کتابها ‹ فراز و فرود نفس ‹ بخش ۲
فراز و فرود نفس
بخش ۲ از ۱۲مرحوم استاد در پاسخ به سؤالی که آیا رابطه دین و اخلاق از نظر تقدم و تأخر چیست؟ ضمن اینکه آموزههای ادیان الهی را با توجه به مراحل وجودی انسان، به سه بخش تقسیم میکنند: ۱. اعتقادات ۲. اخلاق ۳. فقه؛ میفرمایند: «اخلاقیات یکی از بخشهای مهم و عمدة ادیان به ویژه دین اسلام است و در مقام تصویر چهرة دین نمیتوان بین آنها و اصل دین تفکیک نمود و یا آنها را مقدم بر دین یا مؤخر از آن پنداشت، چنانکه در مقام عمل نیز نمیتوان ادعای دینداری نموده ولی امور اخلاقی را رعایت نکرد. پیامبر اسلام۶ در حدیث شریفی هدف از رسالت خود از سوی خداوند را تتمیم و تکمیل مکارم اخلاقی بیان نمودهاند: «بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق»؛ «مبعوث شدم تا اخلاق حمیده را در مردم کامل کنم.» و نیز فرمودهاند: کاملترین مؤمنان از ۱ نظر ایمان نیکوترین آنها از نظر اخلاق است: « ًإن ّ أکمل المؤمنین إیمانا ً أَحسنُهم خلقا.» و اسا ساً خلق و خوی اسلامی با دیگر اخلاقها که بعضی از آنها پایة غیر دینی دارند تفاوت زیادی دارد. و در این رابطه میتوان به طور اجمال گفت: بهترین آموزههای اخلاقی آن دسته از تعالیم است که با در نظر گرفتن همة مصالح و مفاسد انسانها و با توجه به تمام ابعاد و ساختار وجودی آنها پیریزی و طراحی شده و در مقام عمل نیز پایدارترین ضمانت اجرایی را داشته باشد. بدیهی است چنین طراحی جز با علم کامل به هدف از خلقت انسان و به تاروپود وجودی او و شناخت صحیح از ارتباط هدف و عمل و مسیر هدف و کمال حقیقی انسان ممکن نمیباشد؛ و روشن است که اینگونه علم و آگاهی مخصوص خداوند متعال است که مبدأ نظام تکوین و آفرینش جهان است و نیز مبدأ نظام تشریع و قانونگذاری میباشد و بهترین ناظر و پشتوانة عملی است که با نظارت در پنهان و آشکار انسانها و وعده و وعید آنها به ثواب و عقاب محکمترین ضامن اجرای اصول اخلاق خواهد بود. از اینرو تعالیم اخلاقی شرع، به ویژه اسلام که خاتم شرایع است، کاملترین تعالیم است. البته مخفی و قابل انکار نیست که بسیاری از اصول اخلاقی، بدیهی و فطری و در نتیجه همگانی است؛ و از اینرو اگر به فرض بین این قبیل از امور اخلاقی با ظاهر بعضی از متون دینی به گونهای ناسازگاری و تعارض مشاهده شد، حتماً ظاهر آن متن که به نظر بدوی با امر فطری و بدیهی اخلاقی ناهماهنگ است مراد نبوده است؛ چنانکه اگر یک اصل اخلاقی، اساس منطقی و عقلی روشن و غیر قابل انکار نداشت و یک متن دینی مسلم ۱. پاسخ به پرسشهای دینی، ص ۲۰۰ ۲۰۲
پیشگفتار = ۴۵ (هم از نظر سند و هم از نظر دلالت) مخالف آن اصل بود، آن متن نوعی تخطئه و هشدار به درک ناصحیح نسبت به آن اصل اخلاقی محسوب میشود.« سپس مرحوم استاد شرط حل مشکلات اخلاقی در هر جامعهای را در زمانی ممکن میداند که اصول اخلاقی مانند احکام فرعی و فقهی از مرزهای پندار و نظر عبور، و به عرصه عمل و کردار در آید. ایشان در اینباره اعتقاد دارند: «چیزی که نباید از آن غفلت شود این است که اصول اخلاقی و احکام فرعی و فقهی تا زمانی که در مرحلة نظر و پندار و گفتار و نوشتار قرار داشته و به عرصة کردار و رفتار درنیاید و فرد و جامعه به خصوص فرهیختگان و کارگردانان آن به خلعت آن آراسته نگردند، نه تنها مشکلی از فرد و اجتماع برطرف نگردیده بلکه مشکلات آن افزایش مییابد؛ و از اینرو قرآن و سنّت همواره بر عمل به دستورات الهی تأکید نموده و حتی راهکارهای عملی را نیز برای بپاداری اصول انسانی و اخلاقی و تکالیف شرعی به ویژه تحقق عدالت اجتماعی و ممانعت از ظلم و استبداد بیان داشته است؛ و به خصوص در امور مربوط به جامعه، وظیفة عالمان و اندیشمندان را در این مسیر خطیرتر از دیگران شمرده ۱ است.» نمیاز یم؛ به قدر تشنگی خواستم پس از ذکر «معلمان مکتب اخلاقی» مرحوم استاد این مقال را به دلیل طولانی شدن به ختام برم ولی صلاح در آن دیده شد که گوشه چشمی به برخی صفات و سجایای اخلاقی استاد داشته باشیم. اما با یک مشکل عمده برخوردم و آن اینکه این بار سنگین کجا و شانههای ضعیف و نحیف من کجا که نتواند این بار امانت کشید. ولی از باب: «آب دریا را اگر نتوان چشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید» و «ما لایدرک کُلّه، لایتر ک کُلّه»، با توجه به بضاعت اندک که دارم برخی از تنها برخی سجایای اخلاقی مرحوم استاد را به قلم میکشم: ۱ نفس مطمئنه؛ ارباب فلسفه، اخلاق وعرفان، مراحل نفس را به چهار تقسیم کردهاند: امّاره، لوّامه، ملهّمه و مطمئ نّه. مرحوم استاد نیز پس از ذکر این مراحل، مصداق ۱. پاسخ به پرسشهای دینی، ص ۲۰۰ ۲۰۲. بیش از این دربارة «فضل و شرافت علم اخلاق»، در مبحث پایانی دفتر اول این مجموعه پرداخته شده است.
کامل نفس مطمئنه را حضرت سید شهیدان حسین بن علی۷ میدانست و از روایات به این عقیده رسیده بود.میگفت: این حسین۷ در اوج شدائد، سختی و محنتهایی چون شهادت یاران، فرزندان و حمله به خیام حرمش میفرماید: «ًالهی رضاً برضا ک تسلیما لامرک لامعبود سواک.» و میگفت: صاحب نفس مطمئنه کسی است که در پرتو ایمان کاملش اگر تمام مواهب دنیویاش را از کف بربایند و شداید دهر بر او هجوم آورد ذرّهای حسرت و پشیمانی به خود راه نمیدهد. هر چه فکر میکنم نمیتوانم حداقل از میان معاصرین این زمانه در هر قشری ، کسی یابم که این خصوصیت عدم حسرت و پشیمانی ناشی از دست رفتن مواهب و هجوم بلایا در او باشد مگر حضرت استاد. گاه و بیگاه مینشست و از کردههایش که شداید و رنجهایی برایش در پی داشت و حاکمیتی که از دستش رفت میگفت، اما از سجده شکر پدرش پس از عزلش از قائم مقامی رهبری میگفت و از احساس سبکی و راحتی خود پس از آن حوادث، در آن زمانة پرغبار و غوغا! و اعتباری دانستن مقامات رفتنی دنیوی و اینکه پشیمانی در این راه در قاموس او جایی ندارد! از مصادیق اطمینانخاطر استاد چه بگویم که سخن به درازا نکشد، از محکومیتها و زندانها و تا مرز اعدام رفتن در دوران مبارزه، از زمانی بگویم که وهابی و غیر ولاییاش خواندند چون کج فهمیده بودند و او نظر و اعتقادش را گفته بود؛ از زمانی بگویم که در حسینیه شهدا پس از درس فقه آل محمد۹ در مقابلش ایستادند و «مرگ» به سویش حوالت دادند؛ از روزی بگویم که چون فاتحان قلعه خیبر بر زمین پای میکوبیدند و... از زبانهایی لجامگسیخته و قلمهای عنان بریدة در پیِ نان، گفتند و نوشتند هر آنچه هزار من کاغذ شود؛ و با اینحال چون کوهی بود که گویا پشهای از روی آن پریده است! ۲. صبر را خسته کرد؛ میگفت سوره «والعصر» را بخوانید که پس از قسم به زمانه و تاریخ، انسانها را در خسران و زیان میداند مگر آنانی که ایمان به واقعیّات هستی یافتهاند و در پیاش عمل صالح؛ اما در پی عمل صالح، این شاهبیت کردار مردان بزرگ تاریخ همان تاریخی که چون خدا به او قسم یاد میکند اهمیت مییابد و حیات ، تواصی و سفارش صالحان یکدیگر را به «حق» خار مغیلان در پی است و محنتها در این کشاکش دهر؛ در اینجاست که تواصی و سفارش یکدیگر به «صبر»، اکسیر اعطایی مؤمنان و صالحان به یکدیگر است. مرحوم استاد در دیدار گرفتاران و غمباران و اسیرا ن مکّاران زر،
پیشگفتار = ۴۷ زور و تزویر؛ این خبر غیبی قرآن را متذکر میشد که: Gِ إِنّما یوفَی الصّابرون َ أََجرهم بِغَیر ۱ حساب F و میگفت: وقتی خدا میگوید بدون حساب به صابران اجر مید هیم، واقعا بیحساب است! اینها درست! اما در زندگانی مردان بزرگی از تاریخ میتوان یافت آنانی را که چنان زجر کشیده، اما چنان صبوری پیشه کرده که به جرأت میتوان گفت صبر را به زانو درآورده و صبر را خسته کردهاند! روزگارانی بر استاد گذشت که جز خدا نداشت و حتی اکثر نزدیکترین کسانش از شاگردان و علاقهمندان او خواسته یا ناخواسته، اسیر گفتهها و نوشتههای صاحبان قدرت شده بودند. چه آن روزی که مشتهای پر توسط هزاران بلکه میلیونها تن به سویش «درود» میفرستادند و تصویرش بر هر کوی و برزن بود و گفتههایش زینت دیوارها، و چه آن روزی که مشتهای گره کرده دیگری و شاید از همان قسم اول ، بر در و دیوار خانهاش کوفتند و تصویرش به زیر کشیده به سویش «مرگ» میفرستادند؛ در هر دو روز، صبر کرد و نه مغرور به درودها شد و صبر کرد! و نه از مرگها هراسید! صبر را نه در گوشه و کنج خانه و مدرسه بلکه در متن حوادث تلخ و شیرین جامعه آن هم به عنوان مصلحی که سراسر زندگیاش درد و رنج و محنت بود در عمل به کار گرفت و اگر از صبوری دم زد، خود از اولین صابران روزگارش بود. البته معلوم بود در خلوت و تنهایی ق صه غُصة غم و دل، با که میگوید! یکی از اعضای قدیمی دفتر میگفت: روزی نزدیک غروب آفتاب وارد خلوت اتاقش شدم پس از باز شدن باب سخن، جلویش گوشهای از مکتوباتی که عنان بریده بر شخصیت او میکوفتند نشانم داد پس از اینکه گفت: مگر روز داوری را باور ندارند؟! دست بر محاسن کشید و رو به آسمان کرد و سه بار میگفت: یا احکم الحاکمین! راوی میگفت: وقتی با آن حالت، احکم الحاکمین را ندا میداد، لرزه بر اندام من افتاد، منی که طرف این شکایت به رب ذوالجلال نبودم پس وای به حال آنانی که شکایتشان را به محکمه حق میبرد! ۳. عاری از تعصّب؛ یادش به خیر! میگفت: «تعصب ریشه در جهل بشر دارد و هر که جهلش بیش، تعصبش بیشتر.» عصبیت را به حزب، گروه، عقیده، دوستان، خانواده، طرفداران، مراد، مرید، و... نسبت میداد همیشه از اینکه انسان عقل و منطق را قربانی ۱ّ. الزمر (۳۹،) ۱۰
تعصب حزبی و گروهی و مراد خود کند، نهی میکرد و میگفت: از ثمرات تعصب است که انسان، جامعه و مردم را تکهپاره کرده به خودی و غیر خودی تقسیم میکند تا چشم بر واقعیّات بسته و حرف حق دیگران را نشنود. استاد هیچگاه از مخالفان منصف و غیر هتاکش رنجور نبود میگفت: حرف حق را بشنوید و پذیرا باشید گرچه از مخالف سلیقه و عقیدة خود. نگارنده خود روزی بر او خرده گرفت که بعضی از مواضع شما موافق با مخالفان شماست، شما هم که آن حرفها را میگویید!! چرا با آنها به قول امروزیها زاویه ندارید؟! در پاسخ، با نگاهش همه چیز را گفت، اما باز هم گفت: «شما دربارة من چه فکر میکنید؟! فکر میکنید نباید حرف حقی را بزنم فقط به دلیل اینکه هماهنگ با مخالف من است؟! نباید هیچ بگویم چون دیگری که با هم در تضادیم آن را گفته است؟! نه! باید گفت چه اینکه موافق با نظر مخالف من باشد چه هماهنگ با او؛ چه او خوش بدارد چه ندارد.» برای لحظهای جا خوردم! چونکه تا حال دیگران برایمان گفته و نوشته بودند که: «اگر کارتان موافق با کار مخالفان داخلی یا خارجی است از خیرش بگذرید، انجام ندهید و نگویید!» و این شده بود برایمان یک شاخص. گفته بودند: تعریف و تمجید آنها از کردار و گرفتارتان بدون استثناء نشان از نادرستی کردار و گفتار شما است. ولی استاد میفرمود: «این مصلحتاندیشیهای رایج یعنی خودسانسوری و بدترین نوع سانسور همین است و بس!» در غالب اوقاتی که فراغ بال داشت، پای رسانههای صوتی و تصویری رسمی مینشست و حرفهای آنها را خوب گوش میداد و رسانههای نوشتاری را هم پی میگرفت و گاه تحسین میکرد که چه حرفهای خوبی! ولی ایکاش همراه عمل بود! از دیرباز تا پایان عمر خود، نامهها، بولتنها، و روزنامههایی که حتی حاوی ناسزا بر او بود را، به دقت میخواند و به دیگران چون نگارنده ، سفارش میکرد اینها را از من سانسور نکنید. هیچگاه از خاطرم محو نمیشود روزی را، که همزمان با آغاز تعطیلات، درس جامعالسعادات را تعطیل و خداحافظی کرد و در ضمن نصایح و پندهایش گفت: «قدر لحظات عمر خود را بدانید، با هم بحث علمی کنید، درس بگویید، تدریس کنید حتی یک نفر پیدا کردید برایش درس بگویید، اگر دیدید فلان کس از شما ملّاتر است خجالت نکشید و جلویش زانوی تلمذ بزنید!»
