انتقاد از خود
۲۳۱ صفحهدر سال ۱۳۶۷ بود؛ و از خیرخواهی و مشورت دهی به ایشان هم هیچ دریغ نداشتم.
اما این فداکاریها و حمایتها مستلزم این معنا نبود که ایشان را معصوم از خطا و بدون نقص بدانم و چنانچه اشتباهی از ایشان مشاهده کردم تذکر ندهم. ایشان نیز خود را معصوم از عیب و نمیدانستند. خطا «النصیحة لإمام المسلمین» وظیفۀ همۀ افراد جامعه به شمار میآید و من به واسطهٔ نقش مؤثری که در شکل گیری این نظام داشتم در برابر کارهای خلاف شرع و تضییع حقوق مردم که به نام ایشان و نظام اسلامی انجام میشد بیش از همه خود را مسؤول میدانستم. بگذریم از کسانی که واقعیات را میدیدند و برای حفظ موقعیت ظاهری خود یا جهات دیگر سکوت میکردند.
حقیقت این است که من به واسطه شناخت و ارتباط نزدیک و صمیمی که با مرحوم آیتالله العظمی خمینی طاب ثراه در طول سالیان متمادی و قریب به نیم قرن داشتم ایشان را حکیم، عارف، زاهد، - فقیه و سیاستمداری با تقوا و متعهد میدانستم و مطمئن هستم که حاضر نبودند حتی سر سوزنی به کسی ظلم شود و حق کسی پایمال گردد. اما حقیقت دیگر هم این است که ایشان معصوم نبودند و ناخودآگاه تحت تأثیر برخی گزارشات غلط و اعتماد بیش از حد به برخی افراد تصمیمات نادرست و خسارت باری نیز گرفتند. ایشان هر چند نهضت و انقلاب اسلامی را به خوبی رهبری کردند اما پس از
پیروزی انقلاب تدبیر و اداره حکومتی بهتر از این از ایشان انتظار میرفت. البته شاید انتظار حکومتی ایده آل بویژه در شرایطی بحرانی و در ساختاری سیاسی که جامعه و کشور توسعه یافته ولی قدرت در یک نفر متمرکز باشد و همه امور به او بازگردد انتظاری نابجا باشد. من با تحلیلها و نظراتی که ایشان را مطلق و بدون عیب معرفی میکند، یا مورد هجمه و اجحاف قرار میدهد موافق نیستم و علیرغم برخی اشتباهات از ایشان همواره برای ایشان احترام قائل هستم و از خداوند بزرگ میخواهم درجات آن قائد فقید را متعالی و با اجداد طاهرینش (ع) محشور فرماید.
اما در مورد قسمت دوم سؤال:
جناب حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج سید علی خامنه ای دامت افاضاته از دوستان قدیمی و فاضل و خوش فکر من بودند. قبل از شروع نهضت اسلامی، ایشان مدتی در درس شرح اشارات اینجانب در قم شرکت میکردند؛ (۱) و همگام با نهضت نیز در مبارزه شرکت داشتند و با اینجانب در ارتباط بودند. در دورانی که در طبس تبعید بودم گاه به، گاه به آنجا رفت و آمد داشتند و یا نامه ها و مطالبی را رد و بدل میکردند. از جمله
ایشان در توزیع اعلامیۀ اینجانب در سطح کشور که از تبعیدگاه طبس خطاب به علمای بلاد و مردم ایران صادر کرده بودم و تأکیدی بر حفظ یکپارچگی و پرهیز از اختلافات بود (۱) نقش مؤثری داشتند و ظاهراً به همین خاطر تحت تعقیب ساواک نیز قرار گرفتند (۲) همچنین ایشان
قبل از عزیمت به مشهد در جلسات جامعه مدرسین و نیز جلسه محرمانه یازده نفره ای که در حوزه علمیه قم تشکیل میدادیم، شرکت میکردند؛ که شرح آنها را در خاطرات گفته ام. (۱)
در سال ۱۳۵۷ و هنگام اوج گیری نهضت اسلامی، ایشان در مشهد بودند و به همراه چند تن دیگر از مبارزان ایفای نقش میکردند. زمانی که مرحوم امام طاب ثراه تصمیم به تشکیل شورای انقلاب گرفته بودند، من در تعیین اعضای آن دخالتی نداشتم گویا مرحوم آیتالله مطهری در آن مقطع در سفری به پاریس تشکیل شورای انقلاب را به مرحوم امام پیشنهاد داده بودند و به احتمال قوی من و مرحوم آیتالله طالقانی در آن هنگام هنوز از زندان آزاد نشده بودیم. (۲) ظاهراً این تصمیم از
قبل در ذهن امام (ره) بوده است و برحسب قاعده کسانی که آن زمان در کنار امام در پاریس بوده اند به ویژه جناب آقای دکتر یزدی که امین و معتمد ایشان بودند اطلاعات دقیق تری در این زمینه دارند.
گویا مرحوم آقای طالقانی بعداً به عضویت در شورای انقلاب درآمدند؛ و پس از پیروزی انقلاب مرحوم امام توسط آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی به من پیغام دادند که در جلسات شورا شرکت کنم، و من با نوشتن نامه ای از پذیرش آن عذر خواستم. (۱) ایشان ذیل این نامه
مجدداً حضور اینجانب در شورای انقلاب را به مصلحت دانستند، (۱) که از آن پس در جلسات آن حاضر میشدم.
به هر حال آقای خامنه ای در ترکیب اولیه شورای انقلاب حضور نداشتند، (۲) و من در سفری که به پاریس داشتم ایشان را برای عضویت
در آن به امام پیشنهاد کردم که ابتدا ایشان گفتند: «آخر ایشان در مشهد هستند!» گفتم: «خوب مشهد باشند، میآیند به تهران!».
