کتابها ‹ فراز و فرود نفس ‹ بخش ۸
فراز و فرود نفس
بخش ۸ از ۱۲اگر میخواهیم کسی را بزرگ شماریم آن کس جز خدا نیست و باید به او که ص رف الوجود است، افتخار ورزید. راستی! ما به چه چیز خود مینازیم! درست است که خداوند میفرماید:{ولَقَد کَر َّمنا بن ی آدم}، که به انسان کرامت داده و به شیطان میگوید: به این آدم سجده کن اما این به ِ دلیل ِ مستعد بودن انسان برای کسب کمالات است و گرنه ذاتا ً انسان هیچ هیچ است. اولش ۱ نطفهای بد بود است که از یک مجرای بدن خارج میشود، و پایانش هم مرداری بد بوتر؛ و در میان این اول و پایان، همیشه همراهش نجاسات و کثافاتی است که بر اثر خوردن مواد غذایی حاصل شده و او آنها را با خود حمل میکند و خدا خواسته اینها درباطن باشد و ظاهر نشود. اگر انسان اهل بصیرت باشد و به این آیه شریفه دقت کند وضعیت خود را بهتر خواهد فهمید: { قُت ِل َ ا لإنْس ان ُ ما أَک ْفَرَه، منْ أَی شَیء خَلَقَه، منْ نُطْفَةٍ خَلَقَه فَقَد ره،َ ثُم السبِیل ۲ یس رَه، ثُم أَماتَه فَأَق ْبرَه ثُم إِذاش اء أَن ْشَرَه} ، «مرده باد انسان! چه چیزی او را کافر کرده است، خدا او را از چه چیزی خلق کرده است؟! از نطفهای خلق کرده سپس اندازهگیری کرده، سپس راه را برای او آسان کرده، سپس خدا او را میمیراند و وارد قبر میشود، سپس هر وقتی بخواهد او را زنده میکند». مراد از اندازهگیری یعنی داخل رحم مادر این نطفه تبدیل به اعضا و جوارح میشود، و منظور از آسان کردن راه، یعنی با حجت باطنی که همان عقل است و حجت ظاهری یعنی انبیاء و رسل، برای رسیدن به مقصد او را هدایت کرده است. بنابراین انسان در اول و ابتدای امر هیچ بوده و با نطفهای ایجاد شده که پایانش مرگ و مردار است و میانهاش موجودی عاجز است که امورش به او واگذار نشده و هرچه بخواهد در دسترس او نیست، و چه بسا به اموری دست یازد که فلاح و صلاحش نباشد و اموری را از دست دهد که فلاح و صلاحش در آن بوده است؛ پس او موجودی ذلیل و ضعیف است، محل هجوم آفات، امراض و گرفتاریهاست، گرسنگی و تشنگی طاقتش را میبرد، مالک نفع و ضرر خودش نیست، در طول عمر و زندگانی فراموشی سراغش میآید، گاه ۱. نطفه یعنی آب قلیل و کم. ۲. عبس (۸۰،) ۱۷ ۲۲
همة علمی را که خوانده به کلی فراموش میکند. او مالک قلب خودش هم نیست و هر لحظه از روز شب ممکن است اعضا و جوارحش از کار بیفتد و با یک چشم به هم زدن همة آنچه دوست دارد از او گرفته میشود. اینها که گفته شد تنها گوشهای از ذلت و خواری ماست و ما که از هر قلیلی قلیلتر هستیم به چه چیز خود مینازیم! این است تصویر حیات ما. سرانجام هم خواهیم مرد و اگر چند روزی برای بلند کردن جنازة ما تعلل شود، بوی گندمان همه را فراری میدهد. دفن اموات برای همین است. فکر میکنیم کار ما با مرگ تمام شده، نه! به عقیده ما خدا کار عبث نمیکند:{ ََأ َ فَحسبتُم أَن َّما خَلَق ْنا کُم عبثاً و َأن َّ کُم إِلَی نا لاتُرْجعون}، «میپندارید، بیهوده خلق شده و به سوی ما باز نمیگردید!؟» و این تازه اول گرفتاری است! ای عزیز! در عالم قبر که گذاشته شدیم، بدن و حتی استخوانهای محکم ما پوسیده و متلاشی میشود، حیوانات زیر زمینی گوشت ما را میخورند و مدفوع کرمها میشویم، چنان بد منظره میشویم که هر انسانی از نگاه کردن به ما منزجر میشود، حتی حیوانات هم از ما فراریاند، بهترین حالت آن است که جزو خاک شویم که از او کوزه و خشت و خانه بسازند ولی رهایمان نمیکنند تازه اول راه است، و بلاهای برزخی آغاز میشود، در َ حیات برزخی اگر ظلم کردیم ظلم میشویم، اگر گزیدیم، گزیده میشویم! پس از آن، برپا شدن قیامت، که خدا میداند چه زمانی است، با گردآوری اجزاء ما از اقصی َنقاط عالم، آغاز میشود. زمین عوض میشود: { ی ُ وم ت ُبد َ لالأرض} ستارگان کدر و تاریک میشوند: {و إِذَا الن ُّجوم ان ْکَدرت} و خورشید در هم پیچیده شود:{ إ ِذَا الش َّمس کُو رت} ُ و جهنم گر گرفته میشود و بهشت زینت داده میشود، و میزان ها نصب شدهاند برای حساب اعمال، و کتاب اعمال گشوده میشود. انسانی که به خود میبالید، در معرض خدا، ملائک و خلایق قرار میگیرد، نامه اعمالش به او داده میشود یا به دست راست یا چپ، وقتی نظاره کرد با خود میگوید: «ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ کار ۱ کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته مگر اینکه آن را به حساب آورده است» . تعجب میکند ۱. G و یقُول ُٰون َ یا ویلَتَنا ما لهذَا الْکتاب ِ لا یغادر صغیرَة ً و لا کَبِیرَة ً إِلا َ َّ أحصاهاF، الکهف (۱۸،) ۴۹
که چگونه کم و زیاد عملش ضبط و ثبت شده است، اگر به دست چپش دادند مستحق عذاب است و آرزو میکند ای کاش خاک بودم: {یا لَیت َنی کُنْت ت ًُرابا}. آرزو میکند ای کاش سگ و خوک بودم و مانند آنها خاک میشدم و عقاب و عذاب را نمیدیدم، و شکی نیست که سگ و خوک بر چنین انسانی شرافت دارند چون پایان آنها خاک است و کسی از آنها فراری نمیشود، اما انسان عاصی زنده میشود و در روز عقبی چنان بوی تعفنی میدهد که دیگران از وی در فرارند! بنابراین! بنابراین باز هم به چه مینازیم و عجب چرا؟! درست است که همگی ما به عفو و بخشش الهی امیدواریم ولی با توجه به اینکه ما معصوم نبوده و گناهانی از ما سرزده و میزند، لازمهاش استحقاق عقوبت است و از طرفی عفو و بخشش خداوند امری یقینی نیست و در اینکه آیا شامل ما میشود شک داریم و بنابراینکه استحقاق عقوبت یقینی، و عفو مشکوک است پس شیدایی و عجب چرا؟ فرض کنید کسی در زندان لحظه شماری میکند تا او را مجازات کنند ولی احتمال عفو هم میدهد، با این حال که در حبس است میتواند خودبین باشد، به خود بنازد و در فکر عقوبت نباشد؟! ما هم در زندان دنیا محبوسیم و گنهکار؛ چگونه امکان دارد با عدم آگاهیمان از عاقبت کار به خود عجب گرفته و غافل باشیم و از ذلیل و ناتوان بودن خود در مقابل عقوبت الهی غافل شویم؟! ۲. علاج تفصیلی پس از ذکر علاج کلی و اجمالی، در اینجا به مواردی که موجب عجب خواهد شد اشاره، و علاج و درمان آنها را ذکر خواهیم کرد: الف. برتری جویی با علم و دانش؛ علوم، اعم از دنیوی مانند علوم و دانشهایی طبیعی، که به آنها صناعت میگویند، و علوم دینی مانند فقه و اصول، فلسفه و کلام که از جهتی میتوانند موجب رسیدن انسان به کمال واقعی که همان شناخت حقیقت هستی و خداوند است، باشند ولی، اگر همین علوم که وسیله رسیدن به خداست موجب برتری- جویی و عجب شد، اگر چه فی ذاته کمال است اما چون بر ذاتی وارد شده که خبث دارد، باعث هلاکت اوست. برای اینکه علم به مانند بارانی لطیف، طیّب، طاهر و شیرین است؛ اگر بر روی گیاهی که میوهاش تلخ است ببارد طبعا ً ثمرهاش تلخ خواهد بود، و اگر آن
گیاه شیرین باشد، میوهاش هم شیرین خواهد بود. قلبی که داری خبث باطن است، علم گوارا - گرچه علم توحید هم باشد - اگر بر آن ببارد، باعث افزایش خباثت آن خواهد شد، ِ و اگر قلب طالب علم، پاک، طیب و از خباثت خالی شده باشد، هنگامی که باران علم بر او بارید اگر نارسیهایی هم دارد بر طرف شده پاک و طیب خواهد شد. بنابراین باید مواظبت کرد که علم باعث عجب و برتری جویی نشود، اینکه چند کلمه از فقه و اصول میدانید به خود ننازید، ِو بدانید خداوند از عالم برتریجو و خودبین بدش میآید. خداوند دوست دارد انسانها همانی که هستند خود را بپندارند. انسانها ضعیف و قلیلاند، حیات و مرگ آنها دست خداست و بیش از این خود را بزرگ دانستن به هر دلیلی مانند چند کلمه درسی که خواندهایم، غضب الهی را در پی دارد. گفته شده خداوند به واسطه انبیاء الهی این محتوا را به انسان القاء کرده است: «تو نزد من اندازهای داری تا هنگامی که برای خودت قدر و منزلتی قائل نشوی و اگر تو برای خودت قدر و اندازه قائل شدی دیگر نزد من قدر و اندازه نخواهی داشت. خودتان را کوچک کنید تا جایگاه شما ۱ نزد من بزرگ شود». عالم بیعمل! عالم و دانشمند واقعی همان چیزی را که خدا میخواهد عمل میکند، و معلوم است خداوند از عالِ م خودبین بدش میآید. خداوند حجت را بر عالم تمام کرده و از عالم بیش از جاهل وظیفه میخواهد برای اینکه جاهل، ناآگاه است، اما عالمی که میداند نظام وجود همهاش جلوة حق و به مشیت اوست، چرا گرفتار عجب و خودبینی میشود؟! انتظار خدا از عالم بیش از جاهل است چون با لغزیدن عال م عده زیادی از مردمی که مرید او بودهاند، خواهند لغزید. گاهی عالم، عقاید فاسدی را به خورد مردم داده، مطالبی را به خدا و پیامبر| نسبت میدهد و آنها را از حق منحرف میکند برای همین است که در ماه مبارک رمضان هر دروغی باطل کننده روزه نیست و تنها دروغ بر خدا و پیامبر۶ روزه را باطل کرده و کفاره دارد، چون دروغ بر خدا و پیامبر۶ دروغ بزرگ و کلام باطلی است که موجب انحراف بخش بزرگی از جامعه میشود. پس عصیان خدا با علم و معرفت، جنایتش فاحشتر از عصیان خدا با جهل و نادانی است چون علم که نعمت خدادادی است ۱. احیاء العلوم، مجلد ۴، (ج ۱۱) ، ص ۳۱، ۵۱؛ المحجة البیضاء، ج ۶، ص ۲۴۲، ۲۶۲
را شکر نکرده است. پیامبر اکرم۶ میفرمایند» :روز قیامت عالمی را میآورند در حالی که رودههایش در هم پیچیده و از شکمش خارج شده، او را داخل آتش میاندازند و او ماندن الاغی که به سنگ آسیا بسته شده، در جهنم دور میزند و اهل آتش او را طواف میکنند و از او سوال میکنند تو را چه شده؟! میگوید: من دیگران را به عمل خیر ۱ سفارش، و از شر و بدی نهی میکردم اما خودم عمل نکردم». اگر در آیات قرآن دقت ۲ کنیم خواهیم دید خداوند علمای یهود را به خری که کتاب حمل میکند تشبیه کرده و ۳ جای دیگر بلعم باعورا را به سگی که کارش حمله کردن است تشبیه کرده؛ برای اینکه آنها به علمشان عمل نمیکردند. پیامبر اکرم| درباره قرائت کنندگان قرآن که به خود میبالند میفرماید: «قومی قرآن میخوانند که قرآن از حنجره آنها تجاوز نمیکند و میگویند: کسی از ما بهتر قرآن نمیخواند و کسی از ما عالمتر نیست». سپس پیامبر۶ رو کردند به اصحاب و فرمودند: ۴ «اینها از امت من هستند نه از دیگر ادیان، اینها وسیلة و آتشگیرانه آتش هستند». درباره وضعیت عالم بیعمل میفرماید: «اهل جهنم از بوی گند عالمی که به علمش عمل نکرده ۵ اذیت میشوند» و کسی که در جهنم است و بیش از همه حسرت و ندامت دارد کسی است که بندهای را به سوی خدا دعوت کرده او هم پس از قبول، اطاعت خدا کرده و خدا او را داخل بهشت میکند اما دعوت کننده را چون تارک علمش بوده، و از نفس و آرزوهای دور و دراز تبعیت کرده است داخل آتش میکند». از امام صادق× نقل شده: «برای جاهل هفتاد گناه بخشیده میشود قبل از آنکه از ۶ عالم یک گناه بخشیده شود». وضعیّت عالمان سوء چنان وخیم است که حضرت ۷ عیسی× میفرماید: «وای بر علمای بد! چگونه گُر میگیرد بر آنها آتش»! روایاتی که ذکر شد، به همراه دیگر اخباری که ذکر نکردیم، همگی دلالت بر وضعیت عالم فاسد و سوء، در آخرت دارد و این روایات شامل عالمانی هم میشود که ۱. نک: سنن بیهقی، ج ۱۰، ص ۹۵؛ مسند احمد حنبل، ج ۵، ص ۲۰۷ ۲. الجمعه (۶۲،) ۵ ۳. الاعراف (۷،) ۱۷۶ ۴. بحارالانوار، ج ۲، ص ۱۱۱، ح ۲۴؛ کنزالعمال، ج ۱۰، ص ۲۱۲ ۵. الکافی، ج ۱، ص ۴۴، ح ۱؛ بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۴، ح ۳۰ ۶. همان، ص ۴۷، ح ۱؛ همان، ج ۷۵، ص ۱۹۳، ح ۷ ۷. همان، ح ۲؛ همان، ج ۲، ص ۳۹، ح ۶۷
