در آن محیط در اولین سوره صحبت علم است و تعلیم و قلم و در حدیث از حضرت رسول است که میفرمایند «أطلبوا العلم ولو بالصین»، طلب کنید علم را ولو به چین بروید. امام سجاد (ع) مطابق حدیثی که در کافی است میفرمایند
لو یعلم الناس ما فی طلب العلم لطلبوه ولو بسفک المهج و خوض اللجج»، اگر مردم میدانستند که طلب علم، حالا هر علمی که برای مردم مفید باشد، میخواهد علم دین باشد و میخواهد علم صنایع و این علمی که برای مردم نیاز است باشد، اگر مردم میدانستند در طلب علم چقدر فضیلت هست و چقدر خاصیت هست آن را طلب میکردند ولو خون دلها ریخته شود و توی گردابها فرو، روند، یعنی ولو جانشان به خطر بیفتد. بنابراین آنهایی که توی دبیرستانها هستند، توی دانشگاه هستند، خوب درس بخوانند، برای نمره درس نخوانند، برای اینکه با سواد شوند درس بخوانند و دفع نیاز علمی یکنند از کشور، آنهایی که اهل صنعت هستند برای رضای خدا به صنعت بپردازند، آنکه تولید کننده کشاورزی است فعالیت بکند در تولیدات کشاورزی، قصدش هم خدا باشد.
امام پنجم، امام باقر (ع) در هوای گرم بیل میزد و کشاورزی میکرد، کسی گفت بروم این سید را نصیحت کنم، آمد گفت: شیخ من أشیاخ قریش، چون که سن حضرت آن وقت زیاد هم بود، میگوید: پیرمردی از پیرمردهای، قریش، حرص دنیا تو را گرفته خجالت نمیکشی در این سن برای دنیا داری فعالیت میکنی، اگر الان اجلت برسد جواب خدا را چه میدهی؟ حدیث در وسائل است. امام پنجم فرمودند: «اگر الان مرگ من برسد بهترین وقت است برای اینکه مشغول عبادت خدا هستم، همین که دارد تولید .L میکند برای اینکه نیاز زن و بچه اش را برطرف کند و بالاتر از این، برای اینکه رفع نیاز کشور را بکند؛ شما اگر یک من برنج تولید بکنید بهترین عبادت است. (۱)
در دیدار دیگری به تاریخ مهرماه» ۱۳۶۳» دربارۀ اینکه شعار، خود کفائی نمیآورد فرمودند:
«بالاخره حدود ششسال از انقلاب میگذرد و ما یا ایمان داریم به این انقلاب که کردیم یا ایمان نداریم. اگر ایمان داریم که با شعار تنها نمیتوانیم کشور را بسازیم و خود کفا کنیم».
ایشان با اشاره به تحمیل جنگ و وظیفۀ مقاومت ملت ما بیان داشت:
«اگر بخواهیم کشور خودکفا بشود، یکی باید روی مسألۀ تولید سرمایهگذاری کنیم، اعم از تولید مواد اولیه یا تولید مصنوعات، یکی هم روی دانشگاهها، یعنی: ۱ -سطح علمی کشور ارتقاء یابد، ۲- سطح عمل. امروز تمام زندگی بشر بر علم و صنعت مبتنی شده است و کشاورزی هم بر اساس علم است. فرض بگیرید در فرانسه مثلاً از یک هکتار زمین پنج تن گندم برداشت میکنند و در ایران یک تن و اندی و همه اش به خاطر زمین و آب نیست، عمده این است که آنها با علم و صنعت کار میکنند... به شعار تنها و اینکه یک عده ای فرض بفرمایید جمع شوند برای رهبر شعار بدهند یا برای من طلبه شعار بدهند، اینها کشور را بالا نمیبرد، شعار گاهی از اوقات نمک است، مثل نمک آش میماند، شعار به اندازه ای که سازنده و محرک باشد خوب است...». (۱)
ب - نتایج عملگرایی در مقابل شعار گرایی:
اجتناب از شعار گرایی تکلیف انسان را در عرصۀ بسیاری از امور و زوایای زندگی مکشوف میسازد. برای مثال نتیجۀ تفکر عملگرا را در یکی از زوایای فکری ایشان و در مورد برنامۀ ملاقاتهای او از زبان خودش میخوانیم:
«...بسیار خوب، تشخیص دادهاند سمینار لازم است، خوب هم هست، اما دیگر ملاقات با من چه خاصیتی برای اسلام و... دارد،این همه راه برویم از تهران و از جاهای دیگر و چقدر پول خرج شود و از همه مهمتر وقت افراد گرفته شود؛ چون وقتی کسی بخواهد از تهران بیاید و بازگردد، یک روز او از دست میرود و در یک روز شما خیلی کار میتوانید بکنید؛ کشور ما الان بیش از همه به کار و فعالیت احتیاج دارد».
شعار گرایی ضد استقلال و خودکفایی است. معنای استقلال و خودکفایی و مبارزه با تب مصرف در سایۀ نفی شعار گرایی و نتایج فکری و عملی آن را در نظریات فقیه عالیقدر چنین میخوانیم:
«... مادامی که نیاز داریم و به خارج وابستهایم، توسری خور آنها هستیم، همه باید سعی کنند که ما احتیاج نداشته باشیم، اینقدر مصنوعات از خارج وارد نکنیم، مقداری کمتر مصرف کنید و سعی نمایید خودمان تولید کنیم. اشخاص زیادی مکرّر اینجا میآیند که از ما عکس بگیرند و من به آنها اشکال دارم که هیچ فکر کرده اید یک فیلم که مصرف کنید و یک عکس که از من بگیرید، به اندازۀ یک فیلم خودمان را گدای خارج کردهایم، اینکار چه لزومی دارد؟ اگر ما خودمان فیلم تولید کردیم مانعی ندارد، اما عکس گرفتن از من با فیلم خارجی هنر نیست... بنابراین هر که هر کاری از او ساخته است و به نفع کشور است انجام دهد.
وقتی نان شما را خارج بدهد، سیاست تو را هم او تنظیم میکند و فرهنگ تو هم از آنجا میآید. پس بر همۀ ما لازم است که درس بخوانیم، شعار بایستی مقدمۀ کار باشد، مرگ بر آمریکا وقتی درست است که صنایع آمریکا را نخواهی اینجا مصرف کنی، هی بگو مرگ بر آمریکا و صنایع آنها را مصرف کن و اقتصادشان را بالا ببر؛ انگلیس ها وقتی در کشورهای اسلامی بودند خودشان به مردم پول میدادند که علیه آنها فحش بدهند چون میدانستند مردم دلشان به این فحشها خوش میشود، پس بگذار دلشان خوش باشد، ما که تا «فیها خالدون» این کشور را اشغال کرده، ایم، این فحشها مثل سوراخ زود پزهاست که اگر نباشد منفجر میشود، گاهی از اوقات هم روزنامه ای در میآوردند که چهارتا متلک به نخست وزیرشان و دولتشان بگوید و مردم بخندند و خوشحال شوند، آن وقت نفت و صنایع مال آنها باشد و محصولاتشان هم در کشور به مصرف برسد؛ حالا هر چه میخواهی بگو مرگ بر آمریکا، ریگان به ریش تو و من میخندد. مرگ بر آمریکا وقتی است که واقعاً ایادی آمریکا، فکر، آمریکایی، اقتصاد آمریکا (و همۀ اینها را محکوم کنی، اینقدر صنایع و محصولاتشان را مصرف نکنی، وقتی میخواهی دختر شوهر بدهی این قدر جنس آمریکایی و امثال آن را نخری، اگر پول دارید پولهای خود را خرج تولیدات کنید، خرج صنایع کشور، کنید، خرج کشاورزی کنید تا مرگ بر آمریکا درست باشد. مرگ بر آمریکا شعار است، اما این شعار باید مقدمۀ قطع ارتباط سیاسی و اقتصادی و... با آمریکا باشد، میگویی مرگ بر آمریکا و سیگار وینستون آمریکایی را قاچاق تهیه میکنی و به بهای گران هم خریداری میکنی». (۱)
عمل گرایی در مقابل شعار گرایی ضامن رهایی از وابستگی است:
«... این یار امام خوش آمد شعار است و درد کشور را دوا نمیکند، شعار نه امنیت برای کشور درست میکند، نه وضع کشاورزی را بالا میبرد، نه تولید را؛ شعار باید مقدمۀ کار و کوشش باشد و مثل دعا میماند، وقتی از خدا چیزی را میخواهید و میگویید «اللهم اغن کل
(قیر، دارید میفهمانید که از فقر عده ای از مردم رنج میبرید. عالَم، عالم اسباب و مسببات است، شعار و دعا بیش از همه باید محرک انسان برای فعالیت و کوشش باشد، وقتی مرگ بر آمریکا و شوروی میگوییم و از وابستگی به آنها اظهار تنفر میکنیم، قهراً در مقام عمل هم کوشش میکنیم که از زیر سلطۀ آنها بیرون بیائیم...».(۱)
ج - جاذبه و دافعه و برخورد با گروههای محارب و مخالف:
تکلیف انسان را در برابر علوم، افکار، تضادها و مسائل اجتماعی، «انسانشناسی» تعیین میکند و همۀ بحثهای مربوط به علوم اجتماعی و انسانی به «انسانشناسی» ختم میشود و متدلوژی اصلی بررسی افکار و مکتبها همین است. اگر میخواهیم دریابیم که موضع و نگاه فلان مکتب یا شخص در برابر پریشانیهای اجتماعی چیست، نخست باید دریابیم که تعریفش از انسان چگونه است.
در نگرش اسلام به انسان، او موجودی ترکیب یافته از روح خدا و شیطان، روح و لجن، فجور و تقواست؛ و در نتیجه نوع بشر دارای تمایلات خوبی و بدی، عرفان و مادیت، خیر و شر و ایمان و کفر میباشد. وقتی انسان در معرض انحراف یا تصمیم نادرست قرار گرفت نمیتوان برای او یک جانبه تصمیم گرفت و تعیین تکلیف ساخت و با او برخورد انتظامی و پلیسی کرد. انسان موجودی است ذی شعور، مختار،مستقل و او خود میاندیشد، و لذا باید او را در فکر کردن و تصمیم گیری یاری نمود و مشاوره کرد و او را به تقوا و خیر و ایمان سوق داد و برخورد هدایتی نمود.
جاذبه داشتن یعنی جذب نیروها بر اساس گرایش ایمان، و دافعه یعنی دفع نیروها به خاطر گرایش شرّ یا بدی و کفر. رعایت توازن در دو مقولۀ جاذبه و دافعه امری لطیف و حساس است؛ به گونه ای که آیتالله منتظری میگوید:
«حتی منافق گفتن به گروهها، زمینۀ جذب کردن آنان را برای ما
میگیرد» (۱).
