کتابها ‹ فراز و فرود نفس ‹ بخش ۵
فراز و فرود نفس
بخش ۵ از ۱۲دیگران، عطوف و مهرباناند، به اصلاح امور خود مشغولاند و در کار دیگران دخالت ندارند، مردم شناس هم هستند، با احتیاط نسبت به نزدیکان و افراد مورد وثوق رفتار میکنند که نکند آنها حیلهای به او بزنند، [بدبینی ندارند ولی احتیاطکارند تا نکند دیگران از رفاقت و وثاقت آنان سوء استفاده کرده مطلبی را به آنها القاء کنند]، خداوند ستون این دسته عالمان را محکم، جاپایشان را در جامعه مستحکم گردانده و روز قیامت امان و امنیت ۱ به آنها عطا کند. ج: علم برای عمل. از دیگر خصوصیات متعلّم اینکه: آنچه را فهمیدی و به آن پیبردی و آگاه شدی، عمل کنی. اندوختهها را برف انبار نکن. خدا رحمت کند یکی از آقایان به شوخی میگفت» :مردم به ما میگویند اهل علم، آیا تا به حال دیدهاید بگویند اهل عمل!« معنی این کلام طنزگونه این است که پس علمش از ما و عملش از مردم! در حالی که این درست نیست. درباره لزوم، آثار و خواص عمل کردن یا نکردن به علم، روایات بسیاری وارد شده است که ما به طور خلاصه محتوای برخی را متذکر میشویم؛ ۱. از پیامبر اکرم نقل شده|: «کسی که به علمش عمل کند، در عوض، خدا آنچه را ۲ او نمیداند به او یاد میدهد».یعنی عمل به علم، مقدمه برای فراگیری بیشتر خواهد شد. ۲. در نقلی از امام صادق۷ آمده: «علم و عمل قرین یکدیگرند، کسی که عمل کند میداند، و هر کس بداند عمل میکند و هر دو به یکدیگر دعوت میکنند، علم عمل را، و عمل علم را صدا میکند، اگر عمل دنبال علم آمد که خوب، ّ و الا، علم از انسان کوچ ۳ میکند». ۳. از امام سجاد۷ نقل شده: «در انجیل آمده است: تا زمانی که به آنچه میدانید عمل نکردهاید طلب نکنید علم آنچه را که نمیدانید. [اگر عمل نکردید به آنچه میدانید و نمیتوانید به آنچه میدانید عمل کنید، نمیخواهد به دنبال افزایش علوم دیگر باشید. اول آنچه یاد گرفتید عمل کنید، سپس به دنبال مابقی باشید]، اگر به علم و دانش عمل نشود ۱. الکافی، ج ۱، ص ۴۹، ح ۵ ۲» .من عمل بِما یعلَم ورِثَه الله ما لم یعلَم«، بحار الانوار، ج ۴۰، ص ۱۲۸ ۳. «العلم مقرون الی العملِ، فمن علم عمل و من عمل علم و العلم یهتف بالعمل ِ فان اجابه و الاّ إرتَحل عنه»، الکافی، ج ۱، ص ۴۴، ح ۲
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۶۷ کفر صاحبش بیشتر میشود، [چون دچار شک و تردید شده] و جز دوری از خدا چیزی ۱ نصیب او نمیشود». ۴. از امیرالمؤمنین۷ نقل است که پیامبر اکرم۹ ضمن کلماتی فرمودند: «دانشمندان دو دستهاند: یک دسته به علمشان عمل میکنند که اهل نجات هستند. دسته دیگر عالمانی هستند که مقام علمی دارند ولی به آن عمل نمیکنند که اهل هلاکتاند؛ و اهل جهنم از بوی گند عالمی که علم را برای دنیایش آموخته و به آن عمل نکرده است، در عذابند. و کسانی بیشتر در روز قیامت حسرت میخورند که مردم را به سوی خدا دعوت کردهاند و مردم اجابت کرده، نجات یافتند، اما خودشان عمل نکرده و حالا حسرت میخورند؛ آنها به دنبال هوای نفس بوده و آرزوهای دور و دراز. و اما تبعیت کردن از هوای نفس انسان را ۲ از حق باز میدارد و طول امل آرزوهای دور و دراز آخرت را به فراموشی میاندازد.» د. خضوع در برابر استاد. خضوع در مقابل استاد از دیگر آدابی است که متعلّم باید رعایت کند. رعایت ادب و احترام استاد از شرایط مهم یادگیری است. اگر جایی هم میخواهد با استاد مباحثه کند یا اشتباهش را متذکر شود، بایستی با رعایت ادب باشد.ً واقعا شاگرد باید از صمیم قلب استادش را دوست بدارد و توجه داشته باشد که استاد حق پدری و حق حیات معنوی برگردن او دارد. در حدیثی میفرماید» :الآباء :ثلا ثة أ َبو لّدّک، ا َب ۳ ّزو َ جک و اب علّمک» یعنی پدران سه قسماند: پدری که از نسل او زائیده شدی، پدری که برایت زن میگیرد، و پدری که به شما تعلیم میکند. به همان اندازه که پدر انسان که حق حیات مادی بر گردن تو دارد، استاد تو هم حق پدری دارد، چرا که به تو حیات معنوی میبخشد. اگر شاگرد به استادش محبت ورزد و به او احترام بگذارد، برکاتی به او ۱» .مکتوب فی الانجیل: لاتطلَبوا علم ما لاتعلمون و لمّا تعلموا ب ما علمتُم، فان َّ العلم اذا لَم یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفراً و لم یزدد من الله إ لا بعدا«، الکافی، ج۱، ص ۴۴، ح ۴ ۲. الکافی، ج ۱، ص ۴۴، ح ۱. خدا رحمت کند یکی از کارخانهدارها که متشرع هم بود، کارخانه سیمانی را احداث کرده بود. مهندس کارخانه به او گفته بود: کوههای این منطقه، برای ۳۰۰ سال سنگ سیمان دارند و برای اداره آن الکافی است. او در جواب گفته بود: ۳۰۰ سال! بعدش را چکار کنیم سنگها که تمام شد چه خاکی بر سر مان کنیم! باید در جواب گفت: عزیز من! مگر شما چند سال عمر میکنی که غصه پس از ۳۰۰ سال را داری! ۳. این حدیث را مرحوم علامه امینی در الغدیر، ج ۱، ص ۳۶۹، آورده، لابد ایشان از جایی نقل کردهاند که ما پیدا نکردیم.
خواهد رسید. همان گونه که احترام به پدر و مادر سفارش شده، دربارة استاد همینگونه است چون او ارزش را، که علم و دانش است به انسان میآموزد. او پدر روحانی انسان محسوب شده و چه بسا ارزشش از پدری که او را به وجود آورده یا مقدمات ازدواجش را فراهم کرده، بیشتر باشد. ه : اجتناب از زورگویی و تندخویی. از دوران طلبگی و جوانی، حدیثی را که سندش صحیح اعلایی است حفظ کردم، حدیث خوبی است، معاویة ابن وهب از امام صادق× نقل کرده است که امام میفرمایند: «طلب علم کنید، و آن را زینت دهید به حلم و وقار و عصبانی و تند مزاج نباشید». وقتی در جامعه با مردم برخورد میکنید اگر بنا باشد تند خویی پیشه کنید مردم از اطراف شما پراکنده خواهند شد وقار و سنگین بودن هم در عین حلم و بردباری لازم است. و سپس میفرماید: « َ و توا ضَع ُ وا ل من تعلمونَ ه الع لم َ و تَوا ضع وا ل َمُن طلبتم من ه العلم»، اینجا دو گونه تواضع را بیان کرده؛ اول: تواضع استاد در مقابل شاگرد؛ استاد باید به شاگردانش شخصیت بدهد و برای آنها ارزش قائل شود. اگر استاد به شاگرد تواضع کرد، خواهی نخواهی شاگرد هم برای علم استاد ارزش قائل خواهد شد. پس از آن میفرماید: شاگرد در مقابل استاد تواضع به خرج دهد، که محل شاهد ما ۱ همین است. بعد میفرماید: « ُولات ک َونوا علماء جبّارین فی ُذهب باط ِلکم ب حقکم»، یعنی از آن سنخ علمایی نباشید که با جلال و جبروت، راه میروند و میخواهند با زور و جباریت در میان مردم جا افتند که اگر این جوری شد ارزش علمتان از بین میرود و اخلاق باطل، حق را که همان علم است ، از بین میبرد. خدا هم به پیامبر۹ فرموده است: { َفبما رحم ة م ن الله ل َ نت له َ م و لو َک ُنت َ فظا ً غلیظ ِالقلبُلأ نفضوا م ن حولک} ، «پس به سبب رحمت خداوند با آنان نرمخو شدهای و اگر درشتخو و سنگدل بودی از گرد تو پراکنده میشدند» بعد میفرماید: با این مردم مشورت کن تا اتحاد میان شما بیشتر شود، با رحمت، عطوفت و مشورت، حکومت کن، نه با زور و قدرت نمایی. خداوند به موسی و هارون وقتی عازم بارگاه فرعون بودند فرمود: { ُو َقولا لَ ه ق ّولاً لین ا} ، حتی سراغ فرعون ۱. الکافی، ج ۱، ص ۳۶، ح ۱ ۲. آل عمران (۳،) ۱۵۹ ۳. طه (۲۰،) ۴۴
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۶۹ هم که میروید نرم خو باشید، شاید او متذکر شده بترسد. عرض کردم این حدیث را از جوانی حفظ کردم. حدیث را حفظ کنید و به آن عمل کنید. خلاصه مطلب تا اینجا این شد که؛ متعلّم و فراگیرنده علم و دانشآموز، اول باید خودش را از اخلاق زشت تخلیه و پاک کند، سپس به سراغ یادگیری برود. چون اگر لوح نفس را پاک و مجرد از نقشهای پست نکرد، انوار علم و حکمت بر دلش نخواهد تابید و نورانیت حاصل نخواهد شد و فیضهایی که از عالم غیب و مجردات میتابد، بر او اثر ندارد و از آن اشراقات نورانیتی برای او حاصل نمیشود چون از اخلاق زشت و ذمایم آن تهی و خالی نشده است. آداب تعلیم و اخلاق استاد الف: اخلاص در تعلیم؛ استاد هدفش از آموزش و یاد دادن چه باید باشد؟ اگر هدفش انگیزههای مادی و دنیوی باشد، یا هدفش شهرت و آوازه میان مردم باشد همین برایش میماند که ماندگار نیست چون با دنیای فانی نمیتوان معامله کرد. ولی اگر قصدش شهرت، پول و مقام نباشد، ثوابهای او ابدی است، چون اگر حتی یک کلمه به یک شاگردی یاد داد او هم به دیگری، دیگری هم به دیگری و همینطور ادامه یافت، هرچه ثواب برای افرادی که از این اندوخته علمی استفاده کردند، او هم در ثواب واسطهها که این علم را به دیگران منتقل میکنند شریک است. برای همین، همیشه به عزیزان سفارش کرده و میکنم که حتی المقدور در عین درس خواندن از تدریس غافل نشوید؛ چه اشکال دارد حتی یک شاگرد داشته باشید. به تدریس اهمیت بدهید که اجر و ثواب آن بدون حد و حصر است. ب: خیرخواهی و مهربانی نسبت به شاگرد؛ خیرخواهی، مهربانی، دلسوزی ّو تعدی نکردن، از دیگر صفات استاد است. مطالب را در حد و توان شاگرد و آنچه درک میکند و برایش قابل فهم است یادش بدهد با عبارت سخت، پیچیده و مقلق نمیتوان چیزی به دیگران آموزش داد. به اندازه فهم ِ شاگرد مطالب را بگوئید. اگر اشکال بیموردی کرد بگوئید: عزیزم، جانم! اشکال تو وارد نیست نه اینکه تندی کنی و خشونت به خرج بدهی! ج: رعایت ظرفیت شاگرد؛ «علم را از اهلش بخل نکن و به نااهل نگو!» اگر دیدی کسی درک و فهم و ذوق دارد، علمت را به او یاد بده و بخیل نباش با انتشار علم چیزی از
تو کم نخواهد شد. اگر کسی درک کمی از مسایلی دارد و در ابوابی از علم که ذوق خاص لازم دارد، اهلش نیست، لازم نیست چنین ابوابی را به او درس بدهی! مانند درک مسائل فلسفی که اگر کسی ذوق خاص آن را نداشته باشد؛ برایش قابل هضم نیست و ضررش از نفع آن بیشتر است و موجب سوء استفاده از آن خواهد شد. یک خاطره در همین باره یادم هست زمانی در یکی از شبستانهای مسجد امام حسن عسگری× قم، درس منظومه میگفتم و حدود چهار صد نفر در آن شرکت میکردند. برایم درس گفتن خیلی روان شده بود، به دو دقیقه از بالا تا پایین صفحه را نگاه میکردم و برای تدریس میرفتم و همه مطالب درس را از خارج میگفتم. مرحوم علامه طباطبایی هم اسفار میگفتند، که این دو درس از درسهای معروف فلسفه حوزه بود البته دیگران هم درس فلسفه داشتند. روزی از طرف آقای بروجردی پیغام آوردند که شما دیگر منظومه نگو! وقتی دلیل آن را از ایشان سوال کردم ایشان فرمودند: میدانم فلسفه خوب است، من خودم هم در اصفهان فلسفه خواندهام ولی نمیدانید از مشهد چقدر به ما فشار میآورند! معروف است که حوزه مشهد با فلسفه مخالف است. آیتالله بروجردی میفرمودند: بعضیها مسائل فلسفه را خوب درک نمیکنند و فکرشان منحرف میشود من خودم در اصفهان دیدم که یک طلبهای از درس فلسفه آخوند کاشی که آمد گفت: من الآن یک تکه خدا هستم! برای اینکه حقیقت وجود یکی است، من هم که وجود دارم پس من هم یک تکه از خدایم! آقای بروجردی میگفتند: کسانی که نمیفهمند آن وقت نتیجة عکس میدهد؛ فلسفه باید باشد اما، برای افراد خاص که درک آن مسائل را دارند. در همین باره یکی از آقایان خیلی محترم در فیضیه میگفت: فلاسفه خدا را جسم میدانند ولی به ما نمیگویند و از ما مخفی میکنند به او گفتم: از کجا چنین میگوئید؟ گفت: چون فلاسفه میان علت و معلول سنخیت قائل هستند پس خدا که علت است جسم است چون ما که معلول او هستیم جسم هستیم، پس آنها خدا را جسم میدانند! این جور قضاوتها درباره فلسفه ناشی از ذوق فلسفی نداشتن و عدم درک مباحث طرح شده است. ما چون موضوع بحثمان نیست، نمیخواهیم در باره وحدت وجود بحث کنیم، آقایان خودشان باید به کتب فلسفی مراجعه کنند.