کتابها ‹ واقعیتها و قضاوتها
واقعیتها و قضاوتها
۶۶۹ صفحهآیتالله منتظری به امام را در اعتراض به اعدامها به من بدهید». آقای هاشمی در مورد اصل نامه تجاهل نموده و میگوید: «کدام نامه، چنین نامهای نبوده است». نمایندۀ مزبور گفته است: «من نسخه ای از آن را دیدهام». آقای هاشمی پاسخ داده است اگر دیده اید برای ما هم بگویید تا با خبر شویم. نمایندۀ مزبور محتوای نامه را بیان میکند. آقای هاشمی شگفت زده میپرسد«شما آنرا در کجا دیدهاید؟» آن شخص پاسخ داده که نامه را از یکی از دوستانم در شورای عالی قضایی گرفته و خوانده ام و دوباره نسخه ای از نامه را از آقای هاشمی طلب مینماید. آقای هاشمی گفته است: «کسی حق نداشته نامه را به شما بدهد و ما هم نمیدهیم» و پس از آن به قصد خروج از اتاق خود و جدا شدن از نمایندۀ بی بی سی بر میخیزد که وی تا بیرون دفتر آیتالله منتظری همراه ایشان آمده و برگرفتن نامه اصرار میکند ولی سودی نمیبرد. پس از آن آقای هاشمی با ادارۀ کل مطبوعات خارجی وزارت ارشاد تماس گرفته و میپرسد: «آیا نمایندگان خبرگزاریها حق سفر و دیدار با اشخاص را در داخل کشور دارند؟» مدیرکل ادارۀ مطبوعات خارجی میگوید: «مجاز هستند ولی برای هر دیدار و مصاحبهای باید قبلاً این اداره را آگاه کنند و اجازه بگیرند». آقای هاشمی سؤال میکند: «آیا نمایندۀ بی بی سی با اطلاع شما به دفتر آیتالله منتظری در قم آمدهاست؟» در جواب گفته شده که او بدون اطلاع وزارت ارشاد آمده و تخلف کرده است. پس از این مکالمه آقای هاشمی با توجه به اینکه بی بی سی چندی بود در خط اختلاف بین دو رهبر والامقام انقلاب حرکت میکرد، به سفر نمایندۀ آن به قم و اصرار بر مصاحبه و یا اخذ نامه، مشکوک شده و پس از آن نمایندۀ بی بی سی مکرر تماس میگرفته تا نتیجۀ گفتگوهای قبلی خویش را بدست آورد که آقای هاشمی با توجه به تماسهای مکرر وی به تلفنخانه دفتر اطلاع میدهد که هر بار فرد مذکور تماس گرفت در جواب بگویید که وی حضور ندارد تا به این وسیله دیگر با او روبرو نشود.
یک سند سری که در صفحات بعد خواهد آمد، دلالت میکند که آقای نوذری نمایندۀ بی بی سی که فردی ایرانی است، در ارتباط با رفتن به قم و تقاضاهای خویش مأموریت خاصی از سوی دستهای مرموز در وزارت اطلاعات داشته و این شخص از همکاران وزارت اطلاعات(البته قسمتی از آن) بودهاست.
پس از حوادثی که در فروردین ماه اتفاق افتاد و مطالبی که علیه آیتالله منتظری و بیت ایشان وسیعاً انتشار یافت، هدف این مأموریت اندکی روشن تر شد. با توجه به اینکه عزل آیتالله منتظری از قبل سازمان داده شده بود، به نظر میرسد هدف این بوده که به وسیله مصاحبه با آیتالله منتظری (که ایشان مصاحبه را نپذیرفتند) و نیز گرفتن آن نامه از سیدهادی هاشمی و پخش آن از بی بی سی، مؤیدهایی برای شانتاژها و دروغهای خویش که مکرر برای امام نقل میکردند در ذهن ایشان بوجود آورند و بعد هم در مورد اینکه نامۀ
آیتالله منتظری از طریق سیدهادی هاشمی یا دفتر ایشان به خارج از کشور درز کرده است، نمایندۀ بیبیسی را شاهد بگیرند.
ما قصد متهم کردن هیچ فرد مشخصی را نداریم، چه کم و کیف ماجرا هنوز به خوبی روشن نیست؛ ولی برخی اسناد سری و رویدادهای فوق، بغرنجی حوادث را حکایت، میکند و بدون شک اسرار کامل آن در آینده برملا خواهد. شد.
از آنجا که آقای هادی هاشمی از نقش عوامل پشت پردۀ ماجرای عزل آیتالله منتظری بخوبی آگاهی نداشته، در ملاقاتی که در ماه رمضان چند روز پس از عزل آیتالله منتظری با جناب آقای احمد خمینی داشته است (این ملاقات به دعوت جناب احمد آقا جهت افطار در تهران صورت گرفت) ماجرای آمدن نمایندۀ بی بی سی به دفتر آیتالله منتظری و گفتگوهای انجام شده را بیان میکند که احمد آقا نیز از شنیدن آن اظهار شگفتی مینماید و آقای هاشمی خواستار پیگیری آن میشود.
پس از نامۀ ششم فروردین منتسب به امام خمینی، عدهای از دوستان طراحان واقعۀ عزل نزد آیتالله منتظری آمده و، ایشان را به سختی تحت فشار قرار میدهند (۱) تا ایشان را وادار به امضای نامه ای کنند که قبلاً خود از زبان آیتالله منتظری خطاب به امام نوشته بودند، که مواد آن چنین بود:
۱- من اقرار میکنم که با منافقین ارتباط داشتم و از آنها خط میگرفتم.
۲- من اقرار میکنم که با لیبرالها ارتباط داشتم و از آنها الهام میگرفتم.
۳- شما از ابتدا نقاط ضعفی را در من سراغ داشتید ولی قائم مقامی مرا قبول کردید و من از مجالی که داده بودید، سوء استفاده کردم. اکنون توبه میکنم و تقاضای عفو مینمایم.
«اشاره میشود مضامین نامه که با دستخط حضرات بوده، چنین میباشد. ولی اصل نامه در اختیار ما نمیباشد و نزد خود آیتالله منتظری است».
کسانی هم که به دروغ بودن، این موارد واقف بودند، ولی در اعمال فشار تشریک، مساعی مینمودند میگفتند چه عیبی دارد که ایشان فدای رهبری شود؛ و بعضی میگفتند اگر این کار را نکنید امام بیشتر ناراحت میشود، یا نامۀ امام که قرار است خوانده شود جا نمیافتد و امام ضربه میخورد و... .
گمان میرود امام از این وقایع کاملاً بی خبر بوده است آیتالله منتظری در مقابل همۀ این فشارها مقاومت کرده و میگوید:
من عمر خود را کرده ام و علاقه ای به زندگی ندارم، شما این چاله را برای کس دیگری هم قبلاً کنده، اید، ولی من در این چاه نمیافتم؛ بگویید بیایند بیت مرا بمباران کنند ولی من امضا نمیکنم».
سپس آیتالله منتظری که چهل سال با امام همچون دو یار بودند، با ارادۀ شخص خویش نامه ای در تاریخ، هفتم فروردین ۱۳۶۸ «به امام نوشت که همراه با پاسخ امام در هشتم فروردین ماه، از رسانههای همگانی انتشار یافت.
با رسیدن نامۀ هفتم فروردین به، دست، امام دره ایشان ناگهان، به حقایق و سوء استفاده هایی پی برده و انتشار نامۀ ششم فروردین منتسب به خویش را حرام و آن را بی اعتبار میکند؛ به همین دلیل دستخط این نامه. را هیچ کس رؤیت ننمود، ولی مغرضین و توطئه گران آن را به صورتهای دیگری دست به دست چرخانده و انتشار داده اند. امام در نامۀ هشتم فروردین خود که کاملاً متضاد با نامۀ ششم فروردین است، نوشته است: همه میدانند شما حاصل عمر من بوده اید و من به شما شدیداً علاقه مندم».
او نه با کسی رودربایستی داشت، نه اهل تعارف و مجامله بود و آنچه را حقیقت میشناخت بی پروا میگفت؛ و همین شخص نمیگوید من به، شما علاقمندم، بلکه مینویسد: «من به شما شدیداً علاقمندم، و قید، شدیداً» بار معنایی خاصی به آن میدهد.
در فراز دیگری مینویسد: «شما (از حرفهای رادیوهای بیگانه متأثر، نباشید، مردم ما شما را خوب میشناسند، و با این کلام نیز عدم رضایت خویش را از ناراحت شدن آیتالله منتظری و ناراحت کردن ایشان اعلام میدارد.