پس از پیروزی انقلاب اسلامی از باب این که برای برگزاری نماز جمعه اهمیت فراوانی قائل بودم به امام (ره) پیشنهاد کردم که در تهران و سایر شهرستانها دستور دهند که نماز جمعه برپا شود. گویا م آقای طالقانی هم این پیشنهاد را به امام (ره) داده بودند؛ و از من هم خواستند که با امام (ره) در این باره صحبت کنم. البته من پیش از انقلاب هم این پیشنهاد را به امام داده بودم که عملی نشد؛ (۱) و خودم هرگاه امکان مییافتم نماز جمعه را اقامه میکردم پس از انقلاب وقتی مجدداً
پیشنهاد اقامه نماز جمعه را از سوی خود و آیتالله طالقانی ارائه کردم، مرحوم امام فرمودند: «شما به علمای شهرستانها بگویید که این کار را بکنند.» من گفتم: «شما رهبر هستید و این کار از شؤون شماست.» و در نهایت ایشان به مرحوم آقای طالقانی پیغام دادند که در تهران نماز جمعه را اقامه کنند و برای برخی شهرهای دیگر هم امام جمعه تعیین کردند؛ هر چند برای برخی شهرها من به نمایندگی از مرحوم امام، شخصاً امام جمعه تعیین میکردم.
پس از درگذشت آقای طالقانی (ره) مرحوم امام مرا به امامت جمعه تهران نصب کردند؛ (۱) و تا زمانی که برای اداره مجلس خبرگان در تهران بودم نماز جمعه را هم اقامه میکردم. اما پس از آن، خدمت امام (ره) رفتم و عرض کردم که عازم قم هستم و رفت و آمد برایم مشکل است و شما فرد دیگری را که در تهران باشد برای امامت جمعه تهران تعیین کنید. ایشان گفتند: «من کسی را در نظر ندارم؛ شما خودتان مشخص کنید.» من آقای خامنه ای را به ایشان پیشنهاد کردم. امام (ره) فرمودند: «من در این موضوع دخالت نمیکنم.» مرحم حاج سید احمد خمینی اصرار میکرد که آقای گلزاده غفوری را معرفی کنم.
ولی من گرچه آقای گلزاده غفوری را صالح و عالم میدانستم اما آقای خامنه ای را برای این مسؤولیت مناسب تر میدانستم؛ و در نهایت در نامه ای استعفای خود را تقدیم امام کردم و از ایشان خواستم فرد واجد شرایطی را تعیین نمایند. (۱) مرحوم امام نیز حکم امامت جمعه را خطاب به آقای خامنه ای صادر کردند. (۲)
علت اصلی این که آقای خامنه ای را مناسب تر دانستم و او را انتخاب و پیشنهاد کردم این بود که ایشان در خطابه تسلط داشتند و رکن نماز جمعه دو خطبه آن است؛ و هر چند شخصیت های دیگری با امتیازات و صفات برجسته تری وجود داشتند اما به نظر میرسید که آقای خامنه ای در خطابه از دیگران مسلّط ترند. البته مرحوم آیتالله مفتح گویا در آن زمان به شهادت رسیده بودند. (۳) من این مطلب را در اولین نماز جمعه ایشان هم بیان و تصریح کردم که رکن نماز جمعه خطبههای آن است و آقای خامنه ای بهتر از من خطبه میخوانند. علاوه بر این که ایشان را فردی فاضل و خوش فکر هم میدانستم و گمان
میکنم عملکرد ایشان در دو مسؤولیت فوق یعنی عضویت در شورای انقلاب و امامت جمعه تهران - اجمالاً رضایت بخش بوده است؛ هر چند این اشکال به ایشان وارد است که پایگاه نمازجمعهٔ تهران را که میبایست پایگاه دعوت به وحدت و یکپارچگی باشد بعدها به تریبون یک جناح سیاسی و گاه بر علیه سایر جناح ها و گروه ها تبدیل کردند.
و اما اشکالاتی که به جناب آقای خامنه ای پس از تصدی مقام رهبری داشته ام، چند امر است:
۱- من از سالها قبل از تصدّی، ایشان یکی از شرایط والی برای ولایت در نظام اسلامی را اجتهاد مطلق بلکه اعلمیت فقهی در مسائل مربوط به حاکمیت اسلامی میدانستم و در درس های خارج خود پیرامون آن به تفصیل استدلال کرده و به آیات و روایات صریح در این باب و نیز دلیل عقل و سیره عقلا استناد کرده ام. علاقه مندان میتوانند به کتاب «ولایت فقیه» جلد اوّل صفحات ۳۱۸ - ۳۰۱ مراجعه کنند. (۱) در حال حاضر هم شرط اعلمیت فقهی را برای رهبری در فرض تمرکز قوای حاکمیت دینی در او و برای متصدی حوزه افتاء در فرض تفکیک قوا لازم و برای مشروعیت دینی ولایت او ضروری میدانم.
