کتاب‌هافراز و فرود نفس ‹ بخش ۴

فراز و فرود نفس

بخش ۴ از ۱۲

۱ به عقیده صدر المتألهین : حقیقت هستی عین علم، قدرت، حیات، اراده و دیگر کمالات است و هر موجودی به اندازهّای که حظ و بهره از هستی دارد به همان اندازه از این کمالات بهره دارد و ما چون در وجود و هستی ممکن الوجودیم و در وجود ضعیف هستیم، قدرت، علم و ارادة ما هم ضعف دارد. سنگریزهها هم که با داوود نبی۷ سخن ۲ می‌گویند ُ آنها هم مرحلهای از حیات را دارند، استن حنّانه هم مرحلهای از علم و حیات را داراست؛ پس حقیقت وجود با علم، حیات و دیگر کمالات یکی است ولی شدت و ۱. نک: الحکمة المتعالیه، ج ۶، ص ۱۱۷ ۱۱۸، ۱۴۰، ۴۲۲ ۲. گفته شده: پیامبر اکرم۶ هنگام خطبه خواندن در مسجد مدینه به نخلی تکیه می‌کردند. پس از آنکه جمعیت رو به افزونی گذارد، مردم عرض کردند یا رسول الله۶ دوست داریم هنگام خواندن خطبه شما را ببینم اگر اجازه فرمایید منبری بسازیم تا بر فراز آن برای مردم خطبه بخوانید. پس از اجازه پیامبر۶ منبری ساخته شد و روز جمعهای پیامبر۶ از کنار آن نخل گذشته و روی منبر نشستند که ناگاه از ژرفای نخل صدای ضجهای مانند ضجه شتر فرزند مرده بلند شد به گونهای که مردم هم شنیدند و آنها هم گریه کردند. ضجه نخل ادامه یافت تا اینکه رسول خدا۶ از منبر پایین آمده او را در بغل گرفت و بر او دست کشید و به او گفت: ساکت باش! رسول خدا قصد توهین و سبک کردن تو را نداشت بلکه مصلحت مردم چنین اقتضا کرد که من از تو دست برداشته روی منبر بروم. سپس پیامبر نخل خشکیده را مخیّر کردند که در این دنیا سبز شده خرما دهد یا در بهشت از درختان بهشتی شود که نخل خُشکیده آخرت را ترجیح داد، در این باره نک: بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۳۲۶، ۳۶۵ و ۳۸۰. مولانا در همین باره سروده است: آنچه گفتم ز آگهی سنگ و چوب در بیانش قصة هشدار خوب ج استن حنّانه از هجر رسول ناله می‌زد همچو ارباب عقول در میان مجلس وعظ آنچنان کز وی آگه گشت هم پیر و جوان در تحیّر مانده اصحاب رسول کز چه می‌نالد ستون با عرض و طول گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون از فراق تو مرا چون سوخت جان چون ننالم بی تو ای جان جهان مسندت من بودم از من تاختی بر سر منبر تو مسند ساختی پس رسولش گفت کای نیکو درخت ای شده با سر ّ تو همراز بخت گر همی خواهی تو را نخلی کنند شرقی و غربی ز تو میوه چینند یا در آن عالم حقت سروی کند تا تر و تازه بمانی تا ابد گفت آن خواهم که دائم شد بقاش بشنو ای غافل کم از چوبی مباش مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول. شمس تبریزی هم گفته است: بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو دیوان شمس تبریزی، غزلیات، ش ۲۱۳۱.) م، ل (،

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۲۷ ضعف دارد وقتی می‌فرماید: {و ّ إِن ْ من ْ شَیَء إِلایسبح بِحمده و لکن ْ لا تَفْقَهون ۱ تَسبِیحهم} ، «نیست موجودی مگر اینکه تسبیح خدا می‌گوید ولکن شما تسبیح آنها را درک نمی‌کنید»؛ برای همین است که آنها هم به نوعی علم و قدرت و حیات و اراده دارّند والا نمی‌توانستند تسبیح خدا بگویند. حال که هستی خدا غیر متناهی است و حد و ماهیت ندارد، هستی غیر متناهی مساوی است با علم، قدرت، حیات و دیگر کمالات ثبوتی؛ که این را به «مقام احدیت» تعبیر می‌کنند. اینکه در سوره توحید می‌گوئیم: { قُل ْ هو الل َّه أَحد}، این «ََاحد» نه در مقابل دو، بلکه مراد این است که خداوند بسیط الحقیقة است و در ذاتش ترکیب جای ندارد، و از جهت دیگر، خداوند واحد هم هست یعنی در وجوب وجود شریک ندارد یعنی در نظام هستی دو واجب الوجود نداریم بلکه یکی است و آن هم حق تعالی. پس «احد» با «واحد» متفاوت است و نباید خلط شوند. این دو مقام در الهیات فلسفه بحث شده است ولی توحیدی که در اینجا روی آن بحث خواهیم کرد «توحید افعالی» است. توحید افعالی معنی توحید افعالی این است که تنها خداوند فاعل مطلق است که موجودات را از کتم عدم به عرصة وجود می‌آورد و در این راه هیچ کس شریک خدا نیست کسی در کارهایی مانند ّرازقیت ّو مدبریت جهان، به او کمک نمی‌کند و نیازی هم برای آفریدن و اداره امور، به دیگران ندارد. او در اعمال بندگان مؤثر است و دیگری تأثیری ندارد، همه چیز عالم، تحت ربوبیت خداوند است و نمی‌توان چیزی را از تحت فرمانش خارج دانست. موجودات دیگر به جز خداوند، به اندازه حظ ّ و بهرهشان از وجود، فاعلیت دارند ولی بهره وجودشان ضعیف است و عین ارتباط به حق هستند نه اینکه شیء مرتبط به حق؛ و اگر ارتباط از حق را حذف کنیم حذف می‌شویم، پس ما بدون ربط، لا شَیء و نیستی محض هستیم. حال که فاعلیت ما این قدر ضعیف است که ما حتی مضاف به حق هم نیستم، ِبلکه عین اضافه هستیم و اشراف از آن حق است و اگر گرفته شد هیچ و پوچ خواهیم شد؛ بنابراین مشخص است که فاعلیت ما به اندازه وجودمان ضعیف است و فاعلیت ما به تبع ۱. الإِسراء (۱۷،) ۴۴

فاعلیت حق است و فاعلیت مطلق از خداست. مراتب توحید افعالی برای تقریب به ذهن در وهلة اول گردویی را فرض کنید که دارای این مراتب است: ۱. قشر القشر: پوست اولیه و زمخت. ۲. قشر: پوست دومین که سفت و سخت است. ۳ُ. لب: مغز. ۴ُّ. لُب اللب: که روغن گردو است. توحید هم دارای مراتب است: الف: گاه «قشر القشر»ی است. در این مرحله و مرتبه ممکن است کسی عقیده به خدا نداشته باشد ولی به ظاهر حکم شده و با گفتن یک « ّلا اله الا الله»، نام مسلمان بر او گذاشته می‌شود، او پاک شده و به او دختر مسلمان می‌دهند و اگر مرد در گورستان مسلمین دفن می‌شود. گاه این مسلمان مانند منافق است که اسلام زبانی آورده است. اگر دقت کنیم، اینه ا چون پوست اولیه گردو هستند، تند و کریه المنظر! آتش را خاموش می‌کنند چون تر هستند و فقط دود می‌کنند، در خانه هم مایه مزاحمت هستند و جا را تنگ می‌کنند، فقط فایدهاش حفظ پوسته قوی و سخت دومین است. در توحید هم، اگر مجرد اسلام زبانی باشد، فایده چندانی ندارد و ضررش بسیار. اگر به آیات اولیه سوره بقره دقت کنید خواهید دید ّچهار آیه اول درباره متقین، دو آیه مربوط به کفار، و سیزده آیه پیرامون منافقین است! چون کافر حسابش مشخص است، کفرش جل ّی و ظاهر است. اما منافق خودش را در میان مؤمنین جا کرده و ضربهاش را می‌زند. ِبنابراین ذکر زبانی بدون اعتقاد، فایدهای ندارد. اگر اعتقاد قلبی باشد ذکر زبانی آن را آبیاری و مستحکم می‌کند. ب. توحید دیگر « قشر»ی است. یعنی انسان وقتی شهادتین گفت، به معنی و مفهوم آن قلبا ً عقیده پیدا می‌کند. در گردو، پوسته دوم سخت است و مغز را حفظ، و آتش گیرانه مناسبی است و نفع او از پوسته سبز اولی برتر است و برای ذخیره کردن گردو، مفید است. اما نسبت به مغز گردو، پوست است و مرتبه پائینتری دارد. توحید «قشر»ی هم، همینگونه است. اینگونه توحید، نفع بسیاری برای انسان دارد چون مجرد نطق زبانی نیست و همراهش عقد قلب است و انسان را از آتش جهنم نجات می‌دهد. چندین روایت از معصومین:

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۲۹ رسیده است که اگر کسی با توحید از این دنیا برود، سرانجام اهل نجات خواهد بود و اگر گناهانی انجام داده باشد، سالیانی چند در جهنم می‌ماند تا پاک و طیّب شود و سرانجام، جای او در بهشت است. ج. مرتبه دیگر توحید، «ُلب»ی است. این مرتبة توحید بالاتر از توحید زبانی همراه با اعتقاد قبلی است؛ چون صاحب آن شبهات مدرسهای را خوانده و وجدانا ً یافته است که در نظام هستی تنها یک وجود مؤثر است و مابقی جلوهاند، و آنچه او می‌بیند اشراف و شهود حق است و مابقی ربطیاند. اگر کسی گردو غرس می‌کند نه برای پوستش یا آتش گیرانهاش، بلکه مراد حقیقیاش مغز گردوست. اگرچه مغز نسبت به پوست شرافت دارد ولی نسبت به مرحله چهارم و روغن آن نازلتر است. انسان موحّد، این مرتبه از توحید را به نحو شهود یافته است. البته فهم آن بسیار مشکل است و اگر اشیاء کثیر دیگری را می‌بیند، آنها را جلوه می‌بیند، آنها را صادر از واحد می‌داند و حق برایش همانگونه که هست واضح شده و استقلالی برای دیگر موجودات قائل نیست. و باید گفت: «اللهم ارزقناه». د. توحید «ُلب اللب»ی است. مغز گردو کجا و روغن کجا! مطلوب ذاتی در خاصیت گردو، همان روغن اوست. در توحید این مرتبه، به قدری فانی می‌شوی که غیر خدا هیچ نمی‌بینی، حتی جلوه بودن خودت را هم نمی‌بینی به مانند عاشقی که به عشق مجازی گرفتار است و غیر از معشوقهاش دیگران را نمی‌بیند، خودش را هم نمی‌بیند! به مانند کسی که به جلال و جبروت سلطانی پیبرده و توجه به او دارد و چیز دیگری نمی‌بیند حتی خودش را هم! این مرحله و مرتبة فانی فیالله است. اهل معرفت به این معرفت تام: «فناء فی التوحید» می‌گویند و این نهایت توحید است. نکتهای درباره مرحله چهارم در مرحله چهارم، انسان موّحد، از غیر خدا غفلت دارد. این مرحله از همه مراحل مهمتر است چون در مقام شناخت واقعی و عرفان حق است، اگر چه مرحله سوم هم کفایت می‌کند. ولی نکته اینکه؛ انسان در مقام عمل و زندگی در نظام، نمی‌تواند به قسم چهارم بسنده کرده و دست از کار و تلاش بکشد و به بهانه اینکه من غیر خدا هیچ نمی‌بینم، از

َ وسایط و واسطههای عالم وجود و فاعلیت آنها برای ادامه حیات غافل باشد؛ بلکه در مقام ۱ عمل همانگونه که ائمهاطهار^ فرمودهاند: « َلا جبرو لا تفویض ولکن أَمربین امرین» : نه جبر است و نه تفویض، بلکه امری است بین دو امر؛ به امر بین الامرین اعتقاد داشته باشد و در مرحله عمل باید با مردم ارتباط داشت، که همه اینها و تصور و تصدیق به فایده، شوق و اراده، همگی عمل و فعل من هستند ولی چون همگی از موجودات این نظام وجود است، منتهی به اراده و علم خداست. توکل و ارتباط آن با توحید توکل یعنی اعتماد و واگذاری همه امور به خداوند؛ چون انسان مو ّحد تنها مؤثر و فاعل مطلق در عالم هستی را خداوند می‌داند. پرسشی که اینجا مطرح است اینکه: توکل، بر کدامیک از مراحل و مراتب ذکر شده توحید، مترتب است یعنی انسان موّحدی که مز ّین به کدام مرتبه است، توکلش تام و تمام است؟ در پاسخ باید گفت: در مرحله اول که توحید قشر القشری، زبانی و گاه منافقانه است، توکل معنی ندارد چون صرف شهادتین بدون اعتقاد قلبی، موجب واگذاری امور به مؤثر و فاعل مطلق نیست. مرتبه دوم هم برای توکل کفایت نمی‌کند. همانطور که مشاهده می‌کنیم خیلی از ماها به این مرحله رسیده و مو ّحدیم اما دیگران به جز ذات حضرت حق را هم، مؤثر و فاعل می‌دانیم و برای انجام امور، ثناگوی غیر خدا هستیم تا لقمه نانی به دست آوریم. در مرتبه چهارم هم توکل معنی ندارد چون انسان ذاتا ً از غیر خدا غفلت دارد و اصلا ً غیر خدا را اعم از وسایط، اسباب و مسببات چیزی نمی‌داند که بخواهد نسبت به آنها توکل بر خدا کند؛ بنابراین، مرحله چهارم تخصصا ً از بحث توکل خارج است. پس می‌ماند مرحله و مرتبه سوم از توحید، که انسان مو ّحد وجدانا ً و با نور حق در یافته که: « َلا مؤثّر فی الوجود الا الله»، تنها یک مؤثر در نظام وجود است و بس! ومابقی، جلوه و عین ربط به حقاند و اگر اسباب و مسببات را هم مد ّ نظر قرار می‌دهد برای آنها هیچگونه استقلالی قائل نیست. او می‌داند کارهایی که با نسبت و اراده انسان انجام می‌شوند همگی ۱. الکافی، ج ۱، ص ۱۵۹. درباره بحث جبر و تفویض و امربین امرین: نک: «اغاز تا انجام» به قلم مرحوم استاد، ص ۲۴۴ ۲۵۰