دیگران را به تواضع و فروتنی فراخواندهاند ولی خود اهل عجب و تکبر بودهاند. گفته شده حذیفة بن یمان که پیشنماز مردم بود روزی رو کرد به مردم و گفت: «دیگر سراغ من نیائید ۱ چون به ذهنم خطور کرد که من از دیگران برترم». حذیفة ّبن یمان از مقربان و یاران خاص علی× است که در بغداد مدفون است؛ وقتی امثال او اینگونه خود را در معرض عجب و خودبینی میدانند ما چگونه خود را سالم و پاک از عجب قلمداد میکنیم؟ ما که نوعا گرفتار دنیا، قدرت، ریاست و غفلت هستیم، چگونه میتوانیم ادعای سلامت نفس داشته باشیم؟! واقعا ً علم و قدرت جز مسؤلیت، چیز دیگری در پی ندارد. این جمله امام علی× را ۲ باید با آب طلا نوشت که: « َِ من اختال ف ی و لایت ََ ه َ أبان ع ن حماقته» ، «کسی که در حکومتش به خود غرّه و مغرور شود نشان از حماقت اوست». حماقت است چون حکومت و قدرت مسؤلیت است و خوشحالی ندارد؛ بلکه باید نگران باشد که نکند در پرتو مقامش نتواند مسؤلیت خویش را انجام دهد. علم هم، همین گونه است، هر چه انسان عالمتر باشد، مسؤلیت او بیشتر است و انسان عاقل باید به مسؤلیت خود بیشتر فکر کند که اگر آن را انجام نداد، خطر بزرگی گریبان او را خواهد گرفت. وقتی چنین تفکر کرد نفس او میشکند! خوفش ظاهر و عجب او برطرف میشود. ب. عجب به عبادت و طاعت؛ از دیگر مواردی که ممکن است انسان را گرفتار عجب کند، عبادت و اطاعت الهی است و چون عبادت خدا ِکرده خود بزرگ بین است. علاج عجب ناشی از عبادت و اطاعت این است که انسان تفکر کند غرض از عبادت چیست؟ عبادت اظهار بندگی، امتثال امر خدا، ذلت و شکستن در مقابل خداست. وقتی وجود، بقاء، مرگ ما، و نعمتهایی که از آن بهره میبریم از خداست پس عجب معنی ندارد. عبادت باید باعث انکسار نفس ما عندالله شود و این حالت برای ما به صورت ملکه درآید. در تشهد نماز در وصف پیامبر۶ اول میگوئیم: أَشهد أ َّن محمدا ً عبده، و سپس: و ر ُسوله؛ یعنی اگر پیامبر۶ عبد مخلص خدا نبود بار رسالت بر دوش او گذاشته نمیشد. وقتی پیامبر۶ افتخارش قبل از رسالت عبودیت و بندگی است، حساب ماها پاک است. ۱. سنن بیهقی، ج ۳، ص ۱۲۷؛ مصنف ابن ابی شیبه، ج ۱، ص ۴۴۶، نحو ذلک. ۲. غرر الحکم، ص ۳۴۶، ش ۷۹۶۳
وانگهی عبادت شرایط و مقدماتی دارد که بدون انجام آنها شرط صحت، محقق نشده است، چه بسا آفاتی سراغ عبادت ما آمده که موجب فساد آنها شده است و نزد خدا مقبول نیست. با این امکان و احتمال بطلان و فساد عبادت، چگونه انسان میتواند ادعا کند همة اعمالش از صحت و سلامت برخوردار بوده است. علاوه بر آن نمیتوان به طور کلی ادعا کرد انسان از نسیان و سهو خالی است. به همین دلیل، برخی ادعا کردهاند انسان از ماده نسیان است اگر چه از ماده انس بودن صحیحتر است. با این حال چگونه انسان میتواند ادعا کند عباداتش از تمام آفات به دور است. نکته دیگر اینکه عبادت هنگامی فایده دارد و ارزش محسوب میشود که انسان با آن به سعادت و خوشبختی برسد، و اگر شرایطی حاصل شد که انسان در زمره اشقیاء و بدبختها قرار گرفت، عبادتش بدون ارزش حقیقی و واقعی است گرچه احتمال دارد عملش از نظر شرعی باطل نباشد. ش ّقی شدن هم بیجهت نیست، بلکه به دست خود انسان، و بین بین است. بی ّجهت خدا کسی را شقی قرار نمیدهد چنانکه بلعم باعورا از علما و عابدان یهود، مدتها عبادت کرد ولی به یک باره منحرف شد. حال که اینگونه است آیا احتمال نمیدهیم که شرایط به گونهای شود که بدبختی و شقاوت بر اثر محیط بد و یا رفقای سوء برایمان حاصل شود؟! با این احتمال چرا انسان به عبادت ناچیزی که در مقابل این همه نعمت الهی انجام میدهد، عجب داشته، و به نماز و روزهاش بنازد؟! ج. عجب به واسطه سایر صفات نیک؛ گاه برخی فضائل اخلاقی نفسانی مثل تقوا، ورع، شجاعت، صبر، شکر، سخاوت و... ، ازسوی انسان صادر میشود و انسان چون خود را فردی نیکو و اخلاقی فرض کرده، خودبین و گرفتار عجب میشود. درست است که فضائل اخلاقی نزد عقل و شرع ممدوح است اما، وقتی به واسطه تحصیل و انجام آنها گرفتار عجب و خودبینی شد، فایده و اثری ندارند. کدام آدم عاقل است که پس از کسب فضائل، با یک رذیله به نام عجب، آن همه فضیلت را باطل کند؟! فضائل که ثروت بزرگی است چرا با آتش عجب سوخته و دود هوا شود؟! در عوض اگر اعمال نیکو انجام داده و در پی آن متواضع و ذلیل در مقابل حق باشد، علاوه بر آن اعمال نیکو، فضیلت دیگری به نام تواضع و انکسار عندالحق در نامه عملش ثبت و ضبط خواهد شد و عاقبت این امور حسنه، ختم بر خیر خواهد شد.
راستی! فکر کردهای تو که به عبادات ناچیز و اعمال خوبت عجبداری؛ چه بسا انسانهایی هستند که از تو برترند، بهترند، یا حداقل با تو مشترک و مساویند؟! پس این فضائل، منحصر در تو نیست و غلبه و پیروزی با محض عبودیت، ذلّت و مسکنت عندالله حاصل میشود نه اعجاب به خود. نقل شده که خدا فرموده: «انا عند قلوب منکسرة»، «من ۱ نزد قلوب شکسته هستم». جهل ما علت عجب ما! انسانی که خود بزرگ بین است، علم، تقوا، ورع، شجاعت، سخاوت و دیگر فضائل اخلاقی را به نحو استقلال، و بدون توفیق و اراده الهی، به خود نسبت میدهد. اگر انسان چنین خیالی کند معلوم میشود در توحیدش جهل وجود دارد. توحید یعنی خدا را واحد و صفات و افعال او را عین ذاتش دانستن. توحید افعالی یعنی فاعلیت در عالم منحصر به خداست و همة نظام وجود از عقول مجرده تا پستترین آن، که عالم ماده است در اصل وجود، جلوههای حقاند. ما خیال میکنیم نسبت نظام وجود به خدا، مانند نسبت بنّا به ساختمان است که وقتی ساختمانی را ساخت، به دنبال کارش میرود و بقای ساختمان متوقف بر اراده بنّا نیست. حال آنکه بنّا، خالق ساختمان نیست بلکه او فاعل حرکت است یعنی او مصالح ساختمانی را که محصول و مخلوق خداست از جایی به جای دیگر حرکت داده، روی هم چیده و ساختمان بنا شده است این اولا؛ و ثانیاً: تمام نظام وجود، چه از لحاظ حدوث آن و چه از لحاظ ادامه و بقای آن، همگی، معلول اراده حق است. اما وقتی به این واقعیّت جاهل هستیم، برای خودمان خودیتی قائل شده و در پی آن عجب سراغمان میآید. در یک نگاه دیگر، انسانی که عجب دارد از دو جنبه به اعمالش مینازد و میبالد: الف. چون خودش را قابل کمالات میداند: (جنبه قابلی). در حالی که همة ّوجود او مسخر اراده حق است و اگر لحظهای آن اراده تسخیر کنندة حق برداشته شود، من، من نیستم، تو، تو نیستی، او، او نیست، آنها، آنها نیستند؛ و خلاصه همه هیچ و پوچ میشود. به اندک التفاتی زنده دارد آفرینش را اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالبها ۱. منیة المرید، ص ۱۲۳
ب. گاه بر اعمال خود مینازد چون خیال میکند این کمالات در اصل و مستقلانه از اراده و قدرت او ناشی شده است: (جنبه فاعلی). یعنی علاوه بر اینکه خود را قابل کمالات میداند، فاعلیت در کمالات را هم به خود نسبت میدهد؛ حال آنکه این کمالات و فضائل نفسانی به واسطه اسبابی حاصل میشود که همگی از نعمتهای الهی است که به انسان افاضه شده است. ممکن است کسی بگوید: این نعمتهای الهی شامل من شده به دلیل اینکه من آدم خوبی هستم و صفات باطنی نیکویی دارم و چون خدا را دوست دارم پس موفق هستم . در پاسخ میگوئیم: این صفات باطنی و محبت تو به خدا را هم، خدا به تو داده است و تمام نظام وجود حدوثا ً و بقاءا ً عین ربط به حق تعالی است پس نباید به نفس خود اعجاب داشته باشی و خود را بزرگ پنداری! بلکه خدایی که ایجاد کننده عبادات، طاعات و صفات حسنه است را بزرگ بدانی و نفس خود را در مقابل او حقیر و ذلیل کنی! بنابراین، حالا که به معرفتش افزوده شد و از جهل در توحید بیرون آمد، مشخص شد که معنی ندارد: عالم به علمش، عابد به عبادتش، شجاع به شجاعتش، جمیل به جمالش، غنی به مالش و قوی به قدرتش ببالد چون محل فیضان فیض الهی گرچه اوست، اما این «او بودن» هم از ناحیه خدایی است که او را خلق کرده و نعمتهای بیشمار عطا کرده است. حرکاتی را که ما انجام میدهیم همه مخلوق خداست چون از اول یک روح نباتی به نام نطفه بر اثر تکامل، به روح حیوانی، سپس به روح انسانی و تعقل میرسد. تعقل هم دارای مراتب است که عقل کل آن پیامبر| است. همة این مراحل محصول عالی همین طبیعت است، مانند آب گل آلودی که ته نشین شده و آب زلال آن ظاهر میشود. یعنی چنین نیست که ِبر یک بدن جدا، یک روح جدا بار شود، بلکه همین نطفه بر اثر تکامل به مرحله تجرّد که آخرین مرحله است، خواهد رسید. این سیر حرکت همگی در ید قدرت خداست و انسان با همه کمالات به یک باره خلق نشده و سیر تدریجی آن با اراده حضرت حق محقق شده است. ولی این تدریج ما را به اشتباه میاندازد و فکر میکنیم ما به نحو مستقل، اسباب و باعثها را ایجاد، و موانع را برطرف کردهایم و در ایجاد عمل خود، مستقل هستیم. حال آنکه ما و تمام اعمال و حرکاتمان عین ربط به ذات حق است. وقتی
پیامبر اکرم| میفرماید: « ّاللهم ارنی الاشیاء کما هی» معنیاش این نیست که خدایا خواص اشیاء را آنگونه که هست به من نشان بده! بلکه منظور این است که: خدایا! ما انسانها اشیاء را مستقل از تو فرض کردهایم و از تو میخواهم آنها را همانگونه که وابستگی اشراقی داشته، و عین ربط به تو هستند به من نشان دهی! و اینکه حدیث میفرماید: «من ۱ ع َ رف ن َفسَه فق د ع رف ر ّبه» ، هم اشاره به همین موضوع دارد که وقتی انسان نفس خود را ۲ آن گونه که هست که عین ربط به خداست شناخت، خدا را هم خواهد شناخت. اجر و ثواب، استحقاق یا تفضل الهی؟ پیامبر اکرم| درباره اعمال و حرکات انسانها میفرماید» :احدی از شما نیست که عملش به تنهایی موجب نجاتش باشد. به ایشان گفتند: آیا شما هم همین طورید و عملتان موجب نجاتتان نیست؟! فرمودند: من نیز، همین گونهام مگر اینکه خدا با رحمتش ۳ مرا بپوشاند.« پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که: آیا ثواب و اجری که خدا به انسان میدهد از روی استحقاق و طلبکاری ما از خداست یا تفضل الهی است؟ از مطالب ذکر شده پاسخ مشخص شد و آن اینکه اگر اجر و مزدی از ناحیه حضرت حق به انسانها داده میشود از باب تفضل اوست، چنانچه پیامبر| با آن عظمتش میفرماید: به واسطه عملم اهل نجات نیستم بلکه رحمت خدا مرا تحت پوشش خود قرار داده است. علت این است که اگر عبادتی از ناحیه انسانها انجام میشود با همان نیرویی است که خدا داده است زبان، عقل، قلب، اعضاء و جوارح، مال و عمر، همگی مالکش خداست و اگر به وجود آورنده این نعمتها انسان بود. اجری که به واسطه آنها داشت، مستحقش بود. ولی چون وجود اینها همگی به اراده خداست پس اجر و مزدی که خدا میدهد، از روی تفضل اوست: ۱. بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲۰؛ عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۰۲ ۲. توضیح بیشتر بیان مرحوم استاد اینکه: تصورات نفس انسانی حدوثا ً و بقاءا ً قائم به نفس انسانی است و به محض غفلت و سلب توجه از آنها، تصورات هم از بین میروند. با معرفت نفس انسانی با وصف مذکور، پی میبرد که ارتباط نظام وجود به خداوند نیز همینگونه است که اگر لحظهای توجه و فیض الهی قطع گردد تمامی موجودات محو و نابود میشوند و جمله معروف حکماء که: «صفحات الاعیان عندالله کصفحات الاذهان عندنا» به این واقعیت اشاره دارد، (م، ل). ۳. مسند احمد حنبل، ج ۲، ص ۳۴۴
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات و چون برآید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب یا: از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید یک اشکال: بنابراینکه، قدرت، مال، حرکات و محل کمالات همگی از جانب خدا باشد، پس باید جبر را پذیرفته و تکالیف را نفی کرده و ثواب و عقاب را باطل بدانیم و حال آنکه ما انسان را فاعل مختار میدانیم. پاسخ: این مطلب درست که اگر انسان دقت در نظام خلقت کند، در مییابد که همه کاره خداست، ولی در همین نظام وجودی که همگی به اراده اوست، انسان با اختیار خلق شده است و اگر انسان با اختیار خود کاری را انجام میدهد، این اختیار در طول اراده خداست و نه در عرض آن که جدای از نظام اراده خدا باشد. اعضا و جوارح مخلوق خداست ولی ما با اختیار، اراده خود تصور، تصدیق، و عمل میکنیم. بنابراین ما به طور کلی قدرت و اختیار را از انسان سلب نمیکنیم بلکه میگوئیم عمل انسان جزو اسباب و مسبباتی است که مستقل از نظام وجود نیست که همگی تحت اراده خداست. در این باره عقاید مختلفی مطرح میشود: اشاعره میگویند همة کارها از آن خداست و اگر ما هم دخیل در آن باشیم شرک لازم میآید. معتزله میگویند: ما فاعل مختاریم و خدا نمیتواند از اراده ما جلوگیری کند. ولی امامیه اعتقاد دارند: امر ٌ بین الامرین است یعنی نه جبر اشعری و نه تفویض معتزلی؛ بلکه در عمل من، هم اراده خدا و هم انسان هر دو دخیلاند ولی اعضاء و جوارح و ارادة انسان جزو نظام وجود است و حکمت آن وابسته به مشیت حق تعالی است چه از ابتداء چه ادامهاش (حدوثا ً و بقاءاً). پس انسان، فاعل مختار است اما در طول اراده خدا، و از خود استقلالی ندارد. در حقیقت ارادة خدا بر این تعلق گرفته که انسان فاعل مختار باشد، پس نه جبر است نه تفویض بلکه امر ٌ بین الامرین است. ۱ د. عجب به حسب و نَسب؛ از اسباب بزرگی که موجب عجب میشود و بیشتر میان اعراب جاهلی رواج داشته، فخر و بزرگبینی به آباء و اجداد و طایفه خویش است. اهمیت به آباء و اجداد و طایفه چنان برایشان مهم مینمود که علمی به نام انساب میان آنها رواج ۱. حسب: شخصیت دارای مقام و نسب: پدر، جد، اقوام و طائفه را میگویند.
