کتاب‌هافراز و فرود نفس ‹ بخش ۳

فراز و فرود نفس

بخش ۳ از ۱۲

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۸۵ ۱ کَذ َّبوا بĤِیات الل َّه} ، اشاره به ملکه شدن اعمال سوء در وجود بدکاران می‌کند تا کار به جایی می‌رسد که آیات و نشانههای الهی را تکذیب می‌کنن د و ذاتاً انسانی دروغگو می‌شوند. کسی که عمل رذیله برایش طبیعی شده، آن عمل گناه در کتاب نفسش ثبت و ۲ ضبط می‌شود، چنانچه می‌فرماید: {ط ُائ ُرک م م ُع کم} و { و ْإَقرء ک تاب َ ک ِکَفی بْنف س ک الیوم ۳ ع لیک ح سیبا} ، که همان کتاب نفس است. نفس انسان به مانند حبة ذغالی است که در وهله اول سیاه و سرد است ولی کم کم که حرارت دید به مرور سرخ و داغ می‌شود، گُر می‌گیرد و اطرافش را گرم، و چه بسا می‌سوزاند. خداوند انسان را که خلق کرد، در آغاز امر ملکاتی در روحش نیست، مانند یک روح بدون صورت است. سپس هر عملی را که انجام دهد، قابلیت پذیرش ملکه آن را دارد و مانند صفحه خالی یک دفتر است که می‌توان هر چه خواست در آن نوشت، برای همین است که می‌بینیم انسانها با پیدایش ملکات، منحرف، یا هدایت شدهاند. ملکات خبیثه وقتی با روح عجین شد، تبدیل و ازالهاش از نفس و روح، کار شاقی است؛ مگر خدا به انسان کمک کند و خودش به اختیار خود، توبه کند یا بر اثر ریاضت نفس و تکرار عملی برخلاف آنچه ملکه شده، و یا با شفاعت در قیامت؛ عاقبتش ختم به خیر شود. عینا مانند افراد بالغ و بزرگی که اگر خُلق و صفتی در او ملکه شده، دوری و ازاله آن برایش مشکل است، اما اطفال و کودکان را به آسانی می‌توان تأدیب و تربیت کرد. با این مقدمة کوتاه، به بحث تجسّم اعمال، و اینکه جزای انسان در قیامت چگونه است می‌پردازیم. درباره چگونگی و کیفیت ثواب یا عقاب در قیامت، دو نظریه وجود دارد: الف: جزا غیر از عمل است؛ براساس این نظریه، عذاب یا ثوابهای اخروی قراردادی است. چنانکه در قوانین جزایی و موضوعه بشری گفته می‌شود: اگر فلان جرم را کسی مرتکب شود، یا فلان عمل خوب را انجام دهد، فلان مقدار مجازات زندان دارد؛ یا اگر کردارش خوب باشد فلان پاداش را می‌گیرد. در اینجا کسی سؤال نمی‌کند چه تناسبی میان دزدی و مثلا شش ماه زندان وجود دارد! بلکه چون قراردادی است، دیگر کسی از تناسب عمل و جزاء، پرسش نمی‌کند. دربارة جزای اعمال نیک و بد در قیامت نیز، همین ۱. الروم (۳۰،) ۱۰؛ «سپس عاقبت کسانی که بدی کردند این است که آیات الهی را تکذیب کردند.» ۲. یس (۳۶،) ۱۹؛ «بخت بد و شومتان با خودتان است.» ۳. الاسراء (۱۷،) ۱۴؛ «بخوان نامهات را که الکافی است امروز خود حسابرس خویش باشی.»

گونه است، به عنوان مثال در روایت آمده اگر شما یک «لا اله الا الله» بگویی، درختی در بهشت برایت کاشته می‌شود؛ اینجا چون خدا گفته، سؤال از تناسب داشتن عمل با جزا، بیمعنی است. ب: جزا نفس عمل است؛ این نظریه می‌گوید: همین عملی که در دنیا توسط انسان انجام شده چه خوب و چه بد ، در قیامت به صورت جزا برای انسان مجسّم و نمودار می‌شود و حقیقت گناه یا عبادت، چون در نفس انسان به صورت ملکه رسوخ کرده در قیامت، به صورتی متناسب با گناه یا عبادت، آشکار می‌شود و این همان کیفر اوست. عملی که در اثر تکرار، ملکه انسان شده شخصیت او را شکل می‌دهد و مانند ریشهای است که در جان او جا کرده، جزء ذات او شده و با توجه به اینکه نفس باقی است، آن ملکات هم باقی است و در قیامت یا به صورت حور و باغ و جویهای جاری است، یا به صورت آتش خانمان برانداز و جانسوز! ۱ در قرآن می‌فرماید: {فَمن ْ یعمل ْ مثْق ال َ ذَر ةٍ خَی راً یرَهو من ْ یعم ل ْ مثْقال َ ذَرةٍ شَر ا یرَه} «هر کس ذرهای خیر یا شر انجام دهد، خود آن عمل را خواهد دید» و نه چیز دیگر. یا می‌فرماید: { إِن َّ ال َّذین َ یأْکُلُون َ أَموال َ الْیتامی َظُل ْماً إِن َّ ما یأْکُلُون َ ف ی بطُونهِم نار اً و سیصلَون ۲ سعیرا} ، یعنی کسانی که از راه ظلم، اموال یتیمان را می‌خورند حقیقت همین مال در همین دنیا بدون اینکه بداند آتشی است که او می‌خورد اما این آتش بلعیده شده در آیندهای نه چندان دور که همان روز عقبی است، آشکارا او را خواهد سوزاند. اگر در روایت آمده: «کسی که تکبّر دارد قیامت چون مورچه در زیر دست و پای خلایق محشور و رها می‌شود»، نشان از شخصیت ناچیز، کوچک و ریز او در این دنیا دارد و متناسب با این شخصیت به صورت موری نمایان می‌شود. علت علمی آن این است که؛ َهر چیزی در ع الم، ممکن است صورتهای مختلفی داشته باشد، علم من و شما به اشیاء در عالم بیداری و خواب، کیفی نفسانی و عرض است، اما در عالم خواب که از سنخ برزخ است همین علم چه بسا به صورتی متفاوت با علم من و شما در عالم بیداری است، و همین علم و صورت نیز در عالم آخرت به صورت متناسب رخ می‌نماید. چنانکه اعمال شهوتانگیز غیر شرعی در این دنیا برای انسان صورت خوشی دارد اما در قیامت صورتش عذاب و آتش است. در ۱. الزلزلة (۹۹،) ۷ ۸ ۲.النساء (۴،) ۱۰

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۸۷ این دنیا کسی بدزبانی می‌کند، به دیگران فحاشی می‌کند و نیش می‌زند، و از این عمل خود خوشش می‌آید، ولی همین عمل و صورت به گونه مار و عقرب در آخرت ظاهر شده و او را می‌گزد. پس صورت چیزهایی در این دنیا سرور است و در آخرت به صورت الم و درد است: ای دریده پوستین یوسفان گرگ برخیزی از این خواب گران این سخنهای چو مار و کژدمت مار و کژدم گردد و گیرد دمت و چنانکه عبادت و ریاضت نفس، در این دنیا به صورتی است که برای انسان سخت می‌گذرد، ولی در آخرت صورتش خوشی و ل ذّت است. ّنظری ّه علامه مجلسی در تجسم اعمال ۱ مرحوم مجلسی پس از آنکه نظریه شیخ بهایی درباره تجسم اعمال را که همین نظریه عینیت جزاء و عمل است ، ذکر می‌کند، به آن اشکال کرده و با توضیحات ما و قریب به این مضمون می‌گوید: «اینکه بگوییم همان اعمال و کرداری که در دنیا توسط انسان انجام می‌شود، به صورت جزا اعم از آتش یا بهشت، در قیامت مجسّم می‌شود؛ معناَیش این است که ع رض، جوهر شود و این چه در دنیا و چه در آخرت محال است؛ به این بیان که، ملکاتی که گفتار و کردار، در نفس ما ایجاد می‌کنند از سنخ کیفیّات نفسانی و عرض قائم به نفس انسانی است حال آنکه، مار، عقرب، آتش و بهشت و دیگر پاداش یا عذابهای اخروی از سنخ جوهرند که در خارج از نفس وجود دارند و قائم به غیر نیستند. حال اگر براساس نظریه تجسم اعمال بگوییم عین همین گفتار و کردار و یا ملکه پدید آمده از آنها، که همگی عرضاند، جزا و پاداش اخروی می‌شود؛ این یعنی همان تبدیل عرض به جوهر؛ و تبدیل عرض به جوهر و عکس آن، در هر دو دنیا محال است. ممکن است شما بگویید: ما مشاهده می‌کنیم که چیزهایی در عالم خارج جوهر است، ولی در ذهن وجود ذهنی و صورتی علمی می‌یابد، [ً :م ثلا گنبد حضرت معصومه (س) جوهر است و قائم به ذات، اما وقتی آن را در ذهن خود تصور کردم عرض قائم به ذهن، و کیف نفسانی من شد. و مانند چیزهایی که انسان در خواب می‌بیند] بنابراین ممکن است َچیزی در یک عالمی دارای ۱. برای اطلاع از نظریه شیخ بهایی نک: الاربعین، آخر حدیث ۳۹

وجود خارجی و جوهر باشد و در عالم دیگر، دارای وجود ذهنی و عرضی باشد و اشکالی ندارد چون در دو عالَم است. در پاسخ خواهیم گفت: این نکته درست است که ممکن است حقیقتی دو وجود اعم از وجود در خارج و وجودی ذهنی داشته باشد، و تفاوت این دو همین است که وجود خارجی اصلی است و وجود ذهنی تبعی و انعکاس وجود خارجی است ولی، َ این مطلب درباره بحث ما صدق نمی‌کند چون عالم دنیا و آخرت هر دو وجود خارجی هستند؛ برای اینکه عمل ما در این دنیا وجود خارجی استِ؛ حور، عقرب و آت ش آخرت هم، وجود خارجی است عقرب می‌گزد وحور َزیبایی دارد و در یک عالم واحد خارجی، نمی‌شود عرض، جوهر شود و بالعکس». مرحوم مجلسی در حقیقت قائل به نظریه سومی است و می‌گوید: «بنابراین تجسّم اعمال هست اما نه به اینگونه که شما قائل هستید بلکه از سنخ علت و معلول است. با این توضیح: عملی که در نفس انسان ملکه شده است، َاعم از خیر یا شر، م لکی یا شیطانی تفاوتی ندارد، هر یک از اینها سبب و علت پاداش یا عذاب می‌شود نه اینکه عین آن باشد، این کیف نفسانی شما اعم از نفس شیطانی یا ملکی، طبیعتش این است که از او مار و عقرب و حورالعین تراوش می‌کند و معلولش مار و عقرب یا حور می‌شود و به بیان دیگر، ملکات و روحیات سبب می‌شوند که خدا، یا خدا به سبب نفس، مار و عقرب یا حور را خلق کند و ۱ یا شکلگیری بدن در آخرت به اشکال مختلف را سبب می‌شود». ّقرآن و تجسم اعمال ۲ الف: {َ و إن َّ جهنم لَمحیطة ٌ بِالکافرین} ، براساس این آیه، آتش جهنم بر کافران احاطه دارد. « محیطة» اسم فاعل به معنی حال است نه استقبال، یعنی از همین حالا جهنم بر کافران احاطه دارد چون کفر و عمل سوء برای او ملکه شده است. اگرچه ما چشم حقیقتبین نداریم و این آتش را الآن درک و لمس نمی‌کنیم اما جهنم کافران همین الآن هم می‌سوزاند! ۳ ۴ ب: {و لاتُجزون َ إلا َّ ما کُنت َُم تَعملون} و { ِإ َُّنما تُجزون َ ما کُنت م تَعم َلُون} . گفته ۱. نک: بحارالانوار، ج ۷، ص ۲۲۸ - ۲۳۰ ۲. التوبه (۹،) ۴۹ ۳. یس (۳۶ ،) ۵۴ ۴. الطور (۵۲،) ۱۶

