کتاب‌هافراز و فرود نفس ‹ بخش ۹

فراز و فرود نفس

بخش ۹ از ۱۲

خُدری طی روایت مفصلی برخی از خصوصیات پیامبر۶ را نقل کرده است: «شترهای آبکش را علف می‌داد، شتر را با دست خود عقال می‌کرد، اتاقها را جاروب می‌کرد، گوسفندان را می‌دوشید، کفش خود را می‌دوخت، جامهاش را وصله می‌کرد، با خادمش هم غذا می‌شد و وقتی او خسته می‌شد کمک او گندم را آسیا می‌کرد، خودش از بازار خرید می‌کرد و حیا نمی‌کرد که آنچه خریده به دستش آویزان باشد یا پر لباسش بگذارد و به طرف خانه حمل کند، با پولدار و بیپول، کوچک و بزرگ دست می‌داد، به همه زودتر سلام می‌کرد چه کوچک، بزرگ، سفید و یا سیاه، آزاد یا عبد. لباس درونی و بیرونیاش یکی بود، اگر کسی او را دعوت می‌کرد اجابت می‌کرد گرچه دعوت کننده ژولیده و گرد و غبار گرفته باشد، طعامی که به آن دعوت می‌شد را کوچک نمی‌شمرد گرچه یک خرمای پوسیده باشد، از صبحانه برای شام و از شام برای صبحانه غذا نمی‌گذاشت [یعنی توکلش به خدا بود]، خرجش کم بود و به مخارج خاصی مقید نبود، خُلقش نرم بود، طبیعت کریم و بزرگوار داشت، در معاشرت، خوب و زیبا بود، روی باز داشت و عبوس نبود، همیشه خندهرو و بدون قهقهه بود، محزون بود ولی عبوس نبود، در مقابل کارهای خلاف، شدید و تند بود ولی به زور و عنف متوسل نمی‌شد، اهل تجاوز نبود، نه اینکه خودش را ذلیل کند، اهل بخشش بود اما اسراف نمی‌کرد، با اقوام خویش رحیم بود، با یهودی و مسیحی و مسلمان برخورد خوب و نزدیک داشت، دلش زود می‌شکست، دایم سرش به زیر بود، از سیری معدهاش ترش نمی‌کرد و دستش را به ۱ طمع دراز نمی‌کرد.» ۱. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۸؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۱، ص ۱۹۶

تواضع تواضع صفت مخالف تکبر است و به هر اندازه تکبر در انسان کمتر باشد، تواضعش بیشتر خواهد شد. «وضع» یعنی پائین بودن. متواضع بودن یعنی خود را پائین دیدن به این دلیل که همگی ما مخلوق خدا و دارای نقص هستیم و اگر چیزی داریم همگی از آن خداست و از سوی دیگر از سوء خاتمه خود خبر نداریم پس نباید اگر مال، علم یا تقوایی داریم بدان وسیله خودبزرگبین شویم. انسان بیتواضع ثمرهای ندارد و کسی از او بهره نمی‌برد و منزوی خواهد شد خدا به پیامبر۶ می‌فرماید: «اگر تو خشن و دارای قلب ۱ سختی بودی مردم از اطراف تو پراکنده می‌شدند» . راز پیروزی و موفقیت پیامبر۶ برای هدایت مردم متکبری که اگر وارد خانهای می‌شدند که سر در آن کوتاه بود، حاضر نبودند خم شوند مگر اینکه سر در را خراب کنند! این بود که؛ با اخلاق نیکو و تواضع خود، آنها را از ضلالت نجات داد. در تواضع، انسان نفس خود را می‌شکند و در نتیجه در ذات خود مزیت و برتری بر دیگران نخواهد دید و تواضع او را وادار می‌کند با رفتار و گفتار، دیگران را از خود برتر بداند و به کرامت انسانی آنها احترام گذارد. مواظبت بر رفتار و گفتار متواضعانه بهترین راه درمان کبر است. توصیف تواضع در روایات درباره تواضع، اخبار و روایات بسیاری در کتب شیعه و سنی وجود دارد و در اکثر مصادر روایی، بابی با عنوان تواضع وجود دارد. این اخبار به حد تواتر اجمالی رسیده، یعنی اگرچه نتوان گفت همه آنها صدورشان از معصوم× یقینی است ولی به نحو اجمال ۱. G و لَو کُنْت فَظا َلغیظَ الَلْق َنْفْبِ لاَض ُّوا منْ حول کF، آل عمران (۳،) ۱۵۹

می‌دانیم که همة این روایات جعلی نیست و اگر حداقل یکی از آنها هم از معصومین^ صادر شده باشد برای ما حجت است: ۱. بالا رفتن مقام متواضع؛ پیامبر۹ می‌فرماید: «کسی برای خدا تواضع نمی‌کند مگر ۱ اینکه خدا مقامش را بالا خواهد برد.» در روایت دیگر می‌فرماید: «کسی که خود را برای خدا پائین آورد خداوند بالایش برد. اما آنکه تکبر ورزد خدا پائینش آورد و کسی که در زندگی میانه رو باشد، خداوند روزیاش را زیاد می‌کند، کسی که اسراف و تبذیر کند محرومش می‌کند، آنکه بسیار به یاد مرگ باشد خدا دوستش دارد، و آنکه بسیار ذکر خدا ۲ گوید زیر سایه رحمت و بهشتش قرار خواهد گرفت.» و می‌فرماید: «خداوند بندة متواضع ۳ را تا آسمان هفتم بالا می‌برد.» امام صادق× فرمودهاند: «تواضع، ریشة همه شرافتها و مراتب رفیع است. اگر تواضع زبان داشت که خلایق آن را می‌فهمیدند، از حقایق مخفی و عواقب امور سخن می‌گفت و آنرا روشن می‌کرد. تواضع باید هم برای خدا و در راه خدا باشد و به جز آن تکبر است. کسی که در مقابل خدا و برای خدا به دیگران تواضع کند خداوند او را بر کثیری از بندگانش شرافت می‌دهد. اهل تواضع سیمایی دارند که اهل آسمانها و زمین، و اهل بین این دو و ملائک او را خواهند شناخت، خدا می‌فرماید» :در میان بهشت و جهنم حجابی است و بر بلندیها مردانی هستند که هر کس آنها را به واسطه ۴ سیمایشان خواهد شناخت.« اصل تواضع، خدا را بزرگ شمردن و با عظمت دانستن است و حقیقت تواضع را نمی‌شناسند مگر مؤمنان از بندگان خدا که اعتقاد به وحدانیت خدا دارند یعنی شریکی برایش قائل نیستند ، خداوند می‌فرماید» :بندگان خدا کسانیاند که وقتی روی زمین راه می‌روند خود را کوچک می‌بینند و هنگامی که جاهلان آنها را خطاب می‌کنند در مقابل، ۵ به آنها سلام می‌کنند». در ادامه این حدیث آمده است: «خداوند عزوجل سید مخلوقات، محمد۹ را به تواضع امر کرده است: «ای پیامبر بالت را پائین آور یعنی مردم را زیر بال ۱. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۲۰، ح ۷؛ سنن بیهقی، ح ۴، ص ۱۸۷؛ سنن دارمی، ج ۱، ص ۳۹۶ ۲. الکافی، ج ۲، ص ۱۲۲، ح ۳؛ وسائلالشیعه، ج ۱۱، ص ۲۱۹، باب ۳۱ ابواب جهاد نفس. ۳. کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۱۰، ش ۵۷۲۱ ۴. (و بینَهما حجاب و علَی الْأَعراف ر ِجالٌ یعرِف َُون کُلا بِسیماه م) ، الاعراف (۷،) ۴۶ ۵. (و عباد الر َّح منِ ال َّذ ین َ یمشُونَ علَی الْأَرضِ هوناً و إِذا خا طَبهم ا لْجاهلُونَ قال ًُوا سلاما) ، الفرقان (۲۵،) ۶۳

۱ خود گیر و تکبر نداشته باش ، برای کسانی از مؤمنان که تو را تبعیت می‌کنند.« تواضع مزرعه خضوع و خشوع، و ترس و حیاست، و این صفات نمی‌رویند مگر در مزرعه تواضع، ۲ و شرافت و شوق حقیقی از آن کسی است که نسبت به خدا تواضع کند.» علت ریشهدار بودن همه شرافتها در تواضع این است که: چون انسان علاوه بر اینکه از خود در مقابل عظمت و اراده حق چیزی ندارد و این اوج ایمان است؛ بنابراین در برابر خدا و برای رضایت او، به مردم تواضع می‌کند، و در عوض مردم گرد او خواهند آمد و خود بخود مقامش بالا می‌رود و این مقام دنیوی است و آخرت هم جایگاه خاصی نزد خدا دارد. و در مقابل، به عیان در جامعه دیدهایم افرادی را که تکبر دارند و خود را از دیگران برتر می‌دانند چگونه مردم از اطراف آنها پراکنده می‌شوند. ۲. قبولی اعمال عبادی؛ روایت شده که خداوند به موسی× وحی کرد: «همانا من نماز کسی را قبول می‌کنم که در مقابل عظمت من تواضع کند، در مقابل بندگان من برای خود بزرگی نفروشد، قلبش را ملازم با خوف من کند، و روزش را با ذکر من بگذارند و ۳ برای خاطر من نفس خود را از شهوت نگاه دارد». پیامبر۹ به اصحابشان فرمودند: «چگونه است که شیرینی و حلاوت عبادت را در شما نمی‌یابم؟! عرض کردند: شیرینی ۴ عبادت چیست؟ فرمود: تواضع.» چون ما در مقابل خدا از خود چیزی نداریم و در مقابل بندگان خدا هم اگر امکاناتی داریم، همگی از آن خداست؛ پس برای چشیدن حلاوت عبادت نباید در مقابل خدا و بندگانش خودیتی فرض کنیم. ۳. تواضع محبوب خداوند؛ از رسول اکرم۹ نقل شده: «خداوند چهار خصلت را نمی‌دهد مگر به کسی که او را دوست داشته باشد: سکوت [در جاهایی که لازم است نه جایی که وظیفه، اقتضای سخن گفتن دارد]، که این اولین عبادت است، توکل بر خدا ۵ [واگذاری امور به خدا]، تواضع و بیرغبتی به دنیا.» ۱.(و اخْفض جناحک ل م نِ ات َّبعک منَ ال ْمؤْمن َین) ، الشعراء (۲۶،) ۲۱۵ ۲. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۲۱؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۱، باب ۲۸ جهاد النفس، ص ۲۹۸، ح ۱۲، نقلا ً عن مصباح الشریعة. ۳. بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۳۳۸ مع تفاوت؛ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۹۱۰، ش ۴۷۵۷۳ ۴. احیاء العلوم، مجلد ۴ (ج ۱۱) ، ص ۱۴؛ المحجة البیضاء، ج ۶، ص ۲۲۲ ۵. بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۸۸؛ مکارم الاخلاق، ص ۴۶۹؛ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۸۵۹، ش ۴۳۴۱۸، با تفاوت.

۴َ. برتری عبد متواضع بر ملک رسول؛ َروایت شد ه ملکی خدمت رسول اکرم۶ آمد و عرض کرد: «خداوند تو را مخیّر کرده که بندة خدا و رسول متواضع باشی، یا پادشاهی که رسول هم باشی! پیامبر اکرم۶ از باب مشورت نگاهی به جبرئیل کرد، جبرئیل با دستش اشاره کرد که: تواضع داشته باش، پس پیامبر۶ فرمود: عبد متَواضع بودن را اختیار کردم آن ملک گفت: در این حال اگر پادشاهی را قبول می‌کردی چیزی از ۱ مقامت کم نمی‌شد.» ۵. تواضع موجب قرب الی الله؛ خداوند به حضرت داود۷ وحی کرد: «ای داود! همان گونه که نزدیکترین مردم به خدا اهل تواضع هستند، دورترین آنها از خدا ۲ متکبرانند.» در قیامت هم اهل تواضع جایگاه رفیعی دارند، حضرت عیسی بن مریم× می‌فرماید: «خوشا به حال کسانی که در دنیا اهل تواضعاند اینها جایگاه و مقام بالایی در قیامت دارند، خوشا به حال آنانی که بین مردم را اصلاح می‌کنند، اصلاح گران وارث ۳ فردوس و بهشتاند، خوشا به حال آنانی که در دنیا دلی پاک دارند؛ اینها در قیامت به ۴ خداوند نظر می‌کنند.» «نظر» یعنی: توجه خاص و خداوند هم به آنها توجه خاص در قیامت دارد. نظر غیر از ابصار، یعنی دیدن با چشم است. ۶. متواضعین: صدیقین و از شیعیان حقیقی علی ابن ابی طالب×؛ از امام حسن عسگری× نقل شده: «کسی که بیشترین شناخت را نسبت به حقوق برادرانش دارد و بیشتر از همه حوائج آنها را برآورده می‌کند، بیشترین شأن و مقام را نزد خداوند دارد، و کسی که در دنیا در برابر برادران دینیاش متواضع باشد، پس او نزد خداوند از راستگویان ۵ و از شیعیان حقیقی علی ابن ابی طالب× است.» ۷. تواضع، همان چیزی که از دیگران انتظار داریم؛ مضمون روایت معروفی این است که: «انسان باید با مردم همان گونه باشد که دوست دارد آنها با او برخورد کنند». طبع انسان از انسانهای متکبر و خودبین متنفر است و علاقه دارد دیگران با او متواضعانه برخورد ۱. الکافی،ج ۲، ص ۱۲۲، ح ۵؛ وسائلالشیعه، ج ۱۱؛ باب ۲۸ جهاد نفس، ص ۲۱۶ ۲. همان، ص ۱۲۳، ح ۱۱؛ وسائل، همان. ۳. فردوس معرب پردایس (Perdais) است که در زبان عربی به فردوس معرب شده است. ۴. بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۰۴، ح ۱۷ ۵. همان، ج ۷۲، ص ۱۱۷، ح ۱

کنند، مبرهن است که همین علاقه در دیگران هم وجود دارد. امام علیابن موسی الرضا۸ طبق روایتی به همین نکته اشاره دارند: «تواضع آن است که به مردم همانی را ۱ بدهی که دوست داری به تو بدهند.» در روایت دیگری از امام رضا× از حد تواضع سوال شد که فرمودند: «تواضع درجاتی دارد: یکی اینکه انسان اندازه خودش را بشناسد [خود را بزرگتر نداند] و خودش را نازل منزلة قدر و اندازهاش کند، دلش پاک باشد و دوست داشته باشد به مردم همانی را عطا کند که دوست دارد به او عطا شود، اگر بدی را از کسی دید آن را با خوبی پاسخ دهد، غضبش را بخورد، از مردم عفو کند و خداوند ۲ نیکوکاران را دوست دارد.» ماجرایی از تواضع حضرت امیر× امام حسن عسگری× می‌فرماید: «پدر و پسری بر علی× وارد شدند، حضرت جلوی پای آنها برخاست، آنها را بالای محفل نشاند و به آنها احترام کرد و خودش جلوی آنها نشست؛ پس فرمود: طعام آورید! طعام آوردند و همراه هم خوردند. پس از آن، قنبر ۳ طشت، آفتابه و دستمال برای شستشو و خشک کردن دستها آورد. وقتی قنبر خواست دستهای مهمانها را بشوید، علی× از جا بلند شد وخودش آفتابه را گرفت تا آب بر دست پدر بریزد. آن مرد گویی از خجالت می‌خواست به خاک فرو رود و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا مرا ببیند در حالی که شما می‌خواهید دستهای مرا بشوئید؟! حضرت× فرمود: بنشین! و دستهایت را بشوی! خدا تو را می‌بیند و برادر تو بر تو امتیازی و فضیلتی ندارد و می‌خواهد به تو خدمت کند، او می‌خواهد خداوند ده برابر مردم دنیا به او عوض دهد. مرد که این پاسخ را شنید نشست و شروع کرد به شستن دستهایش، حضرت× همانگونه که آب می‌ریخت فرمود: قَسمت می‌دهم به حق بزرگی که بر تو دارم، فرض کن قنبر بر روی دست تو آب می‌ریزد همانگونه بشور و کم مگذار. سپس علی× آفتابه را به دست محمد بن حنفیه داد و فرمود: دستهای فرزندش را تو بشوی ۱. الکافی، همان، ص ۱۲۴، ح ۱۳؛ بحار، همان، ص ۱۳۵؛ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۱۶ – ۲۱۷ ۲. کافی، همان. ۳. عربی آفتابه، «اَبریق» است که معرب» :آبریخت» فارسی است مثل: فنجان که در عربی «کوب» که معرب «ِکاپ («CUP) لاتین است.