ممکن است برای کسانی که از دریچۀ احساسات به قضیه مینگرند این کلام غیر قابل هضم باشد، در حالی که این کلام دارای مبنای مکتبی و روایی و علمی است و به تجربه دریافته ایم که همین موضوع کوچک نقش بزرگی در جذب عناصر گروهها داشته است؛ در بحث با یک عنصر معتقد و وفادار یا هوادار به سازمان مجاهدین خلق، وقتی از آغاز او منافق خطاب شود، یک مقاومت روحی و روانی در وی ایجاد میشود و فاصله و حائل ایجاد شده، مانع از جذب او میگردد. اساس برخورد آیتالله منتظری و نمایندگان ایشان با زندانیان، رعایت همین مبانی و موازین در برخورد با آنها بود و معتقد بودند پس از توبۀ آنها و آزادی از زندان نباید آنها را در جامعه به صورت سرگردان به حال خود رها نمود و به مشکلات آنان بی اعتنا بود که آنها را به بی تفاوتی یا پیوستن مجدد به محاربین گرفتار سازد، و لذا دلجویی از آنها را یک اصل قرار میدادند. بدیهی است که این دسته از توابین آزاد شده دستشان به جنایت آلوده نبوده و حساب آنها از قاتلین جداست. در سال «۱۳۵۹» آیتالله منتظری طی گفتاری اظهار داشت:
«به کافر نیز نمیتوان نیش زد، أدعُ إِلی سَبیل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة، باید برخوردی چون برخورد پیامبران و ائمۀ اطهار، به خوبی و خوشی انجام داد...».(۲)
حجة الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی در دفاع از تز آیتالله منتظری در این رابطه میگوید:
«...در مورد برخورد با گروههای محارب و مخالف، ایشان نظرهای بسیار معتدل عملی قابل قبولی دارند، چون ایشان از کسانی است که آنها را خوب میشناسد. ایشان از بیست سال پیش با آنها برخورد داشتهاند. با چپروترین شان و راست روترین شان در زندان مدتها معاشرت داشته اند. با تودهایها، فدائیها، منافقین، با سایر گروهکهایی که بودند، توی یک سلول، توی یک بند، کتابهایشان را خوانده، جزواتشان را خوانده، اعلامیههایشان را دیده و افکارشان را خوب میدانند. توی زندان که بودیم مدتها برخورد داشتیم. خودشان با آنها مثل یک پدر برخورد میکردند، موضع نصیحت آمیز دارند و دلشان میخواهد آنها را هدایت کنند و نگذارند آنها منحرف شوند، آنها اگر منحرف
هستند لگد به سینه شان نخورد که منحرف تر بشوند و طردتر بشوند؛ این برخورد اولیه ایشان است در زندان هم همین طور بودند، سعی میکردند اینها را هدایت کنند حالا هم عملاً همین طور هستند. میل دارند به آنها مهلت بدهیم که برگردند و با مردم باشند. آمادگی دارند که با آنها بحث کنند و آنان را هدایت کنند و روشنگری کنند که این کارها را توی زندان میکردند و حالا هم در بحثهایشان همیشه اشاره دارند. طرفدار این نیستند که اینها را با زور خفه کنیم
توی مرحله عملی قضیه میبینیم وقتی که کار به محاربه کشید و آنها دست به ترور زدند و به فکر براندازی حکومت اسلامی افتادند و تا آنجا پیش رفتند که میدانید خوب طبعاً مرحلۀ سرکوب ایشان را باز تا حدی که راه برای بازگشت آنها هموار شود تجویز میکنند، همین عملی که جمهوری اسلامی میکند. من همین قدر میدانم که ایشان با فشار آوردن زیاد و خفقان ایجاد کردن جوری که نسبت به آنها ایذاء باشد مخالف هستند، دلشان میخواهد با محبت با آنها برخورد کنیم؛ البته آنجایی که قانون کیفری را از لحاظ اسلامی حتمی کردند باید اجرا شود، اما به هر حال ایشان بیشتر به توضیح و هدایت و برخورد محبت آمیز برای جلب احساسات آنها که نوعاً احساساتی هستند، تأکید دارند و همیشه توصیه شان به مأمورین و به ما همین است. حالا ایشان یک گروهی را مأمور کردند از فضلای حوزه که اینها بروند به زندانها و تماس بگیرند و عملاً مشکلات زندانیها را حل کنند و احیاناً اگر کسانی مظلوم هستند نجاتشان بدهند، آنها را که تائب هستند بیرون بیاورند و اگر راهی برای برگشت آنها هست ارائه دهند. ما هر وقت با ایشان آیتالله منتظری) هستیم، یکی از چیزهایی که خیلی ایشان را ناراحت میکند این است که میگویند جمعی از جوانان کشور منحرف شده اند و ممکن است بعضی با کارهای تند جلوی برگشت آنان را بگیرند.
در مورد کردستان هم همین است، اول سعی میکنند گروههای منحرف کردستان را جذب کنند؛ ولی در سرکوبی اشراری که اصلاح ناپذیرند مثل دیگران قاطعند». (۱)
نه تنها، در ملاقات با، سران، بلکه در اغلب ملاقاتها با امام خمینی و نیز در نامه های خود به، ایشان، آیتالله منتظری از وضع زندانها و نحوۀ رفتار، با اعضا و هواداران گروهها سخن گفته و بر برخورد صحیح با آنها اصرار و تأکید داشته است.
آیتالله منتظری با چنان مبنای ایدئولوژیک و انسان شناختی، جاذبه و دافعه را تنظیم میکند که برای آن مصادیق فراوانی در قرآن و، سنت، پیامبر و، ائمه وجود دارد.
این موضوع یکی از اساسی ترین رازهای پیشرفت، و حفظ حکومتها، تمدنها، فرهنگها و مکتبهاست. آنچه برای یک نظام هنرمندی، و توان محسوب میشود ارائۀ شیوۀ برخورد و حفظ نیروها و ارائه برنامه برای نیروهای مؤمن و معتقد به حاکمیّت نیست، بلکه جذب بی تفاوتها، و حفظ نیروها حتی در حد یک نفر و ارائۀ شیوۀ برخورد با مخالفین است. اگر نظامی توانست این دسته را جذب، کند، به طریق اولی دستۀ نخست را هم میتواند جذب یا حفظ کند. از این دیدگاه نحوۀ برخورد و ارائۀ برنامه، و استراتژی و دیدگاهها در رابطه با مخالفین و بی تفاوتها اهمیت مییابد.
هدف از کار فرهنگی و تبلیغی، مسلمان کردن مسلمانها نیست، بلکه مسلمان کردن نامسلمانهاست و مخالفین هدف میباشند تا معاندین آنها کنده شوند و به همین دلیل است که باید روش «جادلهُم بِالّتی هِیَ احسَن» و«کونوا دُعاة النّاس بغیر السِنَتِکم» در نظر گرفته شود و نباید کارهایی کرد که فقط به ذائقۀ دستۀ اول، یعنی معتقدین به نظام پسند آید، بلکه باید خواستههای مشروع و مباح همگان در نظر گرفته شود. این امری طبیعی است که هر نظامی مخالف داشته باشد و در جامعه ای که همه یکسان و یکنواخت باشند یا همه به مرتبۀ اولیاء اللهی رسیده اند و یا جامعه ای اتوپیایی و ذهنی است، یا آن جامعه مرده است. برخی با غفلت از این نکته به دام استبداد فرو غلتیدهاند و لذا ایجاد محیط. آزاد و تضارب افکار و تحمل مخالف را نمیتوان جدای از ضرورت جاذبه داشتن مورد بررسی قرار داد. لازمۀ جاذبه داشتن، شناخت درست انسان و شیوههای، منطقی برخورد با اوست؛ و هدف از جاذبه داشتن، ارتقاء افراد به ایمان است نه سقوط دادن به کفر.
آیتالله منتظری دربارۀ جاذبه و دافعه میگوید:
«... حالا هر کس که توی حزب الله نیست که حزب شیطان نمیشود. یک عده هستند که، نه حزبالله هستند نه حزب شیطان، اینها را شما سعی کنید کم کم جذبشان کنید تا بشوند حزبالله، نه اینکه روشتان جوری شود که اینها اگر. حزب شیطان هم نیستند بروند درست حزب شیطان بشوند و اگر چنانچه تا حالا ضد انقلاب نبودند، از حالا به بعد بروند ضد انقلاب شوند. ما گاهی اوقات روشمان جوری است که افراد را طرد میکنیم با، اخلاقمان، و در اثر طرد افراد روح یأس در آنها پیدا میشود و کم کم میروند ضد انقلاب میشوند...».(۱)
« بچههای پاکی هستند، سوء نیت هم ندارند، اما این را توجه ندارند
که مردم نسبت به انقلاب، مراتب دارند.یکی خیلی انقلابی است یکی کم،
یکی در مرتبۀ دهم دین است، یکی در مرتبۀ نازل است و خدا با همۀ اینها میسازد...».(۱)
«...روشتان جوری باشد که افراد جذب بشوند، عرض کردم مراتب اسلام مردم و ایمان مردم تفاوت دارد. در کافی روایتی دارد که حضرت صادق (ع) میفرمایند ایمان هفت درجه دارد: یکی درجۀ اول است، یکی درجۀ دوم است تا هفت درجه، بعد میفرماید مبادا کسی که در درجۀ اول است یعنی خیلی ایمانش کم است از او انتظار داشته باشیم که مثل آن فرد درجه دومی باشد، یا آن دومی مثل سومی باشد. امام صادق (ع) یکی از افراد خانه اش را دنبال کاری فرستادند، بعد حضرت فرمودند رفتی به آن شهر و با فلان طایفه (که آن طایفه از شیعیان امام بودند) برخورد کردی؟ او گفت: نه ما از آنها خوشمان نمیآید برای اینکه آنها رفتارشان آن ور که ما دلمان میخواهد نیست و ایمانشان مثلاً در حد ما نیست. آنگاه حضرت فرمود: با اینکه از دوستان ما هستند اما چون که در حد شما نیستند شما اینها را ترک کرده ای و از آنها بیزار هستی؟ گفت: بلی. حضرت فرمود: بنابراین ما هم باید از تو بیزار باشیم، برای اینکه ایمان تو هم در حد ایمان ما نیست؛ چون شیعۀ امام که در حد امام نیست، خدا هم باید
از من (امام) بیزار باشد برای اینکه مقام علم و کمالی که خدا دارد امام ندارد، پس خدا هم باید امام را رها کند و بگوید او در حد ما نیست. هر کس که در حد شما نباشد که نمیشود او را طرد کنید، شما باید یک کاری کنید که همه را جذب کنید. بایستی که اگر یک افرادی حتی بی تفاوت باشند که با یک اخلاق شما جذب میشوند جذبشان کنید و خوب جذب کنید...».(۲)
روش و نگرشی که آیتالله منتظری با تکیه به تفاوت درجۀ ایمان افراد و شیوۀ جذب و معاشرت با مردم و توجه به اختلاف درجات آنها ارائه میدهد چنین است که افرادی که در درجات عالیتری از ایمان و انقلابی گری هستند، شرعاً روا نیست افراد پایین را تخطئه کنند چه در این صورت عالیترین آنها باید از سوی ائمه و پیامبران، و پیامبران و ائمه نیز از سوی خدا طرد گردند.
این نگرش، ناشی از شناخت دقیق انسان و جامعه است. ریشۀ، همۀ مسائل در تفسیر درست یا خطای انسان، و جامعه است. انسان. را موجودی سیال و انعطاف پذیر و دارای طبایع گوناگون دیدن، موجب اصلاح برخورد با او شده و برخوردها را، متعادل میسازد.
نظیر آنچه نقل شد، مکرر در سخنرانیهای آیتالله منتظری ذکر شده است، و حاکی از این است که برخوردهای ایشان با موافقین و مخالفین از، زیربنای محکم، و اعتقادی پیروی میکند برخورد و نگرش ایشان با احزاب و گروهها نیز در همین، روش و زیربنا نهفته است. این تفکر در درجۀ اول، سبب روحیۀ تسامح میشود
د - - تسامح، معاشرتها، ملاقاتها و استقلال فکری آیتالله منتظری
از مهمترین عواملی که در صدر اسلام موجب عزت، و وسعت چشمگیر اسلام گردید، اصل تسامح (۱) نسبت به زیردستان و نیروهای داخلی و کفاری بود که، در میان مسلمین زندگی میکردند و جزو نیروهای داخلی به شمار میرفتند، و با آنها مدارا بعمل میآمد؛ و این اصل قاطعانه از سوی پیامبر (ص) رعایت، میشد و در عین حال با دشمنان خارجی نیز قاطع و شدید برخورد میفرمود «اشداء علی الکفار رحماء بینهم».
علی ابن ابیطالب الله نیز در دوران حکومت پنج سالۀ خویش هنگامی که با اهانتها و جوسازیهای خوارج روبرو میشد مدارا میکرد، ولی هنگامی که آنان دست به اسلحه برده و محاربه را آغاز کردند، آنها را به سختی سرکوب نمود. اما از روزی که در حکومتهای امویان و عباسیان تعصب در جای تسامح نشست و تبدیل به سنتی در حکومتهای به ظاهر اسلامی گشت، انحطاط. مسلمین نیز آغاز شد.
باید توجه شود که اصل تسامح از سوی حکومت با افراد جامعه نباید با مرز تعصب نسبت به ظواهر اخلاقی و نیز تعصب آگاهانه هر شخص نسبت به مرام خویش آمیخته و یا مغشوش گردد.
در جامعۀ اسلامی، تسامح از سوی حکومت و زمامداران و رهبران جامعه یک اصل اساسی است و بی اعتنایی به آن خلاف رویۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم میباشد.