در فراز دیگری مینویسد «من صلاح شما و انقلاب را در این میدانم که شما فقیهی باشید که نظام و مردم از نظرات شما استفاده کنند، و بدین وسیله آیتالله منتظری را محل رجوع نظام و مردم قرار میدهد که شرط مرجعیت، احراز عدالت است.
در فراز دیگری میافزاید: «امید است ان شاء الله شما با درس و بحث خود به حوزه و نظام گرمی ببخشید، و ارتباط ایشان با نظام را نه تنها منقطع نکرده، بلکه مجدداً تکرار نموده است؛ و شاید اگر خداوند به امام عمر بیشتری داده بود، او هر چه بیشتر جبران نموده و حقایق بیشتری برایش روشن میشد.
لازم به تذکر است که نامۀ مورخ» ۱۳۶۸/۱/۲۶، دربارۀ آیتالله منتظری و خطاب به نمایندگان مجلس نیز - که منتسب به امام خمینی است - مخدوش بوده و به دلایل کارشناسی - انتساب آن به امام مورد سؤال میباشد.


مخدوش بودن نامه «۱۳۶۸/۱/۲۶ منتسب به امام خمینی (ره)
امام خمینی در انتهای وصیت نامۀ سیاسی - الهی خود گفته است:
«۱ - اکنون که من حاضرم بعضی نسبتهای بی واقعیت به من داده میشود و ممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود، لهذا عرض میکنم آنچه به من نسبت داده شده یا میشود مورد تصدیق نیست مگر آنکه صدای من یا خط و امضاء من باشد با تصدیق کارشناسان، یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم.
۲- اشخاصی در حال حیات من ادعا نمودهاند که اعلامیه های اینجانب را مینوشته اند، این مطلب را شدیداً تکذیب میکنم؛ تاکنون هیچ اعلامیه ای را غیر شخص خودم تهیه کسی نکرده است...».
با توجه به وصایای فوق، به نظر ما نامۀ «۱۳۶۸/۱/۲۶» امام به نمایندگان مجلس، به دستخط حاج سیداحمد خمینی بیشتر شباهت دارد تا به دستخط امام، که ذیلاً از نظر کارشناسی با آوردن نمونه هایی از خط آقای سیداحمد خمینی و دستخط امام، دلایل خویش را در این رابطه عنوان میکنیم.
الف - از نظر ظاهری:
با توجه به حال وخیم امام خمینی، دستخط ایشان در اواخر عمر لرزش آشکاری داشت؛ برای نمونه غزلی را که حدود سه ماه قبل از فوت نوشته است به همراه دستخط احمد آقا آورده و آنها را با دستخط «۱۳۶۸/۱/۲۶» از نظر ظاهری مقایسه کرده ایم. به کلماتی که زیر آنها یک خط کشیده شده توجه شود.
ب - از نظر کارشناسی:
امام عمدتاً «ه - » را به صورت ویرگولی مینوشت و احمد آقا عمدتاً به صورت دو چشم. به کلماتی که زیر آنها دو خط کشیده شده دقت شود. نمونۀ دستخط امام از وصیتنامۀ ایشان آورده شده است.
امام عمدتاً سرکج کلمات را چسبیده و یا با فاصله کم مینوشته که همین نحوه نگارش خط
ایشان را به لحاظ ظاهر باریک میکرد؛ حال اینکه احمد آقا سرکج کلمات را با فاصله میگذارد که منجر به پهن شدن خط میگردد. به کلماتی که زیر آنها دو خط کشیده شده توجه شود.



دستخط سید احمد خمینی در انتهای رنجنامه

انگیزۀ منفصل کردن آیتالله منتظری از نظام و سودای رهبری
هر کس حق دارد بیندیشد و به مدد قرائن و شواهد به تحلیلها و قضاوتهایی نزد خویش دست، یابد و آن را معتبر بینگارد و به عنوان یک عقیدۀ شخصی هیچ گناه و عقابی هم، بر آن مترتب نیست؛ اما. همانطور که، دیگران. برای خود این حق را قائل بوده اند که تحلیلها و قضاوتهای شخصی خویش را (که، درجه اعتبار آنها، در صفحات. پیش روشن. شد) در چند، میلیون نسخه (به صورت روزنامه و کتاب و..... علیه آیتالله منتظری انتشار. دهند، ما نیز این حق را برای خویش محفوظ میداریم که تحلیلها و، قضاوتهای. مستند خویش را هرچند در نسخه های معدود که. در توان داریم، در، معرض افکار عمومی قرار دهیم تا خود، به، داوری بنشینند؛ اگرچه قدرت تکثیر و توزیع آن با آنچه دیگران علیه آیتالله منتظری انجام دادند به هیچ وجه قابل مقایسه، نیست.
قبل از ورود به بحث متذکر میشویم که اگر یک سال پیش از درگذشت امام خمینی یا کمتر، گفته میشد احمد آقا در خط، به دست گرفتن. پست. ریاست جمهوری است هیچ کس باور نمیکرد بلکه مدعی آن. را به استهزاء و سرزنش میگرفت و چه بسا اکنون نیز کسی باور نکند، زیرا احمد آقا. را. در حد مطرح شدن برای چنین مناصبی نمیشناسد؛ اما، در پی مصاحبه ای که اخیراً خانم زهرا، مصطفوی، صبیه امام خمینی، در این مورد انجام داد، ناباوران هم پذیرفتند که احمد آقا از هشت سال. پیش. در پی دستیابی به مقام ریاست جمهوری ایران بوده است.
خانم مصطفوی طی مصاحبه ای با واشنگتن پست که در تاریخ «۱۳۶۸/۳/۲۲» از رادیو آمریکا، نیز پخش شد گفت که برادرش حاج احمد آقا از هشت سال پیش مایل، به کسب مقام ریاست جمهوری بود ولی امام خمینی گفته بود تا هنگامی که. زنده است به فرزندان خویش اجازه نخواهد، داد، وظایف سیاسی به عهده بگیرند وی میگوید که یک هفته قبل از جراحی امام نیز موضوع. ریاست، جمهوری احمد آقا را با امام در میان گذاشته و گفته است که برادرش از شرایط لازم برای تصدی. ریاست جمهوری برخوردار است اما امام این بار هم با این پیشنهاد. مخالفت کرده و گفته است بعد از مرگ من میتوانید خودتان در این باره تصمیم بگیرید البته، براساس اظهارات خانم مصطفوی
لذا ممکن است امروز هم قبول این سخن که احمد آقا سودای رهبری داشته است برای
خوانندگان و شنوندگان آن دشوار افتد. البته سودای رهبری داشتن فی نفسه گناه نیست و هر کس میتواند چنین سودایی در سر داشته باشد و، ما نیز احمد آقا را از این بابت سرزنش نمیکنیم؛ اما سرزنش ما در اینجاست که احمد آقا جهت رسیدن به این هدف چه کارهایی مرتکب شده است. امام خمینی نیز از باطن او خبر نداشته و نمیدانست که چه رؤیایی در سر میپروراند؛ اما با هوش و درایتی که داشت مانع ورود او و اشخاص منسوب به خویش در امور کشورداری میشد و درحد گزارشگر یا پیک از آنها در تشکیلات بیت خویش استفاده کرده و میخواست حد و حدود آنان را در ارتباط با امور اجرایی و کشوری حفظ کند تا مبادا آنها در افکار و رؤیاهایی نابجا، فرو افتند؛ اما با این، همه از آنجا که دفتر رهبری انقلاب به یک کانون قدرتمند در کشور تبدیل شده بود و بلکه قدرت آن مافوق قوای سه گانه به حساب میآمد و احمد آقا با داشتن عنوان فرزندی امام متولی این دفتر، بود، عملاً دخالت و نقش تعیین کننده ای در امور داشت.
در ابتدای این فصل، مواضع احمد آقا در ارتباط با مجاهدین خلق به صورت مجمل و کوتاه مورد بررسی قرار گرفت. برای دفع یک توهم لازم است توضیح داده شود که مواضع افراطی وی در حمایت از مجاهدین ناشی از افکار مترقی و انقلابی نبوده است، زیرا شخصیتهای مترقی و انقلابی جامعۀ ما در آن ایام همگی مجاهدین، را افرادی جاه طلب و منحرف میشناخته و اعلام میکردند. هدف احمد آقا بر خلاف مدعایش در رنجنامه جذب مجاهدین هم نبود زیرا برای جذب آنان نیازی به شعارهای «مرگ بر تفکر حزباللهی» و«حزباللهیهای خائن را دستگیر کنید» یا «حزب اللهی ها را ریشهکن سازید» که از سوی ایشان عنوان میشد نبود؛ لذا این تحلیل به ذهن انسان خطور میکند که احمد آقا تحت تأثیر شانتاژهای نیرومند مجاهدین و دیگر گروههای چپ، آینده را از آن آنان میدید و میخواست موقعیت آتی خویش را حفظ کند و مجاهدین را مدیون حمایتهای خویش سازد. پس از آنکه معادله قوا دگرگون شد و مجاهدین با فروافتادن در فاز ترور از نظر اعتبار اجتماعی سقوط کردند، وی یک حزباللهی سرسخت و دشمن مجاهدین گردید.