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۸۹ می‌شود: براساس این دو آیه شریفه، همان عملی که در دنیا انجام می‌شود جزای انسان در آخرت است و این معنی تجسّم اعمال است. البته درباره آیاتی این چنینی باید بحث و تحقیق بیشتری شود که آیا می‌توان از این آیات تجسم اعمال را استفاده کرد؟ اگرچه ۱ برخی مانند مرحوم نراقی به آیه شریفه: { ِوَإذا ا لص ُ حف ن َشر ت} ، «و آنگاه که نامههای اعمال گشوده شوند» استدلال کرده و این صحیفهها را، صحیفه نفس تلقی کردهاند. و هم چنین با استناد به سوره شریفه إسراء آیه ۱۳ ۱۴ و نساء آیه ۱۰، و همچنین از آیه شریفهای که می‌فرماید: «کسانی که آنچه خدا نازل کرده کتمان می‌کنند و در برابرش بهایی اندک ۲ دریافت می‌کنند، در شکم خود چیزی جز آتش جای نمی‌دهند»؛ و از دیگر آیاتی که از این سنخ هستند می‌توان درباره تجسم اعمال استدلال کرد. ّتجسم اعمال در روایات ۱. قیس بن عاصم که کتب رجالی اهل سنت او را یکی از اصحاب پیامبر| شمرده و از او تعریف کردهاند می‌گوید: با جمعی از بنی تمیم بر پیامبر| وارد شدیم و به ایشان عرض کردیم: ما از عشایر و کوچنشین هستیم، ما را موعظهای بفرمائید. حضرت فرمودند: «ّّهر عزتی ذ لتی دنبالش هست و هر حیاتی مرگ را، و این دنیا آخرتی در پی دارد؛ برای هر کاری حساب کنندهای هست، هر چیزی مراقب دارد [ملائک اعمال را ضبط می‌کنند و مراقباند]، هر کار خوبی ثواب، و هر کار بدی عقاب دارد، هر مدت و اجلی نوشتهای دارد [یعنی هر کاری جایی نوشته شده که در چه زمانی انجام می‌شود]، همانا همدمی است که همراه تو دفن می‌شود، تو مردهای و او زنده است، اگر آن همدم [که همان عمل است]، کریم باشد به تو اکرام می‌کند و اگر عملی پست باشد، تو را خوار و ملامت می‌کند، این عمل محشور نمی‌شود مگر با تو، و تو مبعوث نمی‌شوی مگر با عملت، و از تو در قیامت درباره آن بازپرسی می‌شود، حال که بناست این عمل همدم تو باشد، پس سعی کن عملت صالح باشد، زیرا اگر عمل صالح باشد با او انس می‌گیری و اگر فاسد باشد از او وحشت می‌کنی». پس از پایان سخنان رسول اکرم| صلصال بن دلهمس که آنجا بود گفت: یا نبی الله! این نصایح شما را به صورت شعر درآوردم تا باقی بماند و به آن افتخار کنیم: ۱. التکویر (۸۱،) ۱۰ ۲. البقره (۲،) ۱۷۴

تخیر قر ّیناً من فعالک انما ُقرین الفتی فی القبر ما کان یفعل و لابدّ بعد الموت ان تعده لیوم ینادی المرء فیه ف یقب ُل فان کنت مش غولاً بشیء فلا تکن بغیر الذی یرضی به الله تش ُغل فلن یصحب الانسان من بعد موته ُو من قبله الا الذی کان یع مل ۱ َألا إنّما الإنسان ضیف لإهله یقیم قلیلابینهم ثم ُ یرح ل اختیار کن همدمی از کارهایت، همانا همدم انسان در قبر اعمال اوست! ناچاری پس از مرگ، عملت را برای قیامت مهیا کنی، برای روزی که به مرد ندا می- شود و او قبول می‌کند! اگر مشغول کاری هستی، مباش مشغول به جز آنچه موجب رضای خداست! همراه انسان نیست پس از مرگش و قبل از آن، مگر کرداری که انجام می‌داده است! همانا! انسان مهمان اهل و عیالش است، مدتی میان آنها مقیم است سپس کوچ می‌کند! ۲. دستهای از روایات دلالت دارند که اگر انسان اذکاری را در این دنیا بگوید، یا فلان عمل را انجام دهد، در بیابان آخرت برایش درخت ی غَرس می‌شود مانند نقلی از پیامبر اکرم| که فرمودند: «بهشت و جهنم بیابانی بیآب و علف است، که کشت آن ذکر ۲ سبحان الله والحمدالله است.» این شما هستید که با عمل خود در آن بیابان یا درختی می‌کارید، یا پر از مار و عقرب می‌کنید». همچنین می‌فرماید: «شب معراج، ابراهیم× را ملاقات کردم؛ ابراهیم گفت: به امت من سلام برسان و به آنها خبر ده که بهشت خاکش پاک و آبش گواراست، بهشت صحرایی بیآب و علف است و آنچه انسان در آن کشت ۳ می‌کند: سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و اللهاکبر است». ۳. روایت مفصلی از حضرت امیر× نقل شده که روزی وضو گرفتن را به محمد بن حنفیه یاد می‌دادند پس از آن فرمودند: «همین کاری که انجام دادم تو هم انجام بده! هر قطرهای که از نوک انگشتان تو می‌َچکد، م لکی را خداوند خلق می‌کند که برای تو ۴ تا روز قیامت برایت استغفار می‌کند». از این دست روایات بسیار است که به حد ۱. الخصال، باب ثلاثه، ص ۱۱۴، ۱۱۵، ش ۹۳؛ معانی الاخبار، ص ۲۳۲ ۲۳۳ ۲. بحارالانوار، همان، ص ۲۲۹ ۳ . کنزالعمال، ج ۱، ص ۴۶۰، ش ۱۹۸۹ ۱۹۹۰ ۴. همان، ج ۹، ص ۴۶۸، ش ۲۶۹۹۲

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۹۱ ۱ استفاضه رسیده و دلالت دارد هر کار خوبی می‌کنی، َم لکی از خدا تا قیامت، برای تو طلب مغفرت می‌کند و نتیجه می‌دهد که، ثواب و عقاب اخروی نتیجة عمل انسان در دنیاست. ۴. از پیامبر اکرم| درباره نوشیدن در ظرف طلا و نقره نقل شده: «آنکس که در ۲ ظرف طلا و نقره بنوشد. در شکمش آتش، جیر جیر [صدای آتش] می‌کند» . یعنی همین الآن که دارد در این ظرف آب یا غذا می‌خورد همین محتویات، آتش است که او تناول می‌کند. عین همان کسانی است که مال یتیم را از روی ظلم می‌خورند. که قرآن می‌فرماید: ۳ «همانا آتش می‌خورند». یکی از روایاتی که مرحوم نراقی در جامع السعادات نقل کرده این روایت است: « ِإ َّن ُالکافر خ ل َق مِن ذنب ْالمؤ من»، یعنی کافر از گناه مؤمن خلق شده است. آدرس این روایت را ما پیدا نکردیم ولی این روایت علاوه بر بحث سندی آن، خلاف ظاهر است و نمی‌توان گفت: تمام کفار در روز قیامت حاصل گناهان مؤمنان بوده و گناهان آنها به صورت کافر شده و به جهنم می‌روند! به نظر ما توجیه این روایت شاید همان باشد که قرآن می‌فرماید: «سپس عاقبت کسانی که عمل و کردار سوء دارند این است که آیات ۴ الهی را تکذیب می‌کنند» ، یعنی اگر مؤمنی، گناه کرد و از آن توبه نکرد؛ در قیامت به مانند یک کافر محشور شده، و وارد جهنم می‌شود. از دیگر روایات مورد استناد مرحوم نراقی این روایت است: « المرء ِ مرهون ٌ بعمله»، یعنی هر مردی مرهون و در گرو عمل خویش است. این روایت اعم است و می‌گوید: اگر ۱. روایات چند گونه است: مستفاضه؛ یعنی عدهای آن را نقل کردهاند ولی به حد تواتر نرسیده و یقینآور نیست. واحد؛ خبری است که یک نفر آن را نقل کرده است که اگر مورد اطمینان باشد، حجت است. متواتر؛ راویان زیادی دارد و یقینآور است. خبر متواتر چند قسم است: ۱. تواتر لفظی: لفظ خاصی به حدّی نقل شده که موجب یقین است؛ این قسم خیلی نادر است. ۲. تواتر معنوی: مضمون واحد با الفاظ متفاوت نقل شده مانند حدیث غدیرخم که نقلها متفاوت است ولی ولایت حضرت امیر× را ثابت می‌کند. ۳ تواتر اجمالی: در یک موضوع خاص، روایات و حکایات مختلفی نقل شده که به هر یک یقین نیست ولی می‌دانیم همگی آنها خلاف واقع نیست، و حداقل یکی از آنها صادر شده باشد، الکافی، و مطلب را ثابت می‌کند. مانند حکایات مختلف در مواقع مختلف از جنگهای مختلف درباره شجاعت حضرت امیر×. ۲. بحارالانوار، همان، ص ۲۲۹ ۳. النساء (۴،) ۱۰ ۴. الروم (۳۰،) ۱۰

انسان عملی را انجام دهد و اگر خوب باشد، سعادت و اگر بد باشد شقاوت می‌یابد و در برابر آن بهشت یا جهنم که خدا گفته خواهد آمد. به نظر می‌رسد این روایت دلالت خاص بر تجسّم اعمال ندارد و حداقلش این است که اعم است. کلام فیثاغورس، حکیم یونانی ۱ اربعین شیخ بهایی کلامی را از فیثاغورس نقل می‌کند. وی با اینکه حکیمی یونانی است کلام مهمی مطرح کرده: «در قیامت با افکار، گفتار و کردار تو معارضه و برخورد می‌شود و برای تو از حرکت فکری، گفتاری و عملی، صورتی روحانی ظاهر می‌شود، اگر این حرکتهای سه گانه براساس قوای غضبیّه یا شهویّه باشد، مادهای برای شیطان شده و برایت به صورت شیطان مجسّم می‌شود و هم در دنیا تو را اذیت و آزار می‌دهد، و هم در آخرت تو را از ملاقات با نورانیّت باز می‌دارد و با شیطان محشور خواهی شد؛ و اگر حرکت فکر، عمل و قول تو عقلی باشد و از سنخ غضب و شهوت نباشد، َبه صورت م لکی، ندیم و همراه توست که از همراهی او ل ذّت می‌َبری و به واسطه آن م لک در آخرت به جوار حق و کرامت او رهنمون می‌شوی». ّقدرت خلاقیت نفس در جای خود گفته شده هر ماهیتی وجودی ذهنی و وجود خارجی دارد، وجود خارجی خواص آن شیء را به دنبال دارد، اما در وجود ذهنی خواص شیء موجود نیست، مانند وجود خارجی یک حبّه قند که شیرینی دارد ولی با وجود ذهنی آن دهان انسان شیرین نمی‌شود؛ اما همین حبّه قند در ذهن انسان وجود خارجی علم است، پس یک وجود ذهنی خودش وجود خارجی است و در عین وجود ذهنی، وجود خارجی علم و تصور است. بزرگان درباره قیامت، می‌گویند: آنچه در بهشت و جهنم است معلول اراده و نفس انسان است. یعنی در بهشت، با اراده نفسش مرغ بریان شده یا فلان میوه لذیذ و هر چه می‌خواهد، ایجاد می‌شود. تشبیه شده به مانند عالم خواب که با خلاقیّت نفس، گرچه بدن ۱. فیثاغورس اصل لاتینش: «پتاغو» است. گاه عربها عادت دارند بلایی بر سر کلمات غیر عربی درآورند چنانچه به چرچیل می‌گویند: تشرشل!

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۹۳ زیر لحاف است، باغی ایجاد می‌شود، و او در آن باغ گردش می‌کند و مسرور است؛ یا با همان خلاقیّت نفس، منظره بد و وحشتناکی ایجاد می‌شود، و در خواب انسان را آزار می‌دهد. یک وقت خیال نشود حالا که اینها همگی موجودات ذهنی و روحانی است، پس معاد معنوی است و نه جسمانی! برای اینکه در قیامت، چه عذاب جهنم و چه نعمت بهشتی، ِتنها تصور خالی نیست، درست است که حورالعین یا مرغ بریان، با خلاقیّت نفس موجود شده اما موجود خارجی است و آثار مترقبه بر آن بار می‌شود. این قدرت خلاقیت نفس را اولیای خدا در این دنیا هم دارند چنانچه با اراده امام× شیری که به صورت نقاشی روی پرده است، شیر واقعی می‌شود و وجود خارجی دارد. اگر چه قوّت خلاقیّت آنها هم، در طول اراده و علم خداوند است. تضاد دنیا و آخرت دنیا و آخرت با هم تضاد دارند، نمی‌شود هم دنیا را داشت و هم آخرت، یا باید اهل ۱ دنیا باشی یا آخرت، «ما جعل الله من قلبین فی جوفه» ، در یک سینه دو قلب وجود ندارد. البته نمی‌گوییم سراغ دنیا نروی! بلکه علاقه و دلبستگی به مال و مقام دنیا و غفلت از وظایف آخرت مذموم است: چیست دنیا از خدا غافل شدن نی طلا و نقره و فرزند و زن مال را کز بهر دین باشی حمول نع م م الٌ صالح گفت آن رسول ۲ آب در کشتی هلاک کشتی است آب در بیرون کشتی پشتی است هر چه به دنیا نزدیک شدی از آخرت دور می‌شوی، و هر چه به آخرت نزدیک، از دنیا دور خواهی شد! بدترین مردم کسی است که حقیقت دنیا و آخرت، و تضاد این دو را درک نکرده و از سوء عاقبت خود خوف ندارد و عمرش را در نان و آب دنیا فنا کند و این عادت اکثر اهل دنیاست که غیر از امور دنیا، چیزی را نمی‌شناسند. در حالی که مراحل وجودی انسان از مرحله عالی عقلانی، متوسطة غرایز و عواطف، و اعضا و جوارح تشکیل شده است که دین برای هر یک از این مراحل احکام و معارفی را تعیین کرده است. ۱. بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۳۱۸، ح ۲۳؛ در: ج ۳۹، ص ۲۷۴، ح ۵۲، مانند آن. ۲. مثنوی مولوی دفتر اول