با توجه به عقیدۀ تسامح در آیتالله منتظری، یکی از بارزترین و مهمترین ویژگیهای ایشان بهادادن به انسانهاست. او به شخصیت انسانی بسیار ارج و احترام مینهد و نابود کردن شخصیت شخص را اگر چه متهم باشد نوعی قتل نفس میداند. چنانکه مبنای برخورد ایشان در مورد هواداران و توابین گروهها و نیز سید مهدی هاشمی، همین امر بود. ایشان معتقد بود که نباید محکومین آزاد شده و توابین گروهها پس از استخلاص و بازگشت به جامعه از همه جا طرد و رانده شوند و حتی حق ادامۀ تحصیل در دانشگاه یا اشتغال را نداشته باشند. در ماجرای مهدی هاشمی نیز میگفت او را عادلانه محاکمه کنید و براساس جرم کیفر دهید. آیتالله منتظری در نامۀ مورخ «۱۳۶۵/۸/۷» در ارتباط با ماجرای سید مهدی هاشمی به آقای ریشهری نوشت:
«هتک حیثیت اشخاص قبل از رسیدگی و ثبوت در دادگاه اسلامی و
پخش آن خلاف شرع بین است و با حکومت عدل اسلامی سازگار نیست...».
توجه شود که این سخن را یک اسلامشناس متبحر و فقیهی بزرگ میگوید که فقهای بزرگی مانند امام خمینی، حتی در فتوا به او اعتماد کرده اند و علاوه بر ارجاع در احتیاطات، امام خمینی چند مورد ارجاع در فتوا میدهد. در حقیقت آیتالله منتظری حقیقت شرع را میگوید، ولی سیاست بازان آن را حمل بر دفاع از مهدی هاشمی به انگیزۀ علائق شخصی میکنند؛ در حالی که او برای انسانها حرمت و ارج قائل است و بارها گفته است که ما حتی به یک نفر احتیاج داریم و نباید آنها را از دست بدهیم.
متأسفانه بسیاری از صاحبان قدرت وقتی با شکوه و شکایت و تظلم فردی روبرو میشوند و انزوای یک شخص را آشکارا مشاهده میکنند، به دلایل سیاسی یا به دلیل جو نامساعد و مصلحت اندیشی و به دلایل حیثیتی و غیره از کنار آن میگذرند و میگویند اگر یک نفر کناره گیرد که حکومت و انقلاب از بین نمیرود. بنی صدر سقوط کرد ولی حکومت و انقلاب ماند! بزرگانی چون مطهری و بهشتی و...را از دست دادیم ولی حکومت و انقلاب باقی ماند! و با چنین تلقی نسبت به نارضایتی فرد یا برخی افراد و اجزاء بی تفاوت میشوند؛ اما آیتالله منتظری حتی در این مورد نیز قاطعانه میایستاد و از حقانیت و حیثیت یک فرد که محلی از اعراب هم نداشت دفاع میکرد. از ظلم چه کوچک و چه ناچیز و چه بزرگ نمیگذشت و شواهد فراوانی بر این مدعا وجود دارد. از همین رو ایشان متهم میشد که فردی جزء بین و نمودگر است.
آیتالله منتظری در سطح جامعه نیز نسبت به گروهها، و نیروهای اجتماعی چنین است. در خانۀ او به روی همه باز بوده و هست. ایشان پس، از عزل از قائم مقامی رهبری و به راه افتادن موج سرسام آور دروغ مبنی بر اینکه لیبرالها و منافقین در بیت ایشان رفت و آمد داشتهاند، ضمن تکذیب این کذب نابخشودنی، در نامۀ مورخ «۱۳۶۸/۲/۱۸» خطاب به امام خمینی (ره) مینویسد:
«البته نظر من بهطور کلی در ملاقاتها نسبتاً وسیع است و معتقد بودم انسان باید همیشه حرفها را از موافق و مخالف بشنود تا بهتر بتواند تصمیم بگیرد...».
آیتالله منتظری پس از احراز قائممقامی رهبری، با شناختی که از تجربۀ بیوت مراجع سابق و لاحق و نفوذ تعیین کنندۀ: افراد خاص در آنها داشت و چنین وضعیتی را برای کسی که در ادارۀ امور کشور نقش دارد خطرناک میدید، با در پیش گرفتن روشی استثنائی مبتنی بر تسامح، راه هرگونه نفوذ را از سوی هر فرد یا جریانی مسدود کرد. برنامۀ روزمرۀ ایشان که در میان تمام سران کشوری امری استثنائی، بود، چنین بود که ایشان علیرغم کثرت، اشتغالات فراوان علمی و حوزوی و تدریس و مسائل مربوط به کشور، هر روز بعدازظهر پس از اقامۀ نماز و صرف غذا، به مطالعۀ انبوه، نامههای رسیده، از سراسر کشور مینشست و مسئول نامه ها موظف بود که تمامی نامه ها را از فحش تا ستایش و... در اختیار ایشان قرار دهد. البته با توجه به اینکه عبارات تکراری در صدر و ذیل تمامی نامهها وجود داشت و با دعا و سلام و... آغاز و خاتمه مییافت، مسئول نامهها موظف بود که عصاره و مطلب اصلی نامه ها را جداگانه نوشته و به همراه اصل نامه ها به ایشان تحویل دهد. بخشی از نامه ها نیز مطالبی بود که حضوراً توسط اشخاص تقدیم میشد. پس از فراغت از مطالعۀ نامه ها که معمولاً در حدود دو ساعت و گاه کمتر یا بیشتر به طول میانجامید و لختی استراحت، برای ملاقاتهای عصر مهیا میشد. در تمام سالهای گذشته و حتی پس از عزل، از برنامههای روزمره و تعطیل ناپذیر ایشان این بود که همه روزه عصرها به مدت حدود دو ساعت با مردم عادی و مسئولین دیدار و گفتگو داشتهباشد. گفتگوهای روزانه، در این دیدارها که به خاطر متفاوت بودن سنخ اجتماعی و موقع و مقام افراد از تنوع فراوانی برخوردار بود، مجلس ایشان را به دائرة المعارفی بسیار سودمند تبدیل میکرد که نوارهای موجود آن حاکی از وسعت و تنوع چشمگیر اطلاعات و معلومات آیتالله منتظری بوده و در هر زمینهای مطالب شنیدنی و لطیفی بیان میکرد که از حافظه نیرومند وی نیز خبر میداد.
ملاقات کنندگان همواره از طبقات مختلف بودهاند که شامل، وزرا، معاونین و مدیرکل های وزارتخانهها، کارمندان، نمایندگان مجلس، نیروهای ارتشی و سپاهی و بسیجی از نیروی ساده
تا فرماندۀ گردان و لشگر و فرماندۀ کل،قضات و حکام شرع و اعضاء و مسئولین سازمانهای قضایی، تشکلها و گروههای دانشجویی،اساتید دانشگاهها، نویسندگان و محقّقین، مطبوعاتیها،ائمۀ جمعه و جماعات، بازاریان، کارگران و طلاب و مدرّسین حوزۀ علمیه قم و کشاورزان و... بودند.
ملاقاتهای هر روزۀ ایشان به مدت حدود دو ساعت، غیر از ملاقاتهای عمومی بود که ایشان معمولاً به ایراد یک سخنرانی میپرداخت، و البته از قبول این گونه ملاقاتهای عمومی که شعاری و بی فایده میدانست طفره میرفت و معتقد بود نباید صدها نفر از راههای دور به قم بیایند و ساعتها وقت خود را، که کشور برای کار و کوشش و سازندگی بدان احتیاج دارد، از بین ببرند تا چند دقیقه برای من طلبه شعار بدهند، ولی ایشان به ملاقاتهای روزانه اش بسیار ملتزم بود. تمام طبقات میتوانستند آزادانه و بدون عبور از کانالهای دیگر با ایشان ملاقات کنند و فقط به دلیل کثرت حجم متقاضیان گاهی به آنان برای چند روز بعد نوبت داده میشد. همۀ مقامات کشوری و لشگری و... شاهد بودهاند که تنها شخصیتی که به آسانی قابل دسترس بود، آیتالله منتظری بوده است.
براساس برآورد تحقیقی بعمل آمده در طول سال «۱۳۶۶ و ۱۳۶۷» که بخش اول این نوشتار تهیه میشد، میانگین دیدار کنندگان از طبقات مختلف در هر روز به حدود سی نفر میرسید و یکی از شروط این دیدارها که گاهی به دیدار کنندگان از قبل اطلاع داده میشد، این بود که حتی الامکان مطالب خویش را مکتوب هم بنمایند. البته گاه اتفاق میافتاد که برخی دیدار کنندگان فرصت نیابند عرایض خویش را به صورت شفاهی به آگاهی برسانند و یا گاهی مطالب دیدار کنندگان تکراری بود ولی خدشه ای به اصل برنامه وارد نمیساخت. تعداد این سنخ از ملاقات کنندگان که همه روزه در دیدار مستقیم مطالب خویش را به عرض ایشان میرساندند و میانگین آن به روزی سی نفر میرسید، در یک ماه به حدود «۹۰۰» نفر بالغ میشد و در یکسال به «۱۰۸۰۰» نفر میرسید. این رقم نه تنها در مقایسه با دیدارهای شخصیتهای کشورمان، که در جهان بینظیر است. بنا به خواست آیتالله منتظری معمولاً خبر این ملاقاتها اعلام نمیشد و فقط گاهی در یک ماه یک یا دو خبر از ملاقاتها به آگاهی مردم میرسید که تنها مروری بر اخبار آنها نشان دهندۀ وسعت ملاقات مقامات و مسئولین کشور با آیتالله منتظری بوده است.
آیا امکان کانالیزه شدن یا نفوذ افراد و جریانات خاص در مورد چنین شخصی وجود دارد یا در مورد اشخاصی که کانالهای آنها از شمارش انگشتان دست تجاوز نمیکند؟ عجیب تر از همه آنکه در اعلامیهها و ادعاها و سرمقالههای روزنامه ها که همگی دستوری بودند و نیز در رنجنامه چنان از رفت وآمد لیبرالها سخن گفته شده که گویی هر کدام از گروههای مخالف و
لیبرالها شعبه ای هم در آنجا گشوده اند، بخصوص وقتی که یکی از سخنرانان در دانشگاه تهران میگوید: «لیبرالها آنقدر در آنجا صف کشیده بودند که جای ما نبود»؛ و یا میگوید: «وقتی که بعضی برادران ما میرفتند آنجا (دفتر آیتالله منتظری)میدیدند احیاناً لیبرالها نشستهاند، یا میثمیها یا امّتیها نشستهاند». آیتالله منتظری در رابطه با این اکاذیب، در مقدمۀ درس خویش پس از تعطیلات ماه مبارک رمضان در تاریخ «۱۳۶۸/۲/۲۳» میگوید:
«آقایان نهضت آزادی دو سه مرتبه به خانۀ ما آمدند، اولاً این آخرها
نبوده و خیلی سابق بوده... ما با آقای دکتر پیمان هم زندانی بوده ایم در
قزل قلعه اما الان بیش از چهار سال است من ایشان را ندیده ام و هیچ خبر
هم از ایشان ندارم، آقای مهندس بازرگان حدود یک سال و نیم پیش
یک دفعه آمده خانۀ ما، دکتر یزدی هم یا دوبار یا سه بار آمده، همۀ
صحبتشان هم راجع به اینکه جای حزبشان را گرفتند و روزنامه میزان شان
توقیف است و مزاحمشان شدهاند و... شکایت آورده بودند. همه مه اصلا
راجع به این بوده. هیچ وقت اینها منبع فکری من نبوده اند، بیت من در
اختیار اینها نبوده...».
ایشان همچنین در نامۀ مورخ «۱۳۶۸/۲/۱۸» به امام خمینی، ضمن بیان مطالب مذکور میافزاید:
«... و مرحوم دکتر سامی با اینکه در رژیم سابق هم به من و هم به
بسیاری از طلاب و مبارزین خدمات شایانی کرد، پس از زمان وزارتش در
بهداری (در سال ۱۳۵۸) من اصلاً او را ندیدم تا کشته شد؛ فقط
یک مرتبه که کتک خورده بود در محل حزبشان، بهوسیلۀ نامه از من
استمداد کرده بود که من نه جواب دادم، نه کاری از من ساخته بود که
برایش انجام دهم...».
