کتابها ‹ فراز و فرود نفس ‹ بخش ۱۲
فراز و فرود نفس
بخش ۱۲ از ۱۲ُم نه علیهالسلام«، «به خدا قسم کسی را ندیدم که این همه مصیبت دیده باشد که فرزندانش و اصحابش کشته شدهاند با این حال دلش محکمتر و استوارتر از امام حسین× باشد». نفس مطمئنه در آیه شریفة: { َیی ا أتُه ا الن َّف ْس الْمطْمئن ُ َّ ةًار جِعی إِلی ربک راضی ة مرْضی ة} سید الشهداء× تطبیق داده شده است. مرحوم شیخ کلینی در کتاب کافی بابی را تیتر زده به نام» :کراهة التعرض لمّا لاٰیطیق» یعنی: بابی درباره اینکه کراهت دارد انسان خود را متعرض امری کند که طاقت آن را ندارد! ایشان روایاتی که اینجا ذکر کردهاند اگر ظاهرش این باشد که انسان نباید اقدام کند به کاری که ممکن است زحمت برای او داشته باشد، باید گفت:این روایات، با روایات امربه معروف و نهی از منکر تزاحم ملاکین دارند. دلائل امر به معروف و نهی از منکر میگوید اگر انسان در راه انجام وظیفهاش بلاها و مشکلاتی برایش عارض شد، با این حال باید اقدام کند و این اذیت شدنها ذلّت که نیست بلکه عین عزّت و بزرگواری شخصیت انسانی است، چنانکه حضرت سید الشهداء× هنگامی که حاکمیت فاسد بنیامیه را عامل ۱ هدم اسلام دیدند فرمودند: « ِوعلی ا لإِسلامالسلام» و تا پایان ایستادگی کردند. بنابراین عنوانی که مرحوم کلینی در کافی آوردهاند مناسب نیست. ۱. یکی از بزرگان قم در دوران مبارزه به من میگفت:شما چرا سیره ائمه (ع) را نمیبینید که با خلفا و نظام آنها سازگار بودند و کاری به کار آنها نداشتند؟! در جواب گفتم: ولی امام حسین× هم یکی از ائمه (ع) هستند. ایشان گفت:حالا گذشته از امام حسین×! گفتم: یعنی میفرمائید امام حسین× امام نبود؟! دیگر امامان^ هم اگر اقدام نکردند چون شرایط و زمینهها متفاوت بود.
همّت بلند یکی از فروعات اخلاق زشتی که به دنبال جبن و ترس سراغ انسان میآید «د ُناء ِ ة ال همة» یعنی پستهمّتی است. انسان ِ پست همت کوتاه نفس، همیشه نفسش عاجز از رسیدن به مقامهای بالا در عرصههای مختلف است و به پائینها قناعت میکند. ضد همّت پائین، علو ّ همّت است که انسان همیشه در طریق کسب مقامات معنوی و علم، به دنبال بالاترینها باشد. در این راه کسی که همت بلند دارد نگران از دست دادن منافع و مقامهای دنیوی نیست و اگر در راه رسیدن به مقامات معنوی، مال و مقامش هم از دست برود باکی ندارد، او میداند رسیدن به مقامات عالی علمی و معنوی از همة دنیا و هرچه درآن است، بیشتر ارزش دارد، و حتی اگر در این راه جان خود را تقدیم کند باک ندارد. یادمان هست در زمان جنگ که جوانان رزمنده این کشور چگونه برای شهادت مسابقه میگذاشتند و از کشته شدن هراسی نداشتند؛ این ناشی از همت بلند آنان بود. اگر کسی همتش بلند باشد در راه رسیدن به هدف حتی از مرگ استقبال میکند و مرگ برای او بزرگ ترین سرور است چون میداند در عالم دیگر، به اومقامات بالاتری عطا خواهد شد. حضرت موسی بن جعفر× میفرماید از امام صادق× سوال کردند» :مرگ را برای ما توصیف کنید حضرت فرمودند: مرگ برای مؤمن، بهترین بویی است که استشمام ۱ میکند و برای کافر مثل گزیدن عقرب یا شدیدتر از آن.« حافظ میگوید: مرگ اگر مرداست گو نزد من آی تا در آغوشش درآرم تنگ تنگ من از آن عمری ستانم جاودان آن زمن دلقی ستاند رنگ رنگ ۱. بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۵۲، ح ۶؛ ۱۷۲، ح ۵۰؛ معانی الاخبار، ص ۲۸۷، ح ۱
همت بلند داشتن از آثار ِ ملکة شجاعت نفس است. کسی که به مقامات پست دنیوی دلخوش کرده است، ضعف شخصیت دارد و از شجاعت بویی نبرده است. ولی آنکه به مراتب پست قناعت ندارد و به دنبال کسب مراتب عالی و بالاست، بر اساس فطرت خویش عمل کرده است که از او میخواهد به کمالات بالاتر برسد و در عوض، خداوند هم او را ۱ به راههایش هدایت میکند:{ وال َّذینَ جاهد وا فینا لَنَهدین َّهم سبلَنا} «کسانی که در راه ما کوشش کنند قطعا ً به راههایمان هدایت میکنیم». سعی کنید از ابتداء، بلند همت باشید و به مقامهای بلند علمی و معنوی نظر داشته باشید. داستان سکّاکی را میدانید، او قفلسازی بیش نبود. روزی خواست به دربار حاکم وقت برود، ولی راهش ندادند؛ اما دید دسته دسته علما را با عزّت و احترام به دربار راه میدهند. از همان لحظه قفلسازی را کنار گذاشت و سراغ مکتب و درس رفت. مدت یک هفته به او یاد دادند: قال الشیخ: ِ ج َ لد ْالکِلبی ِطهر بَ عد ا ن یدبغ، شیخ میگوید: پوست سگ با دباغی پاک میشود. فردایش از او سوال کردند و خواستند درس را پس بدهد او عوضی پاسخ داد و گفت: قال الکلب: جلد الشیخ یطهر بعد ان یدبغ، سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک میشود! مسخرهاش کردند و با تندی با او برخورد شد از شهر بیرون آمد، از خودش ناامید شد، و گفت: قفلسازی که نگرفت، این هم از درس خواندن!، تا اینکه به تخته سنگی رسید که از بالا قطره قطره آب بر آن میچکید و بر سنگ اثر گذاشته بود. با خود فکر کرد و گفت:علم از آب شلتر نیست و دل من از سنگ سفتتر؛ یک اشتباهی کردهام چرا همّت خود را به کار نبندم؟! آمد مدرسه و درس خواند و از علما شد و کتاب «مفتاح العلوم» را نوشت. همین مرحوم آیتالله حاج سید علی نجفآبادی که از علمای والا مقام شد در سن ۲۵ سالگی عزم و همت درس کرد. و در تاریخ نظیر این انسانهای بزرگ که با همت بلند به جایی رسیدهاند، بسیار است. ۱. العنکبوت (۲۹،) ۶۹
توضیحی دربارة برخی واژههای فلسفی، عرفانی، کلامی، رجالی و اخلاقی از زبان مرحوم استاد تجرّد نفس: انسان که دارای حرکت با اعضا و جوارح خود است پس از مرگ، تمام اجزاء و جوارح سر جایش هست ولی از حرکت باز میمانند؛ اما حرکت ادراک تمام نمیشود؛ یعنی نه چشم میبیند، نه گوش میشنود و قوای لامسه و دیگر قوا حیات ندارند ولی، فعالیت دیگری از وی به جای میماند که هویت و شخصیت او به آن است که به آن «روح مجرد» میگویند. تعریف و اسامی نفس: «نفس؛ جوهرِ ملکوتی است یعنی عرَض و ماده نیست که به حسب ذات، مجرد، و در مقام فعلیّت، به بدن و ماده محتاج، و حقیقت ذات انسان است.» نفس دارای اسامی مختلفی به حسب اعتبارات گوناگون است؛ الف: روح؛ چون حیات بدن و جسم بر آن توقف دارد. ب: عقل؛ چون توسط آن معقولات ادراک میشوند. ج: قلب؛ چون محل قلب و انقلاب خاطرههاست. البته اسامی دیگری هم برای نفس وجود دارد، و گاهی اسامی ذکر شده در معانی دیگری استعمال میشود که با شواهد و قرائن با معانی ذکر شده متفاوت میشوند. حدیث قدسی: کلام خدا در غیر قرآن را میگویند. مرتبة صدق: خائف در کفّ نفس از محرمات، دارای چند مرتبه است:۱. ورع ۲. تقوا ۳. صدق. «ورع و تقوا» نگهداری از محرمات و شبهات است اما در «صدق» که اخص از آندوست، علاوه بر پرهیز از محرمات و شبهات، از بسیاری حلالها هم پرهیز میکند که مبادا به دام شبهه و سپس به حرام افتد. چه بسا خیلی از حلالهاست که طمع انسان را زیاد، و به گناهان گرفتار میکند؛ این مرحله را «صدق» گویند چون صاحب آن، هم با خودش صادق است هم با خدای خود.