ای عزیز! خیال مکن در این دنیای فانی خلود داری که در پی آن امید ثواب و عقاب نداشته باشی! وقتی این چنین شدی، روزی خواهی دید که مرگ فرا رسید، و آن روز با خود می‌گویی: عجب! این همه برای مال و مقام دنیا زحمت کشیدم، و هیچ و نابود شد و تازه می‌فهمی کلاه سرت رفته است. در آن وقت در حالی که از رحمت خدا مأیوس شدهای ۱ خواهی گفت: G َیا حسر َتی علی ما ف َّر طت ف ْی جِنب الله F؛ ای حسرت بر آنچه کوتاهی کردم از ناحیه خدا و وظایف خود را انجام ندادم! ۱. ّ الزمر (۳۹،) ۵۶

چه چیزی بر اخلاق تأثیر دارد؟ دو چیز بر اخلاق انسانی اثر دارد: ۱. مزاج، ۲. تربیت؛ که به تفصیل درباره هر یک توضیح می‌دهیم: ۱. تأثیر مزاج بر اخلاق قبل از هر چیز، نکتهای را که قبلا گفته شده، متذکر می‌شویم: نفس و روح انسانی به گونهای نیست که جایی انبار شده باشد و در بدن درج شود، به بیان دیگر نفس و روح بر بدن سوار نمی‌شود که از سنخ راکب و مرکوب باشد، بلکه همانگونه که قرآن کریم می‌فرماید؛ پس از طی مراحل خلقت چون: نطفه، علقه و مضغه، همین موجود خلق دیگری می‌شود: G ُث َ م َأَنشْأناه خَلقا ً آخرF، همین بدن بر اثر تکامل، از مرتبه نباتی، به مرحله حیوانی، و سپس انسانی، و به تج رّد می‌رسد؛ مانند آب گل آلودی که گلهای آن تهنشین شده و زلال می‌شود، یا مانند می‌وة سیبی که محصول درخت سیب است و تا متصل به آن است از امتیازات درخت بهره می‌برد. ع یناً روح انسان هم محصول عالی ماده است که متکامل شده و تا مرگ نیامده از این ماده یعنی بدن، استفاده کرده و از آن جدا نیست، حال که این نکته ثابت شد، پس خصوصیات ماده در روح اثر می‌گذارد چنانچه درخت سیب در هر مرحله و درجه باشد، در می‌وهاش اثر دارد. به بیان دیگر: چون جسم و روح اتحاد دارند و تا بدن هست روح از بدن استفاده می‌کند؛ بنابراین، خصوصیات جسم در روح اثر می‌گذارد. چون روح از او جدا نیست و محصول عالی همین ماده یعنی بدن است. با توجه به این نکته ذکر شده، به این سوال پاسخ می‌دهیم که: چگونه امکان دارد

مزاجها بر اخلاق تأثیرگذار باشند؟ قبل از هر چیز باید گفت: گاهی عناصر مختلفی با هم مخلوط می‌شوند که به آن «امتزاج» می‌گویند مانند، قاطی کردن ماست و شیره، یا ماسه و سیمان. و گاه با عناصر ترکیب شده، صورت دیگری پیدا می‌شود مانند: بدن انسان که گفته می‌شود از ترکیب ۱ عناصر اولیه : آب، خاک، هوا و آتش که عناصر طبیعت است، درست شده است. به این «مزاج» می‌گویند. تفاوت مزاج با امتزاج در این است که برعکس امتزاج؛ در مزاج، عناصر ترکیب شده هر یک جداگانه جایگاه خاصی برای خود ندارند بلکه همگی وقتی مرکب شدند صورت خالصه دیگری می‌سازند و آن محصول درست شده، خواص خاصی برای خود پیدا کرده است در عین حالی که خصوصیات آن عناصر در او هست. حال می‌خواهیم با توضیحات ذکر شده ادعا کنیم که مزاجها بر روح و روان انسان اثر مستقیم دارند، چون روح محصول عالی همین بدنی است که از عناصر و مواد ترکیب شده است، و هر یک از اینها خصوصیّات خاص خود را دارا هستند؛ برای همین است که ما مشاهده می‌کنیم بعضی از مزاجها و ترکیبها به گونهای است که فرد را آماده برای برخی اخلاقها می‌کند، و از برخی دیگر دور می‌کند. برخی مزاجها در اصل خلقت،ً روحاو بدون در نظر گرفتن اسباب و حوادث خارجی، غضبناک یا ترسو هستند، یا به کوچکترین چیزی خندهشان می‌گیرد یا متعجّب می‌شوند و امثال ذلک. انبیاء و اولیاء الهی که صاحب اصلاب شامخه و ارحام مطهّره هستند؛ چون بدن آنها بدون نقص است، روح آنها طبع اً معقول است و قوه عاقله در آنها حاکم، و غضب و شهوت مقهور عاقله است، و در اینها اعتدال قوا، که مطلوب علم اخلاق است فطری شده، و لذا کامل العقل، مبعوث می‌شوند. گاهی اخلاق از حد اعتدال خود تجاوز کرده، طبیعی و مادی شده، لذا ضعیف النفس است و ناقص العقل و قوه عاقلهاش زیر سلطه غضب و شهوت قرار گرفته است. پرسش: آیا مزاج و اخلاق ناشی از آن قابل تغییر است؟ در پاسخ می‌گوییم: وجود مزاج و طبیعت، امری ضروری و فطری است اما، به آن حد نیست که نتوان آن را تغییر داد. یکی از مأموریتهای علم اخلاق همین است که بر اثر تکرار و تلقین، انسان ترسو را شجاع کند، کسی که در شهوت و غضب افراط یا تفریط دارد، به حد ۱. بعضی می‌گویند: این عناصر، سیصدگانه است.

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۹۷ متوسط و اعتدال برساند. نکته جالب توجه اینکه؛ افرادی که می‌دانند بدنشان در زیر خاک قبر می‌پوسد و هیچ می‌شود، همین بدن چنان برایشان اهمیت دارد که هزینههای سنگینی می‌کنند تا بدن خود را صحت و سلامتی بخشند ولی، به فکر اصالت خود که روح و نفس است نبوده و برای معالجه و سلامتی آن حاضر نیستند هزینهای پردازند! برای درمان اخلاق باید دانست که، علل و عوامل بقای نقصان در نفس چیست؟ الف: وجود موانع، ب: عادتها، ج: ظواهر دنیوی، د: ضعف قوة عاقله. تمام این علل و عوامل قابل برگشت و اصلاح هستند و اراده انسانی به همراه عنایت الهی است که انسان را از نقص نفس، به کمال آن می‌رساند و اگر اصلاح نشد، هلاکت و فساد را در پی دارد؛ ولی اگر از عالم غیب جرقهای بر نفس زده شد، رحمت ازلی الهی را درک کرد، همت خویش را در رفع نقائص صرف کرد و به فضائل اخلاقی آراسته شد؛ به مرحلهای از تکامل خواهد رسید که مشاهده جلال و جمال حق کند و در جوار او مشرف شده، به مقام سرور حقیقی می‌رسد و به مقامی می‌رسد که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده! این مقام دستیافتنی است و گفتنی نیست. حلوای تنتنانی تا نچشی ندانی! ۲. تأثیر تربیت بر اخلاق اخلاق جمع خُلق و خُلُق است. خلق عبارت است از ملکهای برای نفس که بر اثر آن افعال و گفتار بدون اینکه نیاز به فکر باشد ، به سهولت از انسان صادر می‌شود. نفس انسان چون صفحه خالی است و اگر اخلاقی بر آن وارد شد، بر نفس اثر می‌گذارد و اگر آن خلق چه خوب و چه بد ، اثرش از صفحه نفس پاک شد، به آن « ّحال» می‌گویند؛ ولی اگر به گونهای اثر گذاشت و ذاتی او شد به گونهای که به این زودی برطرف نشود، «ملکه» شده که به آن «خُلق» نیز می‌گویند. همانُگونه که ذکر شد، سبب ملکه و خلق شدن اخلاقی در انسان، یا ناشی از مزاج اوست چنانچه افرادی طب عاً کم استعداد و ترسو، یا شجاع و با استعداد هستند؛ و گاهی حصول صور ت خُلق در نفس، عادت کردن به عمل یا قولی است؛ و گاه ملکه شدن برای نفس، بر اثر تربیت و زحمت است. تغییر ملکه بر اثر تربیت بحثی که اینجا وجود دارد این است که آیا ملکه که از کیفیات نفسانی و راسخ در

نفس است، بر اثر تربیت قابل تغییر استُ؟ یا چون رسوخ کرده و به صورت خلق درآمده دیگر عوض کردن آن نشاید؟ اگر این گونه باشد پس شرایع و علم اخلاق بیفایده هستند. در پاسخ، میان علمای اخلاق اختلاف وجود دارد: نظریه اول: ُآنچه در نفس به ص ورت خلق و ملکه درآمده مانند صورتی است در روح انسان، و قابل ازاله و تغییر است. صاحبان این نظریه اعتقاد دارند، هر چه بر صفحه نفس انسانی نقش بسته عارضی است، و نفس انسان قابلیت اتصاف به هر دو طرف خیر و شر را دارد. البته گاهی به راحتی متصف به صفتی می‌شود در صورتی که موافق با مزاجش باشد، و اگر مخالف مزاجش باشد تغییر و متصف شدن، با سختی روبروست. در مقام استدلال این نظریه، یک صغرا و کبرا و دلیل عقلی ذکر کردهاند: هر اخلاقی در انسان قابل تغییر است؛ و هر چه قابل تغییر است طبیعی و ذاتی نیست؛ پس اخلاق طبیعی و ذاتی نیست. صغرای مطلب یعنی قابل تغییر بودن اخلاق، امری بدیهی است و کبرای آن یعنی: هر چه قابل تغییر است طبیعی و ذاتی نیست، هم امری وجدانی است؛ چون مشاهده می‌کنیم که بسیاری از انسانها بر اثر تربیت آدم خوبی می‌شوند. اصلاً فلسفه مجازات در جوامع بشری برای تغییر دادن و تربیت اخلاق مجرمین است. اگر اینها کارساز نباشد، پس مجازاتهای موضوعه و مقدّر شده لغو و بیهوده است. پس از بدیهی و وجدانی بودن صغرا و کبرا، نتیجة یقینی به دست می‌آید. اگر واقعا اخلاق قابل تغییر نباشد خداوند در قرآن ۱ نمی‌فرمود: { قَد اَفْلَح منْ زکّاها} و نباید پیامبر اکرم| بفرماید: «حس َنوا أ خلاقَکُم»؛ و ۲ نباید بفرماید: «ا نّما بعث ت لاتُمم مکارِم الأخلاق» . چون اگر بنا باشد اخلاق قابلیّت تغییر نداشته باشد رسالت پیامبر| در تربیت اخلاقی مردم، کار آمد نخواهد بود و علاوه بر آن، باید تمام شرایع و ادیان را لغو کرد! نقدی بر این استدلال: صغرای مطلب که می‌گوید: ه ر خُلقی قابل تغییر است. نمی‌تواند کلیّت داشته باشد ۱. الشمس (۹۱،) ۹ ۲. بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۱۰

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۹۹ چون در خارج مشاهده می‌شود که بعضی از اخلاقهاست که قابلیت تغییر ندارند به ویژه اخلاقی که متوجه ادراکات و متعلق به قوه نظریه است؛ مثلاً کسی که حافظه خوبی دارد یا خوش استعداد یا بد استعداد است؛ سعی و کوشش در تغییر و تبدیل این موارد معمولابه جایی نمی‌رسد. اما اینکه: عدم قبول نظر تغییر در اخلاق، ملازم با تعطیلی و بیفایدگی قوانین، شرایع و ادیان است؛ تا حدی قابل خدشه است چون لازم نیست که این عوامل تربیتی کلیّت جوامع را تغییر دهند بلکه، بعضی از اخلاقها اصلاح گردد کفایت می‌کند تا بگوییم: اخلاق قابل تغییر است و قوانین و شرایع کارآمد هستند؛ مانند علم پزشکی که برای معالجه امراض است، حال اگر برخی از مرضها قابل معالجه نبود، نمی‌توان گفت: پس این علم ناکارآمد و بیهوده است! نظریه دوم: ُخلق کیفیتی ثابت در انسان است، و قابل زوال و تغییر نیست؛ برای اینکه: کیفیّات نفسانی و روحی انسان محصول عالی همین بدن است، و آثار بدن و ماده، بر این کیف و اخلاق نفسی اثر دارد و تابع مزاج اوست، و قابلیت تغییر ندارد؛ و اگر مشاهده می‌کنیم افراد انسان در سنین مختلف روحیّات مختلفی دارند، پس از طی مراتبی است که در عرض عریض همین مزاج آنهاست. علاوه بر این، از برخی روایات همین مطلب استفاده می‌شود، مانند کلام پیامبر اکرم| که می‌فرماید: «مردم مانند معادن طلا و نقره هستند، آنها که در جاهلیت خوب بودند در اسلام هم خوبند و آنها که در جاهلیت شر بودهاند در اسلام هم ۱ شرند». یا فرمودهاند: «اگر شنیدید کوهی از جای خود تکان خورده، تصدیق کنید، و اگر شنیدید مردی اخلاقش زایل شده، تصدیقش نکنید، او بر آن طبیعتی که بوده، ۲ بازمیگردد». نقدی بر این نظریه: الف: تأثیر آثار بدن و مزاج و دیگر عوامل بر اخلاق، روحیّات و ملکات نفس، به نحو مقتضی هستند و نه به نحو علت تامّه که نتوان آنها را از نفس منفک و زایل کرد چون، نفوس و روح انسانی در بدو فطرت مانند صفحهای خالی از اخلاق و احوال است؛ و اگر در ۱. الکافی، ج ۸، ص ۱۷۷، ح ۱۹۷؛ بحارالانوار، ج ۶۴، ص ۱۲۱؛ کنزالعمال، ج ۱۰، ص ۱۴۹، ش ۲۸۷۶۱ ۲. کنزالعمال، ج ۳، ص ۴۴۰، ش ۷۳۴۹