(ضمیمۀ شمارۀ سه)
یادآوری میشود که مهندس بازرگان پس از کناره گیری از دولت موقت چند بار به حضور امام خمینی رسید، و دکتر پیمان نیز تا سال «۱۳۶۱» چند بار به دیدار امام رفت و در موارد مذکور با اجازه از امام خمینی خبر این دیدارها رسماً در رسانه ها انتشار یافته و در مطبوعات درج گردیده است. علاوه براین، دکتر پیمان با تأیید کتبی آقای هاشمی رفسنجانی برای تدریس در دانشگاه تهران سمت استادی گرفت؛ اما این افراد به دلیل مواضع انتقادی که پس از آن دیدارها و تأییدها اتخاذ میکردند مغضوب و مطرود گردیدند.
ه - آزادی و ترقی
آیتالله منتظری، در فلسفۀ، سیاسی و اجتماعی خویش، علم و، دموکراسی، آزادی و H پیشرفت و در نتیجه آزادی و استقلال را، دو روی یک سکه میداند و، بر آن است که سخن گفتن از رشد علمی و ترقی و پیشرفت و استقلال و خودکفایی، بدون وجود آزادی بیهوده است. او آزادی را، برای موافقان و هر آنچه در تأیید و تحسین باشد نمیداند، بلکه آزادی را برای منتقدین و، مخالفانی که به قانون اساسی متعهدند میداند. تجربۀ کشورهای جهان و گذشتۀ بشریت و قرون وسطی و.... همه پشتوانۀ این نظریه هستند. نمونه اخیر و زندۀ آن کشور کمونیستی شوروی است مهمترین علت تحولات اخیر، در شوروی و انعطاف فراوان در سیاستهای، داخلی و خارجی آن (۱)، عقب ماندگی مفرط اقتصادی بود که آن حکومت را از ادارۀ خود و مستعمراتش عاجز ساخته و، سبب انحطاط و ضعف نیروی سیاسی در عرصۀ رقابت قدرتها و بروز آینده ای خطرناک شده بود و علت این عقب ماندگی اقتصادی، واپس ماندگی آن کشور در علم و تکنولوژی و پیشرفت است که به دلیل فقدان آزادی بوجود آمده است و پیشرفت، علم و تکنولوژی، در غرب و عقب ماندگی آن در شرق، اکنون شاهدی بر نظر و عقیدۀ آیتالله. منتظری میباشد. ایشان آزادی را یگانه، بستر رشد معنویت و اخلاق و خلاقیتها و استعدادهای جامعه و علم و فرهنگ میداند، و، در، بستر آزادی است که صاحبان فکر و اندیشه میتوانند نقش بازرس اعمال دولتها را داشته باشند، و نیز در فضای، بسته است که لیاقت و عقل و کاردانی جای خود را به خط بازی و باند بازی میدهد. این تفکر برخلاف تبلیغات کوته نظران بی فضیلت و قدرت طلب، القاء شده توسط هیچ فرد یا گروه یا مثلاً طیف سید مهدی نبوده است، که اگر هم میبود ضعف و گناهی به شمار نمیآمد؛ بلکه دارای مبانی مستحکم، فقهی و، مبتنی. بر، معارف اسلامی و حقایق شرعیه از سوی ایشان بوده و نیز طی پروسۀ طولانی مبارزه، و زندان، و معاشرت با پیروان اندیشههای گوناگون در زندان و مطالعه و روحیۀ زاهدانه و عارفانه و فقه و علمیت اوست که. در. همه، نظریات و کردارهای پیش و پس از انقلاب، خود را نشان داده است؛ و نمونه ای از آن را در تحلیل حجة الاسلام والمسلمین رفسنجانی در مورد اعتقاد و برخورد آیتالله منتظری. در قضیۀ گروههای سیاسی در صفحات پیش خواندیم آیتالله منتظری پیرامون آزادی میگوید:
.... آزادی بیان و اظهار نظر در چارچوب اسلام و انقلاب و مصالح کشور، حق طبیعی و قانونی، هر فرد و جناحی است. روزنامه ها و رسانه های گروهی باید مرکز نشر افکار و نظریات گوناگون باشند تا رشد انقلاب و ملت متوقف نشود. رسانههای گروهی، دانشگاهها و حوزه ها نباید تریبون گروه و جناح خاصی باشد و دیگران از تمام مزایا محروم گردند. ما اگر تحمل شنیدن حرف مخالف نظر خود را نداشته باشیم، بزودی این حرف تبدیل به گلوله و به فرمایش حضرت امیر (ع): «یدعو الی السیف» خواهد شد. ما امروز نیاز به رشد و شکوفایی فرهنگ اسلام و انقلاب داریم و این رشد بدون احساس آزادی بیان امکان ندارد. در هر نظام و حکومتی رشد و شکوفایی علم و فضیلتها و استعدادها و اخلاق کریمۀ انسانی در پرتو نشر افکار و نظریات موافق و مخالف امکان دارد...».(۱)
و - راه ثبات جاودانه، و پیشرفت، مشارکت عمومی و تحزّب:
به عقیدۀ آیتالله منتظری صرف برقراری یک نظام و تعیین رهبر، ضمانتی برای ثبات جامعه بوجود نمیآورد اگر چه برای یک، جامعه ضرورت دارد. آرامش موجود نباید حاکمان را فریب دهد زیرا حوادث جبران ناپذیر ناگهان ظاهر میشوند و همه چیز را از بین میبرند، اگرچه مقدماتی هم داشته اند.
یگانه راه ایجاد ثبات جاودانه و پیشرفت، مشارکت واقعی تودههای مردم است که یکی از بهترین، راههای آن تحزب و مبارزۀ سالم سیاسی در جامعه میباشد.
یکی از مسلمات انکارناپذیر و تجربه شده این است که جنگ قدرت در طبیعت و ذات حکومت است، و به عبارت بهتر تضاد و ستیز در درون قدرت نهفته است مگر اینکه مانند قدرت پیامبران متصل به وحی و تقدس باشد. امام خمینی، میگفت: «اگر همۀ انبیاء با هم جمع شوند اختلافی نخواهند داشت؛ و جمهوری اسلامی، نیز از آن قاعده مستثنی نیست، چنانکه حکومت صدر اسلام نیز مستثنی نبود، و پس از پیامبر شاهد سقیفه و عواقب آن بوده ایم.
جنگ قدرت الزاماً برای کسب موقعیت و مقام و جاه طلبی و قدرت پرستی نیست و معمولاً ناشی از این است که هر گروهی راه حل خاصی را برای پیشرفت و ادارۀ جامعه پیشنهاد میکند و برای به کرسی نشاندن آن مبارزه میکند اگرچه رادیوهای بیگانه جنگ قدرت را
مشئوم و ناپسند جلوه دادهاند، ولی این واقعیتی است که در جهان غرب و شرق نیز جریان دارد و عادی است؛ با این تفاوت که در بسیاری از ممالک اروپایی جنگ قدرت تابع قواعد خاصی میباشد و با پیروی از اصول و قواعد پذیرفته شده ای، به گونه ای صحیح هدایت شده است.
وقتی قانون منطقی برای مبارزۀ سیاسی و جنگ قدرت وجود نداشته باشد، به صورت باندهای قدرت یعنی خطرناکترین پدیده برای هر جامعه رخ مینماید و باندهای قدرت سبب خنثی کردن یکدیگر میشوند و جامعه را در حالت سکون و رکود نگه میدارند. در چنین وضعیتی برای هیچ یک از باندهای قدرت هیچ دلیلی وجود ندارد که دیگری برتر و بانفوذتر باشد و معیاری برای اندازه گیری و قناعت به قدرت وجود ندارد، هر کس خود را برای فرمانروایی محق میداند و حاکمیّت باندها که منشا مشروعیت هیچکدام از آنها نیز مشخص نیست بستر بسیار مناسبی برای فعالیتهای جاسوسی و عوامل نفوذی است. اما در صورتی که این باندهای قدرت که از هیچ قانون و ضابطه و معیار و حساب و کتابی پیروی نمیکنند در قالب احزاب در آیند و هر کدام کاندیداهای خویش را به جامعه عرضه کنند و سپس هر کدام تعداد مشخصی کرسی را بر اساس رأی مردم در مجلس اشغال کرده و آن مجلس دولت تشکیل دهد، جنگ قدرتها تابع قواعد منطقی در بازی قدرت میشود و مردم در حکومت مشارکت فعالتری پیدا خواهند کرد.
هرگاه در آینده، تاریخ سالهای گذشته نوشته شود و حقایق آماری و مسائل پشت پرده فاش گردد، معلوم خواهد شد که مبارزۀ جناحهای قدرت در حکومت تاکنون چه آثار ویرانگری بر اقتصاد کشور و شکستهای اقتصادی و نیز بر جنگ سرنوشتساز هشتساله با عراق گذاشته است زیرا مضمون یک مبارزۀ سالم سیاسی را فاقد بود و اگر هم ناشی از جاه طلبیها نبود، از اصول و قواعد درستی پیروی نمیکرد.
در نظر آیتالله منتظری این وضع میبایست سریعاً خاتمه مییافت و راه ماندگاری نظام و واکسینه شدن آن در برابر توطئه های پیچیدۀ دشمنان خارجی و داخلی، فعالیت آزاد احزاب و آزادی بیان بود. البته این تز مورد پسند برخی ذائقهها نبود زیرا در نتیجۀ آن از نفوذ برخی صاحبان قدرت کاستهمیشد و دایرۀ قدرت آنها محدودتر میگردید و بویژه پس از امام خمینی این نگرانی برایشان بیشتر بود. افرادی وارد مجلس میشدند که قدرتمندان نمیخواستند، یا سخنانی گفته میشد که نمیپسندیدند و در اثر فعالیت احزاب و نظارت عمومی از طریق تحزب، بی فضیلتها کنار میرفتند و بدکاران و خاطیان در برابر هر اقدام نادرست مورد سؤال و بازخواست و استیضاح و پیگیری قرار میگرفتند، ولی اکنون با هزاران خطا کسی نمیتواند بگوید بالای چشم شما ابروست. اما آیتالله منتظری که در فکر اقتدار مطلق خویش پس از
امام نبود، بلکه به مصلحت جامعه و نسلهای آینده میاندیشید، این راه را پیشنهاد میکرد. از همین رو آیتالله منتظری که راه ثبات و، ماندگاری نظام را تبدیل وضعیت باندها و جناحهای قدرت به، فعالیت حزبی میدانست، در نامۀ مورخ «۱۳۶۷/۲/۲» به امام خمینی مینویسد:
.... متأسفانه تضاد افکار و نظریات جناحهای داخلی بخصوص بین روحانیین رو به تزاید است و مسألۀ انتخابات تبلوری از آن بود. انتظاری که همه از حضرتعالی دارند فکر چاره ای برای از بین بردن این همه اختلاف و تضاد بخصوص بین روحانیین و دوستان و ارادتمندان قدیمی حضرتعالی است. اینکه هر روز یک جناح را مطلق کنیم و دیگران را بکلی نادیده بگیریم، بنظر کار اصولی و ریشه داری نیست؛ باید علاج اصولی نمود و به ریشه ها پی برد. چرا در مبارزات و فداکاریها و ادارۀ جبهه ها همه با هم بودند و امروز چنین جناح بندی شده است و در هر فرصتی از حضرتعالی خرج میشود همین وضع اختلاف و پراکندگی برای شکست روحانیین طرفدار انقلاب کافی است و دیگر نیازی به صدام و آمریکا و منافقین نیست، ما خودمان را داریم میخوریم و خدا را شکر میکنیم که دشمنان ما جاهلند و از این واقعیات بی.اطلاعند سرانجام اوضاع فعلی، روحانیین در یک جبهه را به دو دستۀ طرفدار اسلام آمریکائی و طرفدار اسلام پابرهنه ها تقسیم نمود و هر کدام را با طرفدارانشان به مقابله با دیگری در تمام عرصه ها کشاند. آیا اگر اجازۀ تعدد احزاب و جمعیتهای اسلامی داده میشد و این مقابله و تنازع حداقل بین دو حزب غیر منتسب به حضرتعالی تبلور پیدا میکرد بهتر از این نبود که روحانیت علاقمند به حضرتعالی و انقلاب تجزیه شود و قسمی در مقابل دیگری صف آرائی نماید؟ ..