۲- اشکال دیگر مربوط به مغایرت انتخاب ایشان در سال ۱۳۶۸ با قانون اساسی جمهوری اسلامی میباشد همه میدانیم هنگامی که ایشان از سوی اعضای مجلس خبرگان به رهبری انتخاب شدند، هنوز قانون اساسی مصوب سال ۱۳۵۸ رسمیت داشت و در آن قانون یکی از شرایط رهبری، مرجعیت بود (۱) حتی پس از بازنگری و حذف شرط مرجعیت نیز صرف نظر از اشکالات شرعی و قانونی در تغییر این اصل و نیز اساساً در مشروعیت نحوه بازنگری قانون اساسی در آن زمان در اصل ۱۰۹ درباره شرایط و صفات، رهبر، بند یکم تصریح شده است: «صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه». اهل فضل و معرفت به خوبی بر این امر واقفاند که آقای خامنه ای علیرغم مراتب فضل و استعداد - فاقد شرط مذکور در این اصل میباشند. و اکتفا به نقل و قولهای بی اساس و اخذ امضا از چند تن از علمای منسوب به قدرت یا متأثر از آن در سالهای بعد، رفع شرعی و قانونی اشکال را نمیکند؛ چرا که گرفتن تأییدیه برای کسی مثل ایشان که دارای منصب و قدرت برتر سیاسی در کشور است کار صعب و دشواری نیست، مخصوصاً اگر از اهرم های فشار و وعده و وعیدها و یا
توجیهاتی مثل تمسک به عناوین ثانویه استفاده شود. علاوه بر این که جمع آوری اینگونه تأییدیه ها اگر هم در شرایط عادی و به دور از تهدید یا تطمیع صورت گیرد و بدون معارض باقی بماند برای کسی - اطمینان بخش و حجت است که نسبت به شخص تأیید شده خالی الذهن و بی اطلاع باشد، نه مثل اینجانب که سالها با جناب ایشان مرتبط و از سابقه علمی و تحصیلات و میزان فضل او آگاه بوده ام. (۱)
۳- گرچه بنابر اصرار بعضی از معاریف در آن زمان از جمله آقای سید محمود هاشمی شاهرودی و برخی مصلحت اندیشی ها و برای حفظ وحدت در شرایط بحرانی پس از رحلت امام (ره)، نامه تبریکی
خطاب به آقای خامنه ای نوشتم (البته در آن نامه به هیچ وجه تحت عنوان: «ولی فقیه» ایشان را مورد تأیید قرار ندادم) اما در ذیل آن تأکید کردم که در مسائل مهمه با آیات عظام مشورت نمایند. (۱) گویا برخی از مراجع تقلید وقت نیز در پیام خود بر همین نکته تأکید داشتند. (۲) ولی متأسفانه ایشان نه تنها در امور کشور به نظرات مراجع و علما و نیز بسیاری از کارشناسان دلسوز توجه چندانی نداشته اند، بلکه در اداره حوزه علمیه نیز با دخالتهای آشکار خود استقلال آن را از بین برده و آن را به حکومت خود وابسته کرده اند؛ و نابودی استقلال حوزه های
علمیه که در طول تاریخ شیعه میدرخشیده است خطری بزرگ برای عالم اسلام و تشیع است که آثار آن در حال بروز و ظهور میباشد؛ و در آینده معلوم نیست چه مصیبتی برای مرجعیت شیعه و روحانیت و تشیع به بار میآورد.
۴- اگر از اشکال اوّل و دوم یعنی دارا نبودن شرایط علمی لازم برای رهبری بگذریم، احاله تعیین صلاحیت کاندیداهای عضویت در مجلس خبرگان به فقهای شورای نگهبان که خود منصوبان رهبری ی باشند، موجب گردیده است که رهبر با یک واسطه از ناحیه خود او تعیین و ابقا گردد؛ و این دوری است باطل و مشروعیت وی را حداقل در مرحله بقاء مخدوش میسازد برخی برای فرار از اشکال دور گفته اند: این دور در امر اعتباری است و دور در امر اعتباری دوری اعتباری است و محال و باطل نمیباشد؛ غافل از اینکه امر اعتباری در اعتباری بودن خود دیگر اعتباری نیست بلکه عینی و واقعی و حقیقی است و طبعاً محذور دور در آن هم محذوری واقعی میباشد. (۱) این قانون باطل که از سال ۱۳۶۹ و مقرون با انتخابات دومین دوره مجلس
رگان رهبری وضع شد و علیرغم اعتراضات شدید با حمایت کم نظیر آقای خامنه ای و تهدید معترضان (۱) عملی گردید، مجلس خبرگان را به جای این که ناظر و مراقب اعمال و رفتار رهبری و نهادهای وابسته به او، باشند به نهادی فرمایشی و زیر نظر ایشان تبدیل کرده است؛ تا جایی که آیتالله مشکینی رئیس مجلس خبرگان در آغاز یکی از جلسات آن گفتند: «همۀ ما در برابر خدا و مقام معظم رهبری مسؤولیم!».
۵- اشکالات مهم دیگر مربوط به نحوه عملکرد ایشان یا برخی نهادها و افراد مرتبط و زیر نظر و مورد حمایت ایشان در طول نزدیک به دو دهه حکومت بر کشور است. این موارد به طور اجمال و خلاصه عبارتند از: ترویج عملی فرهنگ تملق و چاپلوسی به ویژه در سطح مسؤولان، اسرافها و تبذیرهای فراوان مخصوصاً در سفرهای تبلیغاتی به شهرهای مختلف جانبداری محسوس از یک جناح خاص (البته با شاخه ها و شعبات آن) در کشور و حذف یا ایجاد محدودیت برای سایر جناحهای سیاسی و احزاب، مستقل، رفتارهای فراقانونی متعدد و دخالتهای غیرقانونی در مراجع قانونگذاری، برخورد مستقیم با مطبوعات مستقل و دستور تعطیلی آنها، ایجاد تک صدایی در صداوسیما و سایر رسانه هایی که زیر نظر ایشان و از بیت المال تأمین میشوند و تضییع حقوق محترمه بسیار و تهمت و توهین به افراد در این رسانه ها بدون اعطای کمترین حق دفاع عدم تحمل مخالفان و منتقدان و سرکوب و زندانی کردن یا ایجاد فشار و محدودیت برای آنان در طول سالهای متمادی عدم اعتنا به رأی مردم و خواسته های عمومی در مقاطع مختلف حمایت از برگزاری چندین انتخابات مهم به صورت فرمایشی که با رد صلاحیت گسترده نامزدهای مطرح همراه و نتیجه آن از قبل روشن بود ورود به حیطهٔ مرجعیت بدون رعایت سنت ها و قواعد جاری در حوزه و بدون دارا بودن صلاحیتهای علمی لازم و دخالت ارگانهای حکومتی و تبلیغات گسترده نهادهای وابسته به ایشان در این ارتباط دخالت در امور حوزه های علمیه و