تفاوت کبر و تکبّر: در اصطلاح علم اخلاق، ترجیح دادن خود بر دیگران اگر به اعضاء و جوارح انسان سرایت نکند به آن «کبر» گویند و اگر بروز و ظهور داشت و به اعضاء و جوارح انسان سرایت کرد به آن «تکبر» گویند. انکسار نفس: برای اینکه عجب، خود بزرگ بینی بدون مقایسه با دیگران میباشد، انکسار نفس و خود را کوچک دیدن، ضد و مخالف آن است. امّا ضد و مخالف تکبر، تواضع است. امرٌ بین الامرین: معتزله میگویند: ما فاعل مختاریم و خدا نمیتواند از اراده ما جلوگیری کند. ولی امامیه اعتق اد دارند: امرٌ بین الامرین است یعنی نه جبر اشعری و نه تفویض معتزلی؛ بلکه در عمل من، هم اراده خدا و هم انسان هر دو دخیلاند ولی اعضاء و جوارح و ارادة انسان جزو نظام وجود است و حکمت آن وابسته به مشیت حق تعالی است چه از ابتداء چه ادامهاش (حدوثا و بق اءاً). پس انسان، فاعل مختار است اما در طول اراده خدا، و از خود استقلالی ندارد. در حقیقت ارادة خدا بر این تعلق گرفته که انسان فاعل مختار باشد، پس نه جبر است نه تفویض بلکه امرٌ بین الامرین است. حقد: حقد از ثمرات قوه غضب، دشمنی و عداوت باطنی است. دنائت همت: یکی از فروعات اخلاق زشتی که به دنبال جبن و ترس سراغ انسان میآید «دن اءةُ الهِمة» یعنی پستهمّتی است. انسانِ پست همت کوتاه نفس، همیشه نفسش عاجز از رسیدن به مقامهای بالا در عرصههای مختلف است و به پائینها قناعت میکند. علو همت: همت بلند داشتن از آث ارِ ملکة شجاعت نفس است. کسی که به مقامات پست دنیوی دلخوش کرده است، ضعف شخصیت دارد و از شجاعت بویی نبرده است. ولی آنکه به مراتب پست قناعت ندارد و به دنبال کسب مراتب عالی و بالاست. بر اساس فطرت خویش عمل کرده است که از او میخواهد به کمالات بالاتر برسد و در عوض، خداوند هم او را به راههایش هدایت میکند:{وال َّذ ینَ جاهد وا فینا لَنَهدین َّ هم سبلَنا} «کسانی که در راه ما کوشش کنند قطعا به راههایمان هدایت میکنیم.» ثبات نفس: علمای اخلاق، فضیلتی به نام «ثبات نفس» را بالاتر از صلابت نفس شمردهاند و صاحب این صفت کسی است که هیچگاه از مشکلات، شداید و آلام، خم به ابرو نمیآورد و هر چقدر هم هجوم بلایا بیشتر شود، هرگز شکست روحی پیدا نمیکند. از جمله موارد ثبات نفس، ثبات در ایمان وعقیده است که تشکیکها بر ایمانش اثر نمیگذارد چون در عقایدش نسبت به خدا، قیامت و دیگر واقعیّات جهان هستی، اطمینان کامل دارد.
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۵۳ صلابت شخصیت: صلابت نفس و شخصیت، ضد کوچک و خرد دیدن شخصیت خویش است، انسان باید تحملش در برابر شداید، مشکلات، کمبودها و فشارها زیاد باشد. خداوند در سورة والعصر شرط عدم خسران انسان را پس از ایمان وعمل صالح، تواصی و سفارش به حق؛ و پس از عارض شدن گرفتاریها سفارش یکدیگر به صبر میداند و جز اینان، مابقی در خسران و زیاناند. جنّت: «جنت» یعنی باغ پوشیده، از ماده جن َّ. به مجنون هم، مجنون گویند یعنی: عقلش پوشیده شده، به سپر جنگی ، جنّه گویند چون پوششی در برابر تیرهاست، به جنین مادر هم جنین گویند چون بچه در آن پوشیده شده، و«جن َّ علیه اللیل» یعنی: شب بر آن پوشش داد. ّعصبیت: از دیگر عناوین قوة غضبیّه، عصبیّت است؛ که صاحب آن درباره چیزهایی که مربوط به اوست تعصب به خرج دهد چون: شهر و منطقه، دین، آباء و اجداد، عشیره و قبیله، حزبش و دیگر موارد. سعی در حمایت از آنها گاهی در گفتار و گاه در کردار است. البته گاهی انسان از موارد ذکر شد به جا و به حق دفاع میکند مانند اینکه: به دین و آئین و عقایدش حمله و توهین میکنند، یا قصد تعرض به مال یا ناموسش را دارند؛ که اینجا هر انسانی باید عزت و غیرت داشته و از آنها دفاع کند، که به اینگونه از حمایت، «تعصب ممدوح» میگوئیم. ضمن اینکه منظور از «تعصب مذموم»، دفاع بیجا و سعی در حمایت ناحق و بدون فایده از شهر منطقه، استاد، عشیره، و دیگر موارد است. بغی عام: معنی عام بغی یعنی: هرکس با دیگری سر جنگ و طغیان دارد، یا به او زور میگوید. در آیه شریفه که میفرماید: «اگر دو طایفه از مؤمنان با هم قتال میکنند میان آنها سازش برقرار کنید» و سپس میفرماید: « اگر یکی از آن دو طایفه به دیگری زور میگوید با او بجنگید تا به امر خدا برگردد»؛ همانگونه که مشخص است در اینجا بحث اطاعت یا عدم اطاعت از حاکم بر حق مطرح نیست بلکه، عدهای بر عده دیگر استکبار ورزیده، زور میگویند و تعدی میکنند. این معنی اعم است از اطاعت و انقیاد در مقابل حاکم و امام بر حق یا غیر آن. بغی به معنای مطلق وعام شامل حاکم و رهبری هم میشود که بر مردم خود ظلم و ستم روا میدارد، آنها را میکشد، یا زندان یا شکنجه یا تحقیر میکند، که این از مهلکات عظیم است. بغی خاص: یعنی انسان در مقابل کسی که باید منقاد و رام باشد طغیان کرده و اطاعت او را نکند مانند اطاعت از: خداوند، پیامبران و ائمه معصومین^ و حاکم به حق مسلمین. درباره پیامبر۶ و امامان× مشخص است کسانی که از آنها اطاعت نکنند، یکی از معاصی بزرگ را مرتکب شدهاند؛ و اطاعت نکردن از آنها هلاکت ابدی است چنانچه کفار زیر بار پیامبر۶ نمیرفتند و امثال معاویه از امیر المؤمنین× سرپیچی کردند. اما به جز معصومین^، کسی که براساس شرایط خاص به خود، حاکم شد، اگر دستوری بر خلاف موازین شرعی و قوانین و تعهدات متقابل صادر نکرد، لازم است مردم از وی اطاعت کنند و اگر اطاعت از حاکمان در
اموری باشد که معصیت خدا و نقض پیمان و تعهدها باشد، اطاعت جایز نیست چنانچه از حضرت امیر× نقل شده است: «اطاعت مخلوق در معصیت خالق جایز نیست»؛ و این عدم انقیاد و اطاعت، از مصادیق بغی محسوب نمیشود. لعن: معنی لعن، دور و طرد شدن از رحمت الهی است. گاهی لفظ ملعون به کار برده شده و معنی خبری و گزارشی دارد یعنی: فلان کس از رحمت الهی دور است. اینگونه نسبت دادن حرمت دارد زیرا لعن کننده که خبر از طرد رحمت الهی از کسی میدهد، علم غیب ندارد و شاید خبرش خلاف واقع باشد و این خبر دادن یک دروغ و افتراست و اگر کسی از وقوع مطلبی یقین ندارد نمیتواند از آن خبر بدهد. و اما گاهی استعمال لعنت به نیت نفرین یا دعاست، یعنی لعنتکننده از خدا میخواهد که فلان کس را از رحمت خودش طرد کند این لعن و نفرین هم جایز نیست و از ذمائم اخلاقی است مگر سه طائفه که در قرآن و روایات لعن کردن آنها جایز شمرده شده که شامل: کفار، منافقین و فاسقین است. البته ممکن است دستههای دیگری که در قرآن و روایات لعنت شدهاند، داخل همین سه دسته شوند. فسق: در عرب هنگامی که هستة خرما از پوستش بیرون میآید میگویند: «فسق التمرة»، به کسی که عادل نیست یا فحاشی میکند فاسق میگویند چون از لباس تقوا بیرون آمده است. فحش: در یک معیار کلی، الفاظ زشتی که در فرهنگ اهل فساد مرسوم است و با استفاده از الفاظ رکیک یکدیگر را صدا میزنند چه به شوخی چه جدی، راضی باشند یا نباشند به ویژه اگر موجب تنقیص طرف مقابل باشد و موجب اذیت طرف مقابل باشد یا نباشد مانند الفاظ ناموسی ، در شمار فحش محسوب شده و حرمت دارد. َحرکت قسری: حرکت « قَسری» حرکتی است که با زور و فشار شکل گرفته و بر خلاف طبیعت است و چون زور و فشار، قهر و غلبه، خلاف طبع است و بر این اساس، حاکمیتی که پشتوانهاش این عوامل باشد دوام ندارد و اگر حاکمیتی به دنبال دوام و ماندگاری است باید باعث علاقه، عشق و امیدواری مردم به خود شود که اطاعت مردم را در پی دارد. عزّوجل: عزّوجل ترکیب شده از؛ عزیز: صفت ایجابی یعنی غلبه کننده، و جلّ: جلال و صفت سلبی، یعنی منزه بودن خدا از نقائص. تفاوت حمد با تسبیح: تفاوت حمد و تسبیح این است که: «حمد:» ستایش خدا بر صفات ثبوتی و ایجابی است که به آنها صفات «جمالیه» میگویند، و «تسبیح:» یعنی منزه بودن خدا از نقائص که به آنها صفات سلبیه و «جلالیه» میگویند وقتی میگوئیم: «سبحان َ الله و الحمدالله»، اول خدا را از صفات سلبی و نواقص تخلیه میکنیم و سپس کمالات و فضائل را از خدا میدانیم.