پیشگفتار = ۴۹ بعد فرمود: «در انتخاب استاد، مسائل سیاسی را داخل نکنید، اگر دیدید استادی تبحر دارد، نگویید خط سیاسیاش با من جور نیست، نگویید مخالف ماست. عقیدة سیاسی خود را حفظ کنید ولی در تعلیم و تعلم مباحث سیاسی را داخل نکنید.» جل َّ الخالق! تا حال در گوشمان خوانده بودند: «سیاهی لشکر استاد مخالف نشوید.» این کجا و آن کجا! ما جاهل بودیم و مقلدانه سیر میکردیم و ما خفتگان، دیر از اندرزهایش هشیار شدیم، افسوس و صد افسوس که دیر فهمیدیم! ۴. قلبی عاری از کبر؛ سالها همهچیز در مقام ایراد به او گفتند اما نتوانستند بگویند: او تکبر داشت! تواضع و فروتنیاش بزرگترین مخالفانش را به اعتراف وا داشت چرا که او در اوج قدرت و در دوران عزلت و خلع از آن، اندک تکبری به دل نداشت. او فرزند نهجالبلاغهای بود که حاج میرزا علی آقای شیرازی استادش بود که به قول شهید مطهری «نهجالبلاغه مجسم» بود. او زائیدة همان حکمتهای کلام علی۷ بود که میفرمود: ...«شیطان خداوند را شش هزار سال عبادت کرد که معلوم نیست از سالهای دنیاست یا آخرت ، اما همه اینها حبط شد به واسطه ساعتی تکبر ورزیدن! چگونه ممکن است پس ۱ از ابلیس فرد دیگری همین گناه را انجام دهد و سالم بماند؟!.» تواضع و خاکی بودنش زبانزد بود، وارد اتاقش که میشدی بدون در نظرگرفتن موقعیت اجتماعیات، جلوی پایت بلند میشد و این اواخر هم، علیرغم ناتوانی. برایش تفاوت نداشت وارد شونده، آقا باشد یا آقازاده، روحانی یا دانشگاهی، پیشهور، صنعتگر، کوچک یا بزرگ. بسیار دیدم که حتی نوجوانانی درخواست گرفتن عکس یادگاری با او داشتند با اینکه میگفت: این عکس چه فایدهای دارد! تکبر به خرج نمیداد. وقتی فروتنیاش را میدیدی دلت نمیخواست از کنارش دل بکنی. وقتی با او سخن میگفتی، زبانت نمیگرفت، لکنت نمیگرفت، راحت بودی چون خودش را همسطح با ملاقاتکنندگان پایین میآورد. حرفهایت را که میزدی اگر قبول داشت و درست بود تشویق میکرد و میپذیرفت و اعتراف میکرد. اگر چیزی را نمیدانست یا به یاد نداشت، مطلب را با اما و اگر و اینکه «اینجا اقوال مختلف است» نمیپیچاند، راحت میگفت نمیدانم، یا میگفت: مراجعه میکنم. به راحتی از اعتقاد و یقیناش برنمیگشت ولی وقتی پی به نادرستیاش میبرد از گفتن: اشتباه کردهام، واهمه نداشت. ناراحت نمیشد اگر ۱. نهجالبلاغه، خطبه قاصعه.
دانشجوی جوانی روی یکی از صندلیهای اتاقش در حالیکه حالت لمیدگی داشت به او میگفت: «حاج آقا! نمیخواهید از این نظریه ولایت فقیه برگردید؟!» و در پاسخ، با ملاطفت برای چند دقیقه هم که شده برایش از نظریه فقهی و منظورش از آن و تضاد میان آنچه او گفته بود و آنچه هست میگفت. گاهی با خود فکر میکردم چه دلیلی دارد که همیشه با لباس ساده آن هم بدون عبا و عمامه و قبا لباس رسمی روحانیت ، در پشت میز کارش مینشیند. شاید یکی از دلایل یا مهمترین دلیلش همین باشد که میخواست مردمی که به دیدارش میآیند بدانند اینجا، زیر این سقف و در این اتاق ساده، از آن ابهتهای ساختگی و خودشیفتگیهای مصنوعی خبری نیست. این سیره حتی در اوج قدرت در او مشهود بود و همین که سعی نکرد از لهجة خویش برگردد یا گاه مجلس و محفل را مزین به شوخطبعی میکرد نشان از آن داشت تا مخاطب بین او و خود حاجبی فرض نکند. اما! و اما افسوس بر آنانی که تواضع و فروتنیاش را «سادهلوحی» ترسیم کردند! ۵. چه مهربان و عطوف قلبی؛ چند بار خودم شنیدم که میفرمود: «خانواده ما از دست مورچهها در خانه گله دارند و میگویند به آنها دوا بزنیم. من هم در جواب گفتهام: مورچه هم برای خودش آدم است!» شاید در بدو امر، این پاسخ به همسر مظلومه و وفادارش که تنها ۱۰۰ روز، فراق استاد را تحمل کرد و به او ملحق شد ، به یک شوخی شبیه باشد ولی همانگونه که روزی استاد فرمود: «چرا ما باید دارو ریخته و صدها مورچه را به یکباره بکشیم؟! آنها هم برای خود، حق حیات دارند.» و خود از این مختصر بخوان حدیث مفصل! آیا دلی این چنین نازک چقدر باید از غم و غصه زندان و اعدام و شکنجهها ترک بردارد. گاه از غم یک محبوس شبها خواب نداشت. تفاوت یک کشاورزاده با یک خانزاده در همین است. اگر میشنید نزدیکانش به ویژه فرزندانش گرفتار شدهاند، برایش کمتر سخت بود تا اینکه بشنود فلان جو ان شهرستانیِ محصل در فلان دانشگاه، خانوادهاش در فراق او دربدر دنبال مرحم زخمی میگردند. و اگر کسی میفرستاد تا از آنها دلجویی کند، تا زمانی که فرستاده از مقصد بازنمیگشت و گزارش موفقیت نمیداد آرام نمیگرفت. تعریف از خود نباشد که بگویم: روزی در زمان مرخصی زندان به دیدارش در روستای خاوه رفتم، در اولین برخورد پس از
پیشگفتار = ۵۱ چند ماه دستهایش را گشود و در آغوشش قرار گرفتم، در حالیکه اشک در چشمانش حلقه میزد میفرمود: «شما را که دستگیر کردند گویی یکی از فرزندانم را بازداشت کردهاند» و هنوز آن گرمای وجودش را حس میکنم و افسوس که دیر شناختیم! اگر بر حسب مقتضیات زمان عدهای ترجیح میدادند در اردوگاه مخالفان او نه تنها منتقد منصف، بلکه در صف کسانی قرار گیرند که بیرحمانه و غیرمنصفانه در طول سالیان متمادی بر او تاخته، دروغهایی بافته و به خورد جامعه دهند، ولی با همة این اوصاف اگر روزی به محضرش میآمدند با گشادهرویی آنها را پذیرفته و چنان در همان برخورد اول احوالپرسی میکرد که باعث آرامش و سکون نفس دیدارکنندة مخالفش میشد و به او فرصت نمیداد که عذری بخواهد و از گذشتهاش اظهار تأسف کند تا نکند خجالت از کرده خود داشته، احساس کوچکی و حقارت کند. مهربانیاش تا آنجا وسعت مییافت که حتی نسبت به کسانی که او را زندانی و شکنجه کرده بودند بارها از راه خیرخواهی اندرز میداد. روزی تیمسار مقدم با استاد در آستانه آزادیاش ملاقات میکند. استاد به او تذکر میدهد: برخوردهای تند و خشن با مردم عکسالعمل دارد، ضرر میکنید و نتیجهای نخواهید گرفت و راه سقوط خویش را هموارتر میکنید. و تیمسار مقدم مانند مابقی سرسپردگان همه چیز را برگردن شاه میاندازد! اگر به نوشتهها و گفتههای ماههای پایانی عمر شریفش نظر افکنیم به عیان خواهیم دید که چگونه از سر خیرخواهی با حاکمان سخن میگوید و بارها میگوید: «راه اشتباه را از هر جایی بازگردید غنیمت است.» در اینباره، مانند دیگر سجایای اخلاقیاش مصادیق بسیار است به واسطه رعایت اختصار از آن میگذرم. اما در پایان این بخش به گوشهای از نوشتههای به جای ماندهاش که نشان از عطوفت، مهربانی و قلب بیکینة اوست میپردازم: ...«من از هیچکس شکایتی ندارم و بخشش را بهتر از انتقام و شکایت میدانم. برخی از افراد به اقتضای موقعیت خود یا تحلیلهایی که داشتهاند کارهایی انجام دادهاند و لزوما ً همه آنها، یا همیشه، با سوءنیت کاری انجام ندادهاند، چنانکه خود من هم اشتباهاتی داشتهام [...]. من برای خودم و آنها که به هر نحوی ستمی بر من و خانواده و دوستانم روا داشتهاند، آمرزش
میطلبم؛ و از ما که گذشت! امید است این سرگذشتها درس عبرتی برای آیندگان باشد. اگر کسی از روایتهای من رنجیده است یا فکر میکند حقی از او ضایع شده است از او حلالیت میخواهم و حق پاسخ گفتن برای او ۱ محفوظ است.« و... سخاوت، اهتمام به امر به معروف و نهی از منکر، حریت و آزادگی، بصیرت مستقلانه، دفاع از مظلوم و حقوق دیگران، عمل به حقیقت به جای مصلحت، رازداری اسرار دیگران، حفظ احترام بزرگان و اساتید در عین بیان اشکالات و انتقاد، و... دهها خصلت و سجیه اخلاقی دیگر که باید در جای دیگر بدان پرداخت. ... و برای حسن ختام برای حسن ختام این پیشگفتار به ذکر چند نمونه پند، نصیحت و حکمت از زبان استاد میپردازم که از میان آثار به جای مانده ایشان است تا راهی باز شود برای اهل تحقیق که خود، به آموزههای به یادگار مانده مرحوم استاد رهنمون شوند: • کمال معرفت خدا این است که او را در دل بیابی؛ و تصدیق کنی و با همه خصوصیاتش بشناسی و از جمله خصوصیات ذات حق این است که واجب الوجود است. یعنی فقط هستی است و نیستی و ضعف در وجودش راه ندارد. • اگر در انجام کاری دقت کرده و وظیفه را تشخیص دادید به دنبال انجام آن بروید و از حرف مردم هراسی نداشته باشید. • دفاع از مظلوم و امر به معروف و نهی از منکر جزو دین و وظیفه همگانی است و هر کس ساکت و بیتفاوت باشد گناه کرده است. • خوف خواص، قرب الی الله است اما خوف عوام، ترس از آتش است، به همین هم برسیم کافی است. • هویت و شخصیت انسان، به آبروی اجتماعی اوست، خرد کردن شخصیت اجتماعی هر فرد در ردیف اعدام فیزیکی اوست. • آنچه موجب سقوط و هلاکت ابدی است، پیدا شدن روحیه طغیان و تکبر در برابر حقتعالی است. ۱. انتقاد از خود، ص ۶۵
پیشگفتار = ۵۳ • نردبان را باید پلهپله طی کرد و طفره محال است. ولی استقامت و همت، انسان را به بالاترین پله خواهد رساند. • تفتیش عقاید مردم و تجسس و سوء ظن و تفحص در زندگی خصوصی و کشف اسرار و افشاگری نسبت به آنان برخلاف عقل و شرع و قانون است. • انسان نمیتواند ادعا کند که به حقیقت مطلق رسیده است و همواره باید در تصحیح مواضع و دیدگاههای خود در جهت دستیابی به حقیقت برتر کوشا باشد. • اگر میخواهی انس و محبتت به خدا زیاد شود، باید نسبت به فعل محبوب راضی شوی و به او وثوق پیدا کنی! • اگر انسانی محق باشد و نگذارند به حق خود برسد و برای آن صبر کند، پیش خدا اجر و ثواب دارد و خداوند اجر مظلومیت را به او میدهد. • سیره و روش پیشوایان معصوم: را الگو و سرمشق خود قرار دهید. به خاطر ناراحتی از رفتار من و امثال من با اسلام و قرآن و نهجالبلاغه قهر نکنید. • حضرت زهرا۳ در خطبه معروف خود ویژگیهای دوران جاهلیت را چهار چیز دانستهاند: ضعف معنوی، ضعف مادی، ضعف سیاسی اجتماعی و ضعف روحی. • سوره والعصر را بخوانید و در معانی آن تدبر کنید، عافیتطلب و بیتفاوت نباشید. • خودسانسور نباشید، خلاف عقیدة خود حرف نزنید و کاری نکنید. • کار خیر فقط نماز روزه و صدقه نیست بلکه دفاع از حق مظلومان هم کار خیر است. • کلام خوب را بشنوید از هر کس باشد حتی مخالف، حتی دشمن خود! • در فعالیتهای سیاسی رعایت تقوای الهی نموده و مواظب باشید در این کارزار، هتاکی، دروغپردازی، تهمت و غیبت وارد نشود. • امر به معروف و نهی از منکر را منحصر در امور جزئی نکنید، بلکه حد اعلای آن تذکر به حاکمان و سلاطین است. • این جمله علی۷ را باید با آب طلا نوشت: کسی که در حال قدرتش خودش را باخته به خود مغرور شود، این نشان از حماقت اوست. • علاوه بر غیرت بر ناموس و مال، بر دین خویش هم غیرت داشته باشید و در مقابل شبههافکنیها با قلم، اندیشه و مال خود فعال باشید. • خود کمبین نباشید، اعتماد به نفس خود را از دست ندهید. • برای رسیدن به هدف بزرگ خلقت که ایمان و عمل صالح است. الگوهایی لازم است که بهترین الگوها، پیامبر اکرم۶ و امامان معصوم: هستند.
