کتاب‌هاخاطرات آیت‌الله منتظری ‹ بخش ۲

خاطرات آیت‌الله منتظری

بخش ۲ از ۱۹

پیشگفتار ۴۵* «عضو برجسته شورای انقلاب» که در روزهای نخست پیروزی از سوی رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (قدس سره) برای جهت دهی و پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی برگزیده شده است. «رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» که از سوی مردم تهران و سپس از طرف فرهیختگان و برگزیدگان ملت برای این مسئولیت خطیر انتخاب شده است. «پایه گذار اقامه نماز جمعه در انقلاب» که پیش از انقلاب و پس از آن بیش از هر کس بر اقامه این فریضه عبادی- سیاسی تأکید ورزیده است. «قائم مقام رهبری» که به عنوان دوم شخص انقلاب از سوی قاطبه ملت ایران و سپس از سوی مجلس خبرگان برای این منصب شناخته شد و چندین سال در این سنگر مورد مراجعه مردم بوده است. «مظلومترین شخصیت سیاسی» که در مقطعی از زمان برای برکناری وی از صحنه سیاست، بیشترین اتهامات را متوجه وی کردند؛ و برای عموم مردم، این دوران از زندگی ایشان در هاله ای از ابهام فرو رفته است. «استاد شناخته شده فقه و اصول، فلسفه، کلام، نهج البلاغه و حدیث» که شاگردان بسیار و بزرگانی را درطول عمر پر برکت خود تربیت کرده است. «تنها مدرسی که یک دوره کامل راجع به مسأله ولایت فقیه و فقه دولت اسلامی تدریس کرده» که درسهای ایشان به صورت چهارجلد کتاب نفیس به طبع رسیده است و به عنوان کتاب مرجع مورد استفاده اهل تحقیق می‌باشد. «مرجع محترمی که مورد عنایت قاطبه مردم است» و فتاوای راهگشا و رساله عملیه و مناسک حج و حاشیه و رساله استفتائات معظمله مورد استفاده مقلّدین حضرتش می‌باشد. و در نهایت «پیرمردی تلخی روزگار چشیده و فراز و نشیب های فراوان دیده با کوله باری از تجربه» که اکنون ۷۸سال از عمر سراسر تلاش و کوشش خود را پشت سر گذاشته و در این گفتگو به راهنمایی و اندرز فرزندان فکری و معنوی خویش پرداخته است و.... اکنون این شخصیت بزرگوار با ما و با آیندگان به گفتگو نشسته است؛ و در این

میان ما فقط گزارشگری هستیم که در حد امکانات و اطلاعات خود کوشیدیم با طرح پرسشهایی خاطرات گذشته را در ذهن استاد زنده کنیم، و در ارتباط با نکات مفید و نقاط مبهم مورد نیاز تاریخ و جامعه پاسخهای معظمله را به رشته تحریر کشیم و آن را برای آیندگان به یادگار گذاریم. در تهیه این مجموعه دو مشکل اساسی همواره رخ می‌نمود: نخست اینکه استاد در ارتباط با کارهایی که مربوط به تعریف از خودشان می‌شد به سختی سخن می‌گفتند و به حداقل گفتار اکتفا می‌کردند، و نیز هر جا سخن به تنقیص، سستی ها و کارشکنی های برخی افراد می‌رسید لب فرو می‌بستند و با اصرار گاهی تنها به اشاره ای اکتفا می‌فرمودند؛ دیگر اینکه ما تنها در محدوده خوانده ها و شنیده های خویش از استاد پرسش می‌کردیم، و از تحلیل وقایع و مسائل پشت پرده حوادث و از آنچه در زوایای ذهن و زندگی استاد گذشته بود آگاهیهای چندانی نداشتیم، از این رو آنچه در این مجموعه گرد آمده است، فقط بخشی از خاطراتی است که ارائه آن در این شرایط برای ما می‌سور بوده است، و «المیسور لایترک بالمعسور». امید است در فرصتهای مناسب آگاهیهای گسترده تری از خاطرات و دیدگاههای این فقیه عالیقدر در اختیار پژوهشگران قرار گیرد. توجه به چند نکته: ۱ - پیوستهایی که در ارتباط با هر فصل ارائه گردیده مدارک و اسنادی است که از سوی استاد بزرگوار تصویر آن در اختیار ما قرار گرفته و اصل آن نزد معظمله موجود می‌باشد. ۲ - بسیاری از اسناد و مدارک در ارتباط با زندگینامه و دیدگاههای معظمله در کتابهای «صحیفه نور»،«بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی»،«فقیه عالیقدر»، «واقعیتها و قضاوتها» و نیز «اسناد انقلاب اسلامی»،«روزنامه های کثیرالانتشار» به ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی و دوران قائم مقامی معظمله، «مقالات»، «تک نگاریها» و «کتابهای درسی مدارس» و... آمده است که برای پرهیز از اطاله کلام از درج آنها دراین مجموعه خودداری نموده ایم، و در حقیقت این مجموعه را می‌توان مکمل و ادامه آنها محسوب نمود.

پیشگفتار ۴۷* ۳ - بی تردید اگر پرونده ساواک معظمله در اختیار ما می‌بود نکات جدید و مهم دیگری بر این مجموعه افزوده می‌شد که در شناخت زوایای ناشناخته تاریخ انقلاب و شخصیت معظمله و نقش منحصر به فرد ایشان در مبارزات ملت مسلمان ایران، و نیز درک میزان حساسیت ساواک شاه نسبت به ایشان افق جدیدی را روشن می‌نمود؛ بدین امید که در آینده مجموعه آن اسناد در اختیار پژوهندگان تاریخ انقلاب اسلامی قرار گیرد. ۴ - مطلبی که لازم به ذکر است اینکه معظمله در پاسخ پرسشها و هم چنین در مورد بخش پیوستها اصرار داشتند که همه مطالب ثبت شود، هر چند بسا خود ایشان را زیر سئوال ببرد و یا مخالف نظر فعلی ایشان باشد. ایشان می‌فرمودند: «واقعیتها باید حفظ شود و هیچ یک از ما هم معصوم نیستیم، و قبل از اینکه دیگران از ما انتقاد کنند خود ما باید از خود انتقاد کنیم و در رفع اشکالات بکوشیم، و کرارا فرموده استاد بزرگ مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی را بیان می‌فرمودند که: «انا کل یوم رجل». ۵ - در این مجموعه به هیچ وجه ما درصدد قهرمان سازی و مطلق کردن افراد نمی‌باشیم؛ طبق اعتقاد ما شیعه امامیه به غیر از چهارده معصوم پاک که خداوند آنها را از گناه و اشتباه مصون نگاه داشته است، همه انسانها در معرض خطا و اشتباه می‌باشند؛ اما همواره بهترین انسانها کسانی هستند که در نیکی ها از دیگران پیشی گرفته و از خطاهای کمتری برخوردارند، و همین اندازه برای احترام نهادن و سرمشق گرفتن از این فرزانگان کافی است. «و من ذا الذی ترضی سجایاه کلها؟ کفی المرا نبلا ان تعد معایبه» در پایان امیدواریم این تلاش مورد قبول مردم آگاه و صاحبان اصلی انقلاب، زجرکشیدگان، شهید دادگان و شیفتگان انقلاب اسلامی در هر گوشه از جهان قرار گیرد؛ و به دست نااهلان و نامحرمانی که از دور هم دستی بر آتش نداشته اند در فراموشخانههای تاریک و انبارهای متروک به فراموشی سپرده نگردد. «والسلام علیکم و علی جمیع عبادالله الصالحین» بهار ۱۳۷۹ حوزه علمیه قم - چند تن از شاگردان معظمله

پیشگفتار ۴۹* بسم الله الرحمن الرحیم ، ّ !" ،# $ %&' از آنجا که تاریخ هر انقلاب همچون خود انقلاب معمولا در معرض تحریف و تعرض قرار می‌گیرد لذا نسل معاصر انقلاب مسئولیت دارد تا پیش از آنکه تاریخ انقلابش توسط دیگران به گونه ای تحریف شده نگاشته شود خود اقدام نموده و با تعهد کامل، در حد اطلاع خویش نسلهای آینده را در متن جریانات و حوادث انقلاب قرار دهد تا به صحّت و دقت قضاوت آنان کمک نموده، و از جانب دیگر لحظات حساس آن را به درستی در تاریخ ثبت نماید. از آنجا که اینجانب از آغاز نهضت اسلامی اخیر در ایران به هدایت و رهبری روحانیت به ویژه مرحوم امام خمینی (اعلی الله مقامه) در همه مراحل حضور داشته و در حد قدرت و توان از هیچ تلاش و کوششی جهت رشد و شکوفایی نهضت و نهایتا پیروزی انقلاب دریغ ننموده ام و پس از آن نیز جهت تحکیم نظام اسلامی و پیاده شدن اهداف انقلاب و تحکیم موقعیت اجتماعی رهبر فقید با ارائه تذکرات و نظریات خیرخواهانه کوشیده و قهرا شاهد و ناظر بسیاری از حوادث و جریانات بوده ام، لذا توسط جمعی از دوستان و علاقه مندان به تاریخ انقلاب خواسته شد تا آنچه را که از خاطرات حوادث انقلاب به یاد دارم در پاسخ به پرسشهای آنان ارائه نمایم. بر این اساس پیش از حصر غیرقانونی در منزل - علیرغم اشتغالات علمی و درسی و مراجعات مختلف و نداشتن فرصت کافی- به دلیل آن که به حفظ

تاریخ صحیح انقلاب اهتمام فراوان دارم پیشنهاد آنان را پذیرفته و طی دهها جلسه گفتگو آنچه را که علیرغم گذشت زمان در خاطر داشتم ارائه نمودم. کتاب حاضر تنظیم شده این جلسات است که در زمان حصر به دفعات مورد بازبینی و اضافات لازم از ناحیه اینجانب قرار گرفته و خدمت مردم شریف و هوشیار که صاحبان اصلی انقلاب و تاریخ آن هستند تقدیم می‌گردد. قابل ذکر است در مواردی که بیان خاطره ای موجب تنقیص افراد می‌گردید حتی الامکان از ذکر نام خودداری شده است و در مواردی که به ناچار نامی از اشخاص به می‌ًان آمده صرفا جهت حفظ امانت و قداست تاریخ بوده است نه خدای ناکرده تنقیص افراد. ضمن تقدیر و تشکر از همه فضلا و دوستان متصدی این کار مهم تاریخی، سلامت و توفیق آنان و همه خدمتگزاران به انقلاب و فرهنگ مترقی اسلام عزیز را از خداوند متعال خواستارم. والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین و رحمة الله و برکاته. ۲۹ محرم الحرام ۱۴۲۱ - ۱۵/۲/۱۳۷۹ قم المقدسه - حسینعلی منتظری

فصل اول: «نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات» (۱۳۲۰ - ۱۳۰۱ه.ش) * از خانه تا مدرسه * اساتید و تحصیلات * اوضاع سیاسی حوزه علمیه اصفهان * استبداد رضاخان

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۵۳* از خانه تا مدرسه س: خدمت استاد محترم، فقیه عالیقدر، مرجع بزرگوار، حضرت آیت‌الله العظمی منتظری هستیم تا از تجربیات پربها و با ارزش ایشان از آغاز طلبگی تا مراحل مختلف تدریس و اجتهاد و فقاهت استفاده کنیم؛ به عنوان نخستین سئوال از ایشان درخواست می‌کنیم که وضعیت خانوادگی و دوران کودکی و آغاز طلبگی خود را برای ما بیان فرمایند. ج: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. ًاولا من از برادران تشکر می‌کنم که درصدد تحقیق یک سری مسائل مربوط به روحانیت هستند، گرچه من خودم را در آن مقامی که آقایان ذکر کردند قابل نمی‌دانم، من یک طلبه کوچک هستم، ولی تحقیقات شما راجع به روحانیت و حوادث مربوط به انقلاب اسلامی ایران قابل تقدیر است. من در خانه کوچکی در نجف آباد اصفهان به دنیا آمدم؛ پدرم کشاورز بود و وضعش از نظر مالی خیلی بد بود، البته باغ و زمین هم از خودش یک مختصری داشت ولی رعیت مردم بود؛ آن زمان در نجف آباد یک روحانی مورد احترامی بود به نام «حاج ۱ شیخ احمد حججی» (اعلی الله مقامه) ایشان برخلاف سایر روحانیون، در متن اجتماع وارد می‌شد؛ با بازاری، با کشاورز، با ضعفا، با فقرا با همه اینها مربوط بود و اینها را تشویق به علم و دانش و آموختن مسائل دینی می‌کرد؛ پدر من هم در عین حال که مشغول کشاورزی اش بود در جلسات مرحوم حاج شیخ احمد شرکت می‌کرد؛ مرحوم حاج شیخ احمد کاری کرده بود که شاید نصف مردم نجف آباد از بازاری و کشاورز با مسائل دینی، با قرآن، با احادیث، با عربی تا یک اندازه ای - بدون اینکه به مدرسه رفته باشند- آشنا شده بودند. پدر من یک روز هم به مدرسه طلبگی برای درس خواندن نرفته بود ۱ متوفای سال ۱۳۶۵ه.ق، مدفون در پارک نماز نجف آباد