۱ چون همراه پدرش آمده احترام پدر نزد پسر لازم است، و اگر فرزند به تنهایی می‌آمد من دستهای او را هم می‌شستم و خدا دوست ندارد وقتی پدر و فرزند جایی با هم همراهند ۲ در یک عرض باشند.« سعدی شیرازی دربارة تواضع می‌گوید: یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم؟ گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین دربارة طرد متکبر از سوی مردم می‌گوید: به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی و در عوض: تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مرخویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد تفریط در تواضع! هر فضیلتی، حد وسط آن نیکوست و دو طرف افراط و تفریط آن مذموم است. در بحث ما حد افراط، تکبر است که انسان خود بزرگبین باشد و دیگران را حقیر و ناچیز شمرد، و حد تفریط آن این است که چنان تواضع کند که به ذلت، دئانت و پستی منجر شود. ولی حد متوسط آن تواضع معمول و معقول می‌باشد که ممدوح است. عدل هم حد وسط است؛ عادل یعنی کسی که از حد اعتدال خارج نشود. معنی عدالت عصمت نیست، بلکه یعنی اگر کسی از حد وسط خارج شد پشیمان شده و از راه اشتباه به حد وسط ۱. خدا رحمت کند پدرم حاج علی را، روزی ایشان را برای اولین بار نزد مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی آوردم. حضار مجلس چون مرا می‌شناختند جلوی پایم بلند شده، کنار آقای بروجردی به من جا دادند و مرحوم پدرم دم در نشست. پس از اینکه پدرم را معرفی کردم، بلافاصله آقای بروجردی فرمودند: پس پاشو! جایت را با پدرت عوض کن، پدرت بیاید بالا و شما برو پائین! ۲. الاحتجاج، ج ۲، ص ۵۱۷ - ۵۱۸؛ بحار، همان، ص ۱۱۷، ح ۱

برگردد. اگر کسی از حد اعتدال در تواضع گذشت و به حد ذلت و پستی رسید باید بازگردد. به کار بردن حد وسط تواضع نسبت به افراد مختلف متفاوت است، و باید بر طبق موارد جاری شود. ولی در هر صورت نباید خودش را از دیگران برتر بداند چون از عاقبت امر خود اطلاعی ندارد. سعدی شیرازی درباره تفریط در تواضع می‌گوید: تواضع گر چه محبوب است و فضل بیکران دارد نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد تکبر با متکبرین تواضع از ماده وضع؛ یعنی پائین آمدن، از باب تفاعل است و معنی طرفینی دارد، بر این اساس، تواضع هنگامی فضیلت دارد که طرف مقابل هم خودش را پائین آورد و هر دو نسبت به یکدیگر مزیتی قائل نباشند. و اگر طرف مقابل تکبر می‌کند، نه تنها لازم نیست انسان نسبت به او تواضع داشته باشد بلکه، در مقابل فرد خودخواه تواضع کردن، باعث خودباوری او می‌شود و خیال می‌کند کارش خوب است. مدارا کردن با طرف دیگر خوب است ولی باید به گونهای باشد که انسان صلاح او را بخواهد و او را به اشتباهش آگاه کند. خواهی نخواهی اگر مردم جامعه در مقابل استکبارگران و متکبران تواضع نکنند چه بسا متنبه شوند و از تکبر و زورگویی خود دست بردارند. خداوند هم راضی نیست انسان مؤمن خودش را در مقابل این گروه از آدمها ذلیل و خوار کند و اگر مردم نسبت به آنها تواضع نکنند به مرور زمان آنها ذلیل خواهند شد. از پیامبر اکرم۶ نقل شده که می‌فرمایند: «وقتی متواضعین از امت مرا دیدید تواضع کنید، و اگر متکبرین را دیدید شما هم در مقابل ۱ آنها تکبر کنید که این، باعث کوچکی و حقارت آنها خواهد شد.» ۱. احیاء العلوم، مجلد ۴، (ج ۱۱) ، ص ۱۴؛ المحجة البیضاء، ج ۶، ص ۲۲۲

خوف تفاوت خوف با جبن ِا نسان«جبان» و ترسو کسی است که: درباطن و ظاهر ترس دارد و اهل حرکت، عمل و اقدام نیست و چنان بیخاصیت است که اگر به مال، جان و حتی به ناموسش هم تعدی شود، دفاع نمی‌کند. اما انسان «خائف» کسی را می‌گویند که: اهل حرکت، اقدام و دفاع شجاعانه هست، ولی خوف و وحشت آن دارد که برخی از بدیها و مکاره عارضش شود. در حقیقت نسبت بین این دو، عموم و خصوص من وجه است یعنی: گاه انسانی اقدامی انجام نمی‌دهد چون هم ترس دارد هم خوف؛ و گاهی ترس ندارد و باکیاش نیست، اما گاهی به وظیفه خود عمل می‌کند و شجاع است اما خوف هم دارد. به بیان دیگر: ممکن است کسی جبان باشد، خائف نباشد یا خائف باشد جبان نباشد، یا جبان و خائف با هم باشد. اقسام خوف به طور اجمال؛ انسان گاهی از خدا و صفات او چون قدرت و منتقم بودن او، و یا از معاصی و جنایاتش خوف ندارد بلکه خوف او از امور دیگری است که توضیح خواهیم داد که اینگونه از خوف، «مذموم» می‌باشد. گاهی هم خوف او از خدا، عظمت او و از گناهان است که از فضائل قوة غضبیه شمرده می‌شود به این نوع از خوف، «ممدوح» می‌گویند. اما بحث تفصیلی: ۱. خوف مذموم این قسم از خوف و ترس اقسامی دارد که عقل، همگی را قبیح می‌داند و بر انسان

عاقل سزاوار نیست این خوفها را بر نفس خود راه دهد. باعث و انگیزه خوف مذموم چند قسم است: الف: خواهی نخواهی، خوف امر لازم الوقوع مثل مرگ که خارج از اختیار بشر است ، در انسان وجود دارد. خداوند به پیامبرش خطاب می‌کند: {إِن َّک می‌ت و إِن َّهم می‌ت َُون} ، «تو خواهی مرد و آنها هم خواهند مرد». اگر از همین الآن ترس مرگ را داشته باشی، علاوه بر اینکه کاری از دست تو برنمیآید، موجب غصه و غم تو شده و خسارت و ضرر می‌کنی. علاوه بر آن، عقوبتی که پس از مردن عارض تو می‌شود همین حالا آن را جلو انداختهای! پس، از همین حالا به خودت عذاب مده، کار و فعالیت کن، درس بخوان و به خودت تسلی خاطر بده که: هر وقت مردم راحت می‌شوم و مسؤلیتم کمتر می‌شود و از خدا بخواه که عاقبت به خیر از دنیا بروی. ب: گاهی انگیزه خوف انسان امری است که قطعی نیست بلکه احتمال انجام آن هست و انسان هم در وقوع آن دخالتی ندارد. مثلاً احتمال می‌دهی رزق و روزیات کم یا قطع شود، ماشینت چپ کند، یا هواپیما سقوط کند. خوف در اینجا موجب خودخوری بیدلیل است و عجز و ناله دخالتی در انجام یا عدم انجام آن ندارد. عقل انسان می‌گوید امری که یقینی نیست چرا آن را یقینی فرض می‌کنی؟! به نفست بگو: شاید این مشکل یا گرفتاری با ۲ شرایطی که پیش می‌آید انجام نشود: {لَعل َّ الل َّه یحد ثُ بعد ذل ک أَمرا} ، «شاید پس از این، خدا امری را پدید آورد.» اینجا اگر انسان را غصه و غم فراگیرد مانند قسم اول عقوبت را قبل از آمدنش به پیش انداخته است. روایتی از امیرالمؤمنین۷ آمده که» :یابن آدم، لا تحمل هم یومک الّذی لم یأ تک علی یومک الّذی قد اتا ک، فَا نّه ان یک من ۳ ع مرک یوماً یأت الله فیه بِرِزقک» ، «ای بنی آدم! غصه روزهایی که هنوز نیامده بر روزی که در آن به سر می‌بری حمل نکن، همانا اگر از عمر تو یک روز باقی مانده باشد خداوند روزی تو را در آن، خواهد داد». این روایت می‌گوید: آینده یا خوب است یا بد اگر خوب است که غصه ندارد اگر هم بد است از تو کاری بر نمی‌آید. امروز ۱. ّ الزمر (۳۹،) ۳۰ ۲. الطلاق (۶۵) ، ۱ ۳. نهجالبلاغه، قصار الحکم، ۲۶۷

را که نقد است، رها نکن، امروزت را برای فردا خراب نکن، شاداب باش و وظایف خودت را انجام بده! ج: گاه از امری ممکن الوقوع خوف داری که فاعل آن خودت هستی. تو که از عاقبت آن کار اطلاع داری و اختیارش دست توست، پس نباید انجام دهی. گاهی حرفی می‌زنی و عواقبش سراغت می‌آید. حرف نزده را همیشه می‌توان زد اما اگر زدی وزر وبالش تو را می‌گیرد. البته گاهی انسان کاری می‌کند که از باب انجام وظیف ه است؛ مثلاً دفاع از حقی و نفی ظلم؛ اینجا ترس ندارد و به اجر و ثوابت خواهی رسید. اگر آن امر محتمل الوقوع که انجامش در اختیار توست امری قبیح و زشت است از اول نباید انجام می‌دادی. اگر به خیال اینکه مخفی می‌ماند یا ضرر بعدی ندارد، انجامش دادی ولی بعد اً ظاهر شده است و دیگران از آن مطلع شدهاند؛ این هم غصه ندارد، چون خوف تو الآن دردی را دوا نمی‌کند و گرهای از کارها نمی‌گشاید بلکه باید از گذشته برای آینده، درس بگیری و در حالت فعلی وظیفهات را انجام دهی! د: گاه، انگیزه خوف انسان چیزهایی است که انگیزه عقلی و نفس الامری برای ترس از آنها وجود ند ارد، مثلاً طبیعت آدمهای بزدل، ترس از مرده و خوابیدن نزد او، ترس از جن و رفتن به تاریکی است. این ترسها ناشی از قصور تحرک در قوه عاقله و قوی بودن حکومت قوة واهمة انسان است. باید قوة غضبیّه را در این موارد تحریک کرد تا به مرور، قوه عاقله حاکم شود. گاهی هم دل را به دریا بزند و تنهایی به تاریکی برود یا نزد مردهای بخوابد! در نتیجه باید دقت کند که خوف و ترس، خودباختگی و خودخوری، نه تنها گرهای از کار نمی‌گشاید بلکه زندگی را تلختر و مختل خواهد کرد. علل ترس از مرگ! به نظر می‌رسد در میان انسانها ترس از مرگ بیشترین و شدیدترین خوفی است که شایع است؛ اما انگیزه و علاج چیست؟ ۱. انسان مرگ را فناء و عدم محض می‌داند. حال آنکه انسان خیال و توهم می‌کند که با مردن، فانی و نابود می‌شود. حقیقت مرگ عوض شدن صحنه حیات انسان است و از این عالم به عالم برزخ و سپس به قیامت خواهد رفت. مرگ مانند خواب است؛ انسان در حالت خواب بدنش زیر پتو یا کرسی در رختخواب

۱ است اما با بدن مثالی در همان حال خواب به گردش، مسافرت، زیارت یا کارهای دیگر می‌پردازد. در این حال روح به طور موقت از بدن خارج می‌شود و باز می‌گردد و آیه شریفه می‌فرماید: { َالل َّه یتَوف ی ا لْأَنْفُس حین َ موتها و ال َّتی لَم تَمت فی منامها} یعنی: خداوند زمان مرگ و خواب، نفوس را قبض می‌کند، آنکه موسم مرگش آمده روحش را نگه می‌دارد، و آنکه مرگش حتمی نشده است روحش را برمیگرداند و لذا انسان از خواب بیدار می‌شود. بر اساس آیات و روایات، نفس مجرد انسانها محشور می‌شود: { ث ُم َإِلیربهِم یح شَرُون} . حتی حیوانات هم در قیامت محشور می‌شوند:{و إِذَا ا ل ْوحوش حش رَت} . قبل از حشر در قیامت، نفوس به عالم برزخ منتقل می‌شوند. برزخ دروغ نیست و خود عالَمی دارد، همانگونه که عالم خواب حقیقت دارد. شما وقتی خواب می‌بینی در آن لحظه حتی غذا می‌خوری، آواز می‌خوانی، دعوا می‌کنی؛ اما این حیات برزخی حیات دیگری است و ماده تغییر و تبدل یافته و بدن طبیعی پس از مرگ پوست اندازی می‌کند و بدنی که تحت فرمان و قیادت روح است رفته، و بدن مثالی جای آنرا می‌گیرد. بنابراین بدنی که در قبر است می‌پوسد و بدنی که جواب نکیر و منکر را می‌دهد بدن مثالی است، و لازم نیست داخل دهان مرده آرد ریخته شود که معلوم شود جواب نکیر و منکر را داده ۵ است یا نه!! ۲. انسان، از درد و الم جان کندن می‌ترسد. حال آنکه انسان دراین حیات دنیوی دردهای بسیاری را تحمل می‌کند، انواع و اقسام مرضها و سرطانها جان انسان را به لبش می‌رساند و از خدا آروزی مرگ می‌کند. این درد و المها مربوط به این بدن طبیعی و مادی است که با مرگ از دست رفته است، و اگر موقع مرگ و سکرات آن، درد می‌کشد، ادراک آن مربوط به این بدن جسمانی نیست. پس، از درد جان کندن نباید ترسید اگر هم دردی والمی هست آنی است و تمام می‌شود. ۱. به بدن مثالی، «هور غلیایی» هم گفته می‌شود. ۲.ّ الزمر (۳۹،) ۴۲ ۳. الانعام (۶،) ۳۸ ۴. التکویر (۸۱،) ۵ ۵. نقل است که شخصی مرده بود اقوامش موقع دفن کمی آرد در دهانش ریختند تا اگر جواب نکیر منکر را داد مشخص شود. فردایش قبر را باز کردند دیدند آردها دردهانش مانده و بیرون نیامده، برداشت کردند که نکیر منکر از او سوال نکردهاند! به خیال اینکه این دهان دنیوی است که پاسخ پرسشها را می‌دهد!