اما درباره این کتاب با چشماندازی به آثار علمی، اجتماعی و سیا سیِ به جایمانده از مرحوم استاد، و ظرف زمانی طرح آن مباحث، به این نتیجه میرسیم که اکثر این آثار با توجه به شرایط زمانه و نیاز جامعه به آنها تدریس، نگارش و منتشر شده است. از مشخصههای معلمان هر جامعه این است که مانند طبیبان دورهگرد، همیشه مردم را از خواب غفلت بیدار کرده و به آنچه که از آن غافل شدهاند، دوباره میخوانند. پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، آیتالله منتظری مجامع علمی و مردم را به بازگشت به نهجالبلاغه فراخواند و خود عملاً پیشگام شد و طعامهای معنوی علی۷ در این کتاب گرانسنگ را، بر سر خوان جامعه گذارد. در سالهای پایانی عمر اما؛ این فراخوانی به حوزة اخلاق سرایت کرد و جامعه و حاکمان را به رعایت ارزشهای انسانی اخلاقی فراخواند و علاوه بر تدریس علمی، خود از نظر کردار اسوهای تمام و عیار بود. زمانی مرحوم استاد درسهای اخلاق خود با نام درسهایی از اخلاق، شرحی بر «جامع السعادات» را آغاز کردند که به نظر میرسید جامعه روز به روز در یک خلأ مهم از نظر اخلاقی به سر میبرد، وجود برخوردهای هنجارشکن در جامعه از صدر تا ذیل، و سردرگمی جامعه در به دست آوردن الگو و گروههای مرجع، و وجود الگوهای مجازی به جای الگوهای حقیقی و از همه مهمتر عملکرد نادرست برخی مدعیان دینداری در همه عرصهها؛ استاد را بر آن داشت تا با توجه به کثرت مشاغل علمی، و مراجعات چه از طریق دنیای حقیقی و چه مجازی ، در طول هفته ۳ شب و سپس در اواخر عمر ۲ شب را به تدریس این کتاب اختصاص دهد. تدریس از ۳ / ۷ / ۱۳۸۵ آغاز و تا ۱۹ / ۷ / ۱۳۸۸ ادامه یافت؛ و استاد در تاریخ ۲۹ / ۹ / ۱۳۸۸ رحلت کردند یعنی تدریس این کتاب تا حدود ۵۰ روز قبل از درگذشت ایشان ادامه یافت و پس از اتمام جلد اول جامعالسعادات، تنها چند صفحه از جلد دوم را که اختصاص به رذائل و فضائل قوة شهویه داشت، تدریس فرمودند. بنابراین، مجموعه حاضر که شامل سه دفتر است پس از ذکر مباحث مقدماتی، به رذائل و فضائل دو قوة عاقله و غضبیه خواهد پرداخت.
پیشگفتار = ۵۵ جامعالسعادات مرحوم محمدمهدی نراقی با حواشی آیتالله العظمی منتظری۱
همزمان با اقامت اجباری در شهر آشتیان، این توفیق نصیب شد تا برخی از آثار قلمی را به پایان رسانده و علاوه بر آن با ًاینکه بسیاری از دروس جامع السعادات استاد را حض ورا درک کرده بودم ولی از ابتدا با پیادهسازی دروس از درس اول تا پایان، که تعداد آن به ۳۲۴ جلسه میرسید، به مرحله تدوین و نمایهسازی رسیدم. سعی بلیغ بر این قرار گرفت که حداکثر، عین عبارات بیان شده توسط مرحوم استاد در این مجموعه آورده شود مگر جاهایی که نیاز به ویرایش و دستهبندی بود و جاهایی که لازم بود با برداشت آزاد از عبارت بیان شده، عبارات جایگزین، نهاده شود که البته این برداشت آزاد و جایگزینی عبارات با رعایت امانت و حفظ مفهوم ارائه شده توسط استاد انجام شده است. و قبل از سخن پایانی، از حجج الاسلام والمسلمین حاج احمد آقا و آقا سعید منتظری و حجتالاسلام والمسلمین سیدهادی هاشمی سپاس فراوان دارم که بذل توجه نموده متن حاضر را ملاحظه و مواردی را به حقیر متذکر شدند. و در همین جا از خدای بزرگ برای یادگاران و منسوبین آن استاد سفر کرده سلامتی و سرافرازی روزافزون به ویژه در طی طریق احیاء امر و آثار استاد و ارائه آن به این نسل و نسلهای آینده، را خواستارم. در پایان میخواهم از دو امید سخن بگویم: امید به اینکه خداوند نگارنده و خوانندگان این مجموعه و دیگر شاگردان استاد مرحوم را توفیق عمل چنان عطا فرماید که مصداق این سخن معصوم (ع) باشیم که: «إن َّ اَحسن الحسن الخُلقُ الحسن»؛ و دیگر امید اینکه؛ به برکت آن « نَفَس قدسی» و آن «نفس مطمئنه» و آن مراد سفر کرده؛ در طریق تخلیه و تحلیة نفس و مجاهدت با آن و سیر من المخلوق الی الخالق، همواره سر و جان به حضرت دوست عاریت داده، از فراز و فرود دهر بر خود نهراسیده، در انجام وظیفه و تکلیف، مرحوم استاد را به عنوان اسوهای تمام عیار نصبالعین خود قرار دهم و اگر در این نوشتار نقصانی به چشم آید، عذر تقصیر به روح استاد مرحوم آورده از روح پرفتوحش خواستارم الی الابد، این اقل را مشمول نمیاز یم نگاهش قرار دهد تا در قرار مکین چون دربانش سر به درگاه حضرت دوست عزوجل بیاسایم. و در آن امید. آشتیان مجتبی لطفی زمستان ۱۳۸۹
دفتر اول مباحث مقدماتی درباره نفس ○ تجسم اعمال ○ چه چیزی بر اخلاق تأثیر دارد؟ ○ حقیقت خیر و شر ○ فضل و شرافت علم اخلاق ○
اشاره به نظر رسید قبل از ورود به مباحثی که به قوای عاقله و غضبیه، و رذائل و فضائل آن دو میپردازد؛ مباحثی کلی که برگرفته از مباحث فلسفی کلامی است، بیان گردد تا در فهم و درک بهتر مطالب دفتر دوم و سوم راهگشا باشد. پارهای از مباحث این دفتر که حاوی مطالب فلسفی و کلامی است ، با اینکه سعی بر روان و سادهگویی داشتهایم اما امکان دارد برای کسانی که در این باره آشنایی و تخصص لازم را ندارند، قابل هضم نباشد بنابراین، سزاوار است به مباحث دفتر دوم و سوم مراجعه شود که مطالب طرح شده آنجا آسانتر و کاربردیتر است. در این دفتر تنها چکیدهای از مباحث لازم برای شروع به بحث آمده و اهل مطالعه میتوانند به کتاب «آغاز تا انجام» و دیگر کتب مراجعه فرمایند. دربارة نفس احتمالاتی دربارة «نطفه مخلوطها» Gْهل ْ أَتَی علَی الإنْسان ِ حین ٌ من َ الد هر ِ لَم یکُن ْ شَیئًا مذْکُورا َإِن َّا خَلَقْنَا الإنْسان َ من ۱ نُطْفَةٍ أَمشاجٍ نَبتَلیه فَجعلْنَاه سمیعا بصیرًا * إِن َّا هدینَاه السبِیل َ إِما شَاکرًا و إِما کَفُوراF آیه شریفه که با «هل»، از حروف و ادات استفهام آغاز شده است؛ نه اینکه برای پرسش باشد بلکه از این باب است که گاه گوینده َمطلب قطعی و مح ققی را به صورت پرسشی ۱. الانسان (۷۶،) ۱ ۳
مطرح میکند. G ْهل ِأَتی علَی الإنْسان ِ حین ٌ من َ الدهر ِ لَم یکُن ْ شَیئا ً مذْکُوراF؛ «آیا بر انسان زمانی از روزگار بوده که چیزی مذکور و مشخص نبوده باشد؟!» هر یک از ما زمانی بوده که با اسم و رسم مشخص به نام انسان، نبودیم؛ آسمانها، زمین، دریاها، اقیانوس ها، کُرات و کهکشانها، همگی نبودند. انسان هم یا اصلاً وجود نداشته، یا اگر بوده از جنس ما نبوده است. ولی در هر صورت هر یک از ما صد سال پیش اسم و رسمی نداشتیم، نبود محض هم نبودیم، چون از همی ن عالَم ماده پدید آمدیم. عالم ماده و خاک بوده َو از خارج این ع الم ماده خداوند موادی نیاورده تا با آن انسان را خلق کند؛ بلکه انسان از تراوشات َهمین ع الم ماده است. البته تحولاتی ایجاد شده چون نطفه که درون رحم قرار میگیرد و آنجا علقه، مضغه و به صورت انسان در آمده است. خداوند اینجا قدرت خویش را مطرح، و به ما گوشزد میکند ای انسان تو که این قدر تکبر داری، روزگاری هیچ و پوچ بودی، تو که میگویی: من اینجا و خلیفه به بغداد! از اول چیزی نبودی و از این عالم پست به نام ماده درست شدی! اینکه میفرماید: «ً شیئاً مذکورا» اشاره به این است که شما بودید ولی با نام و رسم مشخص نبودید. Gِإِن َ َّا خَلَقْنٍا الإنْسان َ من ْ نُط ْفَةٍ أَمش اجF؛ «إ نّا خَلقنا» یعنی ما خلق کردیم؛ اینکه با عبارت جمع آورده است چون نیروهایی در دنیا از علل و اسباب وجود دارد که خداوند به واسطه نیروهایی که آنها را آفریده مانند: میکائیل، اسرافیل، جبرائیل، عزرائیل و دیگر قوای روحانی؛ کارها را صورت میدهد و اعمال آنها همگی، کارهای خداست؛ عیناً مثل پادشاهی که میگوید: «ما فلان کار را کردیم»، یعنی من، وزراء، فرمانداران، استانداران و هر کس که زیر فرمان من است آن کار را انجام دادهایم. در اینجا هم خداوند با نیروهایی که تحت قدرت اوست انسان را خلق کرده است. انسانی که از نطفه خلق شده مقدماتی داشته مانند: ازدواج پدر و مادر و قوای دیگری که تحت اختیار خداست همگی اثر داشتهاند تا آنها جفت شده و نطقهای پدید آمده است. «نطفه»، یعنی: آب قلیل و کم؛ «امشاج»، جمع مشیج و مشج، یعنی: مخلوط؛ پس امشاج یعنی: مخلوطها. پس از توضیح مختصر دربارة آیه شریفه سوره الانسان، به احتمالاتی که دربارة «نطفه مخلوطها» که آیه به آن تصریح کرده ، وجود دارد میپردازیم.