ولی در همان حد که درس خوانده بود به مسائل دینی خیلی خوب وارد بود، اغلب قرآن را از حفظ داشت، و این اواخر هم سخنرانی می‌کرد هم نماز جماعت می‌خواند، و تا آخر عمر کار کشاورزیش را داشت. من در ابتدا مقداری پیش پدرم درس خواندم، به مکتبهای سابق هم چهار پنج ماهی رفتم، یکی دو ماه هم به یک مدرسه ملی رفتم، معلم آنجا یک روز به جهت بدی خط با شلاق مرا زد و من مریض شدم و از آن پس دیگر به مدرسه نرفتم؛ بعد پدرم مرا به یک مکتب برد، و بعد از مدتی برد در مسجدی جنب منزل مرحوم حاج آقا حسین قریشی، مدتی هم شبها در آن مسجد یک مقدار صیغه های عربی و صرف می‌ر را خواندم؛ بعد من را فرستادند اصفهان، چند ماهی هم اصفهان نزد مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ غلامحسین منصور ادبیات خواندم. مهاجرت به قم و عنایت آیت‌الله العظمی حائری یزدی بعد شرایط جور شد و به قم آمدم، در زمان مرحوم آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم ۱ حائری بود، سنه ۱۳۱۴شمسی؛ من متولد ۱۳۰۱ هستم، آن وقت ۱۳ساله بودم؛ در همان زمان از طرف دولت طلبهها را برای عمّامه گذاشتن در مدرسه فیضیه امتحان می‌کردند، من دو دوره را در دو روز امتحان دادم، یعنی یک روز امتحان دوره اول و فردای آن امتحان دوره دوم؛ البته من نمی‌خواستم عمّامه بگذارم. حدود ده ماه در قم بودم، شهریه هم به من نمی‌دادند، مرحوم آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری گفته بودند به بچه ها شهریه ندهید، خیلی هم وضعمان بد بود، پدرم روزی ده شاهی برای من مقرّر کرده بود، دوتا ده شاهی می‌شود یک ریال؛ من یادم هست در طول این ده ماه که در قم بودم بوی این سوهانها را از دکانها استشمام می‌کردم ولی توان خرید آن را نداشتم، خلاصه وضع طلبهها خوب نبود؛ مرحوم حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ ابراهیم ری ّاضی مقسم شهریه مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم و مورد اعتماد ایشان بود، ایشان وساطت کرده بود که برای من شهریه ۱ مرحوم آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی در سال۱۳۵۵ه.ق به رحمت ایزدی پیوستند و در مسجد بالاسر در کنار حرم مطهر حضرت معصومه (س) مدفون هستند.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۵۵* درست کنند، گفته بودند: نه! قانونمان اجازه نمی‌دهد که به بچه ها شهریه بدهیم! تا اینکه یک بار در همین حمام خان قم مرحوم حاج شیخ عبدالکریم تصادفا آمدند حمام و من هم با حاج شیخ ابراهیم رفته بودم حمام، حاج شیخ ابراهیم به حاج شیخ عبدالکریم گفت این بچه که می‌گفتم شما به او شهریه بدهید این است، بعد حاج شیخ عبدالکریم یک ۱ شعر سیوطی از من پرسید و من توضیح دادم، ایشان خیلی خوشش آمد و تعریفم را کرد، و این باعث شده بود که اجازه دهند مبلّغ ده تومان را به اقساط به من بدهند. حوزه علمیه قم در زمان آیت‌الله العظمی حائری س: در آن زمان که مرحوم آیت‌الله حائری ریاست حوزه را داشتند، چنانچه از وضعیت حوزه علمیه قم و شرایط تحصیلی طلّاب خاطره ای به یاد دارید بیان فرمایید. ج: آن زمان در مدرسه حاج ملاصادق زندگی می‌کردم، مرحوم حاج میرزا مهدی بروجردی همه کاره مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بود که پول و شهریه دست او بود ً و اصلا او سرش شلوغتر از مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بود؛ یادم هست که حاج شیخ غلامحسین منصور که استاد ما بود چقدر زحمت کشیدند که فقط حاج میرزا مهدی را بتوانند ببیً نند که مثلا برای ایشان شهریه قرار بدهد، اوضاع اجمالا به این شکل بود؛ ولی من بچه طلبه بودم و با مرحوم حاج شیخ عبدالکریم و علمای بزرگ سر و کار نداشتم، اما حاج شیخ ابراهیم ریاضی و حاج شیخ غلامحسین منصور و بعضی علمای دیگر را می‌دیً دم، مثلا مرحوم حاج شیخ ابوالمکارم - پدر مرحوم آقای ربانی املشی و از علمای املش- آنجا بود و من یک کتاب جامی از ایشان امانت گرفتم چند وقت بعد یک صفحه اش پاره شده بود، گریه می‌کردم که یک صفحه اش پاره شده چطور من این کتاب را به ایشان بدهم، امکانات طلبهها خیلی کم بود، یادم هست در مدرسه حاج ملاصادق طلبههاً ی رشتی نسبتا امکاناتشان خوب بود، ولی طلبههای اصفهان ۱ کتاب «البهجه المرضیه فی شرح الالفیه» از کتابهای سطح میانی ادبیات عرب است که در حوزه ها تدریس می‌شود و به نام شارح آن «جلال الدین سیوطی» معروف است.

خیً لی وضعشان بد بود مخصوصا من که سطح زندگیمان در سطح خیلی نازلی بود. س: روابط مرحوم حاج شیخ عبدالکریم با مردم عادی چگونه بود؟ ج: ایشان می‌آمدند در صحن حضرت معصومه (س) نماز جماعت می‌خواندند، مردم همه می‌آمدند نماز می‌خواندند؛ و همان وقت آیت‌الله حاج سیداحمد خوانساری هم داخل مدرسه فیضیه نماز جماعت می‌خواند، حاج سیداحمد ً تقریبا چهارصد پانصد طلبه پشت سرش نماز می‌خواندند، برای نماز حاج شیخ صحن کوچک پر می‌شد ولی بیشتر مردم عادی بودند، و به محض اینکه سلام نمازش را می‌داد سوار الاغش می‌شد و می‌رفت وگرنه مردم می‌ریختند دورش؛ ولی اینکه منزل و بیت ایشان چگونه اداره می‌شد من خبر ندارم. بازگشت به اصفهان من حدود ده ماه در قم در مدرسه حاج ملاصادق ماندم، در این مدت هم نزد مرحوم آقای منصور ادبیات می‌خواندم و هم نزد مرحوم آقای ریاضی «شرایع» می‌خواندم، بعد دیگر نتوانستم بمانم، برگشتم اصفهان، در اصفهان دو هفته یک بار می‌رفتم نجف آباد، یک بقچه نان و یک مقدار ماست و سنجد و گردو و مانند اینها می‌آوردم و یکی دو هفته با اینها می‌گذراندم، اما در قم این امکانات نبود، لذا نتوانستم قم بمانم و به اصفهان رفتم؛ آن وقت حوزه اصفهان دایر بود، مردم هم وجوهات می‌دادند، اما مرحوم حجت‌الاسلام آقای حاج ملاحسینعلی صدیقین نماینده مرحوم آیت‌الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی وجوهاتی را که می‌گرفت می‌فرستاد نجف، البته معروف بود که مردم در ابتدا کمتر وجوهات می‌دادند و مرحوم آقا سیدابوالحسن به تدریج مردم را به وجوهات دادن عادت داد؛ ّمن در مدرسه جده بزرگ اصفهان ساکن بودم، با حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ ابوالقاسم مسافری که الان در نارمک تهران مسجد دارند هم حجره بودیم، من شرح لمعه می‌خواندم و ایشان گویا سیوطی می‌خواند، در هر ماه از محل موقوفه مدرسه به هر حجره چهار قران می‌دادند، در واقع

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۵۷* هر یک از ما دو قران شهریه داشتیم و مابقی دیگر همان نان و ماست و چیزهای دیگری بود که از نجف آباد می‌آوردیم. ما به این شکل زندگی می‌کردیم، این گونه که حالا وجوهات تقسیم می‌شود آن زمان به طلبههای در سطح ما داده نمی‌شد، طلبههای سطح بالا را نمی‌ً دانم، ظاهرا برای آنها هم خبری نبود، چون همه معترض بودند که چرا وجوهی را که داده می‌شود می‌فرستند نجف و به حوزه اصفهان چیزی نمی‌دهند، آن وقت چنین شیوه ای که به حوزه ها شهریه بدهند رایج نشده بود، همان موقوفات مدارس بود که بعد موقوفات را هم از طرف دولت تصاحب کردند و این چهار قران هم قطع شد. یک مدتی هم با حجت‌الاسلام آشیخ اسدالله نوراللهی که الان در نجف آباد است و نیز با حجت‌الاسلام آقای حاج آقا یحیی فقیه ایمانی مباحثه می‌کردیم، مدتی هم با آقای حاج آقا یحیی فقیه ایمانی تفسیر صافی را مباحثه می‌کردیم؛ البته در آن زمانها کسی ما را راهنمایی نمی‌کرد، الان مثلا می‌بینیم بعضی مدارس در قم یا جاهای دیگر هست که برای طلّاب برنامه می‌گذارند، آنها را راهنمایی می‌کنند که چه درسهایی را ً بخوانند، مثلا قرآن، نهج البلاغه، تاریخ و این جور چیزها جزو برنامه هاست، ولی این برنامه ً ها آن وقت نبود، مثلا من تا وقتی که شرح لمعه می‌خواندم حساب و عددنویسی خوب بلد نبودم، بعد مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ غلامحسین منصور مقداری این گونه علوم را به من یاد داد. بعد من در اصفهان شروع کردم به درس گفتن، گاهی سیوطی درس می‌گفتم گاهی جامع المقدمات بهخصوص «صرف می‌ر»؛ بیست الی سی شاگرد داشتم، و این انگیزه بسیار مهمی بود برای من در مطالعه این درسها، و لذا من توصیه می‌کنم آقایان از درس گفتن غفلت نکنند، درس گفتن انسان را وادار می‌کند که مطلب را خوب درک کند، چون بالاخره می‌خواهد پیش شاگردها روسفید باشد و آبرویش نرود؛ این انگیزه می‌شود برای اینکه مطالعه کند، فکر کند؛ خلاصه اگر من چیزی یاد گرفته ام به واسطه همین درس گفتن ها بوده است، از صرف می‌ر شروع کردم بعد انموذج و صمدیه و بعد هم سیوطی، بیانم هم خیلی ساده بود، به همین جهت افراد از درس من استقبال می‌کردند؛ چهار پنج سالی را در اصفهان گذراندم ولی هم از نظر مادی در مضیقه بودیً م هم از نظر استاد، مثلا ما یک وقت می‌خواستیم منظومه منطق بخوانیم، این اواخر در اصفهان یک آقایی را پیدا کردیم در «مدرسه