مخدوش ساختن استقلال هزار سالۀ آن عدم توجه به نظرات بسیاری از کارشناسان دلسوز و اتخاذ مواضع تند و به دور از درایت که بسیاری از آنها مصارف داخلی داشته و خسارتهای جبران ناپذیری برای کشور به همراه داشته است و...؛ و مهمتر از همه استفاده ابزاری و تبلیغاتی از دین و مقدسات و نهادهای مذهبی و مساجد توسط ارگانها و نهادهای زیر نظر ایشان برای تداوم بخشیدن به حکومت ایشان و سرکوب منتقدان و دیدگاههای مخالف که متأسفانه تداوم این روش موجب بدبینی درصد قابل توجهی از مردم و جوانان نسبت به دین و پیشوایان دینی گردیده است. (۱)
و اما در مورد تنشهایی که در این مدت وجود داشته، هر چند بنای
من واگذاری امور به خدای متعال است که او سمیع و بصیر و احکم الحاکمین است و جز در موارد خاص و به مقدار ضرورت ناجوانمردیها و مظالم وارده را علنی بازگو نکرده ام، اما چون در سؤال به آن اشاره شده است و برای آن که تاریخ نویسان وابسته که همه گونه امکانات را در اختیار دارند در تحریف حقایق و انتقال وارونه آن به - نسلهای آتی کمتر توفیق یابند، به اختصار نکاتی را یادآور میشوم:
پس از واگذاری رهبری به جناب آقای خامنه ای، علیرغم اشکالات شرعی و قانونی که اینجانب به این واگذاری داشتم، برای حفظ وحدت در جامعه و بقای نظام جمهوری اسلامی که خود از بنیانگذاران آن بوده و آن را بسان فرزند خویش میدانم و به آن شدیداً علاقه مندم مخالفتی علنی نکردم بلکه چنان که گفتم نامه تبریکی هم خطاب به ایشان ارسال کردم. حتی در نماز جمعه قم شرکت میکردم و در مناسبتهای مختلف حتی الامکان حضور داشتم. این در حالی بود که از همان آغاز رهبری ایشان دائماً مطالبی خلاف واقع علیه من در جامعه منتشر میشد. در حکومت ایشان مطالب دروغ و تهمتهای ناجوانمردانه به همراه اهانتها و جوسازیها در سطح وسیع در داخل و خارج کشور و با پول بیت المال و از سوی رسانه ها و نهادهای زیر نظر ایشان در حالی علیه من پخش میشد که من امکان پاسخگویی و دفاع از خود را نداشتم.
پس از گذشت چند ماه از آغاز این روند در یک سخنرانی در بیان مضرات استقراض خارجی که البته- پس از نامه محرمانه به رئیس مجلس (۱) و عدم ترتیب اثر به آن ایراد گردید در چند جمله به دفاع از پرداختم. (۲) این دفاع کوتاه آن قدر بر آقایان گران آمد که در
روزنامه ها جنجال به پا کردند و افرادی را فریب داده و تحریک کردند که در نماز جمعه و در مدرسه فیضیه و مقابل بیت من شعار دادند و اهانت کردند.
روند توهین و تحریف و انتشار مطالب خلاف واقع در قالب مقاله و جزوه و کتاب همچنان ادامه داشت تا این که در سال ۱۳۷۱ به دنبال دستگیری تعدادی از فرزندان مخلص، انقلاب، از جمله شهید حاج داوود کریمی (۱) در پایان درس کمتر از پانزده دقیقه به ادامه بازداشت
آنان اعتراض و تذکراتی را گوشزد کردم. (۱) دستگیر شدگان که بعضاً از فرماندهان مخلص جبهه ها و از نیروهای فداکار انقلاب بودند، در سلولهای انفرادی ماه ها زندانی بودند و تحت فشارهای روحی و جسمی از آنان خواسته شده بود که مصاحبه تلویزیونی کرده و به دروغ بگویند ما زیر نظر آقای منتظری قصد کودتا و براندازی داشته ایم! به خیال خودشان میخواستند با این، نقشه تکلیف ما را یکسره کنند و قاعدتاً مصاحبه شوندگان را اعدام بعد از این صحبت کوتاه مجدداً عده ای را تحریک کردند که در مقابل خانه ما با شعارهای توهین آمیز و
پرتاب سنگ هجوم آوردند و فردای آن در محل درس برخی از شاگردان را مورد ضرب و شتم قرار داده و همان جا دستگیر کردند. و شبانه با حدود یک هزار نیروی نظامی به فرماندهی آقای روح الله حسینیان (۱) و با محاصره منطقه و قطع برق و تلفن، به وسیله جرثقیل و دستگاه برش درها را کندند و شیشه ها را شکستند و به دفتر و حسینیه وارد شدند و اموال شخصی و آرشیو ارزشمند ما را به تاراج بردند. بعد هم در روزنامه ها و نشریات به شکل دیگری منعکس کردند و ما همچنان حق دفاع از خود را نداشتیم (۲) در همان ایام جناب آقای [سید مصطفی] محقق داماد که ریاست سازمان بازرسی کل کشور را بر عهده داشتند، به منزل ما آمدند به ایشان گفتم: «شما رئیس سازمانی هستید که مطابق قانون اساسی بر حسن جریان امور در دستگاه های اداری کشور نظارت دارد (۳) این آقایان شبانه به اینجا حمله کرده و حتی اموال شخصی ما را غارت کرده اند؛ و من میخواهم از طریق سازمان شما شکایت کنم.» ایشان گفتند: «از دفتر رهبری به ما دستور داده اند
هر چه شکایت از ارگانهای دولتی یا وزارتخانه ها میرسد غیر از دو وزارتخانه همه را بفرستیم به دفتر رهبری؛ پس شما اگر شکایت کنید ما باید بفرستیم به دفتر ایشان و آنها شکایت را میفرستند به دادگاه ویژه، آن وقت طبعاً شما را احضار میکنند!»