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۶۱ الف. آب مخلوط یعنی همان اسپرم مرد و اوول زن که با ترکیب از این دو بچه درست میِ شود و چون از مخلوط و ترکیب زن و مرد است، اخلاق و روحیات پدر و مادر در بچه باقی خواهد ماند، این یک ارث طبیعی و تکوین یماندگار است. پس آب قلیل مخلوط علت میشود که فرزند از روحیات و اخلاق پدر و مادر ارث برد. ب. شاید مراد از مخلوطها، همان ژنهایی است که علم امروز آن را ثابت کرده است. این ژنها هر یک خواص و اقتضائاتی دارند، که به فرزند منتقل میشود. ج. مرحوم آیتالله العظمی بروجردی اصرار داشتند که این امشاج یعنی قوای: شهویّه، غضبیّه، واهمه و عقل، که در انسان وجود دارد. د. احتمال دیگر این است که همة موارد ذکر شده، معنی امشاج باشند. تفاوت نطفه انسان با حیوان نطفه انسان و حیوان از چند جهت با هم اشتراک دارند: هر دو، جسم حیوان و انسان را میسازند. در هر دو غرایز، امیال، علایق، خواستهها، غضب و شهوت وجود دارد. ولی در یک مرحله از هم متمایز و متفاوتند و آن مرحله عقل و تکامل است؛ یعنی نطفه انسان علاوه بر وجود عواطف، غرایز، احساسات، غضب و شهوت، خصوصیات و ژنها؛ صلاحیت رسیدن به مرحلهای دیگر به نام عقل و تفکر را دارد که به موجب آن از حیوان متمایز خواهد شد. نکتهای در اینجا وجود دارد و آن اینکه؛ همانگونه که مرحوم علامه طباطبایی میگوید: بعضیها اعتقاد دارند خلقت انسان از آبهای مخلوط، دربارة خلقت حضرت آدم× است و آیه مذکور سیر خلقت حضرت آدم× را میگوید. حال آنکه این کلام درستی نیست برای اینکه؛ وجود اولیه حضرت آدم× از نطفه نبوده و خداوند او را ا ستثنائاً از خاک خلق کرده است. ولی مابقی، از هابیل و قابیل گرفته تا حال، همگی از نطفة امشاج خلق شدهایم. پس از این، در پاسخ به این پرسش که خداوند برای چه چیزی انسان را خلق کرده است میفرماید: GنَبتَلیهF؛ مرحوم علامه طباطبایی اعتقاد دارد «ابتلاء» یعنی: از حالی به حال دیگر منتقل
شدن؛ چون انسان از مرحله نطفه به علقه و سپس به مضغه منتقل میشود؛ مانند طلا که آتش داده میشود تا از حالتی به حالت دیگر منتقل گردد. ولی به نظر میرسد «ابتلاء» همان معنی مشهور امتحان را دارد، طلا را هم که آتش میدهند برای آزمایش اوست که آیا ناخالصی دارد یا ندارد. درست است که همین امتحان نقل و انتقالاتی دارد و از حالتی به حالت دیگر منتقل میشود ولی «بلاء» یعنی آزمایش و امتحان. پس معنای G ََنبت لیهF، بیان هدف آفرینش، و همان آزمایش است. خدا میفرماید: انسانی را که روحیات مختلفی دارد، دارای قوای عقلیه، غضبیّه، شهوت، وهمیّه، علایق، عواطف و خواستههای مختلفی است، آفریدیم تا او را در بوته آزمایش قرار دهیم و چون حیوانات فاقد قوة عقلیه هستند، تکلیف متوجه آنها نیست پس امتحان و آزمایش برای آنها معنی ندارد. پرسش: خداوند برای چه چیزی انسان را آزمایش میکند؟! مگر خدا آینده مخلوق خود را نمیداند که او را در بوته آزمایش قرار میدهد؟! پاسخ: خدا میداند ولی، برای ظاهر شدن باطن و درون انسان اولاً؛ و شکوفایی استعدادهای نهفته در درون او و متکامل شدن انسان ثانی اً؛ و همچنین واضح و روشن شدن تواناییهای انسان برای دیگر خلایق چون ملائک، او را در بوته آزمایش قرار میدهد. G َف ج علناه س میعا ً ب صیراF؛ شرط اینکه امتحان کردن خداوند عادلانه و خارج از حکمت نباشد این است که انسان، استعداد، درک و فهم داشته باشد و آزمایش توقف بر عقل دارد. منظور از «سمیع و بصیر»، شنوایی و بینایی ظاهری توسط چشم و گوش نیست، اینگونه چشم و گوش را حیوانات هم دارند و بعضی از آنها قویترش را هم دارند، بلکه مراد از بینایی و شنوایی، قوه عاقله، حالت درک، تمیز و شعور است که با آن خیر و شر را تشخیص میدهد. به بیان دیگر آیه میگوید: در وجود انسان یک هدایت و «حجت باطنی» به نام عقل خلق کردیم. پس از آن به بیان «حجت ظاهری» میپردازد: G إنّا هدیناه َ السبیلF؛ معنی هدایت و نشان دادن راه، به ظاهر همان «هدایت تشریعی و ظاهری» است یعنی علاوه بر حجت باطنی، حجت ظاهری را هم برایش فراهم کردیم که همان انبیاء و رسل الهی و بزرگان دین و کتابهای آسمانی هستند. البته بعضیها میگویند: G َان ا ه د ی ناه ِالسبیلF، ادامه همان حجت باطنی است؛ یعنی به واسطه عقل که دلیل و
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۶۳ هدایت باطنی است، راه حق را به او نشان دادیم. ولی به نظر میرسد این نظریه درست نباشد و آیه میخواهد بگوید: علاوه بر اعطای قوه درک، شعِ ور و قدرت تمیزخیر از شر؛ برای اتمام حجت کمبودهایی که امکان دارد عقل داشته باشد و نتواند مواردی را تشخیص دهد؛ انبیاء و کتابهای آسمانی را فرستادیم تا راهنمایی عقل به راه حق را تکمیل کنند. ۱ حضرت امیر× دربارة رسالت انبیاء الهی میفرماید: «یُثی َروا ل ه م د َفائن العقول» ، یعنی انبیاء آمدهاند تا دفینهها و گنجهای عقل را ظاهر و پراکنده کنند، گرد و غباری که روی عقول نشسته است را بزدایند تا شک و تردیدی نماند. بنابراین حجت تشریعی و ظاهری به کمک حجت باطنی آمده است. پس از اتمام حجت باطنی و ظاهری میفرماید: {ًإمّا شاکرا ً و إمّا کفورا}؛ پس از اتمام دو حجت، اختیار دست انسان است که از این دو نعمت هدایت تکوینی و تشریعی چگونه بهره برد، که یا شکر میکند و از آنچه در اختیار اوست در جایگاهش استفاده میکند و در همان راه حقی که باید سوق یابد، قرار میگیرد؛ یا کفران نعمت الهی میکند و هدایتهای ذکر شده را به کناری نهاده و قوای غضب و شهوت را بر آنها مقدم میکند، این هم با اختیار خود اوست. به بیان دیگر: خداوند فیّاض علی الاطلاق است و بنای بر افاضه دارد و در هر چیزی این استعداد وجود دارد که فیض الهی را پذیرا باشد، ولی چیزی که هست انسانِها در قبول فیضهدایت تشریعی خداوند مجبور نیستند و بر همین اساس دارای مراتب مختلفی بوده و در نتیجه برخی «شکور»، و برخی «کفور»ند. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خَس دیگری گوید: یکی ن وشَد شود نور احد این یک ی نوشَد شود بخل و حسد تعریف و اسامی نفس تعریف: «نفس؛ جوهرِ ملکوتی است یعنی عرَض و ماده نیست که به حسب ذات، مجرد، و در مقام فعلیّت، به بدن و ماده محتاج، و حقیقت ذات انسان است.» ۱. نهج البلاغه، خطبه یک
نفس دارای اسامی مختلفی به حسب اعتبارات گوناگون است؛ الف: روح؛ چون حیات بدن و جسم بر آن توقف دارد. ب: عقل؛ چون توسط آن معقولات ادراک میشوند. ج: قلب؛ چون محل قلب و انقلاب خاطرههاست. البته اسامی دیگری هم برای نفس وجود دارد، و گاهی اسامی ذکر شده در معانی دیگری استعمال میشود که با شواهد و قرائن با معانی ذکر شده متفاوت میشوند. تجرّد نفس انسان که دارای حرکت با اعضا و جوارح خود است پس از مرگ، تمام اجزاء و جوارح سر جایش هست ولی از حرکت باز میمانند؛ اما حرکت ادراک تمام نمیشود؛ یعنی نه چشم میبیند، نه گوش میشنود و قوای لامسه و دیگر قوا حیات ندارند ولی، فعالیت دیگری از وی به جای میماند که هویت و شخصیت او به آن است که به آن «روح مجرد» میگویند. این روح در زمان و مکان خاصی نمیگنجد. روح در بدن مانند راکبی نیست که بر مرکوب خود که همان بدن است سوار شده باشد بلکه همین بدن و ماده بر اثر تکامل به مرحله تج رّد رسیده است، مانند آب گلآلودی که گلهایش پس از تهنشین شدن، صاف و زلال میشود. همین ماده برای اولین بار در رحم مادر حسّ لامسه را مییابد و سپس در تجرّد قویتر میشود و تا زنده است از این بدن مادی بهره میبرد و به سیر تکاملی خود ادامه میدهد و هنگامی که مرگ او فرا رسید تکامل ماده به پایان میرسد. ملاصدرا میگوید: «روح جسُمانی ةالحدوث و روحانیة البقاء» است یعنی روح محصول عالی هم جسم است، از همین جسم حادث شده اما «روحانیة البقاء» است و به مرحله فوقیّت عالم ماده میرسد. پس روح مجرد از سنخ عالم ماده نیست و خواص ماده مانند: زمان و مکان، عرض و طول و رنگ را ندارد. مانند میوة سیب که محصول عالی درخت سیب است. درست است که درخت، برگ، شاخه و شکوفه دارد و سپس میوه سیب از آن حاصل میشود که محصول تکامل همین درخت است ولی وقتی سیب رسید، خود به خود از درخت جدا میشود و اگر قبل از آن چیده شد، تکاملش محقّق نشده است. مانند انسان که
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۶۵ زنده میماند تا اجل حتمیاش برسد و روح از تن او جدا میشود، گاهی هم به واسطه مرض و حوادث، مرگ اخترامی سراغش میآید و روح مجرد از تن جدا میشود. خداوند خلقت انسان را از نطفه آغاز میکند و سپس: G ُث َ م َأنش أناه خَلَقا ً آخرF؛ یعنی همین نطفه را بر اثر تکامل، َ خلق دیگری میکند نه اینکه از عالم دیگری یک روح را بیاورد و در بدن او بدمد! روح که مرحله تکاملی است به انسان هویت میبخشد، همین که ما میگوئیم: «ما»، حکایت از همین روح که به انسان شخصیت میبخشد دارد و اگر ما با چشم و گوش میبینیم، در حقیقت چشم و گوش، آلات و ابزاری بیش نیست و آنچه درک واقعی دارد، ً نفس انسان است. درست است که وقتی مث لابا چشم چیزی دیده میشود به وسیله سلسله اعصاب به نقطهای از مغز منتقل میشود، یا قوة لامسه هم همینطور؛ ولی اینها ابزار و قوای نفس ادراکی انسان هستند، و اصل دیدن و لمس کردن از آن نفس است. برای همین وقتی میگویی: من دیدم، یا من شنیدم، چند «من» در وجود تو نیست، یک «من» بیشتر نیست که همان نفس مجرد است. در فلسفه میگویند: « َُّالنّفس فی وحدت ه کُ ل القوی»، یعنی نفس به تنهایی، تمام نیروها و قواست و دیگر قوای جسمانی، مقدمات و کارگزارانند. مرحوم میرفندرکی از باب تشبیه میگوید: حق جان جهان است و جهان همچو بدن اصناف ملائک چو قوای این تن افلاک و عناصر و موالید اعضا توحید همین است و دگرها همه فن دلایل تجرّد نفس مرحوم ملاصدرا یازده دلیل برای اثبات تج رّد نفس ذکر کرده که ما چند دلیل آن را با بیانی ساده میآوریم: ۱. یک جسم، ِ در آنواحد نمیتواند صورت و شکلِهای مختلفی را پذیرا باشد، یا در آ نواحد در زمان و مکان واحد باشد و اگر صورت یا شکل دیگری را قبول کرد، شکل و صورت قبلی از او منسلخ میشود،ِ ولی نفس انسان در آنواحد چنان وسعتی دارد که میتواند صورتها، و اشکال مختلف را پذیرا شده و گرفتار زمان و مکان نیست، بلکه فوق آنهاست. مانند خداوند که تنها در آسمان، زمین، دریا یا جاهای دیگر نیست و همه جاست و همانگونه که او محیط به همة عالم وجود است، روح هم محیط به بدن است. نفس انسانی از سنخ قدرت حق تعالی نسبت به نظام وجود است. نفس چنان قدرتی دارد که در