داشت. در سوره تکاثر این بزرگبینی به انساب را این گونه توصیف کرده که: آنها چنان افراد خودشان را بزرگ میشمردند که حتی سراغ مردهها رفته و آنها را هم جز حسب و نسب و شخصیت خود حساب میکردند. و اما راه علاج: ۱. ِراه علاج عجب ناشی از این دو این است که انسان معرفت پیدا کند به اینکه محسوب کردن کمال دیگران برای خود، به نوعی جهل و نادانی است: گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل! انسانی که به فضائل و کمالات آباء و اجدادش مینازد باید بداند اگر آنها انسانهای خوبی نباشند، با اتصال خود به آنها کمالی بدست نمیآورد و اگر آنها آدمهایی خوبی باشند و او امامزاده یا پیامبرزاده هم باشد، فایده ندارد. اگر کسی که خودش بیسواد باشد و فضل، سواد و علم پدرش را به رخ کشد، کار بیارزشی کرده است و اگر خودش دارای خبث باطن باشد، اینها خبث باطن او را رفع نمیکند. اگر پدران چنین افرادی که آنها را به رخ میکشند زنده بودند میگفتند: فضل و برتری از من است نه تو! تو از نطفة من ساخته شدهای و نطفهام با اوول مخلوط شده و یک سلول از آن درست شده است و کم کم تبدیل به یک کرم میشود، تو یک کرم بودی همان گونه که یک حیوان ّهم اولش کرمی ّبود، ولی اگر انسان شدی انسانیت خود تو موجب شرف است. در دو بیتی که به حضرت امیر× نسبت داده شده آمده: انا ابن نفسی و کنیتی ادبی من عجمٍ کنت او من الع ِرب ان الفَتی من یقول هأنذا لیس الفتی من یقول کان أبی من پسر خودم هستم و کنیهام ادب من است، از عجم باشم یا از عرب. جوانمرد آن است که بگوید من فلان کمال را دارم نه اینکه بگوید پدرم چنین و چنان بود. شاعر عرب میگوید: لئن فخرت بĤباء ذوی شرف لقد صدقت و لکن بئس ما ولدوا اگر افتخار میکنی به پدرانی که صاحبان شرف بودهاند، راست میگویی آنها از بزرگان بودند ولی آنها بد بچهای را زائیدند! روزی اباذر غفاری به مردی که نزد پیامبر۶ بود ظاهرا ً آن مرد بلال بوده است خطاب کرده و گفت: ای پسر زن سیاه پوست! پیامبر عصبانی شده فرمودند: «شما بنیآدم و از یک پیمانه هستید و شرافتی به همدیگر ندارید و پسر سفید بر سیاه فضیلتی ندارد». ابوذر
در این حال روی زمین خوابید و از آن سیاه خواست پایش را روی صورت او بگذارد تا ۱ شخصیت ابوذر را بشکند. روایت شده، وقتی بلال حبشی روز فتح کعبه، بر فراز آن اذان گفت، گروهی گفتند: این عبد سیاه اذان میگوید! و او را تحقیر کردند سپس این آیه نازل شد: { ُیا أَیها الن َّاس إِن َّا خَلَقْناکُم من ْ ذَکَر ٍ و أنْثی َّو جعلْناکُم شُعوبا ً و قَبائل َ لتَعارفُوا إِن ۲ أَکْرَمکُم عنْد الل َّه أَتْقاکُم} «ای مردم! همه شما را از یک مذکر و مؤنث خلق کردیم و شما را عشیره عشیره و قبیله قبیله قرار دادیم تا از یکدیگر شناخته شوید [تا افراد انسان یکدیگر را از جهت پدر و مادری، پسری و دختر، خواهر و برادر و دیگر اقوام بشناسند، ولی اینها موجب شرافت نیست]، با کرامت و بزرگوارترین شما نزد خدا آن کسی است که تقوایش بیشتر باشد». از پیامبر اکرم۶ روایت دیگری رسیده که: «خداوند عیب جاهلیت ۳ را از شما دور کرد، همه شما فرزندان آدمید و آدم از خاک است». نقل شده که روزی یکی از رؤسای یونان به غلامش خطاب نموده و به او فخر فروخت. غلامش گفت: «اگر منشأ افتخارات تو پدرانت هستند، پس بزرگی از آنهاست نه تو! اگر به لباسهای فاخرت مینازی پس شرافت مال آنهاست، اگر به آنچه سوار شدی افتخار میکنی، پس فضیلت از مرکوب است نه تو! پس برای تو چیزی که به آن عجب و بزرگی فروشی وجود ندارد». روزی پیامبر اکرم| به بنی عبدالمطلب خطاب کرده فرمودند: «پیش من اعمالتان را ۴ آورید نه نسبتها، شخصیتها، مقام و طوایف خویش را». ۲. علاج دوم ع َجب و فخر فروشی به حسب و نسب این است که باز هم معرفت یابَ د که نسب حقیقی او چیست؟ نسب حقیقی و نزدیک انسان نطفه و آبی بدبو و نجس است، و جد بعیدش آدم است که او هم از خاک است. در قرآن میفرماید» :ابتدا کرد خلقت انسان ۵ را از گل و نسل انسان را از خلاصه و شیره کشیده آبی پست قرار داد.« بنابراین مواد اصلی ما یا خاک است که روی آن راه میروند یا آب بیارزش و نجسی است که اگر به جایی ۱. بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۱۱، ح ۲۸؛ ج ۷۲، ص ۱۴۶؛ مستدرک الوسائل، ج ۹، باب ۱۳۱؛ احکام العشرة، ص ۱۱۲، ح ۲، مثله ۲. الحجرات (۴۹،) ۱۳ ۳. مسند احمد حنبل، ج ۲، ص ۵۲۴؛ بیهقی، ج ۱۰، ص ۲۳۲؛ کنز العمال، ج ۱، ص ۲۵۸، ش ۱۲۹۵ ۴. شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۲۵۲، مثله؛ بحارالانوار، ج ۷، ص ۲۴۱، ح ۲۴۱ ۵. السجده (۳۲،) ۷ ۸ : Gو بدأ خلقَ الانسا نِ من طی ن، ثم جعلَ نَسلَه من سلالةٍ من ماء مهینF
سرایت کرد باید آب کشیده شود. این اصل ماست که یا زیر پا، یا نجس است پس فرعمان چه ارزشی دارد که این قدر خود بزرگ بین شدهایم! ۳. آنها که اسلاف تواند و به واسطه آنها خود را بزرگ دیدهای از دو گروه خارج نیستند؛ الف: اهل دیانت و شرافت حقیقی و خصال نیکو هستند پس عجب، جزو اخلاق آنها نبوده است، آنها انسانهای متواضعی بودهاند که نه تنها عجب نداشته، بلکه نفس خود را ذلیل و مذمت میکردهاند و دیگران را از خود برتر میدانستهاند. پس اگر میخواهی به آنها اقتدا کرده و به آنها فخرفروشی کنی، باید سیره و اخلاق نیکوی آنها را پیروی کنی. ب: و اگر اسلاف و اجداد تو از سلاطین، پادشاهان و ّرهبران جبار و ستمگر بودهاند، اینها هیچ شرافتی نداشتهاند بلکه شوکت ظاهری و مقام داشتهاند و کارشان زورگویی بوده است. اف! بر کسی که به آنها اقتدا و افتخار کند و خودش را بزرگ بیند، چون انتساب داشتن به سگ و خوک بهتر است از انتساب به ظالمان و ستمگرانی که اهل جهنمّاند و معذب در آن؛ و اگر میدانستی وضعیت آنها در آتش چگونه است از آنها برائت میجستی. در همین باره سید رسل۶ میفرماید: «قسم به خدا! باید واگذارند گروهی افتخار به آباءشان را، چون آنها ذغال جهنم شدهاند، یا خوارترند نزد خدا از حیواناتی که ۱ با نجاست سر و کار دارند و قذارت و نجاسات را قاطی میکنند». روزی دو نفر نزد موسی× بودند یکی از آن دو، آباء و اجداد خود را میشمرد که مثلا ً من فلان بن فلان هستم تا ُ اینکه به نه پشت رسید. خداوند به موسی۷ وحی کرد و فرمود: «به آنکه افتخار ۲ ِ میکند بگو: همگی اسلاف او در آتشاند و تو نفر دهم هستی»! ه . عجب به زیبایی و جمال؛ برخی، چون چهره دلبرا و زیبایی دارند به خود میبالند و خود را برتر از دیگران میدانند ولی اگر کمتر دقتی کنند خواهند یافت که نباید به چیزی که ماندنی نیست ببالند. زیبایی در انسانها ماندنی نیست و با کمترین مرض مانند آبله از بین میرود. گاهی انسان یک تب میکند و شکل ظاهری بدنش عوض میشود. عاقلانه نیست که انسان دلبسته به زیبایی خود شده و عجب به آن پیدا کند: بّر مال و جمال خویشتن غره مشو کĤن را شبی برند و این را به تبی ۱. کنز العمال، ج ۱، ص ۲۵۸، ش ۱۲۹۴ ۲. کنز العمال، همان، ش ۱۲۹۷
۱ اگر بر فرض، زیبایی و محاسن انسان با مرضی از بین نرود، هر عاقلی شک ندارد که روزی دوران شادابی و جوانی سپری شده و با پیری، زیباییاش از بین خواهد رفت؛ و اگر بر فرض در پیری هم زیبایی او باقی بماند، با فرا رسیدن مرگ از بین میرود و آنچه برای او میماند زیبایی و قشنگیاش نیست بلکه انسان با اعمال و نیّات خالصش محشور خواهد شد. چقدر آدمهای زیبا با بدنهای لطیف و دلربا از دنیا رفته، بدنشان زیر خاک رفت، کرم افتاده و پوسیدند و چنان زیباییها و لطافتهایش از هم متلاشی شد که آدمها بدشان میآید به این بدن متعفن نگاه کنند. بدنی که چنان زیبا و دلربا بود که همه برای دیدن او دست و پا میشکستند و آه میکشیدند! ِ کسی که در نهایت زیبایی ظاهری است آیا در وجود خود دقت کرده است که در پشت این ظاهر زیبا چه نجاسات و کثافاتی چون چرک و خون، بول و غائط و کثافات معده وجود دارد که اگر به خارج سرایت کنند موجب چِندش انسان میشود! وقتی هم که مرد، مرداری میشود بدقواره! آیا به این قیافه و هیکل نازیدن، عاقلانه است؟! و. عجب به مال؛ عجب ناشی از ثروت و مال بدترین عجبهاست چون موارد دیگر چون: علم، زیبایی، تقوا، سخاوت، شجاعت و دیگر اخلاق حسنه؛ حداقل جزو انسان است. اما مالی که خارج از انسان است و جزو ذات و روح انسان نیست چه جای عجب و خود بزرگبینی دارد؟! علاج این قسم از عجب چون دیگر اقسام، فکر و تأمل است؛ اینجا فکر کنی که ملکیت مال دنیا اعتباری است و نه حقیقی. آنقدر میلیاردرها و ثروتمندان آمدند و مال روی مال جمع کردند و ذرهای از مالشان را نتوانستند با خود ببرند! و باید به حلال و حرام آن پاسخ دهند. اگر از راه حرام مالی بدست آمده باشد که معلوم است، اما اگر حلال هم باشد باید قیامت پاسخ گو باشی که از کجا آوردی! در حدیثی، امام معصوم× مال را به یک کشتی تشبیه کرده است که وارد بندری میشود. اگر کشتی خالی باشد، مأموران ۱. مویی که در صورت مردان میروید را «محاسن الرجال» میگویند. در احادیثی آمده: وقتی آدم۷ خلق شد نگاه کرد و دید چیز سیاهی روی صورتش پیدا شده، جبرئیل گفت:تو را با این سیاهی روی صورت تا روز قیامت زینت دادم. «لحیه» اسم دو استخوان داخل فک است که دندانها به آن متصلاند و به لحاظ اینکه موی صورت روی این استخوانها قرار دارد، به ریش، «لحیه» هم گویند. ما در کتاب «حلق لحیه» درباره موی صورت بحث کردهایم و مناسب است موی صورت در حد متعارف باشد نه زیاد بلند نه زیاد کوتاه. ریش خیلی بلند هم خوب نیست و نباید از یک قبضه بیشتر شود و متعارف آن موجب زیبایی است. به خصوص آقایانی که پیرمرد میشوند اگر ریش داشته باشند زیباترند و چین چروکهای صورت، کمتر مشخص است.