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۵۵ غرور و سفاهت: اگر انسانی به مجرد اعتقاد به خدا، خود را موحد قلمداد کند و بر اثر وسوسه و فریب شیطان از عمل صالح بازمانده و تنها آرزوی فلاح و رستگاری داشته باشد، به آن غرور، سفاهت و حماقت گویند. انتظار مکروه و محبوب: اگر یقین به حصول امری یا عدم حصول آن داشته باشیم به گونهای که یقین، بر ظن و گمان غلبه کند، دیگر از موضوع خوف و رجاء خارج شده است و به آن «انتظار مکروه» و بدی، و «انتظار محبوب» و خوبی میگویند. خوف: تألم و ناراحتی روحی از پدید آمدن امری مکروه که ممکن الحصول است. رجاء: امیدواری انسان از پدید آمدن امری محبوب که ممکن الحصول است، میباشد. اعتدال در خوف: با همة تاکیداتی که دربارة خوف شده است، باید توجه داشت که اعتدال در خوف باید رعایت شده به حد افراط نرسد، چون هر چیزی که در حد وسط و معتدل باشد، مطلوب شارع مقدس است. خوف را به تازیانهای تشبیه کردهاند که برای ادب کردن از آن استفاده میشود، تازیانه اگر خیلی نرم و آرام باشد اثری در تربیت ندارد، و اگر چنان شدید باشد که موجب تلف یا صدمه جسمانی یا روحانی شود مضر بوده و مورد قبول نیست؛ خوف نیز چون تازیانهای برای واداشتن انسانها به علم و عمل، و رسیدن به قرب خدا و د رک لذّت آن است و اگر به اندازهای کم و ملایم باشد که فایدهای نداشته باشد، اثری ندارد. طبقات رجال: طبقات در رجال یعنی راویان حدیث بر اساس زمان و تاریخی که در آن حیات داشتهاند به صورت پله پله و طبقه طبقه حدیث را به امام معصوم× برسانند؛ در این باره آقای بروجردی میفرمودند: اهل سنت رجال خود را طبقهبندی کردهاند و ما هم نیاز به این طبقات رجال داریم. لذا ایشان بر اساس هر ۳۰ سال یک طبقه، طبقات را معین و مشخص کردند. مشاکله: همانگونه که در علم بدیع آمده این است که شما لفظی نظیر لفظ طرف مقابل بکار برید اما قصد دیگری داشته باشید. :مثلا با استعمال لفظ مکر مانند لفظ طرف مقابل میخواهید بفهمانید خدا هم میتواند مکر کند و مکر مکّاران را جبران کند اما مکر خدا غیر از مکر آنهاست. اقسام خبر متواتر: خبر متواتر خبری است که از طرق مختلف نقل، و به دست ما رسیده است که موجب یقین به صدور از معصوم میشود، اینگونه خبر از سه قسم خارج نیست: ۱. تواتر اجمالی: در این تواتر دربارة یک واقعه داستانهای مختلفی میرسد که به هریک یقین نداریم ولی نمیتوان گفت همگی توطئه و هماهنگی بر کذب کرده و فی الاجمال میتوان به مفهومی مشترک رسید مثل داستانهای متفاوت درباره شجاعت علی× ۲. تواتر لفظی: در این تواتر، لفظ واحدی از
طرق مختلف نقل شده است مثل « اَفضل الاَعمال ِ اَحمزها» ۳. تواتر معنوی: در این تواتر الفاظ مختلفی وجود دارد، اما محتوا، معنا و مضمون واحدی از آنها استخراج میشود مانند: ماجرای غدیر خم که چه لفظ «امیر» و یا «مولی» از زبان پیامبر۶ نقل شده باشد، دلالت بر ولایت حضرت علی× دارد. خشیت و رهبت: اگر انسان پی به عظمت خدا برد خواهی نخواهی در مقابل خدا، عدالت و انتقام او خائف خواهد شد. در عرفان، به این خوف، «خشیت» و «رهبت» گویند. فردوس: فردوس معرب پردایس (Perdais) است که در زبان عربی به فردوس معرب شده است. جبان: ِانسان«جبان» و ترسو کسی است که: درباطن و ظاهر ترس دارد و اهل حرکت، عمل و اقدام نیست و چنان بیخاصیت است که اگر به مال، جان و حتی به ناموسش هم تعدی شود، دفاع نمیکند. خائف: انسان «خائف» کسی را میگویند که: اهل حرکت، اقدام و دفاع شجاعانه هست، ولی خوف و وحشت آن دارد که برخی از بدیها و مکاره عارضش شود. در حقیقت نسبت بین شجاعت و خوف، عموم و خصوص من وجه است یعنی: گاه انسانی اقدامی انجام نمیدهد چون هم ترس دارد هم خوف؛ و گاهی ترس ندارد و باکیاش نیست، اما گاهی به وظیفه خود عمل میکند و شجاع است اما خوف هم دارد. خوف مذموم: انسان گاهی از خدا و صفات او چون قدرت و منتقم بودن او، و یا از معاصی و جنایاتش خوف ندارد بلکه خوف او از امور دیگری است که اینگونه از خوف، «مذموم» می- باشد. خوف ممدوح: گاهی هم خوف او از خدا، عظمت او و از گناهان است که از فضائل قوة غضبیه شمرده میشود به این نوع از خوف، «ممدوح» میگویند. تواضع: تواضع صفت مخالف تکبر است و به هر اندازه تکبر در انسان کمتر باشد، تواضعش بیشتر خواهد شد. «وضع» یعنی پائین بودن. متواضع بودن یعنی خود را پائین دیدن به این دلیل که همگی ما مخلوق خدا و دارای نقص هستیم و اگر چیزی داریم همگی از آن خداست و از سوی دیگر از سوء خاتمه خود خبر نداریم پس نباید اگر مال، علم یا تقوایی داریم بدان وسیله خودبزرگبین شویم.