آن واحد صورتهای متعدد اعم از محسوس و معقول را قبول میکند بدون اینکه صورت قبلی با حادث شدن صورت بعدی زایل شود، و اگر صورتی را قبول کرد قویتر شده و صورت دیگر را قبول میکند. و چنانچه ُ فلاسفه َگویند: لبس ب عد از خلع نیست بلک ه لُبس بعد از لُبس است. تمام اینها نشان از جسمانی نبودن روح، و اثبات تجرّد آن است. ۲. جسم دارای ابعاد سه گانه، طول، عرض و عمق است و رنگها، طعمها و بویهای َمختلفی دارند. تصور این ابعاد و ع رضها برای اجسام هنگامی است که در خارج، آنها را دارا باشد. اما نفس انسان گرچه دارای طول، عرض و عمق و رنگ، طعم نیست ولی درک آنها در نفس وجود دارد و نفس انسان چنان قوی است که با تصور خویش، آنها را ایجاد میکند؛ اما سنخ وجود آنها در جسم، با سنخ وجود آنها در نفس متفاوت است. آنچه در نفس است نه طول دارد، نه عرض و نه عمق؛ و نفس نه رنگی دارد و نه طعمی، اما وجود دارد. وجود این ابعاد و خواص و عوارض در خارج، به خاصیت آنهاست ولی در نفس به ادراک آنها. هر دو وجود دارند اما این کجا و آن کجا. شما کوهی از طلا را در نفس خود تصور میکنید که با توجه نفس، حدوث اً و بقائاً وجود دارد و به محض عدم توجه شما معدوم میشود. بنابراین جسمی چون کوه طلا موجود شده، اما بدون ابعاد سهگانة َذکر شده. پس ع الم نفس غیر از عالم ماده است. ۳. «نفس انسانی» ّ ّچ ه بسا ملایمات و لذاتی دارد که با ل ذات «جسم انسانی» هم سنخ نیست. روح انسان در مرحلة بالای نفس، ّ ب ه لذات و اموری حقیقی میل دارد که با بدن سنخیت ندارد و چه بسا بدن از این لذّتها خوشش نیاید؛ و چه بسا انسان در حال توجه به خدا و حقایق امور چیزهایی از عوالم قیامت، بهشت، جهنم و ملائک را درک میکند و از آنها حظّ و بهره میّبرد. اما این مرتبه عالی ملایمات و ل ذات نفسی از سنخ لذّتهای نازل مادی نیست. بنابراین، انسان فقط همین بدن و قوای ناظر به جسم نیست، و از این استفاده میشود که روح و نفس، از ماده مجرد است. از دلیل سوم - همانگونه که مرحوم نراقی در جامع السعادات به گونهای بحث کرده - بر میآید که گویا مرتبه عالی نفس، و قوای جسمانی از هم جدا هستند. حال آنکه این گونه نیست. درست است که دیدن یا شنیدن و یا چشیدن با اعضاء و جوارح مادی است ولی، آنها وسیلهاند و ادراک اصلی از آنِ نفس است، و در حقیقت، شنیدن و دیدن و چشیدن، همگی کار نفس است، شما وقتی میگویی: من دیدم، در حقیقت ادراک کلی
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۶۷ کرده و میگویی من ادراک کردهام. پس تمام درکها و فهمها به دست نفس است، او همه کاره است. پس اینکه خیال شده قوای نفسانی جدای از نفس هستند، درست نیست بلکه، آنها مراتب خود نفساند؛ چون نفس مراتبی دارد، برخی نفسها نیاز به ماده دارند و برخی نیاز ندارند. ۴. انسان با چشم خود افرادی از انسان یا حیوان یا دیگر موجودات را میبیند، آنچه خارجیّت دارد افراد انسان یا حیوان است، و پس از آن یک کلی انسان یا حیوان انتزاع میشود. آنچه در خارج است همگی جزئیاند، اما آن کلی درک شده با قوه عاقله، از دایره جزیی بودن خارج شده و به کلیّت رسیده است. درک کلیّات از سنخ مادة جزیی نیست چون در عالم ماده نیست. محل این کلیّات درک شده که نفس است، باید مجرد باشد پس نفس مجرد است به دلیل اینکه: اگر چیزی جسم باشد وقتی آن را تقسیم کردیم خواص و صفاتش هم تقسیم میشود. از باب مثال: اگر شما یک حبه قند را دو تکه کردید، هر تکه تقسیم شده، هم سفیدی و هم شیرینی دارند. اینجا تقسیم انجام شد و صفات و خواص هم تقسیم شد چون مادی بود، ولی کلی را نمیتوان تقسیم کرد، یعنی نمیتوان کلی انسان یا حیوان را تقسیم کرد. چون ادراک کلیات، صفت نفس است و اگر نفس قابل تقسیم باشد باید صفت او هم تقسیم شود و چون کلی انسان قابل تقسیم نیست پس محل آن که نفس است هم قابل تقسیم نیست. بنابراین نفس از جسم بودن خارج میشود و مجرد بودن آن و نداشتن خواص ماده برای نفس اثبات میشود. ۵. قوای جسمی باطنی چون شهوت، غضب و خیال، و وهم؛ ادرکاتشان و کسب علوم توسط آنها، از طریق قوای جسمانی و حواس ظاهری به دست میآید چون: «من فقد حساً، فقد علم ا» یعنی کسی که یکی از قوا و حسها را از دست دهد، علمی را فاقد است. ادراکات جزیی توقف بر دیدن، شنیدن، چشیدن دارند، ولی بعضی از ادراکات نفس است که فوق ماده است مانند ادراکات کلی، که نفس به مرتبهای از تج رّد رسیده که نیازی به قوای جسمانی ندارد. مثلا: محال بودن جمع بین نقیضین؛ همه میدانند درک چنین مطلبی توقف بر آن ندارد که انسان با چشم و گوش محال بودن آن را درک کند؛ در اینجا حواس جسمانی هم نباشد این مطلب قابل درک است. این حکم و امثال آن، حاصل شده از مرتبه عالی نفس است. پس نفس از ماده مجرد است.
۶. اگر چه انسان چشمان خود را روی هم بگذارد، با این حال، عالم به ذات خود است. پس لازم نیست انسان خودش را با قوای ظاهری مشاهده کند تا به ذات خود پی برد. آن چیزی که احاطه علمی به خود دارد از آن سمع و بصر نیست بلکه چیزی فوق آن است که خود دلیل بر تجرّد نفس خواهد شد. ۷. انسان مشاهده میکند که بدن و قوای آن رو به ضعف و پیری میرود ولی در عوض ادرکات عقلانی و نفس قویتر میشود. اگر نفس، مادی و جسمانی بود، نفس هم ضعیف میشد در حالی که این گونه نیست، پس نفس مجرد است. پرسش: انسانی که پیر میشود دچار اختلال حواس میشود، و همراه آن معلوماتش هم ۱ از بین میرود چنانچه در قرآن میفرماید: Gو من نُع ُم رُ ه نَن ِّک س َه فِی الخلقF . یا کسی که دچار مریضی میشود ادراکات و صفات کمالیه نفس او هم ضعیف میشود. پس اگر نفس تجرّد داشت نباید همراه ضعف قوای جسمانی، به ضعف گراید. پاسخ: ضعفی که میگویید، مربوط به ادراک و افعال متعلق به همان قوای جسمانی است، اما ادراکات کلی در مسائل عمیق فکری که ذا تاً برای انسان حاصل شده اگرچه به واسطه قوای جسمانی است، اما چون برایش ملکه شده، دچار ضعف و فراموشی نمیشود و چه بسا قویتر از گذشته هم باشد. بقای نفس پس از مفارقت بدن مرحوم صدر المتألهین میگوید: « اصلاً حقیقت وجود با حقیقت علم و قدرت مساوی است و هر وجودی به اندازه بهرهای که از وجود دارد، علم و قدرت دارد». در قرآن میفرماید: { و إِن ْ من ْ شَیء إِلا َّ یسبح بِحمده و لکن ْ لا تَفْقَهون َ تَسبِیحه م} ، همگی موجودات تسبیح میگویند، سخن میگویند ولی، گوش داودی میخواهد تا آن را بشنود؛ ّ اسطن حنانه، سخن میگویند ولی گوش نبویّ و پیامبری میخواهد تا آن را بشنود. ملاصدرا در کلام دیگر میگوید: «تمام ادراکات برای نفس مجرد است و تا ماده به مرحله تجرّد نرسد، ادراک و علم تصوّری ندارد». درست است که شما میگویید من فلان شی را با چشم خود دیدم ولی عکس آن شی در چشم میافتد و به وسیله سلسلة اعصاب به مغز ۱. یس (۳۶،) ۶۸» :و به هر که عمر طولانی دهیم. خلقت او را به کاستی برمیگردانیم.« ۲. الاسراء (۱۷،) ۴۴
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۶۹ منتقل میشود ولی، نفس است که آن شی دیده شده را درک میکند. به بیان دیگر: آن شی دیده شده با مقدمات و قوة باصره، مبصر بالعرض است ولی آنچه که ّمبصر بالذات است در صقع نفس ایجاد شده، و نفس به آن علم حضوری دارد. در مسموعات و مشمومات هم این گِونه است. نفس حیوانات هم به همان اندازه نفس مجرد دارند. حال که علم حضوری و ادراک ذاتی از آ ننفس است، پس با جدایی نفس از بدن و ماده، نفس باقی است و فانی نمیشود، علتش این است که آنچه فانی میشود عبارت است از آنچه مرکب از صورت و ماده است و فعلیّت آن محضه نیست و بالقوه است و ماده و صورت را به خود گرفته است؛ ولی اگر به حدی رسید که صورت و ماده ندارد، و ۱ فعلیّت دارد، اص لاً از بین نمیرود. قرآن میفرماید: Gثم إ لی رب هم ی َحُش َرونF ، پس فانی نشده و از بین نمیروند و به سوی رب محشور میشوند. انواع تجرّد تجرّد در یک تقسیمبندی کلی به: ۱ تجرّد طبیعی و ۲ تجرّد اختیاری، تقسیم میشود. ۱. تجرّد طبیعی؛ همان تج رّدی است که نطفه پس از بسته شدن، و طی شدن چهار ماهگی، روح حیوانی و سپس روح انسانی در او دمیده میشود و سیر طبیعی خویش را در مسیر تکامل طی میکند. منشأ علوم و ادراکات تجرّد است، و تا تجرّد طبیعی نباشد علم هم محقق نمیشود. علوم و ادراکات در این مرحله از چهار قسم خارج نیست؛ ادراکات تجرّد طبیعی الف. ادراکات حسی؛ در اینجا با اعضاء چون چشم، گوش، لامسه که معدّات و مقدمات است صورت اشیاء توسط سلسله اعصاب به مغز منتقل میشود، و ادراک آنها توسط نفس مجرد است و نفس چون مجرد است، در خود صورتی مطابق محسوس خارجی ایجاد میکند. پس هنگامی که شما کتابی را دیدید این دیده شده، بالذات نیست ۱. الانعام (۶،) ۳۸