می‌رزاحسین» نزدیک «مسجد سید»، آن وقتها که ماشین و این چیزها نبود بر فرض اگر هم بود ما پولش را نداشتیم، پیاده شاید چند کیلومتر می‌رفتیم استاد نیامده بود، خلاصه خیلی وقتها می‌شد استاد گیرمان نمی‌آمد؛ ً استادی که نسبتا منظم داشتیم ۱ ّدر مدرسه جده بزرگ مرحوم آیت‌الله حاج شیخ محمّدحسن عالم نجف آبادی بود، که «معالم»، یک مقدار «شرح لمعه»، یک مقدار «قوانین»، یک مقدار «رسائل» و یک مقدار «مکاسب» را خدمت ایشان خواندیم، ایشان درسش خیلی منظم بود، خدا رحمتش کند، این طور که من شنیدم ایشان شصت سال شرح لمعه را درس گفته بود، نقل می‌کردند که مرحوم آیت‌الله حاج سیداحمد خوانساری پیش ایشان شرح لمعه را خوانده بوده، خیلی بعد ما هم پیش ایشان شرح لمعه را خواندیً م، ضمنا نزد حضرات حجج اسلام والمسلمین آقایان حاج سید عباس صفی و حاج آقا مصطفی فقیه ایمانی و حاج آقاحسین نظام الدّینی کچویی و حاج شیخ محمّدتقی هرندی نیز قسمتهایی از شرح لمعه را خواندم؛ غرضم این است که این چهار پنج سال در اصفهان وضعمان این بود. س: فرمودید در زمانی که شرح لمعه را تحصیل می‌کردید درسهای سطوح پایین را هم تدریس می‌فرمودید، از شاگردان آن دوره خود آیا کسانی را به یاد دارید؟ ج: نه، یادم نیست، بعضی از شاگردهای قم را یادم هست ولی اصفهان را یادم نیست، در اصفهان یک پیرمردی بود از اهالی «سده» به اصطلاح این زمان «خمینی شهر»، اسمش ملاعبدالرحمن بود خدا رحمتش کند حدود هشتاد و پنج سال داشت، می‌آمد پیش من درس صرف می‌ر می‌خواند، به ایشان می‌گفتم: ملاعبدالرحمن، تو درس برای چه می‌خوانی؟ می‌گفت من باید درس بخوانم مجتهد بشوم! ۱ متوفای سال ۱۳۸۴ه.ق، مدفون در تکیه کازرونی تخت فولاد اصفهان.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۵۹* س: شما از علمای خمینی شهر آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی و آقای حاج شیخ علی مشکوه را هم می‌شناختید؟ ج: در آن زمان آنها را نمی‌شناختم، آن وقت که من اصفهان بودم حاج شیخ عبدالجواد و آقای مشکوه قم بودند ولی بعد در قم با آنها آشنا شدم و رفیق بودیم و آنها از بزرگان علما بودند. س: تعداد شاگردانی که پای درس شما می‌آمدند چند نفر بودند؟ ج: من در اصفهان که صرف می‌ر درس می‌دادم بیست و پنج تا سی نفر شاگرد داشتم، اتاق پر می‌شد. س: درآن زمان هنوز معمّم نبودید؟ ج: نه من در دفعه دوم که آمدم قم معمّم شدم. س: حضرتعالی در اصفهان هم حجره و یا هم مباحثه ای اگر داشتید بفرمایید چه کسانی بودند و معاشرت شما با یکدیگر چگونه بود؟ ج: من آن وقتی که به اصفهان رفتم دوازده سالم بیشتر نبود، مدتی یک هم مباحثه داشتم که از من خیلی بزرگتر بود و آدم خیلی متدیّنی بود، هم حجره هم بودیم، پدرم به اعتبار اینکه من بچه بودم من را به ایشان سپرده بود که مثلا از من مواظبت کند، ایشان بعد از مباحثه می‌رفت به سراغ نماز جماعت و عبادتش و کارها را می‌گذاشت بر عهده من، من باید غذا بپزم، جارو کنم، کارهای دیگر حجره را انجام بدهم، این گونه کارها را به من تحمیل می‌کرد، اینها را می‌گویم که بچه طلبهها مواظب حقوق هم حجرهایهای خود باشند، ایشان گاهی با من دعوا هم می‌کرد شاید سیلی هم به من می‌زد تا جایی که من خیلی دلگیر شده از اصل طلبگی هم سیر می‌شدً م، بعد تصادفا یک جوری شد که ایشان را بردند سربازی، من دیگر از این جهت راحت شدم؛ منظور اینکه من گرفتاری این جوری هم داشتم، مربی باید همیشه روحیات و افکار طرف را ملاحظه کند و به خاطر اینکه کوچکتر است کارها را به او تحمیل نکند. از جمله هم مباحثهایهای دیگر من مرحوم حاج میرزا محمود معین بود، از جمله مباحثه هایی

که برای من خیلی نافع بود این بود که من مطول را تا اول باب قصر خوانده بودم بعد ایشان گفت بیا از اول باب قصر تا آخر مطول با هم مباحثه کنیم بدون اینکه از کسی چیزی بپرسیم، آن وقت این بحث به ما خیلی فشار می‌آورد، ما ناچار بودیم با فشار مطالعه کنیم و همین کار را هم کردیم و از باب قصر به بعد یعنی معانی و بیان و بدیع تا آخر مطول همه را مجبور شدیم لغتهایش را ببینیم، جامع الشواهد ببینیم، بالاخره خودمان تا آخر آن را مطالعه و مباحثه کردیم و آن مباحثه برای تقویت ما خیلی مؤثّر بود. شخصیت آیت‌الله حاج شیخ احمد حججی س: لطفا در رابطه با افرادی که در رشد و تربیت شما مؤثّر بودند بهخصوص درباره علما و روحانیون نجف آباد توضیحات بیشتری بفرمایید. ج: در آن زمان یکی از روحانیون بسیار خوب و مؤثّر نجف آباد مرحوم آیت‌الله حاج شیخ احمد حججی بود؛ مرحوم حاج شیخ احمد به جذب و پرورش طلّاب در نجف آباد معروف بود. در آن زمان به شوخی به کسی می‌گفتند: «حاج شیخ احمد را می‌گویم بیاید نفسش به بچه ات بخورد، بچه ات را ببرد طلبه کند! » اخلاق او این جور بود بچه هایی را که تشخیص می‌داد یک مقدار استعداد دارند هر جور بود می‌بردشان طلبه بشوند، گاهی اوقات یک کمکهایی هم به آنها می‌کرد، همیشه هم حرص می‌خورد و می‌گفت: «آخه پول را برمی دارد می‌فرستد نجف، ما اینجا طلبه را می‌بینیم که گرسنگی می‌خورد! مگر آسیدابوالحسن این پول را می‌خواهد چه کند؟! مگر غیر از اینکه به طلبهها می‌دهد! » ولی خوب امکانات کم داشت، گاهی اوقات فرض بگیرید می‌خواستیم برویم اصفهان وسیله که نداشتیم حاج شیخ احمد یک الاغ داشت ما را سوار می‌کرد، یا نان و وسایلمان را با الاغ تا اصفهان می‌برد، حدود پنج فرسخ (۳۰ کیلومتر) از اصفهان تا نجف آباد راه بود، دو هفته یک بار این برنامه ما بود که پنج شنبه و جمعه از اصفهان برویم نجف آباد مقداری نان و وسیله برداریم و برگردیم اصفهان؛ منظور این است که مرحوم حاج شیخ احمد روی تربیت

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۶۱* طلّاب عنایت داشت و بچه های مردم را به درس خواندن و طلبه شدن تشویق می‌کرد؛ من یادم هست که پدر مرحوم آیت‌الله آقای حاج شیخ عباس ایزدی امام جمعه نجف آباد از متمولین نجف آباد بود از کسانی که می‌شد بگویی با آخوند و روحانیت سر و کار ندارند، و مرحوم حاج شیخ احمد از حاج شیخ عباس خوشش آمده بود، به لطائف الحیل او را آورد اصفهان که طلبه بشود، در دهات هم می‌گشت و اشخاص را به طلبگی تشویق می‌کرد، می‌فرمود: «من اشخاص را می‌برم درس طلبگی بخوانند، مقیّد هم نیستم که اینها همه بمانند مجتهد بشوند، مردم فقط مجتهد نمی‌خواهند، بلکه اینها دو یا سه سال که بمانند یک رساله فارسی هم که بخوانند، یک معراج السعاده هم که یاد بگیرند، نمازشان را هم که بتوانند درست بخوانند، همین قدر که گلیم خود را بتوانند از آب بیرون بکشند، همین هم بسیار مؤثّر است، اینها در دهاتشان می‌روند و این مسائل را برای مردم می‌گویند و سطح اطلاعات و معلومات دینی مردم بالا می‌آید و این در رشد مردم مؤثّر است»؛ ایشان حتی به اداریها هم سفارش می‌کرد، می‌گفت: «بابا صبح به صبح نیم ساعت بیایید درس بخوانید بعد هم بروید سراغ کار و زندگیتان»؛ خواندن رساله فارسی و معراج السعاده و یاد دادن و تشویق به حفظ کردن سوره های کوچک قرآن جزو برنامه های ایشان بود؛ ایشان واقعا به نجف آباد و حومه آن خیلی حق دارد؛ پدر من و خیلی افراد دیگر از تربیت شدگان ایشان بودند، من هم تقریبا تربیت شده ایً شان هستم، ضمنا قسمتهایی از کتاب سیوطی را نیز من در «مدرسه نوریه» اصفهان نزد ایشان خواندم؛ بعد ایشان متأسفانه در اثر مرض قند و کفگیرک از دنیا رفت و عمر زیادی نکرد (رحمة الله علیه). س: لطفا بفرمایید مرحوم حاج شیخ احمد حججی آیا در مسائل اجتماعی- سیاسی آن زمان که ظاهرا زمان رضاشاه بود دخالت می‌کرد یا خیر؟ ج: مرحوم حاج شیخ احمد بسیار عالم روشنی بود، روحانیین دیگر در نجف آباد خیلی با مردم سر و کار نداشتند، نمازشان را در مسجد می‌خواندند و می‌رفتند، حتی کسی جرأت نداشت از آقا یک مسأله بپرسد؛ ولی برعکس مرحوم حاج شیخ احمد خانه اش یک سر نجف آباد بود و مسجدش یک سر دیگر، معمولا یک ساعت به غروب راه می‌افتاد برود مسجد، در بین راه به دکانهای مختلف سر می‌زد، مردم مسأله

می‌پرسیدند، یک کسی مسأله ای داشت، کاری داشت، نزاعی و اختلافی داشت می‌گفت حاج آقا خواهش می‌کنم تشریف بیاورید، ایشان در همان دکان مسأله اش را حل می‌کرد و جوابش را می‌داد، وضو یادش می‌داد، نماز یادش می‌داد، وجوهاتش را حساب می‌کرد، اختلافات را حل می‌کرد و...؛ من یادم هست یک زمان پنج شش ساله بودم در باغ گوسفند می‌چراندم، ایشان قدم زنان وارد باغ شدند و سراغ پدرم را از من گرفتند، من دویدم رفتم به پدرم گفتم یک کسی که یک چیزی روی سرش هست آمده با شما کار دارد، آن زمان من کلمه عمّامه را نمی‌دانستم، پدرم آمد دید مرحوم حاج شیخ احمد است، ایشان خیلی با مردم خودمانی بود، در بیان مسائل و احکام خیلی خوش ذوق بود؛ اما راجع به مسائل سیاسی، این مسائلی که الان هست آن روزها در آنجا خیلی مطرح نبود. از کارهایی که مرحوم حاج شیخ احمد کرد اصلاح قبله نجف آباد بود، هنگامی که ایشان به نجف آباد آمده - در آن زمان بیست و چهار پنج سالش بیشتر نبوده- به مردم گفته است این قبله شما درست نیست، در ابتدا مردم با نظر او مخالفت می‌کرده اند و حتی تا این اواخر بعضی از روحانیون نجف آباد نظر او را درست نمی‌دانستند، تا اینکه بالاخره ایشان مجبور می‌شود از علمای اصفهان کمک بگیرد، و مرحوم آیت‌الله حاج میرزا محمّد صادق را آورده بود و ثابت کرده بود که مردم نجف آباد سالها به طرف جنوب یعنی با چهل و پنج درجه انحراف از قبله نماز می‌خوانده اند؛ ایشان از این گونه خدمات برای مردم داشت، بسیار آدم مقاوم و شجاعی بود، در اظهار عقیده و انتقاد حتی انتقاد از روحانیت هراسی نداشت، می‌گفت: «روحانی باید در میان مردم باشد، این یعنی چه که مردم بترسند به یک روحانی حرفشان را بزنند». ایشان بر عکس سایر روحانیون زندگی تشریفاتی و بیرونی و اندرونی نداشت، و تا آخر هم در یکی از خانههای قدیمی نجف آباد زندگی می‌کرد، دوتا زن هم داشت که هرکدام از آنها در یک اتاق زندگی می‌کردند، ایشان در همان خانه هم از مردم پذیرایی می‌کرد، هم مجلس تشکیل می‌داد، هم مباحثه می‌کرد، هم محل زندگیش بود، برادرشان هم در آن خانه بودند؛ این جور نبود که مثلا وجوهی برسد ایشان خرج زندگی خودش بکندً؛ اصلا در زندگی هیچ تشریفاتی نداشت، خیلی ساده زندگی می‌کرد؛ اینکه گاهی اوقات شعار داده می‌شود که روحانیون باید هم سطح