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۳۱ ۱ ربط به حق دارند: {و ما تَشاو ؤُن َ إِلا َّ أَن ْ یشاء الل َّه} «و شما نمی‌خواهید مگر آنکه خدا ۲ بخواهد»، خواهی نخواهی: « َأ بی َ الله أ ن یجری الاشیاء الّا بالاسباب» : ابا دارد خداوند که اشیاء، بدون اسباب آنها جریان داشته باشد. این درست است اما انسان توکل کننده بر خدا، این اسباب و مسببات را جلوههای حق می‌داند، و اوست که آنها را ابداع و خلق کرده و همگی مسخر اویند و ذرهای از ملکوت آسمانها و زمین بدون اراده حق قدرت حرکت ندارند، و چون اعتمادش بر خداست از خدا می‌خواهد که اسباب و مسببات را برایش فراهم کند. مخفی نماند که شیطان در اینجا بسیار وسوسه می‌کند و می‌گوید: اگر مال و منال و مقام می‌خواهی باید زیر بار فلان صاحب قدرت و مکنت بروی و مطیع او باشی، اگر باران می‌خواهی از ابرها بخواه! اگر فلان کس قدرت و زور دارد و سلاح، باید تملق و ثنای او بگویی! اینجاست که شیطان، قدرت و ثروتها و صاحب آنها را به رخ می‌کشد و راه را به بیراه منتهی می‌کند و کار به جایی می‌رسد که شائبه شرک برای انسان درست می‌کند. شیطان می‌گوید: چطور از خدا می‌خواهی، حال آنکه پول در جیب فلانی است؟! حقوق و شهریهات در دست اوست، عمر و حیاتت در دست فلان صاحب قدرت است، اوست که اگر ّ اراده کند گردنت را می‌زنند و الا عفو و بخشش شامل تو می‌شود؛ چرا از اینکه دست به نقد است نمی‌ترسی؟! مگر کوری! با چشم نمی‌بینی که او همه کاره است؟! ولی واقعیّت امر این است که شیطان همواره از بیمعرفتی و جهل ما سوء استفاده می‌کند، بنابر نقلی که از پیامبر اکرم۹ شده است، فرمودهاند: «إَلهی َأَ رنی الأشیاء کما ۳ هی» : خدای من! اشیاء را همانگونه که هست به من نشان بده! معنی این کلام حضرت رسول۹ این نیست که ً خاصیت آنها را نشان بده که مثلا برای چه دردی مناسباند و چه خاصیتی دارند! بلکه از خدا می‌خواهد که وضعیت و نسبت آنها به ذات حق را نشان دهد، نشان دهد که اضافه آنها به خداوند عین ربط است و خدای واحد که خالق تمام هستی است، جلوه دارد و اگر مشیت و اراده حق برداشته شود چیزی نمی‌ماند. قرآن می‌فرماید: ۱. التکویر (۸۱،) ۲۸ ۲. بحارالانوار، ج ۲، ص ۹۰، ح ۱۴، از امام صادق۷ ۳. نک: بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲۰؛ عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۰۲

۱ { أَیها الن َّاس أَنْتُم الْفُقَراء إِلَی الل َّه} ، «ای مردم! شمایید که به خدا نیازمندید.» ما عین فقر و نیازیم، سینهای که به نور الهی روشن شد و بصیرتش کوتاه نبود، برای جلوههای حق ارزش مستقلی قائل نیست. شما مورچهای را تصور کنید که روی کاغذی راه می‌رود و در همان لحظه کاتبی با قلم روی کاغذ چیزی می‌نویسد. مورچه چون اندازة دیدش عمیق نیست به کاغذ می‌گوید: چرا سطورت سیاه می‌شود؟! یا به نوک قلم می‌گوید: چرا کاغذ را سیاه می‌کنی؟! او توجه عمیق ندارد که کاغذ و نوک قلم کارهای نیستند. حتی دیدش به انگشت و دست هم قد نمی‌دهد چه برسد به صاحب دست که اوست که اراده نوشتن کرده و قلم، دوات، کاغذ، دست و انگشتان، وسایط هستند. اگر ما هم از فاعل حقیقی نظام عالم غافل شدیم، و گسترة دیدمان را منحصر در اسباب کردیم مانند مورچه کوته بین خواهیم بود! مثالی دیگر: فرض کنید پادشاهی یا هر صاحب قدرتی حکم اعدام کسی را صادر کرد. پس از مدتی عقل او سرجایش آمد، خشمش فرونشست و گفت: عفو نامهای بنویس تا تو را ببخشم. اگر محکوم به اعدام از چوبهدار رهایی یافت از چه کسی باید تشکر کند، از مرکب؟! از قلم که تقاضای عفو را با آنها نوشت؟! یا از صاحب قدرتی که او را عفو کرد؟! اگر به جای تشکر از پادشاه، از ابزار و آلات و اسباب تشکر کرد آیا عقلا به او نمی‌خندند؟! تازه، همین پادشاه هم ابزاری در دست خداست. عقل انسان می‌گوید: قلم و کاغذ، ابر، ستاره، ماه، باران، و دیگر واسطهها کارهای نیستند، اینها همگی تحت قدرت مالک حقیقیاند. و اقعاً جاهلانه است که انسان اراده و مشیت حق را غفلت کرده و برای حیات، ممات، رزق و روزی و قدرت و مال، کرنش در مقابل غیر حق ۲ کند. خداوند به پیامبرش می‌فرماید: {و ما رمیت إِذ ْ رمیت و لکن َّ الل َّه رمی} ، یعنی درست است دست تو به اراده تو تیراندازی کرده است ولی، اراده و قدرت تو وابسته به اراده حق است، خدا به دل تو انداخت که تیراندازی کنی پس تو کارهای نبودی! و در یک کلام: «صفحات اذهان نزد ما مانند صفات اعیان نزد خداست است». یعنی شما اگر چیزی را تصور کردی جلوه نفس شماست و تا لحظهای که شما اراده و توجه به آن داری، او محصول نفس شماست، اما اگر لحظهای غفلت کردی، این صفحه ذهن شما، ۱. فاطر (۳۵،) ۱۵ ۲. الانفال (۸،) ۱۷

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۳۳ نیست و نابود می‌شود. نظام وجود هم نسبت به ذات خدا همین گونه است و «گر نازی کند فرو ریزد قالبها». منظور از کفر چیست؟ حال که بحث توحید و رابطه توکل با آن را مطرح کردیم؛ اجما لاً بحثی را دربارة کفر مطرح می‌کنیم. اگر چه در فقه، مطلق غیر مسلم، اعم از معتقد به ادیان آسمانی یا غیر آن را، ۱ کافر خطاب می‌کنند؛ اما آیا هر کافری جهنمی است و هر کافری را می‌توان لعنت کرد؟ به نظر ما کفر همانگونه که از معنی لغوی آن به دست می‌آید، به معنی پوشش است. در آیه شریفه هم که می‌فرماید: { َک َمثل غ َ یث أ ُعجب الک َ فار نباتَه} «مانند بارانی که گیاه روئیده از آن، کشاورزان را به وجد آورد.» معنی کفار در این آیه یعنی کشاورزان که دانه و بذر را می‌کارند و روی آن را می‌پوشانند. پس معنی اصلی کفر یعنی پوشش؛ که همین معنی در اصطلاح هم لحاظ می‌شود. وقتی به کسی می‌گوئیم: «کافر»، مرادمان این است که این انسان روی فطرتش را می‌پوشاند؛ فطرتی که او را بر توحید و خدا پرستی دلالت می‌کند اما او در مقام اثبات، آن را می‌پوشاند. گاهی این پوشش از روی جحد، عناد و لجبازی است یعنی حق برایش روشن است اما نمی‌خواهد آن را بپذیرد. قرآن درباره کسانی که آیات و معجزات الهی را دیدهاند اما انکار می‌کنند می‌گوید:{ ْو جحدوا بِها و ۳ استَیقَنَتها أَنْفُسهم ظُلْما ً و علُوا} یعنی: در حالی که یقین داشتند، از روی ظلم و برتری جویی آیات را انکار کردند. اگر کسی واقعا ً کفرش از این قسم است اهل آتش است و لعن او جایز است. اما اگر کسی عدم اعتقادش به حق، از روی عناد و لجبازی نیست بلکه واقعا ً حق برایش ثابت نشده و به دنبال دیگر ادیان آسمانی چون: یهود و نصاری؛ یا غیر آسمانی چون: بودا و شینتو رفته است. این دسته از معتقدان، مانند ما که درباره حقانیت اسلام احتمال خلاف نمی‌دهیم، درباره حق بودن دین خودشان احتمال خلاف نمی‌دهند، یا مبل ِّغی آنها را منحرف کرده و نمی‌گذارد درباره حق تحقیق کنند، یا درباره دین خودشان یک ذره هم ۱. در قرآن و روایات، سه دسته لعنتکردنشان جایز است: کفار، منافقین و فاسقین. ۲. الحدید (۵۷،) ۲۰ ۳. النمل (۲۷،) ۱۴

شک ندارند که به دنبال تحقیق بروند؛ اینها روی فطرت خود را نپوشاندهاند. این گونه افراد را که می‌توان آنها را جاهل قاصر نامید، قبیح است خداوند عذاب کند و داخل جهنم شوند. البته کمالاتی را که اهل حق دارند چون بهشت، حشر با صالحان، انبیاء: و امامان: که برای مسلمان واقعی قرار داده شده است، به این شخص کافر دسته دوم نمی‌دهند چون او اعتقاد به اسلام نداشته و اعمالی که او را داخل بهشت می‌کند در کولهبارش ندارد. برای اینکه بهشت و جهنمی که در آیات و روایات به آن پرداخته شده یک مفاهیم قراردادی نیست که هرکس داخل آن شود، بلکه آنها نتایج اعمال ما هستند، اگر گندم بکاریم گندم درو می‌کنیم و اگر جو، جو! بنابراین کافر با این وصف که جاهل قاصر است، جهنم عقاید و اعمال ندارد اما وارد بهشت هم نمی‌شود چون اعمال صحیحی که باید انجام می‌داده، انجام نداده است، اما اینکه در عالم آخرت به کجا می‌رود، ما ۱ نمی‌دانیم؛ لابد جایی هم برای او در نظر گرفتهاند! ۱. در قرآن آمده است: Gَإِن َّ ال َّذین َ آمنُوا و ال َّذین َ هادوا و الن َّصاریِ و الصابِئی ن َ منْ آمنبِالل َّه و الْیوم َالآخرَو عمل ص الحاً فَلَه م أَجرُهم عنْد ربهِم و لا خَوف علَیهِم و لا هم یحز َنُونF. از این آیه شریفه استفاده می‌شود که هر انسانی اعم از مسلمان، یهودی، نصارا و صائبی، اگر به خدا و قیامت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد، در آخرت علاوه بر این که از هر ترس و حزنی به دور است، نزد خدای خود مأجور است و اجر الهی دلیل بر پلورالیسم نجات می‌باشد و چون آیه در مقام بیان ملاک و علت اصلی نجات از خوف و حزن و اجر الهی است، می‌تواند شامل هر انسانی شود که واجد ملاک مذکور باشد و از انحصار به چهار دسته مذکور خارج خواهد شد، (م، ل).