جریان تربیت، محیط بد، عادت و یا استعداد خاصی از بدن و مزاج قرار گیرد، بر روی آن اثر می‌گذارد. در فلسفه می‌گویند: نفس انسان «هیولای اولی» است به این معنی که، هیچ چیزی در آن به فعلیّت نرسیده و به تدریج بدیهیّات و سپس نظریّات را پیدا کرده و ترقّی می‌یابد. نفس انسانی مانند آب سردی است که امکان زوال سردی آن با گرما، وجود دارد نفس نیز بر اثر تلقین، معاشرت و دیگر عوامل چون قابلیت قبول هر صورتی را دارد ، یا نیک، ُ و یا شر خواهد شد. پس بنابراین ملکا ت و خلقها، مانند زوجیت نسبت به اربعه نیست که زوال آن امکان نداشته باشد. ب: روایت اوّل که می‌گوید: انسانها مانند معادن طلا و نقره هستند که یا خوبند یا بد، و قابل تغییر نیستند؛ دلالت بر مدعا ندارد بلکه، این روایت واقعیّتی درباره انسان را نشان می‌دهد که او مانند طلا و نقره است و وقت مردن یا خوب یا بد می‌میرد، و در آن هنگام که فوت می‌کند یا ملکه حسنه یا خبیثه در او رسوخ کرده است. ولی شامل زمان حیات، که اخلاق و ملکات او قابل تغییر نباشد، نیست چون، امکان دارد بر اثر تربیت یا طلا شده یا نقره شود! اما روایت دوم؛ علاوه بر اینکه عامی بوده و سند ندارد؛ دلالت بر زوال و تغییر خُلق دارد. به دلیل اینکه در ذیل آن می‌فرماید: «یعود إلی ما جبل علیه»، به زودی به طبیعتی که داشته بازمیگردد؛ به این معنا که انسانی که دارای ملکاتی است که ذاتی او شده است، به واسطه ارشاد، و هدایت و عوامل دیگر خارجی، تغییر می‌یابد و پس از کنار رفتن این عوامل ارشادی و هدایتی، اگر بر طبع خویش باقی گذارده شود به همان طبع اولیّه بازمیگردد مانند آب که طبعش سردی است و با گرما داغ می‌شود ولی اگر گرما از آن گرفته شود به همان حالت اولیهاش بازمیگردد. خلاصه کلام اینکه: ُ قابل یت تغییر و زوال خلق در انسان هست اگر چه امکان دارد به ۱ همان طبع اولیهاش بازگردد. نظریه سوم: مطابق نظریه سوم، نظریه اول و دوم، هیچ کدام کامل نیستند بلکه، باید میان اخلاق و ملکهها تفاوت قائل شد. بعضی از اخلاق، بلکه اکثر آنها قابل تغییرند چون خود به عیان این ۱. علاوه بر این می‌توان گفت: مفاد این روایت اشاره به جنبه اقتضاء خیر و شر دارد که در نفوس افراد موجود است و تأثیر مقتضی موقوف به وجود شرایط و فقدان موانع است. بنابراین معنی روایت این است: افرادی که در جاهلیت نفوس آنها مقتضی خیر یا شر بوده، بعد از اسلام نیز این مقتضی وجود دارد. بدیهی است که به دلیل فقدان بعضی شرایط یا وجود بعضی موانع تأثیر خویش را نداشته باشند.

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۰۱ تغییر را دیدهایم و علاوه بر آن اگر قابل تغییر نباشند پس شرایع و قوانین باید باطل شوند که این حرف باطلی است. از سوی دیگر، مگر انسان از حیوان کمتر است، هنگامی که اسب چموش و سگ ولگرد، با تربیت رام می‌شوند چگونه می‌توان گفت انسان بر اثر تربیت مربی، متحوّل نمی‌شود. همانگونه که گفته شده نفس انسان مانند لوحی خالی است و هر نقشی می‌تواند در آن حکّ شود و از سویی، قابل پاک و جایگزین شدن است. اما در مقابل اکثری ت خُلقها، بعضی از ملکات نفسانی، قابلیّت تغییر و تربیت ندارند. مانند ملکاتی که ذاتی بوده و به این سادگی قابل زوال و تغییر نیستند، اینها اخلاقی است که متعلق تکلیف نیست ُمانند برخی خلقها و روحیاتی که متعلق به قوه عقلی است، مثلاً کسی از درجه هوش بالایی برخوردار است، یا حافظه قوی دارد. ارسطو درباره اینکه برخی خلقها قابل تغییر، و برخی این قابلیت را ندارند می‌گوید: «می‌توان با تربیت، بدها را خوب کرد ولی این مطلب کلیّت ندارد. چونکه تربیت در برخی ُچنان اثر دارد ک ه خُ لق قبلی را به طور کلی زایل می‌کند، در برخی دیگر فقط خلق قبلی را تقلیل می‌دهد، و گاهی اصلاً اثری ندارد». همانگونه که انسانها در «صورت» اختلاف دارند در «سیرت» هم متفاوتند. ُزایل کردن ی ک خلق در افراد به واسطه دستورات و سفارشات تربیتی، گاه به سهولت، گاه با سختی، و گاهی اصلا امکان ندارد، برای همین است که اگر شما در دنیا بگردید نمی‌توانید دو انسان مشابه به یکدیگر از نظر ملکات و سلایق اخلاقی پیدا کنید. آیا اصل غرائز قابل زوال و تغییرند؟ اصل وجود غرائز در انسان بنابر حکمتی است که خداوند در وجود انسان گذارده است. قوه غضبیّه برای دفاع انسان از جان، مال، دین و ناموسش نهادینه شده، و قوة شهویّه طعام برای بقای حیات، و شهوت جنسی برای بقای نوع بشر و نسل است. آنچه که در علم اخلاق درباره این قوا مطرح می‌شود، نه برای زایل شدن کلی و ریشه کن شدن آنهاست، بلکه دستورات و ارزشهای اخلاقی، مسئولیت تعدیل آنها از افراط و تفریط به حد اعتدال و حد وسط را، به عهده دارند. در غضب، همانگونه که ترس مذموم است، تهور هم مذمت شده؛ در شهوت همانگونه که سرکوب کردن آن و بیمیلی جنسی مذموم است، رها کردن آن بدون رعایت موازین شرعی هم ممنوع است. حد وسط غضب، شجاعت، و

حد وسط شهوت، بهره بردن به جا و شرعی از آن است. علت اینکه غرائز انسانی قابلیّت تعدیل از دو سوی افراط و تفریط را دارند این است که اولاً: قابلیّت و استعداد تغییر دارند و ثانیاً: انسان، مختار خلق شده و با مجاهدت و ریاضت نفس می‌تواند آنها را تبدیل و تبدل کند. اگرچه مانند دیگر موجودات به طور کلی معدوم مطلق نمی‌شوند. همانگونه که قبلاً اشاره شد، شرایط زوال و تغییر اخلاق، نسبت به افراد و اخلاق آنها متفاوت است به همین دلیل، تبدیل ملکه و حالتی به حالت دیگر، به نسبت قوانین و مجریان آن متفاوت است. تربیتکنندگان هم مراتب دارند. ّ معلم و تربیت کننده اوّل، دستورات و اوامر الهی است که در پی آن، ذکر و عبادات را، برای تربیت نفس صادر کرده است؛ و دوّمین مربی، مربیان قوی بنیهاند که به معارف ح قّه، شناخت کافی و کامل دارند و با حکمت و موعظهها، نفس را تربیت می‌کنند.

حقیقت خیر و سعادت هدف تهذیب نفس از رذائل و تکمیل و آراسته کردن آن به فضائل، رسیدن به: «خیر» و «سعادت» است. اما تعریف حقیقی این دو چیست؟ دربارة اینکه حقیقت خیر و سعادت چیست، تقسیمات و نظراتی وجود دارد. الف: خیر؛ که معنا و مفهوم آن روشن است را به دو گونه تقسیم کردهاند: ۱. خیر مطلق؛ خیر و خوبی مطلق، همان ایجادکنندة نظام عالم است. بنابراین خیر مطلق یکی بیشتر نیست که خداوند است و از طرفی خداوند که فیّاض علیالاطلاق است، خواسته است انسانی که در قوس نزول عالم عقول، نفوس و ناسوت می‌باشد، براساس فیض او، از قوس نزول به قوس صعود برسد و از آن، عقل کل مانند نبی اکرم| که محصول عالی همین عالم ماده است، پرورش یابد. خدا خواسته است انسان بر اثر حرکت جوهری، یعنی از نطفه، علقه و مضغه که اولین مراحل تجرّد است، به نفس مجرد، سپس به مرحله عقل کامل برسد و اوست که غایت الغایات و مخاطب: «لولاک لما خلقت الافلاک» است. عیناً مانند باغبانی که باغی را احداث می‌کند و هدف او، می‌وههای شیرین و ناب است. خداوند خواسته است، همین عالم پست ماده در مسیر صعود و تکامل، به تج رّد برسد، و خواسته است این موجود به نام انسان، علاوه بر ماده بودن، هم َ به عاَلم ملکوت و هم به ع الم عقول برسد؛ برای همین به انسان « َکون جامع» گویند. و وقتی کامل شد، وصول ۱ الیالله پیدا می‌کند و مصداق: G وَمَا خل ِ قت الج َّن ِو ْالإن ِ س إ لاّ لیعب َد ونF ؛ که « یعب َدون»، در ۱. الذاریات (۵۱،) ۵۶

۱ روایات به « ی ِعُرَفون» تفسیر شده است. بنابراین نتیجه می‌گیریم که معرفت خداوند کمال و خیر حقیقی و مطلق است. شوق وصال به کمال و خیر مطلق، که غایت حقیقی است، در فطرت موجودات و از جمله انسان، نهادینه و فطری است. این علاقه و شوق، چنان فطری ِ است که پستت رینانسانها هم به دنبال آن هستند ولی در یافتن مصداقهای کمال مطلق، به اشتباه می‌روند چنانچه برخی اندیشه می‌کنند، ثروت، مال و مقام دنیا کمال است. ۲. خیر مضاف؛ مقدمه و راه برای رسیدن به خیر مطلق است و برخلاف خیر مطلق که ۲ در آن تفاسیر و چندگانگی دیدگاه وجود ندارد، راههای رسیدن به خیر مطلق که برای همه یکی است ، مختلف است. به عنوان مثال ما می‌خواهیم به قلة کوهی برسیم، هر یک ّ راهی را از دامنه کوه انتخاب می‌کنند و هدف همگی رسیدن به قله است اما راهها متفاوت ۳ است. ولی ارسطاطالیس اعتقاد دارد خیر انسان همان کمالات نفسی اوست. وی وصول ۱. کلام مشهور: «اَی لیعرفون» که گفته می‌شود روایت است را ما در مصادر روایی نیافتیم. الحویزی در تفسیر نورالثقلین ج ۵، ص ۱۳۲ از علل الشرایع به سندش از امام باقر۷ آورده است: «یا ایها الناس ان الله عزول ذکره، ما خلق العباد الا ّ لیعرفون، فاذا عرفوه عبدوه...«، (م، ل). ۲. اگر مراد از خیر مطلق همان خالق لا یزال هستی باشد، در شناخت او و تفسیر صفات و افعال او هم چندگانگی دیدگاهها وجود دارد. شاید حدیثی که می‌گوید: «طرق معرفت الهی به عدد نفوس خلایق است»، شاهد این مطلب باشد. ۳. مبحث خیر مطلق، و تفاوت راههای رسیدن به آن اگرچه به مناسبت، در مباحث اخلاقی ذکر می‌شود ولی بحثی کلامی است که از بطن آن، نظریه پلورالیزم معرفت دینی، قابل زایش است. از مجموع نظرات مرحوم استاد در جایهای مختلف این چنین برمیآید که آن مرحوم، نسبت صدق، در ادیان غیر اسلام با اسلام را، دارای مراتب می‌دانند. به این معنی که مرتبه دین اسلام را بالاتر می‌دانند و همه ادیان را به مانند کلاسهای درس برای هدایت بشر می‌دانستند و همانگونه که در یک مدرسه، کلاسهای اول، دوم و... وجود دارد، کلاس درس اسلام از میان ادیان الهی را برای هدایت، کاملترین فرض می‌کردند. از سوی دیگر معتَقَدان به دیگر ادیان را به رسمیت شناخته و اعتقاد دارند براساس آیات قرآن اگر کسی پس از تحقیق و تفحص به یکی از ادیان الهی اعتقاد داشته باشد و آن را حق بداند و همراه با عمل صالح باشد، در آخرت معذور و مأجور است. از جمله بر این نظرند که تغییر هر اندیشه و اعتقادی، حق هر انسانی است و نمی‌توان با عناوینی چون: ارتداد و فساد با وی برخورد کرد مگر اینکه تغییر دین از روی عناد و لجاجت و با هدف تضعیف و توهین دین باشد. مرحوم استاد متدینین به دیگر ادیان آسمانی را از دایره کفر اصطلاحی خارج و آنها را پاک می‌دانند. ایشان تقسیمبندی و تکثرگرایی دینی به صدق و نجات را باور داشته و دربارة پاداش اخروی پس از تقسیم بهشت به عقاید و کردار ، بر این نظر بودند که اگر انسانی دینش براساس صدق و حق نباشد ولی اعمال صالح انجام دهد به بهشت کردار وارد می‌شود؛ اگرچه مرتبة این بهشت نازلتر از مرتبه بهشت عقیده حق و کردار ِ توأمان است. با این حال به آیه شریفه: Gلَقَد کرّمنا بنی آدمF اعتقاد راسخ داشتند و برای «انسان بما انه انسان» فارق از هر عقیده و مرام، حقوق انسانی و شهروندی را قائل بودند و در دفاع از حقوق انسان با هر ایده و عقیدهای می‌کوشید. خدایش رحمت کند، (م، ل).