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۶۳* مردم ضعیف باشند واقعا ایشان این گونه بود، به همین جهت مردم خیلی به او ایمان داشتند. ایشان در مسائل واقعا اهل نظر بود. یادم می‌آید همان وقت می‌گفت: «آقا حسین بروجردی از آسیدابوالحسن کمتر نیست»؛ در آن زمان الوثقی با چهار حاشیه چاپ شده بود از جمله آیت‌الله بروجردی هم بر الوثقی حاشیه زده بود، ایشان می‌گفت: «من حاشیه آقای بروجردی را دیده ام، ایشان اگر از آسیدابوالحسن بهتر نباشد کمتر نیست»؛ آن زمان مرحوم آیت‌الله العظمی آقای بروجردی در بروجرد بودند. خلاصه مرحوم حاج شیخ احمد اهل تشخیص بود و خودش هم در مسائل اظهارنظر می‌کرد. یک بار من به ایشان گفتم: «آقا ما کتاب نداریم»، ایشان فرمود: «اگر پول گیرت آمد خرج کن، بخور، سالم باش، کتاب را برو در کتابخانه مطالعه کن یا امانت بگیر»؛ خودش در خانه اش یک دوره وسائل و تقریرات اصول شیخ انصاری و دو سه کتاب دیگر ازاین قبیل بیشتر نداشت، می‌گفت: «کتاب انبار بکنی چه فایده ای دارد؟ بایستی سالم باشی، کتاب را آدم از یکی امانت می‌گیرد و مطالعه می‌کند و پس می‌دهد»، می‌گفت: «سعی کنید خودتان را سالم نگه دارید که بتوانید مطالعه کنید، اگر کتاب باشد و نتوانید مطالعه کنید چه فایده ای دارد؟». ایشان در جمع بین روایات بسیار خوش سلیقه بود، و به افراد پر و بال می‌داد که در مسائل اظهارنظر کنند و حرف خود را بزنند، یک روز همراه ایشان به اصفهان می‌رفتیم، الاغ ایشان رسید به یک الاغ دیگر و هر دو الاغ بنا کردند به صداکردن، گفت: «آشیخ حسینعلی، انسان باید با انسان دیگر خوب برخورد کند ببین این الاغ به آن الاغ که رسید چطور دارد چاق سلامتی و احوالپرسی می‌کند»، ایشان با من بچه طلبه این سبک برخورد می‌کرد. همین حجت‌الاسلام آقای شیخ قنبرعلی مهرابی که الان از علمای کوشک است من یادم هست که در بین راه با حاج شیخ احمد می‌رفتیم کوشک، ایشان در بین نماز جماعت دعا می‌خواند، مرحوم حاج شیخ احمد از دعا خواندن ایشان خوشش آمد،گفت: اینجا طلبه ندارد تو باید بیایی طلبه بشوی! حاج شیخ قنبرعلی از من بزرگتر بود، ایشان را آورد اصفهان طلبه شد، البته یک قدری هم سنش بالا بود، می‌گفت:ً فرضا دو سه سال درس می‌خواند بعد می‌آید در محل، وجودش برای مردم نافع واقع می‌شود. (پیوست شماره ۱، صفحة ۷۹۱)

س: این روش کار حاج شیخ احمد که افراد بیایند یکی دو سالی درس بخوانند و مجموعه ای از احکام اسلام را یاد بگیرند بعد به جامعه برگردند، اگر امروز در حوزه ها احیا بشود آیا نمی‌تواند برای گسترش احکام اسلام مفید واقع شود؟ ج: بله، خیلی چیز خوبی می‌تواند باشد؛ ایشان می‌گفتند اصلا یک طلبه درس خوانده را نمی‌شود مجبور کرد که برود در یً ک روستا بماند، معمولا نمی‌روند بمانند، اگر ما می‌توانستیم از هر روستا چهار پنج نفر را می‌آوردیم اینها دو سه سال درس می‌خواندند بعد می‌رفتند در روستا کشاورزی می‌کردند، دکانداری می‌کردند، در ضمن مسائل و احکام را هم برای مردم می‌گفتند کار بسیار شایسته ای بود؛ ایشان می‌ً گفتند معمولا افرادی که چندین سال در حوزه ها درس خوانده اند حاضر نیستند در روستاها بروند بمانند، اما اگر این برنامه پیاده بشود برنامه بسیار مفید و خوبی است. استاد بزرگوار حاج شیخ غلامحسین منصور س: لطفا راجع به مرحوم حاج شیخ غلامحسین منصور هم که شما فرمودید ریاضیات را از ایشان یاد گرفته اید توضیحاتی بفرمایید. ج: حاج شیخ غلامحسین منصور هم از علمای نجف آباد بودند، ایشان و حاج شیخ ابراهیم ریاضی هر دو تربیت شده حاج شیخ احمد بودند، در واقع حاج شیخ احمد آنها را برای طلبگی آورده بود؛ من بیشتر دروس ادبیاتم را پیش حاج شیخ غلامحسین منصور خواندم، چه در نجف آباد چه در اصفهان و چه در قم، خودش می‌گفت: من همه صمدیه را حفظ دارم و شاید پنجاه دوره این کتاب را درس گفته ام؛ ایشان می‌گفت «انموذج» و «سیوطی» را هم حدود بیست و پنج دوره درس گفته ام. ایشان در یک ایام تعطیلی یک دوره کتاب «جامی» را در ظرف بیست و پنج روز در مدرسه حاج ملاصادق قم برای من درس گفت، خداوند رحمتش کند؛ ایشان خیلی مقیّد بود که لهجة من نجف آبادی نباشد، همچنین تأکید داشت که زیاد چای نخورم، خدا ان شاءالله همه شان را رحمت کند.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۶۵* در همان ایام که ایشان ادبیات به من یاد می‌داد می‌دید که من ریاضیات بلد نیستم، به همین جهت درس ریاضیات هم برای من گذاشت؛ ایشان می‌فرمود من هم ریاضیات بلد نبودم مدتی با آقای دکتر علی پزشکی در مدرسه چهارباغ اصفهان هم حجره بودیم من پیش ایشان ریاضیات را خواندم، ایشان در ریاضیات خیلی وارد بود، جذر و کعب و... را درس می‌گفت و همه اینها را به من یاد داد، البته کتاب و متن مشخصی نداشت، مطالب را می‌گفت و من می‌نوشتم. از جمله چیزهایی که یادم می‌داد تاریخ بود، یک ماه رمضان من قم ماندم، گفت می‌خواهم برایت تاریخ بگویم، یک دوره تاریخ پیغمبراکرم (ص) و تمام جنگهای آن حضرت را برای من گفت، و می‌گفت یادداشت کن، من هم یادداشت می‌کردم؛ او خودش اطلاعاتی داشت در ضمن مطالعه هم می‌کرد و برای من درس می‌گفت تا خودش هم در ذهنش تمرین کرده باشد. پس به طور خلاصه کسانی که در تربیت من بسیار مؤثّر بودند در درجه اول پدرم بود چون با علما سروکار داشت، بعد مرحوم حاج شیخ احمد بود با آن عنایتی که به تربیت طلّاب داشت، با آن ساده زیستی و ارتباط و علاقه ای که با مردم داشت، و این روحیات از همان اول در من خیلی تأثیر گذاشت؛ به نظر من روحانی باید با مردم سر و کار داشته باشد، اهل تشریفات و این حرفها نباشد، نخواهد برای خودش امتیاز قائل بشود. اینکه ما می‌شنیدیم که مثلا پیغمبراکرم (ص) وقتی که با اصحاب می‌نشستند دایره وار می‌نشستند و جلسه شان امتیاز نداشت و اگر یکی از خارج می‌آمد می‌گفت «ا ّیکم محمّد؟» (کدام یک از شما محمّد (ص) است) ،ً واقعا می‌شود گفت مرحوم حاج شیخ احمد این گونه بود، و این گونه بی تکلّف زندگی کردن در روح من خیلی اثر می‌گذاشت؛ و بعد هم اساتید دیگر، خداوند درجات همه را متعالی فرماید. شخصیت آیت‌الله حاج شیخ محمّد حسن عالم نجف آبادی از افراد دیگری که در زندگی من بسیار تأثیر داشت مرحوم آیت‌الله حاج شیخ محمّدحسن عالم نجف ً آبادی بود که قبلا عرض کردم من یک مقدار شرح لمعه و قوانین و رسائل و مکاسب را پیش ایشان خواندم، ایشان از نظر زهد و تقوا در اصفهان