گمرک نگاهی کرده و به او اجازه عبور میدهند اما اگر پر باشد، چنانچه بار ممنوعهای را بارگیری کرده باشد گرفتاری دارد، و اگر مال ممنوعه هم نداشته باشد، باز هم معطلش میکنند که لابلای اجناس، اشیاء ممنوعه نباشد. حال که حلال دنیا هم حساب و کتاب ۱ دارد، آیا فقر بهتر از پولداری نیست؟! وانگهی تامل کن! مالی که یک شبه با سرقت توسط سارق از دست میرود، یا با یک آتش سوزی خاکستر میشود، یا با یک موج دریا غرق میشود، و دیگر آفات سماوی و ارضی نابودش میکند؛ آیا آنقدر ارزش و شرف دارد که تو به واسطه آن فخر بفروشی؟! اگر تو هر چقدر هم ثروت داشته باشی پولدارتر از تو هم هست. با این وصف بهتر نیست روایاتی که درباره فقر و فقراست را بخوانی که آنها زودتر به بهشت خواهند رفت؛ البته اگر وظایف خود را انجام داده باشند. روایتی از پیامبر اکرم’ به این مضمون وارد شده که» :مردی افتخار میکرد که حلّه یمنی پوشیده است و به این واسطه عجب او را گرفته بود، خداوند به زمین امر کرد که او را فرو برد و این مرد در آنجا دست و پا میزند تا روز ۲ قیامت برپا شود.« سخنی با ثروتمندان سفارش من به کسانی که مال و ثروت دارند این است که، عجب به مال خود نداشته باشید. اگر واجبات مالی خود مانند خمس و زکات را نپردازید مؤاخذه خواهید شد. اعضاء و جوارح، هوش و فکر و نیرویی که با آنها این ثروت را به هم زدهاید، همگی را خدا به شما داده و در عوض واجباتی در مال قرار داده است، فکر نکنید با پرداخت واجبات مال، از مالتان کم میشود، بلکه برکتش زیادتر خواهد شد. اگر واجبات مال را ندادید، وارث هم دلش به حال پرداخت واجبات مالی شما نمیسوزد پس اعتماد به وصیتی که برای پس از مرگ کردهاید نکنید: برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد زپس تو پیش فرست ۱. از دیگر بیانات استاد استفاده میشود که هر نوع فقری ممدوح نیست بلکه فقری مدح شده که در پرتو آن انسان به گناه روی نیاورد و فقری باشد که به انسان جهت، راه و روش نشان دهد. همچنین به روایتی اشاره میکردند که برخی از انسانها چون ظرفیت لازم را ندارند فقر برایشان اصلح و مفیدتر است، (م، ل). ۲. مسند احمد حنبل، ج ۲، ص ۲۲۲؛ کنز العمال، ج ۳، ص ۵۲۸، ش ۷۷۵۱
وعده قرآنی هم این است:{و ما ت َُقَدموا لأ نْفُس کُم من ْ خَیرٍ تَجِدوه عنْد الل َّه} ، «و هر خیری را که برای خودتان پیش میفرستید، آن را نزد خدا خواهید یافت». از واجبات هم بگذریم، به فکر فقرا باشید. اگر برادرتان، خواهرتان، همسایه یا دوستتان نیاز به کمک مالی دارد و شما توان کمک کردن دارید، دست او را هم بگیرید. ثمرهاش این است که هنگام حساب و کتاب، معطلی کمتری دارید. ز . عجب به قدرت و توانایی؛ گاه فکر میکنی چون قدرت و زور بیشتری داری پس میتوانی به آن افتخار کرده دچار عجب شوی! وانگهی این زور و قدرت با یک مرض یا یک سانحه از دستت میرود. تو که به قدرت خود میبالی گاه با یک تب بیحال میشوی، گاه زورت به یک مگس نمیرسد، یک حشرة ریز داخل بینیات میشود، یا پشهای داخل گوش تو جا خوش میکند، یا یک خار کوچک به پایت میرود و از درد آن مینالی و توان تو را طاق میکند. هر چقدر هم قدرت داشته باشی از حیوانات درنده و عظیم الجثه که قویتر نیستی؛ پس به چه چیز از قدرتت مینازی؟! به آنچه که حیوانات از او سبقت گرفته و قویترند؟! ح . عجب به جاه و منصب، و کثرت طرفداران؛ انسانی که گرفتار عجب شده و سبب آن، اولاد، پیروان و مریدان، قبیله و عشیره، حکومت، سلطنت، وزارت یا وکالت است؛ باید فکر کند که اینها همیشگی نیست. اینها که در حال حاضر برایت سلام و صلوات میفرستند، روزی با تو بد میشوند، اینها نوعاً با اغراض دنیوی به جمع اطرافیان تو پیوستهاند، آنها به طمع مال و مقام دور تو جمع شدهاند، اگر سنگی به کلوخی بخورد! همگی مخالف تو خواهند شد و رهایت میکنند، تو مجبوری از حلال و حرام به آنها عطا کنی، خودت را باید به مهلکهاندازی که اطرافیان را راضی کنی! گاهی تو طرفدار یک صاحب قدرت شدی و به آن افتخار میکنی، وانگهی یک شبه حاکم بر تو غضب میکند و اوضاع تو تیره و تار میشود و نزد مردم هم ذلیل خواهی شد. اگر دنیا هم به تو پشت نکرده باشد، سرانجام روزی خواهی مرد و اطرافیانی که به آنها تکیه میکردی، از تو جدا شده و در قبر، تنها و بیکس، تو را تحویل قبر و بلا میدهند و مونس تو مار، عقرب و کرمها هست ند. واقعاً دل بستن و فخر فروشی به مقام و اطرافیان که روزی که بیشتر از همه به آنها نیاز داری رهایت میکنند ، جز حماقت چیز دیگری نیست! ۱. البقره (۲،) ۱۱۰
ط . عجب به عقل، هوش و کیاست؛ چه بسا کسی به عقل و هوش و خوش فکری خود عجب پیدا کرده است در حالی که این کمالات هم مانند دیگر موارد ذکر شده ماندگاری ندارد و چه بسا با مرضی که عارض او میشود حافظه و مغزش را از دست میدهد، و گاه جنون آنی سراغش میآید. در حالی که اگر زیرکی دارد، باید به دنبال هوش و کیاست خود، خدا را شکر کند و در مقابل عظمت خدا، عقل و زیرکیاش را کوچک شمارد تا این نعمت برایش باقی ماند. ی. عجب به رأی و نظریه؛ گاه کسی نظریه یا فتوایی میدهد که خطاست ولی به آن عجب دارد و فکر میکند تنها اوست که آن را کشف کرده و با اینکه نظریه و فتوایش به خطا میرود، با این حال حاضر نیست آن را اصلاح کند؛ برای اینکه جهل، او را به خود بزرگبینی رسانده و این یکی از قبیحترین انواع عجب است. چنانکه اهل بدعت و ضلال، و ادیان و آراء باطله به نظرات باطل خود افتخار میکنند و خیال میکنند چون رأی و نظرشان بر خلاف دیگر نظریات است، حتماً گل کاشتهاند! و متاسفانه با نظرات باطل خود افرادی را هم جذب خود میکنند. صدور نظریه، رأی، و فتوای بر خطا که گاه ناشی از هوای نفس و شبهات است، در آخر الزمان بیشتر خواهد شد. بعضیها در این زمان فتواهای عجیبی میدهند که مستند به دلیلی نیست؛ م ثلاً درباره خمس اعتقاد دارند: آیه شریفهای که به آن استناد شده مخصوص غنایم جنگی است و قرآن دربارة سود تجارت ساکت است و دلالت ندارد؛ ما در جای خودش در بحث خمس ۱ این کلام را رد کردهایم و ّبر فرض که آیه شریفه دلالت بر خمس تجارت نداشته باشد مگر روایات جزو ا دله خَمسه نیست؟! مگر پیامبر۶ نفرمودند: «من میروم و کتاب و عترتم را نزد شما به یادگار میگذارم که اگر به این دو تمسک کردید گمراه نخواهید شد.» این حدیث ثقلین را غیر از صحیح بخاری، صحاح پنجگانه اهل سنت نیز، همگی نقل کردهاند. روایات زیادی درباره خمس ارباح مکاسب از ائمه اطهار: رسیده است. متاسفانه بعضی از روشنفکران که معلوماتی کم دارند میگویند این حرفها را آخوندها از خودشان درآوردهاند! بعضیها فکر میکنند روشنفکری یعنی زدن حرف جدید و پا روی بعضی از فروع دین گذاشتن! بدون اینکه مبنا و مستندی داشته باشند! از پیامبر اکرم۶ نقل شده» :اگر دیدی بخلی را که طبق آن عمل میکنند، و هوای نفسی که دنبالهاش را ۱. نک: «کتاب الخمس»، ص ۱۳ ۲۰
میگیرند، و هر صاحب نظریهای که به رأی و نظرش عجب دارد؛ در این حال خودت را ۱ حفظ کن و از آنها پیروی مکن.« علاج این قسم از عجب بسیار مشکلتر از دیگر اقسام است چون در اینجا کسی که عجب به نظر و رأی خطای خود دارد، آن را صحیح، یک نوآوری و حرف روشنفکرانه میداند. چنین فردی وا قعاً جهل مرکب به خطای خود دارد و اگر به جهل خود پی میبرد آن رأی و نظریه را رها میکرد. او مثل مریضی است که خود را سالمتر از دیگران میداند و در پی آن، حاضر نمیشود به دستورات طبیب عمل کند و در حالی که دارد هلاک میشود، این هلاکت را سلامتی و نعمت میداند. چگونه میتوان کسی را از چیزی بر حذر داشت که آن را سبب سعادت میداند! پس برای علاج خود باید فکر کند ممکن است از ۲ او اشتباهی سر زده باشد. باید بداند احکام الهی را باید از قرآن و سنت و دلیل قطعی عقلی به دست آورد و فهم کتاب و سنت به عقل ثابت، قریحه ماندگار، جدیت در مطالعه و تحقیق، و زانو زدن نزد استاد و شرکت در جلسات علمی و ممارست با علوم در طول عمر؛ نیاز دارد، با این حال باز هم انسان از اشتباه مصون نیست. با برف انبار کردن مطالب و بافتن آنها چیزی عاید انسان نمیشود و فتوا بر اساس آن، بدون مبنای درست است. انکسار نفس برای اینکه عجب، خود بزرگ بینی بدون مقایسه با دیگران بود، انکسار نفس و خود را کوچک دیدن، ضد و مخالف آن است. امّا ضد و مخالف تکبر، تواضع است. تکبر تفاوتش با عجب این بود که تکبر همان عجب است که در مقایسه با دیگران صورت میپذیرد. واقعاً انسان از خود هیچ ندارد، دنیا پر است از گرفتاریها و امراضِ غیر قابل علاج. حیات و ممات، صحت و مرض ما دست دیگری است، دل ما هم دست دیگری ۱. بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۸۳، ح ۵۲؛ سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۳۳۰۱، ش ۴۰۱۴ ۲. مرحوم آیتالله العظمی بروجردی میفرمودند: «فقه رایج در زمان ائمه:، فقه اهل سنت بوده است، چون حاکمان از رواج فقه اهل سنت حمایت میکردند و روایاتی که از امامان: به دست ما رسیده است، ناظر به روایات و فقه آنهاست، و برای بهتر فهمیدن روایات و فقه شیعه مراجعه به روایات و فقه اهل سنت، امری لازم است.» بنابراین سفارش میکنم در مقام تحقیق حتی به کتب فقهی و روایی اهل سنت هم مراجعه کنید. هنگامی که مرحوم آیتالله بروجردی ایدة جامع احادیث شیعه را پیریزی میکردند من به ایشان عرض کردم بهتر است روایات اهل سنت را مطابق روایات خودمان در پاورقی درج کنیم؛ ایشان قبول کردند ولی میگفتند: اگر این کار انجام شود میگویند: اینها کتب سنیها را احیاء کردهاند!