۳. انسان، مرگ را نقصان می‌داند. انسان چون فطرتاً به دنبال کمال و برتری جویی است مرگ را نرسیدن به کمال و نقصان فرض می‌کند؛ حال آنکه این ترس و تصور، ناشی از جهل عمیق بشر به حقیقت مرگ است. در فلسفه و منطق می‌گویند: «الانسان حیوان ناطق» حال آنکه باید گفت: «الانسان حیوان ٌ ناطق مائت» و مردن جزو حد و تعریف انسان بیاید. انسان با مرگ نه تنها نقصان نمی‌یابد بلکه انسانیت انسان و آثارش کاملتر می‌شود، چون دنیایی که در آن زندگی و حیات دارد برای او چون قفسی تنگ است، و با مردن از این قفس رها شده، از ظلمت طبیعت خارج، و به ۱ عالمی وسیعتر پا می‌گذارد. انسان که می‌م یرد تجرّدش کاملتر شده ، و از مجاورت اشرار ا ین عالَم به عالم انوار و نفوس طاهره ملحق می‌شود. کدام عاقل است که حیات عقلی و سرورهای حقیقی را رها کرده و بر حیات موحشه هیولائیه ترجیح دهد؟! ای عزیز! از خواب غفلت بیدار شو! و از منِ حقیر که خود، به پند و نصیحت محتاجِتر است پندگیر؛ اگر شوق به تکا ملحقیقی داری، نفس را برای تحصیل آن تحریک کن که اگر مردی کامل می‌شوی و به عالم حقیقی و مقر اصلی که از آن دور افتادهای می‌روی! از پوسته دنیایی سر برون آر! خود را تکانی بده و گرد و غبار جسمانی را از خود زایل کن! نفس خود را از چرک و کثافات دار غرور دنیا خالی کن! قفس خاکی ظلمانی را بشکن و با بال همت خود به مکان و جایگاه قدسی نورانی به پرواز در آی! از حضیض جهل و نقصان، به اوج عزت و عرفان پای گذار! اسیری تا کی در زندان تَنگ ُو تنگ دنیا؟! از این تنگنای زندان عالم ناسوت، خود را به وسعت قدس لاهوت برسان! ۴. قطع از علایق دنیوی برای انسان سخت است. انسانی که مدتها برای ۲ وابستگیهای زود گذر دنیا تلاش کرده است، مال، اولاد، مقام و قدرت گردآوری کرده و به آنها وابسته شده، دل کندن از این علایق برایش سخت و طاقت فرساست. حال آنکه ۱. برخلاف گمان برخی، تجرد و کامل شدن منحصر به نفوس طاهره نیست، و چنانکه از نظرات مرحوم استاد بدست می‌آید، حتی نفوس غیر طاهره هم با مرگ، تجردشان کاملتر شده و وارد عالَم وسیعتری می- شوند و بر اثر عقاید باطل، اخلاق و اعمال سوء خود، عذاب می‌بینند، (م، ل). ۲. در نجف آباد ما مدتی تلاش کردند تا کسی را فرماندار کنند پس از مدتها زحمت، چند روز پس از مرگش، بالأخره حکم فرمانداریاش رسید!

امور فانیه لیاقت دلبستگی ندارد. امور دنیا اعم از مقام، قدرت و مال و اولاد همگی اعتباریاند. متأسّفانه اکثر مردم به این امور اعتباری سرگرم و از امور حقیقی غافل شدهاند. سزاوار نیست انسان عاقل خود را گرفتار اموری کند که نه به دلالت مطابقه، نه تضمن و ۱ نه التزام جزو انسان نیست. بر عاقل سزاوار نیست به آنچه یقین دارد به زودی از او جدا می‌شود، دل بندد. اگر انسان حب دنیا را از خود دور کرد دیگر درد مفارقت ندارد و ناراحت نمی‌شود چون اگر کمالاتی کسب کرده است آنها برایش می‌ماند. ۵. انسان تصور می‌کند با مرگ او، دشمنانش خوشحال و او را شماتت می‌کنند. این نیز، غصّه و خوف ندارد. زنده هم باشی دشمن دشمنی می‌کند. تازه اگر مرده باشی کمتر از اذیتهای دشمنت در عذاب هستی و خوشحالی یا بد حالی دیگران برای روح و ایمان تو اثری ندارد. پس اگر هم از دشمنی اعداء و مخالفان ناراحت هستی، تا زندهای کاری کن که دل آنها را به دست آوری، روی خوش نشان بده تا عداوت آنها قطع شده کینه، حقد و حسدی اگر هست، زایل شود. ۶. انسان و غصّة مشکلات اهل و عیال پس از مرگ. خوف داری که پس از مرگت آنها بیچاره و درمانده و یتیم می‌شوند و نگران تربیت، رزق و روزی و شغل آنها هستی. این هم از وساوس شیطانی است چون تو خودت را خیلی بزرگ فرض کردهای، خیال می‌کنی تو همه کارهای و حال آنکه تو به قضا و قدر الهی جاهل هستی! فیض اقدس الهی اقتضا دارد که هر ذرهای از ذرّات عالم به آنچه لایق است و برای آن خلق شده، برسد، این دست من و شما نیست و دست نظام وجود است و کسی نمی‌تواند آن را عوض و بدل کند. بسیار دیدهایم خیلی از بزرگان را، با اینکه برای تربیت اولاد خود زحمت فراوان می‌کشند با این حال کوشش آنها نتیجهای ندارد؛ شما بارها دیدهاید که افرادی متمول و پولدار بودهاند و مال زیادی را در اختیار فرزندانشان می‌گذارند ولی فرزندان آنها پول مفت بادآورده را یک باره به باد دادهاند؛ اما در عوض، خیلی از ایتام بر اثر فطرت ذاتی خود به کار و تلاش افتاده، و پس از مرگ پدر و مادرشان ثروتی به هم زدهاند. اگر اولاد از اعتماد به نفس لازم، عقل و استعداد خاصی بهره نداشته باشند، اگر پدر و ۱. در منطق برای لفظ سه نوع دلالت فرض شده است. الف: دلالت مطابقه؛ یعنی دلالت لفظ بر تمام معنای وضع شده مثل لفظ کتاب که بر کل اوراق کتاب دلالت دارد. ب: دلالت تضمن؛ یعنی دلالت لفظ بر بعضی از معنایی که بر آن وضع شده مثلا ً دلالت کتاب بر قسمتی از اوراق. ج: دلالت التزام؛ دلالت لفظ بر چیزی که خارج از معنای موضوع له است و متلازم با اوست. مثل لفظ آتش که دلالت بر حرارت می‌کند، (م، ل).

مادرشان بمیرند چه بسا به حالت فقر و ذلت برسند، و از سوی دیگر آنکه عقل و استعدادش را به کار می‌گیرد در نبود پدر و مادر سختیها را تحمل کرده، ترقی می‌کند و به مقامات علمی، اقتصادی و اجتماعی می‌رسد. پس عاقل نباید خیال کند که تمام نظام امور اولاد دست اوست. باید آنها را به دوستان و آشنایان بسپارد و از همه مهمتر به خالق آنها یعنی خدا و مولایشان که خوب مولی و وکیلی است نعم المولی و نعم الوکیل بسپارد و جان سپارد! ۷. انسان و خوف از عذابهای جسمانی و روحانی پس از مرگ. این خوف ناشی از آن است که انسان گناهانی کرده و از عاقبت حساب و کتابش هراس دارد. این خوف چیز بدی نیست و در شمار خوف ممدوح قرار می‌گیرد. چنین خوفی می‌تواند ما را از خواب غفلت بیدار کرده، تازیانهای برای متنبه کردن انسان باشد. اختیار دست ماست و اگر با خود صادق هستیم، می‌توانیم از این خوف برای رسیدن به توبه و دست برداشتن از رذائل نفسانی دست برداریم و گرنه این خوف، جاهلانه و باطل است. البته این خوف در عین اینکه ممدوح است و می‌تواند مقدمة بازگشت باشد، نباید به حد افراط برسد و انسان از رحمانیت خدا مأیوس شود؛ چونکه خدا در عین «شدیدالانتقام» بودن، «ارحم الراحمین» هم هست. از خدا و پیامبر۹ نباید مقدس تر شد. خدایی که «واسع المغفره» است و «سبق ت رحمته غَضَبه» است، شاید انسان را عفو کند. راه علاج این خوف، ترک گناه و کسب اخلاق عالی است اگر خوف از عذاب الهی داریم و باز هم به گناه ادامه می‌دهیم بهمانند کسی هستیم که از غرق شدن در دریا یا سوختن در آتش می‌ترسد و در عین حال خود را داخل آنها پرتاب می‌کند. اگر واق عاً ترس داریم، پس مال یتیمی را خوردهایم به او پس دهیم، دلی شکستهایم التیام بخشیم، غیبتی کردیم طرفش را راضی کنیم، ظلم و ستمی بر زیردستان روا داشتیم جبران کنیم. ای عزیز! ۱ موجودات عالم از مبتدعات و کائنات تشکیل شدهاند و ما انسانها از کائنات هستیم که از عناصر چهارگانه تشکیل شده، و طبیعت عناصر اربعه این است که فاسد شده، رو به ضعف رفته و از هم می‌پاشند. وقتی که فساد ما ضروری است و روزی، بدنمان متلاشی ۱. مبتدعات به عالم عقول مجرده اطلاق می‌شود که در وجود به مادّه نیازی ندارند؛ و کائنات به موجودات مادی گفته می‌شود که برای وجود آمدن آنها به ماده نیاز است، (م، ل).

می‌شود، پس خیال بقای بدن طبیعی خیال باطلی است. انسان به موازات افزایش سن، قوایش رو به ضعف و سستی می‌رود. بزرگترین ل ذّت عمر انسان صحت و سلامتی است که بر اثر پیری از دست می‌رود، و از مشتهیات زن دگی لذّتی حس نمی‌کند و حالات انسان به اول حیات، که کودکی ضعیف بود، برمیگردد: { و منْ نُعمرْه نُنَک ِّسه فی ا لْخ َل ِْق اَفَلا َتَعقلون} «و هر که را عمر افزایش دادیم، خلقت او را به کاستی برمیگردانیم. آیا عقل خود را به کار نمی‌گیرند؟.» حیاتی که گرفتاریها، فقر، فلاکت، درد و الم، مفارقت دوستان و اقربا، و ناتوانی جسمی آن روز به روز بیشتر می‌شود، ارزش خواستن ندارد. اگر در دعاها از خدا طول عمر خواسته شده آن هم با شرایط خاص است نه هر طول عمری. از خدا بخواهید در زمان پیری اعضاء و جوارح سالمی داشته باشید تا باری بر دوش دیگران نباشید. یکی از دعاهای آخر ماه شعبان دعایی است که در آن از خدا می‌خواهیم تا آخرین لحظه مرگ، گوش، چشم و ۲ نیروی ما سالم باشند. خدا پدر مرحوم ما را رحمت کند، تا آخر عمر، کار و تلاش کرد و زحمت کشید و سالم بود؛ در لحظات پایان عمر در حال وضو گرفتن برای رفتن به مسجد ۳ بود که افتاد و مرد! چقدر مرگ خوبی خدا نصیبش کرد. حال که پیری مصادف است با ۱. یس (۳۶،) ۶۸ ۲. در فرازی از این دعا آمده: «اللهم أَمتعنا بأسماعنا واَب صارنا وقُوّتنا ما أَحییتنا، واجعله الوارث َ منَا.» مرحوم استاد به این دعا خیلی سفارش کرده اهمیت می‌دادند. خدا خواست دعایش مستجاب شود و با اینکه بر اثر صدمات جسمی و روحی قبل از انقلاب و پس از آن، صدمات روحی که در پی نظرات اصلاحگرایانهاش متحمل شده بودند و روزانه داروهای زیادی مصرف می‌کردند و از آثار آن فشارها رنج می‌بردند ولی به مثابه کلام حضرت امیر۷ همیشه: شاد، خرّم و خندهرو بودند. و در شب پایانی عمر ِ با برکتشان، سحرگاه از بستر برخاسته تجدید وضو کردند و مجددا ً به بستر رفتند و با سلامتی روح و نفس و اعضاء و جوارح خوابیدند تا پس از ۸۷ سال مجاهدت و تلاش لختی بیاسایند، (رحمة الله علیه) ، (م، ل). ۳. مرحوم حاج علی منتظری در جنبه علم و عمل در جایگاه خاص خود قرار داشت. در حد خود برخی از علوم اسلامی را فرا گرفته بود و خوب هم از عهده بیان ساده و خودمانی برای مردم برمیآمد به گونهای که جلسات بیآلایش او از برخی منبرهای خطبای معروف پررونقتر بود. این مرد خدا در عمل اسوه انسان کامل بود، حلال می‌خورد، عرق می‌ریخت تا دستش پیش کسی دراز نباشد در سالهای عسرت و تنگدستی با کندن بوته بیابان و فروش آن خرج «حسینعلی» را می‌داد تا از او «فقیه عالیقدر» پدید آید. او به برخی تصمیمها و مدیریتهای پس از انقلاب ایراد جدی داشت که بیریا آنها را به حاکمان تذکر می‌داد، در این زمانه به پست و مقام رسیدن فرزندش، برایش خوشایند نبود برای همین پس از حوادث سال ۶۸ و به کنار کشیده شدن آیت‌الله العظمی منتظری از قائم مقامی رهبری، نماز شکر خواند تا او شریک در برخی حوادث نباشد. هنوز که هنوز است یاد و خاطره حاج علی در ذهن آنها که او را درک کردهاند،یا وصفی از او شنیدهاند، باقی است خدایش بیامرزد، (م، ل).