خیلی معروف بود؛ پول وجوهات را خرج زندگی خودش نمی‌کرد، با اینکه مرجع وجوهات مردم بود، مع ذلک آنها را می‌گرفت و بین طلبهها و نیازمندان تقسیم می‌کرد، اما خودش از منبررفتن و این جور چیزها ارتزاق می‌کرد و تا این آخر هم که پیرمرد شده بود باز از پول منبر زندگی خود را می‌گذرانید. عالم جلیل القدر آیت‌الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در این اواخر که من اصفهان بودم با مرحوم آیت‌الله حاج میرزا علی آقا شیرازی مأنوس شده بودم؛ ایشان در مدرسه صدر نهج البلاغه درس می‌دادند، گاهی از اوقات درس ایشان می‌رفتم؛ بعد وقتی که من آمدم قم و با مرحوم شهید مطهری آشنا شدم و در تابستان با هم به اصفهان رفتیم به ایشان گفتم برویم درس نهج البلاغه، گفت مگر نهج البلاغه درس خواندنی است؟ گفتم اگر حاج میرزا علی آقا درس بگوید آری! بعد به اتفاق آقای مطهری رفتیم در مدرسه صدر پای درس ایشان، مرحوم آقای مطهری خیلی مجذوب ایشان شد؛ و در کتاب عدل الهی خود این داستان را نقل می‌کند که «هم مباحثه من که اهل اصفهان بود پیشنهاد کرد که در درس نهج البلاغه حاج میرزا علی آقا شرکت کنیم و این پیشنهاد برای من طلبه کفایه خوانده سنگین بود ولی رفتم و زود به اشتباه بزرگ خود پی بردم و دانستم نهج البلاغه را من نمی‌شناخته ام، به علاوه دیدم با مردی از اهل تقوا و معنویت روبرو هستم که خودش نهج البلاغه مجسّم بود و مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود». وقتی که حاج میرزا علی آقا فوت ۱ شد به دستور مرحوم آیت‌الله بروجردی جنازه اش را در شیخان قم دفن کردند؛ یک روز آقای مطهری از تهران آمده بود قم؛ گفت: «من این دفعه به قصد زیارت قبر حاج میرزا علی آقا به قم آمدم، مخصوص زیارت قبر ایشان». خود من هم الان گاهی می‌روم در شیخان سر قبر حاج میرزا علی آقای شیرازی؛ ایشان مرد از دنیا گذشته و وارسته ای بود، در طب قدیم استاد بود، ولی خیلی کم طبابت می‌کرد؛ ما یک مقدار ۱ مرحوم آیت‌الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در سال۱۲۹۲ه.ق متولد و در سال۱۳۷۵ه.ق به رحمت ایزدی پیوست.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۶۷* قانون بوعلی سینا را پیش ایشان خواندیم، قسمتهایی از نهج البلاغه را هم پیش ایشان خواندیم. ایشان اواخر عمر آیت‌الله العظمی بروجردی آمدند قم؛ گاهی هم برای طلبهها منبر می‌رفتند، از اول تا آخر منبر خودش گریه می‌کرد، دیگران هم گریه می‌کردند، همین طور نهج البلاغه را با یک حالی می‌خواند، و نوعا از اینکه پشت سرش نماز بخوانند کراهت داشت؛ در خانه اش تا آخر هم برق نکشیده بود، یک روز به ایشان گفتم آقا چرا برق نمی‌کشید؟ فرمود: برق حرام نیست ولی من خودم دیدم مأمور شهرداری داشت روی دیوار خانه مردم تیر می‌کوبید و صاحبخانه می‌گفت من راضی نیستم، خانه مرا دزدگاه قرار می‌دهی، مأمور می‌گفت من از طرف شهرداری دستور دارم اگر روی تخم چشم تو هم هست تیر را بکوبم! و این برق که این جوری می‌آید من در استفاده از آن شبهه می‌کنم، به ایشان گفتم شما که در آن تصرف نمی‌کنید، گفت چرا اگر من از برق استفاده کنم این تصرف در مسیر برق هم هست، روی این شبهه ها ایشان تا آخر هم در خانه اش برق نکشید. ایشان به آیات و روایات خیلی علاقه داشت و با آنها آشنا و مأنوس بود؛ معنویات حاج میرزا علی آقا هم در من و هم در مرحوم شهید مطهری خیلی اثر گذاشت. یادم هست یک شب ایشان آمد قم و آقای حاج آقا رضا صدر آمده بود دیدن ایشان، در حجره آقای مطهری وارد شده بودند، آن شب تا ساعت ۱۲ نشستند و شعر خواندند، ایشان طبع شعر هم داشت، آن شب ایشان برای نماز شب بیدار نشد، به قدری متأثر بود مثل اینکه فرزندشان فوت شده باشد، بعد می‌گفت: من شانزده هفده ساله که بودم یک شب برای نماز شب بیدار نشدم، آن روز را تا شب گریه می‌کردم، الان باز آن حادثه تکرار شده است، ایشان آن قدر عنایت و توجه داشت که نماز شبش ترک نشود و خیلی زندگی ساده ای داشت. من و مرحوم مطهری یک روز دعوتش کرده بودیم برایش پلو هم پخته بودیم، یک وقت دیدیم ساعت ده مقداری نان و چغندر گرفته و می‌آید، گفت من گرسنه ام الان غذا می‌خورم، گفتیم آقا برای شما پلو درست کرده ایم، فرمودند: «بچم (بچه ام) هر وقت گرسنه ات شد غذا بخور، خودت را معطل نکن، هر وقت هم خوابت گرفت بخواب، اما آن وقت را که سر حالی به بطالت نگذران! » من گاهی اوقات خوابم می‌گرفت به مرحوم شهید مطهری می‌گفتم: حاج میرزا علی آقا گفت هر وقت خوابت گرفت بخواب، من حالا می‌خواهم بروم بخوابم! مرحوم مطهری هم شوخی

می‌کرد و می‌گفت: همه نصیحتهای حاج میرزا علی آقا را که مربوط به خوردن و خوابیدن است خوب از بر کرده ای.! یک روز در اصفهان من در حجره آن مرحوم در مدرسه صدر مهمان ایشان شدم به نان و دوغ، ایشان در ضمن نقل کردند که شبی خواب دیدم قیامت شده و هر کسی را به جایی فرستادند و به من گفتند این باغ هم مال تو، باغ زیبایی بود ولی من در عالم خواب در باغ قدم می‌زدم و از روی حسرت می‌گفتم: علی آقا، آخر حیوان مردی و تو را روی آب و علف رها کردند. عالم بزرگوار آیت‌الله حاج آقا رحیم ارباب و حاج شیخ جواد فریدنی س: آیا حضرتعالی در اصفهان اساتید دیگری هم داشتید؟ ۱ ج: در اصفهان این اواخر پیش مرحوم آیت‌الله حاج آقا رحیم ارباب یک مدتی پنج شنبه و جمعه ها منظومه منطق می‌خواندیم، ایشان از علمای معروف اصفهان بود، معمّم هم نشده بود، ایشان هم در ریاضیات خیلی وارد بود هم در فلسفه، و ما می‌رفتیم پیش ایشان منظومه منطق را می‌خواندیم. یک آقای دیگر که من الان اسمش را یادم نیست در مدرسه میرزا حسین بود یک مدتی هم خدمت ایشان منظومه منطق خواندیم، و مدتی نیز نزد حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ جواد فریدنی قسمتی از منظومه حکمت را خواندم؛ ایشان در منطق و فلسفه خیلی مسلط بود. من به همراه جناب حجت‌الاسلام آقای حاج آقا یحیی فقیه ایمانی در «مدرسه الماسیه» اصفهان نزد ایشان منظومه حکمت می‌خواندیم. ۱ مرحوم آیت‌الله حاج آقا رحیم ارباب یکی از علمای برجسته اصفهان بودند که در جمادی الثانی ۱۲۹۷ه.ق در اصفهان متولد شدند و در ۱۸ذی الحجه ۱۳۹۶ه.ق از دنیا رحلت فرمودند و در تخت فولاد در کنار گلزار شهدای اصفهان مدفون می‌باشند; ایشان فقط به هنگام نماز عمّامه می‌گذاشتند و قائل به وجوب تعیینی نماز جمعه بودند، و خود در اصفهان نماز جمعه برقرار می‌کردند.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۶۹* مرحوم آیت‌الله حاج سید علی اصغر برزانی یکی از اساتید من آیت‌الله آقای حاج سید علی اصغر برزانی از علمای اصفهان بود، خدمت ایشان یک مدتی رسائل خواندم، من یادم هست که صفحه اول رسائل را ده پانزده روز گفت، هر چه «قطع طریقی و موضوعی» از این طرف و آن طرف در حفظ داشت برای ما گفت، درس آقای نایینی را دیده بود و شاگرد ایشان بود. البته در اصفهان عمده درس سطح ما نزد آقای حاج شیخ محمّد حسن عالم نجف آبادی بود. شخصیت مرحوم آیت‌الله سید محمّد مدرس نجف آبادی س: در آن زمان سطح علمی حوزه علمیه اصفهان در چه حدی بود و از علمای مشهور اصفهان چه کسانی را به یاد دارید؟ ج: در آن زمان تعداد طلبهها ً در اصفهان کم بود و تقریبا علمای بزرگ از دنیا رفته بودند؛ یکی از علمای مشهور اصفهان در آن زمان مرحوم آیت‌الله حاج سید محمّد ّمدرس نجف آبادی بود که حاشیه بر کفایه ایشان به چاپ رسیده است، ایشان از شاگردان خوب ّمرحوم آخوند خراسانی بودند و در مدرسه جده بزرگ درس خارج اصول می‌گفتند، درس خارج ایشان شلوغترین درس در آن زمان بود و فضلای اصفهان در درس ایشان شرکت می‌کردند. فقیه بزرگوار آیت‌الله سید علی آیت نجف آبادی یکی دیگر از علمای مهم در آن زمان مرحوم آیت‌الله حاج سید علی آیت ۱ نجف آبادی بود، مرحوم حاج سید علی روزی چهار پنج تا درس می‌گفت، هم درس شوارق می‌گفت هم درس خارج فقه و هم درس خارج اصول؛ درس ایشان بعد از درس ۱ متوفای سال ۱۳۶۲ه.ق، مدفون در تکیه تویسرکانی تخت فولاد اصفهان.

آیت‌الله مدرس نجف آبادی بیشترین جمعیت را داشت، البته تعداد طلبهها در آن زمان زیاد ً نبود، مثلا درس حاج سید محمّد که بزرگترین درس اصفهان بود از نظر جمعیت شاید سی چهل نفر بودند و درس حاج سید علی حدود ده بیست نفر بودند. س: مرحوم حاج سید محمّد و حاج سید علی آیا مرجعیّت هم داشتند؟ ج: نه، مرجع تقلید نبودند ولی ملّا بودند؛ مرحوم امام خمینی راجع به حاج سیدعلی می‌گفتند: وقتی علمای اصفهان همراه با آیت‌الله حاج آقا نورالله مسجدشاهی و آیت‌الله حاج میرزا محمّد صادق خاتون آبادی که در اصفهان مرجع تقلید بودند در ادامه مبارزاتی که با رضاخان داشتند آمدند قم، حاج سیدعلی هم با آنها آمده بود قم، بعد می‌فرمود حاج میرزا محمّد صادق گفت: «این آسیدعلی می‌خواهد بگوید که من از آقای نایینی و آسیدابوالحسن کمتر نیستم و بیراه هم نمی‌گوید، اما حیف که روضه خوان است»؛ البته مرحوم حاج سیدعلی منبر هم می‌رفت، منبرش هم دقیق و خوب بود، و علت اینکه منبر می‌رفت این بود که گفته بود: من در مبارزاتی که با انگلیسیها داشتیم در عراق به زندان افتادم و بنا بود مرا اعدام کنند، آنجا نذر کردم که اگر چنانچه از زندان انگلیسیها نجات پیدا کردم تا آخر عمر برای امام حسین (ع) منبر بروم، لذا در عین حالی که درس خارج می‌گفتند و شخصیت بزرگ و محترمی بودند هر جا ایشان را دعوت می‌کردند منبر هم می‌رفتند، مجلسهای دو سه هزار نفری هم گاهی داشتند و روی منبر شوخی هم می‌کردند. آیت‌الله آقای حاج شیخ محمّد رضا مسجدشاهی یکی دیگر از علمای اصفهان در آن زمان آیت‌الله آقای حاج شیخ محمّد رضا ۱ مسجدشاهی بودند که ایشان در نجف با مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری رفیق یا هم مباحثه بوده اند، وقتی که علمای اصفهان مهاجرت می‌کنند به قم حاج شیخ عبدالکریم به حاج شیخ محمّدرضا خیلی اصرار می‌کند که در قم بمانند؛ ایشان در فقه ۱ متوفای سال ۱۳۶۲ه.ق.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۷۱* و اصول خیلی خوب بود، کتابی هم به نام « » دارد که چاپ شده است، در ادبیات هم ایشان ممتاز بودند، معروف است می‌گویند هشتاد هزار شعر از حفظ بوده، خودش هم شاعر بود که هم به عربی شعر می‌سروده و هم به فارسی، در ریاضیات و هیئت هم ّمتبحر بودند، ایشان پسری داشتند به نام «حجت‌الاسلام آقای مجدالعلماء»۱ که در زمان حیات پدرش در اصفهان درس هیئت می‌گفت و ما به درس ایشان می‌رفتیم، هیئت فارسی و تشریح الافلاک شیخ بهایی را نزد همین آقای مجدالعلماء خواندیم، آن وقت ما برای درس به منزل آنها می‌رفتیم و پدر ایشان مرحوم حاج شیخ محمّدرضا را گاهی آنجا ملاقات می‌کردیم، من هیئت فارسی را جوری یاد گرفته بودم که آن را برای بعضی ها درس هم می‌گفتم البته الان متارکه شده است، کتاب تشریح الافلاک شیخ بهایی کتابی بود مختصر و زبده در علم هیئت که به عنوان متن درسی مورد استفاده قرار می‌گرفت؛ من در اینجا به عنوان فکاهی یک حکایتی را بگویم که با بحث بی تناسب نیست، مرحوم آیت‌الله حاج شیخ محمّدرضا از منزلشان که می‌خواستند به مسجد نو برای تدریس بروند گاهی با الاغ و گاهی پیاده می‌رفتند، آن وقتها معمولا افراد با الاغ در بازار نمی‌رفتند، ولی چون ایشان شخصیتی بود با الاغ که از بازار می‌گذشتند مردم راه باز می‌کردند و احترام می‌کردند، ایشان گفته بود من گاهی از اوقات که هوس می‌کنم پیاده بروم عبایم را روی سرم می‌کشم از یک گوشه ای می‌روم و کسی هم به من توجهی ندارد، اما آن وقت که سوار الاغ هستم مردم خیلی احترام می‌کنند! معلوم می‌شود احترامها مال الاغ است نه مال من! آیت‌الله حاج سید مهدی درچه ای ۲ یکی دیگر از علمای آن زمان مرحوم آقای آیت‌الله حاج سیدمهدی درچه ای بود که در «مدرسه نیم آورد» بود، ایشان برادر مرحوم آیت‌الله حاج سید محمّد باقر درچه ای استاد آیت‌الله بروجردی بود. ۱ متوفای سال ۱۴۰۳ه.ق، مدفون در محل مسجد نو بازار اصفهان. ۲ متوفای سال ۱۳۶۴ه.ق، مدفون در تکیه کازرونی تخت فولاد اصفهان.