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۷۱ د: اعتراف به ندانستن! استاد باید آنچه را میداند بگوید و آنچه را بلد نیست بگوید نمیدانم! بالاخره انسان همیشه مجهولاتش بیشتر از معلوماتش است، خلاف واقع به دانشآموزان نگوئید. آقایان اهل منبر هم توجه کنند اگر از شما سوالی کردند و نمیدانید، صاف و پوست کنده بگویید: «نمیدانم»، بگوئید: باید مراجعه کنم حتی نگوئید: «الله اعلم»! با این ژست گرفتنها، خودتان را دانا نشان ندهید. از امام صادق× نقل شده که میفرماید: « اذا س ئل الرجل منکم ع ّم ا لایعلم، فلی قُل: َلا أ ُدری و لای قل: الله أعلم، فیوقَ ع فی قلب صا حبه شک اً و اذا قال المسؤل: لا أدری، ۱ فلا یتهمه السائل»، اگر از شما سوال کردند و پاسخ آن را نمیدانید نگوئید: الله اعلم! یعنی: خدا عالمتر است، وقتی اینگونه گفتی، [این تلقی برای پرسش کننده میشود که شما پاسخ را میدانید ولی او قابل نیست پاسخ بگیرد] و در قلب طرف مقابل ایجاد شک میشود اما وقتی گفتی نمیدانم، دیگر سوال کنند تو را متهم نمیکند که پس او میداند ولی من قابلیت ندارم. اجتهاد از دیدگاه شیعه و سنی ِبه مناسبت بحث اظهار نظر بدون علم، مبحثی مطرح است و آن اینکه اهل سنت هم به دنبال اجتهاد هستند ولی اجتهاد آنها غیر از اجتهاد مصطلح میان فقهای شیعه است. حنفیها میگویند: اگر جایی دلیل نداشتیم بر اساس استحسان فتوا میدهیم. دلیل آنها حدیثی است از پیامبر’ که وقتی میخواستند معاذ بن جبل را به یمن اعزام کنند سوال کردند: بر چه اساسی حکم کرده و فتوا میدهی؟ معاذ در پاسخ گفت: کتاب خدا، و اگر نبود سنت. سپس پیامبر۹ سوال کردند: اگر در جایی از کتاب و سنت نظری ذکر نشده بود چه ۲ میکنی؟ معاذ گفت: «أََجتهد رأیی و لاابالی» ، یعنی به رأی و نظر خودم بر اساس استحسان یا قیاس ، عمل خواهم کرد و پروایی ندارم! اگر فقیهی براساس کتاب خدا یا سنت و حکم عقل قطعی فتوایی بدهد رأی و نظر و این نوع اجتهاد مذموم نیست، بر خلاف اخباریون که اجتهاد را مذموم میدانند و روایاتی هم ذکر میکنند که در آنها اجتهاد مذمت شده، حال آنکه موضوع این اخبار اجتهاد اهل سنت است، که اساسش همان روایت ۱. الکافی، ج ۱، ص ۴۲ – ۴۳، ح ۶ ۲. بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۱۰، باب ۳۴؛ عوالی اللئالی، ج ۱، ص ۴۱۴
معاذ بن جبل میباشد و بر همین اساس به حنف ّیه میگویند: «اصحاب الرأی». درباره مذمت فتوا دادن به رأی، که ناشی از کتاب، سنت و دلیل قطعی عقل نباشد، روایتی از امام صادق× نقل شده که میفرماید: «ای ّاک و خصلتی ن فَفیهما هلک من ۱ هلک إَّیا ک أ ن تفتی الناس برایک اَو تُدی نَ بما لا تعلم»، «از دو خصلت حذر کن و بپرهیز که در آن دو هلاکت است یکی: فتوا دادن به رأی خودت، و دیگری اعتقاد پیدا کردن به چیزی که نمیدانی، و چیزی را که به آن علم و اعتقاد نداری به آن متدین نشو و جزء دین حساب مکن». روایت دیگر میخوانم و از علما و روحانیون میخواهم به آن دقت فرمایند» :َمن اَفتی الناس بِغی رِ عل مٍ ولا ه دی لع نته ملائکة ُالرحمة و ملائکة ۲ العذابِ وِ لحقه وزر من ع م لَ بِفُتیاه«، «کسی که به آنچه علم ندارد و هدایت نشده فتوا دهد، ملائک رحمت و عذاب، او را لعنت میکنند و گناه کسانی که به فتوای او عمل ۳ کردهاند به او ملحق میشود و گناه آنها برگردن اوست.» وقتی مرحوم آیتالله بروجردی مشغول نظم دادن به حوزه بودند افرادی از جمله بنده را مشخص کردند که از طلاب و روحانیون امتحان بگیریم؛ روزی قرار شد از آقایی امتحان کفایه بگیرم دیدم این آقا کفایه را بلد نیست و در امتحان قبول نشد. این بندة خدا با حالت خاصی گفت: ای آقا! مرا در امتحان رد کردید؟! من خودم کفایة الاصول را تدریس میکنم! گفتم: نمیدانم شاگردهای بدبخت شما از دست شما چه میکشند» !ِخداوند توفیق تحصیل علم با عمل، همراه با خلوص نیت روزی ما فرماید». مراحل وجودی انسان و علوم اشرف و افضل هر علمی چون برای نفس انسان کمال است، دارای فضیلت است؛ حتی سحر و جادو گاهی برای باطل کردن دیگر سحرها لازم است. ولی از میان علوم، سه علم است که افضل و اشرف است و تحصیل آنها برای انسان لازم است و دیگر علوم مانند: هندسه، شعر، ۱. الکافی، همان، ح ۲ ۲. همان ۳. مرحوم نراقی در جامع السعادات، ج ۱، ص ۱۰۹، وضعیت زمانه خویش را از زبان برخی اهل عرفان این گونه به تصویر کشیده است» : اهل زمانة ما فاسد شدهاند کسانی که علمشان کم است و جهلشان بسیار، متصدی تدریس شدهاند. مرتبه علم و اصحاب آن پائین آمده است و طالبان علم سراغ جاهلان میروند و آداب تعلیم نزد آنان کهنه و مندرس شده است!«
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۷۳ مهندسی، پزشکی، موسیقی، عروض و مانند اینها چون تمام فوایدش دنیوی است و اخروی نیست، در مرحله پائینتری قرار دارند. البته امکان دارد کسی از آنها بهرهبرداری اخروی کند، مثلا ً پزشکی جان انسانی را نجات دهد که قرآن در این باره میفرماید: { و مََن أَحیها ۱ َف َّنکاََما ّحأی ال ن اس جمیع ا}، «و هر کس شخصی را زنده بدارد مثل این است که همة مردم را زنده داشته است.» این درست اما، معمولا ً علوم دیگر اهداف دنیوی دارد و تحصیل برخی از آنها از باب واجب کفایی لازم است. اما علوم اشرف و افضل که تحصیل آنها لازم است: اصول عقاید، اخلاق و فقه میباشد. هر یک از این علوم، مطابق یکی از مراحل وجودی انسان است. انسان دارای سه مرحله وجودی است. فضیلت انسان بر دیگر موجودات این است که علاوه بر روح نباتی و حیوانی، دارای روح انسانی که همان قوه عاقله است، میباشد. نطفه در رحم مادر به علقه، مضغه و عظام که روح نباتی است، میرسد و تا چهار ماه مانند گیاه رشد و نمو میکند. پس از چهار ماه، اولین ادراک حسی را که لامسه است بدست میآورد. سپس متکاملتر شده و دیگر ادراکات جزئی چون سایر حیوانات، در او پیدا میشود. تا اینکه متولد میشود، اما هنوز به مرحله عقل نرسیده و تنها تفاوتش با حیوانّهای دیگر این است که استعداد رسیدن به مرحله تعقل را دارد، استعدادی که دیگر حیوانات ندارند. سپس دیگر ادراکات، مانند احساسات و عواطف، در او پیدا شده و به مرحله عقل و تمیز میرسد و معمولا ً وقتی بالغ شد، در سن پانزده سالگی، قدرت تمیزش بیشتر میشود و آن زمان است که به حد تکلیف میرسد و روز به روز تعقلش افزایش مییابد که گفته میشود در ۴۰ سالگی کامل میشود. انسان وقتی به مرحله کمال رسید، سه مرحله وجودی دارد: ۱ مرحله عقل و تفکر که با آن با دیگر موجودات به ویژه حیوانات متفاوت میشود. ۲ مرحله احساسات، غرائز، عواطف و امیال که در این مرحله تا حدی حیوانات هم دارای ادراکات جزیی از جمله: احساس، غریزه عواطف و امیال هستند. برای همین شما میبینید حیوانات هم فرزند خویش را دوست دارند، گاه غمگین میشوند و غرائز شهوی و غضبی و امیال آنها ظهور و بروز دارد. ۳ مرحله اعضاء و جوارح. ۱. المائدة (۵،) ۳۲
دو مرحله اخیر را، مرحله اول یعنی عقل و تفکر ، تحت کنترل و اراده خود قرار ّ میدهد و معیار مکلف بودن انسان همان مرحله اول است، و چون حیوانات فاقد عقل هستند تکلیف ندارند. دین برای کنترل، تنظیم و تکامل هر سه مرحله، علومی را در خود جای داده که بر همین اساس، دین از همین سه بخش تشکیل میشود: ۱. اصول عقاید؛ علم به خدا و صفات او، معرفت ملائک وسایط فیض، پیامبران:، امامان: ّ، معاد و در یک کلام: علم به امور واقعیه و حقایق عالم هستی، از خدا گرفته تا معاد. این علم مربوط به قوه عاقله است که مرحله کامله و اعلای وجود انسان است به آن «علم اصول عقاید» میگویند. ۲.علم اخلاق؛ مرحله متوسط وجود انسان غرایز و امیال است، «علم اخلاق» برای تنظیم و مدیریت این مرحله است تا انسان را از رذائل نفسانی دور ساخته، و به فضائل و معارف زینت دهد. حیوانات هم تا حدی از حب، بغض، عاطفه و عشق بهره دارند اما چون فاقد عقلاند، تکلیفی متوجه آنها نیست. اما انسان به واسطه علم اخلاق، امیال و غرائز خدادادی را سامان دهی میکند. ۳. علم فقه؛ مرحله پائینتر، مرحلة اعضاء و جوارح است. اعضاء و جوارح انسان هم نیاز به کنترل، تنظیم و تکامل دارند. علمی که عهدهدار این مرحله وجودی انسان است، علم فقه است که شامل: حلال، حرام، واجبات، مستحبات، مکروهات و مباحات است که توسط اعضاء و جوارح انسان چون دست و پا، چشم و گوش صادر میشود. ۱ شاید آیه شریفه: G یتلُوا علیهم آیات ه ّ و یز ک یهم و ی علم هم ال َکتاب و الح کمةF اشاره به همین سه علم باشد یعنی: Gیت لُوا علیهم آیات هF، همان آیات تکوین که انسان به واسطه آن، خدا و صفاتش را میشناسد که مربوط به اصول عقاید است، و Gَی ِزک یهمF همان تزکیه نفس است که مربوط به علم اخلاق است و Gیعلمهم الکتاب والحکمةF، که منظور از حکمت و کتاب، همان کتاب خدا و سنت یعنی: قول، فعل و تقریر معصوم× است، که از منابع فقه هستند. در همین باره، روایتی از پیامبر۹ نقل شده است که روزی وارد مسجد شدند. دیدند ۱. آل عمران (۳،) ۱۶۴
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۷۵ مردم اطراف شخصی گرد آمدهاند و میگفتند: « ف لانر جلٌ عل ّامه، عالم نسّابه»، فلان شخص را دانشمندی میدانستند که به علم انساب عرب آشنایی دارد و این را، فضیلت برای او محسوب میکردند و به او لقب علّامه داده بودند. پیامبر۹ در مقابل فرمودند» :إ َّنما ۱ الع َ لم ث :لا ثة ٌآیةٌ م حکمة َ أَو فریضةٌ عادل ة أَو سنةٌ قائمة «، که به ترتیب: به اصول عقاید، اخلاق، و سنت - که همان قول، فعل و تقریر معصوم است، و از منابع فقهاند ، اشاره دارد. بنابراین روایت، علوم لازم التعلیم این سه علم است و دیگر علوم و حرفهها واجب کفایی است که به واسطه آنها نیازهای دنیوی جوامع بشری برطرف میگردند. تفاوت میان علوم سهگانه نکتهای که لازم است گفته شود اینکه: این علوم اجمالا ً لازم التعلیم هستند اما در کیفیت متفاوتند: «علم عقاید و اخلاق» استدلالی بوده و تقلیدی نیستند؛ چون مفاهیم آن دو، برای فطرتهای الهی قابل درک و فهم است و از این جهت استدلالپذیرند. به بیان دیگر، در عقاید و اخلاق، اعتماد و اتکا به حکم عقل است، و اگر از سوی خدا و پیامبر۹ هم بیاناتی آمده است، همگی ارشاد به حکم عقل است، چونکه بنای عقلاء بر این استوار است که توحید از شرک برتر است؛ یا در اخلاق، تواضع را برتر از کبر میدانند. اما در «علم فقه» چون دامنهاش وسیع، و قابل فهم برای همگی نیست، میتوانند مسایل آن را از مجتهدی که صاحب فتوا و شرایط است فراگیرند. دربارة دلیل لزوم مراجعه به مجتهدین، ادله نقلی وجود دارد چنانچه که میفرماید: « مَن ُ کان من الف قها صائ ً ناً لنفسه حاف ظاً لدینه مخالف ا ل هواه مط یعاً لأمر َم ولاه فللعواَم أن ۲ ی قلدوه»، ّکه نظر مرجع تقلید را برای مقلدان از روی تعبد حجت میداند. اگر این دست ادله نقلی را پذیرا نباشیم، حداقل، سیره عقلا در اینجا ملاک است؛ چون عقلا میگویند: اگر کسی در رشتهای متخصص نباشد میباید به دیگری که متخصص و خبره آن فن و ۱. الکافی، ج ۱، ص ۳۲، ح ۱. در توضیح این حدیث نک: درسهایی از نهج البلاغه مرحوم استاد، ج ۶، ص ۶۴۶ ۲. الاحتجاج، الطبرسی، ج ۲، ص ۵۱۱، از امام حسن عسکری۷؛ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۹۵، ح ۲۰، ابواب صفات القاضی.