جربزه « جربزه» معرب است، فارسی آن «کُرُبزی» یعنی: فریفتن توسط کسی که بسیار زبان باز است و سریع به چیزی اعتقاد پیدا کرده، در مقام تفکر تندروی می‌کند و مطالبی را به هم بافته و هدفش گول زدن دیگران است. صاحب این رذیله اخلاقی ذهنی جوّال دارد، و ذهنش به بیراه رفته ویرانی ایجاد می‌کند و در اموری که نیاز به دقت نظر است، یا گاه مطابق واقع نیست گرچه اهل علم است، اما خود را بیش از حد اهل فکر، دقت و نظر می‌داند و چه بسا در واقعیّات، امور عقلی و در خدا و پیامبر۹ هم شک می‌کند و منجر به فساد در اعتقاد و نفی حقایق عالم هستی می‌شود. «سوفیسطها» از این گروهاند، سوفیسط یعنی کسی که خود را محب حکمت و الهیات می‌داند. آنها منکر واقعیّات هستند و همه چیز را خیال می‌دانند و می‌گویند اینکه خورشید، ماه، آسمان و ستارگان را می‌گوئید هستند، از کجا معلوم! شاید واقعیّت نداشته باشند و خیال من آنها را تصور می‌کند. آنها تا جایی پیش رفتهاند که حتی در وجود خیال هم شک کردهاند و می‌گویند: این خیال من هم خیال است! مثالی را سوفیسطها می‌زنند: شما دست راست خود را در آب داغ کرده و دست چپ را داخل آب سرد؛ سپس هر دو دست را داخل آب ولرم کنید دستی که داخل آب داغ بوده آب ولرم را سرد و دستی که داخل آب سرد کرده بودید آب ولرم را آب گرم می‌یابد، حال آنکه این درست نیست که این آب هم گرم باشد هم سرد! با این مثال پس واقعیّات همگی خیال است. گویا با استدلال نمی‌توان پاسخی به اهل سفسطه داد برای همین است که می‌گویند:

۱ راهش، فقط کتک زدن آنهاست چنانچه در داستان مثنوی آمده است ، و اگر گفت: آخ! در جواب می‌گوئیم تو خیال می‌کنی دردت می‌آید و درد بر اثر کتک واقعیّت ندارد! ِدر مقابل سوفیسطها یا سفسطهگران، «رئالیستها» هستند که اعتقاد به واقعیّات عالم هستی دارند. «رِنه دکارت» که می‌گوید: «می‌اندیشم پس هستم»، می‌خواسته پاسخ سوفسطاییها را بدهد؛ او می‌گوید: من اندیشه دارم و این اندیشه منشاء می‌خواهد و منشاء آن خود من هستم پس، از اندیشه کردنم می‌فهمم که من هستم. البته این استدلال محل اشکال است که در جای خود باید بحث شود. جربزه از رذائل افراطی متعلق به قوة عاقله است و همانگونه که گفته شد صاحب این صفت در اعتقاد پیدا کردن، اظهار نظر، اثبات یا نفی واقعیّات، خیلی افراط و تندروی دارد، خودش را صاحب نظر و فکر می‌داند و در غالب موارد هدفش فریب دادن دیگران است. مقابل این صفت در جنبة تفریطش جهل، و جنبه اعتدالی آن، حکمت است. راه علاج؛ در وهله اول انسان بایستی پی به قبح این عمل برده و وقتی رذالت آن را درک کرد و شناخت، در پی معالجه این مرض بکوشد و به دنبال دلایل محکم و معتبر باشد تا عقایدی که به آنها معتقد شده است را، اصلاح کند. قرآن با جمله پرسشی از زبان رسولان الهی می‌گوید:{أ َ فی الل َّه شَک فاطر ِ الس ِماوات و الْأَرض} ؛ «آیا در خدا شکی هست! خدایی ۱. آن یکی بر رفت بالای درخت می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت ّصاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت گو چه می‌کنی؟ گفت: از باغ خدا بندة خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می‌کنی بخل بر خوان خداوند غنیّ؟ گفت: ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن پس ببستش سخت آن دم بر درخت می‌زدش بر پشت و پهلو چوب سخت گفت: آخر از خدا شرمی بدار می‌کشی این بیگنه را زار زار گفت: کز چوب خدا این بندهاش می‌زند بر پشت دیگر بندهاش چوب حق و پشت و پهلو آن ِ او من غلام آلت و فرمان او گفت: توبه کردم از جبر ای عیار اختیار است اختیار است اختیار اختیارش اختیار ما کند ِامر شد بر اختیار ای مستند مولوی، دفتر پنجم، (م، ل). ۲. ابراهیم (۱۴،) ۱۰

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۳۷ که آسمانها و زمین را خلق کرده؟!« خدا تمام هستی را خلق کرده و این همه نعمت در عالم وجود آفریده است، شما مشاهده کنید، یک عضو کوچکی مثل چشم شما، چه ریزه کاریهایی دارد و هر چه علم پیشرفت می‌کند به موازات آن، ابعاد این نعمت الهی بهتر روشن می‌شود. این جهان هستی از ریزترین تا بزرگترین مخلوقات آن بدون خالقی که علم و قدرت ندارد، امکان وجود ندارد. اگر انسان شکاک با مشاهده ادلة معتبر مختلف شک کند، انسانی خارج از حد متعارف است. البته کسی که عادت به رذیلة جربزه کرده به یک باره نمی‌تواند از آن جدا شود بلکه با تمرین و مکلف کردن نفس به راه مستقیم، به حد وسط که حکمت است، خواهد رسید. سعی کنید برای اینکه دچار این صفت نشوید از تعلیم و تعلم باز نمانید؛ این خود باعث خواهد شد انسان به محفوظاتش اضافه شود؛ به ویژه از درس گفتن غافل نشوید؛ درسهایی که خواندهاید به دیگران یاد دهید حتی اگر یک یا دو شاگرد دارید، چون انسان مجبور می‌شود در مقابل پرسشهای شاگرد از پاسخ نماند و آن وقت بیشتر مطالعه می‌کند. من خودم به واسطه درس گفتن در تحقیق مباحث موفقتر شدم و خیلی از چیزها را یاد گرفتم.

شک و حیرت مراد ما از شک و حیرت، چیزی نیست که مقدمه علم و تحقیق است و گرنه، اگر شک و حیرت باعث آن شود که انسان به دنبال فراگیری، و برطرف کردن شک و حیرتش باشد، امری ممدوح است، ولی شک و حیرتی که از اقسام رذائل قوه عاقله انسان شمرده می‌شود، شک و حیرت در مسایل اعتقادی است به گونهای که انسان چون این واقعیّات را از روی باور عمیق یاد نگرفته است و عوامانه معتقد شده، با کمترین شک و شبههای که از سوی مخالفان در برخی رسانهها چون: سایتها و ماهوارهها یا برخی کتب و مقالهها القاء می‌شود، دچار حیرت شده و باعث خدشهدار شدن اعتقاداتش می‌شود. انسان ِ دچار شده به شک و حیرت، چگونگی یادگیریاش اشکال داشته و از عمق لازم برخوردار نبوده است و در این صورت از تحقیق و تشخیص حق و ابطال باطل عاجز می‌شود و غالبا ً ادله و استدلال متعارض را که مشاهده می‌کند از حل آنها عاجز شده و متحیر و سرگردان می‌ماند. شک و تردید نفس انسان را دچار هلاکت می‌کند، چون آنچه موجب سکون نفس است یقین ۱ است و بدون یقین، ایمان به واقعیّات جهان هستی امکان ندارد. آثار شک و حیرت در روایات الف: منجر به کفر خواهد شد؛ چنانچه حضرت امیر× می‌فرماید: « َلاترتابوا فُتشّکوا ۱. شک و حیرت از این جهت که امری اختیاری نیستند قابل مذمت کردن نمی‌باشند. البته اگر کسی مقدمات آن را که اختیاری است فراهم کند قابل ذم ّ است. مانند کسی که در فهم عمیق خود از عقاید حقه و واقعیّات کوتاهی می‌کند، (م، ل).

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۳۹ ۱ ُّو لاتش َکو ا فتکفروا«، حضرت سفارش می‌کنند: در وادی شک و ریب وارد نشوید. چرا انسان خودش را دچار مطالبی می‌کند که دارای شبهه است و به عمق اعتقاداتش ضربه می‌زند در این صورت دچار شک می‌شود و اگر شک کرد کفر سراغش خواهد آمد؛ چون کفر مقابل ایمان است، کفر یعنی پوشش؛ شخص کافر ارتکازات فطری را می‌پوشاند. فطرت می‌گوید: ّمعلول بدون علت نشاید ولی او با شک و حیرت فطرتش را پوشانده و کافر خواهد شد. ب: بیفایده بودن عمل؛ اعمال عبادی که انسان انجام می‌دهد اگر همراه شک و حیرت به حقایق باشد، عملی بیهوده و لغو خواهد بود، و در دنیا و آخرت برای انسان نفعی ندارد چنانچه امام باقر× می‌فرماید: » لاینفع َّمع الش ک و الجحود عمل»: عمل با شک و ۲ انکار، بیفایده است. در روایت دیگری امام صادق× دربارة کسی که شک دارد می‌فرماید: «عملش حبط خواهد شد.» علتش هم مشخص است چون عملش بیریشه است و پس از عارض شدن شک، به دنبال برطرف کردن آن نرفته است. ج: شک نوعی ظلم است؛ از امام صادق× سوال شد درباره تفسیر آیه شریفه: ۳ { ٍال َّذین َ آمنُوا و لَم یلْبِسوا إِیمانَهم بِظُلْم}؛ مبنی بر اینکه مراد از ظلمی که در این آیه توصیف می‌کند اهل ایمان، ایمانشان را متلبس به آن نمی‌کنند، چیست؟ امام× فرمودند: ۴ « بشک». در حقیقت شک در حق، یکی از مصادیق ظلم است، چون شک در مقابل حق، ۵ خودش به نوعی ظلم است، ولی در مصادر روایی اهل سنت، ظلم در این آیه به شرک ۶ تفسیر شده است. ۱. الکافی، ج ۱، ص ۴۵، ح ۶؛ ج ۲، ص ۳۹۹، ح ۲ ۲. الکافی ج ۲، ص ۴۰۰، ح ۷ ۳. الانعام (۶،) ۸۲ ۴. الکافی ج ۲، ص ۳۹۹، ح ۴؛ بحار الانوار ج ۶۹، ص ۱۲۴، که مرحوم مجلسی از فقه الرضا نقل کرده است که البته معلوم نیست فقه الرضا از امام رضا× بوده باشد، شاید همان رساله علی ابن بابویه معروف است و علما به آن اعتماد کردهاند. ۵. همانگونه که ذکر شد شک و حیرتی مذموم و مطابق این روایت ظلم محسوب می‌شود که انسانی خود در حدوث شک و حیرت دخیل بوده مانند کسی که از روی اختیار به فهم عمیق و مستدل عقاید حقه نپرداخته است، (م، ل). ۶. نک: سنن ترمذی، ج ۴، ص ۳۲۷، ش ۵۰۶۲؛ مسند احمد حنبل، ج ۱، ص ۳۷۸؛ سنن بیهقی، ج ۱۰، ص ۱۸۵

چند نکته ۱. شکی که آثار بالا را داراست، شکی است که به طور واقعی در ایمان انسان رسوخ کرده باشد، ِ ولی گاهی انساندارای یقین که مطالب برایش واضح و روشن است هم، شیطان سراغش آمده و او را وسوسه می‌کند، که این طبیعی هست، چون شیطان کارش همین است. در اینجا همانگونه که در روایات آمده است بگو» :لا َحُ ول و لا ق ّوّ ة ال ا بالله الع ّلی العظیم«؛ و به وسوسههای شیطان اعتنا نکن! روایتی از ابا بصیر است که از امام صادق۷ سوال کرد: » ٌ ماتقول فیمن شک فی الله تعالی؛ قال: کافر ، قال: فشک فی رسول الله’ قال: کافر، ۱ ثم التفت الی زرارة فقال» :انما یکفر اذا جحد» امام۷ در جواب ابابصیر که سوال کرد اگر کسی در خدا و پیامبر’ شک کرد، فرمود: کافر است، سپس امام× به زراره که آنجا حضور داشت رو کرد و فرمود: وقتی کافر است که خدا و پیامبر۶ را انکار کند. ۲. شک و حیرتی رذیله است که انسان به محض عارض شدن آن، دچار تردید و انکار شود و گرنه، روایات می‌فرماید: اگر دچار شک شدید به دنبال تحقیق بروید. نکتهای که اینجا وجود دارد اینکه آیا اگر کسی دچار شک در دین شد و وظیفهاش که تحقیق است را انجام داد و از باب تصادف نتیجه تحقیق وی آن شد که دین خود را عوض کند، آیا احکام ارتداد که در فقه آمده است بر او جاری خواهد شد؟ در این باره در برخی از ۲ کتابهای ما توضیحاتی داده شده است که باید به آنها مراجعه شود ، ولی نظر ما این است که این شخص چون جاهل قاصر است و بررسی و تحقیقهای وی گرچه ممکن است ناقص بوده، ولی او را به تغ ّییر دین و عقیده وا داشته است، برای همین، خداوند جاهل قاصر را داخل جهنم نمی‌کند. ۱. الکافی، ج ۲، ص ۳۹۹، ح ۳ ۲. در این باره مرحوم استاد به چند نکته تصریح کردهاند: ۱. ملاک حکم مرتد، تغییر اعتقاد قلبی نیست چرا که عقیده معمولا تابع مقدمات خود است و خود آن از اختیار فرد خارج است بلکه ملاک آن ایجاد فساد یا قصد و ارادة ظالمانه است ۲. اگر کسی به خاطر دسترسی نداشتنی به حقایق دین، و تحت تاثیر استدلال مخالفان دین، دچار تردید در احکام ضروری یا اعتقادی دین شد و قصد توطئه ندارد و تنها با گمان خویش برای پیدا کردن حقیقت در خارج دین، از دین خارج شد، مصداق حکم مرتد نیست ۳. اساسا ً حکم مرتد یا حکم ناصبی، حکمی سیاسی و ولایی بوده، و زمانها و مکانها و شرایط مختلف و شرایط خاص آن زمان باید در نظر گرفته شود ۴. بنابراین مجرد اندیشه، اعتقاد، تغییر یا ابراز آن و یا اطلاع از اندیشه و تفکری دیگر، حق هر انسانی است و با هیچ یک از عناوین کیفری نظیر: ارتداد، افساد، توهین، افترا و مانند آن و مربوط نیست نک: اسلام دین فطرت، ص ۶۹۳ ۳۹۵؛ رساله حقوق، ص ۵۱ ۵۲، هر دو از آثار ماندگار مرحوم استاد، (م، ل).