این روش به شکل غیرانسانی ادامه مییافت و دوستان و علاقه مندان من تحت فشار و بازداشت و محدودیت بودند؛ حتی نیروهای اطلاعات در روند درمان بیماری قلبی اینجانب نیز دخالت کردند و علیرغم توصیه اکید پزشکان بیمارستان لقمان حکیم تهران، اجازه بستری شدن مرا در بیمارستان ندادند! (۱) اساساً این حساسیت ها از حساسیت شخص آقای خامنه ای نسبت به من نشأت میگرفت. به یاد دارم در همان روزهای آغازین رهبری ایشان، مرحوم آیتالله حاج شیخ ابوالحسن شیرازی که از دوستان قدیمی بودند و از من وکالت نیز داشتند به منزل من آمدند. در این دیدار چند دقیقه ای هیچ صحبت سیاسی رد و بدل نشد و با احوال پرسی متعارف پایان پذیرفت. وقتی خبر این ملاقات به آقای خامنه ای رسیده بود اعتراض کرده و گفته بودند که چرا آقای شیرازی به ملاقات فلانی رفته است! شنیدن خبر اعتراض ایشان برای من که تا چند ماه قبل از آن تعریفها و تمجیدهای آقای خامنه ای از خود را میشنیدم خیلی تعجب آور بود و دریافتم که
آقایان به راستی در فضای دیگری قرار گرفته اند. همچنین ایشان نامه تسلیت من به مناسبت فوت مادرشان را بی پاسخ گذاشتند؛ و با اینکه نمایندگانی را به احترام اولین سفرشان به قم برای دیدار و ابلاغ سلام فرستادم، و رسم بر این بود که برای بازدید نمایندگانی را میفرستادند ولی از این کار خودداری کرده و در واقع به این اقدام من بی اعتنایی کردند؛ و برحسب نقل آقای کاملان نماینده اینجانب در دارالشفاء دستور دادند که نماینده من را به دارالشفاء راه ندهند؛ در حالی که متصدی و متولی دارالشفاء من بودم مؤسسات و امکنه مختلفی که شرعاً مؤسس یا ناظر، یا متولی و یا رئیس عالی آنها میباشم با اطلاع و نظر ایشان غصب شده است حسینیه قم و دفتر من در مشهد به حکم دادگاه ویژه زیر نظر ایشان در توقیف و دفتر اینجانب در اصفهان مصادره شده است پرونده شاگردان و نزدیکان اینجانب سالهاست که مفتوح مانده است و املاکی که به عنوان وثیقه برای آزادی آنان بازداشت و توقیف شده است هنوز در توقیف غیرقانونی میباشد؛ و حتی در شورای مدیریت حوزه علمیه که در قبضه ایشان قرار گرفته است برخی از شاگردان نزدیک اینجانب که برای اخذ مدارج علمی به آنجا مراجعه کرده اند علیرغم صلاحیتهای بالای علمی از گرفتن آن محروم مانده اند و بعضی از فرزندان آنها که برای ثبت نام در حوزه به آنجا مراجعه کرده اند به خاطر تقلیدشان از من یا به خاطر حساسیتی که
روی پدر آنها داشته اند از ورود به حوزه علمیه قم محروم شده اند. در شرع مقدس اسلام اموال کافران ذمّی محترم است و کسی حق تعرض به آنها را ندارد؛ اما در حکومت ایشان که به نام اسلام سیطره انداخته است اموال اینجانب فاقد احترام و سالها در غصب یا مصادره قرار دارد کم نبوده اند کسانی که به خاطر حمایت از من یا انتقاد از ایشان مدت های طولانی در سلولهای انفرادی و تحت شکنجه های جسمی یا روحی قرار گرفتند، و کم نبودند افراد و خانواده هایی که به این خاطر از حقوق اجتماعی و ابتدایی خود محروم شدند؛ نه صدای بسیاری از آنان به جایی رسید و نه حقوق مشروع خود را بازیافتند، بلکه همچنان در فشار و محرومیت قرار دارند.
پس از حمله نظامیان به دفتر و حسینیه در سال ۱۳۷۱ نامه محرمانه ای به ایشان نوشتم و بنابر اصرار بعضی افراد و برخی مصلحت اندیشی ها حتی برای ایشان از عنوان «آیتالله» استفاده کردم و توسط آیتالله سید جعفر کریمی ارسال کردم؛ (۱) در تیرماه ۱۳۷۳ یادداشت محرمانه دیگری برای ایشان نوشتم و به همراه اسناد و مدارک دیگری شامل نوار سخنرانی معاون وزارت اطلاعات در امور روحانیت که علیه من و برخی دیگر از مراجع صحبت کرده بود، و نامهٔ آقای لطف الله میثمی که در آنجا نوشته بود در ملاقات با آقای حسینیان،
وی گفته است که آقای خامنه ای با حملهٔ ما به دفتر آقای منتظری موافق بوده وگرنه ما را توبیخ میکرد و نامۀ دیگری که از سوی عده ای با عناوین مجعول منتشر شده و در آن به جامعه مدرسین به خاطر حمایت برخی اعضای آن از مرجعیت اینجانب حمله شده بود، و نیز نوشته سخنرانی آقای حسینیان جانشین آقای ری شهری دادستان وقت ویژه روحانیت همۀ آنها را توسط جناب آیتالله آقای مؤمن برای ایشان ارسال کردم که در آبان ماه همان سال به دست ایشان رسید. در در آن یادداشت از جمله بر استقلال حوزه های علمیه و مرجعیت شیعه تأکید کردم. (۱) البته بنا بود آقای [سید حسن] طاهری خرم آبادی هم همراه
آقای مؤمن باشند؛ ولی ایشان گفتند: «بند هفتم این یادداشت را که مربوط به مرجعیت است حذف کنید؛ چون ایشان در فاز مرجعیت است و آن را نمیپذیرد.» من گفتم: «اصلاً قسمت مهم پیام من همین است.» و ایشان عذر آوردند و گفتند: «چون میدانم فایده ای ندارد مرا معذور بدارید» ولی آقای مؤمن قبول کردند که به تنهایی آن نامه را ببرند.