۱ رشته و مورد اطمینان است، مراجعه نماید. این وثوق و اطمینان بسیار مهم است چنانچه شما به پزشک متخصصی که به وی وثوق ندارید مراجعه نمیکنید به ویژه اگر در امور مهم باشد، مثلا ً میخواهید چشم خود را عمل جراحی کنید؛ بنابراین در این مورد و موارد مثل آن که چاقوی تشریح در میان است بدن خود را به دست هرکس نمیدهید مگر اینکه مرضهای جزیی باشد، مثلا ً یک سرما خوردگی مختصر با یک داروی معمولی طبابت میشود. اما احکام و امور شرعی همهاش از امور مهمّه است، و اگر م لاک ما برای رجوع به متخصص در فقه، «بنای عقلاء» باشد، باید دقت کنیم که عقلاء هنگامی به کسی مراجعه میکنند که مورد وثوق، افقه و اعلم باشد و در ابواب فقه زحمت فراوان کشیده باشد. در اینجا ّتعبد معنی ندارد و عقلاء ّبه تعبد اهمیت نمیدهند و اگر نظری خلاف واقع باشد عمل نمیکنند چون تنها اطمینان و وثوق برای آنها حجت است. تلازم شرع و عقل در اصول عقاید همانگونه که گفته شد، مراحل وجودی انسان شامل قوای: عاقله، عواطف و غرائز و اعضاء و جوارح است، و برای کنترل و تکامل هریک در دین، علمی وجود دارد و به همین مناسبت، دین از سه بخش: اصول عقاید، اخلاق و فقه تشکیل میشود. اصول عقاید مربوط به مرتبه عالی وجودی انسان یعنی عاقله است. که بر اساس استدلال، و نه تقلید است. در اینجا عقل و شرع با هم تلازم داشته و اختلافی با هم ندارند. در قرآن که ۲ میفرماید: {أَِ فی ال ل َّه شَک فا طرِ السماوات و الْ أَر ض} ، {و َف ی الْأَر ضِ آیات ۳ َ للْمو قنین و َنفی أْفُسکُم أ َ فَلا تُبصرُون} و: { ِإِن َّ فی خَلْ قِ الس ماوات و الْأَر ضِ و ۴ ِاختلاف الل یلِ و ا لنَه ارلآیات لأ َلُولی الْأْباب} . و آیات بسیار دیگری که همگی اشاره ۱. مرحوم استاد در این باره میفرماید: «رابطه بین مقلد و مرجع تقلید، رابطة مرید و قطب نیست تا مردم ناچار شوند از فرد خاصی تقلید نمایند و در برابر او سر بسپرند، بلکه از قبیل رجوع غیر متخصّص در هر فن به اهل خبره آن فن میباشد؛ و به بیان دیگر بیان فتوای مرجع تقلید موضوعیت ندارد بلکه راه رسیدن به واقع است»، دیدگاهها، ج ۱، ص ۱۲۲ ۲. ابراهیم (۱۴،) ۱۰، «آیا در خدای آفریننده آسمانها و زمین شکی هست؟.» ۳. الذاریات (۵۱،) ۲۰ ۲۱، «و در زمین برای اهل یقین نشانههایی از خداست و نیز در خود شما؛ آیا به چشم بصیرت نمینگرید؟.» ۴. آل عمران (۳،) ۱۹۰؛ «همانا در آفرینش آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز برای صاحبان خرد، نشانههایی است.»
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۷۷ به حکم عقل است و حتی حجیت شرع به واسطه عقل است. عقل میَگوید خدا هست و عالم را بیهوده خلق نکرده است و خلقت از روی هدف و حکمت است، پس باید اوامر و دستورات شرع رعایت شود و واجب الاتباع است. ما از راه عقل، حجیت کتاب خدا و قول انبیاء الهی را به دست میآوریم. از اهمیت عقل همین اندازه کافی است که اگر روایتی و نقلی با حکم عقل قطعی مخالفت داشت، در اینجا روایت تأویل، یا کنار گذارده خواهد شد. گاه ظواهر آیًات قرآن ۱ هم همین گونه است مثلا آیه: { الر َّحمنُ علَی الْعرْش ِ استَوی} ظاهرش این است که خداوند تخت دارد و روی آن تکیه کرده است! این آیه با حکم عقل که خدا جسم نیست مباین است پس باید آیه را تأویل کرد و گفت: منظور از عرش و استیلای خدا بر آن، وجود سلطه الهی بر عالم وجود است. همچنین درباره اهمیت حکم عقل این روایت نقل شدة پر مغز از رسول اکرم۹ قابل ۲ دقت است: « انّه ما اّدی العب دفرائض الله حتی عقل عنه» ، «بنده، فرائض الهی را انجام نمیدهد تا اینکه آن را از [ناحیه شرع] تعقل کند.» یعنی با حکم عقل میفهمد که این حکم، حکم الهی است و باید اطاعت کند. ِ انسان عاقل است که عبادتش واقعی و با فضیلت است چون با عقل واقعیّات را درک میکند و خدای واقعی را شناخته و طوطیوار عبادتها را انجام نمیدهد؛ اینکه میگویند: «کلما حکم به الشرع حکم به العقل» یعنی: آنچه شرع به آن حکم کرده، عقل هم به آن حکم میکند؛ یک واقعیّت است یعنی میان شرع و عقل هماهنگی است و این دو پشت به پشت یکدیگرند و نمیشود جایی شرع مخالفت با عقل قطعی کند و اگر جایی مخالفتی هست، دلیل شرعی باید تاویل شود، یا عقل انسان خوب درک نکرده است، مثلا ً در امور تعبدی عقل قصور دارد و حکمت آنها را نمیداند از باب مثال نمیداند چرا نماز صبح دو رکعت است؛ و چون عقل میِگوید حکم قطعی الصدور خدا لازم الاجر است، ما هم از او اطاعت میکنیم. اگر بخواهیم قویترین، صحیحترین و متقنترین عقلها را نام بریم عقول انبیاء الهی و ائمه: است که آنها واسطه وحی هستند آنان با نورانیتی که دارند راه و صراطی که برای ما قابل درک نیست را خوب درک میکنند، به همین دلیل است که در برخی روایات: ۱. طه (۲۰،) ۵ ۲. الکافی، ج ۱، ص ۱۳، ح ۱۱
۱ { َصرا ط المستقیم} را به امام مفترض الطاعة تفسیر کردهاند. واقعا ً راه و صراط شریعت و حقیقت بسیار دقیق است و ما خودمان را قانع کردهایم که راه را پیدا کردهایم حال آن که به این آسانی نیست. این دنیا جهنم است و راه حق مانند پلی است که روی این جهنم احداث شده و باید از روی آن عبور کرد و باید خود را با آلودگیهای دنیوی نیالود وگرنه موجب سقوط از پل به جهنم میشویم. اصول و پایههای عقاید چیست؟ الف: اعتقاد به وجود و صفات خدا؛ از حکمتهای علم و قوه عاقله، شناخت حقایق واقعی عالم هستی چون: مبدء، معاد و وسایط فیض است و اینکه اعتقاد داشته باشیم که واجب الوجود حقیقت هستی است و عدم و نیستی در ذات و صفات الهی جا ندارد، او تمام صفات کمال را داراست و این صفات زاید بر ذات خدا نیست، علم، قدرت و حیات و دیگر صفات کمالیه، عین ذات خداست، موجودات جلوه حق هستند و عین ارتباط به خدا. وقتی ذات خدا واحد است و همة کمالات را واجد؛ پس حقیقت هستی عین علم، قدرت، حیات و دیگر کمالات است و هر موجودی به هر اندازه که از هستی حظ ّ و بهره دارد، به همان اندازه هم از قدرت، اراده و حیات بهره دارد. حتی جمادات در عالم هستی، مرحلهای از علم در آنها وجود دارد. برای همین است که میفرماید: { إِنْ منْ ش َیء إ َِّلا یس بح بِحمده و لکنْ لا تَفْقَهونَ تَسبِیحه م}. جمله ذرات زمین و آسمان با تو میگویند روزان و شبان ما سمعیم و بصیریم خُشیم با شما نامحرمان ما خامشیم اگر اسطن حنّانه سخن میگوید، یا سنگریزهها تسبیح میگویند؛ پیامبر۹ و گوش داوودی میخواهد که آن را بشنود. جماد چون حظ ّ بهرهاش از هستی و وجود کم است، علم، قدرت و حیاتش هم کم است. اما وقتی وجود به مرحله حیوانی رسید، مرحله وجودیاش از نبات و جماد بیشتر است اما به ۱. نک: تفسیر البرهان، ج ۱، ص ۴۶ - ۴۷ ۲. الاسراء (۱۷،) ۴۴
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۷۹ ّمرحله تعّقل نمیرسد؛ اما انسان علاوه بر مراحل جمادی، نباتی و حیوانی، مرحله تعّقّل را هم دارد. اشتباهی که خیلیها کردهاند این است که فکر میکنند انسان دارای سه نفس نباتی، حیوانی و انسانی است! حال آنکه این گونه نیست بلکه یک نفس بیشتر نیست و همان نفس نباتی بر اثر تکامل، حیوانی شده، و سپس بر اثر تکامل قویتر شده و انسانی میشود. برای همین در اصطلاح گویند: « ُُلبس بعد لبس» است نه «لُبس بعد خَلع». قرآن کریم دربارة مراحل تکاملی نطفه در رحم مادر میفرماید: { ث َُم أَنْشَأْناه خَلْقا ً آخَر} یعنی َهمین نفس نباتی و حیوانی را خلق دیگری کردیم. ب: اعتقاد به قرآن و رسول| از اصول و پایههای دیگر اعتقادی است اینکه ّاعتقاد پیدا کنیم قرآن کلام رب است و محمد۹ رسول خداست و آنچه پیامبر اکرم۹ ََفرموده است باید جزو معتقدات ما باشد؛ ۱ چون میفرماید: { ََّوما آتاکم الر سول َ فُخذُوه و ما ُنهاکم عنه فان تَهوا} ، که امر میکند به اوامر و نواهی پیامبر| اخذ و عمل کنید، یا میفرماید: { و ما ی ُنط قِع نالهِوی إن ۲ هِو ّإلا وحی یوحی}، یعنی هر چه حضرت رسول| میگوید از روی هوای نفس نیست و او واسطه وحی است. بنابراین هر چه قرآن و پیامبر| از آخرت، حساب و کتاب، بهشت و جهنم، پل صراط، احکام و دیگر موارد میگویند چیزهایی است که در شریعت، حق است و انسان مؤمن باید به آنها اعتقاد داشته باشد. تفاوت در مراتب ایمان و تصدیق البته مؤمنان را در مراتب ایمان، تصدیق و اعتقاد نمیتوان همسان فرض کرد و مراتب ایمان متفاوت است بعضی مانند روشنی خورشید و روز، به خدا و صفات او و قرآن و پیامبرش اعتقاد دارند و این اصول برای آنها واضح و روشن است مانند علی× که ۳ میفرماید: « َُلو کش ف الغطاء ماازّددت یق ینا». ابی الفضل احمد بن ابی طالب از شاگردان ابو عثمان جاحظ، درباره این جمله از حضرت امیر× میگوید: جاحظ به من گفت: ۱. الحشر (۵۹،) ۷ ۲. النجم (۵۳،) ۳ ۳. بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۵۳؛ ج ۴۶، ص ۱۳۵؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج ۷، ص ۲۵۳
علی× ۱۰۰ جمله حکمت آمیز دارد که هیچ یک از بزرگان و فصحای عرب چنین جملاتی ندارند و هر یک از این ۱۰۰ جمله برابری میکند با هزار کلمه از بزرگان عرب! من از استاد بارها خواستم این کلمات را جمعآوری و املاء کند ولی ایشان وعده میداد و خودش را به غفلت میزد و از اینکه به راحتی این ۱۰۰ کلمه را در اختیار من بگذارد بخل میورزید. روزهای آخر عمرش که دید دیگر رفتنی است نوشتههایش را آورد و این ۱۰۰ کلمهای که میگفت مهم است را جدا کرده و با خط خودش نوشت و در اختیار ما گذاشت اولین جملهای که نوشت این بود: «لو کشف الغطاء...«، سپس «ا لنّ اس نیام، اذا ۱ ماتوا انتبهوا»، سپس: «ّال ناس بزمانَهم أشبه منهم بĤبائهم» . این کلمات صدگانه را ابن میثم بحرانی، عبدالوهاب از علمای اهل سنت و رشید وطواط شرح کردهاند که به فارسی ترجمه، و چاپ شده است. پرسش: اگر این گونه است که امثال حضرت امیر× به مرحله بالای معرفت و تصدیق رسیدهاند و آن جمله پر مغز را میفرمایند؛ پس اینجا که خداوند به پیامبر| میفرماید: بگو { ر ِ ب ز دنی ع لما} که از خدا میخواهد علمش را زیاد کند، یا حضرت ابراهیم× میفرماید { َّرب َأرنی کَیف تُحی الموتی قالَ او لَم تُؤمن قال بلی ولکن ل َیطمئ ن قلبی} ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟! اگر پیامبر| و علی× به حدی از معرفت و ایمان رسیدهاند که حقایق برایشان مثل آفتاب روشن است و اگر حضرت ابراهیم۷ شیخ الانبیاء، با آن توصیف و عظمتی که از او یاد میشود، پس دیگر از خدا علم و اطمینان خواستن چه معنایی میتواند داشته باشد؟! پاسخ اولاً: درست است که آنچه امثال حضرت پیامبر۹ و ابراهیم× یا حضرت امیر× میفرمایند، در آن شک و تردیدی ندارند، و نزد آنها واقعیّت است ولی، آنچه آنها به آن شک و تردید ندارند از سنخ «شنیدنیهاست» که به آن تصدیق کامل دارند و آنچه که آنها از خدا میخواهند «دیدن» است که طبیعتا ً با دیدن، اطلاعات و علم آنها هم افزایش خواهد یافت. ۱. نک: مناقب خوارزمی، عن ابی الفضل احمد بن ابی طاهر، ص ۳۷۴ - ۳۷۷ ۲. البقره (۲،) ۲۶۰، «خدایا! نشانم ده که مردگان را چگونه زنده میکنی؟! خدا فرمود: آیا ایمان نداری؟! ابراهیم گفت: بلی! ولی میخواهم قلبم مطمئن شود.»