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۵۷ تسبیح و تسبیحات: معم ولاً و براساس قاعده، «تسبیح» قبل از «حمد» است چون تسبیح منزه شمردن خدا، و حمد، ستایش کردن خدا به کمالات است. پس در وهله اول خدا را از شرک و صفات ضد کمال منزه و سپس آراسته به حمد میکنیم. در ذکر رکوع هم تسبیح قبل از حمد است. از قدیم الایام در ذهن من بود که تسبیحات حضرت زهراء هم باید اول ۳۴ مرتبه سبحان الله و سپس ۳۴ مرتبه الحمدالله باشد و این ترتیب بر اساس قاعده است و مقدم بر تسبیحات مشهور است که حمد را بر تسبیح مقدم میدانند. من موفق نشدم ببینم ولی یکی از دوستان میگفت: صدوق هم در نهایه تسبیح را بر حمد مقدم کرده است. اگر دقت کنید تسبیحات زیارت حضرت معصومه (س) هم طبق قاعده است. برخی از معاصران هم میگویند حمد متاخر از تسبیح است. پولس: «بولس»، همان «پولس» است که از اصحاب حضرت عیسی۷ بوده، او یکی از یهودیهای متعصبی است که پس از صعود عیسی× ادعا کرد مسیح× ظاهر شده است. وی تحریفات بسیاری در دین عیسی× وارد کرد. «پول» یعنی قدیس و مسیحیها خیلی به او اهمیت میدهند، شاید او از طرف یهودیها مأموریت داشته که دین عیسی× را تحریف کند. فقر ممدوح: هر نوع فقری ممدوح نیست بلکه فقری مدح شده که در پرتو آن انسان به گناه روی نیاورد و فقری باشد که به انسان جهت، راه و روش نشان دهد. همچنین در روایتی آمده است که: برخی از انسانها چون ظرفیت لازم را ندارند فقر برایشان اصلح و مفیدتر است. لحیه: مویی که در صورت مردان میروید را «محاسن الرجال» میگویند. در احادیثی آمده: وقتی آدم۷ خلق شد نگاه کرد و دید چیز سیاهی روی صورتش پیدا شده، جبرئیل گفت:تو را با این سیاهی روی صورت تا روز قیامت زینت دادم. «لحیه» اسم دو استخوان داخل فک است که دندانها به آن متصلاند و به لحاظ اینکه موی صورت روی این استخوانها قرار دارد، به ریش، «لحیه» هم گویند. ما در کتاب «حلق لحیه» درباره موی صورت بحث کردهایم و مناسب است موی صورت در حد متعارف باشد نه زیاد بلند نه زیاد کوتاه. ریش خیلی بلند هم خوب نیست و نباید از یک قبضه بیشتر شود و متعارف آن موجب زیبایی است. به خصوص آقایانی که پیرمرد میشوند اگر ریش داشته باشند زیباترند و چین چروکهای صورت، کمتر مشخص است. استبداد به رأی: چه بسا انسان دارای عجب، اهل نظر و رأی میشود و رأی و نظرش را از دیگر افکار برتر میداند و در پی آن، چنان از خودش تعریف و تمجید میکند و عقیدهاش را کامل و بدون نقص میداند که خود را از پرسش، سوال، مشورت و انتقاد دیگران بینیاز میداند. ادلال: گاهی همراه صفت عجب، حالت دیگری میآید و آن اینکه؛ وقتی کمالش را مستقل از خداوند صاحب کمال دانست، از خدا طلب کار میشود، و اگر احساس کمبودی کرد خدا را مقصر میداند، ناز و غمزه دارد، از خدا مزد بیشتری میخواهد، میخواهد که خدا در بین خلایق
به او توجه بیشتری کند که به این حالت «ادلال» میگویند. عجب: خود بزرگ بینی به واسطه کمال یا صفتی است که در انسانی وجود دارد. تفاوت عجب با تکبر این است که در عجب، خودش را با کسی مقایسه نمیکند بلکه به آنچه از کمال یا صفتی دارد واقعی باشد یا نباشد ، خود را بزرگ حساب میکند. ولی انسان متکبر در مقام مقایسه، برای خود مزیتی نسبت به دیگران قائل است و با مقایسه دیگری خود را دارای صفت کمالی بالاتر میداند. بنابراین در تکبّر یک فرد متکبر لازم است و یک طرف دیگری که خودش را با او مقایسه کند. تعریف دیگری که از عجب کردهاند این است که: انسان، نعمت، کمال و صفتی که دارد به آن اعتماد کرده و فراموش کند که این کمالات و نعمتها همگی از سوی خداست. بنابراین اگر بر فضائل خود تکیه و اعتماد دارد ولی آنها را از ناحیه خدا بداند، اینرا عجب نمینامیم. سنخیت: هر علتی، معلولش هم از سنخ اوست. از آب جز خنکی و از آتش جز گرما انتظار دیگری نیست. صفات معلول با صفات علت هم سنخاند. و چون خداوند کمال مطلق است و ما معلول او هستیم پس ما هم کمال طلب هستیم. ولی چون ما معلول هستیم نمیشود تمام جهاتمان با خدا یکی باشد. او واجب الوجود است و ما ممکن الوجود، ما محدودیت و ماهیت داریم ولی خدا ندارد پس میان علت و معلول هم شباهت هست و هم نیست چون: علت، کامل است و معلول ناقص؛ همانگونه که حکمای قدیم گویند: ممکن زوج ترکیبی است؛ یعنی ماهیت دارد ولی ذات حق وجود مطلق است و حد ندارد. برای همین است که میگوئیم میان علت و معلول به «گونهای» سنخیت هست. رفق و مدارا: رفق و مدارا قریب به هم هستند، هر دو یعنی: ملایمت و برخورد خوش با مردم، اما در مدارا شخص مدارا کننده اذیت و آزارها را هم باید تحمل کند. قضاء و قدر: قضاء یعنی احکام کلی خداوند و قدر، وجود خارجی و مصادیق وجودات. تجرّد طبیعی: همان تجرّدی است که نطفه پس از بسته شدن، و طی شدن چهار ماهگی، روح حیوانی و سپس روح انسانی در او دمیده میشود و سیر طبیعی خویش را در مسیر تکامل طی میکند. منشأ علوم و ادراکا ت تجرّد است، و تا تجرّد طبیعی نباشد علم هم محقق نمیشود. تجرّد اختیاری: ت جرّدی است که انسان به اختیار خود از علایق عالم ماده دل کنده و نورانیّت جای او را میگیرد. حصول ای ن تجرّد با مجاهده نفس، تخلیه و سپس تحلیه و واداشتن نفس به ملکات حاصل میشود. کمال در قوه نظری نفس: درک حقایق عالم هستی است مانند: خدا، ملائک، وسایط فیض و عالم عقول.
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۵۹ کمال در قوه عملی نفس: این است که انسان صفات رذیله را از خود تخلیه، و خود را به اخلاق و فضائل مزین کند و به مرحلهای برود که حریم قلب را از غیر خدا پاک کند. ل ذّت مرتبه عالی نفس، به همین است که پاک شده و رذائل از آن زدوده شود و درد مرتبه عالی نفس، غرق شدن در گرداب پستیهاست. لذّت نفس: لذّت نفس، بما هو نفس، به کار انداختن قوه نظری و عملی در راه صحیح و درک حقایق عالم، و پاک کردن نفس از ماسوی الله است؛ و درد و رنج آن، جهل به حقایق و گرفتار اخلاق رذیله شدن است. قوس نزول: وجود خداوند تبارک و تعالی، موجودی عین قدرت و حیات است، این وجود کامل ظل، پرتو و جلوه دارد. این نظام که وجو د ظلّی خداوند است، دارای سه مرحله است: مجردات، نفوس و ناسوت. از بالا که به پائین میآییم به این سیر، «قوس نزول» میگویند. قوس صعود: خداوند بر اثر قدرتش، همین ماده که در عالم وجود است را، در اثر حرکت جوهری و تکاملی، از نطفه در رحم مادر حرکت داده و پس از وجود نباتی، دارای روح حیوانی و سپس انسانی میشود. پس از آن که م تخلّق به اخلاق حسنه شده و پاک شد، مستعّد میشود که علوم حقیقی را پذیرا باشد، و علم به خدا و حقایق هستی را مییابد و به مرحله عقل کامل خواهد رسید. پس، حرکت تکاملیاش از عالم ناسوت آغاز، به مرحله نفوس و سپس عقول و عقل کلی که مانند پیامبر۹ است، خواهد رسید که به آن «قوس صعود» میگویند. به همین دلیل به انسان «کون جامع» میگویند؛ یعنی از عالم مادّه ترقی کرده به عالم عقول رسیده است و پس از آن وقتی به مرحله عقل کل رسیده، وجودش واصل الیالله میشود، که در این مرحله جامع کمالات میشود و همین « لذّت نفس» است. هاهوت یا غیب الغیوب: به ذات خدا که موجودی نامحدود و مستقل است، با قطع نظر از صفات سلبی و ایجابی میگویند. لاهوت: به ذات خداوند با ملاحظه همه صفات کمالی اعم از سلبی و ایجابی که عین ذات خداست، میگویند. جبروت: عالم هستی متأخر از ذات و صفات خدا را که عقول مجرده است، گویند. ملکوت: وجود متأخر از عقول مجرده که عالم نفوس کلی است را، ملکوت گویند. ناسوت: و سپس نازلترین مرتبه وجود، عالم طبیعت و ماده است چه زمینی باشد چه آسمانی