ضمیمۀ شمارۀ دو) دروغ پردازانی که میگویند آیتالله منتظری به تقسیم بندی اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی توسط امام خمینی اعتراض کرده و گفته است اگر این جور باشد من هم طرفدار اسلام آمریکایی هستم، خوب است به نقطه نظرات ایشان و مبانی ای که گفته شد بیشتر توجه کنند. علاوه بر این هیچ کس منکر وجود اسلام آمریکایی و انگلیسی و اسلام سعودی ..... نیست ولی واقعاً در ورای آن همه شعار اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی، چه مانیفستی برای اسلام آمریکایی و اسلام محمدی ارائه شده است تا هر کس بداند جزو کدام اسلام است؟ بر اساس همین مبانی و طرز تفکر بود که آیتالله منتظری از حق آزادی تشکل و بیان برای هر، سازمان و گروه و جمعیتی که معتقد به نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی باشد
هر چند حاکمیّت را قبول نداشته باشد، دفاع میکرد. آیتالله منتظری اعتقاد داشت در این صورت گروههای محارب خلع سلاح شده و با از دست دادن تمام موقعیتهای خویش نابود میشوند، زیرا مردم وقتی که بتوانند انتقاد کنند به سلاح متوسل نمیشوند. ایشان میگوید:
«آزادی بیان و اظهار نظر در چارچوب اسلام و انقلاب و مصالح کشور حق طبیعی و قانونی هر فرد و جناحی است. روزنامه ها و رسانه های گروهی باید مرکز نشر افکار و نظریات گوناگون باشند تا رشد انقلاب و ملت متوقف نشود. رسانههای گروهی، دانشگاهها و حوزه ها نباید تریبون گروه و جناح خاصی باشند و دیگران از تمام مزایا محروم گردند. ما اگر تحمل شنیدن حرف مخالف نظر خود را نداشته باشیم به زودی این حرف تبدیل به گلوله و به فرمایش حضرت امیر (ع) «یدعو الی السیف» خواهد شد...».(۱)
ولی متأسفانه در جامعۀ ما، با منع کردن فعالیت احزاب منتقد، دو راه بیشتر پیش پای مردم نگذاشته اند؛ یا اینکه طرفدار جمهوری اسلامی و حاکمیت آن باشند، یا اینکه در جریان گروههای محارب و مخالف نظام قرار گیرند؛ مگر اینکه بیتفاوت شوند که معنایش بیخاصیتشدن افراد است. این گونه مرزبندی و خطکشی چه عاقبتی خواهد داشت؟
یکی از خصوصیات ساختار سیاسی جامعۀ ایران در گذشته که از عوامل مهم سقوط نظام و واپسگرایی جامعه در زمان شاه بشمار میآید، نبودن مانعی برای برخورد مستقیم بحرانها به نظام بود. وجود احزاب واقعی و غیر فرمایشی و نیز پارلمانها از آنجا که نوعی از مشارکت مردم را در ادارۀ جامعه در بردارند مانع برخورد مستقیم مردم با نظام میگردد، و در نظامهای سیاسی غرب وجود احزاب فعال سیاسی و پارلمانهای منتخب مردم، حائلی است بین اعتراضات مردم و حکومت. اعتراضات مردم و طبقات مختلف اجتماعی حول یکی از احزاب مخالف با افراد و گروه حاکم جذب شده و پیش از برخورد با نظام، هضم و خنثی میگردد.
از مرحلۀ جذب اعتراضات به بعد، حزب سیاسی است که کیفیت اعتراض را بیان و شکل دهی و تعیین میکند، به صورتی که هم معترضین ارضاء میگردند و هم حائلی برای اصابت مستقیم بحرانها به موجودیت حکومت میگردد. برای مثال حزب کارگر انگلیس اعتراضات کارگران را در خود جذب و هضم و هدایت نموده و مانع آسیب دیدن نظام سیاسی که مورد توافق همۀ احزاب قرار گرفته میشود. جابجایی احزاب در قدرت یا سهمیهدادن به احزاب برای شرکت در حکومت نیز تابع همین جریان است و یکی از مهمترین آثار این سیستم آن است که مردم، نظام و حکومت را از آن خویش و متعلق به خود میدانند و خود را
در ادارۀ امور سهیم و شریک پنداشته و ضامن بقای آن هستند. آیتالله منتظری در دفاع از قانون احزاب میگوید:
«...با پیادهشدن قانون احزاب و قانون شوراهای اسلامی مردم واقعاً احساس میکنند که در تصمیم گیریها بیشتر دخالت دارند و خودشان را در صحنۀ انقلاب و ادارۀ امور کشور شریک و صاحب نظر میدانند». (۱)
ز - تحزّب و مبارزه:
پیش و پس، از انقلاب اسلامی، مبارزه با امپریالیزم یا استکبار جهانی یکی از اصول و وظایف اعلام شدۀ انقلاب قرار گرفت. ما در مبارزه با استکبار جهانی یا صادق هستیم یا کاذب، و استکبار جهانی یا، واقعاً با انقلاب، و اسلام سر ستیز دارد یا اینکه سر ستیز ندارد و مدعیانش در آن غلو میکنند؟
بی تردید اگر، ما، با استکبار جهانی در ستیز هستیم باید نخست آن را بشناسیم. در این رساله بازشناسی تفصیلی و تحلیلی استکبار نمیگنجد، ولی بطور خلاصه وقتی میگوییم استکبار جهانی، سازمانهای جاسوسی جهان، مانند ک.گ.ب شوروی، موساد اسرائیل، اینتلیجنت سرویس بریتانیا، سازمان سیا و اف بی آی آمریکا و نیز سازمانهای جاسوسی فرانسه و... با تجارب طولانی و، دهها ساله و تجهیزات پیچیدۀ جاسوسی و سازمانهای عریض و طویل که هزاران نخبۀ علمی و سیاسی و مغزهای عالی نیز در آن جای دارند و صدها دانشگاه را در خدمت تحقیقات خویش قرار دادهاند و.... را، شامل میشود. علاوه بر آن استکبار جهانی یعنی حاکمیت دلار بر بازارهای جهانی و سیستم پولی مسلط بر جهان، یعنی تکنولوژی، یعنی ناتو و پیمانهای وابسته به آن با ارتشهای مدرن استکبار، یعنی امپریالیزم خبری با هزاران ایستگاه رادیویی و بنگاه خبری و خبرگزاری و تلویزیون و مجله و روزنامه، و خیلی چیزهای دیگر. تنها بررسی آماری علمی و دقیق یکی از موارد فوق است که میتواند عمق و پیچیدگی موضوع را ترسیم کند و چه بسیار بودهاند کسانی که وقتی چنین گامی را برداشتهاند، به ناتوانی مطلق در برابر استکبار اعتقاد یافته و فرمانروایی آن را محتوم و گریزناپذیر دانستند و یا کمر خدمت به آن بستند. و یا، دست از مبارزه شستند. استکبار جهانی یعنی همۀ قدرتهای مسلط جهان و کشورهای وابسته به آنان با همۀ استعدادها و توانائیهایشان. بدیهی است که ایستادگی، در برابر این واقعیت، به وسیلۀ شعار یا تکیه به مغز چند نخبۀ سیاسی، حتی در صورتی که دارای نبوغ و تئوری مشخص، و فکر باثباتی باشند، محال، شوخی و کاذب است.
ایستادگی در برابر استکبار جهانی فقط هنگامی صادق است که یک جامعه با تمام استعداد ملی خویش در برابر آن صف آرایی کند.
استعداد ملی یک جامعه تنها معادن و ذخایر مادی آن نیستند، بلکه ذخایر معنوی و مغزهای جامعه نیز جزو آن است. باید تمام گروههای اجتماعی را علیرغم نارساییهای آنها یا انتقاداتی که به ما دارند تحمل کرد و با معیار استقلال، همۀ آنها را برای مبارزه با استکبار جهانی که رکن اساسی آن تولید و سازندگی و وحدت ملی است بسیج کرد و اگر گروهی فاقد استقلال و مزدور بیگانه بود طرد شود. «اشداء عَلَی الکفار رحماء بینهم» یک استراتژی اصولی و جاوید است. بر کفار، دشمنان بیرونی و بیرون از خانوادۀ خود، سخت بگیرید و در میان خود رحمت و مهربانی و گذشت داشته باشید. چرا در پی «اشداء عَلَی الکفار» در قرآن کریم، «رُحَماء بینهم» آمده است؟برای اینکه تا جامعهای «رحماء بینهم» نباشد نمیتواند «اشداء علی الکفار» باشد.
سرّ اینکه آیتالله منتظری پیوسته بر حقّ ۵۰ میلیون نفر جمعیت کشور (۱) در اظهار عقیده و ایجاد احزاب برای جهت و سازمان و تشکل دادن به عقاید ملت و تدوین و بهره برداری از آن تأکید میکند، پیروی از این آیۀ شریفه در جهت بسیج استعداد ملی برای واقعیت بخشیدن به مبارزه با استکبار جهانی است، چه در غیر این صورت، مبارزه شعاری بیش نیست و پیروزی و پایداری در این مبارزه وجود نخواهد داشت. زیربنای اصرار ایشان بر مجال دادن به گروههای معتقد به اسلام و قانون اساسی برای اظهار نظر و فعالیت سیاسی همین است. آیتالله منتظری هیچ گاه معتقد به تحویل حکومت به گروههای سیاسی موجود نبوده است و دلیل واضح آن اعتراض وی به امام خمینی به خاطر دادن اختیارات بیش از حد به دولت موقت و یا بنیصدر و نیز اعتراض به حمایت سید احمد خمینی و بیت امام از مجاهدین خلق میباشد که در برخی از نامه های ایشان منعکس میباشد؛ ولی بر این اعتقاد بوده که اگر هم به زعم عده ای، صلاحیت حکومت نداشته باشند، حق سخنگفتن و اظهار نظر و بیان مخالفت را دارند و این حق طبیعی آنهاست.
ح - زمامداری، مدیریّت و شرایط آن از دیدگاه آیتالله منتظری:
شرط زمامداری جامعۀ اسلامی تنها افقهیّت و اعلمیّت نیست.اینها فقط یکی از شرایط زمامداری است. زمامداری، اصول و ویژگیهای مدیریّتی و وظایف و نیز خصوصیات شخصی
خاص خود را میطلبد. صفات شخصی فرد نیز به دلیل تأثیری که در رهبری و در نهایت در جامعه دارد نمیتواند در تعیین زمامدار مورد توجه قرار نگیرد، همچون اعتماد به نفس، ارادۀ قوی، اخلاق اجتماعی،سلامت نفسانی، تواضع، فروتنی، ساده زیستی و...؛ علاوه بر خصوصیات و اخلاقیات شخصی در امر زمامداری ویژگیهای مدیریتی همچون موارد زیر نیز باید مورد توجه باشند:
الف - اصل پیگیری و کنترل
ب - کارآیی، تحقق هدفها با حداقل مؤونه و عواقب نامطلوب
ج - ارتباط و شبکۀ ارتباطی با مردم به صورت ارتباط متقابل، نه مانند ملاقاتهای رایج که ارتباط با مردم وجود دارد ولی بهصورت یک طرفه میباشد. این اصل مهم نباید صوری و نمایشی برگزار شود.
توجه جدی و عملی آیتالله منتظری به این اصل در بخش نخست توضیح داده شد و شایسته است که مورد توجه جدی همۀ رهبران باشد و با موانع برقراری این ارتباط (که نوعی انتقال است) با سرعت مبارزه شود. موانعی از قبیل فرد پرستی، محافظه کاری، تملق یا اختلافات عقیدتی و...
د - همانندی و همراه با اضعف جامعه بودن. در این مورد آیتالله منتظری در اغلب سخنرانیها و دیدارها خطاب به مسئولین، روایت: «إنّ اللهَ فَرَضَ عَلی ائمة العدل ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یَتَبیَّغَ بالفقیر فقرُه»(۱) از امیرالمؤمنین (ع) را به آنان گوشزد مینمود.
وظیفۀ رهبری، هماهنگ کردن نیروهای انسانی، اعم از مادی و معنوی برای نیل به هدف است و رهبری باید توانایی و قدرت تعیین هدف، خط مشی، برنامه ریزی و تصمیم گیری را داشته باشد و مدیریّت جامعه را بر نبوغ و توانهای فردی و قضاوتهای شخصی خویش متکی نکند. مدیریت وی مبتنی بر شور و شعور، آیندهنگری، آمارها و اطلاعات و بررسیهای علمی تردید ناپذیر و متناسب با امکانات و محاسبۀ ابعاد روانی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هر قضیه یا تصمیم گیری باشد، و نیز بررسی راههای گوناگون اجرای آن، ایجاد ثبات و انسجام در فکر و تحلیل و عمل را در نظر بگیرد و دارای روش و عمومات و اصول مشخص و متقن بوده به جای تبعیت از انبوه کلماتی که میخواند و میشنود، آنها را به اصول ارجاع دهد.
همچنین تلاش برای خودسازی و تکامل هر چه بیشتر، در ابعاد علمی، اخلاقی، ارادۀ قوی، اخلاق اجتماعی و اعتماد به نفس از جمله ویژگیهایی است که یک زمامدار باید دارا باشد. اینها دقیقاً اصول، وظایف و ویژگیهایی است که نه تنها برای رهبری در جامعۀ کلان، بلکه
برای رهبری در یک کارگاه و خانواده و مدرسه نیز مراعات آنها لازم است؛ و البته در دنیای امروز تحقق این وظایف و خصوصیات. را، در رهبری جمعی یا حزبی و.... میسور میدانند.
در هیچیک، از ویژگیهای مدیریتی فوق که برگرفته، از مجموعۀ گفته ها و نوشته های آیتالله منتظری است حزبی بودن شرط نشده است. از طرفی رهبری فردی بویژه در دنیای پیچیدۀ کنونی سخنی گزافه است در بسیاری از کشورها رهبری فردی بی معناست و احزاب در حکومت نقش دارند و فردی که در رأس قدرت قرار میگیرد نمایندۀ تشکیلات حزبی یا تحت نفوذ تشکیلات است، نه برگزیده یا تحت نفوذ فرد یا افراد یا باندی خاص؛ البته همواره چنین نبوده است و تجربۀ ظهور هیتلر، در آلمان و موسولینی در ایتالیا و استالین در شوروی که هر کدام دارای حزب بودند از جمله تجاربی است که نشان میدهد در احزاب نیز در صورتی که مکانیزمهای کنترل کنندۀ قوی وجود نداشته باشد محتمل است قدرت و دیکتاتوری فردی رشد کند و منجر به حکومت توتالیتر گردد. از طرف دیگر، در جامعه ایران به دلایل مذهبی و تاریخی، رهبری حزبی مانند کشورهای بلوک شرق (کمونیستی) نیز مردود و مغایر با ویژگیها و بافت اجتماعی و ملی است و چون حکومت حزبی نیست رهبری فردی نیز قادر نیست کشوری را اداره کند و از طاقت فرد یا، افراد خاصی خارج است. آیتالله منتظری در نامۀ مورخ ,۱۳۶۵/۷/۱۷، به امام خمینی مینویسد:
.... چند سالی است که عملاً ادارۀ کشور و انقلاب را حضرتعالی به
روساء سۀ قوه و شخص آقای حاج احمد آقا سپرده اید و همه کارها از ریز و
درشت و تخصصی و غیر تخصصی را باید آقایان صلاح بدانند و تشخیص
دهند؛ و در عمل آقای موسوی نخست وزیر، تسلیم آقایان خامنه ای و
هاشمی و حاج احمد آقا است و آقای موسوی اردبیلی هم اهل مقابله و
برخورد نیست، فقط نزد ما داد میزند که مخالفم ولی نمیتوانم مخالفت
کنم؛ پس در حقیقت سه نفر تصمیم گیرنده اند در صورتی که مسائل و
مشکلات کشور به حدی است که این سه نفر با اشتغالات دیگری که دارند
نمیتوانند حل کنند. اصلاً ملاقات با آقایان و طرح مسائل با آنان خود
یکی از مشکلات کشور است و مگر مغز و فکر آقایان چقدر طاقت دارد که
همۀ مسائل سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی کشور را بتوانند عمیقاً
بررسی و حل و فصل نمایند؟ آیا آقایان در همۀ مسائل اهل تخصص اند؟
در صورتی که در کشور افراد زیادی هستند معتقد به اسلام و انقلاب که
برای حل مشکلات، طرحها و نظریاتی دارند که یا نمیتوانند یا میترسند
به آقایان ارائه دهند و چاره جز مراجعه و فشار بر من ندارند.....
به عقیدۀ آیتالله منتظری جامعه باید از راه فعالیت آزاد احزاب بتواند افراد، افکار و عقاید و بینشها و طرحها را جمعآوری، دستهبندی و تنظیم و تدوین کند و راهها و طرحهای کلاسه شده ای را که از کل جامعه، اخذ شده است ارائه دهد تا در تصمیم گیریهای مسئولان مورد بهره برداری قرار گیرد. این شیوه رهبری فردی را طرد میکند؛ اما ولی فقیه که باید منتخب و مورد قبول تمام مردم، و نیروهای سیاسی و فکری جامعه - که میتوانند فعالیت قانونی داشته باشند - باشد،به عنوان مرجع، و رهبر دینی که از صلاحیتهای عالی سیاسی نیز برخوردار است و در رأس جامعه و دولت قرار دارد و مرتبط با همۀ نیروها و مردم، و متکی به همۀ استعدادهاست و در انحصار جناح خاصی نمیباشد، در چهارچوبی وسیع و فراحزبی، وظایفی را که فوقاً بدان اشارت رفت انجام میدهد.
بنابراین به عقیدۀ آیتالله منتظری، با توجه به مسائل رهبری فردی و یا چند فرد و یا رهبری حزبی، در صورتی که رهبر جامعه بخواهد از فرد یا افراد خاص و یک دستی برای مشاوره استفاده کند، کانالیزهشدن، تسلط، فرصت طلبان و قدرت طلبان یا باندهای قدرت بر مجاری اطلاعات و اندیشۀ او امکان پذیر خواهد شد؛ ولی در صورت رعایت اصل تسامح نسبت به گروههای متنوع، و مختلف اجتماعی از موافق و مخالف سیاسی، و، معاشرت کادر رهبری با جناحها و طیف نیروهای معتقد به نظام، رهبری از خطر نفوذ و خط دهی توسط فرد یا افرادی خاص مصون خواهد ماند، زیرا گاهی القای یک خبر یا تحلیل نادرست در میان انبوه اخبار رسیده به مقام رهبری و تصمیم گیرنده ممکن است فجایع ناگواری پدید آورد. بر همین اساس بود که آیتالله منتظری کراراً میگفت: «در خانۀ من به روی همه باز است» و از همین رو هر روز با مردم و شخصیتها، و افراد مختلف دیدار داشت و با آنان به گفتگو مینشست.
البته کسانی که اصل تسامح، را و هدف از این رویه را نشناختهاند، طبیعی است که وقتی با رهبری روبرو میشوند و با ذهنیتهای خویش او، را هم، مانند دیگران وابسته به گروه یا گرایش خاصی میپندارند و در مقابل اظهار نظرهای خویش انتظار واکنش و مناظره یا موافقت یا مخالفت از سوی او را دارند، اگر چنین واکنشی دست نداد، توهّم کنند که در او نفوذی یافته اند. البته ممکن. است در رهبری میل یا گرایشی به یک فرد یا جناح آن هم به دلیل لیاقتها و کفایتهایش بیشتر باشد، ولی این امر دلیل بر نفوذ فرد یا جریانی در او نیست؛ و صرف رابطه داشتن با رهبری که اصل تسامح را مراعات میکند و نیز ارائۀ خبر و تحلیل برای او، نه قادر، بر خط، دهی است و نه، دلیل بر خط پذیری یا خط دهی یا القاء و... .
ط - ملاک رازداری و پنهانکاری:
ملاکهای گوناگونی در امر رازداری وجود دارد که برخی منجر به سانسور و اختناق و برخی سبب رشد افکار و اندیشه هاست. برخی از این اصل کلی آغاز میکنند که دشمن از اسرار ما برای تضعیف و نابودی ما بهره میجوید و بنابر این هر آنچه که ارزش اطلاعاتی برای دشمن داشته و قابلیّت سوء استفاده دارد، باید حفاظت گردد. این ملاک سبب پنهان کاری شدید میشود و از آنجا که دشمن از عادی ترین خبرها و اطلاعات نیز قادر است بهره برداری نماید گفتارها و خبرهای عادی نیز باید تعطیل شود که حاصل آن، سانسور بوده، و معمولی ترین اطلاعات، محرمانه تلقی گردیده (۱) و ولعآفرین میشوند، ارزش معامله و فروش مییابند و زمینۀ تشخص یابی با خبر، زندگی با خبر، یارگیری و جذب از راه خبر و جاسوس پروری از طریق معاملۀ اطلاعات و حتی تفکر و تحلیلهای ممنوع و... فراهم میگردد، جامعه از رشد سیاسی و باخبری عقب افتاده و در تصمیم گیریها نمیتواند مشارکت نماید و به این ترتیب نخبگان خاص بوجود میآیند و کشور را قائم به خود میسازند.
آیتالله منتظری در رازداری و طبقه بندی اطلاعات از مبدأ دیگری آغاز میکند. ملاک وی در درجۀ نخست این است که چه چیزی سبب رشد جامعه و چه چیز به زیان جامعه خواهد بود؟ آیا اگر توده های مردم ظرفیت دریافت خبرها و اطلاعات و تفکراتی را نداشتند باید این ظرفیت را افزایش داد یا از بیم کمی ظرفیت و کشش، مردم را از سرگذشت و سرنوشت خودشان دور کرد و بر این ضعفها سوار شد و از آن بهره برداری کرد؟ اگر چه فرض مزبور خطا بوده و مردم ما بارها و بارها رشد و لیاقت نسبی خویش را در فراز و نشیبهای حساس نشان داده اند.
سید جمال الدین اسد آبادی میگوید: «من در این عالم کار یا گرفتاری را که لازمۀ پنهانکردن باشد نمیبینم مگر آنکه در آشکار کردن آن ضرر یا سوئی تولید شود. کمال نسبی در بشر وقتی است که آراء و عقایدشان آشکار بوده و کمتر پوشیده باشد».
ما باید استحکام یک نظام را به گونه ای فراهم کنیم که با استفادۀ دشمن از آنچه که گفتنش به سود مردم است آسیب نپذیرد و یکی از راههای آن جلب اعتماد مردم و در جریان گذاشتن آنها و پنهان کاری نکردن در عادی ترین امور آنهاست و اینکه مردم با همۀ وجود دریابند که زمامداران تبعیض روا نمیدارند، خدمت میکنند، به آنها تکبر نمیورزند، مردم را از خود نمیرانند و به «تو برو خود را باش»نمیاندیشند و خود را وارث گذشتگان، شریک حال و مسئول آیندگان میدانند.
آیتالله منتظری در نامۀ مورخ، ۱۳۶۸/۲/۱۸، به امام خمینی، ضمن تکذیب شایعۀ انتشار نامۀ خویش به مهندس موسوی نخست وزیر (۱) به وسیله افراد بیت خود، و افشای اینکه یک شب در ملاقاتی با سران، متن این نامه به آقایان خامنه ای، هاشمی، موسوی اردبیلی احمدآقا و نخست وزیر داده شده و فردای همان شب رونوشت آن در دست یکی از نمایندگان مجلس دیده شده میافزاید:
... اساساً چرا باید اگر مطلبی را حق و وظیفه میدانیم از ملتمان کتمان کنیم؟ البته نقشههای نظامی باید مخفی باشد که به دست دشمن نیفتد....
البته «صراحت، در گفتار» با «حفاظت در گفتار، از دو مقوله متفاوت هستند. صراحت در گفتار در مقابل خود فریبی است و آیتالله منتظری در صراحت شهره است. به گفتۀ برتولت برشت: آن کس که حقیقت را نمیشناسد احتمالاً مقصر است، ولی آن کس که حقیقت را میشناسد و پنهان میکند خیانتکار مسلمی است؛ و آیتالله منتظری همواره حقیقت را آن گونه که میشناخت، بسته به نوع آن، یا محرمانه به امام و سایر مقامات متذکر میگردید یا به مردم اعلام میداشت. او گفتن حقیقت را که محرک مردم بود بر خود فریبی و عوام فریبی ترجیح میداد
گویند روزی نادر، در جنگی با سپاه عثمانی شکست خورد، و دبیر معروف او میرزا مهدی خان در بخشنامه ای برای بلند پایگان لشگری و کشوری نوشت که از بد زمانه به قشون ظفرنمون نادری چشم زخمی مختصر وارد آمده است. اما نا در این نوشته را به استهزاء گرفت و دستور داد که به جای آن نوشته شود: دشمن در این مصاف پدر ما را درآورد و بکلی تارومارمان کرد بطوری که بیش از ده یک، سربازانمان از مهلکه جان بدر نبردند و حالا برای شستن لکه این ننگ راهی نمانده است جز آنکه غیرت کنیم و عسگر و تجهیزات لازم فراهم آوریم و دوباره بر آنها بتازیم، بیان حقایق تلخ مسلماً از گفتن دروغهای شیرین نامطلوبتر است ولی شرافتمندانه تر نیز میباشد.
مروری بر اطلاعیه ها و بیانیههای صادره در طول جنگ تحمیلی نشان میدهد که یکسره در مورد قوای دشمن تعابیر لشگر، شکست خورده، ارتش رو به اضمحلال، دشمن شکست خورده و..... چه در شرایط پیروزی و چه ناکامی بکار رفته است. از آثار سوء روانی این تعابیر این بود که برخی احساس ضرورت به وجود خویش برای جنگ با لشگر شکست خورده یا ارتش رو به اضمحلال نمیکردند و وجود نیروهای رزمنده در جبهه ها را کافی میدیدند و
گفتند، نیروهای ما در جبهه دشمن را شکست دادهاند. سرانجام تبلیغات فوق اثر منفی .
خود را گذاشت و بسیاری میپرسیدند چرا این ارتش روبه اضمحلال هشتسال است میجنگد و همیشه روبه اضمحلال است و چطور شد که این لشگر شکستخورده در اوایل سال «۱۳۶۷» فاو را پس گرفت و سپس شلمچه و جزایر مجنون و... و تا اعماق خاک ما پیشروی کرد و قطعنامه را تحمیل نمود؟! بویژه کسانی که به حقایق جنگ و پشتیبانی امپریالیزم جهانی از عراق عنایت نمیکردند، این قبیل پرسشها را در جامعه القاء مینمودند. به همین دلایل بود که آیتالله منتظری از چند سال پیش بر این نکات دست میگذاشت و میگفت: «این قدر نگویید لشگر شکستخوردۀ بعثی و ارتش رو بهاضمحلال عراق» ولی دیگران اهمیت آن را درک نکرده و اگر این نظر را بی بها نمیکردند، بدان بی اعتنایی مینمودند.
ی - روش برخورد با مسائل اجتماعی، سیاسی، مدیریّتی:
دو روش خُردگرائی و کلانبینی، جزیینگری و کلیگویی،استقرائی و قیاسی یا علمی و فلسفی در برخورد با مسائل اجتماعی وجود دارد. روش قیاسی انسان را از شناخت عینیات و واقعیات دور میکند و برخورد آرمانی با آن را در تحلیلها حاکم میسازد و انسان واقعیات را از پس ایده آل های خویش مینگرد و آن گونه که دوست دارد واقعیات موجود باشند آن را تحلیل میکند، نه آنگونه که هست. برای رهبران و مدیران جامعه روش قیاسی آفت مدیریّت است و آنها را از شنیدن یا گفتن زیاد اخبار منفی و ناهنجاریها و آنچه خلاف ایده آل های آنان است گریزان مینماید و حتی مجال طرح این دسته از مطالب را در حدی که واقعیت دارد نمیدهند و فقط در حدی بدان توجه میکنند که کلهای مفروض و ایده آل های آنان را در معرض سؤال و خطر قرار ندهد.
در برخوردهای کلی و کلی گویی هیچگاه خاطی از غیر خاطی تمیز داده نمیشود، مثلاً اگر در اجتماعی بارها و بارها گفته شود که «بعضیها مجرم و خطا کار و یا... هستند» هم همگان را شامل میشود،هم شامل نمیشود و در صورتی که تعیین مصداق لازم آید هر فردی
بعضی ها «را بر دیگری تطبیق میکند. چنین برخوردهایی در سطح یک ملت و کشور سبب میشود که گنهکار و خاطی شناخته نشود. کسانی که این روش را پیش میگیرند بدین خاطر است که میخواهند کسی از آنها نرنجد و یا اینکه شأن خویش را اجل از حمایت از یک فرد مظلوم یا معرفی یک فرد خطا کار میپندارند.
موفق ترین روش، روش استقرائی و علمی در تحلیل مسائل اجتماعی و برخوردهای خردگرا در معاشرتها و مدیریت و از خرد به کلان رفتن و از استقراء به کل رسیدن است. این
روشی بود که آیتالله منتظری در پیش میگرفت و به مسائل جزئی و فردی اهمیت میداد، از حق یک شخص نیز دفاع میکرد و در انتقاد از مسئولین مستقیماً و مشخصاً با آنها برخورد مینمود و خاطی را معین میکرد و در حدی که مصلحت فوت نشود، تعیین مصداق مینمود. روش نخست یعنی برخوردهای قیاسی، فلسفی و کلی گویی چنانکه در دهۀ گذشته بارها آزموده شده است هیچ دردی را شفابخش نیست.
ک - طرد شکلگرایی و اصالت به محتوا:
شکل گرایی همانسان که در مبحث شعار گرایی مذکور افتاد از آفات هر جامعه ای است و آیتالله منتظری همواره به محتوا اهتمام میورزید که نمونه ای از آن، سخنان بسیار مهم ایشان در دهۀ فجر «۱۳۶۷» است که متن کامل آن در خاتمۀ کتاب نقل شده است.
آیتالله منتظری در سخنرانی خویش به مناسبت «۲۲ بهمن ۱۳۶۷» با اشاره به مراسم جشن دهۀ فجر سخنانی بدین مضمون ایراد کرد:
«... در کشوری که در اثر هشتسال جنگ، این همه ویرانی برجای مانده و هنوز شهرهای بسیاری ویران و نخلها از میان رفتهاند و حتی هنوز شیشۀ ساختمان هایی که در شهرهای مختلف در اثر بمباران و موشک، فروریخته جبران نشده است و قرص و دارو برای بیماران بدست نمیآید و بیماران زیادی به خاطر فقدان آمپول یا سرم یا قرص در بیمارستانها جان میسپارند و فرزندان آنها جلوی دیدگانشان از دست میروند، راه انداختن کارناوالها و میلیونها تومان خرج فشفشه هواکردن و آب نما ساختن و چراغانی کردن و اینگونه ظاهر سازیها خلاف شرع است و ملت راضی نیست پولی که باید برای او دارو فراهم آورد و تهیۀ دارو برای او فوری تر از آب نما و فشفشه است، صرف این شکل گرایی ها شود. جشن حقیقی برای کشور جنگ زدۀ ما آن است که این دهه را دهۀ بسیج عمومی برای سازندگی اعلام کنیم و از صاحبنظران دعوت کنیم که راهها و طرحهای خویش را در این دهه در صدا و سیما و مطبوعات ارائه دهند و لذا باید رادیو و تلویزیون و مطبوعات از انحصار گروهی خاص و افرادی معدود بدر آید...».
ل - - بین الملل اسلامی و نهضتهای آزادیبخش:
یکی از بارزترین، و معروف ترین مشخصات آیتالله منتظری، تفکر بینالملل اسلامی او و تقویت جنبشهای آزادیبخش است که سیر، ماجرای عزل ایشان و فعالیتهای دشمنان خارجی علیه او را بدون رابطه با این مهم نمیتوان دانست. پس. از انقلاب اسلامی دشمنان تلاش گسترده ای برای ایرانی معرفی کردن انقلاب آغاز کردند زیرا اسلامی جلوه کردن آن سبب گسترش انقلاب میشد و اسلام وجدان هماهنگ امتهای اسلامی بود. هدف دشمنان انقلاب محصور کردن آن در محدودۀ جغرافیایی ایران بود و توفیقاتی هم هر چند اندک به دست آوردند و اشتباهات برخی مبلغین ما نیز به آن کمک میکرد. در طول جنگ نیز کوشیدند با ایرانی و عربی معرفی کردن آن، ملتهای عرب و مسلمان را علیه ایران بسیج کنند و تا حدود زیادی هم موفق شدند.
اما آیتالله منتظری معتقد بود که وطن ما اسلام، است، هر جا ایدئولوژی ماست وطن ماست و به همین دلیل بر مبنای ایدئولوژی اسلام به مرزبندیهای جغرافیایی، خونی و نژادی اعتقادی نداشته و آن را یک، فاجعه میدانست اگرچه اکنون ملل اسلامی و خود ما از روی اجبار و اضطرار به آن تن دادهایم. به عقیدۀ ایشان همان گونه که ضد انقلاب صادراتی است، انقلاب نیز میتواند صادراتی باشد که عمده ترین راه آن بیدار کردن، ملتها و، اتحاد اسلامی است. انترناسیونالیسم اسلامی و خط اتحاد اسلام توسط سید جمال الدین اسد آبادی در برابر امپریالیزم و استعمار و در برابر اختلافاتی که استعمار میان ایران و عثمانی و... میانداخت مطرح شد. و آخرین حلقۀ دفاع از این، خط، آیتالله منتظری بوده است؛ و چنانکه آیتالله طالقانی، گفت، در عقیدۀ آیتالله منتظری هم هر کجا مبارزه با استحمار و استثمار باشد ما هم هستیم. تفکر اتحاد اسلامی و دفاع از نهضتها و جنبشها در چارچوب مناسبات و مقررات بین المللی نمیگنجد و با عرف دیپلماسی ناسازگار است.
اعتقاد به اینکه هر کجا مبارزه با استبداد و استحمار و استثمار باشد ما هم هستیم، حمایت از جنبشها را اقتضا میکند و آیتالله منتظری با همۀ وجود از مدافعین سرسخت نهضتها بوده و هست و برای مصر و افغانستان و لبنان و فلسطین و.... پیام فرستاده، و مبارزین آنها با آیتالله منتظری ارتباط داشتند زیرا ایشان توجه و اهتمام عمیقی به آنان مینمود.
راجع به این مسأله در بخشهای قبلی توضیحات مفصل تری آمده است
بخش دوم
مقدمۀ بخش دوم
فصل اول:
تحلیل و ریشه یابی، مستند حادثۀ تلخ عزل آیتالله منتظری
فصل دوم
ماجرای سید مهدی هاشمی از آغاز تا انجام
فصل سوم
بررسی اعتبار حقوقی و شرعی اعترافات سید مهدی هاشمی
مقدمۀ بخش دوم
در مقدمۀ بخش نخست، متد حاکم بر این کتاب توضیح داده شد. در ارتباط با بخش دوم این کتاب که بررسی و توضیح موردی انبوه دروغها و تهمتها و تحریفهاست، از اعلامیهها، جزوهها، نامهها و نوارهای سخنرانی گویندگان، مقالات و نوشتههای گوناگونی استفاده شده است. همچنین برای نویسنده این امکان وجود داشت که از اخبار و اطلاعات فراوانی که برای مردم ما و همۀ خوانندگان تازگی داشته و حقایق بیشتری را روشن میکرد استفاده کند؛ اما از آنجا که طراحان واقعه علیه آیتالله منتظری همان گونه که در صفحات بعدی این کتاب نیز آشکار میشود، بی تقوایی خویش را ثابت کرده و به اوج رسانده اند، لذا استفاده از اخبار و اطلاعات روشنگر فوق میتوانست این راه را برای آنان باز بگذارد که به تکذیبهای پر سروصدا مبادرت ورزند و محکمات و مطالب غیر قابل تکذیب این کتاب را نیز تحتالشعاع قرار دهند؛ از این رو اکنون از طرح آنها صرف نظر کرده و مبنا و روشی که برای این کتاب برگزیده شده است روش سندی میباشد و در مورد هر آنچه اظهار گردیده مکتوبات و مستندات غیر قابل انکار مورد استفاده قرار گرفته اند. همچنین اسناد و اطلاعات سرّیای که میتوانست پاسخهای قاطع و تکان دهنده تری را تدارک نماید موجود بود اما مصلحت انقلاب و نظام برخاسته از سالها مبارزه و تلاش و خون، والاتر از دفاع در مقابل موج دروغها و افترائات بود، و لذا از ذکر آن دسته از اسناد و اطلاعات طبقه بندی شده و سری خودداری شده است تا دشمنان مردم و انقلاب نتوانند از آنها بهره برداری کنند؛ اگرچه متأسفانه کتاب رنجنامه از فرط دشمنی و بر خلاف داعیه داری مصلحت نظام از هر وسیلۀ ممکن برای تخریب آیتالله منتظری استفاده کرده و عواقب سوء آن را برای انقلاب و نظام نادیده گرفته است و حتی برخی اسرار نظام را مانند جریان کشف مواد منفجره از حجاج ایرانی در عربستان سعودی فاش نموده ولی برای اینکه به خیال خویش مانع سوء استفادۀ سعودیها گردد با قید یک احتمال آن را به سید مهدی هاشمی نسبت داده است.
ضمناً با توجه به اینکه پس از عزل آیتالله منتظری، نامهها و نوشتههای متبادله بین امام و آیتالله منتظری مورد سوء استفاده قرار گرفت و نامه ها و نوشته های محرمانۀ آیتالله منتظری به امام به صورت مثله شده، ناقص، تحریف و تقطیع شده مورد استفاده قرار گرفت و در برخی از سخنرانیها و مقالات حتی به عبارت ناقص آنها نیز استناد نشده و مطالبی
را به عنوان نامه آیتالله منتظری به امام خمینی از پیش خود جعل کرده و ساخته اند، بنابراین، عقل، شرع، منطق و قانون حکم میکرد که متن نامههایی که به صورت تحریف شده یا سانسور شده به جامعه عرضه گردیده است به صورت کامل در اختیار مردم و حق جویان قرار گیرد تا داوری آنان را تصحیح نماید. انتشار این نامههای محرمانه و خصوصی برای نخستین بار به وسیلهٔ کتاب رنجنامه «و سپس کتاب» خاطرات سیاسی انجام گرفت؛ در حالی که برخلاف رسم امانت داری و حکم شرعی بود که نامههای خصوصی بین دو یار را قاش کنند و چون مبادله این قبیل نامهها بین سران حکومتها امری عادی و رایج است، اقدام به افشا کردن آنها سبب بی، اعتمادی، به حفاظت آنها و راز داری و نیز نگرانی از بهره برداریهای سیاسی در آینده شده و آثار سوئی بر جای خواهد گذاشت.
در، هر حال، از آنجا که این نامه ها فاش شده و دیگر جنبۀ محرمانه نداشت اما به گونۀ تحریف یا بریده شده عرضه گردید، در زمانی که این نوشته در جریان تحقیق قرار داشت به جناب آقای سعید، منتظری مراجعه شد و با استدلالها و پافشاریهایی مبنی بر اینکه این اوراق دیگر جنبۀ محرمانه نداشته، و عقل و، شرع و منطق و قانون حکم میکند تا برای اجتناب مردم از گناه، این نامه ها در اختیار افکار عمومی قرار گیرد، وی، متقاعد شده و با تفویض بخشی از نامه ها و نوشته های آیتالله منتظری که در رنجنامه و سایر نوشته های مشابه آن مورد بحث و استناد قرار گرفته، به تکمیل مجموعه اسناد و مدارک و منابع و اطلاعات و تحلیلهای این کتاب یاری رساند که موجب نهایت سپاس و تقدیر از ایشان میباشد.
اشاره میشود که در بخش ضمائم کتاب رنجنامه و خاطرات سیاسی (۱) متن کامل نامه های آیتالله منتظری آورده نشده است با اینکه همگان میدانند تقطیع نامه ها از اعتبار آن به سختی میکاهد. آیا جز این است که در صورت آوردن متن کامل آنها ممکن بود مردم برداشت دیگری غیر از آنچه کتابهای رنجنامه و خاطرات سیاسی میخواستند به کمک جملات مثله شدۀ آیتالله منتظری القاء کنند، بنمایند؟
-- کتاب خاطرات سیاسی، تا زمانی که به صورت یکطرفه عرضه شود صلاحیت مبنا قرار گرفتن برای قضاوت عاقلان را نخواهد داشت؛ چه بسیار اتفاق میافتد که با مجموعه ای از اطلاعات صحیح که در کنار هم چیده میشوند نتیجه ای به دست میآید ولی وقتی که یک اطلاع جدید به آن مجموعه افزوده میشود، استنتاج قبلی را بکلی دگرگون میسازد. کتاب مزبور اگرچه کاملاً یکطرفه و غیر عادلانه انتشار یافته است اما باز هم از تهیه کنندگان آن امتنان داریم که اطلاعات بیشتری را برای روشن تر شدن یک ماجرا در اختیار دیگران گذاشته اند.
د - متجاوز از سه سال از ماجرای سید مهدی هاشمی گذشته بود که کتاب مزبور منتشر شد و شاید بتوان گفت پس از مدتها تحقیر و تخریب سید مهدی هاشمی کتاب خاطرات سیاسی بزرگترین خدمت را به او انجام داد؛ زیرا اگر چه کتاب به قصد تشدید تنفر از او تحریر شد اما بطور ناخواسته سید مهدی را از بخشی از اتهامات و نفرتها تطهیر و تبرئه کرد و این امر نشان میداد که اگر پرونده کامل اعترافات سیدمهدی به همراه اطلاعات و خاطرات و اسناد کسان دیگری که با ماجرا ارتباط داشتند منتشر میشد باز هم قضاوتها و نظرات تازه تری را بوجود میآورد.
ه - - زمان انتشار این کتاب نیز مسألۀ قابل توجهی بود. کتاب درست هنگامی انتشار یافت که موضوعیتی نداشت و قضیۀ آیتالله منتظری اگرچه همچنان در پردۀ ابهام و سؤال بود ولی تحت الشعاع انبوه مسائل دیگر قرار گرفته و سیری بی حادثه را طی میکرد. کتاب در زمانی انتشار پیدا کرد که کشور ایران دستخوش دو بحران جدی و دو کانون خطر اصلی بود:
۱: مسألۀ تورم فزاینده و فشارها و تنگناهای اقتصادی که منشأ گسترش شدید مفاسد اخلاقی و اجتماعی و از دست دادن استعدادها و بریدن فوج فوج نیروهای انقلاب و جذبشدن به مسائل دیگر و همچنین نارضایتیهای روز افزون مردم بود.
۲: عقبنشینی پیدرپی ایران در عرصۀ مذاکرات صلح و به بن بست رسیدن آن به نحوی که صدام حسین رئیس جمهور عراق که هشتسال بود در دستگاههای تبلیغاتی ایران صدام کافر و صدام جنایتکار و صدام ملعون و صهیونیست و.... لقب گرفته بود و اساساً دلیل اصلی ادامۀ جنگ از سوی ایران حذف کردن او از حاکمیت عراق قلمداد میشد و بارها در خطبه ها و گفته های عمومی و در مذاکره با خارجیان گفته شد که اگر صدام برود جنگ را خاتمه میدهیم حتی اگر حزب بعث بماند و...، سرانجام چنین شخصی در مصاحبۀ رئیس مجلس وقت با خبرنگاران داخلی و خارجی چند بار «آقای صدامحسین» نامیده شد و پس از آن نیز در مصاحبۀ رئیس جمهور«آقای صدامحسین» و بعد هم در مکاتباتی که با رئیس جمهور عراق انجام شد«برادر» خوانده شد و البته در همین زمان که کتاب خاطرات سیاسی انتشار یافت، کسی که قبلاً در رادیو و تلویزیون و مطبوعات و نماز جمعهها و راهپیماییها «حضرت آیتالله العظمی منتظری»، «فقیه عالیقدر«امید امت و امام»و...خوانده میشد رسماً «آقای منتظری» لقب گرفت و مورد افتراء و ناسزا واقع گردید.
سرانجام همان موضع اقتدار عراق که عامل عقبنشینیهای ایران در مذاکرات صلح بود سبب غرور رژیم عراق و ارتکاب خطای حمله به کویت شد که با عکس العمل و جنگ سی کشور جهان از قدرتمندان غربی و اقمارشان در منطقه مواجه گردید که در نتیجۀ آن، شکست عراق فرجی برای ایران شد.
و - یکی از خطوط بارز و عمدی یا سهوی کتاب خاطرات سیاسی که پس از یک دور مطالعۀ آن به آسانی در ذهن خواننده متبادر میشود این است که وزیر اطلاعات با سوء استفاده از اعتماد محض امام خمینی به وی، به امام خط میداده است. در چند جای کتاب آمده است که وزیر اطلاعات (آقای ریشهری) نزد امام رفته یا نامه ای برای ایشان نوشته و پیشنهاد داده است که در ارتباط با قضیۀ سید مهدی چنین یا چنان شود و امام هم بدون اینکه دخل و تصرف یا چون و چرایی بنماید پذیرفته است. نویسندۀ کتاب در قسمتی از مقدمه از ضررهای اعتماد محض به دیگران سخن گفته تا در نهایت آیتالله منتظری را مصداقی از کسانی ذکر کند که اعتماد محض پیدا میکردند و همین امر او را بازیچۀ سید مهدی قرار داد؛ ولی تصویری که خودش از امام خمینی ارائه داده این است که در مسألۀ فوقالعاده مهم، حساس و سرنوشتسازی مانند قضایای سید مهدی هاشمی و آیتالله منتظری، امام خمینی به پیشنهادات و نظرات وی (آقای ریشهری) عمل میکرده است، چنانکه گویی آقای ری شهری همان سید مهدی هاشمی برای امام خمینی بوده است؛ در حالی که در آن زمان شخصیتهای بلند پایه ای مانند آقایان منتظری، هاشمی، خامنه ای، موسوی اردبیلی و دیگران وجود داشتند که مشاورین قابل اعتمادی برای امام خمینی بودند و نوبت به افراد درجه سوم و چهارم نمیرسید.
اصولاً «تقطیع» یا به، منظور سوء استفاده از سند انجام میشود و یا اینکه میدانند نقل کامل سند نه تنها هدف را تأمین نمیکند بلکه سبب بطلان آن هم میشود. اگر استناد با تقطیع سند مجاز شد میتوان از هر قانونی احکام خلاف و متضاد استخراج کرد، و مثلاً با استناد به«لا تقربوا الصلوة» در قرآن مردم را از نماز خواندن نهی کرد و یا با استناد به «کلوا و اشربوا» از قرآن جمله ای لغو و بی معنی را عنوان کرد؛ و البته همین عبارات تقطیع شده ای را که از نامههای آیتالله منتظری نقل کردهاند، اگرچه خیلی ناقص و بریده شده است حکایت از این میکند که مواضع ایشان سنجیده، مبتنی بر دلیل و پخته بوده است؟
نویسندۀ رنجنامه بدون شک ادعا نمیکند که مقام امام خمینی (ره) از مقام علی ابن ابیطالب (ع)، برتر بوده است. حضرت علی (ع) نصیحت و انتقاد به خود را وظیفۀ مردم و از حقوق واجب آنها دانسته و خود، را بالطبع در موضع سؤال و مؤاخذه قرار داده است (۱) و فرموده: قلب هیچ مسلمانی در نصیحت ائمه مسلمین نباید تردید کند (۲) و همچنین خطاب به مردم میفرماید: به جای پایکوبی برای من، به من انتقاد کنید (۳). ضمناً روایات عدیده ای در باب نصیحت ائمۀ مسلمین و لزوم مشورت آنان وارد گردیده، است.
با این حال کتاب رنجنامه دربارۀ نامههای آیتالله منتظری به امام خمینی (که در ضمن ستایشها و حمایتهای فراوان از ایشان، پیشنهادات و انتقاداتی را مطرح میکرد)، مینویسد:
«نامههایی است که بیش از دو سال است دل امام را خون کرده و امام بنا به مصلحت اسلام و نظام با خاری در چشم و استخوان در گلو صبر کرده است» و در جای دیگر نوشته است: «نامۀ ۹ صفحهای شما که در تاریخ ۶۵/۷/۱۷ نوشته اید موجب تعجّب شد، یکی از آن جهت که چرا در برابر امام مسلمین که استاد شما هم بودهاند این قدر نپخته و گستاخانه حرف زده اید و دیگر از سادگی شما». یک فرد چقدر باید از فرهنگ اسلامی و انسانی دور باشد که انتقاد به امام مسلمین را (آنهم در نامههای خصوصی و سری و مستقیم که برای اولین بار در رنجنامه منتشر گردید، و اگر گناهی بر انتشار این انتقادات باشد، متوجه ناشران آن است) خون کردن دل امام و خار در چشم و استخوان در گلو و گستاخی در برابر امام مسلمین بداند. آیتالله منتظری نه به عنوان قائم مقام، رهبری یا مشاور و به عنوان کسی که چهل سال همراه و همرزم امام خمینی بود و نقش اصلی، را در مسأله مرجعیت وی داشت، و نه به عنوان یک مرجع و فقیه و یکی از معماران انقلاب، و نه بهعنوان کسی که با امام خمینی رابطه ای عاشقانه