است، دست او که مقلب القلوب است؛ پس باید ذات اً خودمان را کوچک ببینم حضرت امیر× با آن بزرگی و عظمت در خطبه ۲۱۶ نهجالبلاغه به مردم خطاب کرده میفرماید: «خود را از گفتار عادلانه و مشورت به حق دربارة من باز ندارید، همانا اینگونه نیست که من ذاتاً فوق خطا باشم، مگر اینکه خدا مرا کفایت کند»! از جمله اهمیت و آثار انکسار نفس همین بس که، هر کس به مراتب بالا و عالیه رسیده، به همین صفت خود را مزین کرده است. خداوند هم نزد دلهای شکسته است و به آنها کمک میکند و هر چه خود را کوچک دیدی، در دل مردم بزرگ میشوی! در روایت آمده: «هر انسانی، دو ملک همراهش هستند که مراقب او بوده و اعمالش را مینویسند. آن دو برای کنترل انسان دهانه بندی دارند که او را با آن کنترل میکنند که ۱ نامش حکمت است، و اگر انسان چموشی کرد و خواست خودش را بالا برد این دو ملک دهانه را میکشند تا کنترلش کنند. آن دو ملک میگویند: خدایا! این بنده را از چموشی ۲ پائینآور و اگر خودش پائین آمد میگویند: خدایا! مقام او را بالا ببر.» نقل شده: «روزی خداوندگار عالَم به موسی× وحی کرد آیا میدانی چرا تو را برای پیامبری انتخاب کردم؟ چون من بندگانم را زیر رو کردم و در میان آنها کسی که نفسش پیش خودش ذلیل و کوچک باشد، مانند تو نیافتم؛ تو وقتی نماز میخوانی گونهات را روی خاک ۳ میگذاری.» و اقعاً موسی× خودبین نیست، او باید برای رسالت هدایت، سراغ فرعونی برود که چنان خودبزرگ بین است که میگوید: { َانَ ا رب َکُم الأ علی}. در بعضی از روایات آمده است: «خداوند به کوهها وحی کرد من میخواهم کشتی نوح را پس از طوفان و سیل روی یکی از شما بگذارم، کوهها همگی سرکشیده و خود را بالا کشیدند مگر کوه جودی که کوچک بود و تواضع کرد و گفت: من قابل این کار نیستم؛ پس ۴ کشتی نوح روی همان جودی نشست». ۱. ریشه «حکم» هم همین است؛ چون حکم خدا یا قاضی مثل دهانهبندی است که زده میشود. البته ما احتمال میدهیم این دهانهبند کنایه از همان فطرت خدادادی است که اگر کنترل از دستش در رفت و گناهی کرد به همان فطرت ارجاع داده شده، توبه و بازگشت کند ۲. الکافی، ج ۲، ص ۳۱۲، ح ۱۶؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۲۵؛ کنزالعمال ج ۳، ص ۱۱۲، ش ۵۷۲۹ ۳. همان، ص ۱۲۳، ح ۷؛ بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۲۹ح ۲۹ ۴. همان، ص ۱۲۴، ح ۱۲
تعریف و تمجید از خود یکی از انواع اخلاق قبیح قوه غضبیّه که از جهتی از نتایج عجب شمرده میشود این است که انسان خود را صاحب کمالات بداند و از خود تعریف کند. در قرآن کریم ۱ میفرماید: { فَلا تُزَک ُّوا أَنْفُس کُم هو أَع لَم ب ِِمنات َّقی} ، «تعریف خودتان را نکنید، خدا داناتر است که چه کسی با تقواتر است». این عمل قبح دارد چون همگی ما عین قصور و نقصان هستیم، و حقیقت انسان امکان فقری است و ما عین اضافه به حقتعالی هستیم: {یا أَی ه ا الن َّاس أَنْتُم الْفُقَراء إِلَی الل َّه} . آنکه بر حقیقت خلقت خود که از نطفه، یعنی آب قلیلی که بدبوست، به دنیا آمده دقت کند، و بداند هر آنچه در ید ملکیت اوست اعتباری بیش نیست و اگر کمالی دارد از خودش نیست، و بداند اگر تصور، تصدیق و ارادة کمال را دارد، همگی بدون اراده حق تعالی امکان ندارد؛ به خود اجازه نمیدهد که از خود تعریف و تمجید کند. علاوه بر اینکه مردم هم در جامعه از چنین آدمی بدشان میآید. حضرت امیر× در نامهای که به معاویه مینویسند میفرمایند: «اگر نبود نهی خداوند از تعریف خود، کمالات بسیاری از خود را میگفتم که قلوب مؤمنین آن کمالات را میدانند و گوش شنوندگان از این کمالات ناراحت نمیشدند.» چون این کمالات برای ۳ علی۷ حق است. و میفرمایند: «قبیحترین راستها، تعریف مرد از خودش است.» بنابراین اگر چه کمالاتی در وجود انسان هست ولی ما در برابر نواقصی که داریم، کمالاتمان کمتر است. برای رهایی از مرض نفسانی عجب، باید انسان خود را از نواقص و نقصانها تبرئه نکند، و اقرار کند عیوبی دارد و در مقابل خدا هیچ است. با تکرار و تلقین چندین بارة اقرار به وجود نقائص و عیوب خود، کمکم این تلقین برایش ملکه شده و تعریف از خود، از نفس او خارج خواهد شد. ۱. النجم (۵۳،) ۳۲ ۲. فاطر (۳۵) ، ۱۵ ۳. غرر و درر آمدی، ص ۴۶۶، ش ۱۰۷۲۹
تکبر تکبر چیست؟ تکبر برخلاف عجب، خود را از دیگران بزرگ دیدن است و در حقیقت برگرفته از عجب میباشد که خود بزرگبینی درون است، اما متکبر در مقام مقایسه با دیگران، خود را بر آنها ترجیح میدهد. در اصطلاح علم اخلاق، این ترجیح دادن خود بر دیگران اگر به اعضاء و جوارح انسان سرایت نکند به آن «کبر» گویند و اگر بروز و ظهور داشت و به اعضاء و جوارح او سرایت کرد به آن «تکبر» گویند. کسی که تکبر دارد اعمال، افعال و اقوالی از او صادر میشود که دیگران را از خود ۱ کوچکتر میداند، از اینکه با دیگران رفت آمد کند ابا دارد، با آنها هم غذا نمیشود، نشست و برخاست با دیگران برایش سخت است، انتظار دارد دیگران به او سلام کنند، به او احترام کرده جلوی پایش بلند شوند، زیر بار موعظه دیگران نمیرود، و دوست دارد دیگران را سرزنش کند، به دیگران انتقاد میکند ولی نقد دیگران به خود را بر نمیتابد و قصد حقارت دیگران را دارد. گاهی افعال و اعمال ذکر شده ناشی از رذائلی چون، حقد، ۱. یادم هست در یکی از مسافرتهای تبلیغی به منطقهای رفته بودم، روزی یکی از اهالی که نوکر هم داشت ما را ناهار دعوت کرد. دیدم وقت ناهار نوکرهایش گوشهای دست به سینه ایستادهاند؛ گفتم: چرا اینها غذا نمیخورند؟! صاحب خانه گفت: آنها بعدا ً غذا میخورند! من گفتم: خب! بیایند همین حالا غذا بخورند. جواب داد: نه! مگر میشود ما با آنها هم غذا شویم، عیب است! یکی دیگر از خاطرات ایام تبلیغی اینکه، مدتی به روستاهای فریدن که بهایی هم داشت رفته بودم. خانی در آنجا حاکمیت داشت. روزی آقایی آمد و گفت:خان میخواهد شما را ببیند. گفتم: خب برویم. گفت: لازم است هنگام ملاقات با خان، عمامهات را به احترام خان برداری. گفتم: اصلا ً صد سال نمیخواهم خان را ببینم در حالی که عمامهام را برداشته باشم، من اصلا ً دیدار خان نمیآیم.
ریا، حسد و کینه است و از ابتدا ناشی از تکبر نیست. کبر از آفات بزرگ نفسانی است که بر روح انسان اثر زیادی میگذارد به گونهای که به واسطه آن، انسانهای خاص به سقوط کشانده شدهاند و عوام که جای خود دارد. کبر، انسان را از تواضع، فرو خوردن خشم، قبول نصیحت و خیر خواهی دیگران، ترک حقد، حسد، غیبت و دیگر فضائل انسانی باز میدارد و در مجموع میتوان گفت: بسیاری از رذائل نفسانی از کبر سر در خواهد آورد. مذمت متکبران در قرآن گاه تکبر به اوج خود میرسد که انسان را از ایمان به خدا و حقایق عالم هستی بازمیدارد. درباره این متکبران در قرآن توصیفهایی وجود دارد» :خداوند بر قلب متکبر ۱ ۲ جبار مهر زده است» ، «آیاتم را از متکبران منصرف میکنم» . Gو لَو تَری إِذ الظ َّالمون َ فی غَمرات الْموت و الْملاَ ئ کَةُ با سطُوا أَیدی هِم أَخْرِجو ا أَنْفُسکُم الْیوم تُجزَون َ عذاب ا لْهونِ بِما ۳ کُنْت ُم تَقُولُون َ علَی الل َّه غَیر َ الْحق ِّ و کُنْتُم عنْ آیاته ت َستَکْبِرُونF ، «وقت مرگ ملائک به انسان متکبر میگویند زود بیا! تو آدم متکبر بودی و در آیات خدا استکبار ورزیدی». ۴ «داخل جهنم شوید و در آن مخل َّد هستید، بد جایگاهی است جایگاه متکبران» ، Gَفَال َّذین َ لا ی ؤْمنُو ن َ بِا ل ْĤخرَةِ قُلُ وبهم منْک رَةٌ و ه م م ستَکْبِرُونF، «آنها که به آخرت ایمان ندارند ۵ قلبهایشان منکر حقایق است و آنها استکبار میورزند» . G َإِن َّ ال َّذ ین َ ی ستَکْبِر ُْون َ ع ن عبادتی سیدخُلُون َ جهن َّم د اخرِینF، «آنهایی که از عبادت من استکبار دارند، داخل جهنم ۶ میشوند.» تکبر در روایات علت رانده شدن شیطان از جرگه ملائک مقرب الهی، تکبر و مقایسه خود با آدم بود. ۱. غافر (۴۰،) ۳۵، Gیطْبع الل َّه علی کُل ِّ قَلْب ِ متَبَکرٍ جبارF. ۲. الاعراف (۷،) ۱۴۶ G سأَصر ِف ع ن ْ آیاتی ال َّذینَ یتَبَک ر َُونF. ۳. الانعام (۶،) ۹۳ ۴ّ. الزمر (۳۹،) ۷۲ G ادخُل َبُوا أواب جهن َّم خال دین َ ف َبیها فِئْس مث ْوی الْمتَبَکر َِینF. ۵. النحل، (۱۶) ۲۳ ۶. غافر، (۴۰) ۶۰
شیطان به خداوند میگفت: مرا از آتش خلق کردی و آدم را از گل؛ طبیعت آتش بالا رفتن است ولی خاک زیر پا قرار میگیرد. با همین مقایسه و خود را بزرگ دیدن، در مقابل دستور الهی خضوع نکرد و در مقابل آدمی که از نسل او انسانهای کامل و دارای عقل کل چون نبی اکرم۶ موجود کامل و عاقلی که حتی جبرئیل به گردش نمیرسد ، میبایست خضوع میکرد که نکرد! و این گناه نابخشودنی او شد. حضرت امیر× در نهج البلاغه درباره تکبّر شیطان تصویر جالبی بیان کردهاند، میفرمایند: «پس از آنچه خداوند نسبت به ابلیس انجام داد عبرت گیرید هنگامی که اعمال بسیار و کوششهایی مداوم او را از بین برد و حال آنکه شیطان خداوند را شش هزار سال عبادت کرد! که معلوم نیست از سالهای دنیاست یا آخرت! اما همة اینها حبط شد به واسطه ساعتی تکبر ورزیدن! چگونه ممکن است پس از ابلیس فرد دیگری همین گناه را انجام دهد و ۱ سالم بماند؟! ». با مراجعه و تقسیمبندی بعضی از روایات باب کبر، این توصیفها درباره کبر به دست میآید: ۱. متکبر وارد بهشت نمیشود؛ امام صادق یا باقر۸: «داخل بهشت نمیشود کسی ۲ که به اندازه سنگینی خردلی، کبر داشته باشد.» علتش هم این است که چه بسا کبر، سبب گناهان بسیاری شده و تبعات دیگری بر آن بار شود. ۲. هنگام مرگ، خدا بر او غضبناک است؛ پیامبر۶» :کسی که خودش را بزرگ دید و در راه رفتن تکبر دارد خدا را ملاقات میکند حال آن که خدا بر او غضبناک ۳ است.« ۳. خدا به او توجه نمیکند؛ پیامبر۶» :خدا نگاه و توجه نمیکند به مردی که از ۴ روی بزرگبینی دامنش روی زمین میکشد.« آن روزها خانها و پادشاهان، پشت لباسشان ۱. نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۲، القاصعة. ۲ الکافی، ج ۲، ص ۳۱۰، ح ۶؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۱۶، ح ۷؛ در کتب اهل سنت همین مضمون از پیامبر۹ نقل شده است نک: ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۳۹۷، ش ۴۱۷۳ عن رسول الله۶ ۳. کنزالعمال، ج ۳، ص ۵۲۷، ش ۷۷۴۵ ۴. همان، ص ۵۳۰، ش ۷۷۵۶
آنقدر بلند بود که روی زمین میکشید و برای اینکه آلوده و کثیف نشود نوکرهایی مخصوص بالا گرفتن دامنشان بودند. در روایت دیگر آمده است: «خداوند با سه گروه روز قیامت سخن نمیگوید و به آنها توجه ندارد و آنها را پاک نکرده وعذاب دردناک دارند: ۱ پیرمرد زناکار، پادشاه ستمگر و آنکه کم دارد و خودش را بزرگ میبیند.» ۴. کبریایی از آن ِ خداست و هر که با خدا در آن منازعه کرد داخل جهنم میشود؛ از پیامبر اکرم۶ خدا میفرماید: «کبریایی از من است هرکس در ۲ مقابل من کبریایی و عظمت داشته باشد او را داخل جهنم میکنم.» خداوند وجود غیر متناهی است و تمام کمالات اعم از، علم، عقل، قدرت و... در ذات خداست و همة نظام وجود از بالا تا پائین جلوة خداست، و وجود آنها اضافه به حق است. خداوند در قرآن دربارة خودش صفت «عزیز» یعنی غالب را به کار برده است. و در اکثر موارد که « عزیز» گفته است، « حکیم» را هم به دنبالش آورده است. نکتهاش این است که غلبه کارهای خداوند، مطابق حکمت است و از قدرتش سوء استفاده نمیکند و هرکاری انجام میدهد مطابق حکمت و مصلحت است. ۵. پیامبر۹ دربارة جایگاه متکبرین در جهنم میفرماید: «در جهنم قصری است که متکبران درآن قرار میگیرند.» و همچنین: «در جهنم وادیی وجود دارد که در آن چاهی است به نام هبهب که سزاوار است بر خدا که در آن ساکن کند هر آدم متکبری ۳ را»، و میفرماید: «انسان دایم خود را بالا میبرد تا نامش در لیست انسانهای جبّار نوشته ۴ میشود و همان عذابی که به جبّاران داده میشود به انسان متکبر هم داده خواهد شد.» امام صادق× میفرماید: در جهنم گودالی است متعلق به متکبران که به آن «َس قر» گویند. سقر شکایت کرد خدایا! من زیاد داغ هستم! َخدا َفرم ود: نفس بکش، وقتی نفس کشید جهنم را ۵ سوزاند.« ۶. متکبر بد بندهای است؛ رسول الله۶» :بد بندهای است آنکه خود را بزرگ دیده ۱. الکافی، ج ۲، ص ۳۱۱، ح ۱۴ ۲. مسند احمدحنبل، ج ۲، ص ۴۲۷؛ ابن ماجه، همان، ش ۴۱۷۴ ۳. کنزالعمال، ج ۳، ص ۵۰۷، ش ۷۶۴۵ ۴. همان، ص ۵۲۸، ش ۷۷۴۹ ۵. الکافی، ج ۲، ص ۳۱۰، ح ۱۰