ضعف و ناتوانی، تا جوان ِهستی کارخیر کن، تا توان داری به تحصیل علم بپرداز، به سن ما که رسیدی دیگر توان نداری اما انتظارات، بیشتر شده است. در حال پیری تحصیل کمالات خیلی سخت است. اگر پیر شدی و مهلکات در تو مستحکم شد چگونه می‌خواهی آنها را از خود زایل کنی؟! در حدیث از پیامبر اکرم’ است که: «اگر مردی به چهل سالگی رسید و توبه و بازگشت نکرد، شیطان روی صورتش دستی می‌کشد و می‌گوید: پدر و مادرم فدای رویی که دیگر رستگار نمی‌شود.» می‌بینی! کار به جایی رسید است که شیطان پدر مادرش را فدای انسانی می‌کند که چهل ساله شده اما خیر ندیده است، چون دیگر کار از کار گذشته است. البته در روایت دیگری، هنگام دست کشیدن شیطان ۱ به روی انسان را شصت سالگی عنوان کرده است. ۲ یکی از وسوسههای شیطان تاخیر انداختن است ، کار امروز را به فردا وامیگذارد. در امور خیر، می‌خواهی کار خیری بکنی می‌گوید حالا را برو، پسرت را زن بده، دخترت را شوهر بده، آن باغ را وسعت بده، وقت بسیار است. ولی عقل می‌گوید تا دیر نشده است وظایف خودت را انجام داده از وابستگیها زده، رابطهات را با خدا بیشتر کن. اینکه ۳ می‌گویند» : َمَوتوا قَ بل َأن ت ُموتوا» یعنی: مردن از علایق و وابستگی دنیا را قبل از مرگ خود شروع کن. پیش از مرگ طبیعی، رشته علایق را از دنیا قطع کن! شیخ اشراق که می‌گوید» :ً با ارادهات بمیر، تا طب عازنده شوی«، معنیاش همین است که از این دنیا قطع علایق کن تا به عالم دیگر که باقی است متصل شوی. اگر این چنین شد واقعاً انسان مشتاق مرگ خواهد شد و از مردن باکی ندارد چنانکه حافظ می‌گوید: خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم به هوای لب او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمة خورشید درخشان بروم ۲: خوف ممدوح خوف ممدوح اقسام و درجاتی دارد: الف. خوف از عظمت و کبریائی خدا. اگر انسان پی به عظمت خدا برد خواهی نخواهی در مقابل خدا، عدالت و انتقام او خائف خواهد شد. در عرفان، به این خوف، ۱. تفسیر ثعالبی، ج ۴، ص ۳۹۲، ج ۵، ص ۲۱۶؛ مشکوة الانوار، ص ۱۶۹ ۲. در سوره ناس می‌فرماید: G ِمن ْ شَر ِّ الْوسواس ِ الْخَن َّاسF، «خنّاس» صیغه مبالغه و به معنای تأخیرانداز است. ۳. بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۳۱۷؛ ج ۶۹، ص ۵۹

«خشیت» و «رهبت» گویند. ب. خوف از معاصی. در این باره در خوف مذموم بحث شد. عالم برزخ، و قیامت مراسمی تشریفاتی نیست بلکه نتیجة اعمال انسان است:{ َفَمن ْ یعمل ْ مثْقال ذَرة ٍ خَیرا ً یرَه و من ْ یعمل ْ مثْقال َ ذَرة ٍ شَرا یرَه}، «پس هر کس به مقدار ذرّهای نیکی کند، آن را خواهد دید و هر کس به مقدار ذرّهای بدی کند، آن را خواهد دید.» همان عمل انسان در این دنیا، آنجا مجسّم می‌شود. اگر عمل دنیوی ما حالت گزندگی دیگران را داشته و این روحیه در انسان ملکه شده بود، در قیامت مار و عقرب شده دیگر انسانها را می‌گزد. ج. خوف از خدا و معاصی با هم. مقدمة این خوف معرفت به خدا و اعمال و کردار خود انسان است. هنگامی که انسان از معاصی، اعمال و کردارش می‌ترسد، لازمهاش غم و غصه نی ست؛ واقعاً اگر پشیمان شد، باید توبه کند، و بازگشت و اصلاح را به بعد موکول نکند. نقل است وقتی آیات توبه نازل شد، شیطان خیلی ناراحت شد و بلافاصله از نخبگان و بزرگان شیاطین دعوت کرد و کنفرانسی ترتیب داد و گفت: ما کلی زحمت می‌کشیم انسان را گول می‌زنیم و کاری انجام می‌دهد ولی با توبه، همه رشتههای ما پنبه می‌شود. حال از شما می‌خواهم راهکاری ارائه دهید تا با توبه مقابله کنیم. در مقام مشاوره هر شیطانی چیزی گفت، ولی رأی نیاورد. تا اینکه شیطانی به نام «َ ّالخناس» بلند شد و پیشنهادی داد که مورد قبول واقع شد او گفت: «درست است خدا توبه را برای انسان قرار داده تا تلاشهای ما بیثمر شود ولی، هر وقت انسان خواست سراغ توبه برود ما که در رگ و ریشهاش جریان داریم، به او القاء می‌کنیم که حالا خیلی وقت داری! بگذار آخر کار توبه کن، حالا خوش باش، جوانی کن، فلان مال را به دست آور و... خلاصه، با تأخیر انداختن توبه، به هدف خود می‌رسیم و یکوقت هم عزرائیل سراغ انسان می‌آید که دیگر کار از کار گذشته است». نقل است و قتی خنّاس یعنی تأخیر اندازنده این نظریه را مطرح کرد شیطان پیشانیاش را بوسید، و این پیشنهاد را قبول، و برای اجرا کردن مصوبه کرد. رابطة معرفت با خوف از خدا آنچه که از معرفت الهی نصیب انسانها می‌شود اجمالی از فهم عظمت، قدرت و برخی صفات دیگر خداست و گرنه، درک ذات نامتناهی خداوند، توسط مخلوق متناهی، غیر ۱. الزلزلة (۶۹،) ۷ - ۸

ممکن است. حد و اندازة معرفت و شناخت افراد انسان به صفات خداوند، نسبت به توان درک و فهم آنها، متفاوت است و حتی گاه به اشتباه درک می‌شود. بزرگانی چون انبیا، ائمه و اولیاء الهی: هم، چون متناهی هستند درکشان به ذات نمی‌رسد، ولی درک آنها از دیگر انسانهای معمولی بیشتر است. قرآن می‌فرماید:{ إِن َّما یخْشَی الل َّه من ْ عباده الْعلَما ء} «از بندگان خدا فقط دانشمندان هستند که از خدا خشیت دارند». ترس و خشیت عالمان و دانشمندان در این آیه گرچه به دلیل صدر این آیات مربوط به دانشمندان علوم طبیعی است ولی، آنها هم به اندازه درکشان از خدا، علم و معرفت دارند. پیامبراکرم’ ۲ می‌فرمایند: «َأنا أخوفکم من َ الله»، «من بیشتر از شما از خدا می‌ترسم». و اینکه حضرت امیر× در حال مناجات و نماز از شدت خوف خدا غش می‌کردند نشان از کیفیت ادراک و معرفت ایشان نسبت به خدا دارد. انسان هر مقدار که خوف و خشیت و تألم روحیاش بیشتر شد به اعضاء و جوارحش هم سرایت می‌کند. لذا می‌بینید انسانهایی که تألم روحی ناشی از خوف و خشیت دارند، روز به روز آب می‌شوند، ضجه می‌زنند، گریه می‌کنند و آثار این خوف در چهرة آنها نمایان است. برخی از حکماء می‌گویند: «من خاف شیئا ً هرب منه و من خاف الله هرب الیه»، یعنی: کسی که از چیزی می‌ترسد از او فراری می‌شود به جز خداوند که هرکس از او می‌ترسد به سویش پناه می‌گیرد. انسان خائف چون بیماری است که از خوراکیهای مضر باید اجتناب کند. کسی که ادعای خوف از خدا دارد باید لذّات دنیوی و رذائل را در دلش سرکوب کند و به طاعت الهی پردازد در غیر این صورت معرفت او ظاهری و غیر واقعی است. انسان عارف آتش شهوات را در دل خود مهار می‌کند، در این فکر است که تمام هستیاش را فدا کند تا گرفتار عذاب جهنم نشود، همه را فراموش می‌کند و وقت دیگری برایش نمانده چون به شغل مجاهده، حسابرسی و محاسبة نفس مشغول است. مثل این می‌ماند که کسی گرفتار گرگ درندهای شده و تنها تلاش او رهایی از دست این درنده است و دیگر به فکر زن، زندگی مقام و مال نیست. پس اینکه شما می‌بینید عرفا از ماسوی- الله غافلاند علتش این است که خوف بر آنها غالب شده و بر اثر خوف غالب، کوشش او در مسیر «حضرت حق» قرار گرفته است و دیگر فرصتی برای پرداختن به «غیر» ندارند. ۱. الفاطر (۳۵،) ۲۸ ۲. تفسیر ثعالبی، ج ۵، ص ۵۸۶

مراتب کفّ نفس در خائف خائف در کفّ نفس از محرمات، دارای چند مرتبه است:۱. ورع ۲. تقوا ۳. صدق. «ورع و تقوا» نگهداری از محرمات و شبهات است اما در «صدق» که اخص از آندوست، علاوه بر پرهیز از محرمات و شبهات، از بسیاری حلالها هم پرهیز می‌کند که مبادا به دام شبهه و سپس به حرام افتد. چه بسا خیلی از حلالهاست که طمع انسان را زیاد، و به گناهان گرفتار می‌کند؛ این مرحله را «صدق» گویند چون صاحب آن، هم با خودش صادق است هم با خدای خود. سفارش به روحانیون به آقایان روحانی و طلبه عرض می‌کنم: در این سلک که آمدهایم وظایف سنگینی بر عهدة ما گذاشته شده است، نه تنها از محرمات و شبهات، چه بسا از خیلی حلالها هم باید پرهیز کنیم چون مردم توقعات زیادی از ما دارند و برای حفظ حرمت عمامه و این لباس باید خیلی حلالها را هم کنار بگذاریم تا موجب بدبینی و دلزدگی مردم نشویم. به مردم هم عرض می‌کنم اگر خطایی از من طلبه دیدید، اگر توسط یک روحانی و مبلغ دین ظلمی یا ستمی یا حکم ناعادلانهای دیدید آن را پای خدا و پیامبر۹ نگذارید، از دینزده نشوید، نگوئید پس نعوذ بالله پیامبر۶ و ائمه^ هم اینگونه بودهاند بلکه پای اشتباه و خطای ما بگذارید و حمل بر بدی دین و دروغ بودن قیامت و حساب و کتاب آن نکنید. از چه چیزی خوف داشته باشیم؟ ۱. گاهی به واسطة مکروهات ذاتی، ترس و خوف سراغ انسان می‌آید و هر چه آنها را نزد خود بیشتر مجسّم کند خوفش بیشتر خواهد شد. مانند ترس از: سکرات مرگ، سوال نکیر و منکر، عذاب و تنهایی قبر؛ و می‌ترسد که «یوم تبلی السرائر» آبرویش برود، از پل صراط می‌ترسد که فهمش مشکل است و گفتهاند از مو باریکتر، و از شمشیر برندهتر است ، یا از انتقام الهی می‌ترسد چون ممکن است حق الناس را ضایع کرده باشد. یا ترس او، ترس «عرفان حق» است که نکند درجاتش کم شود. این خوف و ترس ارباب قلوب است که از صفات خدا شناخت دارند و مقربین درگاه الهیاند و مطلع بر اسرار الهی، و این ۱ آیه را آویزه گوش می‌کنند که: {و ی حذ ِّرکُم الل َّه نَفْس ه} . آنها چون می‌دانند خدا عدالت ۱. آل عمران (۳،) ۲۸

دارد و ذوانتقام است، ترس دارند. آنها این آیه را نصب العین کردهاند که: { ا َّت َّقُوا الل َّه حق ۱ تُقاته}، «خدا را نگه دارید حق نگه داشتنش». ۲. گاهی ترس ما از چیزی نیست که خودش ذات اً مکروه است اما چون مقدمه و دنبالهاش عذاب است باید از آن خوف داشته باشیم؛ مانند خوف از توبه نکردن قبل از مرگ، یا نقض توبه قبل از مرگ، یا ضعیف باشد و نتواند حقالناس و حقالله را ادا کند، یا پز دادن و فخرفروشی به فلان عبادتی که انجام داده، یا تبدیل رقت قلب به قساوت قلب، یا دلسنگی و ظلم کردن به مردم، یا توکل بر غیر خدا، یا غفلت از باطن که خدا از آن عالم ۲ است یا از سوء خاتمه و عاقبت به خیر نشدن و... خوف از خدا برترین فضیلت چرا خوف از خدا را مقامی از مقامات موقنین و افضل فضائل نفسانی می‌دانیم؟ زیرا فضیلت هر صفتی به مقدار اعانه و کمکی است که برای سعادت انسان می‌کند و هیچ سعادتی به اندازة سعادت لقاءالله و قرب به او نیست؛ چنانکه در قرآن می‌فرماید:{ِو ما ۳ خَلَقْت الْجِن َّ و الإِنْس إِلا َّ لیعبدون} مراد از عبادت در این آیه را، شناخت خدا که موجب کمال وصول الی الله است، تفسیر کردهاند، و وصول به لقاءالله و قرب به او، با تحصیل محبت و انس به اوست که حاصل نمی‌شود مگر با معرفت، که جز با دوام فکر در عالم خلقت به دست نمی‌آید، و دوام فکر در عالم هستی حاصل نمی‌شود مگر با خارج کردن محبت دنیا از قلب و دل، و این هم حاصل نمی‌شود مگر با خالی کردن دل و درون از لذات و شهوات نفسانی و انجام طاعات؛ و قویترین عاملی که می‌تواند شهوات دل را سوزانده و به سوی طاعات سیر دهد، خوف از خداست که البته اندازه و درجات خوف در این مسیر اهمیت دارد. نقد نظریة نبود خوف از خدا در برخی موارد! برخی از عرفا مراتبی از معرفت را ذکر کردهاند که بر اساس آن قائلند عبد به جایی ۱. همان، ۱۰۲ ۲. درباره «خوف سوء خاتمه»، در صفحات آتی به بحث خواهیم نشست. ۳. الذاریات (۵۱،) ۵۶