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۰۵ الیالله را خیر مطلق ذکر نکرده و معتقد است کمالات نسبت به افراد متفاوت است و خیر مضاف را شامل مقدماتی مانند تع لّم و صحت می‌داند که انسان را به آن کمال نفس می‌رساند. ب، سعادت؛ سعادت و خوشبختی برخلاف خیر، مطلق و تکگونهای نیست. هر کس بخت خاصی دارد که به آن می‌رسد و نسبت به اشخاصی که به دنبال آن هستند، متفاوت است؛ ِبرای اینکه ساخت وج ودیهر کس، متفاوت از دیگری است به همین دلیل، کمال و سعادت هر یک از انسانها و رسیدن به مقصد که برای آن خلق شده ، دارای تفاوت است. نظرات در متعلق سعادت دربارة اینکه سعادت آیا متعلق به نفس است، یا بدن و یا هر دو، نظراتی مطرح شده است: ۱. قدماء اعتقاد داشتند: سعادت حقیقی، بازگشت به نفس دارد و بدن از آن ح ظّ و بهرهای ندارد. آنان سعادت را منحصر در اخلاق فاضله دانسته، علت حصر سعادت در نفس را، این گونه بیان می‌کردند که: حقیقت انسان همان نفس ناطقه اوست و بدن، وسیله و آلت نفس ناطقه است؛ بنابراین آنچه که سعادت بدن محسوب می‌شود، کمال و سعادت برای انسان نیست. ۲. عدهای دیگر چون ارسطو و تابعین او، سعادت را به نفس و هم بدن، متعلق می‌دانند. آنها سعادت را بازگشت به شخص می‌دانند چه اینکه این سعادت به نفس و یا به بدن برسد. چون هر جزیی از بدن اگر دارای سلامت باشد سعادت اوست و نفس، سعادتش ایجاد اخلاق فاضله و اعتقادات صحیح است، و اگر اجزاء بدن صحت و سلامتی نداشته باشند، اخلاق فاضله هم قابل یافتن نیست؛ بنابراین، سعادت مربوط به مجموع نفس و بدن است. ثمره این دو نظریه در اینجا مشخص می‌شود که: الف: اگر نظریه حکمای قدیم را که می‌گویند: سعادت مربوط به نفس است، پذیرا باشیم، باید دنباله آن را هم پذیرا شویم که می‌گویند: انسان تا زنده است و نفس متعلق به بدن است، به حد کامل از سعادت نخواهد رسید و هر چه تلاش کند، کمال محقق نخواهد شد چون تاریکیهای عالم ماده و طبیعت، او را احاطه کرده و به آنها وابستگی دارد و تا

هنگامی که از این تاریکی و ظلمت مادی رهایی نیابد و نفس از بدن جدا نشود، به سعادت نمی‌رسد. ب: ولی معلم اول ارسطو که از حکمای دوران متوسط است ضمن ردّ نظریه حکمای اقدم معتقد است: «سعادت عظما حتی با تعلق نفس به بدن هم حاصل می‌شود، به دلیل اینکه؛ اگر قوة عاقله حاکم و دیگر قوا مقهور و محکوم او شدند هم خود به سعادت کامل رسیده و هم دیگران را به سعادت می‌رساند، مانند انبیاء و اولیاء الهی که به سر حد کمال رسیدهاند. چقدر قبیح است که بگوییم انبیاء و رسل الهی تا در این دنیا هستند، ناقصاند؛ ِ ولی وقتی نفس از بدن جدا شد کامل می‌شوند. اگر این کلا مقبیح درست باشد، چگونه آنها که ناقصاند مأمور سعادت دیگران شدهاند؟!.» بنابراین در همین دنیا با حالت تعلق نفس به بدن، سعادت حاصل می‌شود، ولی سعادت دارای مراتب، و به اصطلاح مقول به تشکیک است که مرتبه عالیاش نبی اکرم| است و این کمال قبل از مفارقت روح از بدن موجود است و پس از آن هم ماندگار است. در عالم آخرت دیگر تکامل معنی ندارد َ و آنچه هست همانی است که در عالم دنیا با مجاهدت به دست آورده است. ج: اما حکمای متأخر اعتقاد دارند سعادت در زمان حیات با سعادت در ممات متفاوت است. ۱. سعادت در حیات؛ بدینگونه که انسان تا زنده است، زمینة سعادت روحی و بدنی را دارد و در حصول سعادت، مجموع این دو شرط است. البته انسانها در این باره دارای مراتب هستند. ممکن است کسی بالفعل، سعادت بدنیاش بر سعادت روحیاش غلبه داشته باشد ولی در عین حال، شوق وصول به معنویات را دارد و به دنبال تقویت معنویات است و امکان دارد به بالاترین مرتبه برسد یعنی هم در مرحلة ِ فعلیّت که از آنجنبه مادی اوست، و هم به واسطة جنبه شوق، در مسیر کمالات قرار گیرد. درست است که در مقام فعلیّت اسیر دنیاست ولی، از آنها به اندازه ضرورت استفاده می‌کند و ِاز آنها به عنوان ابزار و مقدمة تکا ملروح، بهره می‌برد. ۲. سعادت در ممات؛ سعادت در ممات منحصر به نفس و روح است، چون وقتی نفس از بدن طبیعی جدا شد، دیگر به آن محتاج نیست. در دنیای مردگان اشتغال و وابستگی به بدن وجود ندارد، شهوت و غضب و وهم که از جنبههای مادی است برایش

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۰۷ جاذبه و معنی ندارند بنابراین،ِ سعادت ت نها از آننفس است. سعادت نفس هم خلاصه می‌شود در: ملکات فاضله [همان عقل عملی] و ّعلوم ح قه یقینی [یعنی عقل نظری]؛ تا اینکه به مشاهده جمال ابدی و همان صفات ثبوتی حق، خواهد نشست. در مقایسه میان سعادت زندگان با مردگان باید گفت: زندگان چون به بدن خویش وابستگی دارند و ناچارند از مادیات برای حفظ آن بهره برند، نسبت به مردگان که خالی از این وابستگی هستند، درجه پایینتری دارند. ولی انسانهایی بزرگ چون نبی اکرم| هم درجه بالای دنیا و هم پس از مرگ را دارند چون هم در این دنیا و هم پس از مرگ، گرفتاریها و وابستگی دنیوی را ندارند. در نتیجه؛ با توجه به نظر متأخرین از حکمای مسلمان، نظریهای که می‌گوید: نفس تا زمانی که در کالبد بدن است، سعادت عظما برایش حاصل نمی‌شود، و وقتی حاصل می‌شود که نفس از بدن خارج شود؛ درست است اما قابل انکار نیست که گاهی خصوصیاتی برای انسانهای کامل در این دنیا بروز می‌کند که از جنبه بدنی صرف نظر می‌کنند چنانچه پیامبر اکرم| می‌فرمایند: « لی م ِ ع ا الله وق ت لای سع نی فیه ملک َّمقر َ ب و لان بی م رسل»: اوقاتی در جوار قرب الهی هستم که هیچ ملک مقرب یا پیامبر فرستاده شدهای به آن مقام نمی‌تواند نزدیک شود. ولی این حالات همیشگی و دائمی نیست و حتی پیامبر اکرم| هم، از قوای جسمانی و مادی خالی نبودهاند، و سعادت عظمای امثال ایشان در این دنیا حاصل نشده و همواره تلاش و مجاهده می‌کردهاند تا به مراتب عالیتر برسند؛ بنابراین سعادت کامل آنها هم پس از مرگ است. چنانچه ایراد ارسطو دربارة انتساب نقص به انبیاء و اولیاء الهی هم وارد نیست چون آنها هم مراتبی دارند و سعی می‌کنند با اعمال و کردار، نفس خود را به درجات بالاتری برسانند و اگر در این جنبهها نسبت به یکدیگر، مراتب پایینتری هم داشته باشند ولی در هر حال نسبت به دیگر انسانها بالاترند. و هم چنین نظریهای که سعادت را متعلق به مجموع روح و بدن می‌داند هم صحیح است، چون تلاش برای وصول به سعادت و مراتب عالی آن، در حالی که بدن در تلاش است، از نوع سعادت اضافی و برای رسیدن به طریق حق و سعادت مطلق است، که سعادت مطلق پس از مرگ حاصل خواهد شد. البته اگر مصداقهای سعادت بدن مانند صحت، داشتن مقام و مال و دیگر موارد، وسیلهای برای کسب سخط و عقاب الهی باشد، برای

۱ بدن، سعادتی متصور نیست. طریق حصول سعادت پس از آنکه گفته شد سعادت از کمالات نفس و بدن است و سعادت عظما پس از مرگ و قیامت است؛ پرسشی که مطرح می‌شود این است که: چگونه می‌توان به سعادت و کمال حقیقی رسید؟ در پاسخ می‌گوییم: سعادت وقتی پیدا می‌شود که انسان، دامن بالا زده و تمام صفات و قوای خود را به کمال رسانده و بر آن دوام داشته باشد. بنابراین اصلاح و تحصیل کمال در برخی صفات و قوا و نه تمامی آنها، و از طرفی موقت بودن آنها، بیفایده است. چنانچه صحت و سلامت جسم و تدبیر امور جامعه و منزل حاصل نمی‌شود مگر اینکه تمام اعضای بدن، اشخاص و طوایف آن هم در تمام اوقات، اصلاح شوند. به کسی می‌توان گفت به سعادت مطلق نائل شده که تغییر احوال و زمانها باعث تغییر او نشود به گونهای که، هنگام گرفتاری بر اثر مشکلات، راضی به رضای حق باشد و صبرش را از کف ندهد و چون خدا را دارد، با حدوث حوادث و محنتها، شکرش، و با بروز شبهات، یقین و رضایش، با بدی دیگران احسانش، و با دشمنیها صداقتش از بین نمی‌رود. انسان سعادتمند آراسته شده به اخلاق حسنه، تفاوت خاصی در حالش ایجاد نمی‌شود چون، سعادت ذات و نفس دارد و اخلاق و صفات نیکو در او رسوخ کرده است؛ چنین شخصی سعادت را در وجود خود، جستجو می‌کند و به عوارض طبیعی، به امور فلکی و سحر و جادو برای رسیدن به سعادت و دوری از نحسی، متوسل نمی‌شود، بلکه خود در آنها اثر می‌گذارد چنانچه پیامبر| ۲ ّشقالقمر کرد و یا خورشید را برای علی× بازگرداند. ۱. با توجه به آنچه مرحوم استاد بارها در مباحث نفس مطرح کردهاند حقیقت انسانیت به نفس و روح مجرد اوست بنابراین سعادت او نیز متعلق به نفس اوست و بدن و اعضاء وسیله برای وصول به سعادتند و بروز و ظهور حقیقی سعادت نفس، پس از مفارقت نفس از بدن است و آنچه در دنیا تحصیل کرده برایش ظاهر و نمایان می‌شود، البته اولیای الهی قبل از این مفارقت، کمالات و سعادت خود را می‌توانند مشاهده کنند، .) م، ل (۲. دربارة شق القمر توسط پیامبر اکرم|نک: کتب تفسیری ذیل آیه اول از سوره قمر و رد ّ شمس توسط آن حضرت چنانچه مرحوم مفید در الارشاد آورده، و اهل سنت هم نقل کردهاند، در دو موقعیت زمانی بوده است. اولی: در جریان یکی از جنگها، که خوف قضا شدن نماز ظهر و عصر شده بود و مورد دیگری: هنگامی که پیامبر اکرم| در حال دریافت وحی از سوی جبرئیل بودند و حالت خاصی برای ایشان حاصل شده بود و در آن حال که سر خود را بر روی ران حضرت علی× گذاشته بودند، تلقی وحی طول کشید و علی× که نماز ظهرش را اقامه کرده بود مجبور شد نماز عصر را نشسته بخواند. وقتی پیامبر| به حال آمد به علی۷ فرمود: این چه نمازی است؟! سپس تقاضای رد شمس کرد و علی× ایستاده نمازش را به پا داشت. البته اینها از اصول دین نیست که اگر کسی منکر آنها شد، کافر باشد و روایات «رد شمس»، مانند روایات «شق القمر» متواتر نیست.