وضعیت عمومی حوزه علمیه اصفهان زمان ما در اصفهان اینها معروف بودند؛ البته آن زمان حوزه سر و سامانی نداشت، از طرف حکومت آخوندها را تعقیب می‌کردند؛ همین حجت‌الاسلام آقای حاج آقا یحیی فقیه ایمانی که ّهم مباحثه من بود اول معمم بود ولی مجبور شد عمّامه اش را بردارد، حتی گاهی اوقات پاسبانها می‌آمدند داخل حجره رخت و لباسها را می‌گشتند و اگر عمّامه ای بود می‌بردند یا پاره می‌کردند، و ایشان مجبور شد کلاهی بشود؛ به این شکل بود که طلبهها را متفرق کردند، بزرگان و علما بودند ولی شاگرد کم داشتند، حوزه ورشکسته ای بود، پول و امکانات نداشتند. ً مثلا من یادم هست که یک دفعه مرحوم حاج سیدعلی به هر یک از طلبههای نجف آباد یک تومان داد، این هم نه اینکه خودش پول بدهد حواله داد رفتند در دفتر کارخانه از آقای کازرونی که کارخانه دار بود گرفتند؛ اوضاع و احوال به این شکل بود، ولی اصل حوزه اصفهان استخوان بندی قدیمش خیلی محکم بود، من این مطلب را در جای دیگری هم گفته ام، مرحوم آیت‌الله العظمی آقای بروجردی بعد از درس اصولشان در مدرسه فیضیه، می‌رفتند در حجره ای می‌نشستند، آنجا هفت هشت نفر با ایشان بودند مرحوم امام هم بودند، یادم هست ایشان یک روز به مناسبتی خواستند از اصفهان تعریف کنند و ضمنا تعریفی هم از من کرده باشند، فرمودند: «بله وقتی ما اصفهان بودیم اصفهان علما و بزرگانی داشت، که من وقتی از اصفهان به نجف رفتم با اینکه در نجف مثل مرحوم آقای آخوند خراسانی و این بزرگان بودند می‌خواهم بگویم علمای اصفهان آن روز از علمای نجف آن روز «اوم...! «، و سری تکان دادند یعنی مثلا بهتر بودند یا بدتر نبودند؛ منظور آقای بروجردی از علمای آن روز اصفهان، شخصیتهایی مانند آیت‌الله آسید محمّدباقر درچه ای استاد ایشان بود که آنها را از علمای نجف آن روز کمتر نمی‌دانستند، بعد ایشان شروع کردند از مرحوم آیت‌الله آخوند گزی تعریف کردن و ۱ فرمودند: «مرحوم آخوند ملّا عبدالکریم گزی هم ملّا بود، هم محقّق، هم عارف، هم به درد مردم می‌خورد، هم ساده زندگی می‌کرد، مرافعات مردم را حل می‌کرد، مشکلات مردم را ۱ متوفای سال ۱۳۳۹ه.ق، مدفون در تکیه کازرونی تخت فولاد اصفهان.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۷۳* حل می‌کرد و... «، ظاهر کلام ایشان این بود که می‌خواستند آینده مرا تشبیه کنند به مرحوم آخوند گزی. مشکلات تحصیل طلبگی غرض اینکه زمان ما زمان بحران حکومت رضاخان بود، عمّامه ها را برمی داشتند، مزاحم طلبهها می‌شدند، ما که عمّامه نداشتیم ولی آنها که عمّامه داشتند در ترس و وحشت بودند، خیلی از آنها هم کلاهی شدند و رفتند به دهات، از نظر اقتصادی هم وضع طلبهها خیلی بد بود؛ خود آیت‌الله حاج سیدعلی نجف آبادی زن و بچه اش در نجف آباد بودند، با این مقام علمیش در مدرسه صدر یک حجره داشت، آن وقت گاهی در حجره این طلبه یا آن طلبه و گاهی از اوقات بعضی بازاریهای اصفهان ایشان را می‌بردند در خانه یک شامی، آبگوشتی به ایشان می‌دادند؛ وضع این گونه بود. س: آن زمان شما از اینکه طلبه شده اید احساس پشیمانی نمی‌کردید؟ ج: نه اتفاقا، خیلی هم به حکومت بدبین بودیم و اینها را ظالم و متعدی می‌دانستیً م، اصلا آرزو هم نداشتیم یک وقت مقام آنها را داشته باشیم، به همین طلبگی هم خیلی دلخوش و علاقه مند بودیم. س: در آن زمان آیا مشکلاتی بر سر راه تحصیل شما وجود داشت و آیا غیر از کتابهای درسی کتابهای دیگری هم مطالعه می‌کردید؟ ج: عرض کردم، در آن زمان ما نه کتاب داشتیم و نه کسی ما را راهنمایی می‌کرد که فلان کتاب را بخوانید، کتابهای متفرقه ای که چاپ می‌شد از آنها اطلاع پیدا نمی‌کردیم، با روزنامه هم سر و کار نداشتیم، رادیو هم که آن زمان نبود، فقط همان درس نهج ًالبلاغه بود که آن هم تصادفا یک روز برخورد کردم به مرحوم حاج آقا مرتضی ملاباشی که شاگرد حاج میرزا علی آقا شیرازی بود و ایشان مرا به رفتن درس نهج البلاغه تشویق کرد.

س: مرحوم ملاباشی چه کسی بود؟ ج: حاج آقا مرتضی ملاباشی فردی پولدار بود و زن و بچه هم نداشت، ایشان می‌گفت من ثروتمند بودم و داشتم به انحراف کشیده می‌شدم، اتفاقا در شیراز از یک منبری یک جمله از نهج البلاغه شنیدم و آن جمله مرا تکان داد و از آن روز عاشق نهج البلاغه شده ام؛ روحیات و لحن بیان حاج میرزا علی آقا انسان را تکان می‌داد، هر وقت خطبه های آخرت و تقوا را می‌خواند خود ایشان گریه می‌کرد، و این روحیه در ساختن روحیه ما خیلی مؤثّر بود. اما کتابهاً ی متفرقه ما اصلا نداشتیم حتی کتابهای درسی را هم نوعا نداشتیم، من یادم هست یک کتاب معالم به دو ریال و ده شاهی خریده بودم و کتاب شرح لمعه را هم که وقفی بود از کسی به امانت گرفته بودم بعد به صاحبش برگرداندم، ما پول نداشتیم کتابهای اصلیمان را بخریم چه رسد به کتابهای متفرقه؛ امروز الحمدالله کتابخانهها و این امکانات برای آقایان طلّاب و دانشجویان هست که باید قدر بدانند و از آنها استفاده کنند، ً آن وقت اصلا این امکانات نبود، برای به دست آوردن کتاب باید آن قدر این و آن را می‌دیدیم تا یک کتاب وقفی را به امانت به ما بدهند. س: آیا در آن زمان مدرسه های دولتی دایر شده بود یا خیر؟ ج: بله، مدرسه دولتی بود اما مردم متدیّن خیلی به مدارس دولتی خوش بین نبودند، لذا در نجف آباد یک مدرسه ملی بود در مقابل مدرسه های دولتی، که از دانش آموزان پول می‌گرفتند و سرپرست آن فردی به نام آملاحسینعلی بود که مقداری هم درس طلبگی خوانده بود و فرد متعبّدی بود، من دو سه ماهی در آن مدرسه درس خواندم، یک روز من را برای بد نوشتن یک کلمه کتک زدند به حدی که مریض شدم، دیگر از مدرسه رفتن بیزار شدم و به مدرسه نرفتم، پدرم مرا به مکتب برد تا درس بخوانم، در مکتب یک جلد تفسیر منهج الصادقین خطی بود که از روی آن، هم تمرین خط می‌کردم و هم درس می‌خواندم.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۷۵* مرحوم حاج سید محمّد هاشمی س: از سایر علما و فضلای آن موقع اصفهان اگرکسی را به خاطر دارید بفرمایید. ج: از جمله کسانی که آن موقع مطرح بود و ما با ایشان مأنوس بودیم مرحوم ۱ الاسلام آقای سید محمّد هاشمی پدر آقای سیدهادی هاشمی بود، ایشان از شخصیتهای آن وقت به شمار می‌رفت و معروف بود و برای ایشان احترام قائل بودیم و ایشان هم گاهی از من احوال می‌پرسید و دلجویی می‌کرد چون می‌دید که من بچه طلبه ای هستم که درس می‌خوانم و گاهی اشکالات درسهایم را از ایشان می‌پرسیدم. مرحوم شیخ محمّد علی حبیب آبادی ۲ از جمله دیگر اساتید من مرحوم حجت‌الاسلام شیخ محمّدعلی حبیب آبادی بود، ایشان از بزرگان آن زمان بود و در «مدرسه نیم آورد» مغنی و حاشیه تدریس می‌کرد، مغنی ایً شان مخصوصا خیلی معروف بود، به اغراق می‌گفت «علم ما کان و ما یکون» در مغنی است، من پیش ایشان مغنی و حاشیه خواندم. مرحوم آیت‌الله سیدمهدی حجازی از جمله شخصیتهای دیگر آقای سیدمهدی حجازی بود که من به معیّت حجت‌الاسلام آقای حاج آقا یحیی فقیه ایمانی یک مقداری از رسائل «مبحث اجماع» را پیش ایشان خواندیم، آدم ملّا و متدیّنی بود، ایشان آدمی بود که زود عصبانی می‌شد، یک وقتی یادم هست آن اوایل که سن و سال من کم بود به ایشان گفتم آقا این ختم انعام دلیلی دارد؟ سندی دارد؟ گفتند بله، مرحوم مجلسی می‌گوید حدیث آن ۱ متوفای سال ۱۳۵۹ه.ش ۲ متوفای سال ۱۳۹۶ه.ق، مدفون در تخت فولاد اصفهان.

معتبر است. در آن زمان من تازه در معالم خوانده بودم که اگر کسی صحّه روی حدیثی گذاشت برای ما حجّت نیست ما خودمان باید برویم ببینیم که مثلا سندش چه جوری است، و اینکه ممکن است مدارک صحّت نزد آن شخص با ما فرق کند و...، من یک دفعه گفتم حالا مرحوم مجلسی بگوید حدیث معتبر است که برای ما حجّت نیست ما باید خودمان سند حدیث را بررسی کنیم، ایشان عصبانی شد تسبیحش را پرت کرد به طرف من به طوری که بند تسبیح پاره شد، گفت حالا یک بچه آمده است دارد به مجلسی اشکال می‌کند! با اینکه به نظر می‌رسد این روحیه را نباید در بچه ها سرکوب کرد، بالاخره ما در معالم خوانده بودیم که صحّه گذاشتن یک فرد دیگر بر روی حدیث برای ما حجّت نیست، من آنچه در ذهنم بود گفتم، ایشان نباید این گونه به من پرخاش می‌کرد. به فرمایش مرحوم آیت‌الله بروجردی قداست بزرگان و بزرگی بزرگان به جای خود، اما هیچ وقت بزرگی بزرگان نباید مانع از فکرکردن خود ما بشود، یک بچه هم وقتی مطلبی را می‌گوید بالاخره این را باید یک جوری قانعش کرد نه اینکه کوبیدش. این دستور امام صادق (ع) است که می‌فرماید: «تواضعوا لمن تعلمونه العلم» استاد باید نسبت به شاگردش تواضع داشته باشد و به او شخصیت بدهد؛ ّعلی ای حال مرحوم آیت‌الله سیدمهدی حجازی هم آدم ملّایی بود، پیدا بود به قم هم خیلی بی عقیده است، برای اینکه بعدها که من آمدم قم یک بار رفتم اصفهان - ایشان در این اواخر برای من احترام قائل بود مرا باسواد می‌دانست چون آن وقتی که من پیش ایشان درس می‌خواندم اشکال می‌کردم- ایشان گفت قم چه می‌خوانی؟ گفتم منظومه، گفت منظومه پیش کی؟ گفتم پیش آقای خمینی، گفت منظومه؟ مگر در قم کسی هست که منظومه بلد باشد؟! پیدا بود که در نظر ایشان سطح قم پایین است، این گونه تبلیغات شده بود، ظاهرا ریشه اش این بود که آن زمان که علمای اصفهان با حاج آقا نورالله به قم آمده بودند، در قم خیلی برخورد خوبی با آنها نشده بود، حاج آقا نورالله در قم مسموم شده بود، این مسائل مثل اینکه یک خاطره سوئی برای علمای اصفهان نسبت به قم ایجاد کرده بود.