می‌رسد که خوف برای او باقی نمی‌ماند، آنها در علت عدم نیاز به خوف در اینجا می- گویند: کسی که انس به خدا را یافت و فانی و غرق در خدا شد، دیگر خودی نمی‌بیند، او واصل الیالله شده، وحدت حاصل شده و ناقص نیست؛ بنابراین وقتی خودی در میان نیست و خائف و مخوف منه وجود ندارد، دیگر از چه باید ترسید؟! اینجا خوف تبدیل به امن ۱ شده و آیه شریفه هم می‌فرماید:{ ََ أُولئک لَهم الأمن ُ و هم مهتَدون}، «اینهایند که [از خشم خدا] در امانند و اینها هدایت یافتگاناند.» برخی دیگر در این باره می‌گویند: خوف، حجاب بین خدا و عبد است یعنی وقتی دوئیت بین عبد و خدا باشد آن وقت حجابی متصور است که همان خوف است و وقتی دوئیتی فرض نشد و عبد فانی فیالله شد دیگر خوف که همان حجاب است برداشته خواهد شد. برخی دیگر می‌گویند: وقتی حق بر باطن ظاهر شد چون خودیتی نیست خوف و رجا معنی ندارد. دیگری گوید: محّب اگر قلبش مشغول محبوب شد، اگر خوف آن دارد که ممکن است از او جدا شود پیداست در حبّ و دوام شهودش نقصی وجود دارد که ترس دارد ۲ وگرنه خوف معنی و جایگاه ندارد. این نظریهه ای تقریباً همسان، قابل نقداند برای اینکه: فناء فی الله نمی‌تواند دائمی باشد، به دلیل اینکه، قطع کردن همه علایق و ارتباطها با وجود حضور انسان در اجتماع، امکان ندارد و حتی گاهی لازم است؛ چنانکه پیامبر اکرم۶ که بزرگترین سمبل خوف از خدا و فانی فیالله بود و خودیتی نداشت؛ با این حال با مردم و اصحاب رفت و آمد داشتند و برای حفظ نفس از امکانات دنیوی بهره ۳ می‌بردند و می‌فرمود:{َإنّما أ نَا بشر ٌ مثلکم} . اگر پیامبر۶ به طور دائم فانی فیالله باشد، معنی ندارد به این امور بپردازد. بنابراین درست است که انسان ممکن است فانی فی- الله باشد، ولی فناء فیالله خود یکی از مراحل است و همیشگی ً نیست و اص لادر فنای فیالله مرحلهای که دائمی باشد چنانکه برخی می‌گویند ، وجود ندارد، برای اینکه پیامبر ۱. الانعام، (۶،) ۸۲ ۲. نک: المحجة البیضاء، ج ۷، ص ۲۶۹ ۳. الکهف (۱۸،) ۱۱۰

اکرم۶ که مصداق کامل فناست آمده تا جامعه و مردم را هدایت کند، پس باید بین آنها باشد، با آنها نشست و برخاست داشته باشد و به آنها متوجه شود تا رسالتش را انجام دهد. در حالات پیامبر۶ است که گاه عایشه را صدا زده می‌فرمودند: «کلمینی یا حمیراء»! با این حال پیامبر۶ در اوج خوف به سر می‌برند ولی اگر فانی فیالله می‌شود، ۱ موقتی است و دائمی نیست چون اگر دائمی شد از رسالتشان باز می‌ماند. وانگهی، آیه شریفهای که به آن استناد کردهاند، در حقیقت خبر از این می‌دهد که انسانهای خائف و راجی، از عذاب الهی ایمن هستند نه اینکه بخواهد به آنها بگوید: خیالتان راحت باشد و نباید از خدا ترس داشته باشید! خوف از خدا در آیات و روایات آیات: ۲ ۱. خوف و دانایان: { إِن َّما یخْشَی الل َّه من ْ ع باده الْعلَماء} ، «از بندگان خدا تنها دانشمندان هستند که از خدا خشیت دارند.» ۳ ۲. خوف، هدایت و رحمت: { َهدی و رحمة ٌ لل َّذین َ هم لرَبهِم یرْهبون} ، [«در الواح موسی] هدایت و رحمتی بود برای کسانی که از پروردگارشان هراس دارند.» ۴ ۳. خوف و رضوان الهی: { رضی الل َّه عنْهم و رضُوا عنْه ذلک لمن ْ خَشی ربه} ۴. خوف، ایمان و یاد خدا: {إِن َّما ا لْمؤْمنُون َ ال َّذین َ إِذ ا ذ ُکر َ الل َّه وجِلَت ۵ قُل ُوبهم} ، «مؤمنان فقط کسانی هستند که چون یاد خدا گردد، دلهاشان می‌ترسد.» و ۱. به نظر می‌رسد مقصود مرحوم استاد از دائمی نبودن فنای فی الله، مرتبه و مرحلهای است که به طور کلی انسان را از اجتماع دور می‌کند که لازمهاش عدم انجام رسالت خواهد شد وگرنه مرحله پایینتر ِ از فنای فی الله که همان غفلت از ماسوی الله در تمام امور است، در همة حالات پیامبر۶ به طور مستمر وجود داشته و ایشان در راه انجام وظیفه و هیچ امری از امور اجتماعی و رسالت، از یاد خدا غافل نبودند، (م، ل) ۲. الفاطر (۳۵،) ۲۸، دربارة این آیه و مصادیق علما در آن، در گذشته مطالبی ذکر شد. ۳. الاعراف (۷،) ۱۵۴ ۴. البینة (۹۸،) ۸، «خدا از آنها خشنود است و آنان از او خشنودند و این از آن کسی است که از خدایش خوف دارد.» ۵. الانفال (۸،) ۲

۱ { ْسیذ َّ ک َّرُ من یخْشی} ۶. خائفین و وعدة بهشت: {و أَما من ْ خاف مقام ربه و نَهی الن َّفْس عن ِ الْهوی ۲ فَإِن َّ الْجن َّة َ هی الْمأْوی} ، «و هر کسی از مقام پروردگارش ترسیده و نفس خود را از ۳ هوس بازداشته، بهشت تنها جایگاه اوست.» { ِ و لمن ْ خاف مقام ربه جن َّتان} ، «و برای هر کس از مقام ربش بترسد، دو باغ خواهد بود.» روایات خوف ۱. خائف، روز قیامت از عذاب در امنیت است: « و ع َّزَ تی لا اجمع علی عبَدی ِخَ وفین َولا أَجمع له اِمنین فَإذا أ م نَنی ف َی الدنیا ا خفتُه ی وم ِالقیامة و إذا خافَنی فی ۴ ۵ ََالدنیا أمن تُه یوم القیامة»، براساس این حدیث قدسی نقل شده از پیامبر اکرم۶ خدا می‌فرماید: «به عزتم قسم، در دل بندهام دو خوف و دو امنیت را جمع نمی‌کنم. اگر در دنیا از من احساس امنیت کرد و باک نداشت [و سوء استفاده کرد] روز قیامت وسیله ترس او را فراهم می‌کنم و اگر در دنیا از من خوف داشت [و کار خلاف نکرد،] در قیامت به او امنیت می‌دهم.» ۶ ۲. سر حکمت خوف خداست: ۶ « ِرأس الحکمة ُمخافة الله» . ۳. دیگران از خائف می‌ترسند: « من خافالله أَخاف اللهمنه کل َّ شیء و من لم ۷ یخف الله َأخاف ُ ه الله من کل ّ شیء» ، امام صادق× می‌فرمایند: هرکس از خدا بترسد خدا ۱ الاعلی (۸۷،) ۱۰ ۲. النازعات (۷۹،) ۴۰ ۴۱ ۳. الرحمن (۵۵،) ۴۶. مرحوم علامه طباطبایی دربارة اینکه مراد از دو بهشت در این آیه چیست چند احتمال را نقل کردهاند: الف . یک بهشت جایگاه او و دیگری محل زیارت احباء، اقارب و دوستان ب. دو باغ به او عطا می‌شود یکی متصل به اقامتگاه او و دیگری جدا ج. یک بهشت به جزای اعمال خوب و دیگری اجتناب از محرمات. ۴. بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۳۷۹ از خصال صدوق۵. ۵. حدیث قدسی، کلام خدا در غیر قرآن را می‌گویند. ۶. کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۴۱، ش ۵۸۷۳ ۷. الکافی، ج ۲، ص ۶۸، ح ۳

همه چیز را از او می‌ترساند [قدرت روحی و معنوی از اوست] و اگر کسی از خدا نترسید خدا او را از همه چیز می‌ترساند. ۱ ۴. عاقل خائف است: «ِ أَتمکُم عقلا ً أشدکُم ُ الله خوفا»، رسول اکرم۶ می‌فرمایند: کسی عقلش تمامتر است که خوفش از خدا بیشتر باشد. ۵. خداوند خائف را مایه مباهات اهل آسمان دانسته، مستجاب الدعوة می‌شود: لیث بن ابی سلم می‌گوید: «شنیدم مردی از انصار می‌گفت: روز بسیار گرمی پیامبر۶ زیر سایه درختی نشسته بودند که مردی آمد لباسش را در آورد و در ریگهای داغ صحرا فرو می‌رفت، گاه پشت، گاه شکم و گاهی پیشانیاش را داغ می‌کرد و می‌گفت: ای نفس بچش! تو نمی‌دانی! آتش جهنم بزرگتر از این است. رسول خدا۶ به او اشاره کرد که نزد ایشان بیاید و به او فرمود: ای بندة خدا! چکار می‌کردی،من ندیدم کاری که تو می‌کردی کسی انجام دهد، چرا این کار را می‌کردی؟! مرد گفت: خوف از خدا باعث شد و به نفسم خطاب کردم: ای نفس! بچش داغی دنیا را که آنچه نزد خداست از این بزرگتر است. سپس پیامبر۹ ً!فرم ودند: حقا تو از خدا می‌ترسی و ربّ تو، به واسطه تو، به اهل آسمانها مباهات می‌کند، سپس به اصحاب فرمودند: بروید سراغش، او مستجاب الدعوه است از او بخواهید برایتان دعا کند.آن مرد یک دعای جمعی برای همه کرد که: خدایا امر ما را به هدایت مقرر و مقدر فرما و زاد و توشه ما را تقوا، و بهشت را محل ۲ بازگشت ما قرار ده.» ۶. آتش جهنم بر او حرام می‌شود: از رسول خدا۶ نقل شده است» :مؤمنی نیست که اشک از چشمش گرچه به اندازه سر مگسی از خوف خدا جاری شود، مگر اینکه ۳ خداوند آتش را برای همیشه بر او حرام کند.« ۷. خائف گناهانش می‌ریزد: عن رسول الله’: » ِاذا اقشعر َّ قلب المؤمن من خَشیة ۴ َالله تحات ت عنه خطایاه کما یتَحات َِّمن الشجر ورقها» ، «وقتی قلب و دل مؤمن از ترس خدا لرزید، گناهانش می‌ریزد همانگونه که در پائیز برگ درختان می‌ریزد». ۱. بحارالانوار، ج۶۷، ص ۲۳۳ ۲. بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۳۷۸، از امالی صدوق۵. ۳. کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۴۲، ش ۵۸۸۲ ۴. بحارالانوار، همان، ص ۳۹۳، از روضة الواعظین.

۸. از پیامبر اکرم۶ نقل شده که می‌فرمایند: «ایها الناس! نشانههایی برایتان هست ۱ برای رسیدن به راه حق که سراغ آنها بروید. شما نهایتی دارید به فکر آخرتتان باشید، [اگر حقالناس یا حقالله را ضایع کردید جبران کنید]. آگاه باشید! مؤمن بین دو ترس عمل می‌کند: بین مدتی که گذشته و نمی‌داند خدا با گذشتهاش چه می‌کند، و بین مدتی که باقی مانده و نمی‌داند خدا نسبت به آیندهاش چگونه قضاوت می‌کند. پس بندة مؤمن باید از نفس خود به نفع خودش مایه گذارد [اگر حب شهوات دارید، فدای اصلاح نفس کنید!]، و از دنیایش گرفته و صرف آخرتش کند، و از جوانیاش گرفته قبل پیری و پیش از مرگ و در حیاتش، خود را اصلاح کند. قسم به خدایی که جان محمد در دست اوست در عالم قیامت نمی‌توان طلب رضایت کرد [به ویژه حقالناس که شفاعت در اینجا مفید نیست] و ۲ پس از آن یا بهشت است یا آتش.» ۹. از امام صادق× نقل شده که: «از خدا به گونهای بترس که گویی او را می‌بینی، و اگر تو او را نمی‌بینی اما خدا تو را می‌بیند، و اگر فکر می‌کنی او تو را نمی‌بیند کافر شدهای، و اگر می‌دانی خدا تو را می‌بیند و با این حال گناه می‌کنی پس برای خدا ارزشی ۳ قائل نیستی»! ما انسانها گاهی وقتها اگر دیدیم دیگران شاهد و ناظر اعمال ما هستند گناه نمی‌کنیم چون از آنها شرم داریم ولی وقتی به خلوت و تنهایی رفتیم حریم خدا را رعایت نکرده فکر می‌کنیم خدا هم نمی‌بیند و گناه می‌کنیم! ۱۰. بر اساس روایتی که امام باقر× نقل فرمودهاند، حضرت امیر× نماز صبح را با مردم در عراق خوانده و مردم را پس از نماز موعظه کردند و خود حضرت× گریه کرده و مردم را از خوف خدا گریاندند. سپس در توصیف خائفین در زمان رسول الله۶ فرمودند: «به خدا دیدم اقوامی را در عهد دوستم پیامبر خدا۶ که شب را صبح می‌کردند در حالی که با موهای ژولیده، خاک آلودند و لاغر اندام؛ زانوهاشان مثل زانوی شتر، و در حال سجده و قیام بیتوته می‌کنند، و از خدا امید دارند گردنشان را از آتش آزاد کند. والله! اینها با این حال از خدا خائفاند.» و در روایت دیگری آمده است» :و گویا صدای آتش ۱. اگر عالمی به علمش عمل کرد از آن نشانههاست. قبلا ً عرض کردهام اگر از من ِ آخوند به واسطه عملکرد بدم قهر کردید! با قرآن، نهج البلاغه، خدا و پیامبر۹ قهر نکنید، کردار ما را ملاک قرار ندهید، ما معصوم نیستیم ولی آنها حقاند. ۲. الکافی، همان، ح ۹؛ درّالمنثور، ج ۶، ص ۲۲۲ ۳. الکافی، ج ۲، ص ۶۷، ح ۲