بزرگی را به خودش ببندد و تعدی کند، خدای بزرگ را فراموش کند. بد بندهای است آنکه غفلت و سهو کند و قبرها و پوسیدگیهای داخلش را فراموش کند و بد بندهای است ۱ آنکه طغیان کرده ابتداء و انتهایش را فراموش کند». ۷. متکبران، مبغوضترین نزد پیامبران الهی:؛ پیامبر۶» :مبغوضترین شما نزد ما و دورترین شما از ما در آخرت آنهایند که زننده حرف میزنند، و نسبت به افراد دهن ۲ کجی میکنند، و آنها که متکبر هستند.« ۸. متکبران چون مورچه محشور میشوند؛ روایات زیادی رسیده که متکبر چون باطنش کوچک است و شخصیت حقیری دارد ولی خودش را بزرگ دیده است؛ روز قیامت باطن واقعیاش ظاهر شده، چون مورچگان محشور شده زیر پای خلایق له میشود. چنانچه از پیامبر۶ نقل شده: «اهل تکبر در قیامت به صورت مورچه محشور میشوند و مردم آنها را زیر پا له میکنند و صورت آنها گرچه مانند انسان است ولی مثل مورچه کوچک است. سپس سوق داده میشوند به زندانی در جهنم که نامش «بولس» است و ۳ آنجا از خباثت و عصاره اهل آتش سیراب میشوند.« «بولس»، همان «پولس» است که از اصحاب حضرت عیسی۷ بوده، او یکی از یهودیهای متعصبی است که پس از صعود عیسی× ادعا کرد مسیح× ظاهر شده است. وی تحریفات بسیاری در دین عیسی× وارد کرد. «پول» یعنی قدیس و مسیحیها خیلی به او اهمیت میدهند، شاید او از طرف یهودیها مأموریت داشته که دین عیسی× را تحریف کند. درباره حقارت باطنی انسان متکبر از امام صادق× نقل شده: «هر مردی که تکبّر و ۴ ّجبّاریت دارد، ناشی از حقارت و ذلتی است که در نفس خود مییابد.» ۹. حکمت در قلب متکبر وارد نمیشود؛ از عیسی بن مریم۸ نقل شده: «همان گونه که زراعت و کشت در زمین صافی که سنگلاخ ندارد رشد میکند و بر سنگ صاف ۱. مستدرکالوسائل، ج ۱۲، باب ۱۰۱ ابواب جهاد نفس ص ۱۷۳، ح ۱۷؛ کنزالعمال، ج ۱۶، ص ۹۷، ش ۴۴۰۵۴ مع تفاوت. ۲. مسند احمد حنبل، ج ۴، ص ۱۹۳؛ کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۳، ش ۵۱۹۸ ۳. همان، ج ۲، ص ۱۷۹؛ همان، ص ۵۲۸، ش ۷۷۵۰ ۴. الکافی، ج۲، ص ۳۱۲، ح ۱۷؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۲۵، ح ۱۷
نمو ندارد، حکمت هم در قلب انسان متواضع و فروتن نمو کرده و در قلب متکبر، آباد ۱ نشده و فایده ندارد.« ۱۰. هنگامی که وفات حضرت نوح۷ فرا رسید، دو پسرش را فرا خواند و گفت: «شما را به دو چیز امر، و از دو چیز نهی میکنم: شما را از شرک و کبر نهی میکنم و به ذکر لا ۲ اله الا الله و سبحانالله و بحمده امر میکنم.» بنابر نقلی روزی حضرت سلیمان بن داود۸، جن، انس و بهائم را احضار کرد که ۲۰۰ هزار از هر کدام حاضر شدند، سپس سلیمان۷ به قدری در آسمان بالا رفت که صدای ناله ملائک در تسبیح خدا را میشنید، سپس پائین آمد تا پا روی دریا گذاشت، سپس صدایی شنید که میگفت: اگر در قلب صاحب و رفیق شما به اندازه ذرهای کبر وجود داشت، آن را فرو میبردم بیش از آنچه ۳ بالایش بردم.« ۱۱. ملائک انسان متکبر را به پائین میکشند؛ امام صادق×: «در آسمان دو ملک، موکل بندگان هستند؛ کسی که تواضع کند برای خدا، ملائک بلندش میکنند و کسی که ۴ خودش را بزرگ دید پائین میآورند.» یعنی کسی که متواضع است در دل و قلب مردم جای میگیرد و جایگاه رفیعی دارد و اگر کسی تکبر، زور و غلبه داشته باشد اگر چه ظا هراً مردم از ترس و به ظاهر به او ارادت دارند ولی در باطن و قلب از او تنفر دارند و در دل مردم جایگاهی ندارد. در روایت دیگر وارده، امام صادق× میفرمایند: «در بالای سر هر بندهای حکمت آهن داخل دهان اسب را حکمت گویند و ملکی موکل که به واسطه آن انسان را کنترل ۱. تحف العقول، ص ۵۰۴؛ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۰۷ ۲. مستدرک حاکم نیشابوری، ج ۱، ص ۴۹. معمولا ً و براساس قاعده «تسبیح» قبل از «حمد» است چون تسبیح منزه شمردن خدا، و حمد، ستایش کردن خدا به کمالات است. پس در وهله اول خدا را از شرک و صفات ضد کمال منزه و سپس آراسته به حمد میکنیم در ذکر رکوع هم تسبیح قبل از حمد است. از قدیم الایام در ذهن من بود که تسبیحات حضرت زهراء هم باید اول ۳۴ مرتبه سبحان الله و سپس ۳۴ مرتبه الحمدالله باشد و این ترتیب بر اساس قاعده است و مقدم بر تسبیحات مشهور است که حمد را بر تسبیح مقدم میدانند. من موفق نشدم ببینم ولی یکی از دوستان میگفت: صدوق هم در نهایه تسبیح را بر حمد مقدم کرده است. اگر دقت کنید تسبیحات زیارت حضرت معصومه (س) هم طبق قاعده است. برخی از معاصران هم میگویند حمد متاخر از تسبیح است. ۳. تواضع الفحول، ص ۲۵۰ ۴. الکافی، ج ۲، ص ۱۲۲، ح۲؛ بحارالانوار، ج ۵۶، ص ۱۹۱، ح ۵۰.
میکند قرار دارد، و وقتی آدم تکبر کرد ملک میگوید: پائین بیا! خدا پائینت آورد. اینچنین آدمی نزد خویش بزرگ است اما نزد مردم کوچک است. اما اگر تواضع و فروتنی کند؛ خداوند او را در جامعه بلند مرتبه میسازد و به او میگوید: روی پایت بایست، خدا تو را سربلند میکند. این چنین آدمی نزد خودش کوچکترین است اما نزد ۱ مردم مقام بلندی دارد.« تکبر بر خدا، انبیاء و خلایق ۱. تکبر بر خدا؛ مانند تکبر امثال فرعون و نمرود که ناشی از طغیان و جهل محض آنهاست. البته با کمی دقت معلوم میشود امثال فرعون و نمرود جهل به خدا نداشتند ولی طغیان داشتند؛ برای همین وقتی فرعون در دریا در حال غرق شدن بود گفت: به خدای موسی و هارون ایمان آوردم. این هم از سیاست طغیانی اوست و خدا بر او مشتبه نبود. نمرود میگفت: من خالق شما هستم او هم در مخمصه که افتاد قصد ایمان کرد. بدترین نوع از انواع کبر همین تکبر در مقابل خداست چون اعظم اقسام کفر است برای همین، آیات قرآن آن را ذم کرده است: Gَو قال َ ربکُم ادعونی أ َستَجِب لَکُم إِن َّ ال َّذین َ ی ستَکْبِر َُون عن ْ عبادتی سیدخُلُون َ جهن َّم داخرِینF، » پروردگارتان گفت: بخوانید مرا، پس شما را اجابت میکنم، همانا کسانی که در برابر بندگی من استکبار دارند، به زودی در حالت ذلت ۲ و خواری داخل جهنم میشوند«، «کسانی که از بندگی خدا استنکاف ورزیده و بزرگی ۳ کنند، همگی را قیامت برای حساب به سوی خود محشور میکند»، G ثُم لَنَنْزِعن َّ من ْ ک ُِّل شیعةٍ أَیهم أَشَد علَی الر َّحمن ِ عتیاF، « قطعاً جدا میکند از هر طایفه پیروانی را که هرکدام ۴ بر خدا سرکشی بیشتری دارند»، G َفال َّذین َ لا یؤ ْمنُون َ بِالآَخرَة ِ قُلُوبهم منْک رَةٌ و ه م مستَکْبِرُونF، «آنانی که ایمان به آخرت نمیآورند قلوبشان منکر است و حال آن که ۵ استکبار دارند.» ۱. الکافی، ج ۲، ص ۳۱۲، ح ۱۶؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۲۴، ح ۱۶. ۲. غافر (۴۰،) ۶۰ ۳. النساء (۴،) ۱۷۲ ۴. مریم (۱۹،) ۶۹ ۵. النحل (۱۶،) ۲۳
۲. تکبّر بر انبیاء الهی:؛ تکبّر و بزرگبینی در مقابل پیامبران الهی از دیگر اقسام تکبر است و صاحب آن چون خود را از لحاظ عقل و قدرت برتر میداند در مقابل انبیاء الهی تکبر میورزد و به اندرزها و هدایت آنان تن نمیدهد؛ قرآن کریم از زبان آنها علت عدم پذیرش امر انبیاء را بیان کرده است: Gأ َ هؤُلاء من َّ الل َّه علَیهِم من ْ بینناF، «آیا اینها ۱ همانهایی هستند که خدا بر ما منت گذاشت؟!«، یعنی این انیباء چه امتیازی نسبت به ما دارند که ما باید از آنها تبعیت کنیم؟! از قول فرعون و اطرافیانش وقتی موسی۷ و هارون نزدش آمدند میگوید: Gف َقال َُوا أ نُؤْمنُ لبشَرَین ِ مثْلناF، «آیا ایمان آوریم بر دو بشری که ۲ ۳ مثل ما هستند؟!» ، کافران میگفتند» :شما نیستید مگر بشری مانند ما» ، کافران به مردم میگفتند» :و اگر شما از بشری که مثل خودتان است اطاعت کنید در آن هنگام همانا ۴ زیانکارید» ، در پاسخ کسانی که میگفتند» :چرا ملائک بر ما نازل نمیشوند؟ یا میخواهیم خدا را ببینیم» میفرماید» :اینها در خودشان استبکار دارند و سرکشی کردنی ۵ بزرگ» . ۳. تکبّر بر مردم؛ از اقسام تکبر، جایی است که انسانی خدا و پیامبران را قبول دارد اما در مقابل دیگر خلایق خودش را بزرگ میبیند. این قسم از تکبّر دربارة ماست و چه بسا دیگر مردمی را که کوچک میشماریم از ما نزد خدا مقرّبترند، پس سعی کنید هیچگاه بر اساس ظواهر امور قضاوت نکنید و ظاهر انسانها را ملاک قرار ندهید. این نوع تکبر، گرچه مرتبه رذالتش از تکبر بر خدا و پیامبران الهی کمتر و پائینتر است ولی خود، از هلاککنندگان بزرگ انسان است؛ برای اینکه چه بسا کسانی که آنها را کوچک میشماری تو را به طریق حق بخوانند ولی تو به واسطه تکبرت، حرف حق را به زمین میزنی! آنها از خدا و واقعیّات هستی میگویند اما تو زیر بار نمیروی و در حقیقت مخالفت با خدا کردهای! از طرف دیگر، عزّت و بلند مرتبه بودن از ناحیه خدا، و عظمت و بزرگی از اوست و هنگامی که نسبت به دیگر بندگان خدا تکبر کردی معنیاش این است ۱. الانعام (۶،) ۵۳ ۲. المؤمنون (۲۳،) ۴۷ ۳. ابراهیم (۱۴،) ۱۰ ۴. المؤمنون (۲۳،) ۳۴ ۵. الفرقان (۲۵،) ۲۱
که با صفاتی که مخصوص ذات حق است منازعه کردهای و در برابر عظمت خدا برای خود، بزرگی قائل شدهای و کسی که با صفات خدا جنگ کند با خود خدا جنگیده است! و خداوند بر اساس حدیث نقل شده از پیامبر اکرم۶ فرموده است» :کبریا و عظمت از ۱ آن من است و هرکس در آن دو با من منازعه کند داخل آتشش میکنم.« مراتب و درجات کبر مرتبة اول: بالاتر و بدترین مرتبة تکبر هنگامی است که، بزرگ دیدن خود، در قلب انسان رسوخ کرده و این تفکر باطنی به افعال و جوارح ظاهری سرایت کند؛ برای همین است که میخواهد بالای مجلس بنشیند، جلوتر از دیگران حرکت کند، چهرهای عبوس و گرفته دارد، به دیگران اعتراض میکند که چرا به او تعظیم نکردهاند، ادعای زیاد دارد، اهل مباهات و فخر فروشی است و از خودش زیاد تعریف میکند. این مرتبه چون ضمن رسوخ در قلب، همراه با افعال و اقوال است، بدترین و قبیحترین درجه کبر است. مرتبه دوّم: در اینجا شخص در قلب و باطن خود، بزرگ بین است و دیگران را حقیر میداند ولی اظهار لسانی و فعلی ندارد و به آنها سرایت نکرده است. مرتبه سوم: مرتبه پائینتر کبر جایی است که کسی قل باً انسان متکبری است و خود را از دیگران برتر میداند ولی، از این رذیله نفسانی رنج میبرد و چون میداند این صفت بدی است در عمل به گونهای رفتار میکند که گویا دیگران از او برتر و بهترند. این شخص گرچه کبر در قلبش رسوخ کرده، اما شاخ و برگ آن را زده و در تلاش است ریشه را هم قلع و قمع کند. البته به سرعت توان جدایی از این امر قلبی را ندارد ولی تلاش خود را میکند. این شخص ذا تاً گناهی ندارد و از خدا باید بخواهد تا یاریاش داده، کبر را از خود دور کند. علاج علمی و عملی کبر ۱. علاج و درمان علمی کبر در این مرحله باید بدانی کبر، ریشه در عجب دارد و همان درمانهای ذکر شده برای عجب همینجا کار ساز است. اگر حساب کنی که نسبت ما به خداوند، ربطی بیش نیست و ۱. سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۳۹۷، ش ۴۱۷۴، مانند آن.