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۷۷* روش تدریس اساتید س: لطفا راجع به روش تدریس اساتید برجسته حوزه علمیه اصفهان در آن زمان و تمایزی که روش آنها ً داشت، مثلا ً خلاصه درس را قبلا می‌گفتند یا نه، و نیز سطح فکر سیاسی- اجتماعی آنان و ّجو سیاسی حوزه اصفهان اگر مطالبی در خاطرتان هست بفرمایید. ج: در روش تدریس اساتید تمایز خاصی نبود، البته تفاوتهاً ی جزئی وجود داشت، مثلا حاج شیخ محمّد حسن که شرح لمعه می‌گفت معمولا از روی کتاب می‌خواند و از خارج کم مطلب می‌گفت، ولی حاج شیخ محمّدعلی حبیب آبادی مطالب را از حفظ می‌گفت و بیان او به گونه ای بود که اگر کسی خواب هم بود از خواب بیدار می‌شد، بقیه این جور نبودند، آقای حاج سید علی اصغر برزانی هم که ما پیش ایشان رسائل را شروع کردیً م تقریبا بین سطح و خارج درس می‌گفت، تقریرات آقای نایینی را که آن زمان چاپ نشده ً بود تقریبا در درس می‌گفت و ما آن زمان تعجب می‌کردیم که این همه علم را ایشان از کجا آورده است! اوضاع سیاسی حوزه اصفهان در آن زمان طلبه کم بود، فشار رضاخان بر روحانیت بسیار زیاد بود، آنها را اذیت می‌کردند عمّامه هایشان را بر می‌داشتند، مسائل سیاسی در حوزه اصفهان مطرح نبود، طلبهها دنبال روزنامه و این جور چیً زها اصلا نبودند، یک وقت یادم هست گفتند یک رادیو آورده اند در خیابان چهارباغ داخل یک قهوه خانه، آنجا افرادی می‌روند به اسم چای خوردن رادیو گوش می‌دهند، من هم یک شب رفتم آنجا - چای یکی ده شاهی بود- یک چای خوردم که ببینم رادیو چیه؟ یک رادیو آن وسط گذاشته بودند شاید هزار نفر آمده بودند که رادیو را ببینند، ما تازه اسم رادیو را می‌شنیدیم؛ خواندن روزنامه هم بین مردم و طلبههای حوزه مرسوم نبود، مسائل سیاسی هم مطرح نبود، اگر هم بود در سطح بعضی بزرگان مطرح بود، در محیط ما و سطح ما اینها هیچ مطرح نبود.

مسأله اتحاد شکل و کشف حجاب س: حضرتعالی فرمودید که آن زمان دستگاه حکومتی رضاخان اتحاد شکل را رایج کرده بود و عمّامه ها را برمی داشتند حتی می‌آمدند پستوها را می‌گشتند، راجع به قضیه اتحاد شکل و البسه که منجر به کشف حجاب و رفع عمّامه علما شد اگر خاطراتی دارید بفرمایید. ج: بله، من در اصفهان همین اندازه یادم هست که پاسبانها طلبهها را اذیت می‌کردند، یک پاسبانی بود خیلی بدخو و خشن، و نمی‌دانم روی چه جهتی طلبهها اسم او را گذاشته بودند «هندل میرزا»، او هم فهمیده بود که آخوندها به او می‌گویند هندل میرزا، از آن دور که اینها را می‌دید می‌گفت: «آشیخ وایسا هندل میرزا آمد! «، این شخص عمّامه خیلی ها را برداشت، فحش می‌داد، اذیت می‌کرد. یک خاطره از حاج آقا رضا رفیع راجع به تغییر لباس روحانیت یک خاطره دیگری در نظرم هست مربوط به حاج آقا رضا رفیع که -گویا در مجله دنیا- عکسی از او انداخته بودند با عمّامه و عکس دیگری با کلاه، در آنجا حاج آقا رضا رفیع یک مقاله ای نوشته بود زیر این عنوان که «چرا من کلاهی شدم؟»، خلاصه آن مقاله این بود که من با رضاشاه در گرگان بودم و معمّم بودم، رضاشاه به من گفت ما به تهران که برگشتیم بعد از بیست و چهار ساعت به طرف خوزستان می‌رویم و شما باید در این سفر همراه ما کلاهی باشی، این امر برای من خیلی گران و سخت بود که تغییر لباس بدهم، گفتم: آقای حاج مخبرالسلطنه نخست وزیر می‌دانند که من معمّم باشم برای دولت و مقام سلطنت بهتر است، رضاخان گفت: نخیر همین است که من می‌گویم، شما بایستی کلاهی همراه ما باشی!، لذا ما به تهران که برگشتیم با اکبر می‌رزای صارم الدوله رفتیم خیابان لاله زار یک دست کت و شلوار و پاپیون خریدیم به پانصد تومان، بعد وقتی که لباسها را پوشیدم و رفتم به دربار همین شاه فعلی محمّد رضا گفت: عجب خوب این لباس به شما می‌آید؛ حاج آقا رضا ریش پر پشت و

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۷۹* بلندی داشت، من یادم هست همین حاج آقا رضا خدمت آیت‌الله بروجردی می‌آمد پالتوی بلندی داشت یک عبا هم می‌انداخت روی دوشش با کلاه؛ بالاخره نوشته بود وقتی که رضاخان حرکت کرد به طرف خوزستان ما هم در رکابش بودیم به قم که رسیدیم رضاخان گفت: شنیدم که حاج شیخ عبدالکریم مریض است آقای دکتر اعلم الملک بروند از طرف من از ایشان عیادت و احوالپرسی کنند شما هم با او برو، آن وقت من یک قدری مشکلم بود که با کلاه خدمت حاج شیخ بروم، بالاخره رفتیم، وقتی ایشان را عیادت کردیم و برگشتیم رضاخان از دکتر پرسید: آشیخ عبدالکریم راجع به تغییر لباس آقای قائم مقام عکس ًالعملی نشان نداد؟ دکتر گفت نه، اتفاقا در حدود نیم ساعت که پیش حاج شیخ عبدالکریم بودیم از زمین و آسمان صحبت به میان آمد ولی راجع به تغییر شکل لباس حاج آقا رضا چیزی نگفت. رضاخان گفت: پس معلوم می‌شود تغییر لباس روحانیت چندان عکس العملی ندارد، و از خوزستان که برگشتیم دستور داد که لباس آخوندها را بردارند و تغییر شکل بدهند. قائم مقام این خاطره را در آن مجله نوشته بود؛ و من این نوشته را به مرحوم امام و آقای شریعتمداری نشان دادم و گفتم ببینید چگونه رضاخان از سکوت مرحوم حاج شیخ سوءاستفاده کرده است. بالاخره در زمان رضاخان برای اتحاد شکل در لباس فشار خیلی زیاد بود، البته بزرگان و آیات را گویا استثناء کرده بودند ولی عمّامه بقیه را برمی داشتند، اذیت می‌کردند، لباس زنها هم همین طور، من یادم هست در نجف آباد پاسبانها اذان صبح می‌رفتند مقابل حمام زنانه می‌ایستادند که وقتی زنها می‌خواهند بروند حمام یا بیرون می‌آیند روسری و چادرشان را بردارند؛ تا این اندازه فشار می‌آوردند. ایجاد ایستگاه نواقلی بر سر راههای ورودی شهرها یکی دیگر از کارهای رضاخان که باعث نارضایتی مردم می‌شد ایجاد نواقلی بر سر راههای ورودی شهرها بود، بدین شکل که هر کالایی به شهر وارد یا از شهر خارج می‌شد از آن مالیات می‌گرفتند؛ یک وقت این قدر سخت می‌گرفتند که اگر از نجف آباد با یک بقچه نان می‌آمدیم اصفهان همان را سر راه می‌گرفتند که باید برای

آن مالیات بدهی، ما یک مقدار نان که از نجف آباد می‌آوردیم گاهی اوقات که با ماشین می‌آمدیم، اگر پول نداشتیم بدهیم نانها را از ما می‌گرفتند، گاهی اوقات مجبور می‌شدیم از ماشین پیاده شویم و از راههای دیگر برویم که از دم دروازه و نواقلی عبور نکنیم! در نجف آباد اگر می‌خواستیم از باغ چیزی به خانه ببریم دم نواقلی از آن مالیات می‌گرفتند؛ این یک نوع مالیاتی بود که مردم را به ستوه می‌ًآورد، معمولا آدمهای خشنی را هم برای این کار می‌گذاشتند، گاهی مردم را کتک می‌زدند و اذیت می‌کردند. دو داستان عبرت آموز ً دوتا داستان که تقریبا داستانهای سیاسی هم هست به مناسبت در همین جا یادآور می‌شوم، چون محتمل است دیگر فرصتی مناسب پیدا نکنیم. ببینید حوزه های علمیه ما چه قم چه نجف همیشه هدف توطئه دشمنان اسلام و استعمارگران بوده است و چون می‌دانسته اند که در حقیقت حوزه ها هستند که به مردم فکر و جهت می‌دهند پیوسته درصدد نفوذ در آنها بوده ًاند، و قطعا بدانید الان هم ایادی دارند، با اینکه ما اکنون خیال می‌کنیم استعمار شکست خورده اما شکست نخورده، سبک استعمار عوض شده به قول خودشان می‌گویند استعمار جدید. استعمار روشهای مختلف دارد؛ اینها در نجف در قم همیشه ایادی داشته اند و ایادی اینها شیطنتهایی می‌کرده اند؛ و ما در عین حال که کار آخوندی و دینی مان را می‌کنیم بایستی توجه داشته باشیم که یک وقت آنها سر ما کلاه نگذارند، اینها بسا افرادی را می‌فرستادند درس طلبگی بخوانند طلبه بشوند برای اینکه رموز آخوندی را یاد بگیرند و به نفع آنها کار بکنند، من این داستانها را می‌گویم چون ممکن است در آینده ما یک چنین گرفتاریهایی پیدا کنیم: ۱ - حاجی نوری و کتاب فصل الخطاب فی تحریف الکتاب: آقای حاج شیخ محمّدعلی گرامی از مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی داستانی را برای من نقل کرد که خیلی تکان دهنده بود، ایشان گفتند: آیت‌الله مرعشی یک وقت