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۰۹ غایت سعادت: مظهریت وجود و صفات حق حکما تصریح دارند که غایت و هدف سعادت این است که انسان در وجود و صفات، مظهر و شبیه حضرت حق عزوجل باشد. بدین معنی که چون خداوند خلق را آفریده و به آنها روزی می‌دهد بدون اینکه نیاز یا طعمی به آنها داشته باشد؛ و چون جمیل و کامل است، جلوه دارد و جلوهاش نظام وجود است و برای دفع ضرر و یا جلب منفعت، آنها را خلق نکرده است و می‌گوید: « ُک َ نت ک نزا ً م َخفیا ً فا حب َ بت أُن َأعرف، ف َ خلقت َالخلق لکَُی ۱ أعرف» . پس انسانی که می‌خواهد مظهر صفات خدا باشد، به خلق خدا خدمت می‌کند بدون اینکه توقعی از تقدیر و سپاس دیگران داشته باشد؛ کار نیک می‌کند چه اینکه کسی ۲ خوشش بیاید یا نیاید. همانگونه که حضرت حق «جمیل» است و «یحب الجمال» او هم زیباست و زیبایی را دوست دارد و کار خوب چون زیباست، او دوستش دارد. هنگامی انسان مظهر حق و صفات او می‌شود که، خیر محض شود و از تمام خبائث و طمعها و توقعات خارج شود، اهدافش حیوانی نباشد و عوارض طبیعت و خواطر شیطانی او را احاطه نکرده باشد، و نفس خود را از انوار و معارف الهیه و حقیقی پر کند، عقل محض شده به گونهای که معقولات چنان برایش آشکار و روشن است که صرف تصور موضوع و محمول، موجب جزم به حکم، و لزوم عمل می‌شود؛ اسوه و الگوی او خدا شده، از او غفلت نمی‌کند و به او اقتدا می‌کند پس چون خدا فیاض علی الاطلاق است، این انسان هم در حد و حیطه خود فیاض می‌شود. به عبارت دیگر؛ در فلسفه می‌گویند: «علت غایی به علت فاعلی بازگشت دارد»، اگر شما کاری انجام می‌دهید فاعل آن هستید تا به نتیجهای برسید؛ فواید این عمل از سوی علت فاعلی برای هر هدفی، به خود شما که علت فاعلی هستید، بازمیگردد. چون خداوند بدون واسطهها، مبدء المبادی و هم غایة الغایات است، و چون او مظهر تمام خوبیهاست، از او جلوههای خوبی صادر می‌شود؛ ذات خدا جمیل هست پس ذات فعل او هم جمیل است. در نتیجه، انسانی هم که مظهر این صفات خدا شد، ذات حق تعالی غایت فعل اوست و چون ذات و فعل او هر دو جمیل است از این انسان هم جمیل صادر می‌شود مانند خداوند. ۱. بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۱۹۹ و ۳۴۴؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۶۳ ۲. اشاره به حدیث: «ان ّ الله جمیل ویحب ّ الجمال»، بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۹۲؛ ج ۷۳، ص ۱۹۲؛ ج ۷۹، ص ۲۹۹

عشق و انس بالله هنگامی که سخن از خیر و سعادت به میان می‌آید، حقیقت خیر و سعادت را در معارف حقه که به آن «عقل نظری» گویند، و اخلاق طیبه، که عملکرد «عقل عملی» است؛ منحصر می‌کنند. این انحصار گرچه درست است ولی، سعادتی بالاتر از انس به و عشق به خدا نیست. آنچه نتیجه عملکرد عقل نظری و عملی است، سعادت واقعی که همان انس و عشق بالله است، می‌باشد. انسانی که بر حقایق عالم هستی مانند، خدا، پیامبر، ملائک و در یک کلام، معارف حقه، آگاهی یافت و در مقام عمل کوتاهی نکرد، قهراً انس و عشق هم پیدا می‌کند. بنابراین میان عقل نظری و عملی و عشق و انس بالله، انفکاکی وجود ندارد، و خیر و مطلوب بالذات عشق به اوست. اگر کسی به عشق و انس رسید دیگر نظراتی که درباره سعادت گفته شده چون: علم و عقل، زهد و ترک دنیا را در بطن خود دارد و عشق و انس مستجمع تمام سعادتهای تصور شده دیگر است. شر بالذات و بالعرض بحثی که در اینجا می‌ماند این است که؛ همانگونه که گفته شد خیر بالذات و مطلق وجود دارد اما آیا در مقابل خیر، شر بالذات هم وجود دارد؟ و وجود شروری که در عالم وجود هست را چگونه باید توجیه کرد؟! از قدیم الایام این نکته ذهن انسانها را به خود مشغول ساخته است. عدهای از ثنویّه و مجوسیها که میان خداوند عادل و مهربان، و شرور واقع در نظام عالم، نتوانستهاند سازگاری برقرار کنند گفتهاند: در عالم هستی دو مبدء وجود دارد: مبدء خیر به نام «یزدان»، و دیگری مبدا شرّ به نام «اهریمن.» هدف آنها از این دوگانگی در مبدأ، فرار از نسبت دادن شرور به خداوند است ولی در نتیجه برای خدا شریک قائل شدهاند. حکمای یونانی، و به تبع آنان حکمای اسلامی، این سخن را باطل دانسته و می‌گویند: شرّ امری عدمی است و به علت وجودی نیاز ندارد، حاجی سبزواری می‌گوید: و ال شّ َر اعدام فکم قد ضل من یقول بالیزدان ثم الاهرمن یعنی: شر َجزو اعدام است پس چه گمراه است کسی که به یزدان و اهرمن قائل شده است. شرور دو گونهاند: یا عدمی هستند مانند جهل که عدم العلم، یا مرگ که عدم الحیات و

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۱۱ مرض عدم الصحه است. این قسم از شر عدم محض است و نیازی به علت وجودی ندارد بلکه استناد آن به نبود، و عدم علت وجودی آن است. قسم دیگر از شرها اگرچه امری وجودی است ولی، ِ ِعلت و موجد عدمامر دیگری است، مانند زلزله که امری وجودی است ولی موجب عدم حیات، عدم بقای بناها و عدم آرامش انسانها می‌شود، َیا شیطان که امری وجود ی است اما خلقش به گونهای است که ّایمان را گرفته و موجب شری به نام عدم ایمان می‌شود، یا حتی شمر لعین موجب قطع حیات و عدم حیات امام حسین× می‌شود. نبود امامحسین× مترتب بر عدم هدایت مردم است که امری عدمی و شر است. به این قسم از شرور، «شر بالعرض» می‌گویند. به دقت فلسفی، آنچه که ما آنها را به غلط «شر بالذات» حساب می‌کنیم، در عالم هستی وجود ندارد و آنچه از خدا صادر می‌شود همگی خیر محض است و در عالم وجود، منشاء وجود خیرات و برکاتی است، و شریّت آن از جهت ملازمه ذاتی آن با عدمهایی است که بر آن مترتب است، به دلیل تزاحمی که در عالم طبیعت وجود دارد که می‌شود شر بالعرض. پس وجود هر چیزی برای آن چیز، خیر است، و وجود او ممکن است برای دیگران بد و شر باشد که این براساس امری نسبی و اعتباری است نه ذاتی. مثالی را مطرح می‌کنیم: همین شمِ ربن ذی الجوشنلعین بدون در نظر گرفتن قساوتی که در ماجرای عاشورا به خرج داد ، را در نظر بگیرید، او امری وجودی است و مخلوق خدای فیاض علی الاطلاق است که جز خیر محض از او صادر نمی‌شود، شمر اهل تصمیم و اراده است، او می‌تواند از نعمت اختیار بهره برد و آدم خوبی شود و به کمال برسد، او شمشیری دارد که با ارادهاش، اگر با کفار و مشرکین کارزار کند، کمال و خیر محسوب می‌شود. پس او هم یکی از مصادیق خیر محض است ولی او از اراده، قدرت و شمشیر خود در مسیر عدم حیات امام حسین× بهره می‌برد و با اینکه می‌توانست در مسیر کمال قرار گیرد سبب قطع حیات امام حسین× شد. بر این اساس، آنچه که در اینجا شر محسوب می‌شود، وجود شمر نیست بلکه امری عدمی به نام عدم حیات امام حسین× است؛ عدم امام حسین× مترتب بر نبود هدایت و اصلاحگری برای مردم است که امری عدمی است. حتی یک عقرب را فرض کنید؛ این موجود حیات دارد و کمالش به این است که نیش بزند و سلامت را از ما بگیرد، رفع سلامتی، ُامری عدمی است و نیش کشنده او شر بالعرض است نه اینکه خود عقرب بالذات

جزو شرور باشد. بنابراین، شرّ از آن جهت که عدم و عدمی است به خداوند منسوب نیست چنانچه از پیامبر| نقل شده که در مناجات خود با خدا می‌گوید: « َا ُ لخُ یر کل ُِّه، بی د یک وُالش ََّ ر ل یس إ لیک»، حضرت ابراهیم۷ می‌گوید: { اذا َ مرضت ف ه و ْیِشفین} «و هنگامی که بیمار ۱ شوم او مرا شفا دهد.» اینجا مرض را که شر است به خود، و شفا را، به خدا نسبت داده ۲ است. تخلیه از رذائل و تحلیه به فضائل در اولین مرحله، انسان باید فضائل و رذائل نفسانی را بشناسد. فضائل، صفاتی است که متوسط بین افراط و تفریط است. فضائل اخلاقی انسان، سبب نجات و رسیدن او به سعادت ابدی است. رذائل اخلاقی انسان را هلاک کرده و سبب شقاوت ابدی و دائمی است. همانگونه که بچه در رحم مادر اگر از تحت حاکمیت و سلطنت جنین خارج شد، منحرف شده،ً و قه راطفل به صورت ناقص به دنیا می‌آید، و وقتی سالم به دنیا می‌آید که مطابق نظام رحم رشد کند؛ کسی که از نظام و آموزههای شرع یعنی حد وسط آن خارج شد، انسان کاملی نخواهد شد و در حالی پای به نظام آخرت خواهد گذاشت که چون طفل ناقص الخلقه، خواهد بود و به کمال و حیات حقیقی نخواهد رسید: { ََو من ْ کان ۳ فی هذه أعمیفَهو فی الĤْخرَة ِ أَعمیو أَضَل ُّ سبِیلا} ، «کسی که در این دنیا کور باشد، در آخرت هم کور و گمراهتر از کور خواهد بود». انسانی که به دنبال سعادت است، در اولین مرحله باید نفس را از رذائل پاک کرده و سپس به فضائل آراسته سازد. پس از آنکه آراسته به اخلاق حسنه شد، خداوند به نفس او تفضل کرده، علاوه بر اعتقاد به خدا، پیامبر و دیگر حقایق؛ برکات دیگری شامل انسان شده، صور قدسیه برای انسان کشف خواهد شد. در برخی تعابیر نفس را چون ماده فرض کردهاند که صورتها بر آن افاضه می‌شود. در صورتی افاضات قدسیه بر نف س منقّش ۱. الشعراء (۲۶،) ۸۰ ۲. برای اطلاع بیشتر از ماهیت شرور در عالم هستی نک: کتاب «آغاز تا انجام»، تألیف مرحوم استاد، ص ۲۶۷ ۲۷۶ ۳. الإسراء (۱۷،) ۷۲