در همان ایام بنی صدر که به تازگی به ریاست جمهوری برگزیده شده بود در اندیشۀ نخست وزیر کردن احمد آقا بود و این در حالی بود که بنی صدر افراد مکتبی و انقلابی مانند رجائی را نمیتوانست تحمل کند و تا مدتها بر سر نخست وزیری رجائی و برخی وزرای کابینۀ، او، بین جناح خط امام و مجلس با بنی صدر کشمکش وجود داشت. بنیصدر طی نامه ای به امام خمینی نوشت:
«در اوضاع و احوال فعلی و با توجه به اینکه جامعۀ ما جامعۀ جوانی است و هیجان مثبت کار برای قراردادن کشور در خط تولید و، فعالیت، جنبۀ معنوی و هیجان آفرین را
جنبۀ اصلی میگرداند، حجة الاسلام حاج احمد آقا یکی از مناسبترین اشخاص برای تصدّی نخستوزیری است، در صورتی که موافقت فرمائید عین صواب است».(۱)
امام خمینی پاسخ داد: «بسمه تعالی، بنا ندارم اشخاص منسوب به من متصدی این امور شوند ...».(۲)
در پی آن احمد آقا در گفتگویی با خبرنگار رادیو که پرسید: «...چون آقای بنیصدر نسبت به شما نظر خاصی دارند و این تقاضا را کردهاند خواهش میکنیم نظرتان را راجع به این موضوع بفرمایید؟» پاسخ داد: «جناب آقای بنیصدر نسبت به من لطف دارند و خوب حالا که امام آن را قبول نفرمودند من نظر خاصی غیر از حضرت امام ندارم».(۳)
اما احمد آقا همچنان در خط اشغال پستهای کلیدی بود همانطور که در مصاحبۀ خانم مصطفوی نقل شد، و این مصاحبه در حالی بود که آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از قبل معرفی شده و از سوی برخی جناحها از جمله «روحانیون مبارز» مورد پشتیبانی قرار گرفته بود و طرح ریاست جمهوری احمد آقا در آستانۀ انتخابات ریاست جمهوری که آقای هاشمی کاندیدای آن بود بسیار پر معنا مینمود. از جمله آن که با توجه به مواضع و دیدگاههای معتدل آقای هاشمی نسبت به آیتالله منتظری و همصدا نشدن او با بانگ تبلیغات، طرح کاندیداتوری احمد آقا نوعی تهدید و اخطار برای ریاست جمهوری آقای هاشمی بحساب میآمد.
همانطور که در صفحات پیش تبیین شد، ماجرای عزل آیتالله منتظری واقعهای از پیش طراحی شده بود که حرکت رسمی و علنی آن با نامۀ مورخ «۱۳۶۷/۱۱/۲۹» آقایان کرّوبی، جمارانی و سید حمید روحانی آغاز شد و مضامین این نامه همان مضامین رنجنامه احمد آقاست که نزدیک به دوماه و نیم بعد انتشار یافت.
آقای کروبی که احتمالاً از فعالیتهای پشت پرده آگاه بود و در جریان عزل قریب الوقوع آیتالله منتظری قرار داشت و همانطور که بعداً معلوم شد به همراه عده ای دیگر در فکر رهبری احمد آقا بودند، چنان از طراحیهای خویش اطمینان داشتند که در مصاحبه ای در تاریخ «۱۳۶۷/۱۲/۲۸» با روزنامۀ کیهان چنین گفت:
«... مسألۀ دیگر کل مواضع سیاسی، اقتصادی کشور است که به مناسبتهای مختلف بنا داریم در آنها حضور داشته باشیم، و مسألۀ دیگری که برای ما مهم است انجام کارهای علمی در رابطه با حوزه ها و مدارس علمیه است که هنوز شکل اصولی و اساسی به خود نگرفته و امیدواریم که ان شاءالله در این رابطه فعال شویم...».
گویی قرار است بزودی کشور در قبضۀ آنها افتد و آنها از هم اکنون از برنامه هایی برای بدست گرفتن مدیریت حوزه و انتظام بخشیدن به آن و نیز در دست گرفتن زمام اقتصاد و سیاست کشور سخن میرانند.
سرانجام آیتالله منتظری در تاریخ «۸ فروردین» رسماً عزل شد و زمینۀ رهبری احمد آقا مهیا گردید و هدف و مضمون مصاحبۀ آقای کروبی را هم اندکی روشن تر ساخت.
دلیل عقلی سودای رهبری احمد آقا نیز این است که در فقدان امام خمینی و برکنار بودن آیتالله منتظری، با توجه به اینکه مسألۀ شورای رهبری در اثر تبلیغات ضد شورایی که به بهانۀ اصلاح قانون اساسی انجام شد و از سررشته داران آن هم احمد آقا بود و مسألۀ مرجعیّت نیز از رهبری تفکیک شده بود، تنها آقایان هاشمی و خامنهای امکان داشت برای رهبری مطرح شوند؛ ولی پس از درگذشت امام خمینی (ره) که زمان آن را پزشکان تخمین زده بودند، هنوز چند ماه به خاتمه یافتن دوران ریاست جمهوری آقای خامنه ای باقی مانده بود و آقای هاشمی نیز در مقام ریاست مجلس بوده و پس از آن نیز به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری مطرح بود، از طرف دیگر قرار بود آقای خامنه ای پس از خاتمۀ ریاست جمهوری، ریاست قوۀ قضائیه را عهده دار شود، در حالی که پس از درگذشت امام خمینی خبرگان باید سریعاً رهبری را تعیین کرده و نمیتوانستند چند ماه به انتظار بنشینند. البته ضرورت میتوانست زمان تغییر مسئولیتها را جلو بیندازد، ولی با توجه به اختلافات شدیدی که در آن زمان بین احمد آقا و اصحاب ایشان با آقای خامنه ای و حتی هاشمی رفسنجانی وجود داشت و این اختلافات بارها به صورت علنی مطرح شده و به رادیوهای بیگانه هم کشیده شده بود و آنها بر اساس همین اختلافات به تقسیم بندی جناحها در ایران میپرداختند و از طرفی این اختلافات چنان بود که چه بسا برای احمد آقا و یارانش آیتالله منتظری در مواردی قابل تحمل تر از آنان بود و با گذشت چند ماه از درگذشت امام خمینی این اختلافات رسماً به مطبوعات و محافل و سخنرانیها و مجلس کشیده شده و دائماً نیش و کنایه هایی را بعضاً در قالب احترام و گاهی با صراحت نثار یکدیگر میکنند و... لذا نمیتوان تصور کرد که پس از عزل آیتالله منتظری، هدف احمد آقا مطرح کردن رهبری آقای خامنه ای یا آقای هاشمی بوده است بلکه طبق قرارهائی که با دوستان خویش داشتند تصمیم گرفتند خلأ رهبری را پس از امام به وسیله خود احمد آقا پر کنند.
انتشار رنجنامه نیز در راستای همان نقشههایی بود که برای آیتالله منتظری و گرفتن توبه از ایشان کشیده بودند، زیرا احمد آقا میخواست پیشقراولی جریان را در دست بگیرد و افتخارات آیندۀ آن را نصیب خویش سازد. در این رابطه به مطالب صفحات اول کتاب رنجنامه که احمد آقا بهاصطلاح به نصایح و تذکرات مکرر خویش به آیتالله منتظری و
سیدهادی هاشمی در چند سال گذشته پرداخته، توجه شود که احمد آقا در پشت آن شخصیت تیزبین و آینده نگری از خود مجسم کرده است و دقیقاً از مواضعی برابر با آیتالله منتظری روبرو شده و میگوید:
«اگر شما همیشه امام را ترویج میکردید، من هم همیشه بعد از امام شما را ترویج مینمودم. اگر ترویج شما از امام به عنوان یک مجتهد مسلم پرفایده بود ترویج من هم به عنوان فرزند امام از شما مؤثر بود و در سال ۵۸ من قائم مقامی رهبری شما را مطرح نمودم».