پاسخ این یادداشت محرمانه حدود یک ماه بعد در سخنرانی عمومی ایشان بود که شدیداً به من حمله کردند و تعابیر تندی مثل «خیانت» را نسبت دادند پس از سخنرانی ایشان، عده ای تحریک شده و بعد از نمازجمعه به بیت اینجانب حمله و سنگ پرانی کردند و شعار و ناسزا گفتند فردای آن روز به محل درس یورش آوردند و تریبون و لوازم حسینیه را شکستند و آقایان طلاب را تهدید کردند که حق ندارند فردا در درس حاضر شوند؛ که البته طلاب و شاگردان، بی اعتنا به تهدید آنان با شجاعت و وفاداری در درس حاضر شدند و در نهایت با دخالت شورای عالی امنیت ملی این دوره از تهدید و حمله پایان یافت. (۱)
روند برخورد، توهین، تحریف و دروغ پراکنی ادامه مییافت و دخالت در امور حوزه ها و روند حکومتی ساختن آن شدت پیدا میکرد تا این که در سیزده رجب سال ۱۳۷۶ برای صیانت از مرجعیت شیعه و حوزه های علمیه و نیز دفاع از خواست و آراء مردم مطالبی را بیان کردم که تذکر آنها را وظیفه خود میدانستم و آن را از افتخارات زندگی خود میدانم. متأسفانه آقایان در واکنش به این سخنان جنایاتی را مرتکب شدند که در تاریخ مرجعیت شیعه و حوزه های علمیه کم نظیر و با این وسعت شاید بی نظیر بوده است قرآنها و کتابهای دینی را پاره کردند، زدند، شکستند فحاشی کردند و بعد در همان محل نماز
جماعت برپا کردند هنوز پس از گذشت چندین سال آثار جنایاتشان باقی است؛ و بر حسب قرائن و برخی اظهارات، اهداف دیگری در نظر داشتند که خدا نخواست و موفق نشدند (۱) اینها همه نه توسط مردم بلکه از سوی گروههای مشخص و شناخته شده و با هدایت و حمایت بلکه مباشرت نیروهای حکومتی و پشتیبانی مقامات انجام میشد. جای آن دارد کسانی که وقایع تاریخی را دنبال میکنند بار دیگر متن سخنرانی مرا مطالعه کنند و متعاقب آن واکنش آقای خامنه ای و سخنرانی ایشان و سایرین را ببینند و رفتارها و گفتارها و زندانها و حصر پنج پنج سال و چند ماهۀ من و زدنها و شکستن ها و بستن ها را در نظر بگیرند و سپس خود قضاوت نمایند. اگر روزی صرفاً مستندات حادثه سیزده رجب و حوادث چند سال از آن بدون تحلیل و پس
به طور کامل گردآوری شود، به چند جلد کتاب تبدیل خواهد شد.
اکنون هم که به ظاهر حصر مرتفع شده است فشارها و جوسازیها همچنان ادامه دارد اماکن بسیاری همچنان در توقیف و عده ای تحت تعقیبند. نشریات متعددی که از بیت المال تأمین میشوند بی محابا و آزادانه به دروغ پراکنی و تهمت مشغولند و نویسندگان آنها مورد حمایت و تشویق واقع میگردند در دوران حکومت جناب آقای خامنه ای کم نیستند مسؤولانی بعضاً در سطح عالی که به من پیغام داده اند علاقه مندیم به دیدار شما بیاییم ولی به خاطر حساسیت ایشان نمیتوانیم آقای معین استاندار سابق، هرمزگان خود به من گفت: «در سفری که آقای خامنه ای در آن زمان به بندرعباس داشتند، آقای رحیم صفوی که از همراهان ایشان بود به من اصرار میکرد که در حضور آقای خامنه ای مطلبی علیه شما بگویم؛ وقتی در برابر اصرار وی علت آن را جویا شدم اظهار داشت: چون آقا خوششان میآید!» و آقای هاشمی رفسنجانی هم تاکنون چندبار به وسیله افراد مختلف به من پیغام داده اند که علاقه دارم به ملاقات شما بیایم ولی آقای خامنه ای نسبت به این مسأله حساس اند (۱) این است معنای تمسک به رفتار
علوی در نزد آقایان وقتی با من که استادشان بوده ام و بنابر اظهار خودشان در برخی مسائل فقهی مقلّد من بوده اند (۱) این گونه عادلانه رفتار میکنند، معنای رفتار عادلانه [!] با مردم ضعیف و بی پناه دیگر روشن میشود!
﴿پرسش دهم﴾
یکی از انتقاداتی که گاهی مطرح میشود این است که حضرتعالی در جریان حرکت هشت ساله، اصلاحات مواضعی پرشتاب تر و تندتر اتخاذ میکردید و همین امر بهانه به دست مخالفان میداد و موجب میگشت آنان با انسجام بخشیدن به خود با حرکت اصلاحات به طور جدی تر مقابله کنند. جریان سخنرانی سیزده رجب حضرتعالی نمونه بارز این انتقاد است.
جواب: در توضیح این مطلب، نکاتی را یادآور میشوم:
۱- بارها گفته ام که اینجانب خود را مصون از خطا و اشتباه نمیدانم؛ ولی انتقاد فوق معمولاً از سوی کسانی است که میخواهند به نحوی در یک نهاد حکومتی سمتی داشته و هر از گاهی یک انتقاد و اعتراضی به غیر از محدوده خط قرمزها داشته باشند؛ غافل از اینکه منشأ اکثر مفاسدی که به خاطر رفع آنها اصلاحات مطرح شد همان خط قرمزهاست، وگرنه انتقاد از غیر آنها تأثیر چندانی به همراه ندارد؛ و در این حالت رفتن به سمت خط قرمزها مستلزم یک تضاد است، زیرا در ساختاری که ولایت مطلقه فقیه را در بازنگری قانون اساسی به اصطلاح قانونی کرده اند طبیعی است که نمیتوان با ماندن در داخل آن ساختار و چارچوب ح در سمت بالای اجرایی همچون ریاست جمهوری به خط قرمزها نزدیک شد. ماندن در چنین ساختاری بدون قبول مشروعیت ولایت مطلقه میسور نیست و با قبول
مشروعیت آن، امکان جواز انتقاد و نزدیک شدن به حریم ولایت مطلقه وجود ندارد.