در گوش آنهاست و وقتی نام خدا برده می‌شود می‌لرزند، همانگونه که درخت را تکان می‌دهند.« سپس امام باقر× فرمودند: پس از این ماجرا کسی علی× را خندان ندید تا ۱ اینکه به شهادت رسید.» روایات مربوط به خوف بسیار است که باید به کتب روایی مراجعه کرد اما به طور کلی روایات وارد شده درباره فضل علم، تقوا، ورع، گریه و رجاء نیز، دلالت بر فضیلت خوف دارند. چون این پنج صفت یا علت خوفند یا اینکه سبب خوف بوده و با خوف متلازم هستند. چون کسی که معرفت و علم به صفات خدا دارد، خائف است و چون خائف است دارای تقوا و ورع می‌شود و گریة او ثمره خوف اوست، و رجاء و امید به فضل و کرم الهی هم لازمة خوف است. گذشته از روایات، شرح حال انبیاء، رسل و ائمه هدی^ و ملائک ۲ که به حد تواتر اجمالی رسیده است، دلالت بر فضیلت خوف دارد که بایستی به کتب مربوطه مراجعه کرد. خوف سوء خاتمه و اسباب آن بسیاری از انسانهای خوب و مقدس را دیدهایم که در آخر عمرشان براثر حوادثی ناشی از آموزههای بد خانوادگی، رفقای ناباب، تصاویر و امیال هوسانگیز و دیگر چیزها عوض شدهاند و برعکس، خیلی از آدمها، عمری در لشگر شیطان بودهاند اما در پایان عمر با توبه تغییر کردهاند، چنانکه حربن یزیدریاحی اینگونه شد. بنابراین انسان نمی‌تواند از خاتمه کار خود مطمئن باشد و همیشه خوف سوء خاتمه همراه انسان است. برای اینکه درست است که انسان مختار است ولی اختیار او هم که ناشی از اراده و ملکات اوست، همگی از موجودات عالم وجود، و وابسته به ذات حق است؛ اما اینکه به چه کیفیتی است، ۱. الکافی،ج ۲، ص ۲۳۵، ح ۲۱ ۲. خبر متواتر خبری است که از طرق مختلف نقل، و به دست ما رسیده است که موجب یقین به صدور از معصوم می‌شود، اینگونه خبر از ۳ قسم خارج نیست: ۱. تواتر اجمالی: در این تواتر دربارة یک واقعه داستانهای مختلفی می‌رسد که به هریک یقین نداریم ولی نمی‌توان گفت همگی توطئه و هماهنگی بر کذب کرده و فی الاجمال می‌توان به مفهومی مشترک رسید مثل داستانهای متفاوت درباره شجاعت علی× ۲. تواتر لفظی: در این تواتر، لفظ واحدی از طرق مختلف نقل شده است مثل «ِاَفضل الاَعمال اَحمزها» ۳. تواتر معنوی: در این تواتر الفاظ مختلفی وجود دارد، اما محتوا، معنا و مضمون واحدی از آنها استخراج می‌شود مانند: ماجرای غدیر خم که چه لفظ «امیر» و چه لفظ «مولی» از زبان پیامبر۶ نقل شده باشد، دلالت بر ولایت حضرت علی× دارد.

ائمه^ فرمودهاند» :لاجبر ولا تفویض بل امر ٌ بین الامرین«؛ یعنی نه جبر است نه واگذاری امور به خود انسان، بلکه چیزی بین آن دو است. با این توضیح، خوف سوء خاتمه اسباب مختلفی می‌تواند داشته باشد: الف. تغییر عقاید هنگام سکرات مرگ؛ سکرات جمع سکره یعنی: مستی و از حالت از خود، بیخود شدن. ممکن است انسان موقع مردن، به همة آنچه که در طول عمرش اعتقاد داشته است شک کرده و منکر آنها شود. گاهی در یک موضوع برایش انکار پیش می‌آید اما به مابقی هم سرایت کرده می‌گوید: نکند مابقی هم درست نباشد؟! نقل شده فخررازی روزی گریه می‌کرد! از وی سوال کردند سبب گریهات چیست؟ گفت: «هفتاد سال به مسئلهای معتقد بودم و امروز به بطلانش رسیدهام نمی‌دانم آیا سایر عقایدم هم اینگونه است؟!» در روایت است که سه کس: دایم الخمر، عاق والدین و حسود؛ آخر عمر شیطان در ایمانشان شک ایجاد می‌کند و بیایمان از دنیا می‌روند. این شک آخر عمر، اشکالش اینجاست که اگر در امور غیر مهم بود باز هم ایرادی نداشت، ولی گاه مربوط به اصول عقاید چون: خدا، پیامبر، صفات خدا، قیامت و... می‌شود. البته گاهی این شکها ناشی از این است که او از اول اعتقاد کامل و حسابی نداشته است یا از روی تقلید به چیزی معتقد شده است و حالا موقع مردن برایش کشف می‌شود که اشتباه کرده، شیطان هم فرصت طلبیاش گل می‌کند و شخصی که ممکن است در یک مورد شک داشته است، شک او را به دیگر موارد تسرّی می‌دهد؛ اگر چه واق عاً آن مطالب مطابق واقع و حقیقت است اما برای او غیر واقعی و غیرحقیقی جلوه می‌کند، ملک الموت هم ایستاده که جان را بردارد و ببرد! فکرش را بکنید: شک و انکار از یک طرف، شیطان فرصت طلب هم وسوسه می‌کند، ملک الموت هم دیگر فرصت توبه و بازگشت نمی‌دهد، یعنی مأموریت آن را ندارد و سرانجام، انسانی که در عمرش چه عباداتی که نکرد حالا زندیق از دنیا می‌رود! این آیه شریفه اشاره به کسانی دارد که آخر عمرشان با ایمانِ گرفته شده می‌میرند:{و بدا لَهم من َ الل ََّه ما لَم یکُونُوا ۱ یحتَسبون} ، «و آنچه از جانب خدا گمان نمی‌بردند، برایشان آشکار می‌شود». در آیه دیگر می‌فرماید» :آیا می‌خواهید شما را خبر دهم به زیان کارترین کسانیاند که در حیات ۱ّ. الزمر (۳۹،) ۴۷

۱ دنیا گمراهند اما خیال می‌کردند کار خوب کردهاند«؟! پرهیز از ورود در تشکیکها! بحث خاتمة عمر و مواظبت از عدم ورود شک و تردیدها، چنان مهم است که به نظر می‌آید انسانهای صاف و ساده که از روی همان صفای باطن و یک رنگی خود، اعتقاداتی دارند راحتترند؛ مانند همان پیرزنی که از وی سوال شد خدا را چگونه شناختی؟ او هم دست از چرخ ریسندگی برداشت و گفت: این چرخ کوچک تا من نباشم بگردانم نمی‌گردد حال این چرخ دوّار و عالم هستی، چگونه گرداننده ندارد؟! این جور آدمها ا صلا برایشان شک و تردیدی حاصل نمی‌شود، چون به دنبال مباحث و شبهات علمی و مطالعات تشکیکات وارد شده در دین نبودهاند. خطر اینها دربارة عقاید، از کسانی که درس ۲ خواندهاند کمتر است. در روایت آمده است» : َ َّن َأَکثَ ر َأهل َالجنة البله«، یعنی بیشترین ساکنان بهشت، ابلهها هستند. اما آیا و اقعا»بله» یعنی انسانهای احمق، و ابلهها وارد بهشت می‌شوند؟! برای پاسخ، بهتر است ادامة این روایت را که در منبع دیگری است نقل کنیم؛ وقتی حضرت امام صادق۷ از پدرشان امام باقر× نقل کردند که: «اکثر اهل بهشت ابلهها هستند» از حضرت سوال می‌شود که: « هؤلاء الم صاب َّون ال ذین لای َعقلون؟!» یعنی اینها که وارد بهشت شدهاند همگی آدمهای بیعقل و احمقند؟! حضرت پاسخ دادند: «نه! بلکه مراد از ابله کسانیاند که نسبت به چیزهایی که خوششان نمی‌آید خود را به نفهمی و ابلهی ۳ می‌زنند» . و می‌گویند به من چه مربوط است که فلان کتاب یا فلان سایت چه نوشته است. آنها در این امور خودشان را به سادگی می‌زنند. ۱. « قُل ْ هل ْ نُنَبئُک ًُم بِالْأَخْسرِین َ أَعمالا* ال َّذین َ ضَل َّ سعیهم فی الْحیاة ِ الدنْیا و هم یحسبون َ أَن َّهم یح سنُون َ ص نْعا»، الکهف (۱۸،) ۱۰۳۱۰۴ ۲. عوالی اللئالی، ج ۱، ص ۷۱، ح ۱۳۱؛ کنز العمال، ج ۱۴، ص ۴۶۷، ش ۳۹۲۸۳ ۳. السرائر، ج ۳، ص ۵۶۶. مرحوم صدوق در معانیالاخبار، ص ۲۰۳، ح ۱، به سند خود از امام صادق۷ ایشان از پدرشان و امام باقر۷ هم از پدرانشان از پیامبر اکرم نقل می‌کنند که پیامبر۹ فرمودند: وقتی وارد بهشت شدم [ظاهرا ً مراد شب معراج است]، دیدم اکثر اهل آن از ابلهانند. بعد از امام سوال می‌شود که مراد از ابله چه کسی است که فرمود: کسی که در کار خیر عاقلانه عمل می‌کند و در امور شر خود را به سادگی و نفهمی زده وارد نمی‌شود. (م. ل)

نتیجهای که می‌توان گرفت این است که: اگر کسی اهل تفکر در مسایل فلسفی و کلامی است و ذوق و سلیقهاش را دارد، باید به دنبال این مطالب برود، و گاهی هم لازم هست، که در جای خود بحث شده است؛ اما کسانی که از خود اطمینان ندارند و این ایمانی که دارند را هم از دست می‌دهند، بهتر است به همان ایمان اجمالی که از پدر و مادرشان یاد گرفته و در قلبشان رسوخ کرده اکتفا کنند و دلیل ندارد که خود را در معرض هر شک و شبههای که از عهده تجزیه و تحلیل آن بر نمی‌آیند قرار دهند، مگر کسانی که نبوغ و ذهن درک این مباحث و قدرت پاسخگویی را دارا هستند و می‌توانند به دیگران کمک کنند تا آنها در هم دام تردیدها و شبهات نیفتند. به عبارت دیگر: افرادی که ظرفیت فهم مسایل کلامی و فلسفی را ندارند و از جهتی انسانها معلول هستند و احاطة آنها به علت به طور کامل محال است، بر این اساس ممکن است وارد گرداب شبهات شوند. سپس در عقایدی که دارند شک، تردید و اضطراب ایجاد شود. عزرائیل هم همان وقت سراغ انسان می‌آید و با شک از دنیا می‌رود. مانند یک کشتی دچار گرداب و طوفان شده که رسیدن او به ساحل نجات، به این آسانی نیست و نوعاً موجهای سهمگین بر پیکرة کشتی وارد شده آن را غرق کند. از خواجه نصیر الدین طوسی که از بزرگان علم کلام است نقل شده که می‌گوید: «من هفتاد سال در علوم عقلیه تفکر کرده و کتابهای بسیاری در این باره نوشتم. همین اندازه برایم ظاهر شد که مخلوق و مصنوع، تنها یک صانع و خالق دارد و مابقی را نمی‌دانم چگونه است و با این حال ایمان ۱ پیرزن از من که متکلم هستم محکمتر است.» علتش این است که پیرزن هفتاد سال زحمت نکشید و اعتقاد پیدا کرد اما خواجه پس از هفتاد سال تازه رسیده به آنچه آن پیرزن معتقد شده است. پس بهتر آن است که انسان عقایدش را از صاحب وحی بگیرد و سراغ شک و شبهات ادیان مندرآوردی نرود و به دنبالش دل را پاک کرده مطابق وحی و شرایع الهی عمل کند. ب. ضعف ایمان، عامل دوم خوف سوء خاتمه مربوط به کسی است که در طول حیات، ضعف ایمان دارد هر چه مسنتر می‌شود روح ایمان که ریشه در امنیت، آرامش خاطر و حب الله دارد در او بیشتر به ضعف می‌گراید به گونهای که به مرور زمان چراغ ایمان در دلش خاموش می‌شود. در این حال اگر مرگ با آن سکراتش، مستیها و از خود ۱. نک: جامع السعادات، ج ۱، ص ۲۳۵