بلکه نفس مجرد صورت آن را مانند یک کتاب در ذهن ایجاد کرده است. ب. ادراکات تخیلی؛ شما الآن اینجا هستید و در ذهن خود کوهی یا گنبدی از طلا را میسازی این تخیل ذهنی کار نفس مجرد است. ج. ادراکات وهمی؛ در ادراکات وهمی معانی درک میشود مانند حسن، قبح، حب، بغض. این ادرکات را حیوانات هم دارند که کار نفس است. (این سه نوع ادراکات همگی جزیی و مجردند ولی نقشه و صورتی که از محسوسات در ذهن ایجاد میشود، مجرد برزخی است و کامل نیست). د. ادراکات عقلی؛ مثلا شما کلی انسان، حیوان و دوستی را درک میکنید. آنچه که مجرد به معنی حقیقی است و عقلانی؛ همین مرحله چهارم است که انسانها دارند و حیوانات فاقد آن هستند. ۲. تجرّد اختیاری؛ تجرّدی است که انسان به اختیار خود از علایق عالم ماده دل کنده و نورانیّت جای او را میگیرد. حصول این تجرّد با مجاهده نفس، تخلیه و سپس تحلیه و واداشتن نفس به ملکات حاصل میشود. لذّت و ألم نفس؛ در پرتو کمال یا عدم آن نفس دارای دو قوة نظری و عملی است؛ قوة نظری نفس ادراک کلیات و حقایق، و قوه عملی آن، حرکت در پی ادراک نظری است. مثلاً درک قبح ظلم یا حسد در نفس با قوه نظری، و عمل نکردن براساس ظلم و حسادت ِتوسط قوه عمل ینفس است. حال میگوییم: نفس انسانی پس از آنکه اثبات شد مجرد، باقی، و ابدی است؛ به طور ّدائم یا لذت میبرد یا درد میکشد. کمال در قوه نظری و عملی نفس لذّت نفس در حالی حاصل میشود که قوه نظری و عملی به کمال برسد: الف. کمال در قوه نظری نفس؛ درک حقایق عالم هستی است مانند: خدا، ملائک، وسایط فیض و عالم عقول. اینکه میفرماید: G و ع لّ م آد َ م الاس ُ ماء ک َّلهاF یعنی کلیّات ۱. البقره (۲،) ۳۱
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۷۱ حقایق را به انسان تعلیم دادیم. نه اینکه جزئیات را بداند، بلکه احاطه کلی کافی است. وقتی به کلیّات حقایق عالم شد، پی میبرد که موجود کامل حق تعالی است، و مابقی موجودات ّظ لو پرتو حقند، و وقتی به مقام توحید رسید و از شر وسوسههای شیطان خلاصی یافت دلش به نور عرفان مطمئن میشود؛ که این کمال حکمت نظری است. در قرآن مؤمنان را وصف میکند: Gو الْمؤْم نُون َ کُل ٌّ آمن َ بِالل ُت َّه و م لائکَته و کُبِه و رس لهF- ۱ . نفس انسانی لذّت بردنش رسیدن به این کمال است و در عوض، ألم و درد او، ناشی از ضعف قوه نظری و پی نبردن به حقایق موجودات از مرتبه بالا تا پائین یعنی: خدا، ملائک، عقول و دیگر حقایق هستی است. ب. کمال در قوه عملی نفس؛ این است که انسان صفات رذیله را از خود تخلیه، و خود را به اخلاق و فضائل مزین کند و به مرحلهای برود که حریم قلب را از غیر خدا پاک کند. ل ذّت مرتبه عالی نفس، به همین است که پاک شده و رذائل از آن زدوده شود و درد مرتبه عالی نفس، غرق شدن در گرداب پستیهاست. پس؛ لذّت نفس، بما هو نفس، به کار انداختن قوه نظری و عملی در راه صحیح و درک حقایق عالم، و پاک کردن نفس از ماسوی الله است؛ و درد و رنج آن، جهل به حقایق و گرفتار اخلاق رذیله شدن است. به بیان دیگر: وجود خداوند تبارک و تعالی، موجودی عین قدرت و حیات است، این وجود کامل ظل، پرتو و جلوه دارد. این نظام که وجو د ظلّی خداوند است، دارای سه مرحله است: مجردات، نفوس و ناسوت. از بالا که به پائین میآییم به این سیر، «قوس نزول» میگویند. خداوند بر اثر قدرتش، همین ماده که در عالم وجود است را، در اثر حرکت جوهری و تکاملی، از نطفه در رحم مادر حرکت داده و پس از وجود نباتی، دارای روح حیوانی و سپس انسانی میشود. پس از آن که متخلّق به اخلاق حسنه شده و پاک شد، مستعّد میشود که علوم حقیقی را پذیرا باشد، و علم به خدا و حقایق هستی را مییابد و به مرحله عقل کامل خواهد رسید. پس، حرکت تکاملیاش از عالم ناسوت آغاز، به مرحله نفوس و سپس عقول و عقل کلی که مانند پیامبر۹ است، خواهد رسید که به آن «قوس صعود» میگویند. به همین دلیل به انسان «کون جامع» میگویند؛ یعنی از عالم مادّه ترقی کرده به ۱. همان، ۲۸۵» :و مؤمنان همه به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آوردند.«
عالم عقول رسیده است و پس از آن وقتی به مرحله عقل کل رسیده، وجودش واصل الیالله میشود، که در این مرحله جامع کمالات میشود و همین «لذّت نفس» است. جایگاه نفس در مراتب هستی ّدربارة تج رد نفس از ماده توضیح دادیم. برای اینکه جایگاه نفس را در عوالم هستی به دست آوریم به طور خلاصه و کلی مراتب هستی و وجود را، که با توجه به شدت و ضعف خود متفاوتند را، بیان میکنیم: الف: هاهوت یا غیب الغیوب؛ به ذات خدا که موجودی نامحدود و مستقل است، با قطع نظر از صفات سلبی و ایجابی میگویند. ب: لاهوت؛ به ذات خداوند با ملاحظه همه صفات کمالی اعم از سلبی و ایجابی که عین ذات خداست، میگویند. ج: جبروت؛ عالم هستی متأخر از ذات و صفات خدا را که عقول مجرده است، گویند. د: ملکوت؛ وجود متأخر از عقول مجرده که عالم نفوس کلی است را، ملکوت گویند. ه : ناسوت؛ و سپس نازلترین مرتبه وجود، عالم طبیعت و ماده است چه زمینی باشد چه آسمانی که به آن عالم ناسوت میگویند. جایگاه انسان را به «کون جامع» تعبیر میکنند چون جمع بین: مجردات، ملکوت و عالم ماده است. اما جایگاه نفس مجرد، مرتبه ملکوتی است که از عقول مجرده متأخر است. تفاوت نفس و عقول مجرده ممکن است این پرسش مطرح شود که؛ نفس و عقول مجرده هر دو در تجرّد اشتراک دارند پس چرا مرتبه نفس از عقول متأخر است؟! در پاسخ میگوییم: تفاوت این دو در این است که، عقول مجرده هم در ذات، و هم در مقام فعلیّت مجردند،ً ّاما نفس انسان اگرچه ذات ا م جرد از مادّه است ولی، وقتی میخواهد به مقام فاعلیّت برسد به مادّه نیاز دارد. اگر چشم نباشد، دیدن برای نفس امکان ندارد، اگر گوش نباشد شنیدن برای نفس ممتنع؛ و اگر دیگر آلات و ادراکات نباشد نفس کاری نمیتواند انجام دهد. اِلبته نسبت دادن شنیدن به گوش یا دیدن به چشم از باب ضیق تعبیر است و گرنه همة ا دراکات از آنیک موجود است که
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۷۳ همان نفس است؛ ولی در این ادراکات، نفس بَرای ا رتباط با عالم، به ابزار احتیاج داردو ، َ حتی در عالم برزخ هم، به بدن نیازمند است ولی این بدن، برزخی است و لازم نیست مادی باشد، مانند بدن برزخی ما در عالم خواب که با آن در همه جا میتوانیم سیر کنیم. قوای نفس همانگونه که گفته شد برای به فعلیّت رسیدن نفس، قوا و نیروهایی به عنوان ابزار لازم است که شامل: ۱ قوای نباتی؛ نفس در این مرتبه دارای سه نیرو است: الف: ّقوة غاذیه؛ که فایده آن، تمایل به غذا، تناول، هضم و جذب مواد لازم و دفع مواد زاید بدن است. ب: ّقوة منمیه؛ کارکرد آن مصرف مواد غذایی در جهت رشد و نموّ بدن است. ج: ّقوة مولده؛ کار این قوه، اعمال مربوط به تولید مثل برای عدم انقراض نسل بشر است. ۲ قوای حیوانی؛ شامل دو بخش میشوند: الف: قوای دهگانه ادراکی و جزئی شامل حسهای پنجگانه ظاهره یعنی: لامسه، باصره، سامعه، ذائقه و شامّه. و شامل حسهای باطنه: حس مشترک، قوة خیال، قوة واهمه، قوة حافظه و قوة متصرّفه. ب: این بخش مربوط به اراده، حرکت و فعالیتهاست که خود دو بخش است: ۱ منشأ حرکت که عبارت است از تمایلات نفسانی ناشی شده از دو قوه شهوت و غضب، ۲ قوة مباشر حرکت، ّکه عبارت ا ست از قوای محرکة اعصاب و تارهای مربوط به حرکت و ماهیچههای بدن که سبب باز و بسته شدن عضلات میشوند. ۳ قوة عقل و فکر؛ این مرتبه، عالیترین مرتبة روح و نفس انسانی، و دارای دو بخش است: الف: قوه عقل؛ درک کننده مفاهیم کلی، و حسن و قبح اخلاق و افعال است. ب: قوه فکر؛ که تحت تدبیر عقل و کار کردش تصرف در مفاهیم کلی، ضمّ و ترکیب آنها و تشکیل قضایا و ربط میان آنهاست تا قضایای مجهول را روشن کند، این قوّه
اگر در مقام عمل تحت قوه واهمه باشد به آن متخیّله میگویند. آنچه که از قوا به طور خلاصه گفته شد، برای اهل فن روشن است و ما خلاصهای از ۱ آن را بیان کردیم؛ ِولی ب ه تبعمرحوم نراقی که قوای نفس را به صورت چهارگانه بیان کرده، ما نیز پس از بیان آنها، فایده و کارکرد هر یک را ذکر خواهیم کرد: الف: قوة عاقله کارکرد آن یا: ادراک کلی و نظری حقایق امور است که به آن «عقل نظری» میگویند. عقل نظری، همانگونه که از اسمش پیداست، با دلیل و برهان نظر میدهد که مثلاً: خدا، و ملائک وجود دارند. و کارکرد دیگر قوه عاقله: ادراک و تمیز افعال خیر و شر، و حسن و قبح آنها از یکدیگر است که به آن «عقل عملی» گویند. اگرچه وادار کردن انسان بر طبق این ادراکات را مرحوم نراقی به عقل عملی نسبت داده ولی به نظر میرسد کارکرد عقل عملی تا حد تمیز است؛ ولی اینکه به عملی امر، و از عملی نهی میشود، به عقل ربطی ندارد بلکه آنچه امر و نهی میکند نامش وجدان و فطرت انسان است. یعنی پس از درک حسن عدل و قبح ظلم، امر به عدالت و نهی از ظلم را نمیتوان به عقل نسبت داد بلکه نیروی وجدانی و درونی این امر و نهی را صادر میکند. ب: قوة غضبیّه کارکرد این قوه حمیّت و دفاع از جان، مال، ناموس، وطن و دین است. از فواید دیگر این قوه، غضب در مقابل قوه شهویّه و وهمیّه است؛ بر اثر این قوه است که اگر انسان از این دو ّقوه در مسیر ش ربهره برد، نفس خود را عتاب و ملامت میکند و با حمیّت و غیرت آن دو را کنترل میکند، چون درست است که قوه عاقله وظیفهاش کنترل دیگر قواست ولی، گاهی صاحبان قوه شهوت و واهمه زیر بار عقل نمیروند و قوة غضبیّه به کمک قوه عاقله میآید. بنابراین نمیتوان تنها فایده قوه غضبیّه را، غضب در مقابل دیگران تصور کرد. ۱. نک: کتاب «آغاز تا انجام»، ص ۶۳ ۶۵، از آثار ماندگار مرحوم استاد که دیالوگی است میان دو دانشجو در موضوع اصول عقاید و مباحث کلامی که توسط ایشان در سال ۱۳۵۶ در زندان اوین در حال سپری کردن محکومیت ده ساله، نوشته شده است. نکته قابل توجه اینکه نگارش این مجموعه توسط مرحوم استاد مصادف با رشد مباحث التقاطی و گرایش برخی از نیروهای مبارز به مارکسیسم بوده است که این خود نشان از آن دارد که استاد مرحوم چگونه مطابق با نیاز زمانه دست به قلم برده است، (م، ل).