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۸۱ و ثانیاً: انبیاء الهی: و ائمه هدی: همگی مخلوق حقند و درست است که به مرتبه بالا و متکامل یقین رسیدهاند اما چون ممکن الوجود هستند و معلول حق، طبعا ً احاطه کامل به علت ت ّامة هستی ندارند. خدایی که واجب الوجود و نامتناهی است چگونه عالم خلقت که جلوهای از اوست میتواند به او احاطه کامل پیدا کند؟! آنکه احاطه کامل به علم، قدرت حیات و اراده خدا دارد فقط خود خداست و دیگر مخلوقات حتی انبیاء: و امامان: نمیتوانند علم به ذات خدا همانند همان علمی که خدا به ذات خودش دارد ، پیدا کنند! اگرچه امکان دارد که خدا به کسی تفضل کند که تا حدی بتواند احاطه پیدا کند اما این احاطه کامل نبوده و احاطه کامل برای غیر خداوند به طور کلی محال است. برای همین فضل الهی است که فرمودهاند: { ر ِ ب زد ْنی ع لما} و این با یقین بالای آنها منافاتی ندارد و آنان از خدا میخواهند این مرتبه هر روز متکاملتر گردد تا بیشتر و بیشتر به حقتعالی و صفات و کیفیت صفات حق، علم پیدا کنند و به واسطه همین تفضل الهی است که انسانها در یقین خود دارای مراتب هستند. پائینترین مرتبة یقین و ایمان، اطمینان و «سکون نفس» است که نازلتر از یقین «عین الیقین» است. این اندازه از علم که علم عادی به آن میگویند، برای ما کافی است چون صاحب آن احتمال خلاف نداده و به واسطه چند شبهه و القاء خلاف، در اعتقادش تزلزلی ایجاد نمیشود. در مقابل، کسانی که اعتقاد و ایمان آنها ناشی از یک تصدیق همراه با ظن و گمان است چنانچه ایمان و اعتقادش به واسطه تبعیت از پدر و مادرش است؛ در این صورت ممکن است به واسطه القاء شبهاتی بر خلاف اعتقاداتش، ایمانش متزلزل شود. اختلاف درجات ایمان از زبان امام باقر× و امام صادق× از امام باقر× روایت شده» :مؤمنین دارای درجات از ایمانند، برخی یک درجه نازل از ایمان، برخی دو درجه از ایمان، برخی سه، برخی چهار، برخی پنج و...، کسی که درجه اول را داراست اگر بخواهید ایمان درجه دوم را بر او تحمیل کنید توانش را ندارد، و اگر کسی دو درجه ایمان دارد نمیتوان ایمان درجه سوم را به او عرضه و تحمیل کرد تا ۱ آخر....« . روایتی دیگر در این باره از امام صادق۷ نقل شده است» :ایمان، دارای حالات، درجات، طبقات و منازل است برخی ایمانها تمام است و تمامیّت او به منتهی رسیده و ۱. الکافی، ج ۲، ص ۴۵، ح ۳
بالاترش فرض نمیشود و برخی ایمانها ناقص و ضعیف است [مثل ایمانی که از پدر و ۱ مادر یاد گرفتهاند] و برخی ایمانها رجحان آن بیشتر است [مانند سکون نفس، وثوق و طمأنیه]«. راه وثوق و اطمینان قلبی در اصول عقاید وثوق و اطمینان قلبی انسان در اعتقادات و ایمان کافی است، بر خلاف تصدیق ظنّی که کفایت نمیکند. اما آیا راه رسیدن به وثوق و اطمینان در اصول عقاید، موازین فلسفی و کلامی است؟ پس از اثبات وجود مراتب در ایمان و یقین، میتوان گفت که: باید شخص مؤمن را ملاحظه کرد که ایمانش در چه مرتبهای است. گاه او فردی عامّی است که وثوق و ایمانش کمترین درجه را داراست، در این حال اگر بخواهیم مباحث پیچیده و مشکل فلسفه و کلام را برای او مطرح کنیم چه بسا همان ایمان تازهاش را هم از دست بدهد؛ چون درک او به ّحدی نیست که این مباحث را هضم کند. خداوند هم مردم را مکلف نکرده که بیش از این بدانند و اگر مردم اطمینان دارند که خدا هست، واحد است و قیامتی هست، لازم نیست به حقایق آن، که همراه تکلف و زحمت است پیبرند بلکه با دلایل اجمالی و اقناعی هم به دست آمده باشند کفایت میکند. به عنوان مثال بگوید: «۱۲۴ هزار پیامبر که دروغ نمیگویند! اگر اینها در پای عقایدشان ایستادند تا جایی که برخی را با ارّه بریدند؛ پس معلوم میشود حقّی در میان هست که این پیامبران که هر یک انسان پاک زمان خودشان بودهاند، از آن حق دست برنداشتها ند و م ِّبلغ آن بودهاند؛ و این احتمال هم وجود ندارد که این همه پیامبر خدا در طول این همه زمان با هم تفاهم و تبانی کرده باشند که مطلب خلاف حقی را بگویند، پس لابد اینها درست میگویند.» یا به عنوان مثال اگر کسی ۲ بگوید» :به علی شناختم من به خدا قسم خدا را» ، یعنی اگر کسی ایمان، صفات و زندگی علی× را دید، اطمینان قلبی پیدا میکند که راه طی شده توسط علی× حق است و چون علی× دروغ نمیگوید پس خدایی هست که ایشان خود را بندة او میداند و برای ۳ آن خدا حاضر است این همه فداکاری کند و تازه بگوید: «انا عبد من عبید محمد|» : ۱. همان، ص ۳۴، ح ۱ ۲. اشاره به سرودة مرحوم شهریار در وصف حضرت امیر۷ .) م، ل (، ۳. بحارالانوار، ج ۳، ص ۲۸۳؛ به نقل از الاحتجاج للطبرسی.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۸۳ من بندهای از بندگان محمد۹ هستم. البته در این نوع ایمان هم شک و تردید ممکن است عارض شود که باید آن را برطرف کرد، و اینکه ما میگوئیم با مشاهدة عمل انبیاء: امامان:، حکما و علما، انسان به حقانیت راه طی شده آنها یقین میکند، این تقلید کورکورانه نیست. تقلید یعنی انسان حرف و نظر دیگری را تعبدا ً بدون تحقیق قبول کند و اینجا این گونه نیست. تفاوت مشرب کلامی و فلسفی در «مشرب کلامی»، مسایل را از اوّل مسلّم فرض میکنیم مثلا ً میگوئیم: خدایی هست، معادی هست، پیامبری مبعوث شده است و پس از پیامبر۹ ائمه اطهار: حاکم هستند و پس از این فرض مسّل َّم، به دنبال استدلال برای آنچه به آن اعتقاد پیدا کردیم، میرویم. اما در «مشرب فلسفی»، از اول فرض میکنیم چیزی نیست و با استدلال به دنبال اصل وجود، و سپس رسیدن به اعتقادات آن هستیم. ممکن است نتیجه این دو مشرب یک چیز باشد اما بر خلاف علم کلام، فیلسوف چیزی را مسّلم نمیگیرد بلکه بحث خود را از استدلال و بدیهیات آغاز میکند و هر کجا به استدلال رسید همان را درست و حق میداند. مانند اینکه کسی در بحث ولایت فقیه از اول آن را مسلم فرض کند و پس از آن به دنبال اقامه دلیل بر این فرضیه باشد. گاه هم کسی این نوع از حکومت را مسلّم فرض نمیکند بلکه از اول دربارة اصل حکومت بحث میکند که آیا حکومت لازم است یا نه؟ و آیا عقل و شرع چه نوع حکومتی را میپذیرند؟ پس از بحث و جدل به این نتیجه میرسد که چون میخواهیم حکومت بر اساس موازین اسلام باشد باید یک ایدئولوک اسلامی که همان فقیه عادل است حکومت کند؛ اما اینکه قید همراهش «مطلقه» باشد و یک تنه و یک نفره تصمیم گیرد و بخواهد خود را فوق قانون دانسته و از آراء و نظریات کارشناسها و مخالفان در حوزهها و جهات مختلف اداره کشور خود را بیبهره و مستغنی بداند؛ مورد قبول ما نیست، و با وسعتی که در امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی هست به ویژه با توجه به گسترش جوامع، کشورها و مرزها، نمیتوان گفت نظر و رای یک نفر مورد تبعیت باشد. این جور بحث کردن همان گونه است که ما در کتاب ولایت فقیه بحث کردیم، بر اساس مشرب فلسفی است.