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۴۱ آنچه که از روایات بر می‌آید این است که: انکاری منجر به ارتداد می‌شود که ً اولاً: از روی عناد و لجاجت با حق باشد و ثانیا به نوعی جبههگیری و مبارزه با اسلام باشد اما اگر اهل یقین است، ولی دچار شک شد و پس از تحقیق، اعتقاد به خلاف پیدا کرد، گناهی ندارد. راه برون رفت از شک و حیرت الف: اگر شما با انسانی روبرو شدید که دچار شک شده است نباید او را طرد کنید و بلافاصله به او انگ بزنید؛ بویژه اگر کسی است که ایمانش از روی درک عمیق نبوده و ایمانش ناشی از اعتقاد پدر مادرش به خداست. حال که برخی شبهات برای او ایجاد شده باید با استدلال با او برخورد کنید و اگر او خواستار رفع شبهه است باید پاسخً گوی او باشید مثلا به او بگوئید: همه عقلای عالم حکم می‌کنند اجتماع دو شئ نقیض محال است و ارتفاعش هم محال. نمی‌شود یک چیزی هم راست باشد هم دروغ، یک چیزی هم مثبت باشد هم منفی. بنابراین یکی از احتمالاتی که برای تو حاصل شده است حق، و دیگری باطل است. سپس بگویی: اگر معتقد باشی خدا هم هست هم نیست باطل است اگر بگویی خدا نیست پس این همه آثار وجودی در عالم هستی خالقش کیست؟ این همه وقایعی که در موجودات مشاهده می‌کنی، از آثار علم و قدرت و حیات خداست و نمی‌شود این نظام وجود خود بخود و بدون پدید آورندهای بدون حساب و کتاب، به خود هستی گرفته باشد؛ بنابراین خالقی دارد که علت العلل همه آنهاست. وقتی اینگونه استدلال کردی که یک طرف قضیه که وجود خداوند است ثابت شد، پس طرف دیگرش که نبود خداست باطل خواهد شد. وقتی شما در اینجا مقدمات یک قیاس منطقی را بر او ارائه کردی پی به اشتباه ۱ خود می‌برد و کم کم شک بر طرف خواهد شد. ب: اگر انسانی خود یا دیگران را دید که دچار شک شدند و از طریق معالجه اول، ۱. قبل از این آمد که: یکی از آثار به جا مانده از مرحوم استاد با موضوع: اصول پنجگانه اسلامی، کتاب «از آغاز تا انجام» است که مطالب اولیه آن توسط استاد مرحوم در زندان اوین و در سال ۱۳۵۶ نوشته شده است که دیالوگوی است میان دو دانشجو. اهل تحقیق و مطالعه می‌توانند یک دوره اصول عقاید را که استاد; با ساده سازی مباحث پیچیده فلسفی و کلامی، بیان کردهاند؛ در این کتاب ملاحظه کنند؛ هم چنین کتاب «اسلام دین فطرت» که گنجینهای از معارف اسلامی است، (م، ل).

شکشان برطرف نشد، می‌تواند با مواظبت بر عبادات الهی، قرائت و تدبر در قرآن و تکرار اذکار؛ خود و دیگران را مصون از حیرت کند، چرا که گاهی یک عبادت، یک آیه و یا نکتهای از یک روایت، انسان متحیر را به کلی عوض کند. حشر و نشر با حکماء، صلحا و اصحاب یقین و تقوا هم در ایجاد نورانیتی که شک را زایل می‌کند، بسیار مؤثر است. البته گاهی شک و تردید مردم، ناشی از عملکرد سوء برخی مدعیان دین و متولیان آن است که مردم عملکرد آنان را به حساب دین می‌گذارند و از آنها برای دینداری خویش الگوبرداری می‌کنند. اینجا بایستی حساب متولیان دروغین دین را از اصل دین جدا کرد و به آنان گوشزد کرد و گفت: گفتار و کردار انبیاء الهی، امامان: و اولیای الهی باید الگوی دینداری قرار گیرد.

جهل بسیط «جهل» یعنی: «ندانستن، نفهمیدن». «بسیط» یعنی: جاهل و عالم نیست و به جهل و نادانیاش اعتراف دارد؛ در مقابل «جهل مرکب»، که صاحب آن خودش را جاهل ندانسته و عالم می‌داند: « نمی‌داند و نمی‌داند که نمی‌داند». در اسلام نسبت به علم و دانش از پنج جهت تعمیم داده است که در آینده خواهیم گفت ولی، جهل و نادانی در وهله اول مذموم نیست چون انسان اگر نداند و نفهمد، و به این ندانستن خود اعتقاد و علم داشته باشد، قهرا ً به دنبال علم و اندیشه خواهد رفت. کمال حقیقی انسان به علم و دانش اوست، انسان بیعلم و معرفت با حیوان تفاوتی ندارد، چون اگر قدرت شهوت و غضب را کمال بداند حیوانات در این دو جنبه از انسان قویترند و امتیاز انسانها از حیوانات به دانش آنهاست: ای برادر تو همه اندیشهای مابقی تو استخوان و ریشهای ریشه هلاکت و سقوط انسانها جهل آنهاست و این چیزی نیست که نیاز به اثبات داشته باشد. قرآن کریم در مقایسه میان حیوان و انسان بیمعرفت، می‌گوید: (بل هَم أضَل) ؛ چون ما حیوانات را بدون عقل و شعور می‌دانیم و اگر عملی انجام می‌دهند ناشی از عقل و شعور نیست؛ اما انسان که عاقل و دارای شعور است، اگر عملی بر خلاف عقل و اندیشه انجام دهد، از حیواناتی که فاقد عقلاند، بدتر خواهد بود. البته در جای خود اثبات شده که مراد ما از علم و دانش، نه هر دانشی، بلکه علم و دانش به واقعیّات جهان هستی است که به دنبالش اعتقاد به خدا، قیامت و وسایط وحی خواهد آمد و علم و اعتقاد به عقاید مارکس و انگلس علم به واقعیّات نیست، یا عقاید رئالیستی که می‌گویند هرچه در جمال هستی هست، خیال است و واقعیّتی در آن نیست!

راه علاج: راه و طریقه علاج رذیله جهل بسیط این است که نفس خود را به چند چیز متذکر شوی: الف: خدا به تو عقل و قدرت تمییز داده است؛ به همین دلیل آنچه را دلالت بر قبح و بدی جهل می‌کند، یادآور شوی و بدانی که چه چیزهایی از آثار و تبعات جهل توست، بدانی که جاهل، انسان کاملی نیست؛ گرچه ظاهرا ً در شمایل انسان جلوه کرده است و مجازا ً به او انسان می‌گویند. چون اگر علم نداشته باشی دیگر خصوصیات و غرائز را حیوانات هم دارند و در مسلک آنها خواهی بود. فضل و برتری انسان بر حیوان، ادراک کلیات و عرفان است، و حیوانات فقط جزئیاتی از غرائز چون آب، علف و بچه خود را درک می‌کنند. بنابراین اگر انسانی که دارای عقل است در مجاورت مباحث علمی و اندیشمندان باشد اما تا پایان جاهل مانده و بهرهای از معرفت کسب نکند، چه تفاوتی میان اوست با بهائم؟! ب: علاوه بر عقل، در شریعت مطالب زیادی بر قبح جهل آمده است که آنها را می‌بایستی انسان جاهل یادآور شود چنانچه: رسول اکرم’ فرمودند: «چند گروه بدون حساب و کتاب داخل آتش می‌شوند بواسطه شش عمل؛ اینها حساب و کتاب ندارند چون حساب و کتاب درباره کسانی است که عملکرد آنها روشن و واضح نباشد اما اینها عملکردشان واضح و روشن است که جهنمیاند». سپس آنها را شمارش فرمود: ۱ اّمیران و حکام ظالم و جور که از قدرت خود سوء استفاده می‌کنند. چون ظلم و تعدی اینها آفتابی است و دیگر بررسی نیاز ندارد، ۲ اعراب بواسطه عصبیت. در تاریخ هم هست که آنان چقدر روی طایفه و عقیده خودشان تعصب داشتند و حاضر نبودند تن به حق دهند. اگر از دری می‌خواستند عبور کنند و سقف آن کوتاه بود تکبرشان به آنها اجازه نمی‌داد خم شوند مگر اینکه آن سردر را خراب کنند! ۱ ۳ دهاقین و کدخداهایی که متکبرند، ۴ تاجرهایی که خیانت می‌کنند مثلا رباخوری می‌کنند یا از اعتماد مردم در حساب و کتاب سوء استفاده می‌کنند، ۵ و اهل رساتیق به واسطه اینکه دنبال علم و دانش نمی‌رفتند. رساتیق جمع: رساتق، برگردان فارسی روستا به ۱. الدهاقین: اصل آن ده خان بوده است که بواسطه کبرشان به مردم روستاها خیلی ظلم می‌کردند.

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۴۵ عربی است. چون در گذشته امکانات فراگیری علم برای آنها نبود خودشان هم دنبال علم ۱ اندوزی نمی‌رفتند، ۶ و علما بواسطه حسادت ورزیدن . حسادت در میان علما متأسفانه زیاد است و به همین واسطه بعضی از آنها داخل جهنم می‌شوند. که ذکر کردیم هم از پیامبر۶ و هم حضرت علی× نقل شده و منافاتی ندارد گاهی حضرت امیر× روایتی را از پیامبر۶ حفظ و نقل کرده اما نفرموده باشند که روایت از پیامبر۶ است. در روایات زیادی به این موارد بر می‌خوریم که عین یک روایت از دو یا چند معصوم: نقل شده باشد. ج: آدم جاهل هنگامی که به حقیقت و فضیلت علم، که هم عقل و هم نقل بر آن دلالت می‌کند، پی برد و میان آثار وجودی و معنوی دانشمندان با افراد جاهل مقایسه کند و به عیان مشاهده کند که چگونه علم اندیشمندان چراغ فروزان حال و آینده جوامع بشری است، خواهی نخواهی غفلت را از خود زایل خواهد کرد و کمر همت خواهد بست و از خواب غفلت که همان جهل است بیدار می‌شود. دربارة حقیقت علم و اندیشه در آینده بهتر و بیشتر بحث خواهیم کرد. ۱. بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۵۶، ح ۱؛ کنزالعمال، ج ۱۶ شماره: ۴۴۰۳۱، ۴۴۳۶۹ و مانند همین در وسائل الشیعه، ج ۸، ابواب جهاد نفس باب ۵۷ از علی۷ نقل شده است.

جهل مرکب ِرذیلة دیگر متعلق به قوه عاقله، «جهل مرکب» است. جهل مرکب نقطه اشتراکش با جهل بسیط، نادانی است ولی در جهل مرکب انسان نمی‌داند، و نمی‌داند که نمی‌داند و به تصور خود، می‌داند، او با اینکه علم ندارد، برخلاف واقع نظر و فتوا می‌دهد با این اعتقاد که عالم است. جهل مرکب جزو بدترین رذیلهها، و معالجهاش سختترین است، چون اگر انسان متوجه مرض خود نباشد و به مرض خود پی نبرد، به دنبال معالجهاش نخواهد رفت و این شخصی که خودش را اعلم از دیگران می‌داند و نمی‌توان او را متوجه بیسوادیاش کرد، مرضش صعب العلاج است. متاسفانه این رذیله گریبانگیر برخی از طلاب علوم دینی و دیگر اطبای علوم روحانی و نفوس است. حضرت عیسی× در این باره می‌فرماید: من مریضها، بیچشمها، ابرصها و کسانی که دچار پیسی شدهاند را به اذن خدا شفا دادم و همچنین به اذن خدا مرده را زنده کردهام؛ ۱ ولی از معالجه انسانهای احمق عاجز هستم. وقتی از حضرت عیسی۷ سوال کردند احمق ۱. مولوی در دفتر سوم از گریختن سراسیمه و باشتاب عیسی۷ چون شکاری که از دست شیری خونخوار می‌گریزد ، به کوه سخن به میان آورده است چنانکه کسی به گرد او نمی‌رسید و پاسخ علت گریختن خویش را در بدو امر نمی‌گفت سرانجام در پاسخ: گفت از احمق گریزانم برو می‌رهانم خویش را بندم مشو پس از آنکه به رخ عیسی۷ کشیده شد که تو در حالی از احمق می‌گریزی که دم مسیحایی تو کر و کور را شفا می‌دهد و مرده را زنده می‌کنی؟! که عیسی در تصدیق گفت: کان فسون و اسم اعظم را که من بر کر و بر کور خواندم شد حسن برکُه سنگین بخواندم شد شکاف خرقه را بدرید بر خود تا بناف بر تن مرده بخواندم گشت حی برسر لا شَی بخواندم گشت شَی