بیخود شدنش سراغش آمد، دیگر حب الله در دلش جای ندارد، در آن وقت می‌بیند آنچه از زن، زندگی، اولاد، مال و مقام را داشته از دستش می‌رود، بنابراین ناراحت شده و در پی انکار آن برمیِ آید و بغض الله جای حب الله را می‌گیرد؛ در آن حالوانفسا حدیث نفسش این است: ای خدا! من این همه زحمت کشیدم، دروغ و تملق گفتم تا ثروت و مقامی به هم زنم، تازه داشتم نفس راحتی می‌کشیدم، که می‌خواهی آنها را از من بگیری! این چه خدایی است که تو می‌کنی؟! تصور کنید، با این حال آیا ایمان باقی می‌ماند؟! خلاصه؛ در حالی قبض روح می‌شود که بغض خدا را دارد، آنهم نه برای ایمانش، بلکه برای زن و فرزند و علایق زودگذر دنیوی! اگر حداقل فرصتی برای انسان بود که فکر می‌کرد: اینها را خدا داده و حالا می‌خواهد بگیرد، مشکلی نبود، ولی چنین فرصتی وجود ندارد. در همین رابطه قرآن می‌فرماید» :پیامبر! به اینها بگو: اگر پدرانتان، فرزندانتان، برادرانتان، قبیلهتان و اموالی که تهیه کردید و تجارتی که می‌ترسید کساد شود، و خانههایی که ساکن شدهاید؛ محبوبتر نسبت به خدا، رسولش و جهاد در راه خداست، منتظر ۱ بمانید تا فرمان خدا آید.« مبرهن است که امر و فرمان خدا چیزی جز انتقام الهی و عذاب او نیست. حال که انسان خوفی از نوع ضعف ایمان دارد و به واسطة آن خوف آن دارد که پایان عمر و هنگام حدوث سکرات مرگ چراغ ایمانش به خاموشی گراید؛ پس باید در قوت ایمانش تلاش کند، اگر علاقهای به مال و مقام و اولاد دارد نباید به گونهای شود که حبّ آنها جای حبّالله را بگیرد و خدا را به شرطی دوست داشته باشد که اینها را از او نگیرد و اگر گرفت بغض الهی جای حب را بگیرد! پس همیشه از خدا بخواهید عاقبتتان را ختم به خیر کند. د. کثرت گناهان و غلبه خواستنیهای نفس؛ از دیگر عواملی که انسان بدان واسطه خوف سوء خاتمه دارد عملکرد بد انسان است. در طول حیات گاهی کسی درجه ایمان و اعتقادش هم خوب بوده اما، کسب معاصی، غلبه شهوت، و انس و عادت به آنها چنان با او می‌کند که در قلب او رسوخ کرده، وقت مرگ نزدش مجسّم و متصور می‌شوند. حالت مرگ چون خواب است و انسان خیلی از خوابهایی که می‌بیند همان مطالبی است که در ۱. التوبه (۹،) ۲۴

۱ بیداری به سراغش آمده است. حالت مرگ هم مثل خواب است، اگر در طول زندگی غفلت بر او مستولی شده باشد، و م ثلاً صورت و نقش یک فاحشه یا حب مقام و تاج و تخت، یا کلاهبرداری از خلایق، در ذهنش نقش بسته باشد؛ همانها به سراغش می‌آید و نفس به آنها متمایل می‌شود و در همان حال روح از بدنش خارج شده و با صورتی زشت از دنیا می‌رود. حال که قلب انسان محل خاطرهها و تصاویری است که خطور آنها در کنترل انسان نیست؛ بهترین راه آن است که در طول عمر مواظبت کند تا شهوات از قلب او کنده شوند و در طول مجاهده با نفس، باید نفس را از اشتغالات دنیوی و مقید شدن به آنها خارج، و متوجه خدا، انس و حب به او کرد تا برای لحظه جان کندن و سکرات مرگ ذخیرهای برایش باقی باشد. انسان باید حواسش جمع باشد، اگر فکرش درست نشد و نتوانست لحظههای آخر عمر با افکار و ذهنیّات الهی جان به جان آفرین تسلیم کند، کثرت نماز و روزه فایدهای ندارد؛ چه بسا یک ساعت یا یک لحظه، به فکر و اندیشة کار زشتی افتاد و همان لحظه ملکالموت سراغش آید. ِاز پیام براکرم۶ نقل شده: « َّیموت الرَجل علی ما ۲ عاش علیه و َیحش َّر الر جل علی ما مات علیه» ، یعنی: انسان با همان چیزی که زندگی می‌کرد و با همان حال می‌میرد و با همان حالی که مرده، محشور می‌شود؛ اگر با حال توحید زندگی کرد، با حال توحید می‌میرد و محشور می‌شود، و اگر به صورت سگ و خوک زندگی کرد، با هم ان حالِ درّندگی و شهوت می‌میرد و محشور می‌شود؛ اگر با حالت تکبر حیات را سپری کرد، با همان حال می‌میرد و در آخرت مانند مورچه محشور می‌شود. ۱. گاهی از طریق ایمیل یا نامه، از من سوالهایی می‌کنند که دربارة جوانب آن سوالها در خواب مطالبی به ذهنم می‌آید و در خواب آن سوالها و پاسخها جولان می‌دهند و روی آنها بحث می‌کنم. خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی را، روزی در روستای وشنوة اطراف قم، با ایشان دربارة یکی از روات حدیث به نام محمد بن اسماعیل بحث می‌کردیم ایشان می‌گفتند: محمد بن اسماعیل مشترک بین بزیع و نیشابوری است من عرض کردم از کجا معلوم؟ شاید برمکی باشد و روی این مطلب با هم بحث می‌کردیم فردایش ایشان می‌فرمودند: «من دیشب در خواب راجع به محمد بن اسماعیل با این آشیخ حسینعلی دعوا می‌کردم به گونهای صدایم بلند شده بود که همسرم از خواب پریده و مرا بیدار کرد که چرا داد و بیداد می‌کنی؟! با چه کسی دعوا می‌کنی؟!.» ۲. مجموعه ورّام، چاپ سنگی، ص ۴۳۴

اهمیت عاقبت عمر در کلام بزرگان در خطرناک بودن سوء عاقبت به واسطه خواطر ذهنی در پایان عمر، همین بس که انسانهای عارفپیشه، بیشترین خوفشان از همین بوده که با عمری عبادت آیا تصاد فاً خواطر سوء برایشان رخ می‌نماید؟! برای همین است که پیامبر۶ می‌فرمایند: « ََُإن الرّجل لَیعمل ِبعمل أهل َالجِنَ ة َخمسین سنة َحتی لایبقی بین ه َو بین َالجّنة إلَ ا فواق َ ناقة ف َ یختم ِله بما ۱ س َبِ ق ب ه الکتاب» ، «همانا مرد پنجاه سال عمل اهل بهشت را انجام می‌دهد تا اینکه به اندازه دو دوشیدن یک شتر فرصت دارد که وارد بهشت شود ولی [چون عاقبت او به خیر نبوده]، عاقبتش ختم می‌شود به آنچه در کتاب قضا و تکوین الهی است» .« فُواق ناقه» یعنی بین دو دوشیدن، وقتی که شتری را می‌دوشند برای مدت کمی دست نگه می‌دارند تا بچهاش بیاید کمی شیر بمکد و شتر، شیر را رها کرده و دوباره بتوانند او را بدوشند. این کنایه است از مدت خیلی کم؛ و به این مقدار کم از وقت مانده است که انسانی که پنجاه سال زحمت کشیده وارد بهشت شود ولی، عاقبت او به خیر نمی‌شود و وارد جهنم می‌شود. مطرف بنعبدالله که یکی از عرفاست می‌گوید: «من از اینکه کسی چگونه هلاک شده است تعجب نمی‌کنم ولکن از اینکه کسی چگونه نجات یافته است تعجب ۲ می‌کنم»! علت تعجب وی این است که: انسانی که همواره در معرض خواطر بد است و تشکیکهای مختلف به او هجوم می‌آورند بسیار سخت است که بخواهد نجات یابد. حامد نصّاف می‌گوید» : (# % %& ') !" #"$ *)#& +,-. / *)#"۰۱ ۲ : چگونه در دنیایی که خوبان فاسد می‌شدند او نجات ۳ یافته است!« غزالی هم می‌گوید» :کسی که کشتیاش در گرداب دریا واقع شده و بادهای تند بر او هجوم می‌آورند، امواج هم در حرکتند، بسیار بعید است نجات یابد؛ و دل مؤمن ۴ بدتر از این کشتی است و امواج خاطرهها به هم خوردنشان از امواج دریا شدیدتر است.« ۱. احیاء العلوم، مجلد ۵ (ج ۱۳) ، ص ۴۴ ۲. همان. ۳. همان. ۴. همان.

۱ پس باید گفت: یا مقلب القلوب و الابصار حوّل حالنا الی احسن الحال . برای همین نگرانیهاست که از پیامبر اکرم۶ نقل شده است: « ّالن ُّاس کلّهم هلکی الا َالعالمون َو العالُ مون ک ُّل ه م هّلکی الا العام ُلون و العاملون ک ُّل هم هّلکی َ الا المخلصون و ۲ َالَمخلصونعلی خَطر عظیم»، «مردم همگی در هلاکند مگر عالمان و دانایان [لازم نیست عالم و مجتهد باشد یعنی کسی که می‌داند چه عملی انجام دهد] و دانایان همگی در هلاکند مگر عاملان، و عملکنندگان همگی در هلاک ند مگر مخلَصون، و مخلصون هم در خطر بزرگیاند.» علتش هم مشخص است چون عاقبت کار خیلی سخت است و شیطان همواره وسوسه می‌کند. شهادت در راه خدا برترین مرگ برای همین خطر عظیم در عاقبت کار است که شهدا بیش از دیگران اهل نجات هستند. چون کسی که فی سبیل الله شهید شده در حالی روح او قبض شده است که جز حبّالله، و رضای او، انگیزه دیگری در دل ندارد و وقتی که به قلب دشمن حملهور می‌شود حبّ دنیا را از دل خارج کرده است و آخرت را به دنیا نفروخته، بلکه دنیا را در عوض آخرت فروخته و معاملة با خدا می‌کند:{إِن َّ الل َّه اشْتَری ََّمن َ الْمؤْمنین َ أَنْفُسهم و أَموالَهم بِأَن ۳ َلهم الْجن َّة}، «همانا خدا از مؤمنان جانهایشان و مالشان را در برابر بهشت خریده است.» البته مشروط به اینکه اقدام کننده به جهاد، جان و مالش را مخلص اً الله و برای لقاء الله در کف اخلاص بگذارد. ولی اگر هدفش هجرت الیالله نباشد و بلکه برای دنیا، ترفیع درجه، ریا یا امتیازات؛ یا مثل فردی که برای اسیر کردن زنی به میدان جنگ آمده بود -، به میدان آید و در این حالت کشته شود جهاد فی سبیلالله نیست. ۱. روزی در قم قبل از انقلاب ، به آیت‌الله خمینی۱ عرض کردم: آقا! اینکه شما می‌گوئید شاه برود آیا فکر بعدش را کردهاید که چگونه کشور را باید اداره کرد؟! ایشان گفت: «کسی دعای سال تحویل را می‌خواند فقط این قسمت را» :یا مقلب القلوب حوّل حالنا» و ادامه نمی‌داد. به او گفتند: چرا؟! می‌گفت: چون هر چه بشود از اینکه حالا هست بهتر است! اگر شاه برود بعدش هر چه بشود، بشود از حالا که بهتر است!« ۲ ّ. مجموعه ورام، ص ۴۲۷؛ روضة المتقین ج ۱۲، ص ۱۴۶ ۳. التوبه (۹،) ۱۱۱

ای عزیز! ای عزیز! ای دوست! از خواب غفلت بیدار شو! و به دنبال دنیا همان مقداری برو که تو را از سرما، گرما، گرسنگی و بعضی دیگر از مایحتاج زندگی، بینیاز می‌کند و به اندازهای ۱ باشد که کفایت تو را می‌کند. بدان! هرچه بیشتر تجمل ُداشته باشی غصههای جور واجور داری که چگونه از آنها محافظت کنی: چند خواهی پیرهن از بهر تن تن رها کن تا نخواهی پیرهن مگر ما با عزرائیل سند و قولنامهای امضا کردهایم که تا فلان وقت زنده بمانیم، علم مرگ نزد خداست به یک باره می‌بینی در حال گناه یا اندیشهای باطل یا گناه آلودی، یا قصدسویی، یا شک در اعتقاد هستی، و همان لحظه مرگ فرا می‌رسد و پس از عمری اطاعت، جهنمی می‌شوی! زبانت را حفظ کن! خیلی چیزهاست که نباید گفت؛ هرچه به ذهنت رسید، گفتن ندارد. در حدیثی که تحف العقول نقل کرده، شخصی آمد خدمت رسول خدا۶ عرض کرد: یا رسول الله۶ مرا نصحیت کن، مرا سفارش کن! پیامبر۶ فرمود: « َإحفَظ لسانک:» زبانت را حفظ کن، سائل به دلش نچسبید و دوباره گفت: مرا نصحیت کن! مجد داً حضرت۶ فرمودند: «إحفَظ لسانَک» و برای بار سوم مجدد اً از پیامبر۶ درخواست نصیحت کرد حضرت مجد داً فرمودند: «إحفَظ لسانَک:» زبانت را حفظ کن! چون پیامبر دیدند ظاهراً این شخص اهمیت این سفارش را درک نکرده، علت اهمیت حفظ زبان را اینگونه برایش توضیح ۲ دادند: « ّو هل یّکب الن اس یوم القیامة ع لی م ناخ رهّم الا ح صائ َ د أ َلسن ِتهم» ، «آیا قیامت انسانها به صورت روی آتش پرتاب نخواهند شد مگر به واسطة درو شدههای زبانهایشان؟!» یعنی چنانکه یک دانة گندم، باعث رشد دانههای زیاد دیگری می‌شود، همانگونه، انسان یک کلمه حرف می‌زند در حالی که حرف او چون موقعیت اجتماعی ۱. مرحوم حاجی انصاری یکی از منبریهای قم می‌گفت: «یکی از پولدارهای تهران میزبان من بود، دیدم در دستشویی خانهاش یک آینه تمام نمای بدن کار گذاشته، به صاحب خانه گفتم چرا آنجا را آئینهکاری کردهای؟! او گفت: من دیدم عمر متوسط انسان در این زمانه، هشتاد سال است که دو سالش در مستراح می‌گذرد خواستهام این دو سال هم خوش بگذرد!» حاجی انصاری می‌گفت: به او گفتم: حاجی! جایی که تنها دو سال در آن، هم با آن وضعیت قرار می‌گیری را مجلل کردهای آیا برای خانة ابدی فکر کردهای؟! ۲. الکافی، ج ۲، ص ۱۱۵