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۱۳ می‌شود که آراسته به فضائل اخلاقی شود؛ در این تعبیر، فضائل اخلاقی که مستفاد از حکمت عملی است به منزله ماده برای معارف حقة مستفاد از حکمت نظری، فرض شده است؛ عی ناً مانند آئینهای که تا کدورت دارد، صورت انسان را به خوبی نشان نمی‌دهد؛ بدن مریض تا ریشه مرضش برطرف نشود، صحت به دنبال آن نخواهد آمد؛ لباس چرک و کثیف تا زمانی که تمیز نشود، رنگ زیبا به خود نمی‌گیرد؛ اگر کسی عابد دهر هم باشد و طاعات ظاهری را انجام دهد ولی دلش از صفات مذمومه چون کبر، حسد، ریاء، طلب ریاست، ریا و شرک پاک نشده باشد، هیچ خاصیت و بهرهای برای او ندارد. اگر چنان متکبر است که مردم و جامعه را ناچیز حساب می‌کند و حقوقی برای آنها قائل نیست، اگر مخالفینی دارد به آنها ظلم می‌کند و حقوق آنها را پایمال می‌کند و انواع و اقسام جنایات را مرتکب می‌شود؛ اگر هر شب را زنده نگه دارد و در انجام مستحبات علاوه بر واجبات بکوشد، هیچ اثری در روح و نفس او ندارد. مثال کسی که ظاهری نیکو، و باطنی زشت و نازیبا دارد مانند: چاه مستراحی است که بیرونش را سفید و زیبا کردهاند ولی داخلش متعفن است، و مانند ظاهر قبرهایی که ظاهری مجلل دارند و در باطنش مرداری بد بوست! چنانچه نفس از اخلاق ذمیمه پاک نشود، چون علف هرزی است که اگر ریشة آن کنده نشده و فقط سرش کنده شود، ریشه آن باقی است و باز هم نمو می‌کند. اخلاق ذمیمه همان ریشه افعال و گفتار مذموم است. َتا اخلاق زشت در انسان ریشه دارد، انسان به ح قایق عالم امکان احاطه پیدا نخواهد کرد، چون نفس در زیر پرده است و صور واقعی در آن منقش و منعکس نخواهد شد. دل و روح انسان مانند ظرف پر از آب کثیفی است که تا از آن آب تخلیه نشود، آب پاک و طیّب در آن جای نمی‌گیرد؛ ریختن آب پاک روی همان آبهای کدر و متعفن، فایدهای جز کثیف شدن همان آبهای پاک ندارد. اگر به دنبال حب و انس الهی هستی، دلت را به غیر او مشغول نکن! G ما جُعل الله ۱ ل رجل مَن ق لب ین ف ی ج وف هF ، خداوند در دل هر انسانی یک قلب بیشتر قرار نداده؛ قلبی که عشق واقعی دارد، عشقهای مجازی در آن راه ندارد. حدیثی را در کودکی حفظ کردم، حدیث خوبی است: از رسول اکرم| روایت شده: «اگر نبود اینکه شیاطین به ۲ دور قلب آدمها در طوافند؛ دلهای بنیآدم از ملکوت آسمان و زمین اطلاع می‌یافت» . ۱. الاحزاب (۳۳،) ۴ ۲. بحارالانوار، ج ۶۰، ص ۳۳۲

پس به اندازه پاکی دل از خبائث است که انسان محازی و مرتبط با خدا می‌شود، و وقتی دل، با خدا ارتباط برقرار کرد، حقایق وجود در دل انسان منعکس می‌شود. هم چنین اشاره ۱ می‌فرماید: « إن ّ ل ربَکم فی أ َیام دَهرکم نفحات أُلا فَتعرضوا لها» ، در روزهای زندگیتان نسیمهایی از ناحیه خدایتان می‌وزد، همانا خود را در معرض آنها قرار دهید. مولوی درباره مضمون این حدیث سروده است: گفت پیغمبر که نفحتهای حق اندر این ایام می‌آرد سبق ۲ گوش هش دارید این اوقات را در ربائید این چنین نفحات را ج این نسیمها همان افاضات و نسیمهای معنوی حق تعالی است، خداوند برای فیض بردن شما فرصتهایی ایجاد می‌کند که شما باید از این فرصتها بهره برید. بهره بردن از فرصتها و متعرض شدن در برابر این نسیمهای الهی هنگامی است که انسان قلب خود را از کدورتها پاک کرده و به طاعات و عبادات الهی اقبال کند که در پی آن قلب، مستعد پذیرش افاضات خدایی خواهد شد. در قرآن می‌فرماید: { و ال َّذ ین َ جاهدوا فینا لَنَهدین َّهم ۳ سبلَنا} ، «و آنانی که در راه ما مجاهده کنند هر آئینه به راههایمان هدایتشان می‌کنیم». جهاد کردن در راه خدا، شامل جهاد و کوشش خاصی نیست بلکه مطلق کار خیر برای رضای خداست که در دل نورانیتی ایجاد می‌کند و موجب هدایت الهی که همان افاضههای حق است، می‌شود. همانگونه که می‌فرماید: «هر کس به آنچه می‌داند عمل ۴ کند، خداوند علم چیزهایی را که نمی‌داند به او می‌دهد». پیامبر اکرم| مصداق بارز پاکی است و افاضات حق به ایشان عطا شده برای همین می‌فرماید: «گاه به خدا به اندازهای نزدیک می‌شوم که هیچ ملک یا پیامبر یا بندة مؤمنی که خدا قلبش را برای ایمان آزمایش ۵ کرده؛ به آن موقعیت نمی‌رسد». فیض بهره بردن از الطاف الهی به اندازة استعدادی است که هر انسان در وجود خود ۱. همان، ج ۶۸، ص ۲۲۱ ۲ . مثنوی معنوی، دفتر اول. ۳. العنکبوت (۲۹،) ۶۹. باب مفاعله برای طرفین است ولی اخیرا ً می‌گویند: معنی مفاعله انجام عملی با عنایت خاص است، «جاهدوا» یعنی با عنایت خاص، در راه خدا مجاهدت می‌کنند. ۴. همان، ج ۶۵، ص ۳۶۳ ۵. همان، ج ۱۸، ص ۳۶۰

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۱۵ دارد. گاهی انسانی به مقاماتی ایمان و عقیده دارد ولی، استعداد رسیدن به آن مقامات را ندارد مثل مقامات پیامبران^ و معصومین^ که مورد تصدیق مؤمنان است ولی، تنها خود آنها استعداد رسیدن به آن مقامها را داشتهاند. اینکه ماها درجات عالی از فیض الهی را کسب و درک نکردهایم به این دلیل نیست که فیض خداوندی نقص دارد، بلکه او فیاض علی الاطلاق است و افاضه جزو ذات باری تعالی است، تفاوتی اگر هست از ناحیة موجودات است. گاهی موجوداتی مثل مجرداتاند که رسیدن فیض الهی به آنها نه به واسطه معدّات و مقدمات، بلکه صرف امکان ذاتی آنها کفایت می‌کند و گاه مثل موجودات عالم مادهاند که رسیدن فیض به آنها، توقف بر معدّات و مقدمات دارد. پس کمبود و نقص از ناحیه موجودات است و گرنه فیض خداوند، علی الاطلاق است. پس از طهارت نفس، علومی که از سوی خداوند افاضه می‌شود، علوم حقیقی است و در مقابل علومی است که پایه و اساسی ندارد. گاه انسان آلوده، علومی را در چنته دارد ولی چون باطنش از آلودگی پاک نشده، علمش هم دچار آلودگی می‌شود. پس علم حقیقی همان است که می‌فرماید: «علم به زیادی یادگیری نیست و همانا علم نوری است که خداوند در دل هر که بخواهد می‌اندازد»: « ِلیس العلم بکثرة ُّّالتعلم و ان ما العلم نور ی ُقذ ُفَ ه الله فی قلب ۱ م ن یشاء» ، و این نشان از استعداد او دارد که نور الهی در دلش افاضه می‌شود. حضرت امیر× می‌فرماید: «از محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که خدا به او توفیق داده، حزنش در دل و خوفش در چهره نمایان، لباس شهوات را از خود کنده، از همه همّ و غمها دلش خالی است و فقط یک همّ در دلش مانده [به فکر عاقبت خویش است]، دلش از کوری روشن است و از مشارکت با اهل هوی خارج شده، از کلیدهای درهای هدایت شده و بابهای هلاکت را قفل می‌کند، او راه را می‌بیند و راهش را طی می‌کند و محل نورش را می‌شناسد، گردابها را طی می‌کند و دستگیره محکمترین را گرفته است، او ۲ در یقینش مانند نور خورشیدی است که در آن شک و تردید وجود ندارد». در قرآن کریم می‌فرماید:{ ِْ إن َ تَت َّقُوا الله َیجعل لً کُم فُرْقانَا} ، یعنی اگر با تقوا خود را پاک کنید، خداوند روحیه فارق بین حق و باطل را به شما عطا می‌کند. مشکل اساسی ما ۱. بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۵، ح ۱۷؛ این عبارت در حدیث طویلی آمده که به حدیث «عنوان بصری» مشهور شده و متضمن نکات مهمی برای اصلاح خُلق است، (م، ل). ۲. نهجالبلاغه، خطبه ۸۷ ۳. الانفال (۸،) ۲۹

این است که چون جنبههایی از هوای نفس مانند خودپسندی در وجودمان هست و خالی از تعصب نیستیم؛ در مقام تشخیص حق از باطل، دچار شک و تزلزل می‌شویم و گاه، جای این دو را عوض می‌کنیم ولی اگر رذائل را از خود پاک کردیم، قدرت تشخیص حق و باطل به ما داده خواهد شد. هم چنین دربارة پاکی دل و تلقی انوار الهی، حضرت امیر می‌فرماید: «آنکه عقلش را احیا کرد و نفس امّاره را می‌راند به قدری که پوست و استخوانش آب شده و اعضاء او از خوف خدا نازک شده؛ برایش درخشندههایی از الطاف الهی برق می‌زند و برای او حقایق، روشن و راه آشکار شده او را به سوی طریق و راه می‌برد؛ اگر تمایلات نفسانی سراغش آید آنها را دفع کرده تا اینکه باب سلامت و دار اقامت به رویش باز می‌شود؛ در آن موقع، ۱ پاهایش در راه حق و خدا نمی‌لرزد چون قلب را در راه رضای خدا به کار انداخته است». ملائک وسایط فیض الهی افاضه علوم الهی و معرفت، به واسطه ملائک است؛ چنانچه رابط افاضه علوم ربوبی به پیامبر۹، جبرئیل بود و اگر کسی می‌خواهد ملائک بر او وارد، و مأموریت خویش را انجام دهند، باید سگ درون را که هر یک از رذائل به مانند یک سگ در درون است ، ۲ از خود بیرون کند چون: «ملائک در خانهای که سگ در آن باشد وارد نمی‌شوند». اینکه از پیامبر۹ نقل شده: دین بر نظافت بنا شده است، هم نظافت ظاهری مراد است و هم نظافت باطنی؛ و آنجا که می‌فرماید: طهارت نصف ایمان است؛ یعنی همانگونه که ایمان یک امر قلبی است، لابد طهارتش هم باید قلبی باشد و نصف دیگرش، آراسته شدن به فضائل اخلاقی است. افاضه حق، در پرتو تجرّد اختیاری همانگونه که قب لاً گفته شد: تج رّد به «طبیعی»، و «اختیاری» تقسیم می‌شود. تجرّد طبیعی را همگی دارند که از زمان بسته شدن نطفه آغاز می‌شود. ولی در تج رّد اختیاری، خود شخص به اختیار خود، دلش را از علایق و کثافات عالم ماده پاک و طیب می‌کند. صاحب تجرّد اختیاری تلاش و کوشش می‌کند تا نفس خود را از رذائل تزکیه کرده از اخلاق ۱. نهجالبلاغه، خطبه ۲۲۰ ۲. بحارالانوار، ج ۶۲، ص ۵۳؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۱۰۴.

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۱۷ زشت خالی شود و پس از آن، راههای هدایت و معرفت به روی او باز می‌شود. اینکه خداوند در قرآن می‌فرماید: { و ال َّذین َ جاهدوا فینا لَنَهدین َّهم سبلَنا} ، سخن از مجاهده در راه خدا به میان آمده، که مراد همان تجرّد اختیاری است. ۱. العنکبوت (۲۹،) ۶۹

فضل و شرافت علم اخلاق فضل و شرافت هر علمی را، با میزان اهمیت «موضوع»، «فایده و هدف» آن علم می‌سنجند. علم اخلاق با این دو میزان از دیگر علوم افضل و اشرف است به دلیل اینکه: الف. موضوع علم اخلاق نفس ناطقه که همان حقیقت انسان است، می‌باشد. به نظر شما در مقایسه علم طب که موضوعش بدن انسان است ، با علم دبّاغی که موضوعش پوست گاو و گوسفند است ، کدام یک ارزش و شرافت بیشتری دارد؟! پاسخ معلوم است. به همین موازات علم اخلاق چون موضوعش نفس انسان است، نسبت به علم پزشکی که موضوعش بدن است، شرافت دارد. انسان اشرف مخلوقات به جز مجردات ، در عالم امکان است، او جامع کمالات است و برای همین به او «کون جامع» می‌گویند چون در عوالم، به جز «هاهوت»، «لاهوت» و از عقول مجرده گرفته تا ملکوت، تا ناسوت؛ اَ نسان جامع بین آنهاست. در عالم ناسوت و ماده هم، او از جمادات و حیوانات برتر است. او می‌تواند به قوس صعود برسد، و در حرکت جوهری می‌تواند از عالم ماده پرواز، و به مرحله عقل برسد و چون پیامبر اکرم| شود که حتی جبرئیل هم نتواند او را همراهی کند و گوید: «رو رو! من همره تو نییام!» ب. هدف و فایدة علم اخلاق چیزی به جز کمال انسان نیست. هیچ موجودی در جهان خلقت مانند انسان دارای تفاوت مراتب نیست؛ چنانچه به حدی از پستی و رذالت می‌رسد که چون شمربن ذیالجوشن از کار درمیآید؛ و چنانچه در کمال انسانیت به نفس مطمئنه می‌رسد مانند حضرت سیدالشهدا×. علم اخلاق آمده تا انسان را از مراتب نازل به عالیترین مرتبه برساند، در مرتبه نازل چون حیوانات و بهایم است و در مرتبه اعلی