دلیل اینکه علم اصول عقاید به «کلام» مشهور شده است این است که از زمان حسن بصری در محافل علمی بحث میکردند که آیا «کلام خدا» قدیم است یا حادث؟ و از همان زمان این مبحث کم کم به دیگر مباحث اعتقادی گسترش یافت، برای همین اسم علم اصول عقاید را «کلام» گذاردند. مخفی نماند که سالها روی این بحث جنگها شد و حتی افرادی کشته شدند. کلامی از خواجه نصیرالدین طوسی خواجه نصیرالدین طوسی در رسالهای که برای یکی از دوستانش نوشته، درباره اصول عقایدی که واجب است انسان مؤمن به آنها معتقد باشد، پرداخته است. در بخشی از آن رسالة مفصل آمده است: «بدان ای دوست عزیز! که خدا تو را موفق بدارد، کمتر چیزی که اعتقاد آن بر مکلف واجب است شهادتین، آن هم با هر زبانی میخواهد باشد [لازم نیست به زبان عربی باشد بلکه فارسی، انگلیسی، فرانسوی و...] و وقتی بر اساس شهادتین پیامبر۹ را تصدیق کرد، واجب است او را در صفات خدا، روز قیامت و تعیین امام معصوم× تصدیق کند. اینها از چیزهایی است که قرآن ذکر کرده است و نیازی به برهان و استدلال ندارد. اعتقاد به ّصفات خدا که حی است، عالم، قادر، مرید، متکلم، مانندش چیزی نیست و شنوندة بیناست. و درباره آخرت ایمان داشته باشد به بهشت، آتش، صراط، میزان اعمال، حساب، شفاعت و غیر آن، [درباره صفات خدا ایمان اجمالی کافی است] و لازم نیست از حقیقت ۱ صفات و کُنه آنها تحقیق کند که آیا کلام و علم خدا و مانند این دو حادثند یا قدیم. حتی اگر این مباحث به ذهنش هم خطور نکرد کافی است و اگر از دنیا رفت با ایمان مرده است . [همین مقدار که قرآن و پیامبر’گفتهاند اگر قبول کرد کفایت میکند]، و اگر در جایی شک کرد یا اشکالی سراغش آمد باید آن را برطرف کند. اگر برطرف کردن شبهه و اشکال با کلامهای سطحی و عوامانه باشد که نزد متکلمین مورد پذیرش نیست، کافی ِاست و دیگر نیازی به تحقیق و دلیل بیش از این نیست. اگر بخواهیم دلیل ذکر کنیم باید ۱. به عقیدة ما، کلام مطلق یعنی: آنچه ابرازکنندة ما فی الضمیر است مانند خلقت و نظام وجود که مبرز ذات خداست پس کلام به این معنی قدیم است و مراد از قدیم، قدیم زمانی است نه قدیم ذاتی. یعنی خلقت نظامِ، وجود مسبوق به زمان نیست و قدیم ذاتی منحصر در خداست. اما کلام به معنی قرآن، حادث است.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۸۵ اشکالات و شبهات مطرح شده و پاسخ داده شود و چه بسا وقتی اشکالات مطرح شد، ّتحمل حل آنها برایش وجود ندارد و چون عقل او تحمل و قوه درک ندارد در ذهنش باقی خواهد ماند و چون از پاسخگویی عاجز است آن را حق میپندارد؛ برای همین است که گفتهاند مسایل کلامی را نزد عوام و کسانی که قوة درک آنها را ندارند، مطرح نکنید. ِولی بزرگان دین باید در گرداب اشکالات فرو رفته پاسخ دهند. همانندی منع طرح مباحث کلامی برای عوام و کسانی که ضعف درک آن را دارند، مثل منع کودکان است از شنا کردن در دریا و یا رودخانه که نکند غرق شوند. اما قویها چون شنا میدانند اجازه دارند شنا کنند. البته اینجا جایگاه غرور و لغزش قدم است و هرکسی که مطالبی چند را یاد گرفته گمان میکند که قدرت ادراک تمام حقایق را دارد و خود را در زمره اقویا محسوب میکند و چه بسا در دریای جهالت در جایی که نمیداند، غرق میشود. بنابراین بهتر است مردم به دنبال مباحث پیچیده کلامی نروند، مگر افراد خاصی که خیلی کم هستند و روزگار انگشت شمار از این افراد را خلق کرده است، پس اگر کسی وارد شد و خود را گرفتار کرد حق از دستش میرود. شاهد این کلام ما پیامبر اکرم| است که روزی دیدند عدهای در همین مباحث بحث میکنند پیامبر| در حالی که ناراحت شده قرص صورتشان قرمز شده بود فرمودند: آیا شما به چنین چیزی امر شدهاید؟ که برخی از کتاب را به برخی دیگر بزنید! دقت کنید به آنچه خدا امر کرده و آن را به جا آورید و ۱ آنچه نگفته است انجام ندهید.« حدیثی که خواجه نصیر به آن استناد کردهاند در جای دیگری این چنین نقل شده است» :پیامبر روزی وارد بر اصحابش شد در حالی که درباره قضا و قدر بحث و جدل میکردند پیامبر از شدت ناراحتی و غضب صورتش بر افروخته شد و فرمودند: آیا به این چیزها امر شدید، آیا برای اینها خلق شدید که بعض قرآن را به بعض دیگر میزنید. امتهای گذشته به دلیل اینکه در اصول عقاید به مباحثی که بیش از درکشان بوده است ۲ وارد شدند، هلاک شدند». ۱. رساله خواجه نصیرالدین طوسی در: الاصول الاصلیة للیفض الکاشانی، ص ۱۸۰ ۱۸۱ آمده و آقا بزرگ تهرانی در الذریعة، ج ۲، ص ۲۲۶، از آن نامی برده است. ۲. سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۳۳، ش ۸۵؛ کنزالعمال، ج ۱، ص ۳۸۲ - ۳۸۳، رقم: ۱۶۶۱
یقین همان گونه که قبلا ً بیان کردیم یکی از رذائل قوه عاقله جهل است که تقسیم میشود به: جهل بسیط، جهل مرکب، و شک و حیرت. در مقابل جهل دو فضیلت ذکر کردهاند یکی علم و دیگری یقین. تفاوت علم با یقین علم: به چیزی علم گویند که در آن تردید و شک راه ندارد ولی امکان دارد که مطابقت با واقع داشته باشد و گاه مخالف آن باشد. میتوان به علمی که مخالف واقع است جهل مرکب هم گفت که صاحب آن یا کج سلیقه است یا در استدلال اشتباه کرده یا اهل تقلید و عصبیت است. یقین: به علمی یقین میگویند که مطابق با واقع است یعنی علاوه بر اینکه شک و تردید در آن راه ندارد وقتی به واقع خارجی هم میرسد با آن مطابق است. با این تعریف معلوم شد که علم اعم است حتی از جهل مرکب؛ و یقین اخص از علم است چون در یقین جزم وجود دارد که ضد حیرت وشک است و مطابقت با واقع هم هست و اولین مرتبه یقین اعتقاد جازم و ثابت است و با شبهه اگر چه قوی باشد، زایل ْ نخواهد شد چون اعتقاد که از ماده عقد است یعنی بسته شدن چیزی به دل و قلب، همراه اوست. به چه چیزی یقین داشته باشیم (متعلق یقین) ؟ پرسشی که اینجا مطرح است این است که آیا هر یقینی ممدوح است؟ آیا ایمان و یقین
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۸۷ به مارکس وانگلس را میتوان به یقین و ایمان واقعی تفسیر کرد؟! پاسخ روشن است و آن اینکه: ایمانی که در شرایع و ادیان الهی مورد مدح قرار گرفته است نه هر ایمان و یقینی، بلکه: «ایمان به واقعیّات نظام هستی»؛ مثل وجود واجب الوجوب، ّصفات کمال الهی، نبوت، آخرت و دیگر مباحثی که از جمله حقایق عالم هستی و خداشناسی است َو َایمان بدون آنها محقق نخواهد شد. اگر انسان به دنبال کسب سعادت و کمال اخروی است باید ایمان به این حقایق داشته باشد که رکن ایمان، یقین است. البته اگر مراتب نازل تر از یقین مثل اطمینان که از فروعات قلب است برای انسان حاصل شود، اگر موجب سکون و آرامش نفس انسان شود کفایت میکند. خلاصه اینکه: در اصول عقاید در حد امکان َباید انسان به یقین برسد آن هم به متعلقهای حقیقی؛ و در مباحث الهی بیشترین سبب برای تکامل نفس انسان و کسب سعادت اخروی، یقین است. شرافت یقین درباره شرافت یقین همین بس که گویند: اشرف ُ فضائل خلقی و افضل کمالات نفسانی است. یقین، کیمیا و اکسیر بزرگی است. افراد خاص و قلیلی از میان بزرگان عرفان، فلسفه ِو زیرکان از میان بزرگان حکما به آن دست یافتهاند. چند روایت در همین باره: ۱. ّسید رسل پیامبر اکرم۹ میفرماید: «َم ن ا ُِّ قل ما اوتیتم الیقین و عزیمة الصبر و ُمن ا َُّوتی حظه منهما ل م یبال ما فا تَِ ه من صی ام النهار و ق َّیام اللیل»: از کمترین چیزهایی که به شما عطا شده است یقین داشتن، و عزم و تصمیم بر صبر و بردباری است. و کسی که از یقین و صبر بهره برده است اگر نماز شبی یا روزهای از او فوت شود، اشکالی ۱ ندارد. این روایت یکی از علل مهم صبر را، یقین میداند. نکتة دیگر اینکه منظور از «صیام النهار» یعنی روزة روز، از نوع مستحب آن است به قرینه اینکه همراه «قیام اللیل»، یعنی نماز شب ذکر شده که مستحب است، و از باب نمونه، روزه و نماز شب ذکّ ر شده است و الا مراد روایت بنابراین نقل، تمام اعمال مستحبی است و نمیتوان درباره اعمال واجب چنین گفت که اگر کسی یقین کامل دارد او را کافی است اگرچه واجباتش را ترک کند! و ۱. بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۱۳۷، ح ۲۲
اینکه میفرماید: اگر صاحب یقینی در انجام مستحبات تعلل کند اشکالی ندارد؛ به این دلیل است که، اصل کار او که ایمان است مستحکم است گرچه امکان دارد در انجام برخی از مستحبات تعلل کرده باشد. ۲. همچنین درباره شرافت یقین از پیامبر اکرم’ نقل شده که: « اَل یقَین الإ یمان کُلُه»؛ ۱ یعنی: یقین، تمامی ایمان است. این روایت را بخاری در صحیح خود از ابن مسعود نقل، و سندش از ابن مسعود تجاوز نکرده و به پیامبر| نمیرسد ولی چون برخی بزرگان مثل مرحوم نراقی نقل کردهاند ما هم ذکر کردیم. ۳. از رسول اکرم| نقل شده که» :هر آدمی نیست مگر اینکه گناهانی مرتکب شده است و اگر کسی ریشهاش عقل، و خُلق او یقین باشد، گناهان به او ضرری نمیزنند، چون هرگاه گناهی کند توبه و استغفار کرده و گناهانش پوشیده میشود و مقداری هم از فضل ۲ برایش میماند که به واسطه آن داخل بهشت میشود» . اینکه در این روایت میفرماید: «ما ّ آدمی ا لاَ و له ذنوب»، یعنی هیچ آدمی نیست مگر اینکه گناهانی را مرتکب شده است در ۳ روایات دیگر نیز آمده» : ُّکُ لاب نآدم خ َ ط ّاء و ُخَ ی ر ّالخطا َّئین التَواب ون«، یعنی تمام بنی آدم خطاکارند، ِ و برترین خطاکاران، توبه کنندگانند. و اگر «حس نات الأ برارِ سّی َ ئات ۴ ال مقرّبین»، یعنی: نیکوییهای نیکیکنندگان، سیئات و گناه مقربین است، و ترک اولای پیامبری چون حضرت آدم× که برای انبیاء گناه محسوب میشود را پذیرا باشیم؛ پس اینکه میفرماید هر آدمی گناه و خطاکار است، کلام مورد تأملی نیست و شامل تمام ترک اولاهایی هم میشود که به برخی بزرگان الهی نسبت داده میشود. ۴. نقل دیگر از امام صادق׫ :ٍان َّ الع ملَ الدائم القلیل علی الیقین أفضل عند اَالله ۵ من العملِ الکثیر علی غیر ی قین» : عملی که کم اما دایم باشد و همراه یقین، نزد خدا از اعمال بسیاری که همراه یقین نباشد، برتر است. علتش هم این است که عمل بدون یقین گرچه زیاد، اما بیریشه است. عمل همراه شک و تردید، چون درخت بدون ریشه، کندن ۱. صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۰ ۲. شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۴۰، از انس بن مالک با تفاوت. ۳. مسند احمد حنبل، ج ۳، ص ۱۹۸؛ سنن ترمذی، ج ۹، ص ۳۹ ۴. بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۳۹۴؛ ج ۱۱، ص ۲۵۶ ۵. الکافی، ج ۲، ص ۵۷، ح ۳
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۸۹ آن خیلی آسان و سهل است. ۵. همان امام× در جای دیگر فرمودهاند: «خداوند تعالی بر اساس قسط و عدلش، وسعت و راحتی را در یقین و رضا قرار داده، و غم، غصه و سخط یعنی ناراحتی و نق زدن ۱ از خدا را در شک و شبهه قرار داده است» . نشانههایی از صاحب یقین الف: محوّل کردن امور به خدا هنگامی که انسان یقین دارد، خدایی هست که جامع کمالات اعم از:علم، قدرت و حیات، و فیاض علی الاطلاق است، او چون قدرت و علم به مصالح دارد پس توان تأمین مصالح را داراست. اگر چنانچه خداوند با وجود علم و قدرتش بر خلاف مصالح نظام وجود عمل کند، معنیاش این است که خداوند فیض دایم ندارد و بخل ورزیده، حال آن که فرض ما این است که خداوند بخیل نیست و فیض او جاری و علی الاطلاق است بنابرابن هر کاری خدا میکند مطابق مصلحت است، و اگر بر فرض محال خداوند به کسی عقل و قدرت و اختیار میداد که یک نظام وجودی را خلق کند که صددرصد مطابق حق باشد بهتر از این نظام نمیتوانست ایجاد کند. البته خداوند انسانها را فاعل مختار قرار داده و ممکن است انسان عملکرد بدی داشته باشد؛ برخلاف نظر معتزله که خیال کردهاند اختیار ما از تحت اختیار خدا خارج است. البته همین نظر را برخی از بزرگان ما هم در بحث طلب و اراده گفتهاند، که نظر درستی نیست چون در نظام وجود چیزی وجود ندارد که از تحت قدرت خداوند خارج باشد در قرآن هم فرموده است:{ لمنْ ش اء منْکُم أَنْ ی ستَق یم،ُو م ا تَش اؤو َنَ إ َِّلا أَنْ یشاء الل َّه رب الْعالَم ین} ، «برای هر یک از شما بخواهد به راه راست پایداری کند و شما نمیخواهید مگر آنکه خدای جهانیان بخواهد.» مشیت و اراده همگی ما از حق تعالی است و ارادة و اختیار ما هم جزو همین نظام وجودی است که در علم ازلی خداوند که عین ذات اوست ۱. الکافی، همان، ح ۲. همچنین لقمان حکیم در وصایایش به فرزندش میگوید: «ای پسرم! عمل سرانجامی ندارد مگر به واسطه یقین و مرد به اندازه یقینش عمل میکند و کنندهکاری کم کاری نمیکند مگر اینکه یقین او ناقص باشد.» وصایای لقمان به فرزندش به طور کامل در نهایه ابن کثیر ص ۲۹۹ و تفسیر سیوطی ج ۶، ص ۵۱۳ ۵۱۵، از ابن ابی الدنیا عن الحسن (رضی الله عنه) ، آمده است. ۲. الشمس (۸۱،) ۲۸ ۲۹