که به آن عالم ناسوت میگویند. َکون جامع: انسان را به «َ کون جامع» تعبیر میکنند چون جمع بین: مجردات، ملکوت و عالم ماده است. قوّة غاذیه: فایده آن، تمایل به غذا، تناول، هضم و جذب مواد لازم و دفع مواد زاید بدن است. قوّة منمیه: کارکرد آن مصرف مواد غذایی در جهت رشد و نموّ بدن است. قوّة مولده: کار این قوه، اعمال مربوط به تولید مثل برای عدم انقراض نسل بشر است. قوّة عاقله (عقل نظری و عملی): کارکرد آن یا ادراک کلی و نظری حقایق امور است که به آن «عقل نظری» میگویند. عقل نظری، همانگونه که از اسمش پیداست، با دلیل و برهان نظر میده د که مثلاً: خدا، و ملائک وجود دارند. و کارکرد دیگر قوه عاقله ادراک و تمیز افعال خیر و شر، و حسن و قبح آنها از یکدیگر است که به آن «عقل عملی» گویند. قوّة غضبیه: کارکرد این قوه حمیّت و دفاع از جان، مال، ناموس، وطن و دین است. از فواید دیگر این قوه، غضب در مقابل قوه شهویّه و وهمیّه است؛ بر اثر این قوه است که اگر انسان از این دو قوه در مس یر شرّ بهره برد، نفس خود را عتاب و ملامت میکند و با حمیّت و غیرت آن دو را کنترل میکند. قوّة شهویه: از دیگر قوایی که نفس با آن میتواند به کمالات برسد، قوه شهویه است. هدف و فایده اصلی این قوه با حکمت خدادادی، بهرهبرداری از نعمتهای الهی برای اکل، و ادامه حیات و هم چنین ادامه نسل انسان است. قوّة وهمیّه: :کارکرد و فایدة این قوه، ادراک و تصرفات در امور و معانی جزئی است مثلا فلان کس دوست یا دشمن است و مجموعة طرحها، نقشهها، صغرا و کبرا چیدن، امور دقیق، خدعه و مکر؛ همگی توسط قوه وهمیّه استنباط میگردد تا انسان را به اهداف صحیح برساند. قوّة متخیّله: در این قسمت، قوه وهمیّه موضوع و محمول میسازد و از ترکیب صغرا و کبرا، نتیجهگیری میکند. قوه متخیله بخشی از قوه متصرفه است؛ قوه متصرفه که کارش ترکیب و برنامهریزی است اگر در استخدام عقل باشد به آن « مفکّره» گویند مانند: « الله موجود» و اگر در استخدام وهمیّه باشد به آن «متخیله» گویند. هنگامی که میگوییم: علی شجاع است، «علی» با «قوة
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۶۱ خیال«، و «شجاعت» با «وهم»، و رابطة بین علی و شجاعت که با «است» مشخص میشود، توسط «قوه متخیله» درک میشود. هیولای اولی: نفس انسان به حسب فطرت اولیه از تمامی صفات و ملکات اخلاقی خالی است، او موجودی دارای قوة محض، که فعلیّتی ندارد میباشد. در اصطلاح به موجودی که خالی از فعلیّت و حاوی قوة محض است، «هیولا ی اُولی» گویند و پس از آن، بر اثر تنازع میان قوا به فعلیّت میرسد. نفس لوّامه: گاه انسان در تنازع و تدافع میان قوة عاقله و قوای شهویّه و غضبیّه، شکست میخورد و در کردار و گفتار، آن دو پیروز میشوند، ولی چون نفسش پاک است، او را بسیار ملامت و سرزنش میکند. از این حالت نفس به «وجدان» هم تعبیر میشود. نفس مطمئنه: هنگامی که تمام قوای، غضبیّه، شهویه و وهمیّه در اختیار و فرمان قوة عاقله قرار گرفت، به گونهای که نفس از آرامش خاص برخوردار شده و از اضطراب به دور است، به این حالت نفس «مطمئنه» گویند. صاحب «نفس مطمئنه» به بالاترین مرحله و اطمینان رسیده و دلش مستحکم از فرمانبری عقل و مغلوب کردن دیگر قواست. نفس ملهمه: از دیگر حالات و ویژگیهای نفس، الهام شدن و از درون یادآور شدن است. این نفس گاه به خواب غفلت میرود ولی اگر بیدار شود، خداوند هم عنایت کرده و صاحب آن با پیوندی که میان عالم غیب و خود برقرار میکند، قوة تمیز میان بد و خوب، و حق و باطل را در پرتو عنایت الهی، مییابد. نفس امّاره: در کشور بدن، اگر قوه عاقله مغلوب و تسلیم سایر قوا شود بدون اینکه در مقابل آنها حالت تدافعی داشته باشد، به آن نفس امّاره میگویند. حالّ: گاهی انسان در عالم طبیعت عمل یا گفتاری را انجام میدهد که مشمول مرور زمان شده و شاید به دلیل انجام یک یا دو بار آن، در روح انسان اثر زیادی نگذارد و کسی که عمل خوب یا بد را تکرار نکرده، چون اثر آن در روحش رسوخ نکرده شاید انجام دوبارة آن برای انسان، همراه سختی، مرارت و کسالت باشد که به این کردار یا گفتار زودگذر «ّ حال» میگویند. ملکه: گاه کردار یا گفتار حادث شده توسط انسان، زودگذر نیست و برای چند بار تکرار میشود و اثر صورتی که از عمل یا قول برای انسان حاصل شده، با روح او عجین و پایدار میشود که به آن «ملکه حسنه» یا «ملکه سیئه» میگویند.
امتزاج و مزاج: گاهی عناصر مختلفی با هم مخلوط میشوند که به آن «امتزاج» میگویند مانند، قاطی کردن ماست و شیره، یا ماسه و سیمان. و گاه با عناصر ترکیب شده، صورت دیگری پیدا میشود مانند: بدن انسان که گفته میشود از ترکیب عناصر اولیه: آب، خاک، هوا و آتش که عناصر طبیعت است، درست شده است. به این «مزاج» میگویند. خیر مطلق: خیر و خوبی مطلق، همان ایجادکنندة نظام عالم است. بنابراین خیر مطلق یکی بیشتر نیست که خداوند است و از طرفی خداوند که فیّاض علیالاطلاق است، خواسته است انسانی که در قوس نزول عالم عقول، نفوس و ناسوت میباشد، براساس فیض او، از قوس نزول به قوس صعود برسد و از آن، عقل کل مانند نبی اکرم| که محصول عالی همین عالم ماده است، پرورش یابد. خیر مضاف: مقدمه و راه برای رسیدن به خیر مطلق است و برخلاف خیر مطلق که در آن تفاسیر و چندگانگی دیدگاه وجود ندارد، راههای رسیدن به خیر مطلق که برای همه یکی است ، مختلف است. به عنوان مثال ما میخواهیم به قلة کوهی برسیم، هر یک راهی را از دامنه کوه انتخاب میکنند و هدف همگی رسی دن به قلّه است اما راهها متفاوت است. سعادت در حیات: بدینگونه که انسان تا زنده است، زمینة سعادت روحی و بدنی را دارد و در حصول سعادت، مجموع این دو شرط است. البته انسانها در این باره دارای مراتب هستند. ممکن است کسی بالفعل، سعادت بدنیاش بر سعادت روحیاش غلبه داشته باشد ولی در عین حال، شوق وصول به معنویات را دارد و به دنبال تقویت معنویات است و امکان دارد به بالاترین مرتبه برسد یعنی هم در مرحلة فعلیّت که از آنِ جنبه مادی اوست، و هم به واسطة جنبه شوق، در مسیر کمالات قرار گیرد. درست است که در مقام فعلیّت اسیر دنیاست ولی، از آنها به اندازه ضرورت استفاده میکند و از آنها به عنوان ابزار و مقدمة تکاملِ روح، بهره میبرد. سعادت در ممات: سعادت در ممات منحصر به نفس و روح است، چون وقتی نفس از بدن طبیعی جدا شد، دیگر به آن محتاج نیست. در دنیای مردگان اشتغال و وابستگی به بدن وجود ندارد، شهوت و غضب و وهم که از جنبههای مادی است برایش جاذبه و معنی ندارند بنابراین، سعادت تنها از آ نِ نفس است. یزدان و اهریمن: عدهای از ثنویّه و مجوسیها که میان خداوند عادل و مهربان، و شرور واقع در نظام عالم، نتوانستهاند سازگاری برقرار کنند گفتهاند: در عالم هستی دو مبدء وجود دارد: مبدء خیر به نام «یزدان»، و دیگری مبدا ش رّ به نام «اهریمن.» هدف آنها از این دوگانگی در مبدأ، فرار از نسبت دادن شرور به خداوند است ولی در نتیجه برای خدا شریک قائل شدهاند.