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۸۱* به من گفت یک داستانی برایت بگویم که هیچ جا نوشته نشده است و این داستان مهمی است. شما می‌دانید یکی از کتابهایی که به عالم تشیّع ضربه زد کتاب ۱ «فصل الخطاب» حاجی نوری بود، در این کتاب روایات ضعیفی که راجع به تحریف کتاب (قرآن) است جمع آوری شده، با اینکه عقیده ما این است که قرآن کریم تحریف نشده است، روایات تحریف هم در کتابهای شیعه آمده هم در کتابهای اهل سنت، حتی در صحیح بخاری روایاتی هست مبنی بر تحریف کتاب، وقتی که آیات بر پیامبراکرم (ص) نازل می‌شده به مناسبت آیه، گاهی اوقات آن حضرت به عنوان شرح و شأن نزول آیه مطلبی بیان می‌کردند و امکان دارد آنها که می‌شنیدند خیال می‌کردند این هم جزو آیه است، البته این حمل به صحّت آن است؛ منظور اینکه مرحوم حاجی نوری که این روایات را جمع کرد راه اتهام به شیعه را باز کرد و به تشیّع لطمه زد. داستانی را که آیت‌الله مرعشی نقل کردند این است که سردار کابلی - که لابد نامش را شنیده اید، از علمای بزرگ و شخصیت ملّایی بود در ریاضیات و هیئت خیلی وارد بود، راجع به قبله کتاب نوشته، ترجمه انجیل برنابا هم به قلم او چاپ شده، ساکن کرمانشاه بودند و از علمای خیلی متّتبع شیعه به شمار می‌آمدند- می‌گفتند: من روزها می‌رفتم خدمت حاجی نوری - شاید شاگردش بوده یا کمکش می‌کرده- یک روز یک سید به ظاهر جلیل القدری آمد پیش حاجی نوری نشست بنا کرد با دست روی پای خود زدن و گفت خدا به جدم «علی» ظلم کرده و بنا کرد ابراز تأسف و تأثرکردن، حاجی نوری گفت یعنی چه خدا ظلم کرده؟ گفت آخه جد من مولا امیرالمومنین این همه مصیبت دید، این همه در خانه نشست با آن سوابقی که در اسلام داشت با آن همه فداکاری، اگر خدا اسم علی را در قرآن آورده بود دیگر به این شکل حقش غصب نمی‌شد، به این شکل خانه نشین نمی‌شد، خدا به جد من ظلم کرده! حاجی نوری گفت: نه خدا به جد تو ظلم نکرده، علی (ع) اسمش در قرآن آمده، این همه روایات داریم که نام علی امیرالمومنین (ع) در قرآن بوده، منتها آنان که می‌خواستند خلافت بکنند آمدند قرآن را تحریف کردند، گفت کجای قرآن؟ گفت در روایات هست می‌خواهی من برای تو آن روایات را جمع ً آوری کنم، بعد گفت کی؟ گفت مثلا فردا بیا؛ فردا آمد پیش ۱ متوفای سال ۱۳۲۰ه.ق، مدفون در نجف اشرف.

حاجی نوری، حاجی نوری روایاتی را جمع آوری کرده بود به او داد، او خیلی خوشحال شد و گفت باز هم هست ؟! گفت بله، بالاخره حاجی نوری وقت گذاشت و روایاتی را که راجع به تحریف قرآن است جمع آوری کرد، این سید هم می‌آمد اینها را می‌گرفت، یک نسخه از آن را هم حاجی نوری می‌فرستاد به تهران پیش یک کسی، این گذشت تا اینکه سردار کابلی می‌گوید من یک وقتی می‌خواستم مسافرت بکنم به خارج، رفتم به سفارت انگلیس در بغداد گذرنامه ام را ویزا کنم، دیدم یک کسی چپ چپ به من نگاه می‌کند بعد آخر کار گفت من را می‌شناسی؟ من فکر کردم یادم نیامد، گفت من آسید فلان هستم، دیدم همان سیدی است که پیش حاجی نوری آمد و الان با ریش تراشیده جزو مأمورین سفارت است! معلوم شد که این فرد مأمور انگلیس بوده به صورت سید درآمده و حاجی نوری را تحریک کرده که چنین چیزی را گردآوری کند. اساس دین ما قرآن است، اگر بنا بشود قرآن تحریف شده باشد همه چیز فرو می‌ریزد، سیاست انگلیس می‌خواهد اختلاف درست کند و قرآن را از سندیت بیندازد. البته بعد حاجی نوری هم پشیمان شد و کسی را فرستاد به تهران که آن کتاب را چاپ نکنند، اما بعد از فوت ایشان آن کتاب چاپ شد و الان هم این کتاب از مستندات مغرضان و دشمنان اسلام است، بالاخره حاجی نوری با آن قدس و تقوا، یک کسی باید به صورت یک سید نزد ایشان بیاید و برای مولا امیرالمومنین (ع) اظهار تأثر کند و حاجی را تحریک کند تا یک چنین کتابی بنویسد. ۲ - روضه خوانی در کنار سفارت عثمانی: یک داستان دیگر که من آن را زیاد شنیده ً ام و ظاهرا مسلّم است این است که در زمان حکومت عثمانی که حکومت مقتدر و مهمی بوده و انگلیسی ها می‌خواسته اند آن را متلاشی کنند و آخر هم در جنگ جهانی اول آن را متلاشی کردند، در کنار سفارت عثمانی (سفارت ترکیه) در تهران مسجدی بوده که مأمورین سفارت که سنّی مذهب بوده اند در آن مسجد صبحها نماز می‌خوانده اند، در این مسجد یک شیخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا (س) و اینکه خلیفه دوم در را به پهلوی حضرت زهرا زد و... می‌خوانده، یک کسی می‌گوید من گفتم اینکه این شیخ هر روز این روضه را در

فصل اول: نجف آباد، اصفهان، اساتید و تحصیلات ۸۳* اینجا می‌خواند یک چیزی باید باشد، آمدم و به او گفتم شیخنا، شما روضه دیگری بلد نیستید بخوانید هر روز صبح این روضه را می‌خوانید؟ گفت چرا، گفتم پس چرا هر روز این روضه را می‌خوانی؟ گفت من یک بانی دارم روزی پنج ریال به من می‌دهد می‌گوید این روضه را در این مسجد بخوان من هم می‌خوانم، گفتم می‌شود این بانیت را به من معرفی کنی؟ گفت بله، یک دکاندار در همین خیابان است. آن شخص می‌رود با آن دکاندار رفاقت می‌کند بعد می‌گوید شما چطور شده که هر روز در این مسجد روضه حضرت زهرا (س) می‌گویی بخوانند؟ می‌گوید یک کسی روزی دوتومان به من می‌دهد که در این مسجد روضه حضرت زهرا خوانده شود، من پانزده ریال آن را برمی دارم و پنج ریال را می‌دهم به این شیخ روضه بخواند، بعد تعقیب می‌کند ببیند که بانی این روضه چه کسی است، معلوم می‌شود روزی بیست و پنج تومان از سفارت انگلیس می‌دهند که صبحها روضه حضرت زهرا (س) در این مسجد که در کنار سفارت عثمانی است خوانده شود و بازار جنگ شیعه و سنّی هر روز گرم باشد. بالاخره باید توجه کنیم که استعمار آمریکا و انگلیس هنوز نمرده اند و هر روز با یک روش ممکن است سر ما کلاه بگذارند. در نوشتن و در گفتن، آقایان باید دقت کنند و به صرف اینکه کسی آمد یک چیزی گفت نباید تحریک بشوند و یک چیزی بگویند یا چیزی بنویسند، و یا اگر می‌خواهند چیزی بنویسند به شکلی بنویسند که به مبانی و به جایی لطمه نزند یا مورد سوءاستفاده قرار نگیرد.

فصل دوم: «قم، حوزة علمیه و آیات ثلاث» (۱۳۲۶ - ۱۳۲۰ه.ش) * مهاجرت به حوزه علمیه قم * اساتید و تحصیلات * تدریس دروس سطح و علم کلام * آشنایی با مرحوم شهید مطهری * زعامت و مرجعیّت آیات ثلاث

فصل دوم:قم، حوزهی علمیه و آیات ثلاث ۸۷* ّمهاجرت مجدد به حوزه علمیه قم س: چگونگی آمدن مجدّد حضرتعالی به حوزه علمیه قم برای بار دوم و علت و تاریخ آن را بیان فرمایید، و بفرمایید که این مرتبه در چه مکانی مستقر شدید و هم حجرهایهای شما چه کسانی بودند؟ ج: دفعة اول که به قم آمدم و حدود ده ماه ماندم در سنه ۱۳۱۴ه.ش بود، بعد رفتم اصفهان، پنج شش سال اصفهان بودم؛ در اصفهان شرح لمعه و قوانین و قسمت زیادی از رسائل و یک مقدار از مکاسب را خواندم، آقای حاج شیخ جعفر شمس گیلانی که الان امام جمعه لنگرود است با آقای حاج آقاباقر خوانساری فرزند مرحوم آیت‌الله حاج سید محمّدتقی خوانساری که الان درمسجد امام تهران پیً شنماز است آمدند اصفهان، تصادفا آمدند حجره ما و من با آنان حسابی مأنوس شدم، حاج شیخ جعفر شمس فردی خوش ذوق و خوش استعداد بود شعر هم می‌گفت، یک روز صحبت شد گفتند شما چرا اصفهان مانده ای؟ گفتم خوب دیگر، گفتند نه شما بیایید برویم قم، شما در قم بهتر می‌توانی درس بخوانی، در اصفهان آقای حاج آقاباقر پیش من یک مقدار «شرح نظام» را شروع کرده بود بً ه خواندن و از درس من خوشش آمده بود، اصرار کرد که شما حتما باید به قم بیایید، بالاخره با تشویق این دونفر من بار دیگر به قم آمدم. شرکت در درس آیت‌الله حاج شیخ عبدالرزّاق، عمّامه گذاری قبل از فرار رضاخان در مدرسه حاج ملاصادق حجره گرفتم، آقای حاج شیخ عبدالرزّاق قائنی در همان مدرسه مکاسب درس می‌گفت، در درس ایشان شرکت کردم، عمّامه هم گذاشتم یعنی عمّامه ً سرم گذاشتند، بعد اتفاقا چند روز بعد برای همین عمّامه، مرا گرفتند بردند شهربانی، یک چند ساعتی نگه داشتند، و بعد با سفارش مرحوم آیت‌الله صدر

تعهدی گرفتند و گفتند برو؛ دو سه ماه بعد هم در شهریور ۱۳۲۰ رضاخان از ایران فرار کرد. در همان زمان ما پیش حاج شیخ عبدالرزّاق درس می‌خواندیم، حاج شیخ جعفر شمس هم پیش ایشان درس مکاسب و رسائل می‌خواند، حاج شیخ عبدالرزّاق مرد ملّایی بود اما بیانشان کمی سنگین بود. شرکت در درس آیت‌الله داماد و آیت‌الله بهاءالدّینی و آشنایی با شهید مطهری بعد از مدتی آمدم به مدرسه فیضیه در آنجا یک حجره گرفتم و با مرحوم آقای حاج آقا صدر کلباسی اصفهانی هم مباحثه شدیم، با هم درس آیت‌الله آقای داماد می‌رفتیم و مباحثه می‌کردیم، آقای داماد از اول مبحث اوامر کفایه درس می‌گفت، بعد حاج آقا صدر رفت مسافرت و من بی هم مباحثه شدم. بعد تصادفا با آقای مطهری آشنا شدم، ایشان هم می‌آمد درس آقای داماد، شش هفت نفر بیشتر نبودیم که در درس آقای داماد شرکت می‌کردیم، ایشان یک روز گفت حاضری با هم مباحثه کنیم؟ گفتم بله، و از آن روز به بعد رفاقت ما با مرحوم شهید مطهری آغاز شد و حدود یازده سال هم مباحثه بودیم و آن قدر با هم مأنوس شده بودیم که یک عده خیال می‌کردند من خراسانی هستم، افرادی هم خیال می‌کردند ایشان اصفهانی است؛ ایشان به اصفهان و نجف آباد می‌ً آمد، و اصلا هر چه داشتیم با هم می‌خوردیم، حساب جدایی نداشتیم، یک مختصر شهریه هم که می‌دادند مال دوتایی مان بود. همراه شهید مطهری سطح کفایه و یک مقدار زیادی از مکاسب را نزد مرحوم آیت‌الله آقای داماد خواندیم. ۱ مقداری از کتاب رسائل را هم نزد آیت‌الله آقای حاج آقارضا بهاءالدّینی خواندیم، و درسها را با یکدیگر بحث می‌کردیم. (پیوست شماره ۲، صفحة ۷۹۴) ۱ متوفای سال ۱۳۷۶ه.ش، مدفون در جوار حرم مطهر حضرت معصومه (س.)