وجود دارد. بنابراین، ِ انسان صاحب یقین یکی از نشانههایش این است که در تمام امور توجهاش به خداست و امور را به خدا محوّل میکند و توکل او بر خداست. و اگرچه انجام امور در دنیا با اسباب، مسببات و وسایط است ولی همانها هم تحت اراده حقاند و اگر از همان اسباب و وسائط انتظار فیض داریم باید از خدا بخواهیم. ای عزیز! پیش خودت فکر نکن فلان سلطان یا حاکم که قدرت دارد، همه کاره است و آن وقت تملق او بگویی برای چند لقمه نان! اگر قرار است به دل صاحب قدرت و مکنت بیفتد و حاجتی از تو بر آورده شود آنکه باید به دلش اندازد همان خداست، و وسائط و اسباب از خودشان استقلالی ندارند و آنها نیستند که تو را کفایت میکنند: { و م نْ یتَوک َّلْ علَی ا لل َّه فَهو حسب ه} ، «و کسی که توکل بر خدا کند پس اوست که او را کفایت میکند.» خیال نکن خداوند این اسباب و مسببات را خلق کرده است و امور جهان خلقت به آنها واگذار شده و آنها مستقلاند و هر کاری خواستند انجام میدهند، بلکه آنها حدوث و بقاءشان وابسته به حق است و «گر نازی کند فرو ریزد قالبها»! ّبدان! آنچه از خوبی مقدر باشد به تو خواهد رسید. کمال زهد را همان بدان که ۲ علی× دانسته است؛ اگر همة هستی را از تو گرفتند باک نداشته باش! و اگر همه دنیا را به تو دادند خوشحال مباش! و برایت مساوی باشد از تو تعریف یا تنقیص کنند. گاه فقر و غنا، عزت و ذلت، ترس و امید سراغ آدم میآید که باید برای انسان مساوی باشد؛ چون یقین دارد که سرچشمه همة اینها از ذات باری تعالی است. پس اگر میخواهی تملق بگویی از خدا بگو! چون سرچشمة همة اینها یک ذات است که او مسبب الاسباب است. ولی نباید دست از فعالیت کشید و کار و فعالیت کرد ولی وسایط و اسباب را مستقل فرض نکرد چنانکه امام باقر× در تابستان گرم مدینه کار کشاورزی میکرد، شخصی به ایشان رسیده گفت: ّبروم این سید را نصحیت کنم! به امام× خطاب کرد: « شیخ من اشیاخ قریش»، شما پیرمردی از پیران قریش! چرا در این سن و سال برای دنیا خودت را به زحمت ۱. الطلاق (۶۵،) ۳ ۲» .الزهد کلّه بین کلمتین من القرآن ِ قال الله سبحانه لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم«، تمامی زهد در میان دو کلمه از قرآن است: خداوند سبحان میفرماید: تا غصه نخورید بر آنچه از دست دادید و به آنچه به شما میرسد خوشحال مباشید»، نهج البلاغه، قصار الحکم، ۴۳۹.) م، ل (،
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۹۱ انداختهای؟! اگر در این حال مرگ تو فرا رسد چه میکنی؟! امام× فرمودند: بهترین حالت است چون در حال عبادت هستم و کار میکنم که بارم بر دوش مردم نباشد. بنابراین باید از امکانات خدا دادی برای کار و فعالیت بهره برد اما به آنها نگاه مستقل نکرد. پیش دکتر باید رفت و داروی تجویز شده را باید مصرف کرد ولی شفا از ناحیه خداست و وسایل و ابزار را مسخّر تحت حکم خدا بدان! از امام صادق× درباره کسانی که یقین آنها ضعیف است، نقل شده» :کسی که یقین او ضعیف است به اسباب و مسببات تمسک میجوید و خودش را هم به این امر راضی میکند، سعی میکند رسوم و عادتها و گفتگوهای مردم را پیروی کند. البته این انسان بازبانش خدا را روزی دهنده میداند و میگوید باید سراغ خدا رفت و میگوید: زحمت زیادی، روزی را زیاد نمیکند و تا خدا نخواهد قسمتی به او نمیرسد، اما اینها را با زبان میگوید، و عملا ً دروغ و تملق گفته، با قلب و عمل متوسل به غیر خدا میشود، و دلش منکر چیزی است که با زبانش میگوید، قال الله سبحانه: { َیقُولُونَ بِأَفْواههِم ما لَیس فی قُلُوبِهِم و الل َّه أَع لَم بِما یک ْتُمون} «میگویند چیزی با دهانشان که در قلبشان نیست و ۱ خدا به آنچه کتمان میکنند داناتر است.» ابوبصیر از امام صادق× نقل میکند که: « َل یس شی ّإ لاوله حد، قلت: فما حد ۲ التوکل؟ قال: الیقین، ّقلت: فما حد الی قین؟ قال: ألا تخاف م ع الله شیئ ا»، «هر چیزی حد و اندازهای دارد. سوال کردم از حضرت که: حد توکل به خدا چیست؟ فرمود: یقین. بعد سوال کردم که حد و اندازة یقین چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با خدا از هیچ چیزی هراس و ترس نداشته باشی». از امام صادق× درباره علامت صاحب یقین نقل شده است: «از علامت صحت یقین مرد مسلمان این است که مردم را به آنچه خدا بدش میآید راضی نکند [یعنی دروغ، تملقگویی دیگران را بگوید تا خوششان آید، این را خدا خوش ندارد]، و اگر پول و مال ۱. آل عمران (۳،) ۱۶۷؛ حدیث از مصباح الشریعه، چاپ بیروت، باب ۸۴ در یقین، صفحه ۱۷۸؛ مرحوم مجلسی به مصباح الشریعه اعتماد کاملی نداشته و برخی از روایات آن را از صوفیه میداند که با دیگر روایات ائمه^ مطابقت ندارد. بعضیها هم این کتاب را آموزنده دانستهاند که انصافا ً همین گونه است. این کتاب شروحی هم دارد. ۲. الکافی، ج ۲، ص ۵۷، ح ۱
نداری مردم را ملامت نکن که مردم به من کمک نمیکنند چون آنچه مقّدرت باشد خواهد رسید، ِ و حرص حریص رزق را زیاد نمیکند و اگر کسی کراهت داشته باشد به تو روزی برسد، خواهد رسید و کراهت او اثری ندارد و اگر کسی از رزق خودش فرار کند همانگونه که از مرگ فرار میکند، روزیاش به او خواهد رسید همانگونه که مرگش ۱ خواهی نخواهی به او خواهد رسید». در نگاه اولیه، ظاهر این روایت این است که انسان برای کسب روزی حتی سراغ اسباب و وسائط هم نباید برود ولی مراد و منظور حضرت امیر۷ این نیست بلکه میخواهد بفرماید: کار و فعالیت لازم است اما دیدگاه انسان نسبت به اسباب و وسائط دنیوی نباید مستقل از خالق نظام وجود و ذات حق باشد و باید همه را از ناحیه خدا بداند. ب: خضوع و خشوع در برابر ذات حق و انجام تکالیف صاحب یقین در همه حال و هر کار در برابر خدا خاشع و خاضع است. خشوع امری قلبی و خضوع امری ظاهری است، خشوع امری باطنی و خضوع امری عملی است. باید متوجه باشد که حق تعالی احاطه کامل علمی به او دارد و باید در مقابلش خوف و خشیّت داشت. علاوه بر این، افعال و عباداتی که حکایت از اطاعت حق میکند را، به طور کامل و ۲ به نحو احسن انجام دهد چه واجب چه مستحب، در علّن باشد یا سر و امتثال امر الهی کند. سراسر وجودش متوجه حق باشد و از همة غیر خدا اعراض کند. اگر در نماز میگوید» :الله اکبر» یعنی همه را پشت سر انداخته و به دنبال افکار دنیوی و مادی نباشد و وقتی «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» گفت، واقعا ً غرق در عظمت الهی باشد. شرطش آن است ۳ که دل را متوجه خدا کند، متوجه درگاه و جناب خدا کند یعنی من ارزش آن را ندارم که به سوی خود شما آیم بلکه متوجه درگاه شما میّشوم. سر اینکه انسان صاحب یقین در گرداب محبت الهی فرو میرود این است که او به ۱. همان، ح ۲ ۲. امتثال، از ماده مثل است، یعنی عملی مثل و مانند دستور داده شده، انجام دهد. ۳. جناب همان درگاه است. وقتی شما در نامة خود به بزرگی، او را خطاب به «جناب» میکنید معنیاش این است که نامه من قابل نیست که به خود شما نوشته شود و شأن شما از این بالاتر است، پس آن را خطاب به درگاه شما مینگارم. این رسم احترام گذاردن است.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۹۳ عظمت، بزرگی و قدرت خدا یقین دارد، یقین دارد که خدا اعمالش را مشاهده میکند، خدا از امر مخفی دل او هم آگاه است و آنچه در دلش خطور میکند را، میداند، میداند ۱ که به دلیل: { فَمن ْ یعملْ مثْق الَ ذَرةٍ خَی راً یرَه و منْ یع ملْ مثْق ال َ ذَر ةٍ شَرا یرَه} ، قیامت روز تجسّم اعمال است و ذرهای شر یا خیر انجام دهد، خواهد دید، میداند که دایم در مقام شهود و حضور نزد خداست. پس اینها را که میداند قهرا ً در مقابل عظمت قدرت خدا خاضع خواهد شد و چون نمیتواند در مقابل عظمت خدا وظایف خودش را انجام دهد، لحظهای از خجالت و شرمساری بیرون نمیآید. پس همانگونه که در مقابل مردم خودت را میسازی، لباس نیکو میپوشی، محاسن شانه میزنی تا مردم نگویند بینظم است، در مقابل خدا هم خود را مهیا کن. باید باطنت را از رذائل خالی کرده و به فضائل تحلی کنی! ج: مستجاب الدعوة، صاحب کرامات و خرق عادت از آثار و نشانههای دیگر صاحب یقین این است که چون نفسش قوی شده پس میتواند بر روی طبیعت اثر گذارد. نفس انسان بر اثر تمرین و ریاضت قوی میشود چه اینکه از راه باطل باشد چه حق! برای همین میبینید که در هندوستان مرتاضان تصمیم میگیرند وسیله نقلیهای را از حرکت باز نگه دارند و میتوان گفت چشم زدن هم از همین قسم است، چون از بس کسی در رذالت قوی شده، دیگری را زخم چشم زده و گاه موجب مرگ او میشود. اگر انسان نفس خود را در راه حق و فضائل قوی کند به هر مقدار قوی باشد و نفس تجرّد داشته باشد به همان مقدار میتواند در عالم طبیعت تصرفاتی کند. همانگونه که حضرت رضا× با اراده ِخویش شیر نقاشی شده روی پرده را، شیر واقعی کرد! کلامی از امام صادق× درباره قدرت یقین نقل شده است که فرمودهاند: « ُالیق ینُی وصل العبد ُإ لی ک ٍِّ ل ح السنی و مقام عجیب. َ کَذلک أخبر رسولالله| من ع ظم شأن الیقین حین ذکر عنده ان َّ عیسی بن مریم× َک ان ی مشی علی الماء، ۲ فقال|: لوزاد یقینه لَمشی فی الهواء»: «یقین، عبد را به روشنی و مقام عجیبی ۱. الزلزال (۹۹،) ۸ ۹ ۲. بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۱۷۹ ح ۴۵، به نقل از مصباح الشریعة، ص ۷۷
میرساند برای همین است که پیامبر۹ دربارة شأن یقین هنگامی که نزد ایشان گفته شد عیسی× روی آب راه میرفت؛ فرمود: اگر یقینش زیاد بود او در هوا هم میتوانست راه برود». از این روایت استفاده دیگری میشود و آن اینکه: یقین پیامبران الهی هم دارای مراتب است برای همین است که پیامبر| میفرماید اگر عیسی× که پیامبر الهی است یقینش زیاد شود او در هوا هم میتواند حرکت کند. البته درباره صاحب کرامت و مستجاب الدعوة بایستی گفت: ضرورتی ندارد که صاحبان این اراده خاص همه جا از آن بهره برند و گاهی مصلحت نیست و خدا صلاح نمیداند دعای مستجاب الدعوة و صاحب کرامت را، اجابت کند. د: مقام شکر، رضا، خوف و... کسی که یقین دارد میداند نعمتهای اعطایی همه از ناحیه خداست. هوا و اکسیژنی که کوچکش میشماریم چون غرق نعمت خدائیم ،اگر لحظهای قطع شود حیات به ممات منجر میشود. به ماهی که غرق در آب بود گفتند: حیات تو از آب است، او گفت: آب چیست! ما هم غرق نعمتهای الهی هستیم، اگر لحظهای از نعمتهایی که آن را کوچک میشماریم منسلخ شویم آن وقت قدر میدانیم. اما انسان صاحب یقین این گونه نیست، او غرق است و شاکر؛ و همیشه از منعم حقیقی خجل است که از عهده شکرش بر نمیآید. کسی که یقین و ایمان دارد که خدا به مؤمنان بهجت و سرور و درجات بلند میدهد پس باید اهل طمع و امید باشد به آنچه که خدا برای مؤمنان مهیا کرده به او عطا کند. او راضی به قضای الهی است میداند هرچه از سوی خدا به او میرسد صلاح اوست چون ّ خدا به کسی ظلم نمیکند، خدا علام الغیوب و فیّاض علی الاطلاق است پس هرچه از ناحیه خدا به او میرسد به آن راضی و مسرور است. کسی که یقین دارد میداند، مرگ از مصیبتهای بزرگ است و به مصیبتهای شدیدتر پس از آن، واقف است. پس دایم در حال غصه است که مبادا در قیامت گرفتاری داشته باشد و از این جهت همیشه محزون و مهموم است. آنکه میداند دنیا خوار و پست است و مال و مقام آن غیر از مسؤلیت چیز دیگری
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۹۵ نیست و باید قیامت جوابگو باشد، میداند به این دنیا نمیتوان اعتماد و توکل کرد. امام رضا۷ درباره گنجی که در زیر دیواری بود که در شرف خراب شدن بود و خضر نبی۷ دیوار را به کمک موسی× راست کرد؛ فرمودند: این گنج پول و طلا نبوده است بلکه کلمات باارزشی بوده که باید به فرزندان صاحب دیوار به ارث میرسید. کلمات حکمت آمیزی که زیر این دیوار دفن شده بود این است» :بسم الله الرحمن الرحیم، َ عجبت لمن ایقنبالموت کیف یفرح و عجبت لمن ایقن بالقدر کیف یحزن و عجبت لمن ّرأی ۱ الدنیا و تق لبها باهلها کیف یرکن الیها». یعنی: «تعجب میکنم از کسی که به مرگ یقین دارد و چگونه خوشحال است و تعجب میکنم از کسی که ایمان و یقین به وجود مقدرات دارد اما غصه میخورد! و تعجب میکنم از کسی که یقین دارد دنیا اهلش را زیر و رو میکند با این حال چگونه به آن اعتماد میکند!» وانگهی؛ آنکه به عظمت و قدرت خدا یقین دارد دایم در حال ترس و وحشت است چون او قدرت غالب نظام وجود است. از حالات پیامبر اکرم| است که چنان از خدا ترس داشت که در حال راه رفتن تعادلش را از دست میداد و میخواست به زمین افتد. و در عین حال؛ کسی که میداند خداوند دارای تمام کمالات است به او محبت و عشق میورزد. چگونه است که ما دنیامداران را تملق میگوئیم برای مقام یا مال دنیا، ولی از خدایی که همه چیز از اوست غافل هستیم؟! خدایی که خیر محض اوست و جامع کمالات و کمالات عین ذات اوست. پس هرکس علمش به خدا بیشتر شد، دایم در مقام عشق و شوق الهی میسوزد و در عبادات در حال اضطراب و تغییر است، نمونه بارز آن امیر المؤمنین۷ است که امالی صدوق از ابودرداء نقل کرده که: ابودرداء گفت: ای قوم! ای مردم! من چیزی را گفتم که دیدهام، پس هر یک از شمایان چیزی بگوید که دیده است. من علی× را در شویحطات نجّار دیدم که از بندگان خود کنارهگیری نموده و از همراهانش کناره گزید و پشت نخلها خلوت نمود. من او را گم کردم، چرا که از من دور گشته بود. فکر کردم به خانهاش رفته است. ناگهان، صدایی محزون و آهنگی جانگداز شنیدم که میگفت: «ای معبود! چه جرمهای بسیاری که از من سر زد و تو در برابر ِ آنها، به ۱. الکافی ج ۲، ص ۵۹ ح ۹. عباراتی از این روایت را از امام صادق× نیز نقل کردهاند، اشکالی هم ندارد که یک روایت با یک محتوا را دو امام فرموده، و از آنها نقل شده باشد.