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۴۷ چه کسی است؟ فرمود: «کسی که به خود و نظرش عجب دارد ورأی و نظر خودش را ِ بالاترین می‌داند. کسی که هر فضیلتی را از آن خود می‌داند و باورش نمی‌شود که ممکن است جهل داشته باشد؛ نسبت به مردم، خودش را صاحب حق می‌داند بدون اینکه مردم بر او حقی داشته باشند و تمام حقوق را به نفع خودش مصادره کرده و علیه خودش چیزی را ۱ قائل نیست. این همان انسان احمق است که قابل معالجه نیست.» راه علاج: همانّ گونه که ذکر شد سر معالجه نشدن جاهل مرکب، بزرگبینی اوست؛ که این البته نشان از کوچکی او می‌کند برای همین است که در روایات گویند: آدم متکبر روز قیامت مانند مورچهای محشور خواهد شد که زیر دست و پای مردم له می‌شود. متصف به جهل مرکب، توجه و آگاهی به رذیله خویش ندارد و بنابراین حرکتی برای رفع جهل و نادانی خودش انجام نمی‌دهد و سرانجام با همان گمراهی و جهل هلاک می‌شود و با این حال از دنیا می‌رود. اگر بخواهیم جهل او را درمان روحی کنیم باید منشاء جهل را بدانیم: ۱. گاه منشاء جهل مرکب کج سلیقهگی جاهل به اوست که همیشه سعی می‌کند بر خلاف دیگران نظر بدهد و خودش را اعلم بداند. راه علاج این است که خود یا دیگران، ّخواندم آن را بر دل احمق به ود صد هزاران بار و درمانی نشد سنگ خارا گشت وز آن خود برنگشت ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت عیسی سپس در پاسخ به این پرسش متعجبانه که به چه علت و حکمت درمان دیگران با اسم حق می‌شد ولی علت درمان نشدن احمق چیست؟!: گفت رنج احمقی قَهر خداست رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست ابتلا رنجیست کان رحم آورد احمقی رنجیست کان زخم آورد آنچ داغ اوست مهر او کرده است چارهای بر وی نیارد برد دست سپس مولانا در مقام پند و اندرز می‌سراید: ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خونها که ریخت اندک اندک آب را دزدد هوا دین چنین دزدد هم احمق از شما گرمیت را دزدد و سردی دهد همچو آن کو زیر کون سنگی نهد (م، ل) ۱. بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۲۳، از اختصاص شیخ مفید۵ به سندش از ابی ربیع شامی از امام صادق.× و هم چنین ج ۶۹، ص ۳۲۰

او را وادار و تحریک کنند مسائل استدلالی عمیق و مشکل را حل کند. وقتی وادار شد تا اینگونه مسایل سخت و مشکل را، که نیاز به فکر و درک عمیق دارد حل کند، پی خواهد برد که ممکن است انسان مسائلی را پیش رو داشته باشد که از آنها چیزی نداند مثلا ً از او ۱ خواسته شود مسائل هندسه را حل کند. تفکر و تعمق در اینگونه مسایل استدلالی، موجب و باعث خواهد شد ذهنش مستقیم شود، و دریابد حل آنها به این راحتی هم نیست، و باید دقت بیشتری به خرج دهد و پس از اینکه با آنها الفت گرفت می‌فهمد این امکان وجود دارد که او هم به چیزی از ّ واقعیّات و مسلمات، جاهل و نادان باشد. در این صورت جهل مرکب او تبدیل به جهل بسیط خواهد شد یعنی می‌داند که نمی‌داند، و مقدمه برای فراگیری شده و از این راه می‌توان او را معالجه روحی کرد. ۲. گاه صاحب این رذیله در مقام استدلال، اشتباه می‌کند مثلا صغرا و کبرا را عوضی گرفته است. در اینجا باید او را به اشتباهش واقف کرد و خود را با صاحبان اندیشه که اهل استدلال هستند مقایسه کند و ادلهای که با آنها استدلال کرده است، بر قوانین منطقی عرضه کند تا پی به خطای خود برد. ۳. گاه منشاء جهل مرکب، تقلید، تعصب و خودخواهی انسانهاست، که هیچ یک بویی از استدلال نبردهاند. در این مقام بکوشد تعصب و خودخواهی و تقلید را کنار زده و بفهمد که اینها ملاک استدلال نیست، و باید در طریق اظهار نظر، علم و استدلال را که ملاک حقیقی است، به کار برد. گوشزد کردن خطرها و عوارض منفی تعصب، خودخواهی و تقلید کورکورانه هم می‌تواند او را از گرداب جهل مرکب رهایی دهد. ۱. هندسه معرب «اندازه» فارسی است.

شرافت علم و حکمت در مباحث گذشته به دو رذیله از قوه عاقله، یکی از جهت افراط، که همان جربزه بود و دیگری از جهت تفریط که دو قسم می‌شد: جهل بسیط و جهل مرکب، اشاره کردیم. به همین مناسبت، در اینجا به ضد افراط و تفریط، و جهت متعادل و فضیلت قوه عاقله، که همان علم و حکمت است، خواهیم پرداخت.ِ اگر انسان جاهل، پی به حقیقت و اهمیت عقل برد و سعی کند خودش را از غفلت رها کرده و از خواب غفلت که همان جهل است، بیدار شود، آن وقت اگر روزان و شبان عمرش را صرف علماندوزی کند، باز هم کم کرده است. اسلام دینی است که قضاوت عقل و اندیشه بشری در باب کمال دانستن علم را مورد تاکید قرار داده است و به دنبال آن نسبت به علم از پنج جهت، عمومیت بخشیده است: ۱ ۱. اسلام، طلب علم را بر همه مسلمین واجب کرده است. چه علوم «واجب عینی» چون: عقاید، اخلاق، و فروع دین؛ یا علومی که به آنها «واجب کفایی» گویند چون: مهندسی، پزشکی، امور تربیتی و حتی علوم دیگری که در پی آن شغلّهایی مانند نانوایی، بنایی را در پی دارند. ۲. اسلام، علم و حکمت را گمشده مؤمن می‌داند که هر کجا آن را یافت، ۲ فرامیگیرد. اگر علومی میان مسلمین وجود ندارد، یا امکانات آن را ندارند، باید از کفار ۱» .طَلب العلم فَریضة ٌ علی کُل ٍ مسلم«، الکافی، ج ۱، ص ۳۰، ح ۱ ۲» . الحکمة ضالةُ المؤمن اینما وجدها أَخذها«، بحارالانوار، ج ۲، ص ۹۹، ح ۵۷ – ۵۸، مانند آن. یکی از بزرگان ِ مخالف فلسفه » ٌال حکمةُ ضالة» را « ٌالحکمة مضلة» معنی کرده بود! حال آنکه این معنی حکمت در روایت،ً آگاهی و رسیدن به واقعیّات هر مطلبی است و ثانیا «ضالة» یعنی: گمشده نه گمراه کننده!

فراگیرند و اگر در میان علومی که از آنها فرامیگیرند بدیهایی وجود دارد، باید بدیها را دور ریخت و خوبیهایش را فراگرفت. مثال می‌زدند اگر شما شیء گرانبهایی را در میان زبالهها یافتید آیا از آن می‌گذرید؟! یا اینکه آن را برداشته کثافاتش را برطرف کرده و از آن بهره می‌برید؟! در برخی از جنگها که مسلمین کفار را اسیر کردند پیامبر| شرط آزادی آنها را تعلیم مسلمین ذکر کرده بودند. ۳. تعمیم دیگر اینکه، برای فراگیری علم، زمان خاصی را معین نکرده است، و در عبارت معروف و مشهور که ظاهرا ً روایت نیست، آمده است» :ُأ طلبوا الع لم من الم هد الی ۱ اللحد». اگر این عبارت روایت هم نباشد سیره و روش پیامبر اکرم۶ و ائمه اطهار^ بر همین منوال بوده است که همیشه و در همه زمانها، مسلمین را ترغیب به فراگیری علم و دانش کردهاند. ۴. عمومیت دیگر برای اهمیت فراگیری علم؛ مکان است، چنانچه می‌فرماید» :ُأطلبوا ۲ العلم و لو بالصین». در این روایت فرموده علم را فراگیرید، اگر چه مجبور شوید از حجاز تا چین سفر کنید که واقعا ً با امکانات آن زمان، سفر کردن تا سرزمین چین بسیار کار شاقی بوده است. ذکر کشور چین از باب مثال و نمونه است برای سرزمینهای دور دست که آنها در خود اندوختههای علمی دارند، و از مسلمین می‌خواهد رنج سفر را به جان خریده، و برای جهل و نادانی خود، دوری مکانهای مهد علم، و مشقتهای آن را بهانه نکرده، و در بالا بردن رشد و آگاهی خود، به هر جایی از دنیا سفر کنند. ۵. چه بسا در طریق یادگیری علم و دانش، شرایط سختی برای انسان پدید آید، گرفتاریهای مادی و معنوی؛ ّبا این حال اسلام هیچ یک را مجوز ترک علم نمی‌داند و از مسلمین می‌خواهد در هر شرایطی از اندیشه آموزی غافل نباشند. تعبیر جالبی در این باره از امام صادق× است که می‌فرماید: « لو ی ّ علم ِا لناس ما فی طل ب َ الع لم لطلب وه و لَو ۱. گرچه عبارت ذکر شده به عنوان حدیث مشهوری مطرح است اما در کتب روایی دست اول یافت نشد، گرچه ابوالقاسم پاینده آن را در نهج الفصاحه، ص ۶۴، حدیث ۳۲۷ سروده و فردوسی آن را به شعر درآورده: چنین گفت پیغمبر راست گوی ز گهواره تا گور دانش بجوی (م، ل) ۲. وسائل الشیعه، ج ۲۷، ص ۲۷؛ بحارالانوار، ج ۱، ص ۱۷۷

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۵۱ ۱ بسفک المِهُ ج و خ وض اللجج«، اگر مردم می‌دانستند در طلب علم چه هست، گرچه با ۲ ریخته شدن خون دل و فرورفتن در گردابها، آن را طلب می‌کردند. چند نکته دیگر درباره علم الف: معرفت شرط اصلی قرب الی الله؛ سعادت ابدی انسان قرب الی الله است و افضل از آن نداریم. صاحبان تمام ادیان الهی و عقلا، رسیدن به قرب الهی بدون علم و معرفت را محال دانستهاند؛ چون وقتی انسان می‌تواند قرب به خدا داشته باشد که به حقایق اشیاء معرفت داشته باشد. دنیا دار فانی و رفتنی است، آنچه خواهد ماند دار و مقام قرب است که آن هم بدون تحصیل معرفت و علم حاصل نشود. ب: تلازم علم و تجرد؛ در حکمت متعالیه و فلسفه، ثابت شده است که علم هماهنگ با تجرّد است؛ برای همین است که حقیقت وجود مساوی و برابر است با علم، قدرت و حیات، و حتی جمادات هم گونهای از علم را دارا هستند چنانچه می‌فرماید: { و إِنْ م ْ ن ش َیء إِلا َّ ی سب ح بِحمده و لکنْ لا ت َفْقَهون َ تَسبِیحه م} «هیچ چیزی نیست مگر اینکه با ۳ حمد خدا او را ستایش می‌کند و شما ستایش آنها را درک نمی‌کنید.» بر همین اساس، هر موجودی که تجردش از عالم ماده بیشتر باشد، علمش هم بیشتر است. لذا ذات باری تعالی که عین حقیقت وجود است، حقیقت علم است؛ و عالم عقول چون تجرّد دارند عالمند. انسان هم به اندازه تجرّدش علم پیدا می‌کند برای همین خاطر است که جنین تا چهار ماهگی علم ندارد، اما از زمانی که روح در آن دمیده شد و به گونهای تجرّد یافت به علمش هم افزوده می‌شود تا اینکه متولد شده و به موازات افزایش سن، عقلش هم افزایش می‌یابد. به این قسم از تجرد، «تجرد طبیعی» می‌گویند. به عبارت دیگر: اگر بخواهیم یکی از دلایل شرافت علم را بیان کنیم این است که؛ تجرّد اشرف کمالات است. چونکه در مراحل تجرّد، خداوند مجرد کامل است، َسپس عالم عقول مجرده، سپس می‌رسد به عالم نفوس و سپس عالم ناسوت و ماده که پستَترین عالم در عوالمند؛ و اشرف این عوالم، عوالمی هستند که دارای تجرّدند، و وقتی تجرّد ۱. الکافی، ج ۱، ص ۳۵، ح ۵ ۲. کنایه از خون دل خوردن. ۳. الاسراء (۱۷،) ۴۴