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۶۳ شرک جلی:ّ یعنی علاوه بر خدا، دیگر موجودات را عبادت کند. تفاوتی نمیکند عبادت شوندة غیر خدا، بت باشد یا موجود دیگر مانند: ستاره و یا شیطان و یا خورشید. به این نوع از شرک، «شرک در عبادت» هم میگویند. شرک خفی:ّ در شرک خفیّ، انسانِ مشرک عبادت و طاعت را از آنِ خدا میداند اما، در اعمال و رفتارش مشرکانه برخورد میکند، و برای غیر خدا هم د ر عالَم وجود، مؤثر دیگری فرض میکند. البته گاهی ما غیر خدا را مانند پیامبران و امامان: اطاعت میکنیم، ولی چون این پیروی در طریق اطاعت خداست، و پیروی آنها را اطاعتی مستقل و در عرض اطاعت خدا نمیدانیم، اشکالی ندارد. مقام احدیت و واحدیت: ذات خداوند که در آن هیچ ترکیبی نیست و صفات او عین ذات و بسیط است نامش: «مقام احدیّت» است و علاوه بر این، و در مقابل تکثیریها یعنی اشاعره خدا واحد است و دو نیست که نامش: «مقام واحدیّت» است. توحید افعالی: معنی توحید افعالی این است که تنها خداوند فاعل مطلق است که موجودات را از کتم عدم به عرصة وجود میآورد و در این راه هیچ کس شریک خدا نیست و کسی در کارهایی مانند رازقیّت و مدبّریت جهان، به او کمک نمیکند و بینیاز از غیر است. مرحله توحید قشر القشری: در این مرحله و مرتبه ممکن است کسی عقیده به خدا نداشته باشد ولی به ظاهر حکم شده و با گفتن یک «لا اله الا ّ الله»، نام مسلمان بر او گذاشته میشود. مرحله توحید قشری: یعنی انسان وقتی شهادتین گفت، به معنی و مفهوم آن قلب اً عقیده پیدا میکند. مرحله ّتوحید لبی: مرتبه دیگر توحید، « ُّبلی» است. این مرتبة توحید بالاتر از توحید زبانی همراه با اعتقاد قبلی است؛ چون صاحب آن شبهات مدرسهای را خوانده و وج داناً یافته است که در نظام هستی تنها یک وجود مؤثر است و مابقی جلوهاند، و آنچه او میبیند اشراف و شهود حق است و مابقی ربطیاند. مرحله ّتوحید لب ّاللبی: در توحید این مرتبه، به قدری فانی میشوی که غیر خدا هیچ نمیبینی، حتی جلوه بودن خودت را هم نمیبینی به مانند عاشقی که به عشق مجازی گرفتار است و غیر از معشوقهاش دیگران را نمیبیند، خودش را هم نمیبیند! به مانند کسی که به جلال و جبروت سلطانی پیبرده و توجه به او دارد و چیز دیگری نمیبیند حتی خودش را هم! این مرحله و مرتبة فانی فیالله است. اهل معرفت به این معرفت تام: «فناء فی التوحید» میگویند و این نهایت توحید است.
ّتوکل: یعنی اعتماد و واگذاری همه امور به خداوند؛ چون انسان موحّد تنها مؤثر و فاعل مطلق در عالم هستی را خداوند میداند. جربزه: «جربزه» معرب است، فارسی آن « کُرُبزی» یعنی: فریفتن توسط کسی که بسیار زبان باز است و سریع به چیزی اعتقاد پیدا کرده، در مقام تفکر تندروی میکند، مطالبی را به هم بافته و هدفش گول زدن دیگران است. صاحب این رذیله اخلاقی ذهنی جوّال دارد، و ذهنش به بیراه رفته ویرانی ایجاد میکند و در اموری که نیاز به دقت نظر است، یا گاه مطابق واقع نیست گرچه اهل علم است، اما خود را بیش از حد اهل فکر، دقت و نظر میداند و چه بسا در واقعیّات، امور عقلی و در خدا و پیامبر۹ هم شک میکند و منجر به فساد در اعتقاد و نفی حقایق عالم هستی میشود. سوفیسط: سوفیسط یعنی کسی که خود را محب حکمت و الهیات میداند. آنها منکر واقعیّات هستند و همه چیز را خیال میدانند و میگویند اینکه خورشید، ماه، آسمان و ستارگان را میگوئید هستند، از کجا معلوم! شاید واقعیّت نداشته باشند و خیال من آنها را تصور میکند. آنها تا جایی پیش رفتهاند که حتی در وجود خیال هم شک کردهاند و میگویند: این خیال من هم خیال است! رئالیست: در مقا بلِ سوفیسطها یا سفسطهگران، «رئالیستها» هستند که اعتقاد به واقعیّات عالم هستی دارند. « رِنه دکارت» که میگوید: «میاندیشم پس هستم»، میخواسته پاسخ سوفسطاییها را بدهد؛ او میگوید: من اندیشه دارم و این اندیشه منشاء میخواهد و منشاء آن خود من هستم پس، از اندیشه کردنم میفهمم که من هستم. البته این استدلال محل اشکال است که در جای خود باید بحث شود. جهل بسیط و مرکب: «جهل» یعنی «ندانستن، نفهمیدن» .«بسیط» یعنی جاهل و عالم نیست و به جهل و نادانیاش اعتراف دارد؛ در مقابل «جهل مرکب»، که صاحب آن خودش را جاهل ندانسته و عالم میداند: «نمیداند، و نمیداند که نمیداند.» اصول عقاید: علم به خدا و صفات او، معرفت ملائک وسایط فیض، پیامبران:، امامان:، معاد و در یک کلام: علم به امور واقعیّه و حقایق عالم هستی، از خدا گرفته تا معاد. این علم مربوط به قوه عاقله است که مرحله کامله و اعلای وجود انسان است به آن «علم اصول عقاید» میگویند. علم اخلاق: مرحله متوسط وجود انسان غرایز و امیال است، «علم اخلاق» برای تنظیم و مدیریت این مرحله است تا انسان را از رذائل نفسانی دور ساخته، و به فضائل و معارف زینت دهد. حیوانات هم تا حدی از حب، بغض، عاطفه و عشق، بهره دارند اما چون فاقد عقلاند،
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۶۵ تکلیفی متوجه آنها نیست. اما انسان به واسطه علم اخلاق، امیال و غرائز خدادادی را سامان دهی میکند. موضوع علم اخلاق: نفس ناطقه که همان حقیقت انسان است، میباشد. هدف و فایدة علم اخلاق: چیزی به جز کمال انسان نیست. علم فقه: مرحله پائینتر انسان، مرحلة اعضاء و جوارح است. اعضاء و جوارح انسان هم نیاز به کنترل، تنظیم و تکامل دارند. علمی که عهدهدار این مرحله وجودی انسان است، علم فقه است که شامل: حلال، حرام، واجبات، مستحبات، مکروهات و مباحات است که توسط اعضاء و جوارح انسان چون دست و پا، چشم و گوش صادر میشود. دلیل نامگذاری علم کلام: دلیل اینکه علم اصول عقاید به «علم کلام» مشهور شده است این است که از زمان حسن بصری در محافل علمی بحث میکردند که آیا «کلام خدا» قدیم است یا حادث؟ و از همان زمان این مبحث کمکم به دیگر مباحث اعتقادی گسترش یافت، برای همین، اسم علم اصول عقاید را «کلام» گذاردند. مخفی نماند که سالها روی این بحث جنگها شد و حتی افرادی کشته شدند. عالَم امر و عالم خلق: عالَمی که به امر حق، موجود میشود مانند مجردات «عالم امر» و عالَم ماده را «ع الَم خلق» گویند، « اَلا له الخلق والأمر.» تفاوت خضوع با خشوع: صاحب یقین در همه حال و هر کار در برابر خدا خاشع و خاضع است. خشوع امری قلبی و خضوع امری ظاهری است، خشوع امری باطنی و خضوع امری عملی است. امتثال: امتثال، از ماده مثل است، یعنی عملی مثل و مانند دستور داده شده، انجام دهد. جناب: جناب همان درگاه است. وقتی شما در نامة خود به بزرگی، او را خطاب به «جناب» میکنید معنیاش این است که نامه من قابل نیست که به خود شما نوشته شود و شأن شما از این بالاتر است، پس آن را خطاب به درگاه شما مینگارم. این رسم احترام گذاردن است. علم الیقین: در این مرتبه انسان به حقیقتی علم دارد و اعتقادش هم محکم، مطابق با واقع و خارج است. در اینجا گرچه انسان خودش چیزی را ندیده اما از لوازم و آثار، آن را درک کرده به آن پی میبرد به عنوان مثال: شما از پشت کوهی دودی که به هوا خاسته است را مشاهده میکنید، بلافاصله پی میبرید که آتشی در ورای آن کوه افروخته شده است. انسانی که به وجود خدا یقین