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۷۵ ج: قوة شهویه از دیگر قوایی که نفس با آن میتواند به کمالات برسد، قوه شهویه است. هدف و فایده اصلی این قوه با حکمت خدادادی، بهرهبرداری از نعمتهای الهی برای اکل، و ادامه حیات و هم چنین ادامه نسل انسان است. ولی اصرار بر خوراک و شهوت جنسی بدون تربیت و کنترل از ناحیه قوه عاقله، انسان را از مسیر کمال انسانی خارج و در مسیر بهائم و حیوانات قرار میدهد و از عبودیت خالق خارج و به عبودیت شکم و امور جنسی سوق میدهد. رابطة قوه غضب و شهوت از دیدگاه افلاطون: وی میگوید: «قوة غضبیّه مانند طلا میماند که نرم است و قابلیت انعطاف دارد ولی قوه شهویه مانند آهن است که سخت بوده و انعطافش کم است»؛ یعنی قوه شهوت بلندپروازی دارد و قوه غضب میتواند او را مهار کند. وی سپس میگوید: «اگر کسی در دو قوه شهوت و وهم فرو رفته باشد خیلی سخت است که به کمال و فضل برسد مگر اینکه از حمیّت و غیرت غضب استفاده کند و آن دو را که از حد اعتدال خارج شدهاند کنترل و مهار کند». بنابراین اگر علاوه بر مقهوریت قوه عاقله، قوه غضبیّه بر شهوت و وهم نتوانست پیروز شود، و مقهور آنها شد، امیدی به اصلاح این انسان نیست. مگر اینکه شهوت و وهم، مقهور قوه عاقله، به یاری قوه غضب شود، که امید به بازگشت و اصلاح هست، و در هر صورت نباید از رحمت خدا مأیوس شد چون درهای رحمت الهی همیشه مفتوح است و خود او گفته است: {وال َّذین َ جاهدوا فینَا لَنَهدین َّهم سبلَنَا} «و کسانی که در راه ما تلاش ۱ کنند قطعاً راههای خود را به آنها نشان میدهیم». د: قوة وهمیّه کارکرد و فایدة این قوه، ادراک و تصرفات در امور و معانی ج زئی است مثلاً: فلان کس دوست یا دشمن است و مجموعة طرحها، نقشهها، صغرا و کبرا چیدن، امور دقیق، خدعه و مکر؛ همگی توسط قوه وهمیّه استنباط میگردد تا انسان را به اهداف صحیح برساند. ۱. العنکبوت (۲۹،) ۶۹
تصرفاتی که در امور جزئی میشود سه گونه است: ۱. ادراک امور معنوی؛ مانند: حب و بغض، دوستی، دشمنی و صداقت. ۲. خیال؛ که ادراک صورتهاست م ثلاً تصور حسن یا حسین، یا مثلاتصور گنبد حضرت معصومه (س). ۳. ّمتخیله؛ در این قسمت، قوه وهمیّه موضوع و محمول میسازد و از ترکیب صغرا و کبرا، نتیجهگیری میکند. قوه متخیله بخشی از قوه متصرفه است؛ قوه متصرفه که کارش ترکیب و برنامهریزی است اگر در استخدام عقل باشد به آن « مفکّره» گویند مانند: «الله موجود» و اگر در استخدام وهمیّه باشد به آن «متخیله» گویند. هنگامی که میگوییم: علی شجاع است، «علی» با «قوة خیال»، و «شجاعت» با «وهم»، و رابطة بین علی و شجاعت که با «است» مشخص میشود، توسط «قوه متخیله» درک میشود. به نظر برخی، قوة وهمیّه همیشه شیطانی است؛ ولی به نظر ما این قوه نمیتواند دائما شیطانی باشد و گاهی رحمانی است. اگر این قوه به طور کلی شیطانی بود خداوند آن را خلق نمیکرد. البته علت اینکه قوه وهمیّه را شیطانی میدانند علتش این است که انسانها نوعاً از این قوه استفاده شیطانی میکنند و اگر رها شوند از آن سوء استفاده میکنند. اولین قوا در انسان اگرچه قوه عاقله برترین قوا در انسان است ولی اولین مرتبه وجودی انسان این قوه نیست. اول مرتبه انسان، طبیعت و ماده است که صورت نطفه و نباتی دارد و تا چهار ماه در جنین مادر مانند یک گیاه در حال رشد است؛ پس از چهار ماه، روح حیوانی پیدا میشود و قوای شهویّه و غضبیّه مرتبه بعدی اوست، پس از آنکه به مرحله انسانی رسید، به مرحله تعقل میرسد که اقوی القوای اوست و انسانیت انسان به واسطه این قوه است. بنابراین قوای شهویّه و غضبیّه قبل از قوة عاقله به وجود میآیند. لذّت و دردهای قوا و غرائز چهارگانه هر یک از قوای چهارگانة: عقلیّه، غضبیّه، شهویّه و وهمیّه؛ مطابق طبیعت خود ل ذّت َو المی دارند؛ به طور اجمال، لذّت هر یک رسیدن به چیزی است که مطابق طبع اوست، و
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۷۷ درد و الم هر یک، نرسیدن به چیزی است که مطابق طبع اوست و با این تفصیل که: الف: قوة عقلیّه خلق شده تا انسان بدان وسیله، اموری عملی را با عقل عملی، و امور ادراکی را با عقل نظری، درک کند و به حقایق امور معرفت و شناخت یابد. لذّت این غریزه در معرفت و علم، و الم آن جهل، نفهمیدن و عدم درک حقایق امور چون خدا، پیامبر و ملائک است. ب: قوه غضبیّه که برای دفاع از خود، دین و ناموس و تشفی و انتقام است تا زمانی لذّت دارد که بتواند آنها را عملی کند و بتواند بر دیگری غلبه کند ولی اگر شکست بخورد و نتواند به پیروزی دست یابد درد و الم این قوه است. ج: قوه شهویه که برای تحصیل غذا و لذّت جنسی و بقاء نسل است، لذّتش در به دست آوردن خوراک و جنس مخالف است و اگر به آنها دست نیافت، گرسنگی خورد و محرومیت کشید، درد و الم دارد. د: قوه وهمیّه که برای ادراک جزئیات و معانی آن، و ایجاد رابطه میان موضوع و محمول است، ل ذّتش در درک معانی جزیی است مثلا: فلان شخص دشمن یا دوست من است؛ و الم و درد آن هنگامی است که بین موضوع و محمول نتواند رابطه برقرار کند. البته اینکه این ل ذّتها و دردها را به قوا و غرائز نسبت میدهیم به نوعی مسامحه صورت گرفته و گرنه، آلام و لذائذ در حقیقت از آن نفس است و این قوا، وسایل و لوازم برای لذّت یا الم نفساند. در فلسفه میگویند: « َّال ن فس فی وُحدت ُها کل القوی»، یعنی نفس به تنهایی تمام قواست و همگی آنها کارگزاران نفس ناطقهاند. شما وقتی به واسطه هر یک از این قوا به ل ذّت یا درد میرسید، نسبت درد یا لذّت را به هر یک از آنها نمیدهید بلکه میگویید: من لذّت بردم، من درد کشیدم. در وجود شما چند تا «من» نیست بلکه، یک «من» است که همان نفس ناطقه انسانی است. لذّت کدام قوّه بیشتر است؟ در میان ل ذّتهای چهارگانه بیشترین لذّتها از آن قوة عقلیه است چون: الف: قوة عقلیه جنبه فاعلیّت نفس است. تصدیق به وجود خدا، ملائک، معاد، حسن و قبح افعال، اینها کار و فعالیت نفس است. ولی قوای دیگر یعنی: غضب، شهوت و وهم، َجنبه انفعالی و ع رضی نفس هستند. هنگامی که انسان عصبانی شد، یا گرسنه شد یا یک امر
۱ جزیی را تصور کرد هر یک از این سه قوه تحریک میشوند. ب: برتری دیگری که لذّت قوه عقلیّه بر لذّات دیگر قوا دارد از این لحاظ است که قابل زوال نیست، یعنی وقتی انسان با قوه عقلیه به مراتب تکامل انسانی رسید، همیشه با او هست و از او زایل نمیشود؛ مگر اینکه دیوانه شود؛ ولی با اختلاف حالات و احوال، باز هم عقل باقی است و هر چه بماند قوه عاقله قویتر میشود، ولی دیگر قوا و غرائز چون منفعلة عرضی هستند کم و زیاد میشوند و گاه به اندازهای در ضعف قرار میگیرند که به طور کلی منتفی میشوند. ... و تعجب از کسانی است که! تعجب از کسانی است که! ل ذّت را منحصر در لذّتهای حسی میدانند! کمال را خوب خوردن، خوب پوشیدن و برترینهای شهوت جنسی قلمداد کردهاند! اگر در زندگی به دنبال سه قوه غیر از عاقله رویم مگر چه میتوان گفت جز اینکه شبیهترین به حیوانات خواهیم شد! لذّتهای حسیّه و حیوانی لذّت واقعی نیست بلکه، عملی انفعالی و برای دفع الم است. اگر گرسنگی به او فشار آورد غذا میخورد تا رفع آن کند، اگر نطفه و شهوت فشار آورد عمل جنسی انجام میدهد تا دفع درد آن کند. لذّت امری واقعی و وجودی است اما، لذّتهای حسی و حیوانی امری عدمی است؛ برای همین است که انسان از این ۲ لذّتها سیر نمیشود چون راحتی از الم و دردهای عدمی، خیر و کمال نیست. وتعجب دیگر! تعجب دیگر! از افرادی است که خود را به شرع بسته و مقدّس جلوه میدهند و کمال انسان را در رفتن به بهشت و در آغوش گرفتن حور؛ و نرفتن به جهنم و نسوختن با آتش آن میدانند. این چه کمالی است که انسان عمری در این دنیا زحمت بکشد، تا با حورالعین همبستر شود؟! درست است که در قرآن از بهشت و حور و آتش دوزخ بسیار سخن به میان آمده ولی، آیا کمال انسان در اینهاست؟! این همه عبادت و ریاضت نفس برای این امور ۱. البته درباره قوه واهمه نمیتوان گفت همیشه انفعالی است مثلا، شما بدون هیچ تحریکی گنبد حضرت معصومه۳ را تصور میکنید. مگر اینکه گفته شود: منشاء تصور گنبد همان تصورات جزیی قبلی است که در صقع نفس وجود دارد. ۲. دربارة امور عقلی هم شاید همین مطلب صدق کند چون انسان از عدم العلم و جهل، ناراحتی و درد دارد و برای همین دنبال فهم و درک میرود تا دفع این الم کند. مضمون روایتی این است که: «طالب مال و علم سیر نمیشوند.»