حاصل شد، علم و معرفت هم خواهد آمد و به همان اندازه که تجرّد شرافت دارد، علم هم شرافت خواهد یافت. ج: معرفت مقدمة تکامل؛ از جمله علوم، معرفت الله است. علم به خدا یعنی علم به حقایق عالم هستی که بالاتر از آن نداریم. قرآن می‌فرماید:{ َأَ فی الل َّ ه شَک فاط ِر ِالس ماوات و الْأر ض}، «آیا در خدایی که خالق آسمانها و زمین است شک وجود دارد؟!.» خداوند می‌خواهد ما را به یک حقیقت والا رهنمون سازد، و ما را به فطرتمان ارجاع دهد. واقعیّت این است که ایجاد عالم هستی به واسطه همان علم الهی است. در حدیث قدسی آمده است» : ً کُنت ک َنزاً مخف یا َفاجببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی ۱ اُعرَف». طبق این حدیث خداوند می‌فرماید: «من گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم برای همین، جهان خلقت را آفریدم تا بدان وسیله شناخته شوم». پس خلقت برای ۲ معرفت است. در تفسیر آیه: { ما خَلَقْت ا لْجِن ِ َّ و الإِنْس إِلا َّ ل ی عبدون}، آمده است: «ای ۳ لیعرفون» . البته نه اینکه خداوند نیاز به معرفت ما دارد بلکه خداوند می‌خواهد بواسطه معرفت، َ عالم ماده متکامل گردد و در پرتو معرفت، قرب الیَالله یابد و آن وقت است که عالم پست ماده، با تحرک و سیر صعودی، به تکامل خواهد رسید که کمالش همان معرفت خداست. مصلحت نظام وجود، همان شناخت خداست و این مادة پست کارش به جایی خواهد رسید که از جبرئیل هم گوی سبقت را خواهد ربود! د: ل ذّت ذاتی علم و س رّ آن؛ علم و معرفت لذّت ذاتی دارد و لذّتی بالاتر از آن نیست. لذّتی که از کشف یک مجهول برای انسان حاصل می‌شود، با هیچ یک از لذّتهای حاصل شدة دیگر قابل مقایسه نیست. می‌دانید علت آن چیست؟ علتش این است که، آنچه انسان به آن شناخت پیدا می‌کند و آن را یاد می‌گیرد، ملک حقیقی انسان می‌شود، جزء ذات او شده و از ذات انسان جدا نخواهد شد. این نوع ملکیت را حقیقی می‌دانیم چون آنچه را از معارف یاد گرفتهایم در عمق روح ما جای گرفته است و هرکجا برویم همراه ماست حتی وقتی از این دنیا بار سفر بستیم و وارد دار عقبی و قیامت شدیم، همراه ماست. ۱. بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۱۹۹، ۳۴۴؛ در شرح نهج البلاغه این ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۶۳ آمده: « کنت کنزا ً لا اعرف.» بعضیها می‌گویند این حدیث جعلی است، اگر چه محتوایش خوب است. ۲. الذاریات (۵۱،) ۵۶ ۳. قبلا ً گفته شد که چنین عبارتی را در کتب و مصادر روایی نیافتیم، (م، ل).

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۵۳ بر خلاف مال و اموال دنیا که انسان به غلط، خود را مالک آنها می‌داند در حالی که ملکیت اموال، اضافة اعتباری است. در فلسفه، از مقولات عشر نُه تایش عرض است، ّو یکی را جده گویند که به ملکیت هم تعببیر شده است؛ جده و ملکیت از عوارض است، مانند لباسی که انسان می‌پوشد وبر او احاطه دارد ولی در عین حال، از ما جداست، ولی ملکهایی چون باغ یا خانه ملک ماست ولی مثل لباس احاطه ندارد و همیشه دنبال ما نیست و چون جزء ذات نیستند کمال نمی‌آورند و عقلا آنها را برای ما اعتبار کردهاند. اینها حتی از مقولات عشرهم نیستند چون مقولات عشر از امور تکوینی واقعی بحث دارند و این گونه ملکیت، عرضی و مجازی است. در حقیقت این نوع ملکیت، مباین با ذات انسان است چون زایل شدنی است، برخلاف علم و معرفت. برای اینکهِ : نفس انسان از عالم ربوبیت است و مالک حقیقی اشیاء خداست، و او عالم به حقیقت اشیاء است. یعنی نسبت به عالم وجود قاهریت و استیلاء تکوینی دارد، به دلیل اینکه نظام وجود جلوه حق است نه اینکه مرتبط به حق باشد، چون اگر به جای عبارت: «نظام وجود جلوه حق است»، گفته شود: «نظام وجود مرتبط به حق است»، معنیاش این است که نظام وجود، خودش چیزی است مستقل، که ارتباط به حق دارد. یعنی به جز حق، یک وجود مستقلی فرض کردیم که به گونهای مرتبط با خداست؛ ولی این درست نیست، چون نظام وجود عین ربط یا ارتباط و اضافه به حق است شاهدش هم این است که اگر این ارتباط را قطع کنیم چیزی باقی نخواهد ماند و هستیای شکل نخواهد گرفت. ملکیتی هم که ما از آن بحث می‌کنیم حقیقتا ً از خداست، و ملکیت مجازی که ما تصور می‌کنیم فقط عین ربط به ذات حق است. این مطلب را اگر خوب فراگرفتی خواهی فهمید که: آنچه شما یاد می‌گیرید، و به آن معرفت می‌یابید، در حقیقت وابسته به نفس شماست، صورت جزئیه ذهن شماست، و مباین با ذات شما نیست. این وابستگی مانند وابستگی نظام وجود به خداست که عین اضافه و ربط است، نه وجودی مستقل که مرتبط باشد. علم شما هم نسبت به نفس شما همینگونه است و اگر نفس شما ارتباطش با صور ذهنی قطع شود، آن علم و صور ذهنی نیست و نابود می‌شود. پس در حقیقت شما چیزی را که فرا می‌گیری نسبت به آن احاطه، استیلاء و مالکیت دارید آن هم از نوع حقیقی آن؛ برای همین است که موجب فَرح، خوشحالی و لذّت انسان خواهد شد.

ه : عزت و غلبه در پرتو علم؛ نکتهای دیگر درباره شرافت علم وجود دارد و آن اینکه: علم برای انسان عزت و غلبه می‌آورد، حتی پادشاهان، امراء و حتی اشرار هم در مقابل دانشمند خاضع هستند. حتی کسانی که با دروغ، دغل و مکر و حیله به مال و مقامی رسیدهاند آنها هم در مقابل علم و عالم خضوع دارند، چون اهمیت علم و تخصص را آنها نیز درک کردهاند. آنها هم اگر به مالی یا مقامی رسیدهاند اگر چه با مکر و حیله بوده، با علم ِو دانایی متناسب با آن بوده است. گذشته از اخیار که اهمیت ویژهای برای عالم قائل هستند، حتی اشرار و بدان روزگار هم وقتی به اندیشمندی می‌رسند، خود به خود خاضعاند. گذشته از این، در طول تاریخ، علم و علما بر ملوک دنیا و صاحبان قدرت، نفوذ و حکومت معنوی داشتهاند چنانچه در روایت است که: « الم لوک ح کّام علی ال نّاس ۱ و العلماّ ء حک ام علی الملوک». یعنی: پادشاهان بر مردم حکومت می‌کنند و علما بر پادشاهان. طبیعت مردم هم اینگونه است که در مقابل علم و اهل آن، تعظیم و احترام می‌کنند. شما ملاحظه کنید که حتی حیوانات هم به واسطه علم مسخر انسان شدهاند و می‌توان گفت: حیوان چون می‌فهمد انسان می‌تواند او را مسخر کند، در برابر او مطیع و رام می‌شود! پارهای از آیات درباره شرافت علم و دانایی الف: خوف و خشیّت در پرتو علم؛ خداوند، ّخوف و خشیت از خود را منحصر در عالمان و دانشمندان کرده؛ در سوره فاطر آمده است: { ِنإ َّما یخْشَی الل َّه منْ عباده ۲ الْعل َماء}، «همانا تنها دانشمندان هستند که از خدا می‌ترسند». اگر بخواهیم مصداق «علما» در این آیه شریفه را بهتر درک کنیم بایستی به آیه قبلی دقت کنیم که می‌فرماید: { أَ لَم َ تَر أَن َّ الل َّه أَن ْزَلَ منَ السماء ماء}، آیا ندیدی که خداوند از آسمان آبی را نازل کرده؛ { فَأَخْرَجن ا بِه ثَم رات مخ ْتَلفا َلً أْوانُها}، به واسطه آن آب، می‌وههای مختلفی را بوجود آوردیم؛ {و من َ الْجِب ال ِ جدد بِیض ح و مر ٌ مخْتَلف َل أْوانُها و غَرابِیب س ود}، جدد: جمع جدّه. یعنی: راهها و رگهها و غرابیب جمع غربیب یعنی: سیاه، سود هم معنی سیاه می‌دهد. ۱. بحارالانوار، ج ۱، ص ۱۸۳، کتاب العلم، عن کنز الکراجکی. ۲. فاطر (۳۵،) ۲۸

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۵۵ بنابراین معنی آیه این است: کوههایی که آفریدیم دارای رگههای مختلفی از سفید، قرمز و بسیار بسیار سیاه که اشاره به معادن دارد؛ { و َم ّ ن ِالناس} و از مردم، که اینجا اشاره به طبقات مختلف مردم دارد اعم از رنگ، نژاد، فرهنگ، غرائز، طبایع و خصوصیات مختلف؛ {و الدواب و الَنْأ ْعامِ م خْتَلف َل أْو انُه کَذل ک}، و جنبدگان و انعام که اینجا َجنبندگان و انعام جزو همدیگرند و خاص پس از عام ذکر شده است ، که رنگهای مختلفی دارند. پس از اینکه در این آیه خداوند به بعضی از علوم طبیعی مانند: آب شناسی، گیاه شناسی، معدنشناسی، انسانشناسی و حیوانشناسی اشاره می‌کند، می‌فرماید: { ِنإ َّما یخْشَی الل َّه م ْن عباده ا لْعل َماء}، همانا علما و دانشمندان هستند که از خدا می‌ترسند. اگر دقت کنید در این آیه شریفه، عالمان و دانشمندان حوزوی را نمی‌گوید بلکه عالمان علوم دانشگاهی را توصیف کرده است. چون اگر کسی به ریزهکاریهای عالم تکوین پیبرد از جمله: کوهها، آبها و می‌وهها گرفته، تا حیوانات و انسانها، و به دقایق ساختمان موجودات پردازد، خواهی نخواهی سبب خواهد شد که در مقابل خالق آنها خاضع و خاشع شود. خلاصه اینکه: در این آیه، علم و دانش را منحصر در فقه و اصول نکرده که با آنها فقط بتوان خدا را شناخت. چه بسا دقت در خیلی از ریزهکاریهای اصول مثلا ً استصحاب کلی قسم ثالث موجب شناخت خدا نشود و معلوم نیست انسان را به خدا برساند، ولی دقت و فهم ریزهَ کاریهای عالم وجود و هستی، انسان را به خدا برساند و علوم طبیعی مقدمهای برای خضوع و خشوع عندال َّرب شود. پس ما نباید انحصاری فکر کنیم که شناخت خدا فقط منحصر در ما حوزویان و علومی است که ما آن را می‌آموزیم و بواسطه آن به دیگر دانشمندان فخر بفروشیم. ب: عدم تساوی میان دانا و نادان؛ خداوند درباره شرافت علم و عدم تساوی میان عالمان و جاهلان، ما را به ارتکاز و فطرتمان ارجاع داده است و می‌فرماید: { َهلْ یس تَوِی ال َّذ ینَ یعلَمونَ و ال َّذینَ لا یعلَم ون}، بلافاصله در ادامه می‌فرماید: { ِنِإ َّما یتَذَک َّرُ أُولُوا ۱ الْأ َلْباب}، یعنی آدمهایی که دارای عقل، شعور و ادراک هستند به درستی تشخیص خواهند داد که دانا با نادان از لحاظ شرافت یکی نیست. ۱ّ. الزمر (۳۹،) ۹

ج: خیر زیاد در پرتو دانش؛ آیه دیگر می‌فرماید: {و َ منْ یؤْت الْحکْمة َ فَقَ د أُوت ی ۱ خَی را ً کَثیر ا}، خداوند به هر کس حکمت عطا کند، به او خیر زیاد داده است. دربارة معنی حکمت احتمالاتی دادهاند اما، جامع میان آنها همان علم و دانش است. دیدگاه برخی روایات درباره شرافت عالمان و دانشمندان الف: عالمان، خلفای پیامبر’؛ پیامبر اکرم’ عالمان را خلفا و جانشینان خود می‌داند، در نقلی است که شیخ صدوق; بدون ذکر سلسله سند، از حضرت علی× از پیامبر| نقل کرده که فرمود» : ّالل ُهم ارحم خلفایی، قَی ل: یا رسولّالله و من خلفاءک؟ ۲ قا ل: الذین یأتون م ن بعدی، یروون حدیثی و سنتی» ، پیامبر| روزی دعا کرده فرمودند: خدایا جانشینهای مرا رحم کن! سوال شد که جانشینان شما چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: آنهایی که پس از من خواهند آمد و گفتهها و سنت مرا [رعایت] و نقل می‌کنند. همین مضمون از طریق اهل سنت هم روایت شده اما نکتهای اضافه دارد: «یرون ۳ احادیثی و یعلمو نّها الناس»، یعنی به جز نقل حدیث و سنت، آنها را به مردم نیز آموزش و تعلیم می‌دهند. چند نکته درباره این روایت: نکته اول: سند این روایت؛ که مربوط به علم رجال است؛ بنابر قاعده، ما باید از شیخ صدوق; در نقل این روایت، سلسله سند را طلب کنیم، تا از شیخ صدوق برسد به حضرت علی× و ایشان هم از پیامبر|؛ ولی همانگونه که متذکر شدم صدوق می‌گوید: «قال امیر المؤمنین× قال رسول الله|» بدون اینکه سلسله سند خود را ذکر نماید. این سیره و روش در کتب صدوق۵ کم نیست و از ایشان زیاد دیدهً ایم که مستقیما می‌فرماید: «قال الصادق× یا قال الباقر×». در اینجا اگر ما باشیم و همان قواعد علم رجال، باید بگوئیم حدیث سند ندارد و به اصطلاح علم رجال، حدیث مرسل است؛ ولی اگر کمی ۱. البقره (۲،) ۲۶۹ ۲. وسائلالشیعه، ج ۱۸، ص ۶۵، ح ۵۰ ۳. کنز ال ّعمال، ج ۱۰، ص ۲۲۱، ش: ۲۹۱۶۷