و علم دارد از موجوداتی که در نظام خلقت وجود دارد، پی به وجود خالقی میبرد که آنها را خلق کرده است. حق الیقین: در این مرتبه، انسان به جای دیدن آتش از دور، به آن نزدیک شده و داخل آتش میرود به اندازهای که آتش او را نمیسوزاند آن وقت پی به آتش میبرد، مانند کسی که داخل آب میشود و در آن غرق نمیشود و آن وقت پی به وجود آب میبرد. در اینجا وحدت معنوی، ربط حقیقی و پیچیده شدن حقیقی در ذات حق وجود دارد و ربط بین عاقل و معقول است و عاقل خود را شمهای از خالق و معقول میداند و از او منفک نیست و به بصیرت باطنی دایم، فیض وجود و افاضه حق را مشاهده میکند. عین الیقین: این مرتبه از علم بالاتر است و انسان خود شیء مورد یقین را به عینه مشاهده میکند. اگر در مرتبه اول شما از دود پی به آتش میبردید، در اینجا خود آتش را مشاهده میکنید. دربارة یقین به حق باری تعالی، همینگونه است. انسان صاحب یقین در این مرحله خدا را مشاهده میکند، مشاهدهای بالاتر از مشاهده با چشم سر، یعنی با چشم بصیرت و باطن، خدا را درک میکند، چون خدا مجرد است و احاطه به مجردات با موجودی مادی محال است. حقیقت حق الیقین: در این مرتبه نه خود را میبینی نه ما سوی الله را! عین ربط و جلوة حق شدهای! اما اینجا جلوه و ربط و خودت را نمیبینی! تو دیگر فانی فی الله شدهای و غیر حق چیزی را نمیبینی و با عمق جان میدانی که غیر حق دیگر چیزی نیست. در این مرحله تو در انوار آتش الهی داخل شدهای و سوختهای! آنقدر محو مشاهده حق تعالی میشوی که نه خودت، نه ربط تو به او و نه هیچ دیگر را نمیبینی. میدانی اگر بخواهیم یکی از مصادیق بارزش را بگوئیم امیرالمؤمنین علی× را باید مثال زنیم؛ به مانند اوست حقیقت حق یقین! تفکر: فکر یعنی سیر نفس از مقدمات به سوی مقاصد. وقتی انسان میخواهد یک شکل منطقی را درست کند، صغرا، کبرا چیده و سپس به نتیجه میرسد. اینها با فکر تنظیم خواهد شد. تفکر از مادة فکر است و از باب تفعل. یکی از معانی باب تفعل این است که عملی را به خود تکلیف کنیم . از دیگر معانی باب تفّعّل، فرو رفتن و تدبّر در مبدء است از اینرو تَف ُّّقه در دین یعنی فرو رفتن در فهم دین چنانچه: تَط َّبب زید یعنی: زید در علم طب فرو رفته است. تَفَکُر هم به این معنی است که نفس انسان در فکر فرو رود و آن را ادامه دهد. اقسام عالم ناسوت: همین عالم ماده و طبیعت که به آن «ناسوت» میگویند، سه قسم است: الف: عالم زمین و آنچه در زمین است از عناصر اربعه چون آب، خاک، هوا و آتش و حیوانات، نباتات و انسانها، تشکیل شده است. ب: عالم جو که همان فضاست؛ که دارای طول، عرض و عمق است. در این جو، باد، ابر و رعد و برق بالاتر از زمین است. ج: عالم سماوات هم جزو عالم
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۶۷ ناسوت است. خورشید، ماه، ستارگان که در نجوم قدیم به آن افلاک نهگانه میگفتند و امروز به آنها کهکشان میگویند که همگی قابل لمس و درکاند. خاطره: «خاطر» یعنی چیزی که به قلب انسان خطور میکند که به آن «خاطره» هم میگویند. گاهی مج ازاً به خود نفس و قلب هم به علا قه حالّ و محل، ظرف و مظروف، خاطر میگویند. « خَطَر فی خاطری» یعنی در قلبم خطور کرد. قلب: به «قلب» هم قلب میگویند چون دایم محل قلب و انقلاب است. منظور از قلب، یک قلب صنوبری و یک تکه گوشت و رگ و پی نیست؛ بلکه مراد از آن در اصطلاح، نفس انسان است. الهام و وسوسه: قلب و نفس انسانی به طور دایم محل خطور افکار است؛ این افکار اگر خیر، محمود و داعی به نیکی باشد به آن «الهام» میگویند و اگر خاطرهها و افکار، سوء، و انگیزش به شر و بدی باشد، به آن «وسوسه» گویند. مراتب ذکر: اول؛ زبانی: در این مرحله فقط انسان با زب ان مثلاً میگوید: لا اله الاّ الله. دوم؛ زبانی و قلبی: در این مرتبه اگرچه ذکر زبانی و قلبی با هم هستند، اما محتوای ذکر هنوز در قلب او جای نگرفته است. با اینکه با زبان و دل ذکر خدا میگوید اما دل، موقت اً متوجه خدا شده، و اگر مراقبت نباشد این حالت از بین میرود و چون ناپایدار است با اولین وسوسه و خاطرة سوء، دل به جای دیگری میرود. سوم، ذکر پایدار: در این مرحله، ذکر قلبی به قدری نفوذ کرده که به سهولت نمیتوان منحرفش کرده و از یاد خدا به یاد غیر خدا، منصرفش کرد دلی که متوجه عالم غیب شده باشد، خدایی و پایدار شده و به زحمت جای دیگر میرود. چهارم، ذکر فانی: در مرتبه چهارم به قدری قلب انسان غرق در حقایق عالم هستی و خداوند جلّ و اعلی شده است که حتی قلب خود، و ذکرش را هم فراموش میکند. او فانی فی الله شده و نه با ذکر و قلب بلکه، با سراسر وجودش در مکاشفة «مذکور» که خداوند است، فرو رفته، و رنگ خدایی و الوهیّت گرفته است. کار به جایی میرسد که اهل معرفت و ایمان حتی ذکر را، حجابی میدانند که توجه به آن، انسان عارف را از «مذکور» که ذات حق است، باز میدارد. آنها ذکر را مقدمة کشف واقع میدانند و مطلوب بالذات نزد آنان همین محو جمال یار شدن است. مطلوب و مغز اصلی ذکر، همین مرحله است و دیگر مراحل مطلوب بالعرض، مقدمه و راه برای رسیدن به این مرحلهاند.
تهوّر: تهور از مادة تفعل از: هور، یهوّر، تهو راً میباشد، یکی از معانی باب تفعل زیاده روی در کارهاست و در اینجا تهوّر یعنی: کسی که بدون فکر و تدبّر خود را در امر، مهلکه و مصادیق آن اندازد. جبن: جنبه تفریطی در قوة غضب، جبن است. انسان جبان و ترسو کسی است که گوشهگیر شده و نفس او برای انجام انتقام و اقدام بر کارها، عافیت طلبی پیشه کرده است و به دنبال جبن و ترس از حرکت بر هر اقدامی، رذائل دیگری عارض انسان میشود. غضب: درباره پدید آمدن غضب که کیفیت نفسانی است گفته شده: وقتی صحنههایی که مبدء آن شهوت انتقام است در مقابل انسان قرار میگیرد، روح حیوانی غلیان پیدا کرده و از آن بخارات ۱ و چیزهایی همانند دود متصاعد میشود که جلوی نور عقل را گرفته و کار کرد آن را ضعیف میکند و قوه عاقله دیگر نمیتواند قوه غضبیّه را کنترل کرده و نگذارد به حالت افراط برسد. فاعل حرکت: فاعل حرکت به همة فاعلهایی میگویند که در این دنیا هستند. فاعل حرکت چیزی را پدید نمیآورد بلکه موجوداتی که از عدم به وجود رسیدهاند را با هم ترکیب میکند. مثل کسی که با ترکیب مصالح ساختمانی خانهای را میسازد. فاعل الهی: و اما خداوند نسبتش به این عالم وجود مانند بنّا، یا صنعتگر نیست، خداوند تمامی موجودات را از کتم عدم به عرصه وجود آورده و حد وثاً و بقاءاً وابسته به ذات حق تعالی است. اگر بخواهیم برای تقریب به ذهن مثالی بیان کنیم مانند انسان، که مثلاً کوهی از طلا را در نفس خود تصور و موجود میکند، گرچه کوه طلا در جایی موجود نیست ولی نفس آنقدر قوی است که میتواند آن را تصور کند. این تصور، وجود است و عدم نیست و هم در حدوث هم بقاء و هم عدم آن، متعلق به نفس است. لُبس بعد لُبس، لبس بع د خَلع: جماد چون حظّ بهرهاش از هستی و وجود کم است، علم، قدرت و حیاتش هم کم است. اما وقتی وجود به مرحله حیوانی رسید، مرحله وجودیاش از نبات و جماد بیشتر است اما به مر حله تعّقّل نمیرسد؛ اما انسان علاوه بر مراحل جمادی، نباتی و حیوانی، مرحله تعّقّل را هم دارد. اشتباهی که خیلیها کردهاند این است که فکر میکنند انسان دارای سه نفس نباتی، حیوانی و انسانی است! حال آنکه این گونه نیست بلکه یک نفس بیشتر نیست و همان نفس نباتی بر اثر تکامل، حیوانی شده، و سپس بر اثر تکامل قویتر شده و انسانی میشود. برای همین در اصطلاح گویند: « لُبس بعد لُبس» است نه « لُبس بعد خَلع.» قرآن کریم ۱. این توصیف استاد از «غضب» بنابر نقل و تعریفی است که برخی علمای علم اخلاق چون مرحوم نراقی در جامع السعادات کردهاند، (م، ل).