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۷۹ است؟! مگر جز این است که این عبادت مزدبگیران است؟! انسانیّت انسان به ادراک امور واقعی، انس با خدا و اولیاء اوست. تلاش انسان نباید برای رسیدن به حور و غلمان باشد بلکه عبادتش مقدمه برای معرفة الله باشد: { ِِ و ما خَلَقْت الْجِن َّ و الإِ نْس إلا َّ لیعبدون} «و جن و انس را نیافریدیم مگر برای پرستش.» کسی که خدای واقعی را شناخت، او را رها نمیکند و به لذّتهای بهشتی بسنده کند. اگرچه آنها ط بعاً در پی معرفت خدا میآید، ولی هدف، چیز دیگری است. حضرت امیر× دربارة عبادتکنندگان و اهداف آنها میفرماید: «کسانی عبادت خدا میکنند برای رسیدن و رغبت به نعمتهای آخرت، این عبادت تجّار است که پولی خرج میکنند تا متاعی خرید و فروش کرده سودی ببرند. گروهی از ترس آتش الهی خدا را عبادت میکنند، این عبادت بردگان است که از ترس عتاب و مجازات صاحب خود، فرمانبری میکنند؛ و گروهی، از روی شکر نعمتهای او، عبادت میکنند و به دنبال ۲ بهشت و ترس از جهنم او نیستند، این عبادت آزادگان است». سیدالساجدین× و امیرالمؤمنین× میفرمایند: «ما ع بد َ تک خ ِوفا ً من نار َ ک و لا ط معا ً ف ّی ج نت ک ولکن ۳ ُوجد ت ک أهلا ً ل لع بادة، َ ف عبدتک». تنازع و جنگ قوای نفس، در کشور تن نفس انسان به حسب فطرت اولیه از تمامی صفات و ملکات اخلاقی خالی است، او موجودی دارای قوة محض، که فعلیّتی ندارد میباشد. در اصطلاح به موجودی که خالی از فعلیّت و حاوی قوة محض است، « ه ُیولای اولی» گویند و پس از آن، بر اثر تنازع میان قوا به فعلیّت میرسد. فعلیّت یافتن نفس پس از تنازع قوای چهارگانه، تابع غلبه هر یک بر دیگری است. در کشمکش قوای متضاد و اثرهای متباین آنها، نفس یا شیطانی، و یا ملکی خواهد شد. پس از مفارقت روح و نفس از بدن، در عالم برزخ و قیامت، بدن و تن انسانی تابع همان ملکات و صفاتی است که در دنیا کسب کرده است و کیفیت صورت بدن برزخی و آخرتی تابع غلبه هر یک از قوای نفس است. ۱. الذاریات (۵۱،) ۵۶ ۲. نک: نهجالبلاغه، حکمت: ۲۳۷ ۳. بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۱۸۶
تمثیلی از تنازع قوا برای تقریب به ذهن و فهم بهتر تنازع قوای نفس و ستیز هر یک تا رسیدن به مرحله پیروزی، مثالهایی زده شده از جمله؛ فرض کنید در خانهای، ملک یا حکیمی، سگ، خوک و شیطانی با هم جمع شدهاند و همیشه با هم در حال کشمکش و جدال هستند و هر َ کدام چیره شد به طبع، او حاکم خانه است و دیگران فرمانبردار او. گویا پوست و تن انسان چون همان خانهای است که اینها در او گرد هم آمدهاند؛ ملک یا حکیم عقل، سگ به لحاظ حملهور شدن به دیگران غضب، خوک نماد شهوت جنسی، و شیطان، علامت قوة ۱ وهمیّه است. ۲ توضیح بیشتر اینکه: قوة غضبیّه که نمادش سگ بود، او را به ظلم، آزار، دشمنی و اذیت دیگران وامیدارد. قوة شهویّه که نمادش خوک است، او را به منکرات، فواحش، حرص برخوردن طعام و اعمال جنسی فرامیخواند؛ و قوة شیطانی وهمی، کارش ایجاد زمینة تهییج این دو قوة ذکر شده است و انسان را وادار میکند که هر یک از غضب و شهوت را عملی کند. اما قوة عاقله که چون پادشاه حکیمی داناست، قوهای بازدارنده است؛ او انسان را از مکر شیطان حفظ میکند و در مواردی که قوة وهمیّه حق را باطل، و صحیح را با سقیم مخلوط و جابجا میکند، آنها را از هم تمیز داده و به انسان در این مسیر تاریک، نورانیتی غالب میبخشد. عقل در اینجا با سیاست و برنامه خود، قوای ذکر شده را نه منفک از انسان، بلکه همگی را به راه وسط و اعتدال سوق میدهد و در مملکت بدن، عدالت حاکم میشود. ولی اگر آنها بر عقل چیره شده و او را شکست دهند، از عقل در مسیر خود سوءاستفاده میکنند و قوهای که باید چون پادشاهی دانا حاکم باشد، تحت یوق غضب، شهوت و وهمیّة شیطانی قرار میگیرد و خود، چون آنها شده به مساعدت آنها شتافته، با مکر و حیله، چگونگی اعمال آن قوا را راحتتر میکند، و معلوم است که در پی آن، انسان هلاکت ابدی و شقاوت ماندگار، دچارش میشود؛ مگر اینکه خدا به فریادش رسد، و با توجه به خدا، از بیراه به راه باز گردد و با بازگشت از بیراهه، عقل حاکم کشور بدن ۱. گفته شد: قوة وهمیّه همیشه شیطانی نیست اما چون به نحو مداوم و نوعا ً انسانها از آن بهرهبرداری سوء میکنند، به آن شیطانی گویند. ۲. مذموم بودن سگ، نه به لحاظ رنگ و صورت خارجی آن، بلکه با توجه به غلبة مفهوم درّندگی و حملهور شدن و ایجاد جراحت است.
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۸۱ شده، میان قوا تعادل، صلح، دوستی و وحدت برقرار میشود که رستگاری در پی آن است: { َق َ د ْاَفل ح ْمن ز کّاها} و اگر خدای ناکرده ِدر این کارز ارسخت، طرف مغلوبهاش عقل ۱ باشد، دیگر قوا، انسان را به پرتگاه و سقوط میکشانند: G َ و ق د خاب ْمن د ّساهاF. تنازع قوا در دیگر موجودات! پرسش: آیا این تنازع فقط در انسان است یا ملائک، شیاطین و حیوانات هم قوایشان با هم در جنگ و گریزند؟! در پاسخ میگوییم: برای اینکه «ملائک» عقل محضاند و جهات جسمانی و لوازم آن را ندارند، از اخلاق، صفات، طبایع مختلف خالیاند و به همین دلیل در دایره نقص، کمال و تحول قرار نمیگیرند، و خالی از قوای غضبیّه، شهویّه و شیطانی هستند؛ برای همین، تنازعی در آنها تصوّر نمیشود. در «شیاطین»ِ هم غلبه از آنقوة وهمیّه است و تنازعی وجود ندارد. «حیوانات» هم گرچه دارای قوای غضبیّه و شهویه هستند ولی، این دو قوه غلبه دارد و آنچه هست اختلاف در غلبه هر یک بر دیگری است. امّا در «انسان» که علاوه بر آن سه قوه، عقل که منشاء تجرّد و بقاست نهادینه شده، تنازع وجود دارد. انسان موجودی است جامع که از: جماد، نبات، حیوانیّت و ملکیّت تشکیل شده و به همین دلیل نقص و کمال در او قابل تصوّر است، او معجونی است از ۲ «عالم امر» و «عالم خلق» و نسخهای شامل تمام حقایق؛ به همین دلیل میان قوای او همیشه جنگ و گریز است و اگر در این کارزار سایر قوا مقهور عقل شوند، به جایگاهی خواهد رسید که از تمام موجودات حتی ملائک برتر خواهد بود و دیگر رقیبی برای عقلش نمیماند تا منازعه پابرجا باشد. ولی خدا نکند که عقل، مغلوب شود! حالات چهارگانة نفس برخی گفتهاند منظور از نفس امّّاره، لوّامه و م طمئنه در قرآن؛ اشاره به قوای: شهویّه، غصبیّه و عاقله است و حال آنکه، امّاره، لوّامه و مطمئنه، و هم چنین ملهمه؛ اوصاف ۱. الشمس (۹۱،) ۹ ۱۰ «هر کس نفس را پاک کند قطعا ً رستگار است و هر کس آن را با گناه آلوده کند، قطعا ً محروم است.» ۲» .عالَم امر«، عالَمی است که به امر حق، موجود میشود مانند مجردات، و «عالم خلق» عالَم ماده را گویند «اَلا له الخلق والأمر.»
چهارگانه نفس با توجه به اختلاف احوال، حالات و کارکردهای نفس است: ۱ ّ. نفس اماره در کشور بدن، اگر قوه عاقله مغلوب و تسلیم سایر قوا شود بدون اینکه در مقابل آنها حالت تدافعی داشته باشد، به آن نفس امّاره میگویند. در قرآن یکی از تعابیر درباره نفس ۱ همین است: { َّْان َّ النف َ س ّلأ مّارة ٌ بِالسّوء إلاما رحم ربی} ، «همانا پیوسته نفس، انسان را به کارهای زشت، بسیار امر میکند مگر اینکه پروردگارم رحم نماید». هوا و هوسهای آدمی مربوط به این حالت از نفس است که انسان را به کردار و گفتار زشت، و برآوردن تمایلات و خواهشهای نفسانی امر میکند. ۲. نفس لوّامه گاه انسان در تنازع و تدافع میان قوة عاقله و قوای شهویّه و غضبیّه، شکست میخورد و در کردار و گفتار، آن دو پیروز میشوند، ولی چون نفسش پاک است، او را بسیار ملامت و سرزنش میکند. از این حالت نفس به «وجدان» هم تعبیر میشود. البته این حالت نفس گاهی بر اثر تکرار اعمال و گفتار ناروا، به تدریج ضعیف شده و نقش کارساز خود را از دست میدهد. نفس لوّامه زمینه و زیرساخت برای بازگشت و توبه است، و برای اهمیت همین کارکرد است که خداوند در قرآن به آن قسم یاد میکند: { ُْلااق س ِ م ب ِیْ وم ال قیام ُ ة، و ۲ ْلا اق ِسّم بِا لنفس اللوّامة} «قسم به روز قیامت، و قسم به نفس بسیار ملامتگر». لازمة عدالت در انسانها وجود همین نفس در آنها است و چون انسان بیباکی نیست اگر بر اثر شرایطی گناه کرد، خود را سرزنش میکند و از گناه بازش میگرداند. ۳. نفس م له مه از دیگر حالات و ویژگیهای نفس، الهام شدن و از درون یادآور شدن است. این نفس گاه به خواب غفلت میرود ولی اگر بیدار شود، خداوند هم عنایت کرده و صاحب آن با پیوندی که میان عالم غیب و خود برقرار میکند، قوة تمیز میان بد و خوب، و حق و باطل را در پرتو عنایت الهی، مییابد. این عنایت و نیروی تمیز، در قرآن مورد تصریح قرار ۱. یوسف (۱۲،) ۵۳ ۲. القیامة (۷۵،) ۱-۲
دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۸۳ ۱ گرفته است: {و نَفْس ِ و ما سوّاها، فَاَلْهم ها فُجورها و تَقْواها} ، «قسم به نفس و آن کس که آن را متناسب آفرید، پس زشتیها و خوبیها را به او الهام کرد». ۴ . نفس مطمئنه هنگامی که تمام قوای، غضبیّه، شهویه و وهمیّه در اختیار و فرمان قوة عاقله قرار گرفت، به گونهای که نفس از آرامش خاص برخوردار شده و از اضطراب به دور است، به این حالت نفس «مطمئنه» گویند. صاحب «نفس مطمئنه» به بالاترین مرحله و اطمینان رسیده و دلش مستحکم از فرمانبری عقل و مغلوب کردن دیگر قواست. او چون نفسش متصل به حق شده اگر دارای مال و مقامی شد هرگز اسیر و زندانی آنها نمیشود و اگر مال و مقام دنیوی را از دست داد و در قبال آن در مقابل ستمگریهای نفس و دیگر انسانها ایستاد، و در این راه مشکلات و گرفتاریهایی بر او عارض شد، غصّه نمیخورد و به هر آنچه بر سرش میآید خوشحال و خشنود است. در قرآن این نفس را مورد خطاب قرار داده ۲ میفرماید: { ً یا اَیّتُها ا لنّفْس الْمطْمئنّة، ارجِعی إلی رب ک را ضیةً مرْضیّ ة} «ای نفسی که به اطمینان و آرامش رسیدی، بازگرد به سوی پروردگارت در حالی که از خدا خشنودی و خدا از تو خشنود است»، چنانچه از برخی روایات به دست میآید، مصداق کامل این آیه، حضرت سیدالشهداء× است که با آن همه سختیها که کشید و طی چند ساعت اولاد و اصحابش پیش چشمش به شهادت رسیدند، در لحظات پایانی عمر فرمودند: «إلً هی رضا برضا ک.» ایشان در حالی این سخن را فرمود که نسبت به استقامتش در مقابل ستمگریها، لحظهای به خود شک نکرد و دلش قرص و محکم بود به همین دلیل شایسته خطاب خدای بزرگ قرار گرفت. ۱. الشمس (۹۱،) ۷ ۸ ۲. الفجر (۸۹،) ۲۷ ۲۸
تجسّم اعمال قبل از پرداختن به نظریههایی که دربارة جزای اعمال انسان در آخرت مطرح شده است؛ و به مناسبت بحث تجسّم اعمال، ّ دربار ة حالو ملکه نفسانی توضیحی میدهیم: حالّ و ملکه ّحال: گاهی انسان در عالم طبیعت عمل یا گفتاری را انجام میدهد که مشمول مرور زمان شده و شاید به دلیل انجام یک یا چند بار آن، در روح انسان اثر زیادی نگذارد و کسی که عمل خوب یا بد را تکرار نکرده، چون اثر آن در روحش رسوخ نکرده شاید انجام دوبارة آن برای انسان، همراه سختی، مرارت و کسالت باشد که به این کردار یا گفتار زودگذر «ّ حال» میگویند. ملکه: گاه کردار یا گفتار حادث شده توسط انسان، زودگذر نیست و برای چند بار تکرار میشود و اثر صورتی که از عمل یا قول برای انسان حاصل شده، با روح او عجین و پایدار میشود که به آن «ملکه حسنه» یا «ملکه سیئه» میگویند. از باب مثال: کسی به اندازهای اعمال و گفتار متواضعانه انجام داده که تواضع در روحش رسوخ کرده و جدایی نفس او از خلق خودکوچکبینی و فروتنی، به این زودیها امکان ندارد که به آن «ملکه حسنه» گویند و همچنین است «ملکات خبیثه»؛ چنانکه کسی در مرحله اول که دروغ میگوید برایش قبح دارد و سخت است ولی کم کم بر اثر تکرار، صفت دروغگویی برایش پایدار شده و ک ذّاب میشود. یا برای بار اول و دوم، تکبّر، خودبزرگبینی و فخرفروشی، برای نفس او ثقیل است، اما به مرور زمان که خودبرتربینی را تکرار کرد، تکبّر برایش عادی میشود. در قرآن که میفرماید: { ثُم کان َ عاقبة َ ال َّذین َ أَسا ؤُا السوأَی ْ أن