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۵۷ دقت نظر و تأمل داشته باشیم باید بگوئیم: شیخ صدوق; که شخصیتی بزرگ در عالم حدیث و نقل است اگر در باب نقل روایتی با اطمینان خاطر گفت: قال رسول الله’ یا قال ۱ الصادق× استنباط خواهیم کرد که صدوق; یقین و قطع داشته که این نسبت دادن، قطعی و درست است و روایت از لحاظ سندی برای صدوق; یقینی بوده، و اگر برایش قطعی الصدور نبود می‌گفت: «فی روایة.» از اینجا می‌توان فهمید که هرگاه صدوق; به صراحت و بدون نقل سلسله سند ً و مستقیما از امام× نقل روایت کرده است، پس او قطع به صدورش از ناحیه امام× داشته و نیازی به ذکر سند نمی‌دیده و اگر قول صدوق× برایمان حجت باشد، می‌توانیم با توجه به این استنباط، به احادیث صدوق; که از این سنخ هستند اعتماد کنیم. نکته دیگر: مفهوم جانشینی پیامبر’ و حدود آن؛ خلیفه و جانشین پیامبر| شدن تنها به نقل لفظ روایات و سنت نیست، بلکه مراد درک محتوای احادیث و سنت، عمل کردن، و پس از آن یاد دادن و تعلیم به دیگران است چنانچه همین روایت را با سندی ۲ در جای دیگر از صدوق; نقل شده که ذیل آن آمده است: «و ی َِّعلم ونها». مطلبی که هست اینکه، بر اساس این روایت، راویان حدیث با وصفی که ذکر شد ، اگر جانشین پیامبر| باشند، پس هر اختیاری که پیامبر| داشته است آنها هم دارند. به عبارت دیگر: اگر بگوئیم پیامبر اکرم| ولایت مطلقه دارند پس جانشینان ایشان هم که فقها هستند، دارای ولایت مطلقه هستند؟ با توجه به آیات قرآن خطاب به پیامبر| که ۳ می‌فرماید: { َ و ِاُ ن احکم بینهم َبما َأنزلالله}، یعنی: بین مردم بر اساس آنچه از سوی خداوند نازل شده است حکم کن! نه اینکه هر چه خود خواستی انجام دهی! تو فوق قوانین الهی نیستی! و همچنین می‌فرماید { َو َلَّو ت ق َول ع لینا بِعض الأ ، َق اویل َلأخذنا منه بالیمین، ۴ ثُم لَقطعنا منه ا لوتین}؛ یعنی اگر پیامبر| از طرف خودش بدون توجه به قوانین و ۱. آقایان اهل منبر توجه کنند: اگر روایتی را تحقیق نکردهاید و یقین ندارید از پیامبر| و معصومین است، به طور قطع و یقین به آنها نسبت ندهید و به صراحت نگوئید: قال رسول الله’ یا قال الصادق× و سعی کنید از کتاب یا راوی که آن را نقل کرده، بیان کنید. ۲. وسائلالشیعه، همان و ص ۶۶، ح ۵۳ ۳. المائدة (۵،) ۴۸ ۴. الحاقّة (۶۹،) ۴۴ ۴۶

مقررات الهی مطالبی به ما نسبت دهد رگ گردنش را خواهیم زد، و در جای دیگر ۱ می‌فرماید:{و ما ی نْط قُ عنِ ال ْهوی إِنْ هو إِلا َّ وحی یوحی}، پیامبر از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید اگر سخنی بگوید به جز وحی که به او می‌شود، نیست. بنابراین از این آیات، و آیات دیگر استفاده می‌شود که حتی پیامبر اکرم هم ولایت مطلقهای که مرسوم ۲ شده و برخی می‌گویند، نداشته است چه برسد به جانشینهای پیامبر|! نکته پایانی: رمز دعای پیامبر’ در حق خلفای خود؛ چرا پیامبر| در حق خلفای خودش دعا کرد که: خدایا به آنها رحم کن و دعای دیگری نکرد؟! چه سرّی در اینجا وجود دارد که از این همه آرزو و دعا، به این بسنده می‌کند که: خدایا! آنها را مورد رحم و شفقت خودت قرار بده؟! پاسخ این پرسش این است که: چون قرار بر این شد که آنها خلیفه و جانشین پیامبر| باشند ممکن است از علم و قدرتشان در راه حکومت کردن بر مردم سوء استفاده کرده و با جامعه و مردم با تندی و خشونت برخورد کنند. حال آنکه خداوند به پیامبر اکرم| خطاب می‌کند و می‌فرماید: { فَبِما رح مة ٍ منَ الل َّه لن ْت لَهم ل و َو کُن ْت فَظ ا غ َلیظَ ال ْقَل ْبِ لاَنْفَض ُّوا م نْ حول ک}، تو به واسطه رحمت و عطوفت الهی نرمخو شدی و اگر اهل خشونت و تندی بودی، مردم از اطراف تو پراکنده می‌شدند. در ادامه همین آیه می‌فرماید: { فَاعف ع نْهم و استَغْف رْ لَهم و شاوِره م فی الْأَم ِر} یعنی همین افرادی که با تو مخالفت کردهاند را عفو کن، از آنها گذشت کن، برایشان استغفار کن و نکته مهم اینکه از آنها در امور مشورت بخواه! یعنی حتی مخالفین خودت را هم طرد نکن و از خطاهای آنها درگذر و آنها را در اداره امور حکومت شریک کرده، از نظرات آنها بهرهبرداری کن و مبادا آنها را طرد کنی! ب: همنشینی با دانشمندان؛ ابوذر غفاری روزی مورد خطاب پیامبر| قرار گرفت و بعضی از آثار دنیوی و اخروی علم و همراهی با دانشمندان و عالمان را برای وی ذکر، و فرمود: یک ساعت نشستن در جوار عالمی، یا در مذاکره علمی شرکت کردن، ثوابش از ۱. النجم (۵۳،) ۳ ۲. در این باره، مباحث مفصلتری از مرحوم استاد به جای مانده که می‌بایست به آنها مراجعه کرد مانند کتاب «دیدگاهها».) م، ل (، ۳. آل عمران (۳،) ۱۵۹

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۵۹ هزار نماز در شب خواندن که هر شبی هزار رکعت نماز بخوانی، نزد خدا محبوبتر است، و همچنین نزد خدا از شرکت کردن در هزار جنگ، و دوازده هزار بار قرآن را ختم کردن، و از یک سال عبادت خدا که روزهایش روزهدار، و شبهایش نماز به پا دارد، نزد خداوند برتر و محبوبتر است. نگوئید اینها بعید است و اغراق؛ و مگر می‌شود یک ساعت برابر با هزار رکعت نماز یا عبادات دیگر باشد؟! چرا که گاهی انسان عبادات بسیاری را انجام می‌دهد ولی، عبادت او ریشه و اساس درست و حسابی ندارد، و چون بر اساس موازین خدا و پیامبر| نبوده بیارزش باشد. خیلی از خشکه مقدسها اعمالشان همین جوری است. اما اگر یک ساعت در یک مذاکره علمی، منبر، کلاس درس یا موعظه شرکت کند تحوّل بزرگی در او ایجاد، و به کلی عوض می‌شود. چه بسا انسان، رکوع و سجودش فقط حرکات بیمحتوا باشد یا اذکار و حتی قرآن خواندنش طوطیوار و لقلقة زبان باشد، اما وقتی در یک جلسة علمی شرکت کرد دیدگاهش نسبت به عبادت عوض شده ذکر را تنها ورد زبانی نمی‌داند. برای همین است که اهمیت جلسه علمی، از این عبادات و حتی شرکت در هزار جنگ، نزد خدا برتر و محبوبتر است؛ چون ممکن است رزمندهای به میدان جنگ برود اما برای ریا یا خودنمایی یا نشان دادن دلاوری و زوربازویش در کارزار حاضر شده است. همین انسان اگر تفکر کند و برای یک لحظه هدفش خدا شود، برای امیال و هوای نفس، به جنگ نمی‌رود. در ادامه، پیامبر| به ابوذر می‌فرماید: کسی که از خانهاش برای فراگیری بابی از علم خارج شود خداوند به اندازه هر قدمی که برمیدارد ثواب پیامبری از پیامبران الهی را برای او خواهد نوشت. این هم بعید نیست چون که کار پیامبران الهی ارشاد، روشنگری و هدایت مردم است و انسانی که به دنبال فراگیری علم می‌رود شاید در آینده همان کاری را انجام دهد که انبیاء انجام دادهاند و چه بسا بالاتر از برخی از انبیاء باشد چنانچه در حدیث ۱ آمده» : ع ُ لماء أَمتی أ فضل مَن أ نبیاء بِنی إسرائیل». در ادامه حدیث آمده است: «کسی که به دنبال تحصیل علم باشد بهره و ثواب هزار شهید از شهدای بدر به او داده می‌شود، و به اندازه هر حرفی که از آن محفل علمی ۱. این روایت معروف با متن مذکور در کتاب مزار شیخ مفید، ص ۶ آمده و در دیگر مصادر روایی آمده است: «کانبیاء» ر. ک: عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۷۷، ح ۶۷ و مستدرکالوسائل، ج ۱۷، ص ۳۲۰، ح ۳۰) م، ل (،

می‌شنود یا می‌نویسد، شهری در بهشت به او داده می‌شود و طالب علم، را خدا، ملائک و پیامبران دوست دارند، و کسی که علم را دوست دارد، آدم خوشبختی است. [واقعا ً همین طور است آدمهای بدبخت علم را دوست ندارند و اگر علمی هم فراگیرند هدفی به جز خدا و حقیقت دارند و به دنبال اهداف شیطانیاند]، خوشا به حال طالب علم و نگاه به وجه عالم از آزاد کردن هزار بنده برتر است، [چون گاه، با نگاه به یک عالم، انسان متحول می‌شود و زندگیاش از اساس و ریشه عوض می‌شود]، ّمحب و دوستدار علم هم، بهشت برش واجب می‌شود [چون وقتی محب و دوستدار علم شد به دنبالش رفته و عمل می‌کند آن وقت اهل بهشت خواهد شد] ّو محب علم روز را به شب و شب را به صبح می‌کند در حالی که به دنبال رضایت الهی است [و خدا هم از او راضی است]، چنین کسی از دنیا خارج نمی‌شود مگر اینکه از حوض کوثر [با دست حضرت علی×] سیراب شود و در آن دنیا، َ از ثمره بهشت تناول می‌کند و در عالم قبر جسدش را کرمها نخواهند خورد و در ۱ بهشت همدم و رفیق خضر پیامبر× خواهد شد. ج: برتری تحصیل علم بر تحصیل مال. در نقلی که از امیر المؤمنین× شده، آن حضرت در مقام مقایسه بین مال و علم، کلامی به این مضمون فرمودهاند» :کمال دین به این است که علم را طلب کنی و به علمت عمل کنی [چون عمل بدون اساس علمی فایدهای ندارد] تحصیل علم از تحصیل مال واجبتر است، چونکه برای هرکس مال و روزیاش مقدّر، و معین شده، مهم این است که آن را خدای عادلی تقسیم و ضمانت کرده است که روزیرسان است، ولی علم این گونه نیست و آن را باید تحصیل کنید و از اهلش ۲ فراگیرید». واقعیّت مطلب درباره تحصیل مال همین است، چه بسا افرادی برای تحصیل آن زحمات طاقت فرسایی را تحمل می‌کنند ولی شاید مال کمی بدست آورند چون مصلحت آنها بیش از این نیست و مصلحت آنها در فقر باشد. از طرف دیگر هم افرادی هستند که بدون زحمت و به یک باره، ارثیه بزرگی، نصیبشان می‌شود این خصوصیت مال است اما، علم و عمل نه به ارث می‌رسد و نه مقدر شده است بلکه باید انسان خودش را برای بدست آوردن آن به زحمت اندازد. ۱. بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۷۸، ح ۶۰، به نقل از جامع الاخبار. ۲. الکافی، ج۱، ص ۳۰، ح ۴؛ وسائلالشیعه، ج ۱۸، ص ۱۲، ح ۱۲