پس از عزل آیتالله منتظری در حالی که امام خمینی در بیمارستان بسر میبرد و طبق گفتۀ پزشکان معالج در مصاحبههای تلویزیونی «۲۵ و ۲۶ خرداد ۱۳۶۸» رحلت ایشان در چند روز آینده قطعی شده بود تلاش برای تحقق قرار و مدارها جهت پر کردن خلأ رهبری پس از امام فعالتر شد و پیغامهایی برای آیتالله منتظری فرستاده میشد مبنی بر اینکه ایشان نامه ای به امام خمینی مرقوم داشته و بگوید از آنجا که من احمد آقا را فردی آگاه و لایق میدانم و مدتهاست ایشان را میشناسم، وی را تنها فرد مناسب برای رهبری نظام میدانم. پیغامدهندگان میگفتند شما چه بخواهید و چه نخواهید بعد از امام، احمد آقا رهبر خواهد بود، پس اگر شما نامه ای به امام مرقوم دارید و به رهبری احمد آقا کمک کنید ایشان هم رهبری خود را مدیون شما دانسته و مرجعیت شما تثبیت خواهد شد. اینها غافل بودند که آیتالله منتظری هیچگاه طمع مقام و مرجعیّت و رهبری نداشته است و در این مورد قیاس به نفس میکردند. همچنین چاپ تعداد معتنابهی از عکسهای احمد آقا در یکی از چاپخانههای تهران در آن ایام که با یک ژست سالمندانه ای تهیه شده بود، روشنگر نیات واقعی دست اندرکاران ماجرا بود، بخصوص که در محافل خصوصی روحانیون مبارز تهران هم طرح لیاقت و شایستگی! احمد آقا برای رهبری زمزمه میگشت. از سوی دیگر استاندار وقت اصفهان (آقای کرباسچی) که از صحابۀ احمد آقا بشمار میرفت دست اندرکار تهیۀ طوماری بود که در آن با تشبیه موقعیت مملکت به زمان امام محمدتقی (ع) که آن حضرت در سن هفت سالگی به امامت رسیدند، پیشنهاد جایگزینی سید احمد خمینی به جای آیتالله منتظری را به امام خمینی بدهند. این طرح در جلسۀ مدیران و مسئولین ادارات اصفهان پیشنهاد شد که به دلیل ضیق وقت و رحلت امام خمینی به جایی نرسید.
همۀ مقدماتی که برای تحقق رویای رهبری طراحی شده بود جامۀ عمل نپوشید و سیر حوادث مطابق طرحها و کوششهای آنان پیش نرفت، لذا وقتی که پس از درگذشت امام خمینی مسألۀ رهبری احمد آقا در مجلس خبرگان مطرح شد به صورتی خام و ضعیف بود و کاری از پیش نبرد؛ و سرانجام با ابتکار آقای هاشمی رفسنجانی، آقای خامنه ای توسط
مجلس خبرگان به رهبری برگزیده، شد. در پی آن اخباری میرسید مبنی بر اینکه احمد آقا علیرغم حمایتهای اولیه و ظاهری از رهبری آیتالله خامنهای، همکاریهای لازم را با ایشان به عمل نمیآورد و در میان افراد بیت، و اصحاب ایشان گلایههایی در مورد اینکه احمد آقا نقش خوبی در ارتباط با رهبری خود و پس از عدم موفقیت در ارتباط با رهبری آقای خامنه ای نداشته، بوجود آمده است ولی به دلیل اینکه در، هر چیزی احتمال صدق و کذب وجود دارد، این اخبار مورد اعتنا قرار نمیگرفت تا اینکه آقای محمد علی انصاری در سخنرانی خویش در بهشت زهرا بر سر مزار امام خمینی (ره) در مراسم روز عاشورا که مطابق با «۲۲ مرداد ۱۳۶۸» برگزار شد، مطالبی گفت که اخبار قبلی پیرامون پیغام به آیتالله، منتظری و نیز شایعات و اخبار بعدی را تقویت و تثبیت، کرد.
آقای انصاری، در قسمتی از سخنان خویش، بوسۀ امام بر پیشانی احمد آقا را به هنگام رفتن به بیمارستان، حرکتی بیسابقه نامید و اظهار داشت که امام خواسته اند با این بوسه راهها و افق آینده و رسالت ما را روشن سازند.
پس از آن نیز در حالی که جامعه و نظام، نیازمند آرامش و ثبات بوده و هست و هر اقدامی در تضعیف رهبری به زیان مصالح نظام بود، احمد آقا پیوسته خود را در عرض رهبری جدید نظام مطرح میکرد. و در مقابل هر ملاقات، از سوی آیتالله خامنه ای با مسئولین یا مردم، ملاقاتی هم از سوی احمد آقا صورت میگرفت و خبر آن در صدر اخبار منتشر میشد، در حالی که چنین اخبار و دیدارهایی از سوی رئیس جمهور به عنوان مقام، دوم کشوری مطرح نبود. تنها در طول یک هفته شاهد پخش خبر دیدار مسئول نهضت سواد آموزی به همراه عده ای، دیگر از مسئولین آن، دیدار گروهی از فرماندهان، ملاقات نماینده سواپو و ملاقات رئیس قوۀ قضائیه به همراه گروهی از مقامات قضایی و... با آقای سیداحمد خمینی بودیم.
احمد آقا در نامه ای که به سال«۱۳۵۹» به آیتالله منتظری نوشته بود، طرح شدن عکس و نام و خبر دیدارها و پیامها و خطبه های نماز جمعۀ ایشان و حتی تدریس را سبب تضعیف نفوذ امام دانسته بود، بنابراین مطرح شدن احمد آقا در عرض رهبری جدید نیز با همان استدلالهای خودش در نامۀ به آیتالله منتظری، در جهت تضعیف، رهبری جدید بهحساب میآمد، چه هیچ دلیل مقبولی برای اقدامات وی وجود ندارد جز اینکه زمینه سازی هایی برای تثبیت، قائم مقامی وی، در آینده، بهحساب آید، هر چند بر اساس قانون اساسی جدید، معرفی قائم مقام رهبری، در حیات رهبر منتفی است.
فصل دوم
ماجرای سید مهدی هاشمی از آغاز تا انجام
بیوگرافی سیاسی سید مهدی هاشمی
قتل شمس آبادی
ریشههای ماجرای سید مهدی هاشمی
فعالیتهای خط راست در سپاه علیه بیت آیتالله منتظری
تکوین نطفه حادثه یا آغاز پنهانی ماجرا
نامۀ سید مهدی هاشمی به آیتالله منتظری دربارۀ دیدار با آقای هاشمی رفسنجانی نامۀ سید مهدی هاشمی به آیتالله، منتظری دربارۀ دیدار با آقای سیداحمد خمینی نامۀ سید مهدی هاشمی به آقای هاشمی رفسنجانی دربارۀ دیدار با آقای سیداحمد خمینی نامه سید مهدی هاشمی به آیتالله منتظری دربارۀ تضادهای درونی خط ۳ سیر مواضع آیتالله منتظری دربارۀ ماجرای سید مهدی هاشمی چگونگی آغاز علنی ماجرای سید مهدی هاشمی
بازداشت سید مهدی هاشمی و جمعی دیگر و پیامدهای آن
تعطیلی ملاقاتها و انعکاس داخلی و بین المللی آن
دخالت مستقیم و آشکار امام خمینی در ماجرای سید مهدی هاشمی
نامۀ مورخ «۶۵/۸/۵» زمینه ساز تسلیم سید مهدی و اخذ مصاحبۀ تلویزیونی چگونگی اخذ مصاحبه از سید مهدی هاشمی
آثار و بازتابهای پخش مصاحبۀ اول
مصاحبۀ دوم، سید مهدی هاشمی
بیوگرافی سیاسی سید مهدی هاشمی
سید مهدی هاشمی در سال «۱۳۲۳» در خانوادهای روحانی متولد شد، او پس از ورود به حوزۀ علمیه و کسب مدارج علمی در «نهم شهریورماه ۱۳۴۶» که در حال تحصیل درس خارج در حوزۀ علمیۀ قم بود، به خاطر نوشتن مقدمه ای بر اعلامیههای آیتالله بهبهانی و آیتالله خمینی دربارۀ حمایت از اعراب در جنگ با اسرائیل و تحریم رابطه با یهودیان و نیز به جرم انتشار و توزیع این اعلامیهها در قم و اصفهان، برای اولین بار بازداشت شد. در این زمان کمتر از سه سال از قیام پانزده خرداد و نیز تبعید امام خمینی میگذشت و کشتار وسیع مردم و قلع و قمع مخالفین فضایی آکنده از وحشت و انزوا طلبی پدید آورده و فعالیتهای سیاسی علیه رژیم شاه زیرزمینی شده بود و افراد بسیار نادری مرد میدان مبارزه بودند.