دفتر اول: مباحث مقدماتی = ۱۱۹ جبرئیل هم به گردش نمی‌رسد: ای نقد اصل و فرع ندانم چه گوهری کز آسمان بلندتر و از خاک کمتری گفتیم: انسان دارای دو حرکت، «طبیعی» و «اختیاری» است. در حرکت طبیعی، تفاوتی میان انسانها نیست. انسان در حرکت جوهری، از نطفه به علقه و به مضغه می‌رسد سپس واجد حس لامسه، و سپس به مرحله انسانی می‌رسد و وقتی متولد شد قوه تمیز و عقل می‌یابد و در طی مراتب، به روح مجرد می‌رسد. اما در عین وجود حرکت طبیعی دارای حرکت اختیاری هم هست او می‌تواند با بهره بردن از قوه اختیارش، یا به راه صحیح افتد یا فساد. متفاوت بودن انسانها از همین حرکت اختیاری ناشی می‌شود و گرنه، همگی در حرکت طبیعی رشد، اشتراک دارند. وجود تفاوت در انسانها از ناحیه جسم آنها نیست بلکه، مراتب کمالیه و معنویه مایه جدایی آنها از یکدیگر است، و علمی که مراتب کمال و معنوی را رشد می‌دهد، علم اخلاق است. شما درختی را تصور کنید، این درخت وقتی دانهاش کاشته شد، طبیع تاً رشد و نمو می‌کند و بزرگ می‌شود، اما در این حرکت اختیاری، ممکن است کج شود، آفت زده شود، سرما بزند، می‌وهاش کرمو شود؛ ِاما اگر زیر نظر باغبا ندانا به درخت و آفات و موانع آن باشد؛ رشدش صحیح خواهد بود و می‌وة مورد نظر را خواهد داد. علم اخلاق همان کارکرد را دارد تا انسان را از کژیهایی که ممکن است در حرکت طبیعی عارضش شود، باز دارد. به این علم، اکسیر اعظم گویند چرا که، انسان را از حضیض خبائث به اوج سعادت می‌رساند. کدام علم است که این قدرت را دارا باشد که پستترین موجودات را به اشرف آنها تبدیل کند. به دلیل اهمیت و شرافت علم اخلاق در رساندن انسان به اوج کمالات نفسانی، در گذشتهها رسم بر این بود که اولین علمی که فرا می‌گرفتند، علم اخلاق بود و در تدریس و یادگیری آن مبالغه می‌کردند؛ آنها اعتقاد داشتند تا انسان ملکات اخلاقی را فرا نگیرد، نباید سراغ علوم دیگر برود تا مبادا از آنها سوء استفاده کند. شما انسانی را فرض کنید که مزاج جسمی او خراب است و مرض در جسم او رسوخ کرده؛ اگر لذیذترین غذاها را به او بدهید، چه بسا برایش مضر باشد، و تا بدنش سالم نشود غذاهای مقوّی در او اثر ندارد. روح و اخلاق هم باید صالح باشد تا علوم در انسان مؤثر باشد و از آن استفاده نیک کند. اگر انسانی عوام و بیسواد، دارای رذائل اخلاقی باشد؛ علاوه بر ضررش به خود، به دیگران هم ضرر می‌رساند. حال، فرض کنید اگر همین بیسواد فاسد، باسواد و عالم شود، به موازات

علمی که فرا می‌گیرد، ضررش هم بیشتر به جامعه خواهد رسید؛ برای اینکه وقتی به مقام و مال رسید، خیال می‌کند هر چه مال و منصبش بیشتر باشد، به ترویج دین، مذهب و هدایت مردم بهتر و بیشتر می‌پردازد، و بر این اساس به دنبال کسب آنها از هر راهی است و کارش را توجیه می‌کند، حال آنکه غافل است که همه اینها را باید جواب دهد. این دسته ِاز عالمان بدون تهذیب، از علم برای فخر فروشی، جدال با دیگران و پیروزی در مباحث علمی استفاده می‌کنند. آنها شک و شبهههایی که برایشان ایجاد می‌شود را به مردم القاء می‌کنند، آنها وانمود می‌کنند از علما و بزرگان واقعیاند و خود را اهل حکمت واقعی می‌دانند حال آنکه حکمت حقیقی همان است که خدا و پیامبر| فرمودهاند. بعضی از این افراد که بیسواد یا کم سواد هم میان آنها کم نیست، موازین و دستورات شرعی را مختص به صدر اسلام و عربستان آن روز می‌دانند و گاه با ژست روشنفکرانه می‌گویند: حکمت و عدالت اقتضا می‌کند که امروزه از آنها دست برداریم! حال آنکه نمی‌دانند تشریع احکام در همان روزها براساس حکمت و عدالت و مصالح بوده، گرچه ممکن است ما حکمت بعضی از آنها را درک نکنیم. آنها غافلند که باید دستورات دینی را از قرآن، پیامبر| و اهل بیت: فراگرفت که آنها دربهای خانههای معارف ۱ اسلامیاند و باید از دربها وارد خانهها شد: {و أْتُوا الْبیوت من ْ أَبوابِها}. البته این بدین معنی نیست که در مقام فهم قرآن و حدیث، مصالح، زمان و مکان و نیازهای جوامع بشری امروزه را، در نظر نگرفت به نحوی که تلقی شود دین پاسخگوی مباحث و مسایل جدید نیست. ۱. البقره (۲،) ۱۸۹

دفتر دوم رذائل و فضائل قوة عاقله شرک ○ جربزه ○ شک و حیرت ○ جهل بسیط ○ جهل مرکب ○ شرافت علم و حکمت ○ یقین ○ تفکر ○ ذکر ○ خاطرههای نفسانی ○ مکر و حیله ○

اشاره مباحث مقدماتی که مخلوطی از برخی مباحث، فلسفی، کلامی و اخلاقی بود بیان شد. که البته به واسطه فنی و تخصصی بودن برخی مباحث فهم آن بیشتر برای کسانی است که حداقل در این موضوعات مطالعه داشته باشند اگرچه سعی ما بر سادهگویی مطالب است تا همه فهم باشد. ولی مطالب دفتر دوم و سوم برای همه قابل فهم و درک است. در دفتر دوم به فضائل و رذائل قوه عاقله که شامل خیال و وهم نیز می‌شود ، و راه علاج رذائل آن خواهیم پرداخت. هر قوهای شامل جنبههای افراط، تفریط و متوسط یعنی حد اعتدال است. حد تفریط قوه عاقله جهل است اعم از بسیط یا مرکب، همراه با شعبههای آن و حد افراط آن جربزه و حد متوسط و اعتدال قوه عاقله، حکمت است که از فضائل محسوب می‌شود. شرک «شرک» یعنی انسان در عالَم وجود، مؤثری دیگر همراه خداوند سبحان فرض کند. شرک یکی از رذائل قوة عاقله، و ناشی از جهل بشر است. همانگونه که توحید از علم ناشی می‌شود، انسان مشرک نمی‌داند در نظام وجود، یک حقیقت هستی بیشتر وجود ندارد، و مابقی از ترشحات آن وجود واحد است؛ اگر انسان از جهل بیرون آید موحد خواهد شد و فقط خدا را مؤثر در وجود می‌داند. اقسام شرک برای شرک تقسیماتی ذکر شده است:

ّشرک جلی: یعنی علاوه بر خدا، دیگر موجودات را عبادت کند. تفاوتی نمی‌کند عبادت شوندة غیر خدا، بت باشد یا موجود دیگر مانند: ستاره و یا شیطان و یا خورشید. به این نوع از شرک، «شرک در عبادت» هم می‌گویند. شرک خف ّی: در شرک خف ّی، ِ انسان مشرک عبادت ِو طاعت را از آن خدا می‌داند اما، در اعمال و رفتارش مشرکانه برخورد می‌کند، َو برای غیر خدا هم در عالم وجود، مؤثر دیگری فرض می‌کند. البته گاهی ما غیر خدا را مانند پیامبران و امامان: اطاعت می‌کنیم، ولی چون این گونه پیروی در طریق اطاعت خداست، و پیروی آنها را اطاعتی مستقل و در عرض اطاعت خدا نمی‌دانیم، اشکالی ندارد. ولی اگر غیر خدا را برای مقام، مال دنیا و ۱ دیگر مطامع اطاعت کنیم، ّشرک خفی است. ّاگر انسان به فطرت خود رجوع کند خواهد یافت که آنچه اصیل بالذات و منشا ء همه خیرهاست تنها خداست، و مابقی، جلوههای حقاند و از خود چیزی ندارند؛ ولی ما وجدان خویش را فروخته و در مقابل مخلوقات کرنش می‌کنیم تا لقمه نانی جلوی ما اندازند! مشرکین همینگونه بودند، آنها در اصل، خدا را قبول داشتند ولی چوب و سنگ را واسطه ۲ فیض الهی و شفیع نزد خدا قلمداد می‌کردند و می‌گفتند: { هؤ ُلاء شُفَعاؤ ُنا عنْد الل َّه} . شرک خفی آنچنان گسترش دارد که آیه شریفه می‌فرماید:{و ما ی ؤْمن ُ أَکْثَرُه م ۳ َ بِالل َّه إِلا َّ و ه م م شْرِکُون} ، «اکثر مردم به خدا ایمان نمی‌آورند مگر اینکه مشرک هستند». مشرکند چون در برآورده شدن خواستههایشان دیگران را دخالت داده، ً آنها را مستقلا منشاء اثر می‌دانند، و روزی و مقام را از غیر خدا می‌دانند و پیش غیر خدا دست دراز می‌کنند و برای دنیا از غیر خدا اطاعت می‌کنند. شرک از اعظم کبائر هلاک کننده و موجب خلود در آتش است و آیات و روایات ّدر ذم آن بسیار است. در اینجا درباره توحید که ضد شرک است، فضیلت و اقسام آن توضیح خواهیم داد و بدین سبب به رذیله بودن شرک بیشتر پی خواهیم برد. ۱. از کلام مرحوم استاد چنین برمیآید که اطاعت غیر خداوند به نوعی پرستش غیر خداست و از مقوله شرک در عبادت قلمداد می‌شود. در آیه شریفه سوره یس (۳۶) آیه ۶۰، فرمان بردن از شیطان را پرستش او دانسته است، (م، ل). ۲. یونس (۱۰،) ۱۸ ۳. یوسف (۱۲،) ۱۰۶

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۲۵ توحید و یگانه پرستی ۱ توحید و یگانهپرستی یا: در «اصل ذات» است یعنی: خدا جسم نیست، جنس و فصل ندارد و وجود و صفاتش عین ذاتش است؛ یا: در «واحدیت» است یعنی نفی شرک در وجود وجوب خدا. خداوند یک حقیقت بسیط غیر متناهی است که هیچ کثرتی در ذاتش نیست. غیر از خدا دیگر موجودات چون ماهیت دارند وجودشان حد ّ دارد. حتی مجردات هم مرحله ّای خاص و محدودند ولی چون خداوند غیر متناهی است و تعددی در ذاتش نیست برای همین، صفاتش عین ذاتش است. ذات حق بما هو موجود، غیر متناهی است چنانچه علم، قدرت و حیاتش هم نامتناهی است. اشاعره این را درک نکردهاند و قائل به «قدماء ثمانیة» یعنی صفات هشتگانه شدهاند و می‌گویند صفات قدیماند و زائد بر ذات خدا هستند. معتزله در مقابل، اشکال کرده و می‌گویند: ما مسیحیان را تخطئه می‌کردیم که آنها قائل به پدر، پسر و روح القدساند حال آنکه شما آن را به هشت قدیم تکثیر دادید برای همین معتزله گویند: همان ذات خداوند کار علم، قدرت و حیات را انجام می‌دهد و در حقیقت ذات خدا نایب صفاتش است. ولی ما می‌گوئیم: خدا علم، حیات و قدرت دارد ولی لازم نیست که این صفات زاید بر ذات خدا باشد بلکه قدرت، علم و حیات عین ذات خداست. او ذاتی دارد که در عین واحد بودن، همه صفات کمال را داراست چون اگر بگوئیم ذات خدا از چند صفت فراهم آمده اشاعره یا ذات، نایب صفات است معتزله ، لازمهاش ترکیب در ذات خداست و ترکیب حکایت از نیاز می‌کند و خدایی که ما می‌شناسیم بینیاز است. این ذات خداوند که در آن هیچ ترکیبی نیست و صفات او عین ذات و بسیط است نامش: « ّمقام احدیت» است و علاوه بر این، و در مقابل تکثیریها یعنی اشاعره خدا واحد است و دو نیست که نامش: «مقام ّواحدیت» است. ۱. مرحوم استاد در اینجا به بحث توحیدهای دیگر چون: ذاتی، عبادی و صفاتی پرداخته و اشارهای به آنها داشتهاند و چون بحثی کلامی فلسفی است و در مباحث اخلاقی نمی‌توان به طور مفصل از آن بحث کرد، اهل تحقیق می‌توانند به اثر دیگر استاد (ره) کتاب: «اسلام دین فطرت» ص ۱۳۸ – ۱۴۵، مراجعه نمایند، (م، ل).