دارد پخش می‌شود که چه بسا شخصیت انسانهایی را نابود می‌کند، باعث خیلی کینهها و عداوتها می‌شود، آبروهایی برده می‌شود و آثار زیان بار دیگری که همگی ناشی از یک کلمه حرف نادرست است که گاهی اسمش را افشاگری می‌گذارند! طبیعت انسان، کمال و برتریجویی است، مال، مقام، و خود ما همگی معلول حق و عین ربط به حضرت حقیم و از خود چیزی نداریم و اگر ارتباط با حق برای لحظهای! فقط لحظهای! قطع شود، چیزی باقی نمی‌ماند؛ پس چرا کمال واقعی را که از آن اوست رها کرده به دنبال کمالهای دروغی برویم؟! آیا عاقلانه است انسان آب جاری را رها کرده به دنبال سراب برود؟! کلام آخر اینکه عاقل خودش را گرفتار دنیا نمی‌کند و به فرمایش ۱ علی× از دنیا خداحافظی کرده، و افسار او را روی دوشش انداخته است. امن از مکر خدا! خوف مذموم که انسان از چیزهای موهوم می‌ترسد ، ضدش اطمینان قلب است که خود، فضیلت و کمال است؛ { أَلا بِذکْر ِ الل َّه تَطْمئن ُّ الْقُلُوب} اما خوف ممدوح که انسان از خدا و اعمالش و سوء عاقبت خود ترس داشته باشد؛ مخالفش ایمنی از مکر خداست. مفهوم مکر الله چیست؟ مکر را اگر اینگونه معنی کنیم که: فردی عمل مخفیانهای را با هدف ضرر رسانیدن به دیگری، به گونهای انجام می‌دهد که طرف مقابل از آن خبر ندارد، مبرهن است که چنین مکری از سوی مکاران است و در رابطه با خدا معنی ندارد. اما اینکه در آیه شریفه می‌فرماید:{ ََّو مکَرُوا و مکَر َ الل َّه و الله خَیر ُ الْماکرِین} ، «و آنان مکر کردند و خدا نیز مکر کرد و خدا بهترین مکرکنندگان است»: معنیاش این است که خداوند بهتر می‌تواند مخفیانه کاری را انجام دهد، برای همین از باب «مشاکله» خدا نیز به صفت مکر متصف شده است. «مشاکله» همانگونه که در علم بدیع آمده این است که شما لفظی نظیر لفظ طرف مقابل بکار برید اما قصد دیگری داشته باشید. با استعمال لفظ مکر مانند لفظ طرف مقابل می‌خواهید بفهمانید خدا هم می‌تواند مکر کند و مکر مکّاران را جبران کند اما مکر خدا غیر از مکر آنهاست. ایمن نبودن از ۱. اشاره به: « لَألقیت حلبها علی غاربها»، نهجالبلاغه، خطبه ۳؛ نامه ۴۵، مانند آن. ۲. آل عمران (۳،) ۵۴

مکر خدا یعنی انسان بین خوف و رجا باشد، و علاوه بر امیدواری، مطمئن نباشد که خدا هیچ کاری با او ندارد چنانکه می‌فرماید:{ َأَفَأَمنُوا مکْر َ الل َّه فَلا یأْمن ُ مکْر َ الل َّه إِلا َّ الْقَوم الْخاسرُون} ، در این آیه تصریح دارد کسانی به زعم خود ایمن از مکر خدایند که اهل خسران و زیانند. خوف از مکر خدا در ملائک و انبیاء روایات بسیاری در حد تواتر رسیده که ملائک و انبیاء الهی از مکر خدا و عاقبت کار خود خائفاند و یقین کامل به سرانجام کار خود ندارند. همین شیطان از ملائک الهی بود که به تعبیر حضرت امیر× شش هزار سال عبادت خدا کرد اما به واسطه یک تکبر سقوط کرد. شیطان را شیخ عبّاد می‌دانستند با این حال عاقبتش به خیر نشد از همین رو، دیگر ملائک هم عبرت گرفته، آنها را ترس فرا گرفت. در روایتی آمده: «وقتی این چنین شد ۲ جبرائیل و می‌کائیل شروع کردند به گریه کردن. خداوند به آنها وحی کرد که چرا گریه می‌کنید؟! گفتند: چون از مکر تو ایمن نیستیم خدا فرمود: همینگونه باشید و از مکر من ۳ ایمن مباشید.» در روایت دیگری آمده است که پیامبر۶ و جبرائیل از خوف خدا گریه می‌کردند. خداوند به آنها وحی کرد چرا گریه می‌کنید با اینکه شما را در امنیت قرار دادم؟! گفتند: ۴ «ای خدا! چه کسی می‌تواند از مکر تو ایمن باشد». ۱» .آیا پس خود را از مکر خدا ایمن می‌دانند؟ پس ایمن نمی‌دانند خود را از مکر خدا مگر زیانکاران.« ۲. اینکه ملائک چگونه ممکن است گریه کنند معلوم نیست؛ ولی اجمالا ملائک مجرد محض نیستند چون قرآن درباره آنها فرموده که دارای بال هستند: (ُُأولی أَجنحة ٍ مثْنیو ثُ لاث َ و رباع) ، و می‌توان گفت: ملائک موجودات مثالیاند شاید مانند موجوداتی مثالی در عالم خواب که داری تجرّد برزخی هستند، و از سنخ برزخند و به گونهای تجسم دارند برای همین گریه می‌کنند؛ مانند انسانی که بدنش لای پتو در حال خواب است اما با بدن مثالیاش سیر و حرکت می‌کند، در عوالم و به جاهای دیگر می‌رود، گاه می‌خندد یا گریه می‌کند و غذا می‌خورد اما بدن طبیعیاش سرجاست. ۳. این روایت را مرحوم نراقی نقل کرده است، شاید ایشان در جایی دیدهاند که ما ندیدیم اما آنچه سیوطی در درّالمنثور ج۱، ص ۹۳، نقل کرده به پیامبر۶ نمی‌رسد بلکه از صحابه است و کمی هم با این متن متفاوت است. ۴. بحار الانوار، ج ۸ ، ص ۲۸۰، مانند آن نقل از تفسیر علی ابن ابراهیم القمی.

۱ روایتی در تفسیر علی ابن ابراهیم با این سلسله طبقات سند نقل شده است: علی ابن ابراهیم طبقه هشتم، از پدرش ابراهیم بن هاشم طبقه هفتم که کوفی است و گویند او: « ُاو ل من نَشَر حدیثَ کوفیین بِقُم» و قمیها که در باب روایات و سندش وسواس داشتهاند به او اعتماد کردهاند، از محمد ابن ابی عمیر طبقه ششم از اصحاب اجماع، از ابی بصیر طبقه پنجم، از امام صادق×: روزی ابو بصیر به امام صادق× عرض کرد یابن رسول الله۷ مرا بترسان! همانا قلبم قساوت پیدا کرده است. امام صادق× فرمود» :ای ابا محمد - کنیه ابو بصیر - خودت را برای زندگی طولانی آماده کن [یعنی این دنیا و قدرت و مال و مقامش رفتنیاند] همانا جبرئیل روزگاری خدمت پیامبر۶ آمد در حالی که گرفته و ناراحت بود، قبلاً که می‌آمد خدمت رسول خدا۶ با خنده بود ولی حالا ناراحت و عبوس بود، پیامبر۶ فرمودند: ای جبرئیل امروز عبوس آمدی! جبرئیل گفت: ای محمد۶ دمیدنهای جهنم تمام شد. پیامبر’ فرمودند: دمیدنهای جهنم یعنی چه؟! جبرائیل گفت: خداوند امر کرد به آتش که بر آن هزار سال فوت شود تا اینکه سفید شد، و در آن دمیده شد هزار سال تا قرمز شد، سپس دمیده شد هزار سال تا سیاه شد و آن آتش سیاه و تاریک است که اگر یک قطره از آبی که اهل آتش می‌خورند در آبهای دنیا چکیده شود از بوی گندش اهل دنیا خواهند مرد، و اگر یک حلقه از زنجیری که در جهنم طولش ۷۰ زراع است و برگردن اهل جهنم می‌اندازند روی دنیا گذاشته شود، دنیا از حرارتش آب می‌شود و اگر یک پیراهن [یا شلوار] از اهل آتش را معلق بین آسمان و زمین کنند اهل زمین از بوی گندش خواهند مرد! سپس پیامبر۶ َو جبرائیل گریه کردند. پس از آن خداو ند ملکی را فرستاد که به آنها بگوید: خدا به شما سلام رسانده می‌گوید: همانا من شما را ایمن کردم و اگر گناه کردید، شما را عذاب می‌کنم [یعنی بیجهت گریه ۱. طبقات در رجال یعنی: راویان حدیث بر اساس زمان و تاریخی که در آن حیات داشتهاند به صورت پله پله و طبقه طبقه حدیث را به امام معصوم× برسانند؛ در این باره آقای بروجردی می‌فرمودند: اهل سنت رجال خود را طبقهبندی کردهاند و ما هم نیاز به این طبقات رجال داریم. لذا ایشان بر اساس هر ۳۰ سال یک طبقه، طبقات را معین و مشخص کردند. یکی از آثاری که در ماههای پایانی عمر با برکت مرحوم استاد آماده چاپ شد «کتاب الصلاة»، تقریرات درس فقه آیت‌الله العظمی بروجردی است که با پیشبینی استاد۱ تا زمان حیاتشان منتشر نشد. این اثر را استاد مرحوم در سال ۱۳۷۷ ه . ق، تقریر کردهاند. در پایان این اثر، طبقات رجال حدیث که مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی به آن اهتمام ویژه داشته، ضمیمه و منتشر شده است، (م، ل).

نکنید و ناراحت نباشید]. امام صادق× در ادامه فرمودند: پس از آن پیامبر۶ دیگر ۱ جبرئیل را خندان ندید!« انسانها در زندگی به زبان می‌گویند ما بر خدا توکل داریم و اما گاهی برای یک حاجت کوچک و حقیر به افراد زیادی متوسل می‌شوند، و خود را کوچک می‌کنند که در نهایت اثری هم ندارد و آبروی انسان هم از دست می‌رود. البته انسانها به هم نیاز دارند چون عالَم ، عالَم اسباب و مسبات است ولی، نباید آنها را عامل مستقل دانسته و متوسل به اسباب شویم. حضرت ابراهیم۷ پیامبر توکل کننده بر خدا بود و حتی دم آخر حاضر نشد از غیر خدا چیزی بخواهد گرچه این غیر خدا، ملائک و جبرئیل باشند. در ماجرای حضرت ابراهیم۷ نمرود از مردم خواست تا هیزم بیاورند. با یک مقدار کمی هیزم هم می‌شد حضرت ابراهیم۷ را آتش زد ولی نمرود به دنبال قدرت نمایی، کاری نمادین و شعاری بود که کار را مردمی جلوه دهد! در اینجا حتی خشکه مقدسها هم هیزم آوردند. پس از روشن شدن این همه هیزم، از انداختن ابراهیم× در آتش عاجز شدند که شیطان به فریادشان رسید و ساختن منجنیق را یادشان داد! پس از اینکه ابراهیم× را پرتاب کردند، در هوا جبرئیل آمد و گفت: آیا حاجتی داری؟ گفت: اما به تو نه! «حسبی الله و نعم الوکیل.» سپس می‌کائیل آمد و گفت: اگر اراده کنی همة آتش را خاموش می‌کنم، همانا خزاین آبها و باران در دست من است؛ گفت: نه از شما نمی‌خواهم. سپ س ملَک باد آمد و گفت: اگر بخواهی تمام آتش را با باد متفرق می‌کنم؛ گفت: نه! از شما نمی‌خواهم. جبرئیل گفت: لااقل از خدا بخواه داخل آتش نروی! حضرت ابراهیم گفت: «حسبی الله و نعم الوکیل»، و همین که خدا وضعیت مرا می‌بیند کافی است. پس از آن قرآن می‌گوید:{ قُلْنا یا نار ک ُونی برْدا ً و ۲ سلاما ً علی ِبإرا هیم.} حضرت ابراهیم× موحد و متوکل بر خدا بود؛ این ادعای بزرگی بود، خداوند برای اینکه خلوص و توکل او را به ملائک بفهماند، آنها را برای امتحان او فرستاد تا معلوم شود ۱. نک: تفسیر علی ابراهیم القمی، ج ۲، ص ۸۱ ، ذیل سوره حج (۲۲) ، آیة ۲۲. می‌توان گفت: در اینگونه روایات حقایق و امور واقعی و غیبی برای فهم بهتر عامّه مردم، با زبان و فرهنگ متداول و معمول میان آنها بیان شده است، (م، ل). ۲. آیه شریفه الانبیاء: (۲۱،) ۶۹. نک: بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۱۵۵، ح ۷۰؛ تفسیر ثعالبی، ج ۴، ص ۹۱.

حتی ابراهیم خلیل الرحمان× هم در مورد ادعایش باید امتحان شود؛ پس از اینکه در امتحان الهی قبول شد خداوند از او اینگونه خبر داد: { ِبو إراهیم ال َّذی وف َّی}، «و ۱ ابراهیم، که به عهدش وفا کرد». روایاتی که انسان را می‌ترسانند برای این است که مبادا انسان خدای ناکرده در لحظات پایانی عمر، شکهایی عارضش شده و منکر توحید شود؛ و گرنه ما همگی گنهکاریم و کم و بیش خطا می‌کنیم اما اینها باعث نمی‌شود تمام اعمال انسان حبط شود. در روایات آمده اگر کسی با اعتقاد به خدا و توحید از دنیا برود اگرچه به دلیل برخی گناهان، چندین سال در جهنم گرفتاری دارد و باید تاوانش را پس دهد تا جبران شود ولی، انسان موّحد، مخل َّد در جهنم نخواهد شد. البته انسان با انجام برخی گناهان ویژه مانند: حسادت، عاق والدین و شرب خمر دائم، یک راست به جهنم می‌رود. با این حال همیشه از خدا بخواهید با فضل و کرم، و نه عدالتش با ما رفتار کند چون ما بسیاری از وظایف خود را انجام نمی‌دهیم و آنها را کوچک شمردهایم. شما ملاحظه کنید همین امر به معروف و نهی از منکر چگونه فراموش شده است و خیلیها در مقابل مظالم و ستمها سکوت می‌کنند. امیر المؤمنین× در وصیت پایانی خود به امام حسن× و امام حسین× می‌فرمایند: «امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اگر ترک کردید افراد شرور بر شما مسلط می‌شوند و هر چه دعا کنید مستجاب نخواهد شد» هم چنین از پیامبر۹ نقل شده» : َکمَا ۲ ُتُکو ن وا ی َولی ع ُلی کم «، یعنی همانگونه که هستید بر شما حکومت می‌شود. متاسفانه ما گناهانی از سنخ سکوت و بیتفاوتی را کوچک شمردهایم. سعی کنید از خدا بخواهید که فضلش را مقدم بر عدالتش بدارد. مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی همیشه در قنوتشان می‌خواندند: » اله نا رب ِنا عامَلنا بف ضل ک ُ و لا ت ِعاملنا بع دل ک» یعنی: خدای ما! ربّ ما! با فضل خود با ما رفتار کن و با عدالتت رفتار مکن! اعتدال در خوف با همة تاکیداتی که دربارة خوف شده است، باید توجه داشت که اعتدال در خوف باید رعایت شده به حد افراط نرسد، چون هر چیزی که در حد وسط و معتدل باشد، ۱. النجم (۵۳،) ۳۷ ۲ . نهجالفصاحه، ص ۶۱۶، ش ۲۱۸۲.