من نعمت عطا فرمودی و چه بسیار جنایتهایی که با کرم و لطف خود، از کشف گشتن آنها جلوگیری به عمل آوردی! خداوند! عمرم در نافرمانیات به طول انجامید و جرم من، در دفتر تو بزرگ است، جز بخشودگیات آرزویی ندارم و جز رضایت تو، چیز دیگری امیدم نیست». این آهنگ مرا به خود جلب کرد و به دنبال او رفتم و دیدم علی بن ابیطالب است. خودم را از او پنهان ساختم و به آهستگی حرکت نمودم. در آن نیمههای شب، چند رکعت نماز به جای آورد و سپس، دوباره مشغول گریه و زاری به درگاه خداوند شد و در مناجاتش میگفت: «خداوندا! وقتی دربارة عفوت فکر میکنم، خطاهایم برایم آسان می- گردد و وقتی به سختگیری تو میاندیشم، گرفتاریهایم بزرگ میشود». آنگاه ادامه داد: «آه، اگر در نامه عملم گناهی را بخوانم که از یاد بردهام و تو آن را شمردهای و بگویی بگیرید. وای از گرفتار شدهای که آشنایانش نتوانند نجاتش دهند و قبیلهاش، سودی به حال او نداشته باشند، همة مردم به حال چنین شخصی دلسوزی میکنند، زمانی که او را میبینند». آنگاه اضافه کرد: «آه از آتشی که جگرها و کلیهها را کباب میکند، آه از آتش... آه از فرو رفتن در لجّة شرارههای سوزان!» آنگاه به گریه ادامه داد، تا از نفس افتاد و حس ّ و حرکتی در وی مشاهده ننمودم. گفتم به جهت شب بیداری طولانیاش، خوابش برده است، برای بیدار کردنش برای نماز صبح، به طرف او رفتم، دیدم مثل یک چوب خشک افتاده است! حرکتش دادم، ولی تکانی نخورد. نشاندمش، ولی افتاد! گفتم: انّا الله و انّا الیه راجعون، سوگند به خدا که علی بن ابیطالب از دنیا رفت. دوان دوان به خانهاش رفتم، تا خبر ارتحالش را بدهم. فاطمه÷ سؤال کرد: موضوع چیست؟! تعریف کردم، فرمود: ای ابودرداء! به خدا قسم این همان افتادنی است که از ترس خدا به او دست میدهد. آب آورده و بر صورتش ریختند، و علی× به هوش آمد و به من نگریست. من گریه میکردم. گفت: «ای ابودرداء! چرا گریه میکنی؟» گفتم: از رنجی که به خود میدهید. «گفت: ابودرداء! چگونه خواهی بود زمانی که ببینی مرا برای برای حسابرسی خواندهاند، گناهکاران سزا را میبینند و فرشتگان سختگیر و دارندگان دوزخ با تندخویی، پیرامونم را گرفتهاند و من در برابر ِ خداوند جبّار ایستادهام و دوستان ترکم کردهاند و اهل دنیا برایم دلسوزی مینمایند، اینجا باید به حالم بیشتر دلسوزی کنی، در برابر کسی که چیزی از او مخفی نیست».
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۹۷ ابودرداء میگفت: به خدا قسم من این حالت را در هیچ یک از اصحاب پیامبر| ۱ مشاهده نکردهام. بدان ای عزیز! بدان! اگر نزد پادشاه، رئیس جمهور، یا هر صاحب مقام و مکنتی خشوع میکنی، شوکت او مجازی است! این جلال و جبروتی که صاحبان دنیا در ظواهر کاخها و اطرافیان ایجاد کردهاند همگی عاری از حقیقت است. حقیقت شوکت و عظمت واقعی نزد خداست. پس کرنش تو باید برای خدای حقیقی باشد نه این خدایان دروغین و مجازی! اگر دیدی نزد هر سلطان یا ظالمی سر تعظیم فرود میآوری ولی در مقابل عظمت خدا بیاعتنا هستی، بدان که در ایمان تو خلل و نقصی وجود دارد. چنانچه در روایت میفرماید: «لایزنی الز انی و هو مؤمن»، اشاره به همین نکته است که انسان در حال ایمان زنا نمیکند و اگر انجام داد در آن لحظه نور ایمان از دل او خارج شده که دست به این گناه میزند. عینا ً کرنش کننده در مقابل حاکمان و سلاطین هم همان لحظه دلش از نور ایمان تهی شده است. چگونه در محضر یک صاحب مقام دقت میکنی عملی خلاف نظر او انجام ندهی ولی در حال قیام عندالله که از تمام ریزهکاریهای ما اطلاع دارد، دقت نمیکنی! توجه نداری که در حال نماز روبروی او وقتی «الله اکبر» گفتی تا پایان «والسلام»، همه چیز به ذهن تو آمد جز اینکه در مقابل خدایی ایستادهای که همه چیز تو در محضر اوست! کسب نورانیت یقین در اصول عقاید در اصول عقاید، سکون و اطمینان قلب با مباحثه و بحثهای جدلی و مدرسهای حاصل نمیشود مباحث کلامی حاوی شبهه و پاسخ است و نورانیتی با آنها برای انسان حاصل نمیشود. همان گونه که تقلیدی که عوام دارند و با همین پیروی و تقلید به اصول معتقد شدهاند نورانیتی حاصل نمیکند بلکه حصول نورانیت و یقین آن، به این عوامل وابسته است: الف: پاکی نفس از کدورتها و زنگارها اگر انسان نفس خود را از تعصبات جاهلانه، جاه طلبیها، خودپسندیها، هوای نفس و ۱. امالی صدوق;، مجلس ۱۹؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۱
دیگر رذائل پاک کرد و در یک کلام خود را «تخلیه» کرد نورانیت برایش حاصل خواهد ۱ شد چنانچه قرآن میفرماید: { قَد أَفْلَح منْ زک َّاها} به تحقیق رستگار شد آنکه نفس را تزکیه کرد. در صورتی نور الهی در دل انسان میتابد که دل را از صفات ذمیمه پاک، به ریاضت و مشقت مشغول شود و حرمت نگه دارد و آن وقت است که حتی نور علم او را روشن میکند: « الع ُ لم ُنور یق ذفه اللهَفِ ی قل بمن یشاء»، و در صورتی که پردهها و حجاب را کنار زند حقایق عقاید الهی برایش روشن خواهد شد. البته این یقین، و نورانیت آن، دارای درجات است و مردم مراتبشان مختلف است، برخی نورانیت قوی و برخی ضعیف دارند. چنانچه استعداد مردم در یادگیری انواع صنایع و علوم متفاوت است: «هر ۲ کس سعی و تلاش کند طبق کارش به مقصد خواهد رسید.» ب: تقویت بذر ایمان با عبادت نوع انسانهای مؤمن اگرچه اعتقادشان محکم و قوی است اما در وهلة اول این گونه نبوده است چون ایمان آنها عوامانه و با پیروی از پدر مادر بدست آمده است. همان طور که گفته شد این ایمان کافی است اما به واسطه برخی اعمال، عبادات، اذکار، زیارت امامان^ قویتر میشود. مانند بذری است که در زمینی نهان شده است و شما آن را آبیاری میکنید. اصل عبادات ظاهری هم به مانند آبیاری برای کشت است. هنگامی که انسان به چیزی اعتقاد پیدا کرد با عبادت، شنیدن گفتار حق و اذکار، ایمانش مستحکمتر ۳ خواهد شد. برای همین است که میفرماید: { َأ ِقم َالصلا ةل ذکری}. عبادتهای ظاهری که جای خود را دارد، اگر شما اهل مطالعه با تأمل و تدّبر در قرآن شوید، احادیث امامان^ را بخوانید، با انسانهای صالح و دارای فضل و کمال رفت و آمد داشته باشید، در مجالس علم و علم اندوزی حاضر شوید، سرگذشت افراد با ایمان، اهل خضوع و خشوع را بخوانید؛ اینها همگی در تقویت ریشه ایمان شما اثر دارد و به رشد و نمو و تربیت بذر ایمان کمک خواهد کرد به گونهای که شجرة طیبة آن در دل رشد کرده به جایی میرسد که: ۱. الشمس (۹۱،) ۹ ۲. مضمون روایتی از رسول اکرم’ نک: بحارالانوار، ج ۵، ص ۱۵۷؛ کنز العمال ج ۱، ص ۱۱۰، ش: ۵۱۳ ۳. طه (۲۰،) ۱۴
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۱۹۹ ۱ { ُصل َ ها ثابت و ف رع ها ف ی السماء}. بنابراین لزومی ندارد که انسان با انسانهای غیر مؤمن و شبههافکنان، حشر و نشر داشته باشد و خودش را در معرض گرداب شبهات قرار دهد. باید از انسانهای فاسد العقیده دوری کرد چون انسان اگر اهل علم و فضل نباشد تشکیکهای آنان در روح و ذهن او اثر میگذارد و ایمان او را خدشهدار میکند؛ البته اگر افرادی از اهل فضل و علم باشند که بتوانند از عهده پاسخگویی برآیند آنها وظیفه دارند وارد این وادی شوند. مراتب یقین همانگونه که گفته شد، یقین دارای مراتب است و با توجه به کیفیت یا کمیت یقین، مراتب آن هم دارای آثار و مراتبی است. چنانچه از پیامبر اکرم۹ نقل کردیم که اگر ۲ عیسی× یقینش بیش از این بود علاوه بر روی آب، میتوانست در هوا هم راه برود. مراتبی که برای یقین گفته شده عبارت است از: مرتبه اول: علم الیقین در این مرتبه انسان به حقیقتی علم دارد و اعتقادش هم محکم، مطابق با واقع و خارج است. در اینجا گرچه انسان خودش چیزی را ندیده اما از لوازم و آثار، آن را درک کرده به آن پی میبرد به عنوان مثال: شما از پشت کوهی دودی که به هوا خاسته است را مشاهده میکنید، بلافاصله پی میبرید که آتشی در ورای آن کوه افروخته شده است. انسانی که به وجود خدا یقین و علم دارد از موجوداتی که در نظام خلقت وجود دارد، پی به وجود خالقی میبرد که آنها را خلق کرده است به همین مرتبه از یقین قرآن اشاره دارد و ۳ میفرماید: { أَفی الل َّه شَک فاطرِ السم اوات و ال ْأَر ِض} ، «آیا شک است در خدایی که آفرینندة آسمانها و زمین است». در این آیه شریفه خداوند با یک پرسش بدیهی و فطری انسان را فرا میخواند که به آثار هستی نظر کند و آن وقت است که دیگر در وجود خداوند شک نخواهد کرد. در آیه دیگر میفرماید: {و فی الْأَرضِ آیات للْموقن َ،ین و ۱. ابراهیم (۱۴،) ۲۴ ۲. نک: بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۱۷۹، به نقل از مصباح الشریعة، ص ۷۷ ۳. ابراهیم (۱۴،) ۱۰
۱ فی أَنْفُس کُم أَفَلا تُبص ر َُون} ، «و در زمین برای اهل یقین نشانههایی است و نیز در خودتان، آیا نمینگرید؟!.» اگر انسان واقعا ً از این علایم هستی پی به خدا برد و ایمانش محکم شد مصداق این کلام سید الشهداء× خواهد شد که میفرماید: « َکیف یستدل علیک بما ه و فی و جوده ٌ م ِفتقر إ لیک، َ أیکون َلغیرک منِالظهو َ ر ما ل یس لک حتی ی کونَ هو المظهر لک، متی غ َ بت حت ی ت ِ حتاج إلی ّ دلیل یدل ع لیک و متی ب َ عدت ُحتی تَکونِ الآثار هی َُّال تی ت ِوص ل إ لیک، عمیت عی نٌ لا تراَک علیها رقیب اً و ُخَس ر ً صفق ةع بد لم تَجع ل لَه . من حبک نص یباالهی! امرت بالرجوع الی الآثار فارجعنی ۲ الیک بکس وةِ الانوار...». البته این مقامی که امام حسین× میفرمایند مقامی بالاست ولی به همین اندازه که ما از آثار و علایم و آیات الهی یقین پیدا کنیم مصداق نازلترین مرتبه یقین که همان علم الیقین است خواهیم شد. راه رسیدن به اینگونه از یقین، دقت در خلقت آیات الهی، ّظرایف آن و تد ّبر در حکمت، قدرت و علمی است که در آنها به کار رفته است. مرتبه دوم: عین الیقین این مرتبه از علم بالاتر است و انسان خود شیء مورد یقین را به عینه مشاهده میکند. اگر در مرتبه اول شما از دود پی به آتش میبردید، در اینجا خود آتش را مشاهده میکنید. دربارة یقین به حق باری تعالی، همینگونه است. انسان صاحب یقین در این مرحله خدا را مشاهده میکند، مشاهدهای بالاتر از مشاهده با چشم سر، یعنی با چشم بصیرت و باطن، خدا را درک میکند، چون خدا مجرد است و احاطه به مجردات با موجودی مادی محال است. اینکه خداوند به حضرت موسی× میفرماید: G َلَن ترانیF، « هرگز مرا نخواهی دید!«،از این جهت است که ما مادی هستیم و ضعیف، و خدا مجرد است و نمیتوان با چشم مادی پی به مجردات برد. اگر مشاهدهای هم هست بالاتر از علم است، که مشاهداتی از سنخ عالم غیب است. در همین باره، ذعلَب یمانی از امیر المؤمنین× سوال کرد» : َأ رأ یت رب ک؟