۲- معنای اصلاحات این نیست که جهت انتقادها به سمت انحرافی و غیر اصولی سوق داده شود هر حاکمیت استبدادی چنین انتقادهایی را میپذیرد و چه بسا برای تظاهر به آزادی و دموکراسی تشویق هم میکند معنای اصلاحات در بخش سیاسی این است که نقطه های اصلی مفاسد سیاسی و انحرافها که منجر به سلب آزادیها و تضییع حقوق مهم میشود با منطق و بدون تعدی از اصول اخلاقی مورد نقد قرار بگیرد و مردم در جریان آن واقع شوند و به شکل معقول و از راه های مشروع و معمول در دنیا وضعیت نامطلوب را به وضعیت مطلوب تغییر دهند معنای قدم به قدم که متلازم با اصلاحات اس است همین است؛ یعنی با گفتن و نوشتن و تذکر دادن به تدریج بر آگاهی مردم افزوده شود و آنان در مسیر احقاق حقوق خود برآیند.
تجربه ثابت کرده است هیچ حکومت استبدادی و دیکتاتوری کوچکترین انتقاد از مراکز اصلی قدرت خود را تحمل نمیکند و برخورد میکند در چنین وضعیتی آیا سکوت فعال معنایی دارد؟ آیا جز این که مصلحان منتقد به راه خود ادامه دهند و محرومیت های احتمالی را تحمل کنند راهی وجود دارد؟ طبیعی است مصلحان نمیتوانند با قرار گرفتن زیر لوای چنین حاکمیتی به راه اصلاحات تداوم بخشند.
۳- در مورد سخنرانی سیزده، رجب من نظرم این بود که باید محور
قدرتِ متمرکز که منشأ انسداد سیاسی و بسیاری از اشکالات است مورد نقد قرار گیرد من در این سخنرانی جز با منطق قرآن و روایات صحبت نکردم. نه به مقامی توهین کرده و نه مردم را به آشوب و تخریب دعوت کردم جوهر و محتوای اصولی صحبت من استناد به مفاهیم قرآن و نیز اظهار نگرانی نسبت به حریم مرجعیت و، و شکسته و وابسته شدن آن توسط اهرمهای قدرت با استفاده از نیروهای حکومتی و امنیتی بود. من در حقیقت از حقوق مشروع مردم و نیز از حریم مرجعیت شیعه و حوزه های علمیه دفاع کردم شایسته بود که مراجع و علمای حوزه نیز همصدایی میکردند تا اهرم های قدرت از حوزه ها و حیثیت مرجعیت سوء استفاده نکنند و آنان را به مسیری نکشانند که به عزت و وجاهت تاریخی آنان ضربه وارد می.کند. ولی متأسفانه دیدیم که اهرم های قدرت از بعضی از آنان سوء استفاده کردند و در روز حمله به بیت و حسینیه و دفتر من در تجمع مسجد اعظم قم حمله کنندگان را تبلیغ و تقویت روحی کردند و کردند آنچه نباید بکنند.
متأسفانه اصلاح طلبان داخل حاکمیت نیز از سر مصلحت اندیشی یا ترس به شکل دیگری با استبداد همفکری و مماشات کردند. آقای خاتمی رئیس جمهور وقت بعد از آورده شدن صدها شبه نظامی به خیابانها و حتی تعطیلی مدارس در چند استان توسط وزارت آموزش و پرورش زیر نظر ایشان و کشاندن دانش آموزان به تظاهرات و شعار علیه من، به طور رسمی به سؤال یکی از خبرنگاران خارجی به این مضمون پاسخ گفت که معنای دموکراسی همین است که وقتی کسی
مخالفت میکند، کند، مخالفت با او هم آزاد باشد؛ و در ایران یک کسی مخالفت کرده و مردم هم جواب او را داده اند! آیا ایشان نمیدانست اینها که به خیابانها آورده شدند مردم عادی نبودند، بلکه اکثراً از پایگاه های بسیج و پادگانهای سپاه بودند؛ و دانش آموزان هم نوعاً از خود اختیاری نداشتند و آنان را به زور آوردند؟ آیا مخالفت با مخالف به معنای زدن و شکستن و زندان و حصر است؟ واقعاً ایشان از دموکراسی چنین تصویری در ذهن خود داشته اند؟!
پس از آن هم در شورای عالی امنیت ملی به بهانه هایی همچون حفظ امنیت یا حفاظت از جان من به شکل غیر قانونی مرا محصور کردند و بعد علیرغم تلاش نه چندان جدی بعضی مقامات با اعمال نفوذ بلکه دستور مستقیم مقام بالاتر این حصر بیش از پنج سال به طول انجامید. مرحوم آقای خلخالی میگفت آقای خامنه ای در پاسخ به اعتراض وی نسبت به ادامه حصر به او گفته بود: «تا من زنده ام این حصر پابرجا خواهد بود» و اگر مشیت خداوند نبود و حاکمیت از کسالت من و برخی فشارهای داخلی و خارجی واهمه نداشت، هیچگاه رفع حصر تحقق نمییافت.
از قراری که یکی از دوستان (آقای کیمیایی) میگفت، هنگامی که او اعلامیه مرا که بعد از حمله به خانه و دفتر و حسینیه با عنوان: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ﴾ نوشته بودم به معاون اصلاح طلب وزیر کشور نشان داده بود، او گفته بود: «مضمون این نامه براندازی نظام است!» گویا به نظر آقایان کسی که خانه و کاشانه اش مورد حمله و تخریب وحشیانه
قرار گرفته است و خانواده او در منزل شخصی در معرض خطر است یا باید سکوت کرده و یا از حمله کنندگان تشکر کند؛ در غیر این صورت اگر صدای فریاد و مظلومیتش بلند شد یک حرکت مخالف اصلاحات و در جهت براندازی انجام داده است؛ البته با گذر زمان بسیاری از مسایل برای این افراد که ان شاء الله نیت خیر داشته اند روشن شده است.