ما عین ربط به خدا هستیم و اگر ربط به او قطع شود، هیچ و پوچ خواهیم شد. اگر ما علم، قدرت و مال داریم و به آن مینازیم، همه اینها به واسطه فیض حضرت حق است و اگر لحظهای و کمتر از لحظهای این فیض ربط به او قطع شود، همه چیز نابود میشود. همین عقلی که داری و به آن مباهات و فخر میفروشی اگر از تو گرفته شود حاضری تمام مایملک خود را بدهی تا آن را به دست آوری! اگر علم داری و مقام علمی تو بالا رفته، این هم از خودت نیست بلکه از اراده و مشیّت حضرت حق است، مقدمة اراده، تصور، تصدیق و شوق به هر کاری، همگی عین ربط به ذات ربّ است. حال که ما از خود چیزی نداریم چرا خود را مستقل از ذات حق میدانیم و به چه چیزی از نداشتههای خود مینازیم؟! گذشته از این، در آیات و روایات مربوط به بدی تکبر و خوبی تواضع باید دقت نظر داشت. چه بسا کسی را که از خود کوچکتر میدانی، از تو نزد خدا مقام و اجر بیشتری دارد. تو که خود را برتر از دیگری میدانی، ناشی از نهایت جهل و سفاهت توست برای اینکه تو عاقبت خود را نمیدانی و شاید دیگری، سجایای نفسانی و اخلاقی برتری دارد که در آخر الامر موجب نجات اوست، اما تو به مهلکات ذمیمه گرفتار شدهای که آخرالامر هلاک میشوی! چگونه انسانی که صاحب بصیرت است حاضر میشود خود را بر دیگران ترجیح دهد و حال آنکه دارای اخلاقی باطنی است و عاقبتش ابهام دارد و ممکن است خراب شود. اگر واقعاً خداشناس واقعی باشیم، خود را فقیر و مسکین کاملی میدانیم که از خود چیزی نداریم که بخواهیم به واسطه آن خود را بالاترین فرض کنیم. حال که ما قطرهای و جلوهای از ذات حق هستیم، پس نظر سوء و عداوت به دیگران داشتن، دیگران را هیچ شمردن و فقط خود را محبوب خدا دانستن؛ معنی ندارد. دو اشکال: اشکال اول: همه اینها درست ولی، من که خودم را میشناسم و میدانم از نظر علم و عبادت از یک آدم فاسق برترم. آدم فاسق علناً دروغ میگوید، گناه میکند و انواع رذائل دیگر، و من اینگونه نیستم پس چگونه من خودم را با او یکی حساب کرده نسبت به او متواضع باشم حال آنکه من متصف به ورع و علم هستم و او صفات بدی دارد؟ آیا در این
حال اگر خودم را بالاتر دانستم گناه است؟! پاسخ: ما نمیگوئیم تو که اهل ورع و علم هستی،کار خوب خود را خوب ندانی و کارهای بد او را خوب بدانی! قهر اً کار خوب، خوب است و کار بد، بد. بلکه میگوئیم حقیقت تواضع را داشته باش یعنی: برای ذات خودت نسبت به دیگران برتری قائل مباش. ما با صفات خوب تو و صفات بد او، کاری نداریم آنها ذ اتاً خوب و یا بد هستند؛ عالم، عالم است و جاهل جاهل، فاسق فاسق است و مؤمن، مؤمن؛ اما خیریت انسان به این صفات فعلی نیست، مزیت واقعی و حقیقی آن است که این صفات تا عاقبت عمر انسان، همراهش باشد. ملاک، حسن خاتمه و عاقبت نیکوست که امری مبهم و پر از رمز و راز است. ما بندگان از عاقبت کار خود اطلاعی نداریم و وا قعاً امری پیچیده است؛ چه بسا کافری که مسلمان از دنیا رود و چه بسا مسلمانی که کافر بمیرد؛ چه بسا عالمی با ورع، بیایمان شده و غزل خداحافظی را بخواند و چه بسا فاسق فاجری، با بال ایمان عروج کند؛ و چه بسا آنکه شرش ظاهر است با یک جرقه کوچک از خواب بیدار شود و نجات یابد، و آنکه خیرش ظاهر است در خواب غفلت فرو رود و هلاک شود! بنابراین! بنابراین، دیگری را شر، و خود را مجسّمه خیر و خوبی نبین؛ پیش خود بگو شاید او در باطنش اخلاق نیکویی دارد که باعث هدایت و توبهاش شود و عاقبتش به خیر. و من که کار خوبم ظاهر است شاید آفات باطنیام باعث سوء عاقبتم شود. پس نباید خود را از شر آفات ایمن بدانم و اعمال خوبم حبط شود. با این وصف از خودت این سوال را بکن: آیا سرانجام علم و عبادت من بدتر است یا شرارت او؟! پس با این اوصاف آیا جایی برای تکبر اهل تقوا و علم در برابر انسان فاسق باقی میماند؟! اشکال دوّم: بالاخره! آدم فاسق،دزد، فاجر و کافر ملحد و کسی که مبدع دین است کارهایش مورد غضب خداست و باید مورد غضب من هم باشد، از طرفی میگوئید باید حتی به آنها هم تواضع کرد، آیا در اینجا تناقضی وجود ندارد؟! یعنی: چگونه میتوان بین تواضع، و بغض به آنها را با هم جمع کرد؟! آیا این جمع بین نقیضین نیست؟! پاسخ: جمع بین نقیضین وقتی است که غضب و تواضع هر دو روی یک موضوع واحد واقع شوند. در اینجا اینگونه نیست. فردی که فاسق یا کافر است در هر صورت بندهای از بندگان خداست و دارای ک رامت انسانی است. خَلق او هم فیضی از فَیضات الهی است و
به دلیل اینکه وجود او هم فیض خداست به او محبت کرده، و چون از عاقبت خود علم نداری به او تواضع میکنی؛ و از طرف دیگر چون او کارهای ناپسند انجام میدهد کارهایش مبغوض توست. منافاتی ندارد که به واسطه کفر و فسوقش به او غضب کنی و از طرفی خودت را نسبت به او بزرگ نبینی! پس غضب تو به واسطه غضب خدا از اوست نه اینکه غضب تو شخصی باشد و خودت را بزرگ ببینی و خودت را بزرگ فرض کنی. و تواضع تو به دلیل این است که از عاقبت و آخرالامر خود خبر نداری و نمیدانی آیا صددرصد اهل نجات هستی و او اهل جهنم. به بیان دیگر: تو از اعمال فعلی او ناراحتی؛ ولی چون از عاقبت او خبر نداری و شاید عاقبت به خیر شود و تو هم گناهانی پنهانی داری که شاید عاقبت تو شر شود و از آن خوف داری و در پس آن تواضع میکنی. بنابراین، لازمه اینکه تو از کارهای ناپسند او بدت میآید این نیست که به خود ببالی و خودت را بزرگتر از او فرض کنی چون باید مجموع عمر را نگریست چه بسا او اولش فاسد و پایانش صلاح، و تو اولت مؤمن و پایانت فساد باشد! در اینجا مثالی میزنم: فرض کنید پادشاهی به کارپردازش میگوید: فرزندم را به تو میسپارم تا مراقب او باشی و ادبش کنی. از جهتی این کارپرداز وظیفه دارد فرزند پادشاه را بر اساس وظیفه تربیت کردنش، گاهی توبیخ کند یا با او تندی کند، اما از جهت دیگر چون فرزند پادشاه است باید به او محبت و احترام کند. پس از جهتی چون به او علاقه دارد و وظیفة تربیت او را دارد ادبش میکند و در این راه با او تندی میکند، و از جهت دیگر چون زادة پادشاه است باید به او تواضع کند. بنابراین هر یک از غضب و تواضع جهت و موضوعش متفاوت است و هر یک جای خود را دارند. ۲. علاج و درمان عملی تکبر درباره راهکار علمی و اجمالی تکبر گفته شد که انسان نباید علم و تقوای خود را با جهل و فسق دیگری مقایسه کند چون این صفات، حالات فعلی اوست و باید دید عاقبت امر چه خواهد شد. چه بسا فردی با علم و تقوایش عاقبت به سوء شده، و دیگری با جهل و فسقش توبه کرده، اصلاح شود و عاقبت به خیر گردد. بنابر آنچه اینجا مهم است شخصیت و انسانیت هر فردی است نه صفتی که دارد. گذشته از این، درمان عملی و تفصیلی تکبر در
وهله اول این است که ان سان عملاً در مقابل خدا و خلایق متواضع باشد، و همیشه بر فضیلت تواضع مواظبت داشته باشد. این عمل در ابتدا سخت است ولی باید خودش را وادار کند که بر دیگران برتری نجوید تا ریشه این درخت خبیثه در دل خشک شود و به جای آن، درخت پربار و پر ثمر تواضع بکارد تا برایش ملکه شود. آزمون عملی تواضع از کجا بدانیم تواضع عملی داریم و چه راههایی وجود دارد تا به آن واسطه انسان متکبر از متواضع شناخته شود؟ در اینجا نشانهها و اماراتی را ذکر خواهیم کرد تا به واسطه آنها انسان مطمئن شود آیا متواضع هست یا نه: الف. پذیرفتن کلام حق؛ اگر در مباحث علمی و مناظرهها با دیگران شرکت کرده و مطلب حقی از آنها دیدی، چنانچه با طیب نفس حرف حق آنها را پذیرفته، به اشتباه خود اعتراف کردی، از آنها تشکر کردی و تشویقشان کردی که مرا از راه باطل نجات دادند، این یکی از علایم تواضع است. ولی اگر کلام حق طرف مقابل که تو را آگاهی بخشید، بر تو سنگین آمد و از او ناراحت شدی، نشان از تکبر تو دارد و باید از سوء عاقبت خود ترسیده در معالجه خود بکوشی. گرچه سخت مینماید که تو دست از نظریه خود برداری ولی با تحمل و اعتراف به اشتباه میتوان به مرور زمان از این شجره خبیثه رهایی یافت. یادت باشد اگر در جمع دوستان و مخالفان اعتراف به اشتباه خود کردی تواضع داری؛ ولی اگر در جمع نپذیرفته و در خلوت به مخالف خود بگویی: حرف تو درست بود و من به خطا میرفتم؛ این خود نوعی از ریاست چون میخواهی ظاهر را حفظ کنی، و حالا گناهت دو تا شد و علاوه بر معالجه کبر باید به معالجه صفت ریا هم بپردازی! یکی از خصوصیات خوب طلبههای نجف این بود که به جای گعدههایی که گاهی پر است از تهمت و غیبت و کلام لاطائلات، فروعاتی فقهی و اصولی را مطرح میکردند و حول و حوش آن بحث میکردند. در مناظرهها و مباحث سیاسی اجتماعی هم اگر وارد شدید مواظب باشید به بهانه افشاگری، پردهدری نکنید، یک کسی زمانی چیزی گفته یا کاری کرده، چکار دارید الآن آن را مطرح کنید و آبروی او را ببرید. در مباحث سیاسی اگر دیدید حق با طرف مقابل است حرف باطل خود را کنار بگذارید، طرف مقابل هر که میخواهد باشد، خودی باشد یا نباشد، تعصب نداشته باشید که اگر من حرف حق او را
قبول کردم از نظر سیاسی به ضرر من میشود، اینها تعصب کور است و ریشه در جهل دارد. ب: مقدم داشتن دیگران؛ امتحان دیگر این است که در مجالس و محافل، دیگران را بر خود مقدم داری و در راه رفتن، پشت سر آنها حرکت کنی و اگر دیدی برای اینکه دیگران را جلوتر انداختی، یا خود آنها جلوتر از تو حرکت کرده راه رفتند برای تو سنگین است، پس بدان انسان متواضعی نیستی و هنوز ریشه تکبر در تو خشک نشده است. ِپس سعی کن مقدم داشتن دیگران برایت عادت شود و وقت نشستن در مجالس و محافل، زی ر دست دیگران جلوس کن و حتی به زبان اظهار کن که من خوشحالم که دیگران بالاتر ۱ نشستهاند. توجه داشته باش اگر این کارها را کردی چیزی از علم و کمال تو کم نمیشود. امام صادق× میفرمایند: یکی از اقسام تواضع آن است که انسان درجایی بنشیند که ۲ پائینتر از شرافت اوست. و میفرمایند: از نشانههای تواضع اینکه: وارد مجلسی شدی پائین آن بنشین و به هر کس رسیدی سلام کنی [َنگو من آقای م حلم و مردم باید به من سلام کنند، تو آغازگر سلام باش]، دیگر اینکه در بحث اگرچه حق با توست ولی ترک مجادله ۳ کنی، و دیگر اینکه نگذاری تو را به تقوا، تعریف و تمجید کنند.« البته توجه داشته باش! گاهی تکبر آن است که وارد مجلسی که شدی و دیدی بزرگان نشستهاند نکند برای اینکه آنها را کوچک و تحقیر کنی، پائین مجلس یا حتی روی کفشها بنشینی! این کار عادی نیست و عملاً با این کار خود میخواهی به آنها وانمود کنی ۱. تابستانی برای دیدار با مرحوم آقای بروجردی قبل از اینکه به قم مشرف شوند به بروجرد سفر کردم، پیش از ظهر بود و وارد اطاق بزرگی شدم که وسط آن ستونی بود، هر کسی از آقایان با نظم و ترتیب خاصی، جای خاص در بالا، چپ، راست و پائین مجلس نشسته بودند. خدای نکرده اگر غریبهای وارد میشد و از این نظم خبر نداشت و جای کسی را میگرفت، آنقدر چپ چپ به او نگاه میکردند، که مجبور میشد از آنجا بلند شود. من به آقای بروجردی اعتراض کردم، ایشان میفرمود» :من بارها جایم را عوض کردهام تا این نظم ساختگی به هم بخورد ولی آقایان منظور مرا نفهمیدهاند.« این کار خوبی نیست که افراد را در مجالس درجه بندی میکنیم و بالانشینی جز و اخلاقمان شده است! ۲. الکافی، ج ۲، ص ۱۲۳، ح ۹؛ بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۳۱، ح ۳۱ ۳. الکافی، همان، ص ۱۲۲، ح ۶؛ بحارالانوار، همان، ص ۱۲۹، ح ۲۸. خدا رحمت کند مرحوم حاج علی آقای شیرازی را گاهی شوخی میکردند میگفتند: طلبهای روی منبر رفته و از استادش که پای منبرش بود شروع کرد به تعریف کردن؛ وسط منبر آن آقا گفته بود: فرزندم میدانم دروغ میگویی! ولی از دروغهایت خوشم میآید!