در همه جای جهان و در همۀ حکومتها همواره چنین بوده است که وقتی یک متهم سیاسی بازداشت میشود دربارۀ افرادی که با او در رابطه هستند سؤال میشود تا به این وسیله روابط و افراد جدیدی شناسایی شوند و معمولاً هم زندانی به این سؤالات پاسخ میدهد. در زمان حکومت شاه و پس از انقلاب نیز در ایران، قریب به اتفاق زندانیان اعم از مذهبی و مارکسیست در بازجوییهای خویش دربارۀ اشخاص مختلفی استنطاق شده و اظهاراتی داشته اند.
سید مهدی هاشمی نیز مانند هر زندانی دیگر دربارۀ افرادی که از وی استنطاق کرده اند اظهاراتی داشته است. او مدت کوتاهی پس از بازجویی آزاد گردیده امّا در «بهمن ماه ۱۳۴۶» مجدداً بازداشت میشود.
در گزارش ساواک به تاریخ «۱۳۴۶/۱۱/۱۶» از وی به عنوان «یکی از طلاب ناراحت و افراطی قم» یاد شده است و گزارش شده که: «نامبرده در تاریخ ۱۳۴۶/۱۱/۱۱ به اتفاق عده ای از اهالی نجف آباد به دیدن شیخ حسینعلی منتظری رفته و ضمن قطعه شعری، شعارهایی له خمینی و علیه مخالفین او میدهد...». او به همین خاطر برای دومین بار دستگیر شده و در «۱۳۴۶/۱۲/۱۹» به قید وثیقه و نیز مشروط به عدم خروج از حوزۀ قضایی اصفهان آزاد شده و به ژاندارمری معرفی گردید تا برای سربازی به جهرم که دارای آب و هوایی نامطلوب بود اعزام شود و تحت کنترل قرار گیرد.

سید مهدی هاشمی اهل قهدریجان از توابع اصفهان بود و اختلافات فامیلی و محلی دیرینه ای که در منطقه، وجود داشت و منجر به منازعات محلی، و کشتار میان طرفین میشد از جمله عواملی بود که او را ترغیب میکرد در منطقه خود حضور، بیشتری، داشته باشد و به حل و فصل این امور بپردازد.
آقای سیدهادی هاشمی حدود دو سال پیش از انقلاب اسلامی در بازجوییهای ساواک، مطالبی در این رابطه اظهار داشته که عیناً نقل میشود و با توجه به اینکه هشت سال پس از پیروزی انقلاب در محاکمات، سید، مهدی هاشمی و کیفرخواست صادره، اتهام همکاری با ساواک نیز به وی نسبت داده شد، اعتبار اظهارات آقای هادی، هاشمی در این رابطه از این روست که در آن هنگام دو سال پیش، از انقلاب) هیچ یک، از نیروهای سیاسی در ایران انتظار وقوع انقلاب و سرنگونی رژیم شاه را در دو سال آینده نداشتند و طبعاً آقای سیدهادی هاشمی از بیان. هر اطلاعی از قبیل همکاری سید مهدی، هاشمی با ساواک، که میتوانست، به سود برادرش که در حبس بود، باشد دریغ نمیکرد


سید، مهدی از آنجا که فردی پر مطالعه، تحلیلگر و خوشسخن بود - و دهها نوار سخنرانی و صدها صفحه نوشته های چاپ شده و چاپ نشدۀ بجای مانده از او حاکی از آن است که بیان جذاب و مفیدی داشته است - توانست در آن. منطقه نفوذ کلامی بیابد و مردم و جوانان را گرد. خویش جمع. کند. مقایسۀ گفته ها و نوشته های او با بسیاری از روحانیون پیش از انقلاب، نشان میدهد که امکان گسترش نفوذ او زیاد بود، چنانکه ساواک نیز دربارۀ او نوشته است که عده ای از اهالی قهدریجان به دلیل قدرت بیان سید مهدی گرد او جمع شده اند. اما منازعات محلی همچنان در آن منطقه ادامه داشت و ارسال گزارشات مخالفین، سید مهدی به ساواک علیه او، وی را وادار میکرد که به ساواک رفته و با بیان خدمات عمرانی و رفاهی خود در آن محل و نقش مصلحانه اش در اختلافات، خود را از موضع اتهام و عواقب بعدی آن برهاند که حوادث بعدی و مواضع سید مهدی که منجر به دستگیری وی میشد مبین آن است که مسائلی که در ساواک اصفهان میگفته از قبیل همکاری با ساواک و یا فعالیتهای ضد ّانقلابی نبوده است. اختلافات محلی قهدریجان جنبه سیاسی پیدا میکرد و چون سید مهدی هاشمی از علاقمندان آیتالله خمینی بود که در تبعید بسر میبرد و نیز از بستگان آیتالله منتظری که از روحانیون برجستۀ مخالف رژیم شاه بود و به سبب این علائق و روابط فعالیتهای سیاسی علیه رژیم شاه داشت، دستاویز خوبی، در دست جناح مخالف محل که عمدتاً از کدخدایان و فئودالها بودند قرار میداد که با ارسال گزارش علیه سید مهدی هاشمی و دوستانش، بهوسیلۀ ساواک و پلیس به حریفان خود ضربه بزنند. علاوه بر این انتشار کتاب «شهید جاوید» دربارۀ قیام عاشورا، و نهضت امام حسین (ع) که در آن هدف نهایی امام حسین را برپایی حکومت اسلامی خوانده بود سبب برانگیخته شدن حساسیت، ساواک و مخالفت رژیم گردید؛ بویژه آنکه تقریظ آیتالله منتظری بر این کتاب که. در کنار تقریظ آیتالله مشکینی و تأییدهای عده ای دیگر از علما، دانشمندان و دانشگاهیان چاپ شده بود به کتاب شهید جاوید جلوۀ سیاسی بیشتری میداد زیرا آیتالله منتظری از علمای بلند پایۀ مخالف رژیم شاه و حامی امام خمینی بود و لذا کتاب شهید جاوید در حکم بیانیه ای در تبیین اهداف مخالفین شاه (کهبرقراری حکومتاسلامی بود) قرار میگرفت. از اینرو ساواک به تلاشهای گسترده ای علیه این کتاب دست یازید و جزواتی را تحت عنوان «استفتاء از مراجع تقلید» تهیه و علیه کتاب منتشر کرد و شانتاژ وسیعی را در سایۀ عده ای از روحانیون و زیر پوشش مؤمنین در کشور به راه انداخت و متأسفانه برخی روحانیون ساده نگر نیز فریب این تبلیغات را خوردند که تفصیل این ماجرا در کتاب توطئه های شاه و ساواک علیه امام خمینی و حوزه های علمیه مندرج است.
چون، سید مهدی هاشمی از علاقه مندان امام خمینی و بستگان آیتالله منتظری بود و در قهدریجان نیز فعالیتهایی داشت، مخالفین محلی وی از موارد مزبور علیه او استفاده میکردند.
در«بهمن ۱۳۵۱» ساواک بخاطر ایراد سخنان تحریک آمیز سید مهدی هاشمی علیه رژیم اقدام به دستگیری او میکند ولی سید مهدی متواری میگردد. در گزارش ساواک چنین آمده است:



پس از این دستگیری، در گزارش دیگری از ساواک اصفهان به تهران،ساواک ضمن بیان خلاصه ای از پرونده سید مهدی هاشمی، اشاره کرده است که او در منبرهای خود نه تنها سخنان تحریک آمیز نمیگوید که به خاندان سلطنت نیز دعا میکند و اخباری را در اختیار این ساواک قرار میدهد.
چون در ساواک معمول بود که متن سخنان چنین افرادی را ضمیمۀ گزارش یا پروندۀ متهم میکردند کما اینکه متن پیاده شدۀ برخی از سخنرانیهای غیر سیاسی سید مهدی هاشمی در پروندۀ او مندرج است و از طرفی در تمامی پروندۀ ساواک سید مهدی هیچ خبر شفاهی و کتبی از قول او دال بر دعا به خاندان سلطنت و یا خبردهی وجود ندارد، ممکن است اخباری را که وی در اختیار ساواک قرار داده پیرامون همان اختلافات محلی و خدمات رفاهی و عمرانی خود بوده است؛ بویژه آنکه در گزارشات قبلی ساواک، مطالبی از قبیل کشف کتب سیاسی و اوراق مضره از خانۀ سید مهدی آمده است که حاکی از مبارزۀ وی علیه رژیم شاه میباشد. در هر صورت از دقایق مربوط به این قسمت از گزارش ساواک که تنها دو سطر از یک صفحه گزارش در کل پروندۀ سید مهدی است نمیتوان اطلاعاتی به دست آورد و یا قضاوتی دربارۀ آن نمود بویژه آنکه مشابه این ادعاها در پرونده ساواک بسیاری از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب وجود دارد.