«، آیا ۱. الذاریات (۵۱) ، ۲۰ ۲۱ ۲. دعای عرفة امام حسین۷ در منی.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۲۰۱ خدایت را دیدهای؟! حضرت فرمودند» : و َیلک یا ذ علَب لم ّ أکن ب الذ َاعبد رب اً لََم ۱ أ ره» ، وای بر تو ای ذعلب من از آنها نیستم که خدای ندیده را عبادت کنم. مراد حضرت× این است که: با چشم دل و بصیرتم خدا را دیدهام. در جای دیگری با کمی اضافه همین مضمون از امام صادق× نقل شده است که: « حبری یعنی یکی از علمای یهود خدمت علی× آمده و سوال کرد: آیا وقتی خدا را عبادت میکنی، خدایت را میبینی؟! علی× فرمود: من پروردگار ندیده را عبادت نمیکنم؛ حبری: چطور دیدهای؟! علی×: وای بر تو! او با چشم سر دیده نمیشود چون جسم نیست، لکن به حقیقت ایمان ۲ و بصیرت یقین دیده میشود». راه رسیدن به این مرتبه از یقین، ریاضتهای بسیار،توجه تام به خدا، و تصفیه نفس از رذائل نفسانی و حصول تجرّد تام برای نفس است، همانگونه که انسانی آتش را با چشم دیده است و به وجود آن پی برده است. مرتبه سوم: حق الیقین در این مرتبه، انسان به جای دیدن آتش از دور، به آن نزدیک شده و داخل آتش میرود به اندازهای که آتش او را نمیسوزاند آن وقت پی به آتش میبرد، مانند کسی که داخل آب میشود و در آن غرق نمیشود و آن وقت پی به وجود آب میبرد. در اینجا وحدت معنوی، ربط حقیقی و پیچیده شدن حقیقی در ذات حق وجود دارد و ربط بین عاقل و معقول است و عاقل خود را شمهای از خالق و معقول میداند و از او منفک نیست و به بصیرت باطنی دایم، فیض وجود و افاضه حق را مشاهده میکند. البته این ربط همان معنی حرفی است. یعنی ما عین ربط به او هستیم و به گونهای این ربط شدید است که اگر میشد خدا را با چشم دید، او را میدیدیم! ولی در عین حال که غرق در اوست نمیتواند او را با چشم سر مشاهده کند. مانند کسی که یقین به وجود آتش را با رفتن داخل آن مییابد ولی نمیسوزد. ّعارفانی هم که داخل آتش و گرداب انس و حب الهی شدهاند آنها هم خودشان را به نحو ربط به ذات حق دیدهاند و به قدری در مشاهده ۱. بحار الانوار، ج ۴، ص ۲۷، ح ۲ ۲. الکافی، ج ۱، ص ۹۷ – ۹۸، ح ۶
جمال حق غرق شدهاند که، غیر حق تعالی دیگری را نمیبینند و همیشه توجهشان به خداست و ذات خود را رشحهای از رشحات حق دیدهاند. راه رسیدن به این مرتبه از یقین، زانو زدن در کلاس درس فلسفه، کلام و عرفان نیست بلکه، ریاضتها و مجاهدتهای سخت میخواهد، و هم چنین ترک کردن عادات و خواستنیهای دنیا و اصول شهوات! باید در این مرتبه خلجانات و خاطرههای نفس شیطانی را قطع کنی و خود را از چرکیهای مردار طبیعت پاک و طاهر کنی تا مشاهده حضرت حق کنی! شاعر عرب میگوید: َو کیف ت ری لیلی بعین تری بها سواها و مَ ا طِهّر تها ب المدامع چگونه با چشمی لیلی را میبینی که دیگران را با همان دیدی! و آن چشم را با اشکها، پاک نکردی! شما با چشمی که دیگران را مشاهده میکنی که پاک نیست، نمیتوانی به مشاهده حق پردازی! باید آن چشم را پاک، طیب و طاهر کنی تا خدا را ببینی! البته قطع کردن علایق و زخارف دنیوی جای خود دارد و بهرهبرداری از حلال دنیا هم ۱ جای خود. معروف است که پیامبر اکرم۹ به عایشه میفرمودند: « َک ِّل مینی یا حمیرا!» یعنی حمیرا با من هم کلام شو! حرف بزن! این توجه به ظواهر دنیا عرضی است ولی توجه ذاتی حضرت رسول۹ به سوی خدا است و برای اینکه بیش از حد غرق نشود از حمیرا میخواهد با او حرف بزند چون پیامبر۹ رحمت برای جهانیان است و باید توجهی هم به این دنیا، مردم و جامعه داشته باشد نه اینکه به طور کلی از مردم و جامعه منقطع شده باشد. مرتبه چهارم: حقیقت حق الیقین در این مرتبه نه خود را میبینی نه ما سوی الله را! عین ربط و جلوة حق شدهای! اما اینجا جلوه و ربط و خودت را نمیبینی! تو دیگر فانی فی الله شدهای و غیر حق چیزی را نمیبینی و با عمق جان میدانی که غیر حق دیگر چیزی نیست. در این مرحله تو در انوار ۱. با اینکه این عبارت مشهور است اما در مصادر روایی، عین آن یافت نشد و برخی اعتقاد دارند اصل ندارد چون: تذکرة الموضوعات، ج ۱ ص ۱۵۸۴؛ تفسیر نیسابوری، ج ۲ ص ۴۸۴؛ تفسیر حقی، ج ۶، ص ۲۸۰؛ ولی در برخی از مصادر غیر روایی مانند احیاء العلوم، ج ۴، ص ۱۶۱ آمده است. همچنین نک: فیض القدیر، ج ۵، ص ۲۲۸؛ المحجة البیضاء، ج ۵، ص ۱۷۹، (م، ل).
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۲۰۳ ۱ آتش الهی داخل شدهای و سوختهای! آنقدر محو مشاهده حق تعالی میشوی که نه خودت، نه ربط تو به او و نه هیچ دیگر را نمیبینی. میدانی اگر بخواهیم یکی از مصادیق بارزش را بگوئیم امیرالمؤمنین علی× را باید مثال زنیم؛ به مانند اوست حقیقت حق یقین! شرایط انعکاس معارف و صور عالیه در نفس آنچه از یقین گفته شد، نفس نورانی میخواهد و با مجرد استدلال، فکر، تجزیه و تحلیل به دست نمیآید، بلکه باید نفس را از گناه تصفیه کنی، باید توکل بر غیر خدا نداشته باشی و ِکارهای عملی انجام دهی. اگر همة اوقات به فکر فرزند و عیال و خانمان هستی بدان در یقین تو تزلزلی هست. حقیقت امر این است که گفتن اینها آسان است و بدانها عمل کردن سخت! حلوای تنتنانی تا نچشی ندانی! و اما اگر بخواهیم مثالی برای نفس بزنیم که قریب به ذهن باشد باید بگوئیم: نفس چون آئینه است. همانگونه که در آئینه صورتها منعکس میشود در نفس هم همین گونه است. آئینه با شرایطی صورتها را منعکس میکند مانند اینکه: شکل آئینه تمام باشد، جوهرش صیقلی باشد، مقابل صورت باشد، حایل و مانعی میان صورت و آئینه نباشد، آئینه را به جهت رو گیری نه پشت آن. نفس انسان هم مانند آئینهای است که اگر میخواهد صور عقل فعال و مطالب عالم بالا در آن منعکس شود بایستی شرایط زیر را داشته باشد: ۱. همانگونه که جوهر آئینه نباید ناقص باشد نفس هم باید عاری از نقصان باشد. اگر نفس مانند کودکی باشد که هنوز معلومات در او متجلی نشده، نمیتواند صور و معارف را از عالم بالا، در خود منعکس کند. ۲. همانگونه که آئینه بایستی صاف و بدون زنگار باشد، نفس هم باید از پلشتی و زشتیهای شرک، کینه، کدورت ظلمات، خبائث و آداب و رسوم شهوات، پاک و طیّب باشد. ۳. همانگونه که باید توجه داشته باشی آئینه تا روبرو نباشد، نقوش در آن منعکس ۱. گفتهاند» :روزی شاه پروانگان آنان را گفت: از چیزی به نام شمع برایم خبر آوردهاند؛ کدامیک حاضرید پر ِ پرواز در آورده از شمع خبر آورید؟ یکی پر کشید، رفت و آمد و گفت:چیزی است که نور دارد، شاه گفت: نشناختی! دیگری پرکشید آمد و گفت: گرما هم دارد شاه گفت: تو هم نشناختی! سومی رفت: با بالی سوخته برگشت شاه گفت: تو هم نشناختی! چهارمی رفت، و تا حال برنگشت! شاه گفت: تنها او شناخت و بس!، (م، ل).
نمیشود، نفس هم باید به طور تام و تمام متوجه مطلوب باشد. نفس نباید در امور دنیوی و اسباب معصیت و خاطره ّهای مشوش و سوء، فرو رود. ۴. همانگونه که مانعی بین صورت و آئینه نباید باشد، نفس هم باید خالی از موانعی ّچون تع ّصب و تقلید باشد، که اینها حجاب است میان آئینة نفس، و معارف. ۵. اگر آئینه به پشت باشد صورتی در آن منعکس نمیشود، نفس هم برای درک معارف نیاز به مقدمات دارد. باید مقدمات و استدلالها تو را به مطلوب برساند و حساب شده باشد تا تو را به اشتباه و غلط نیندازد. وگرنه مثل آئینهای است که بخواهی به پشت آن نگاه کنی و انتظار داشته باشی صورت تو را منعکس کند! پنج شرطی که ذکر شده بسیار مهم است تا نفس بتواند از عالم بالا واقعیّات هستی را درک کند. نفس انسانی همیشه مستعد است تا افاضاتی که از عالم غیب میشود در او منعکس شود و به همین جهت است که از دیگر مخلوقات متمایز شده و برای این است که میفرماید: { َإ ِن َّا ع رَضْنَا الأَما نَةَ علَی السماوات و الْأَر ضِ و الْجِب ال ِ فَأَبی نَ أ َنْ یحملْن َها و ۱ َ أ ِشْف َقْنُم نْها و حملَه ا الإنْس ان} ، «همانا بار امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم ولی آنها از حمل آن خودداری کردند و از آن بیمناک شدند و انسان آن را برداشت.» مراد از امانت الهی همان معرفت الهی است که ذاتا ً نفوس، استعداد و قابلیت پذیرش این فیض الهی را دارا هستند. و اگر نفسی از قبول امانت الهی محروم است به این دلیل است که موانع پنجگانه ذکر شده در آن وجود دارد. در قرآن به برخی از این موانع اشاره دارد مثلا ً درباره تعصب و تقلید از زبان کفار میگوید: { ٍإِن َّا وجدنا آباءنا علی أُمة َو إِن َّا علی آثارِه م مهتَدونّ ، وکذلک ما ارسلنا َمن قبلک فی قَریةٍ من ن ذیرٍ الا قال ۲ ِمترفوها إن ّا وجدنا آباء ُنا عِلی أمّةٍ و إِنّ ا علی آثارِه م َ مق تدون} ، «بلکه گفتند: ما پدرانمان را بر دینی یافتیم و بر آثار آنها هدایت شدهایم. و بدینگونه در هیچ قریهای قبل از تو اخطار کنندهای نفرستادیم مگر اینکه مترفین از آنها گفتند: ما پدرانمان را بر دینی ۱. الاحزاب (۳۳،) ۷۲ ۲. الزخرف (۴۳،) ۲۲ - ۲۳؛ لقمان (۳۱،) ۲۱: Gو إِذا قیل لَهم اتبعوا ما أَنزل َ الله ُ قالُوا بل نَتّبع ما وجدنا علیه آباءناF.
دفتر دوم: رذائل و فضائل قوة عاقله = ۲۰۵ یافتهایم و ما از آثار آنها پیروزی میکنیم.« یا از زبان آنها در قیامت میفرماید:{أطَعنا ۱ سادتَنا و کُبراءنا} ، «ما حاکمان و بزرگان خود را اطاعت کردیم.» در همین رابطه از پیامبر اکرم’ نقل شده که فرمودهاند: « کُل مولد ی َولد علی الفطرةِ حتی ی کون َ ا َبواه ۲ ی ّه ودا نَه ی و َمّجس انَه و ین ص رانَه»، «هر مولودی بر فطرت پاک زاده میشود تا اینکه پدر و و مادرش او را یهودی، یا مجوسی یا نصرانی کنند». یا حتی شیعه یا سنی شدن هم گاه، بستگی به پدر و مادر دارد و تقلید مؤثر است؛ حال آن که باید با استدلال و منطق، واقعیّات را پذیرفت. دربارة مانع دیگر برای نفس که همان زنگارها و زشتیها است از پیامبر اکرم| نقل شده که فرمودند: « ََلولا أ ََّ ن الش َیاطی نُیحوم ون ع ِلی قلوب بن ِی آدم لَنَظروا إ لی م لکوت ۳ السماوات و الارض»، اگر نبود که شیاطین اطراف قلب را احاطه میکنند، همانا انسانها هدایت شده، حقایق برایشان مشخص و ظاهر میشد و بنی آدم به ملکوت آسمانها و زمین نظر میکرد. میدانید، «نظر»، در این روایت و دیگر روایات با «نگاه» تفاوت دارد؛ «نظر»، ِ دیدن ّهمراه با تدبر، ّ تفکر و دقت را میگویند. ۱. الاحزاب (۳۳،) ۶۷ ۲. بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۱۸۷؛ مسند احمد حنبل، ج ۲، ص ۳۹۳ ۳. بحار الانوار، ج ۵۶، ص ۱۶۳؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۳۹۹، ح ۳۱۸۶۱، مانند آن.