۴- آقای خاتمی - علیرغم برخی دستاوردها فرصتهای زیادی را سوزاند و مردم را مأیوس کرد، و حتی آقای دکتر معین نیز چون شعارهایش بیشتر شعارهای آقای خاتمی را تداعی میکرد، مردم به او امید و رغبت چندانی پیدا نکردند.
البته عذر آقای خاتمی تا حدودی قابل قبول بود که با این قانون اساسی و ولایت مطلقه نمیتوانست کار چندانی انجام دهد، ولی چرا از همین اختیارات قانونی و اندک خود نیز به خوبی بهره برداری نکرد؟ چرا بعضی کارهای مراکز قدرت را توجیه میکرد و حتی گاه به تمجید و تملق آنان میپرداخت؟ او که مردم را داشت چرا مشکلات خود را با مردم در میان نمیگذاشت؟ آنگونه که مرحوم دکتر مصدق و امثال او در سایر کشورها از اهرم قدرت مردم در برابر تحمیل ها استفاده کرده و میکنند. و چنانچه از طرف مقامات بالا مورد نهی و توبیخ قرار میگرفت، با انتقال آن به مردم و با پشتوانهٔ آنان مقاومت میکرد و حتی اگر در نهایت استعفا میداد برای همیشه به عنوان یک چهرۀ آبرومند و تأثیرگذار باقی میماند و حرکت اصلاحات نیز با پشتوانه مردمی بیش از آنچه امروز در آن قرار داریم ادامه مییافت؛ هرچند ممکن بود
اصلاح طلبان بیشتری و یا حتی شخص آقای خاتمی به اوین برده - شوند و یا محرومیتهایی را متحمل گردند.
۵- تندروی امری است نسبی، و باید با طرف دیگری مقایسه شود. هنگامی که اصلاح طلبان سهیم در حکومت در طول چند سال گذشته رأس هرم قدرت را مورد نقد قرار ندادند و عملاً در برابر او تسلیم محض بودند، طبیعی است سخنان منطقی من در نقد از هرم قدرت تند تلقی میشود.
از طرف دیگر، مشی حکومتی حضرت امیر (ع) برای ما بهترین الگو میباشد. حکومت آن حضرت قطعاً یک حکومت صالح و شرعی و مردمی بود؛ با این حال آن حضرت حکومت خود را بی نیاز از نقد نمیدانست، بلکه از مردم میخواست که به نقد حاکمیت آن حضرت بپردازند، آن هم انتقاد از رأس هرم قدرت یعنی شخص آن بزرگوار. «فَلا تَکْفُوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍ أَو مَشُورَةٍ بِعَدلٍ فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُحْطِئَ إِلَّا أنْ یَکفی الله». (نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶)
حضرت نفرمود از افراد پایین و زیر مجموعه انتقاد کنید، بلکه نقد انتقاد را متوجه شخص خود فرمود که امام المسلمین بود و در رأس حاکمیت قرار داشت.
بسیاری از کسانی که سخنرانی مرا تندروی میدانستند، مدتی بعد خود شعارهایی مشابه یا تندتر از آن را مطرح کردند؛ اما این زمانی بود که در حال از دست دادن قدرت بودند و اعتماد عمومی از آنان سلب شده بود و لذا حاصل چندانی در بر نداشت.
﴿پرسش یازدهم﴾
حضر تعالی همواره نسبت به حفظ شأن و منزلت مرجعیت شیعه و جلوگیری از تنزّل آن تأکید داشته اید؛ و در همین ارتباط در موارد متعددی از جمله در سخنرانی سیزده رجب نسبت به طرح مرجعیت مقام رهبری کنونی، به این دلیل که ایشان در این منزلت علمی قرار ندارند اعتراض کردید. انتقادی که مطرح میشود این است که همانگونه که استحضار دارید - به جز مقام رهبری، افراد دیگری نیز که ظاهراً در مرتبه مرجعیت نبوده اند رساله نوشتند و در این زمینه فعالیت کردند؛ چرا اعتراض شما متوجه آنان نگردید؟
همچنین عده ای این گونه اعتقاد دارند که شما خود نیز در عمل، شرط اعلمیت را در مرجعیت در نظر نگرفتید و ملاحظات سیاسی را در آن لحاظ کردید؛ آن زمان که با وجود مراجعی همچون آیتالله خویی که به نظر این منتقدان اعلم بوده اند امام خمینی را به عنوان مرجع به مردم معرفی فرمودید.
جواب: در مورد قسمت اول سؤال گفتنی است که اولاً: از کسانی که خود را برای مرجعیت مطرح کرده اند کسی را نمیشناسم که آقای خامنه ای در رتبه علمی او باشند؛ و این مطلب بر اهل فضل پوشیده نیست.
ثانیاً: به نظر من شروع یا تشدید ادعای مرجعیت برخی از افراد، بعد از مطرح شدن مرجعیت آقای خامنه ای بود؛ و بسیاری از آنان با خود فکر میکردند مگر مرتبۀ علمی و فقهی ما از ایشان کمتر است؟ پس وقتی ایشان را در حد مرجعیت مطرح میکنند ما که از نظر علمی بالاتر
از ایشان هستیم اشکالی ندارد که ادعای مرجعیت کنیم!
ثالثاً: ادعای مرجعیت از سوی آقای خامنه ای که قدرت حاکمیت را در دست دارند با افراد دیگر تفاوت اساسی دارد. اشکال اصلی به ایشان به جز عدم صلاحیت علمی در حد مرجعیت آن است که چرا در این راستا از ابزارهای حکومتی مثل وزارت اطلاعات بهره گیری میشود و با استفاده از دستگاه های تبلیغاتی زیر نظر ایشان و تهدید و تطمیع جمعی از علما به این امر اقدام شده و بدعتی ناپسند در مرجعیت شیعه بنا شده است و حتی مرجعیت را به داخل و خارج از ایران تقسیم کردند؛ در حالی که مرجعیت شرایط خاص خود را دارد و ایرانی و خارجی بودن مقلدان مراجع در آن تأثیرگذار نیست. (۱) همچنین ایشان