توضیحی دربارة برخی واژهها = ۴۶۹ دربارة مراحل تکاملی نطفه در رحم مادر میفرماید: { ث َُم أَنْشَأْناه خَلْقا ً آخَر}؛ یعنی همین نفس نباتی و حیوانی را خَلق دیگری کردیم. کلام مطلق، قدیم و حادث: به عقیدة ما، کلام مطلق یعنی: آنچه ابرازکنندة ما فی الضمیر است مانند خلقت و نظام وجود که مبرز ذات خداست پس کلام به این معنی قدیم است و مراد از قدیم، قدیم زمانی است نه قدیم ذاتی. یعنی خلقت نظامِ وجود، مسبوق به زمان نیست و قدیم ذاتی منحصر در خداست. اما کلام به معنی قرآن، حادث است. آفاق و انفس: آفاق؛ موجودات عالم وجود و انفس؛ نفوس خود انسانها را میگویند. تقسیمبندی کلی موجودات عالم هستی: به طور کلی اگر بخواهیم موجودات را تقسیمبندی کنیم، از چهار قسم خارج نیستند: ۱ عرض ۲ جوهر ۳ بسیط ۴ مرکب. اگر انسان بخواهد همة این موجودات با انواع، اقسام، اصناف و با توجه به اختلاف صفات و هیئات، لوازم، آثار، خواص، معانی ظاهری و باطنی آنها را بشناسد، حتی به طور اجمالی ، نیازمند صرف عمری طولانی و نوشتن فصول طولانی است، و اهل تحقیق اگر بخواهند ریزههای این عالم را بدست آورند به مقدار اندکی شاید دست یابند. شوق و اراده: بعضی شوق و اراده را یکی میدانند حال آنکه این دو تفاوت دارند. به عنوان مثال داروی تلخی به بیماری داده میشود، بیمار میخورد ولی چون تلخ است شوق ندارد، ناراحت هم میشود، ولی با اراده میخورد. شوق حالت انفعالی برای نفس میباشد، که همان علاقه شدید است. ولی اراده از سنخ انفعالات نفسانی نیست و از سنخ فاعلیت نفس است، یک حالت اجماعیه نفس برای عملی است که تردیدی در آن راه ندارد. جبرئیل: جبرئیل ترکیب شده از: «جبر، و ئیل»؛ «ئیل» یعنی خدا و «جبر» یعنی: قهاریت؛ جبرئیل یعنی، ملک قهاریت خدا که واسطه وحی است. تأّنّی، توقف، سکون و وقار و سکینه: تأّنّی، توقف، سکون و وقار. این صفات به هم نزدیکند و تفاوتشان این است که در توقف: انسان از اول وارد کاری نمیشود بلکه از ابتدا فواید و مضارش را مورد بررسی قرار میدهد و اگر قوه عاقله امر به انجام داد، انجامش میدهد. و در تأنّی: که پس از مرتبه توقف میآید که جوانب امری را سنجیده و سپس انجام میدهد ، حین
انجام کار تندروی نمیکند و همان موقع هم آن را با صبر و حوصله پیش میبرد و سکون: هم در ّنمرحله عمل است که هما نند تأّی با طمأنینه و آرامش کار را به پیش میبرد. و وقار: شامل تأنی و توقف میشود یعنی چه اول، وسط، و چه پایان کار همراه با وقار و سنگینی به کاری پرداخته شود. وقار در حقیقت «اطمینان ظاهر» است که اگر به مرور زمان به صورت ملکه در آمد، تبدیل به «اطمینان باطن» میشود که نامش «سکینه» است. مبتدعات و کائنات: مبتدعات به عالم عقول مجرده اطلاق میشود که در وجود به مادّه نیازی ندارند؛ و کائنات به موجودات مادی گفته میشود که برای وجود آمدن آنها به ماده نیاز است. معنی عام و خاص حسن خلق: حسن خلق یک معنای اعم و فلسفی، و یک معنای اخص و عرفی دارد؛ حسن خلق به معنی اعم و فلسفی یعنی کسی که تمام صفات نیکو را دارد و معنی عرفی و اخص همان است که مردم استعمال میکنند یعنی: برخوردش با دیگران همراه با نرمی و زبان خوش است.
منابع و مĤخذ ۱. الذریعة، آقا بزرگ تهرانی، دارالاضواء، بیروت ۲. المناقب، الخوارزمی، مؤسسة نشر الاسلامی، قم، دوم، ۱۴۱۱ق ۳. مسند احمد حنبل، داراحیاء التراث العربی، بیروت ۴. الخصال، الصدوق، مؤسسة نشر الاسلامی، قم، ایران ۵. شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید، مؤسسة اسماعیلیان، قم، ایران ۶. السنن الکبری، بیهقی، دارالمعرفة، بیروت، اول ۷. صحیح البخاری، داراحیاء الکتب العربیة، بیروت ۸. معانی الاخبار، الصدوق، مؤسسة نشر الاسلامی، قم، ایران ۹. التفسیر نورالثقلین، الحویزی، علمیه، تهران ۱۰. الاربعین، شیخ البهائی، سنگی ۱۱. الدر المنثور، السیوطی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۴ ه ، ۱۹۳۰م ۱۲. کنزالعمال، الهندی، مؤسسة الرسالة، بیروت. ۱۳۹۹ ه . ۱۹۷۹ م ۱۳. سنن ابن ماجه، داراحیاء تراث العربی، ۱۳۹۵ ه ، ۱۰۹۷۵ م ۱۴. المستدرک للحاکم النیشابوری، مکتبه النصر الحدیثه، ریاض ۱۵. تحف العقول، حسین بن شعبه الحرّانی، مؤسسة نشر الاسلامی، قم ۱۶. الاحتجاج، الطبرسی، الاسوة، قم، اول، ۱۴۱۳ ق ۱۷. عوالی اللئالی، ابن ابی جمهور الاحسائی، سیدالشهداء، قم، ۱۴۰۳ ق ۱۸. روضة المتقین، مجلسی، علمیه، قم، ۱۴۱۳ ق ۱۹. تفسیر القمی، علی ابن ابراهیم القمی، دارالکتاب للطباعة والنشر، قم ۲۰. دراسات فی ولایة الفقیه، حسینعلی منتظری، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، اول ۱۴۰۸ ق ۲۱. کتاب الخمس، حسینعلی منتظری، ارغوان دانش، قم ۲۲. محجة البیضاء، الفیض الکاشانی، دفتر انتشارات اسلامی، قم، دوم ۲۳. الکافی، الکلینی، دارالکتب الاسلامیة، تهران ۲۴. از آغاز تا انجام، حسینعلی منتظری، سرایی، تهران
۲۵. وسائل الشیعه، الحر العاملی، داراحیاء التراث العربی، بیروت ۲۶. بحارالانوار، مجلسی، دارالکتب الاسلامیة، تهران و بیروت ۲۷. مستدرک الوسائل، النوری، مؤسسة آل البیت، قم ۲۸. احیاء العلوم، الغزالی، دارالکتاب العربی، بیروت ۲۹. تفسیر البرهان، البحرانی، اسماعیلیان، قم ۳۰. من لایحضره الفقیه، الصدوق، مؤسسة نشرالاسلامی، قم ۳۱. الاختصاص، المفید، مؤسسة نشر الاسلامی، قم ۳۲. تهذیب الاحکام، الطوسی، دارالکتب الاسلامیة، تهران ۳۳. نهجالفصاحة، ابوالقاسم پاینده، جاویدان، تهران ۳۴. منیة المرید، الشهید الثانی، دفتر تبلیغات اسلامی قم، ۱۴۰۹ ق ۳۵. الحکمة المتعالیة، ملاصدرا، بیروت ۳۶. شرح المنظومة، ملاهادی سبزواری، ناب، قم، ۱۴۱۶ ق ۳۷. تفسیر الثعالبی، ابی زید ثعالبی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۱۸ ق ۳۸. دیدگاهها، حسینعلی منتظری، قم ۳۹. رسالة حقوق، حسینعلی منتظری، سرایی، تهران ۴۰. اسلام دین فطرت، زیر نظر حسینعلی منتظری، سایه، تهران ۴۱. عدل الهی، مرتضی مطهری، صدرا، قم ۴۲. بخشی از خاطرات، حسینعلی منتظری، ۱۳۷۹، قم ۴۳. زندگی من و شهید جاوید، خاطرات نعمت الله صالحی نجفآبادی، ۱۳۹۰، (منتشر نشده) ۴۴. دعائم الاسلام، نعمان بن محمد، دارالمعارف، مصر ۴۵. غررالحکم و دررالکلم، آمدی، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۶ ۴۶. السرائر، ابن ادریس، دفتر انتشارات اسلامی، قم، دوم، ۱۴۱۰ ق ۴۷. معانی الاخبار، الصدوق، مکتبة الصدوق، تهران ۴۸. مجموعة ّورّام، ورام ابن ابی فراس، مکتبة فقیه، چاپ سنگی، قم، اول، ۱۴۱۰ ق ۴۹. نزهة الناظر و تنبیه الخواطر، الحلوانی، مدرسه امام مهدی، قم، اول، ۱۴۰۸ ق