علاوه بر این، در آخرین گزارش ساواک اصفهان به تهران دربارۀ دستگیری سید مهدی هاشمی بهتاریخ «اسفند ۱۳۵۱» چنین آمده است:


قتل شمس آبادی
در «۱۸ فروردین ماه سال ۱۳۵۵» آقای شمسآبادی یکی از روحانیون اصفهان توسط افراد ناشناسی به قتل رسید و جنازۀ او در کنار جادۀ درچۀ اصفهان کشف شد.
آقای شمس آبادی یکی از روحانیون اصفهان بود که با پخش اعلامیه های امام خمینی مخالفت میکرد و اساساً با مبارزه علیه رژیم شاه مخالف بود و گاه به زیان امام خمینی موضعگیری میکرد. او تنها به رواج فحشا و بیحجابی و شراب خواری انتقاد میکرد و امر به معروف و نهی از منکر را منحصر به این امور میساخت.
به نوشتۀ کتاب خاطرات سیاسی«مشارالیه علاوه بر تدریس،نمایندۀ مالی آیتالله خوئی و امامت جماعت را بر عهده داشت و در فعالیتهایی از قبیل کمک به ایتام و مستمندان، شرکت در تأسیس مؤسسات خیریه مانند انجمن مددکاری امام زمان (عج)، بنای مسجد در روستاهای دور افتاده و نقاطی که مرکز تبلیغ بهائیان به شمار میرفت مشارکت مینمود». (۱)
با توجه به مواضع و نظرات آیتالله خوئی دربارۀ جدایی دین از سیاست و عدم دخالت ایشان در امور سیاسی و سکوت مطلق در برابر رژیم شاه، آیتالله خوئی در آن ایام مورد بی علاقگی مسلمانان مبارز بود و ترویج آقای شمس آبادی از آیتالله خوئی معرّف وجهۀ ایشان در منطقۀ فعالیتش بود. آقای شمس آبادی یکی از پایگاههای مؤثر انجمن حجتیه در اصفهان بود که این انجمن نیز مبغوض امام خمینی و روحانیون انقلابی و نیروهای مبارز بود. در کتاب خاطرات سیاسی آمده است: «ایشان در هماهنگی با انجمن ضد بهائیت [انجمنحجتیه]به فعالیتهایی در زمینۀ مبارزه با بهائیت و بهائیان در اصفهان و شهرهای اطراف نیز مشغول بود». (۲)
آقای شمس آبادی هیچ گونه سابقۀ سیاسی نداشت؛ فقط در قیام سال «۱۳۴۲» که بر ضد لایحۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی و شرکت زنان در انتخابات برپا شد و به دلیل اینکه موضوع بیشتر جنبۀ مذهبی داشت و غیر سیاسیترین روحانیون و مراجع حتی آیتالله خوئی نیز با صدور اعلامیه هایی به این لایحه اعتراض کردند، آقای شمس آبادی نیز همسو با همۀ روحانیون در سراسر کشور، زیر اعلامیه ای را که جمعی از روحانیون اصفهان تنظیم کرده
بودند امضا کرد و در سال «۱۳۴۷» نیز نامهای را که عدهای از علمای اصفهان مانند آیتالله خادمی و آیتالله سید علی بهبهانی خطاب به مراجع نوشته و درخواست اقدام آنان را جهت تجدید نظر در حکم صادره رژیم شاه برای آیتالله منتظری و آیتالله ربانی شیرازی نموده بودند، امضا کرد. اما از سال «۱۳۵۰» به بعد مواضع شدید ایشان علیه آیتالله منتظری که یکی از ارکان مبارزه علیه رژیم شاه بود آشکار شد.
در کتاب خاطرات سیاسی علیرغم همه کوششهایی که به عمل آمده تا مطالبی دال بر حسن سابقۀ سیاسی ایشان گردآوری کند، از مجموع پروندۀ آقای شمسآبادی در ساواک و خاطرات دوستان وی تنها چند سطر از خدمات مذهبی و خیریۀ ایشان را گردآوری نموده، بهعلاوه امضای دو سه نامۀ دسته جمعی که فوقاً اشاره شد. همۀ این سوابق نشان میدهد که ایشان هیچ گونه مبارزه ای علیه شاه نداشته و مشابه اقداماتی هم که از او برشمرده شده است در پروندۀ بسیاری از روحانیون درباری و خلع لباس شده و یا حتی اعدام شده توسط دادگاههای پس از انقلاب وجود دارد.
از طرفی فعالیتهای ایشان علیه علمای مبارز و هواداران امام خمینی و جلوگیری از پخش اعلامیه های ضد رژیم و اعلامیههای امام خمینی و نیز به پایگاه انجمن حجتیه مبدل گردیدن در اصفهان، پیروان امام خمینی را علیه وی تحریک میکرد؛ ولی البته با یک منطق انسانی هیچیک از آنها مجوز قتل یا حتی ضرب و شتم او نمیگردید.
اگرچه هنوز نمیتوان با قاطعیت تمام دربارۀ عاملین قتل شمس آبادی - که آیا ساواک بوده است یا متهمانی که در این رابطه معرفی شدند -اظهار نظر کرد، بویژه آنکه متهمین چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب به دلایلی که ذیلاً خواهد آمد تحت فشار بودهاند و اقرارهای آنان نمیتواند به عنوان سند قاطعی ملحوظ گردد؛ اما از آنجا که تاکنون قرینۀ دیگری به دست نیامده که نقض کنندۀ اتهام آنها باشد، ما نیز فرض را بر صحت آن اقاریر نهاده و با این فرض به بررسی واقعه میپردازیم.
قتل شمسآبادی با یک منطق انسانی و عقلانی به هیچ روی قابل توجیه نیست، اما برای فهم عمل قاتلان وی و انگیزههای آنان باید در فضای پیش از انقلاب و منطق نیروهای انقلابی و مذهبی قرار گرفت. منطقی که پس از انقلاب نیز در ارتباط با همۀ مخالفین انقلاب اعمال شد و عملکردهای رهبران جمهوری اسلامی را نسبت به مخالفین خویش توجیه میکرد.
پس از یورشهای گستردۀ ساواک به خانههای تیمی سازمانهای سیاسی مخالف در سالهای «۵۰ تا ۵۳» و قلع و قمع آنان،همۀ مقاومتها در هم شکسته شد و مخالفین شاه در موضع ضعف مطلق قرار گرفتند. از آن پس اقدامات آنان بخصوص گروههای مذهبی و پیرو امام خمینی، صورتهای حادی از قبیل انفجارات و ترورها علیه مراکز و وابستگان رژیم شاه و
آمریکا را بخود گرفت. این اقدامات در واقع براساس منطقی بود که مورد قبول همۀ مخالفین شاه اعم از مذهبی و غیر مذهبی بود. اکنون درستی یا نادرستی آن منطق مطمح نظر نیست؛ آنچه مورد نظر است این است که روش اعمال خشونت علیه وابستگان و هواداران رژیم شاه یک واقعیت مورد قبول از سوی همگان حتی امام خمینی بود.
امام خمینی در سلسله درسهای ولایت فقیه در سال ۱۳۴۸ که، همان زمان به صورت کتابی تحت عنوان «ولایتفقیه» چاپ و در ایران نیز به صورت مخفیانه ای منتشر میشد مکرراً از لزوم سرنگونی رژیم شاه و تشکیل حکومت اسلامی سخن گفته و مکرر نیز حوزه های علمیه و علما را به سبب تکاهل در این زمینه و سکوت در برابر رژیم مورد انتقاد قرار داد، و آخوندهایی که اسلام غیر انقلابی را تبلیغ میکردند پایگاه استعمار نامیده و سکوت روحانیون ساکت، را در مقابل رژیم شاه بدتر از ظلم رژیم شاه و مؤید رویۀ ستمکاران خواند، و مقدسنماها را مانع اصلی انقلاب و سرنگونی رژیم شاه معرفی کرده و از جوانان ایران خواست که آنها را از حوزه های علمیه اخراج کنند و در میان مردم رسوا نمایند،عمامه از سرشان بردارند و تلویحاً اجازۀ ضرب و شتم آنها را نیز دادند. این بیانات توسط رهبر یک نهضت و یک مرجع تقلید، استراتژی و روشی را فراروی پیروان وی ترسیم میکرد.