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۶۱ د: برتری عالم بر عابد. در روایت دیگری از امام باقر×، در حالی که مقایسه میان ۱ عالم و عابد شده می‌فرماید» :عالم ینتفع َبعلمه أَ فضل من سبعی نألف عابد«، یعنی عالمی که مردم از او نفع برند از هفتاد هزار عبادت کننده افضل است. سفارش به طلاب سعی کنید عمر خود را به بطالت نگذرانید! به جای اینکه دور هم نشسته، خدای ناکرده از این آقا و آن آقا غیبت کنید یا مطالب بیفایده یا کم فایده را مطرح کنید، مطالعه کنید، یادداشت کنید و خودکمبین نباشید. مرحوم آیت‌الله بروجردی; می‌فرمودند: «زمانی که در اصفهان بودم در سن ۲۵ سالگی، به من گفته شد شما مجتهد شدهاید. من برای اینکه خودم را امتحان کرده باشم خارج ریاض را درس می‌گفتم. در سن جوانی مطالبی به ذهن من می‌رسید که آنها را یادداشت می‌کردم و الآن در این سن کهولت از آن مطالب بهرهبرداری می‌کنم.» سفارش من به جوانها این است؛ تا حال، حوصله و فرصت دارید و از نعمت سلامتی برخوردارید، قدر بدانید! به سن و سال ما که رسیدید و مصداق آیة: { ِو ۲ منْ ن ُعم رْه نُنَک ِّسه فی ا لْخ َلْق} ، «به هر کس عمر طولانی دادیم، خلقت او را به کاستی برمیگردانیم»؛ شدید، دیگر حال و حوصله و فرصت ندارید. سعی کنید مطالب را بنویسید و از نوشتن غافل نشوید که» : َما حفظ ف َّر و ُما َکّت ب قر» یعنی: آنچه از بر شود از یاد می- رود و آنچه نوشته شود می‌ماند. هدفمان هم آقایی کردن به مردم نباشد، درس بخوانید تا خود را اصلاح کنید و دیگران هم از علم شما بهره برند، درسها و مطالب را برف انبار نکنید، اگر زمینهای فراهم شد، با تبلیغ، منبر یا نوشتن، دیگران را از علم خود بهرهمند سازید. یادم هست کسی می‌گفت: طلبههای نجف محاسنی بلند دارند و منبر نمی‌روند اما طلبههای قم محاسن کوتاه دارند و منبر می‌روند! من گفتم: این نقص طلبههای قم نیست بلکه کمال آنهاست که علم خود را نشر می‌دهند. اگر جامعه سراغ شما نیامد، شما سراغ جامعه بروید و علمتان راکد نباشد مثل آبی که در یک گودال می‌ماند. آن وقت اگر مردم از علم شما بهرهبردند و هدایت شدند، از هفتاد هزار عبادت کننده افضل خواهد بود. ۱. الکافی، ج۱، ص ۳۳، ح ۸؛ وسائلالشیعه ج ۱۱، ص ۵۶۸، ح ۶ ۲. یس (۳۶،) ۶۸

سعدی شیرازی می‌گوید: صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست صحبت اهل طریق را گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش به درمیبرد زموج وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را ه : . مهمترین علم، علم و معرفت به خداست که اساس همة علوم است و دیگر علوم از لحاظ اهمیت، در رتبه پائینتری قرار دارند. درباره فضل معرفت الله بنابر نقلی امام صادق۷ فرمودهاند» :اگر مردم می‌دانستند معرفت خدا چه مقدار فضیلت و خاصیت دارد، هیچگاه به این دنیا توجه نمی‌کردند و چشم نمی‌دوختند به آنچه دشمنان خدا از شکوفههای زندگانی دنیا به آن متمتع شدهاند، و دنیای مردم نزد صاحبان معرفت ارزشش از زمینی که زیر پای عارفان است کمتر است. و اگر متنعم می‌شدند به شناخت خدا، به طور دایم از آن لذّت می‌بردند مانند کسی که در باغهای بهشتی با اولیاء الله در حال لذّت بردن است. از خواص انس و معرفت خدا این است که، از هر وحشتی دور است و شناخت خداوند، رفیق هر تنهایی و نوری برای هر تاریکی، و نیرو برای انسان از هر ضعف و شفای هر دردی است. قبل از شما قومی بودند که در راه خدا کشته، سوزانده و حتی آنها را با ارّه بریدند، ّو زمین با آن بزرگی بر آنها تنگ شده بود و از اذیت، آزار و ظلم به مؤمنان از سوی ظالمان کوتاهی نشد؛ و تنها گناه مظلومین این بود که به خدای عزیز (غالب) و ستایش شونده ایمان آورده بودند. از خدا بخواهید درجاتی که خداوند به آنها داده است به شما بدهد و صبر و بردباری کنید بر مصیبتهای روزگاران، تا ۱ شما کوشش، سعی و اجر آنها را درک کنید». دنیا، دنیای تزاحم و تصادم است و از ابتدای خلقت آدم ابوالبشر، دو پسرش با هم جنگ داشتند که سرانجام، یکی دیگری را کشت و جنگ میان حق و باطل از همان جا شروع شد. اگر انسان واقعا ً خداشناس باشد، هیچ وقت از اعتقادش دست برنمیدارد و می- داند ظواهر دنیوی، مشکلات و گرفتاریها، در مقابل خدا هیچاند و اصلا ً به آنها اعتنا نمی‌کند و در مقابل آزار و اذیت ظالمان، از اعتقاد حق خود، دست برنمیدارد، چون دنیا را دنیایی می‌داند که دار امتحان و آزمایش است: { ال َّذی خَلَق َ الْموت و الْحیاة َ لیبلُوک ُم ۱. الکافی، ج ۸ ، ص ۲۴۷، ح ۳۴۷

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۶۳ أَیک ًُم أ َحسنُ عم لا} ، «همان خدایی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدام یک نیکوکارترید.» بر پا شدن دنیا برای آزمایش شدن انسانهاست، یا روشن شدن کمون و استعدادها. عارف به خدا می‌داند که از فشارها نباید رنجید، پس صبر می‌کند و از مصیبتها استقبال می‌کند. و: ویژگی و آثاری از طلب دانش. امام رضا× پس از نقل حدیثی از پدرانش:، از پیامبر اکرم|، پس از آنکه می‌فرماید» : ََطل ب َالعلم ف ریضة ٌ علی کُ ل مسل م، فاطلبوا العلم فی م ظانه و اقتب سوه مَن أ هل ه» یعنی: بر هر مسلمانی فراگیری علم واجب است پس هر علمی را در جایگاه و نزد اهلش یاد گیرید ، خواصی را برای علماندوزی ذکر می‌فرماید از جمله: ۱ حسنه و کار خیر ۲ عبادت خداست ۳ تسبیح الهی است ۴ عمل به علم، جهاد فی سبیل الله است ۵ یاد دادن به دیگران صدقه است ۶ موجب تقرب الی الله می‌شود ۷ علم در وحشت و تنهایی، مونس انسان است ۸ در غربت، رفیق شفیق توست ۹ در خوشی و سختی، راهنمای انسان است ۱۰ سلاحی است بر علیه دشمنان ۱۱ زینت انسان نزد دوستان ۱۲ عالمان مقتدای مردم می‌شوند ۱۳ مردم با نظر دانشمندان، از حیرت و سرگردانی خارج می‌شوند ۱۴ ملائک می‌خواهند با علما دوست شده و با بالهایشان آنها را مسح کرده، متبرک شوند و در نماز و عبادتشان آنان را دعا می‌کنند و از خدا برایشان برکت خواهانند ۱۵ هر تر و خشکی از خدا برای اندیشمند طلب غفران می‌کند حتی ماهیان دریا، گزندگان، درندگان و چارپایان ۱۶ علم، حیات و زندگانی قلبها از جهل، و روشنایی چشمها در تاریکی و سبب قوّت بدن است ۱۷ به واسطه علم است که خدا عبادت می‌شود ۱۸ به این واسطه است که حلال و حرام خدا شناخته می‌شود ۱۹ خداوند علم را به خوشبختها الهام کرده و بر بدبختها حرام می‌کند، ّپس خوشا به حال کسی که خدا از ۲ حظ و بهره علم محرومش نکند. آداب تعل ُّم و یادگیری پس از آنکه درباره اهمیت، و ارزش علم و دانش، آیات و روایاتی را ذکر کردیم به آدابی از یادگیری و یاد دادن می‌پردازیم. یاد گرفتن آدابی دارد از جمله: ۱. الملک (۶۷،) ۲ ۲. بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۷۱، ح ۲۴، به نقل از امالی صدوق.

الف: تهذیب قبل از یادگیری. انسان متعلّم باید از رذائل اخلاقی، شهوتها، هوای نفس و ابناء دنیا دوری گزیند که در حقیقت اینها آفت است. اگر این آفات برطرف نشد، اگر علمی هم یاد گرفت، عالم و دانشمند واقعی نیست؛ بزرگان گویند: شبکیه چشم انسان اگر آفت داشته باشد، گرچه نور خورشید به اجسام بتابد اما او نخواهد دید. به همین اندازه اگر انسان بصیرت روحی نداشته و از نظر روحی آدم شهوانی و دنیاپرستی باشد، ُّتعلمش واقعی نیست، شیطنت است! او چون ناکسی است که از علم سوء استفاده کرده، به مردم ظلم و اذیت می‌کند: تیغ دادن در کف زنگی مست به که افتد علم را ناکس بدست پس اولین مرحله دانایی و یادگیری، معرفة الله است، دوری از هوای نفس و کسب بصیرت و بینایی است. انسان غرق شده در شهوتها و هواهای نفسانی، مانند حوض آب متعفنی است که هرچه آب زلال بر سرش اضافه کنید، آن آب زلال هم متعفن می‌شود؛ پس باید اول آنها را تخلیه و سپس آب زلال جایگزین کرد، «اول تخلیه سپس تحلیه»ّ! آدم بد طینت و شر اگر اصلاح نشده، عالم شود، ظلم، مکر و حیلهاش بیشتر خواهد شد و علم وسیلهای می‌شود در دست او برای ظلم و تعدی به همنوعان و کمکم این علم و دانش، به جای نورانیت و روشنایی، برای انسان حجاب بزرگتری است که به جای جهل خواهد نشست و ضررش از جهل بیشتر است. ب: یادگیری برای خدا. دیگر اینکه، ّآنچه یاد می‌گیری برای مجرد تقرب الی الله باشد که بزرگترین عبادت همین است، وقتی برای او علم را فرامیگیری تو را دوست می‌دارد. یادگیری برای خدا یعنی هم خودت از علم بهرهبری و هم جامعه از علم تو استفاده کنند. نه اینکه بخواهی علم یادگیری تا دیگران را محکوم کنی، یا به آنها مباهات و فخر بفروشی، یا بخواهی با علم به مکر و حیلهات بیفزایی، یا به دنبال مقام و مال دنیا باشی! که اگر هدف و انگیزهات اینهاست، نیاموزی بهتر است، جاهل باشی بهتر است چون سوء استفاده از علم نمی‌کنی! در همین باره امام باقر× می‌فرماید: « من طلب الع لم لی باهی بِه ۱ العَلماء اویماری بِه السفهاء أو یصر ف بِه وجوه ال نّاسِ الیه، فَلیتب و ء مقعده م نَ النار»، ۱. الکافی، ج ۱، ص ۴۷، ح ۶؛ بحارالانوار ج ۲، ص ۳۸؛ و مانند آن در کنزالعمّال ج ۱۰ ص ۱۹۳، ش ۲۹۰۱۵؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۹۶، ش ۲۶۰

دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۶۵ «کسی که علم می‌اندوزد تا با آن به دانشمندان مباهات و فخر فروشد، یا خودش را بواسطه آن نزد نادانان مطرح کند، یا مردم را به خودش متوجه کند، جایگاهش در آتش است». گروههای سه گانة طالبین علم از نگاه امام صادق×: امام صادق× بر اساس حدیثی، طالبین علم را به سه گروه تقسیم کرده و می‌فرماید: « َْفُاَعر فهم بأ عیانهم و صفاتهم» پس بشناس آنها را به عین و صفاتشان. این سه گروه: ۱ گروهی علم را یاد می‌گیرند تا آن را خرج نادانی، مجادله، زورگویی و قدرتنمایی خویش کنند. ۲ گروهی برای برتری جویی، خدعه و چیره شدن بر دیگران علم می‌آموزند. ۳ گروه دیگر علم را برای درک و فهم و تقعل یاد می‌گیرند چون ذاتا ً برای علم و دانش ارزش قائلاند. اما گروه اول: افرادی هستند که قصدشان اذیت و آزار دیگران است، دیگران را با هوچیگری از میدان به در می‌کنند، خوب حرف می‌زنند اما نه حرف خوب! برای خودنمایی و شکست دیگران، به ظاهر خود را دوستدار علم و اندیشه جا می‌زنند حرفهای خوبی هم می‌گویند ولی اهلش نیستند، خود را به صفت خشوع و خضوع می‌بندند ولی در باطن، ترس از خدا ندارند. خداوند، بینی این گونه آدمها را به خاک بمالد و سینهشان را قطع، و هلاک کند. اما گروه دوم: افرادی هستند که در جامعه به دنبال فساد، خدعه، نیرنگ، و تملقاند، همیشه خوی برتری جوی دارند. در مقابل افراد صاحب مکنت و مال، تواضع می‌کنند تا پولی از آنها به جیب زنند و شیرینی مال اعطایی از سوی آنها را خوب هضم کنند، این صنف آدمُ ها اما؛ دین خود را خرد می‌کنند. خداوند آوازه و خبر آنها را کور کرده تا معروف و مشهور نشوند و در جامعه جایگاهی پیدا نکنند و گوشهای منزوی شوند که نتوانند آقایی کنند. اما گروه سوم: که همان صاحبان فقه، فهم و تعقلاند؛ این صنف از فراگیران علم و دانش سرشان در لاک خودشان است، محزون و شب زنده دارند، نمی‌خواهند به مردم آقایی و فخر بفروشند، به دین خدا عمل می‌کنند حال آنکه ترس از خدا دارند و ذاتا ترسناکاند، و از او وحشت دارند. همیشه دعوت به حق کرده یا دعا می‌کنند ، نسبت به