که چرا بالا رفتهاید و آنجا جای امثال من است و من از باب تفضل، جایی را که جایگاه شما نیست به شما دادهام! این خودش نوعی از تکبر شدید است. البته اگر وا قعاً در مجلس جا نیست و شما هم قصد اهانت و بزرگی فروختن نداری جلوس در پائین مجلس اشکالی ندارد. ج. قبول دعوت فقیر و خرید برای عائله؛ اگر فقیری تو را دعوت کرد، دعوت او را اجابت کن! نگو او در شأن من نیست. نگو در شأن من نیست که به بازار رفته و برای دوستان و زن بچه خرید کرده آنها را به دست گرفته به خانه بروم! سعی کن اگر میوه جدید و نوبرانه آمد برای بچهها بخر و به خانه ببر به خصوص اگر در خانه دختر بچه دارید، آنها منتظرند پدرشان چیزی و لو اندک و ارزان به خانه ببرد و چشم به دست پدر دارند. قدیمها که حمام عمومی بود برخیها برایشان سنگین بود، بقچة حمامشان را خودشان حمل ۱ کنن د حتماً باید نوکری یا همراهشان، بقچه را برای آقا حمل میکرد! گاهی در انظار عمومی برای تو مشکل است خرید کنی و آن را برای خودت عیب میدانی؛ اگر دیدی اینها برای سنگین است پس تو آدم متواضعی نیستی. حضرت امیر× در این باره فرمودهاند: «اگر مردی چیزی را برای عیالش حمل کند از ۲ کمال او چیزی کم نمیشود.» نقل شده روزی حضرت امیر× مقداری گوشت به یک درهم خرید و آن را پر عبایشان گرفته به طرف خانه میبردند، برخی اصحاب عرض کردند: آقا! ما به جای شما آن را میبریم، حضرت فرمودند: «پدر عیال محقتر است که آن ۳ را حمل کند.» نقل شده که امام صادق× مردی از اهل مدینه را دیدند که برای اهل و ۱. آقای مهندس مصطفی ایزدی نقل میکرد: زمانی که معاون استاندار خراسان بودم یکی از روستاهای طبس نام روستای خود را «منتظری آباد» گذاشته بودند من از اهالی سوال کردم علتش چیست؟ میگفتند: ما خاطرههای خوبی از ایشان داریم و علاقه ما باعث این نامگذاری شده از جمله: وقتی ایشان در طبس تبعید بودند، ما مشاهده میکردیم که ایشان تنها عالمی است که خودش بقچه حمامش را زیر بغل میگذارد و به حمام عمومی میرود، ایشان تنها عالمی بود که دیده بودیم با زنبیل به بازار میآید و میوه میخرد و نوکر ندارد و...« هم چنین آقای ایزدی نقل میکرد : جوان دانشجوی سال اول یا دوم برای دیدار ایشان به تبعیدگاه سقز رفتم، ایشان خودش برای ما دانشجویان جوان، غذا درست کرد و شب که شد خودش برای خوابیدن ما رختخواب پهن کردند. تواضع زبانزد مرحوم استاد، مورد اعتراف مخالف و موافق اوست و سخن گفتن از آن ریختن بحر در کوزه است! پس میگذارم و میگذرم، (م، ل). ۲. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۷ ۳. همان؛ کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۸۰، ش ۳۶۵۳۷، نحوه.
عیالش چیزی خریده و به دوش کشیده به سمت خانه میرود؛ آن مرد وقتی امام× را دید خجالت کشید! حضرت× فرمودند: «برای عیالت خرید کرده و خودت حمل میکنی، اگر این اخلاق زشت مدینه نبود [که بد میدانند]، دلم میخواست من هم برای عیالم ۱ چیزی خریده و آن را به دوش کشم.» در حقیقت امام صادق× مراعات اخلاق اجتماعی آن زمان را کردهاند و دلالت بر این دارد که برخی جاها لازم است انسان خلاف عرف محل عمل نکند. د. پوشیدن لباسهای ساده و نازل؛ چهارمین آزمون، تواضع در پوشیدن لباسهای کهنه و وصلهِ دار است. اگر لباسهای م ردمعادی، کهنه و وصلهدار داری و از پوشیدن آنها ۲ باکی نداری، پیداست انسان متواضعی هستی! غرض اصلی از پوشیدن لباس، دفع سرما و گرماست، پشمی باشد، کرکی یا هر نوع دیگری باشد. شخصیت انسان به لباس و امکانات دنیوی نیست. اگر دیدی پوشیدن لباسهای کهنه و ساده برایت سنگین است بدان تو آدم متکبری هستی. گاهی در خفا پوشیدن این گونه لباسها برایت مشکل نیست اما در انظار عمومی سخت است، اینجا ریا سراغت آمده است. از رسول اکرم۶ روایات زیادی درباره نوع لباس رسیده است از جمله: «کسی که شتر را عقال کند و لباس پشمی بپوشد [چون آن زمان لباس نازلی بوده است]،از کبر بریئ ۳ است.» آن حضرت درباره سیرة عملی خود میفرمایند: «من بندهای هستم که روی زمین مینشینم و غذا میخورم، لباس پشمینه میپوشم و شتر را با دست خود عقال میکنم و پس از خوردن غذا انگشتانم را لیس میزنم و اگر مملوکی مرا دعوت کرد اجابت میکنم، پس ۴ کسی که از سنت من اعراض کند از من نیست»، و میفرماید: «پوشیدن لباسهای نازل ۱. الکافی، ج ۲، ص ۱۲۳، ح ۱۰؛ بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۳۲، ح ۳۲ ۲. حیف است یادی از مرحوم بانوی مکرمه، همسر مرحوم آیتالله العظمی منتظری، مادر شهید محمد، و جانباز سعید منتظری نکنم. روزی که عازم شهر آشتیان بودم، آقا سعید بقچة بزرگی به من داد که داخل آن تعدادی پتو، تشک کوچک و روانداز بود. وقتی به آشتیان آمده و آنها را باز کردم دیدم زیرانداز و تشکها یا وصله داشت یا دوخته شده از تکه لباسهای کهنه و دور ریختنی است یا از قباهای کهنه و مندرس همسرشان آیتالله منتظری است که این بانوی محترم و زجر کشیده آنها را به هم دوخته و با سلیقه خاص از آنها زیرانداز و روانداز تهیه کرده بود. خدایش رحمت کند، (م، ل). ۳. تذکرة الموضوعات، ص ۱۵۷ ۴. مانند این حدیث در بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۸۰، خطاب به ابوذر؛ مستدرک الوسائل، ج ۸ ، باب ۶۳، باب استحباب جلوس الانسان...، ص ۴۰۵، ح ۸
۱ یکی از نشانههای ایمان است.« علتش مشخص است چون لباس برای حفظ انسان از گرما و سرماست فرقی ندارد چگونه باشد، خیلی نباید مقید باشیم که پوشش ما از چه لباسی است البته اگر لباس زیبا و با دوخت خوب باشد مناسبتر است ولی اگر امکانش نبود چه ایرادی دارد انسان همان لباسهای ساده و عادی را بپوشد. روزی حضرت علی× لباسی پوشیدند که وصله داشت. مردم ایشان را عتاب میکردند که این چه لباسی است شما پوشیدهاید؟! حضرت۷ در پاسخ فرمودند: «این ۲ باعث میشود که مؤمنان به این امام اقتدا کرده و دلها برای او خاشع خواهد شد.» به سلمان فارسی گفته شد: چرا لباس نو نمیپوشی؟! گفت: «من در این دنیا بندهام، و اگر آزاد ۳ شدم در آن دنیا ، لباس نو و تازه میپوشم.» ه . همنشینی با زیردستان؛ نشانه پنجم از عدم تکبر؛ هم غذا شدن با خادمان و به ۴ طور کلی با زیردستان است. اگر دیدی این عمل برای تو سنگین است، پس متکبری. مردی از اهالی بلخ نقل میکند همراه امام رضا× در سفر به خراسان بودم، زمان غذا خوردن فرا رسید امام فرمودند: «سفره جداگانه پهن نکنید»، و سر سفره غلامان سیاه رفته و مشغول غذا خوردن شدند؛ به امام× عرض کردم: فدایت شوم مناسبتتر این بود که سفرهای جداگانه پهن میکردیم، امام× فرمودند: «خدای ما یکی، دین ما یکی، مادرمان ۵ حوّا و پدرمان آدم است و جزای هر شخص به اعمال اوست.» از دیگر نشانههای تواضع و تکبر علایم و نشانههای تکبر و تواضع منحصر به موارد ذکر شده نیست مناسب است در این روایات هم نظری افکنده شود: ۱. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۷؛ کنزالعمال، ج ۳، ص ۸۷، ش ۵۶۱۹، ۵۶۲۱، ۵۶۲۲ ۲. همان. ۳. بحارالانوار، همان، ص ۲۰۵ ۴. مناسب است از مرحوم آیتالله العظمی حجت یادی کنیم؛ یادم هست ما درس ایشان میرفتیم؛ ایشان روزی میفرمودند: من برای یک فرع فقهی اصولی، ۲۴ ساعت رفتم داخل کتابخانه. نهار و شام خودم را برایم داخل کتابخانه آوردند و تا برایم حل نشد از آنجا خارج نشدم یکی از طلبهها گفت: آقا! شما وضع مالیتان خوب است که نهار و شام برایتان داخل کتابخانه آوردند، ما الآن که سر درس نشستهایم فکر میکنیم از کجا پولی گیر بیاوریم برای غذای ظهرمان! آقای حجت گفتند: تو اهلش باش! برو داخل کتابخانه و تحقیق کن، من برایت نهار میآورم. ۵. الکافی،ج ۸، ص ۲۳۰، ح ۲۹۶؛ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۰۱، ح ۱۸؛ وسائل الشیعه، ج ۲۴، ص ۲۶۴، ح ۱
۱. بلند شدن جلوی پایش؛ حضرت علی× میفرماید: «اگر میخواهید به مردی از اهل آتش نگاه کنید به مردی نگاه کنید که عدهای به احترامش ایستادهاند و او نشسته است.» در ادامه انس بن مالک میگوید: «هیچ کس پیش مردم محبوبتر از رسول خدا’ نبود؛ اما وقتی ایشان وارد میشدند جلوی پایش بلند نمیشدند چون میدانستند ۱ ایشان خوشش نمیآید». وقتی پیامبر۶ در مجلسی مینشست بالا و پائین نداشت و اگر ۲ غریبهای وارد میشد پیامبر را نمیشناخت و سوال میکرد: ّایکم محمد ۶! کدامیک از شما محمد هستید؟! ۲. عدهای دنبالش راه بیفتند؛ این هم رسم و راه برخی است که اگر این شخص از این عمل خوشش آید نشانه تکبر اوست. از جمله سیره پیامبر۶ این بود که وقتی با اصحاب راه میرفتند به پشت سریها میگفتند شما بفرمائید جلو، تا دنبالش راه نیفتند و وقتی در ۳ بین مردم راه میرفتند از اینکه امتیازی داشته باشند ناراحت میشدند. ۳. ملاقات و دیدار دیگران به ویژه فقرا، معلولین و مریضها؛ اگر انسان توان داشته و عذری ندارد اگر به دیدن دیگران برود این نشانه تواضع اوست. درباره مریضها همینگونه است به ویژه برخی مریضهای خاص که میگویند واگیر ندارد. حتیالامکان انسان با رعایت شرایط باید دیدار آنها را هم فراموش نکند که این خود نشانه تواضع است. نقل شده که پیامبر اکرم و امامان: با این گونه افراد هم معاشرت داشتهاند. روایت شده مردی که آبله داشت وارد بر پیامبر۶ شد. آن مرد به گونهای بود که پوستش کنده شده بود، اصحاب هم داشتند غذا میخوردند، این بندة خدا پیش هر کسی رفت طردش کردند و از ۴ نزد او بلند میشدند. پیامبر صدایش زد و او را پهلوی خود نشاند و در کنار او غذا خورد. ۱. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۶ ۲. همان، ج ۹۱، ص ۵ ۳. نک: بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۶ از ابودرداء. مرحوم آقای صدر وقتی راه میرفتند بعضی از طلبهها دنبال ایشان راه میافتادند، ایشان میایستاد و میفرمود: فرمایش دارید؟! اگر ندارید بفرمائید. مرحوم آقای خمینی همینگونه بود، وقتی طلبهها سوال خود را مطرح میکردند و جواب میگرفتند ایشان میگفتند: بفرمائید و دنبال من راه نیفتید! ۴. همان.
در همین باره، روزی دستهای از اصحاب، در منزل پیامبر۶ همراه ایشان غذا تناول میکردند، مردی وارد شد که زمینگیر شده بود؛ مردم از او اعراض میکردند و میگفتند: مریض است! ولی پیامبر۶ او را صدا زد و او را روی زانوی خود نشاند و فرمود: غذا ۱ بفرما! این مرد چنان مریض بود که چندی نگذشت با همان مرض از دنیا رفت.« بر خوردی که اصحاب با این شخص کردند اهانت به یک انسان است و پیامبر۶ نمیتواند تحمل کند که به یک انسان توهین شود. در نقل دیگر آمده است امام سجاد× روزی در حال حرکت رسیدند به جمعی از جذامیها که سفره پهن کرده و داشتند صبحانه میخوردند، جذامیها امام× را که سوار الاغی بود به سفره دعوت کردند، امام× فرمودند: من روزه دارم و گرنه با شما هم غذا میشدم. امام× وقتی به منزل رسیدند دستور دادند غذای چرب و لذیذی تهیه کنید که مهمان دارم. سپس امام× فرستادند سراغ جذامیها و آنها را ۲ به طعام دعوت کردند و امام× هم همراه آنها هم غذا شدند. اینکه ما بخواهیم هر یک از افراد جامعه را به گونهای از خودمان طرد کنیم کار درستی نیست پیامبر۶ امامان: حتی مریضهای مسری را هم از خود طرد نمیکردند؛ نه اینکه پرهیزی نداشتند، بلکه به طور میانه عمل میکردند. اگر ما بخواهیم از این افراد جامعه به بهانه کسالت و مرض پرهیز کنیم، از دیگر حوادث و پیش آمدها چگونه میخواهیم فرار کنیم؟! پیامبر اکرم۶ سیرهاش تواضع و دوری از تکبر بود، سزاوار است مؤمنین به سیره و روش پیامبر اکرم۶ اقتدا نمایند قرآن میفرماید: { ٌلَقَد کان َ لَکُم فی رسول ِ الل َّه أُسوة حسنَة} ، «بیتردید برای شما در [روش] پیامبر خدا سرمشقی نیکو وجود دارد.» ابوبصیر ۱. کنزالعمال، ج ۳، ص ۷۴۳، ش ۸۶۳۰ ۲. الکافی، ج ۲، ص ۱۲۳، ح ۸؛ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۲۰؛ بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۵۵، ح ۲. امام سجاد× در عین حال که نمیخواستند از هم غذا شدن با آنان ابا کنند، دوست داشتند در منزلشان و با خرج خود با آنها سر یک سفره بنشینند برای همین، احتمال ضعیف این است که همان روز امام× روزة خود را که ظاهرا ً مستحبی بوده به دلیل هم غذا شدن با جذامیها شکستهاند، گرچه احتمال است که دعوت آنها به منزل امام× روز دیگری یا شاید پس از افطار باشد، (م، ل). ۳. الاحزاب (۳۳،) ۲۱