نمونه هایی از سخنان امام خمینی (ره) در درسهای ولایت فقیه چنین است:
«مبلغینی که در حوزههای روحانیت درست کردهاند و عمالی که در دانشگاهها و مؤسسات تبلیغات دولتی یا بنگاههای انتشاراتی داشتند... همه دست به دست هم داده در تحریف حقایق اسلام کار کردند به طوری که بسیاری از مردم و افراد تحصیل کرده نسبت به اسلام گمراه و دچار اشتباه شدهاند. اسلام دین افراد مجاهدی است که به دنبال حق و عدالتند، دین کسانی است که آزادی و استقلال میخواهند، مکتب مبارزان و مردم ضد استعمار است؛ اما اینها اسلام را طور دیگری معرفی کرده اند و میکنند. تصور نادرستی که از اسلام در اذهان عامه بوجود آمده و شکل ناقصی که در حوزه های علمیه عرضه میشود برای این منظور است که خاصیت انقلابی و حیاتی اسلام را از آن بگیرند و نگذارند مسلمانان در کوشش و جنبش و نهضت، باشند، آزادیخواه باشند...». (۱)
مریدان و پیروان امام خمینی با شنیدن این سخنان و تصویر این اسلام به کسانی که تصور نادرستی از اسلام بوجود میآوردند و افراد مجاهد و مبارزی نبودند احساس دشمنی و بدبینی پیدا میکردند بویژه آنکه چنین افرادی در لباس روحانیت باشند.
امام خمینی در درسهای ولایت فقیه گفت:
«آخوندهایی ک - - ه اصلاً به فکر معرفی نظریات و نظامات و جهان بینی اسلام نیستند و
عمده وقتشان را صرف کاری میکنند که آنها میگویند و سایر کتابهای [فصول) اسلام را فراموش کرده اند باید مورد چنین اشکالاتی و حملاتی قرار بگیرند. آنها هم تقصیر دارند. نگر خارجیها تنها مقصرند؟ البته بیگانگان برای مطامع سیاسی و اقتصادی که دارند از چند سال پیش اساس را تهیه کرده اند و به واسطۀ اهمالی که در حوزه های روحانیت شده موفق گشته اند. کسانی در بین ما روحانیون بودهاند که ندانسته به مقاصد آنها کمک کرده اند تا وضع چنین شده است).(۱)
با این قبیل اظهارات که کراراً در کتاب ولایت فقیه آمده است پیروان امام خمینی معتقد میشدند که نقش آخوندهایی که به ابعاد سیاسی اجتماعی و انقلابی دین توجه ندارند در خدمت به استعمار و کمک به مقاصد آنها بیش از دیگران است.
اینها نقشه هایی است که دامنهاش حتی به حوزه های دینی و علمی رسیده است. به طوری که اگر کسی بخواهد راجع به حکومت اسلام و وضع حکومت اسلام صحبتی یکند باید با تقیه صحبت کند و با مخالفت استعمار زدگان در حوزه های علمیه روبرو شود .
امام خمینی در، درسهای ولایت فقیه خطاب به روحانیون میگوید:
و شما که فعلاً قدرت ندارید جلوی بدعتهای حکام را بگیرید و این مفاسد را دفع کنید اقلا ساکت ننشینید... داد و فریاد کنید، اعتراض، کنید، انظلام نکنید. انظلام تن به ظلم دادن بدتر از ظلم، است، اعتراض، کنید، انکار، کنید، تکذیب کنید، فریاد بزنید این مطالب باید گفته شود تا مردم متوجه باشند و نسل آینده سکوت این جماعت را حجت قرار ندهد و نگوید لابد اعمال و رویۀ ستمکاران مطابق شرع بوده است». (۳)
ه ما باید جلوی این غارتگریها و حرام خواریها را بگیریم. همۀ مردم موظف به این کار هستند ولی علمای دینی وظیفه شان سنگین تر و مهمتر است».(۴)
آیا علمای اسلام نباید این مطالب را بگویند... چرا فریاد نمیزنند؟ چرا از این غارتگریها هیچ سخنی نمیگویند . (۵)
امام خمینی (ره) با توجه به اینکه عده ای از مذهبیون و روحانیون حداکثر مبارزه و امر به معروف و نهی از منکر را در انتقاد از شرابخواری و فحشا و فساد خلاصه میکردند و اعتقادی به مبارزه سیاسی و سرنگونی شاه و تشکیل حکومت اسلامی نداشتند، میافزاید:
«عمده وجوب امر به معروف و نهی از منکر برای این امور است. ما امر به معروف و نهی از منکر را در دایرۀ کوچکی قرار داده و به مواردی که ضررش برای خود افرادی است که مرتکب میشوند یا ترک میکنند محصور ساخته ایم». (۱)
امام خمینی پس از آن در بحث مفصلی که تحت عنوان «برنامۀ مبارزه برای تشکیل حکومت اسلامی» ایراد مینماید و راه و خط مشی برای پیروان خویش و مبارزین ترسیم میکند، میگوید:
«شما نسل جوان حوزههای روحانیت باید زنده باشید و امر خدا را زنده نگه دارید».(۲)
و پس از اشاره به تفکر جدایی دین از سیاست و سایر تلقینات استعماری در حوزه های علمیه که تقویت کنندۀ روحانیون ساکت و به زیان خود روحانیون مبارز است میافزاید:
«این گونه افکار ابلهانه که در ذهن بعضی وجود دارد به استعمارگران و دولتهای جائر کمک میکند که وضع کشورهای اسلامی را به همین صورت نگه دارند و از نهضت اسلامی جلوگیری کنند. اینها افکار جماعتی است که به مقدسین معروفند و در حقیقت مقدس نما هستند نه مقدس. باید افکار آنها را اصلاح کنیم و تکلیف خود را با آنها معلوم سازیم چون اینها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بستهاند. روزی مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای صدر، مرحوم آقای خوانساری رضوان الله علیهم برای مذاکره در یک امر سیاسی در منزل ما جمع شده بودند به آنان عرض کردم که شما قبل از هر کار تکلیف این مقدس نماها را روشن کنید. با وجود آنها مثل این است که دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دستهای شما را گرفته باشد». (۳)
«این جماعت را ابتدا باید نصیحت و بیدار کرد... هرگاه بعد از تذکر و ارشاد و نصیحتهای مکرر بیدار نشده و به انجام وظیفه برنخواستند معلوم میشود قصورشان از غفلت نیست بلکه درد دیگری دارند، آن وقت حسابشان طور دیگری است».(۴)
«فقهای اسلام باید در موردی که برای دیگران تقیه است تقیه نکنند». (۵) -
«در روایت است که از این اشخاص بد دین بترسید، اینها دین شما را از بین میبرند، اینها را باید رسوا کرد تا اگر آبرو دارند در بین مردم رسوا شوند، ساقط شوند... باید جوانهای ما عمامۀ اینها را بردارند، عمامۀ این آخوندهایی که بهنام فقهای اسلام، به اسم علمای اسلام اینطور مفسده در جامعۀ مسلمین ایجاد میکنند باید برداشته شود. من نمیدانم جوانهای ما در ایران مردهاند؟ کجا هستند؟ ما که بودیم اینطور نبود؟
چرا عمامه های اینها را برنمی دارند؟ من نمیگویم بکشند، اینها قابل کشتن نیستند لکن عمامه از سرشان بردارند، مردم موظف هستند جوانهای غیور ما در، ایران موظف هستند که نگذارند این نوع آخوندها (جل جلاله گوها) معمم در جوامع ظاهر شوند و با عمامه در بین مردم بیایند، لازم نیست آنها را خیلی کتک بزنند لیکن عمامه هایشان را بردارند».(۱)
معرفی و ارائۀ اسلام مستلزم این است که حوزههای روحانیت اصلاح شود... افکار جماعت مقدس نما که مردم را از داخل حوزههای روحانیت از اسلام و اصلاحات اجتماعی باز میدارند اصلاح شود، آخوندهای درباری که دین را به دنیا میفروشند از این لباس خارج و از حوزه ها طرد و اخراج شوند».(۲)
برخی پیروان متعصب امام خمینی در ایران با آگاهی یافتن از اظهارات، امام، تصمیم به اتخاذ روشهای تند و خشونت آمیز علیه مقدسین، و روحانیون ساکت و غیر انقلابی و درباری و برداشتن عمامۀ آنها، گرفتند، زیرا به گفتۀ امام خمینی آنها مانع نهضت و مانع اصلاحات بودند. پیروان امام خمینی از فحوای کلام ایشان جواز کتک زدن را نیز اخذ کردند و حتی اگر امام گفت نمیگویم آنها را بکشید، اضافه کرد به این دلیل که آنها قابل کشتن نیستند، یعنی آن قدر رذل و پست هستند که ارزش کشتن را هم ندارند. پیروان امام خمینی به حکم
اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی در آورند غلامان او درخت، از، بیخ
تها جماتی را علیه آخوندهای ساکت و درباری آغاز کردند و خود امام خمینی نیز به این نکته توجه داشت که ممکن است با این دستور حکایت کار آن غلامان بوجود آید و لذا تذکر داد که نمیگویم آنها را بکشید.
همانطور که از پروندۀ ساواک مهدی هاشمی مشخص میشود و نیز بازجوییها و مصاحبه های وی پس از دستگیری در سال، ۱۳۶۵، که قسمتهایی از آن در کتاب خاطرات سیاسی، صفحات ۱۵۴ تا ۱۵۷ منعکس است گواهی میدهند، سید مهدی شخصاً دخالتی در قتل شمس آبادی نداشته است و سید مهدی و سایر متهمین قتل با الهام از نظرات امام خمینی که خطر آخوندهای هوادار رژیم را بیشتر میدانست تصمیم به از بین بردن او گرفتند.
در کتاب خاطرات سیاسی چنین آمده است
اظهارات مهدی هاشمی دربارۀ قتل مرحوم شمس آبادی: آقای جعفرزاده و شفیع زاده به حسب فطرت اسلامی و مبارزاتی، خود را برای عملیات ضد ساواکی ها و عوامل رژیم آماده ساخته بودند و با من به مشورت پرداختند. من این انحراف را در آنها دامن زدم که فعلاً خطر آخوندهایی که یا ساکتاند یا هوادار، رژیم، بیشتر است و از جمله
آنان مرحوم شمس آبادی را به عنوان محور تعیین کردم و گفتم به دلایلی نابودی ایشان ارجحیت دارد. آنان اول مخالفت میکردند بعداً من اطلاعات و دلایل خود را بطور قوی برای آنان تشریح ساختم و آنان را به لزوم انجام قتل معتقد ساختم و آنان نیز دو نفره برای این کار برنامهریزی کردند».(۱)
با توجه به اینکه جعفرزاده و شفیعزاده که دو عنصر انقلابی هوادار امام خمینی بودند خود را برای عملیات بر ضد ساواکیها و عوامل رژیم آماده ساخته بودند، ولی با قتل شمس آبادی مخالفت کردند اما سید مهدی«اطلاعات و دلایل خویش را بطور قوی برای آنها بازگو میکند که بدون شک اطلاعات و دلایل قانعکنندهای برای آنها بوده است و وجود شمس آبادی را در زمرۀ روحانیون درباری مسجّل میساخته است. اما جعفرزاده و شفیع زاده با الهام از اظهارات امام خمینی که گفته بود: «این جماعت را ابتدا باید نصیحت کرد و اگر بعد از تذکر و ارشاد و نصیحت بیدار نشدند و به انجام وظیفه برنخواستند معلوم میشود قصورشان از غفلت نیست»، نزد شمسآبادی میروند و نسبت به تعدیل مواضع وی اقدام میکنند و پس از اتمام حجت با او و اطمینان از اینکه او دست از مواضع خود در مخالفت با امام و انقلاب نمیکشد، ترورش میکنند.
در کتاب خاطرات سیاسی از قول سید مهدی آمده است:
«بعد از اینکه آقای جعفرزاده و شفیع زاده مأموریت اقدام در مورد آقای شمس آبادی را پیدا کردند، در مراحل برنامه ریزی و اجرا من دیگر شرکت نداشتم ولی از قراری که بعدها گفته شد، خودشان گفتند، یکی دو جلسه با آن مرحوم روی مواضع کلی نسبت به انقلاب و... و وهابیت و شهید جاوید بحث کرده بودند، در آن بحث مشاجراتی نیز رخ داده بود ولی تهدیدی صورت نگرفته بود».(۲)
در «۱۸» فروردین ماه سال «۱۳۵۵» آقای شمسآبادی که یکی از روحانیون اصفهان بود به قتل رسید و خبر آن انتشار یافت؛ اما به صورت خبر بی اهمیتی با آن برخورد شد تا اینکه در تاریخ «۵۵/۲/۱۱» سید مهدی هاشمی به اتهام شرکت در ربودن و قتل سید ابوالحسن موسوی آلرسول (شمسآبادی) احضار و زندانی گردید و به دنبال آن سایر متهمین بازداشت شدند و از آنها سه قبضه اسلحۀ کمری کشف شد.
از هنگامی که سید مهدی و دوستان او بازداشت شدند و هویت آنها شناخته شد و معلوم گردید سید مهدی برادر سیدهادی هاشمی داماد آیتالله منتظری است و این افراد از هواداران امام خمینی هستند، پیش از اثبات جرم و تشکیل دادگاه، به دستور شاه (۱)تصمیم به بهره برداری وسیعی از این حادثه علیه امام خمینی و طرفداران او اتخاذ کردند. برای آنها مهم این نبود که افراد دستگیر شده واقعاً عامل قتل بودهاند یا نه، همین که امکان این بهره برداری بوجود آمده بود کافی بود که پیش از اثبات جرم دست به تبلیغات گسترده ای در این زمینه بزنند و متهمین اگر واقعاً عامل قتل هم نبوده اند مجبور به اعتراف شوند. از این رو صفحات اول روزنامه های رسمی کشور با تیترهای درشت اخبار مربوط به، قتل شمس آبادی سیاه شد و قتل شمس آبادی به امام خمینی و نهضت اسلامی ربط داده شد و در حالی که شمس آبادی به اعتراف خود ساواک شخص مهمی نبود از او با عنوان «آیتالله »(۲) یاد کرده و بیش از اندازه بزرگش کردند تا به تراژدی ابعاد عظیمتری ببخشند. در سند بسیار مهمی که ذیلاً میآید، مندرج است که بهره برداری علیه هواداران امام خمینی به نحوی انجام پذیرد که دخالت ساواک و سایر سازمانهای دولتی، در آن محسوس نباشد.

انگیزۀ قاتلین شمس آبادی با منطق انقلابی همۀ نیروهای مبارز(و حتی امام خمینی) در جوّ پیش از انقلاب تضادی نداشت و حتی یک انگیزۀ انقلابی بود ولی فعالیتهای گستردۀ ساواک در بزرگ جلوه دادن قضیه و استفاده از آن علیه انقلاب و برای تخریب محبوبیت و شخصیت امام خمینی چنان نیرومند بود که همه را منفعل کرد و نه تنها هیچ کس از آنان دفاع نکرد بلکه همگان یا وادار به سکوت میشدند و یا محکوم میکردند؛ اما هم اینان عملیات ترور سایر عناصر ساواکی یا هوادار رژیم شاه را هیچگاه محکوم نکرده بلکه آن را تحسین مینمودند.
بهوسیلۀ رسانههای گروهی اعلام کردند که شاه دستور تعقیب عاملان قتل مرحوم شمس آبادی را صادر کرده است و متعاقباً علما و روحانیون نیز از شاهنشاه تشکر میکردند. از جمله حجة الاسلام حاج سید محمدرضا آل رسول برادر آقای شمس آبادی در گفتگو با خبرنگار کیهان گفت:
امروز جهان تشیع باید از شاهنشاه ایران سپاسگزاری کند، این سپاس سپاسی نیست که بتوان از طرف مردم یک ملت انجام داد بلکه همۀ ملل مسلمان باید به اینکه یک کشور اسلامی همچون ایران رهبری چنین علاقمند به مسائل مذهبی و پشتیبان از اصول دین و علما دارد افتخار کند »(۱)، و این مجیزگوییها در حالی بود که عدهای از علما در زندانهای شاه بودند و عده ای دیگر توسط رژیم به قتل رسیده بودند.
سید مهدی هاشمی که در این زمان طلبۀ جوان ۳۲ ساله ای بود، در تاریخ «۱۳۵۵/۲/۲۱» اقاریری را مکتوب مینماید و اطلاعات خویش را دربارۀ نقش دوستانش در قتل شمس آبادی در اختیار بازجو قرار میدهد که دلایل و انگیزههای این عمل وی روشن نیست.
مشروح اقاریر او به شرح زیر است:
