کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۱۰
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۱۰ از ۱۹فصل ششم: خاطرات زندان ۳۷۷* ناراحت کننده پیش میآمد تشدید میشد، بهخصوص در زندان شدت میگرفت که برای همین قضیه هم مرا بردند بیمارستان ارتش. روزهای سخت در سلول انفرادی س: حضرتعالی چه مدت در سلول انفرادی بودید و اوقات خود را در آنجا چگونه میگذراندید؟ ج: در زندان آخر حدود شش ماه مرا در سلول محبوس کردند، تا سه ماه که هیچ چیز به من نمیدادند، بیشتر فکر میکردم، گاهی هم نماز مستحب میخواندم؛ بعد از سه ماه هم یک ورق روزنامه میدادند آن هم نه همه روزنامه بلکه بسا صفحه آگهی ها، و من حوصله ام که سر میرفت مینشستم شماره تلفنها را با هم مقایسه میکردم؛ تا این که ماه رمضان شد آمدند بازدید، سرهنگ افشار رئیس زندان بود با یک سرهنگ دیگر آمدند، من گفتم ما مسلمانیم حداقل یک قرآن به ما بدهید. بالاخره یک قرآن به من دادند مثل اینکه همه دنیا را به من داده باشند، من دیگر با این قرآن مأنوس بودم و قرآن مطالعه میکردم، یک دور به طور کامل قرآن را مطالعه کردم، گاهی آیات را با هم مقایسه میکردم، سوره نور را حفظ کردم، در آنجا به من ملاقات نمیدادند و از خانواده هم چیزی قبول نمیکردند، تا این که بعد از سه ماه یک مقدار پول از آنها قبول کرده بودند، این شش ماه نسبتا سخت گذشت. بعد هم که ما را به اتاق بهداری بردند یک بار من و آقای ربانی را بردند در یک سلول که دستشویی آن در خود سلول بود و ما در همان جا مجبور به دستشویی رفتن بودیم که خیلی ناراحت کننده بود، ایشان یا من مجبور بودیم که صورتمان را برگردانیم، البته این موضوع یک روز بیشتر نبود. انتقال به زندان عمومی س: پس از سپری کردن دوران سخت سلول انفرادی حضرتعالی را به کجا منتقل کردند و با چه کسانی همراه بودید؟
ج: بعد از اینکه شش ماه در سلول بودم مرا به دادگاه بردند، پس از مراجعت از دادگاه، شب لباسهاً ی آخوندی مرا که قبلا گرفته بودند آوردند و مرا بردند در یکی از اتاقهای بهداری زندان؛ در همان اتاق آیتالله طالقانی را هم آوردند، ایشان هم عبا و عمّامه نداشت در آنجا لباسهایشان را دادند، بعد آقای هاشمی را با پای شل آوردند (در اثر شلاقهایی که به پای او زده بودند پایش را نمیتوانست روی زمین بگذارد) ، بعد آقای لاهوتی را آوردند از او شل تر که تا دوسه ماه پاهایش زخم بود، بعد آقای مهدوی کنی را آوردند، بعد آقای انواری را آوردند، بعد آقای ربانی شیرازی را آوردند، خلاصه در آنجا هفت نفر شدیم. این اتاق در قسمت بهداری بند یک زندان اوین بود، ما وقتی همدیگر را دیدیم خیلی خوشحال شدیم مثل اینکه آزاد شده باشیم، آن شب آن قدر به ما خوش گذشت که حساب نداشت، همه برای هم قصه میگفتیم، بهخصوص آقای انواری آن قدر شوخی میکرد که از خنده روده بر میشدیم. بعد یک روز به ما گفتند شما را میخواهیم ببریم کمیته (کمیته مشترک محل بازجویی و شکنجه ساواک) پیش عضدی (سر بازجوی ساواک) ، در کمیته برای ما لباس زندان آوردند که بپوشیم، آقای انواری با آن هیکل بزرگ ژاکت به بدنش نمیرفت ما هم میخندیدیم، برای آقای طالقانی لباس آوردند ایشان ناراحت شد و گفت: «من لباسهایم را بیرون نمیآورم»، گفتند: «باید در بیاوری! » ایشان گفت: «رسولی (سربازجوی اوین) کجاست؟ رسولی را بگویید بیاید»؛ همه این برنامه ها بازی بود و میخواستند ما را اذیت کنند، بالاخره ما را با همان لباس روحانیت بردند پیش عضدی. در ضمن گفت و شنیدهای زیاد آقای طالقانی سراغ اعظم خانم دخترشان را گرفتند، عضدی گفت: «با اجازه شما او را به زندان ابد محکوم کرده ایم»، ایشان متغیر و ناراحت شدند و گفتند: «چرا؟!» من هم از سیدهادی هاشمی دامادم سراغ گرفتم گفت: «میخواهید با او ملاقات کنید»، مرا بردند در یک اتاق، بعد او را با پای شل و مجروح آوردند و حدود یک ربع ساعت با او ملاقات کردم، او را به دوازده سال زندان محکوم کردند و در این اواخر مدتی هم او را در اوین در جمع ما آوردند. من و آقای طالقانی هر یک به ده سال زندان محکوم شده بودیم، آقای هاشمی به سه سال زندان محکوم شده بود، آقای لاهوتی به چهار یا پنج سال، اما اعظم خانم را ابد داده بودند. وقتی برگشتیم به اوین آقای انواری این جریان را به عربی جور کرده بود
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۷۹* و به صورت روضه با لحن میخواند: «قال السید: این الرسولی؟ این الرسولی؟...» خلاصه خیلی برنامه های خوشمزه ای آنجا داشتیم، حالا نگو اینها مخفیانه آنجا ضبط گذاشته اند و حرفهای ما را ضبط میکنند، این جریان را وقتی فهمیدیم که یک روز راجع به شهرهای قفقاز صحبت شد که هفده شهر قفقاز مال ایران بوده روسها آمده اند گرفته اند، حالا که بحرین را مطرح میکنند مال ایران است چرا شهرهای قفقاز را مطرح نمیکنند و مقداری روی این قضیه صحبت کردیم. فردای آن روز صبح عاشورا بود سرهنگ وزیری که رئیس آنجا بود آمد برای ما صحبت کند، اول یک مقدار حالت گریه به خودش گرفت، بعد گفت: «من پول داده ام به سربازها و گفته ام امروز روضه بگیرند و عزاداری کنند»، بعد بدون مقدمه گفت: «آخه ما این شهرهای قفقاز را چطور میتوانیم پس بگیریم؟ با این قدرت روسها ما با زور میتوانیم خودمان را نگه داریم! » بالاخره از این مطالب فهمیدیم که صحبتهای ما به گوش اینها میرسد و از آن روز به بعد یک مقدار مسائل را کنترل کردیم، بعد از همان جا مرا بردند به دادگاه تجدیدنظر - دادگاه دوم- میخواستم با لباس روحانیت بروم که آنها حاضر نشدند و با همان لباس زندان مرا بردند دادگاه. س: در دادگاه اول و دادگاه تجدیدنظر چه مسائلی رد و بدل شد و آیا شما توانستید وکیل اختیار کنید و از خود دفاع نمایید؟ در این زمینه اگر خاطره ای به یاد دارید بفرمایید. ج: مسائل مطرح شده راجع به محتویات پرونده های ساختگی بود و معمول بود که یک روز متهم را برای پرونده خوانی میبردند و پرونده را در اختیار او قرار میدادند و متهم هرچه میخواست از روی پرونده یادداشت میکرد و بعد بر اساس آن لایحه دفاعیه تهیه میکرد و در دادگاه آن را میخواند، یک روز هم متهم را برای تعیین وکیل به دادگاه میبردند و چند نفر را معین میکردند که انسان یکی از آنان را به عنوان وکیل تعیین کند؛ ولی ما میدانستیم دادگاه صورت سازی است و حکمها قبلا در ساواک تعیین شده بود، لذا وکیل تعیین نمیکردیم و خود آنان یک نفر را به عنوان وکیل تسخیری معین میکردند.
تدریس فقه و فلسفه در زندان س: در زندان عمومی با چه کسانی بودید و به چه کارهایی اشتغال داشتید؟ ج: در زندان عمومی اول تعداد ما کم بود، بعد آقایان گرامی، کروبی، معادیخواه و بعضی دیگر را هم آوردند پیش ما، در روزهای اول حوصله مان سر میرفت کتاب و نوشته ای در اختیار نداشتیم، بعد دوتا درس خارج بدون کتاب شروع کردیم، یکی ً درس فقه بود که من مباحث خمس را شروع کردم و چون قبلا روی آن کار کرده بودم و مباحث آن را نوشته بودم آیات و روایات و مبانی آن در ذهنم بود، آقای طالقانی هم تفسیر شروع کردند، بعد فشار آوردیم کتاب هم به ما دادند؛ در همان وقت آقای محمّد محمّدی گرگانی را هم آوردند آنجا، او هم مینشست و ایدئولوژی سازمان مجاهدین را میگفت که اینها راجع به مسائل مختلف دیدگاههایشان چگونه است، آدم خوش بیان و خوش برخوردی بود و عرق مذهبی اش هم خیلی خوب بود، در همان ایام بود که خبر به او دادند که همسرش در زندان زنان به مارکسیستها متمایل شده چون همسرش هم زندان بود، خیلی ناراحت شد و این طرف و آن طرف دست و پا کرد که او را با همسرش ملاقات بدهند تا با او صحبت کند و او را برگرداند، همسر او را هم به این عنوان گرفته بودند که با عده دیگری اشرف دهقان را که یکی از سران کمونیستها بود از زندان فراری داده بودند، بالاخره چند جلسه رفت با همسرش صحبت کرد و او را از گرایشات کمونیستی نجات داد. آقای محمّدی خیلی آدم مذهبی و متعبّدی بود، ولی آقای ربانی چون با مجاهدین خیلی بد بود با این آقای محمّدی خوب برخورد نمیکرد اما من و آقای انواری و آقای مهدوی و آقایان دیگر با او بد برخورد نمیکردیم. بعد کتاب که آوردند داخل زندان آقای طالقانی تفسیر میگفتند، من هم کتاب طهارت حاج آقا رضا را شروع کردم، بعد درس اسفار هم شروع کردم، یعنی دوتا درس میگفتم، در درس اسفار من آیتالله طالقانی هم شرکت میکردند، البته همان اول در مباحث خمس هم شرکت میکردند ولی بحث طهارت نمیآمدند، با آقای گرامی و آقای ربانی هم یک مباحثه فلسفه از مبحث حرکت اسفار گذاشته بودیم، و من مبحث نفس اسفار را درس میگفتم، این قسمتها ً را با مبحث معاد قبلا پیش آیتالله خمینی
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۸۱* خوانده بودم، در درس من آقای هاشمی رفسنجانی، آقای محمود مروی سماورچی، آقای محمّدباقر فرزانه، آقای حسین غزالی، آقای محسن دعاگو و بعضی افراد دیگر شرکت میکردند.ً ضمنا آقای هاشمی این اواخر شروع کرده بود روی قرآن کار میکرد، آیه ها را یک به یک بررسی میکرد که چه چیزهایی از این آیه استفاده میشود و فیشهایی هم برمی داشت که گویا الان هم داده است به بعضی افراد روی آن کار کنند. از جمله افراد دیگری که آنجا بودند آقای جلال رفیع بود که اهل تربت حیدریه است و خیلی خوش استعداد بود و الان در روزنامه ها گاهی چیزهایی مینویسد، ایشان فلسفه و تحف العقول را پیش آقای گرامی میخواند؛ آشیخ قدرت علیخانی و آقای قریشی اهل خمین هم بودند؛ و باز از جمله کسانی که در آن ایام آنان را نزد ما آوردند و تا مدتی بودند آقایان اسدالله بادامچیان، سید اسدالله لاجوردی، محمّد کچویی، مرحوم حاج مهدی عراقی، وحید فرزند مرحوم لاهوتی، سیدهادی هاشمی داماد من، سید رحیم خانیان، محسن رفیق دوست، نفری داماد دکتر محمّد صادقی، سیداحمد هاشمی نژاد، موحدی ساوجی، مرحوم شیخ غلامحسین حقّانی، سید عباس سالاری، مرحوم علوی خوراسگانی، مرحوم حسینی رامشه ای، مروی سماورچی، حسین غزالی، محمّدباقر فرزانه و محسن دعاگو بودند. خاطراتی راجع به زندگی آیتالله طالقانی س: اکنون که شما خاطراتتان را راجع به مرحوم آیتالله طالقانی فرمودید بی مناسبت نیست شما که در شرایط سخت و دشوار با ایشان بوده اید یک تحلیلی از شخصیت ایشان داشته باشید؛ چون شخصیت ایشان در عین شهرت از جهات گوناگون خیلی مبهم است، هرکس یک داوری خاصی نسبت به شخصیت ایشان دارد، بد نیست ما ایشان را از زبان شما بشناسیم. ج: آقای طالقانی (رحمة الله علیه) مرد بسیار وارسته ای بود، ذوق تفسیر و حدیث ایشان خیلی خوب بود، آدم بسیار متعبّد ّی بود، اهل تهجد بود، شبها بلند میشد نماز شب
میخواند، مقیّد بود نمازش را اول وقت بخواند؛ در زندان که نماز جماعت راه انداختیم ایشان مرتب شرکت میکرد، من در زندان نماز جمعه هم میخواندم که ایشان شرکت میکرد، خیلی با نظام و حکومت شاه و دولتیها بد بود، حتی ساعت را که تغییر داده بودند ایشان ساعتش را تغییر نداده بود - با اینکه ساعت طبق احتیاج است- یک روز ما یواشکی ساعت ایشان را تغییر دادیم ایشان پا شد سر ساعت نمازش را خواند، بعد به ایشان گفتیم نمازتان را قضا کنید، ایشان ناراحت شد که چرا ساعتشان را تغییر داده ایم؛ ایشان هم بسیار متعبّد بود هم خیلی انقلابی، روحیه سلحشوری ً داشت با دستگاه واقعا مخالف بود، حاضر نبود به هیچ وجه به آنها امتیاز بدهد، با همه نیروهای مبارز بر اساس «اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق» گرم میگرفت، با آنها راه میرفت و قدم میزد، آنها هم آقای طالقانی را قبول داشتند، ایشان در عین حال انسانی متواضع و خوش مشرب بود، یادم هست در زندان ما به نوبت کارگری میکردیم، محوطه بند را نظافت میکردیم، غذا را میکشیدیم، ظرفها را میشستیم و... ولی آقای طالقانی را چون یک مقدار ناراحتی داشتند از این کارها معاف کرده بودند به ایشان گفته بودند بنشینند سبزی پاک کنند، ایشان به شوخی میگفتند گشتید یک کار مشکل را به من دادید! بعد من داستانی را از مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی نقل کردم که ایشان میگفت: «یک عدّهای میخواستند به مسافرت بروند کارها را تقسیم کردند، یک آدم افلح (لب شکری) هم در بین آنها بود به اوگفتند: آتش فوت کردن هم کار تو، او گفته بود گشتید در میان همه کارها آنچه از همه سخت تر بود را به من دادید! » البته آقای طالقانی درست هم میگفتند، چون کارگری حداکثر هفته ای یک روز بود ولی سبزی پاک کردن هر روز بود! شبی به یاد ماندنی حالا در قسمت مربوط به زندان این مطلب را هم عرض کنم که هم یک خاطره است و هم تنوعی باشد، گاهی اوقات در زندان دور هم مینشستیم و به قول معروف
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۸۳* گعده داشتیم، شب نیمه شعبان بود دور هم جمع شده بودیم بنا شد هر کس با آواز یک بیت شعر بخواند، الزامی بود که همه باید میخواندند برای تفریح، آقای طالقانی خیلی بد میخواند، من هم خیلی بد میخواندم، آقای هاشمی بدتر از هر دوی ما میخواند، آقای لاهوتی نسبتا بد نمیخواند، آقای جلال رفیع هم بد نمیخواند، ایشان خیلی جوان خوشمزه و با استعدادی بود، او ضمن صحبتهایش گفت: «یک داستان برایتان بگویم بخندید، در کرج یک طلبه ترک زبان منبر میرفت، به او گفتند حاج آقا کمونیستها خیلی زیاد شده اند شما روی منبر یک چیزی علیه آنها نمیگویی؟ گفت ان شاءالله فردا شب میگویم، فردا شب منبر رفت و با همان لهجه ترکی گفت: کمونیسم نمنده؟! مارکسیسم نمنده؟! ایسلام ایسلام! کمونیسم تف! مارکسیسم اه، ایسلام، انسان از اسمش چیف میچند. بعد از منبر آمد پایین و گفت خوب منبری رفتم؟ گفتند آره خیلی خوب ردشان کردی! » از این برنامه ها هم گاهی داشتیم. تلاش ساواک برای تفرقه انگیزی بین نیروهای مبارز س: در همین زمان که حضرتعالی در بازداشت آخری در زندان اوین بودید گویا آقای عبدالرضا حجازی به همراه ازغندی (بازجو) به ملاقات شما آمده و نامه ای را که از امام خمینی در ارتباط با وهابیً ت صادر شده بود به شما دادند، اولا بفرمایید که آیا این قضیه درست است یًا نه؟ ثانیا در صورت صحّت هدف آنها از این کار چه بوده؟ ثالثا در آن شرایط مبارزه، هدف حضرت امام از صدور این نامه چه بوده است؟ ج: در آن زمان مسأله شهیدجاوید و مباحث پیرامون آن مطرح بود و ما و ً دوستانمان تقریبا متهم بودیم به طرفداری از وهابیت و این گونه مسائل، من الان تفصیل نامه امام یادم نیست منتها در آن شرایط به نظر من چیز خوبی نبود، آقای اشراقی (داماد امام) هم زیر آن چیزهایی حاشیه زده بود؛ و جریان این بود که یک روز مرا صدا زدند که ملاقات داری، من رفتم دیدم ازغندی (بازجوی ساواک) نشسته و گفت: «آقای حجازی آمده اند ملاقات شما! » بالاخره ما نشستیم و حال و احوال کردیم، بعد آقای حجازی گفت: «شنیً دی که اخیرا آقای خمینی نامه ای نوشته راجع به
مسائل وهابیت؟!«؛ بعد آن را از جیبش درآورد و به ازغندی گفت: «اجازه میدهید بدهم به ایشان؟» ازغندی گفت ببینم - حالا مثل اینکه تمام اینها بازی بود- ازغندی گرفت و خواند و گفت: «خوب مانعی ندارد بده»، خلاصه او نامه را به من داد و من آن را بردم داخل بند؛ گویا هدف آنها این بود که این نامه توسط من در زندان پخش بشود. بالاخره بوی فتنه و تفرقه از آن میآمد، من هم جریان را به هیچ کس نگفتم، نامه را گذاشتم زیر تشک و آن را به هیچ کس بروز ندادم و تعجب کردم که آیتالله خمینی چطور در این شرایط این نامه را نوشته اند. اقامه نماز جمعه در زندان س: چنانکه اشاره فرمودید حضرتعالی گویا در زندان اوین نمازجمعه اقامه میفرمودیً د، لطفا جزئیات آن را بیان نمایید و بفرمایید چه کسانی شرکت میکردند و معمولا در خطبه ها چه مطالبی را بیان میکردید؟ ج: معمولا ما در ایام هفته ظهرها و شبها نماز جماعت میخواندیم، پیشنماز من بودم سایرین هم اقتدا میکردند، بعد صحبت شد که نماز جمعه هم بخوانیم چون حداقل افراد نماز جمعه هفت نفر بلکه پنج نفر است، بالاخره نماز جمعه هم شروع کردیم، روز اول تا من بین دو خطبه نشستم آقای لاهوتی خنده اش گرفت و گفت: «این دیگه چه بازی است که وسط سخنرانی مینشینی و بعد بلند میشوی! » گفتم: «قاعده اش این است که باید بین دو خطبه نشست»؛ در خطبه ها مسائل مختلف روز را میگفتم، اینکه اسلام در همه مسائل نظر دارد و نباید به مسائل عالم اسلام بی توجه بود و از این قبیل مسائل. بالاخره پنج شش جمعه نماز خواندیم، گویا یک نماز عید فطر هم خواندیم ولی بعد از طرف مسئولین زندان این برنامه را تعطیل کردند.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۸۵* زندگی مشترک با کمونیستها و مشکل نجس و پاکی س: از مشکلات داخلی زندان برایمان بگویید. ج: یکی از مشکلاتی که ما در زندان داشتیم مشکل نجس و پاکی بود، چون این اواخر در بندی که زندگی میکردیم تعدادی کمونیست هم بودند، بعضی از اعضای مجاهدین مثل «عباس مدرسی فر» که اول جزو حزب ملل یا مؤتلفه ً بود و بعدا جذب مجاهدین شده بود و جزو گروه ما بود مسأله نجس و پاکی و نجاست آنها را قبول نداشتند. بالاخره برای ما در آن محیط بسیار مشکل بود چون آنها همه چیز را قاطی میکردند و طبعا ملتزم به موازین اسلامی نبودند؛ یک بار در زندان آب قطع شده بود در یک بشکه آب ریخته بودند، اینها آفتابه را میزدند در این بشکه حتی با یک ظرف بر نمیداشتند، و این امر مشکلاتی را برای ما ایجاد میکرد. از جمله افرادی که در آن بند مدتی با ما بودند آقای عزت شاهی بود، مدتی هم آقای حاج سید رحیم خانیان و آقای حاج محسن رفیق دوست آنجا بودند؛ چون چراغ نداشتیم شیرها را گرم کنیم آقای رفیق دوست شیرها را میگذاشت زیر شیر آب گرم بعد که مقداری شیرها گرم میشد به آنها مایه ماست میزد و به این شکل ماست درست میکرد. آقای رفیق دوست را همراه با آقای نفری و آقای خانیان در ارتباط با مرحوم شهید شیخ عباس تهرانی (اندرزگو) به آنجا آورده بودند. موضع مرحوم محمّد منتظری درباره مجاهدین س: آیا این آقای نفری همان کسی نیست که مدتی در لبنان اقامت داشت؟ ج: بله ایشان داماد آقای دکتر محمّد صادقی است و مدتی در لبنان بود، عربی هم خوب میدانست، یک دستش هم آسیب دیده بود، گویا مواد منفجره در دستش منفجر شده بود، ایشان با محمّد خیلی مربوط بود؛ ایشان اول در بند دو بود بعد از آنجا آوردندش بند یک، یک روز من داشتم مطالعه میکردم دیدم یک نفر آمد پیش من و گفت: «آیتالله منتظری کجاست؟» گفتم: «با ایشان چکار داری؟» و بالاخره بعد از
اصرار گفتم من هستم، گفت: «تویی؟!» گفتم: «مگر من شاخ دارم؟» گفت: «نه، من خیال کردم الان با یک آقایی با یک وضع و قیافه و تشکیلاتی مواجه میشوم! » بالاخره با ما رفیق شد، مدتی آنجا بود، آقای نفری میگفت: «قدر محمّد را حالا آدم میفهمد، برای اینکه وقتی کتاب شناخت مجاهدین آمد در نجف همه افراد با اعجاب به آن مینگریستند. اما محمّد میگفت اینها درست نیست اینها افکارشان انحرافی است، اینها مطالب مادیگری در نوشته هایشان زیاد هست»، ایشان میگفت: «ما همه از محمّد عصبانی شده بودیم ولی حالا میفهمیم محمّد درکش از ما خیلی بیشتر بوده و ما آن وقت نمیفهمیدیم»، این را آقای نفری در زندان برای من تعریف کرد؛ راستش من نگران بودم که مبادا محمّد در خارج از کشور در دام اینها افتاده باشد، بعد که این مطلب را شنیدم خیلی خوشحال شدم. س: آیا شهید محمّد نزد حضرتعالی فلسفه هم خوانده بود؟ ج: بله، فلسفه را مقداری پیش من و مقداری پیش آقای محمّد شاه آبادی خوانده بود، یادم هست یک بار برای ایشان و آقای سیدهادی هاشمی به طور خصوصی در منزل درس اسفار میگفتم، مطلبی پیش آمد مرحوم محمّد به یکی از علما توهین کرد، من عصبانی شدم و گفتم: «باباجون تو به کسی کار نداشته باش تو کار خودت را بکن». محمّد خیلی باهوش بود، گاهی اوقات راجع به بعضی مسائل فلسفه با من بحث میکرد، راجع به مسائل و جریانات سیاسی هم خیلی تیز و سریع الانتقال بود. صدور فتوا در ارتباط با نجاست و پاکی س: در طول سالهای زندان - مخصوصا دوره آخر- مباحث عقیدتی و مجادله های سیاسی در زندان پیش میآمد، در این اواخر گویا یک اعلامیه ای از طرف بند یک زندان اوین که حضرتعالی در آنجا بودید در ارتباط با نجاست و پاکی و ضرورت پرهیز از مارکسیستها صادر شد، همان گونه که مستحضر هستید این اعلامیه هم
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۸۷* قبل از انقلاب در میان نیروهای سیاسی بازتاب زیادی داشت و هم بعد از پیروزی انقلاب خیلی مطرح بود و در بعضی کتابها و جزوات از آن سخن به میان آمده است؛ چنانچه درباره این اعلامیه، خاطره ای به یاد دارید بفرمایید؟ ج: البته اعلامیه نبود، این بیان یک فتوا یا به عبارت بهتر یک تصمیم بود، در زندان اوین صحبت بود که در زندان قصر زندگی مذهبی ها و کمونیستها با هم مخلوط است، البته این بیشتر نظر مجاهدین بود که با مارکسیستها با هم باشند و با آنها هم غذا شوند؛ ما این کار آنها را محکوم میکردیم و میگفتیم باید نجاست و پاکی رعایت شود و حاضر نیستیم با آنها هم کاسه و هم غذا شویم، آنها مسأله وحدت همه مبارزین را مطرح میکردند، ما میگفتیم وحدت به جای خود، اما ما باید در عین حال جنبهی مذهبی خودمان را حفظ کنیم، کمونیستها از نجاسات قطعی نیز اجتناب نمیکردند؛ روی این جهت مجاهدین با ما مخالف شدند و ما را به اصطلاح بایکوت کردند، ما هم هفت نفر بودیم که این تصمیم را گرفته بودیم و الّا اعلامیه ای در کار نبود، ما فقط میگفتیم نباید با کمونیستها هم کاسه و هم غذا شد - این در شرایطی بود که هر روز خبر میآمد تعدادی از سازمان مجاهدین مارکسیست شده اند- ولی مجاهدین سروصدا کردند و به عنوان ارتجاع و... روی آن تبلیغات میکردند، و بالاخره این یک تصمیم خصوصی بود از طرف جمع ما برای رعایت پاکی و نجسی ولی مجاهدین آن را بهانه ای علیه ما تشخیص دادند و جوّسازی کردند، وگرنه مطلب مهمی نبود. س: این هفت نفر که این تصمیم را گرفتند چه کسانی بودند؟ اگر ممکن است جزئیات آن را بیشتر توضیح بفرمایید؛ گویا در بندهای دیگر زندان این مسأله به عنوان فتوای حضرتعالی مطرح میشد و در بیرون از زندان و بعد از انقلاب هم آن را یکی از اقدامات شما در مبارزه با انحراف به حساب میآوردند. ج: این هفت نفر من و آقای طالقانی، آقای ربانی شیرازی، آقای مهدوی کنی، آقای انواری، آقای هاشمی و آقای لاهوتی بودیم؛ البته این تصمیم فقط در رابطه با کمونیستها بود که علاوه بر مسأله نجاست کفّار از نجاسات مثل ادرار هم خیلی پرهیز نمیکردند. آن وقت مجاهدین خلق هم که پاکی و نجسی را مسخره میکردند و با کمونیستها معاشرت میکردند ما میگفتیم مجاهدین خلق مسلمان هستند و باید از
آنها جدا شوند و با آنها هم سفره و هماهنگ نشوند، آنها این را مسخره میکردند، لذا ما گفتیم مادامی که شما از کمونیستها اجتناب نمیکنید با شما حاضر نیستیم زندگی کنیم، اتفاقا دستگاه هم برای اینکه میخواست سر به سر ما بگذارد و ما را اذیت کند بعضی از افراد مجاهدین را میًآورد بند ما، مثلا همین عباس مدرسی فر را مدتی آوردند آنجا؛ بالاخره این تصمیم را ما هفت نفر گرفتیم. س: آیا این تصمیم مکتوب هم شد یا نه؟ در زندان قصر و بندهای دیگر میگفتند آقای طالقانی در این جریان دخالتی نداشته است. ج: این جریان مکتوب نشد فقط یک تصمیم بود و این تصمیم هر هفت نفر ما بود، آقای طالقانی و آقای ربانی و آقای مهدوی کنی و همه بودند، ما در طبقه بالا و کمونیستها در طبقه پایین بند یک زندگی میکردیم و مجاهدیً ن عموما در بند دو بودند. س: روی این حساب پس معاشرتی با هم نداشتید؟ ج: در عین حال که جدا بودیم ولی رفت و آمد میشد، ما از بالا کمتر پایین میرفتیم ولی از طبقه پایین خیلی میآمدند بالا، افراد را مرتب جابجا میکردند. یک وقت به عنوان تبعید و ایذاء یک عده از مجاهدین خلق را از بند دو آوردند در بند یک، آنها سی چهل نفر بودند و در اتاقهای پایین جا دادند، ما گفتیم چون اینها را به شکل تبعید آورده اند اینجا و میخواهند اذیتشان کنند از جهت اخلاقی درست نیست که به سراغ آنها نرویم، بالاخره مسلمانند شاید احتیاج به پول و چیزی داشته باشند؛ تصمیم بر این شد که آقای لاهوتی که یک زمان با آنها مربوط بود و جزو آنها محسوب میشد از طرف جمع ما برود سراغ آنها و احوالپرسی کند، بالاخره واداشتیم ایشان عبا و عمّامه پوشید و گفتیم تو برو آنجا و بگو آقایان همه سلام رساندند، ما در خدمت شما هستیم و متأثریم که این وضع برای شما پیش آمده، اگر پولی یا امکاناتی میخواهید ما اینجا داریم در اختیارتان بگذاریم؛ آقای لاهوتی رفت و برگشت و گفت: «من رفتم پایین آقایان سی چهل نفر بودند یکی دراز کشیده بود یکی آواز میخواند تعدادی در یک اتاق جمع بودند، به آنها گفتم آقایان سلام علیکم، آنها همین طور در
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۸۹* چشمان من نگاه کردند، گفتم حالتون خوبه؟ همین طور در چشمهای من نگاه کردند، گفتم من از طرف آقایان آمده ام از شما احوالپرسی کنم که یک وقت متأثر نباشید، همین طور به من نگاه کردند، بالاخره هرچه با آنها صحبت کردم همین طور به من نگاه میکردند، نه حرفی زدند و نه جواب سلام دادند من هم برگشتم! «، به قول خودشان ما را بایکوت کرده بودند، این قضیه اتفاق افتاد ولی دوسه ساعت بعد یک وقت من دیدم یکی از همانها به نام «حسینعلی ایزدی نجف آبادی» - که بعدها گویا کشته شد و از سران محسوب میشد- آمد دم اتاق ما و گفت: «سلام علیکم حال شما خوبه! » و با ما خیلی گرم گرفت، ما تعجب کردیم که آقای لاهوتی از طرف ما رفته آن طور برخورد کرده اند حالا این آمده به این شکل گرم میگیرد، خیلی تعجب کردیم. بعد مشخص شد که اینها به یک شکلی با مسعود رجوی که در بند دو بود تماس گرفته اند - چون کارهای آنها تشکیلاتی بود- و قضیه آقای لاهوتی را گفته بودند و مسعود رجوی با آنها دعوا کرده بود که چرا به این شکل برخورد کرده اند، بعد حسینعلی ایزدی را فرستاده بودند که قضیه را به یک شکلی از دل ما بیرون بیاورند، بعد هم وقتی میخواستند آنها را از بند یک ببرند یکی یکی آمدند با ما خداحافظی کردند. س: آیا افرادی از سازمان مجاهدین خلق در زندان درگیری و برخوردی هم با شما داشتند؟ ج: این اواخر در بند یک زندان اوین ما ده نفر روحانی در یک بند زندگی میکردیم، اول هفت نفر بودیم بعد آقایان گرامی و معادیخواه و کروبی نیز اضافه شدند، بعد دونفر از سازمان مجاهدین یعنی علی محمّد تشیّد و عباس مدرسی فر را یک مدتی به آنجا آوردند و اینها به یک شکلی کارهای ما را که از کمونیستها اجتناب میکردیم مسخره میکردند، احساس کردیم که اینها را عمدا آورده اند که ما را اذیت کنند و به اصطلاح تضاد ایجاد کنند، یک جوان دیگری هم آورده بودند به نام «لولاچیان»، ً اتفاقا یک روز من کارگر بودم، یعنی مسئولیت آوردن و قسمت کردن غذا و شستن ظرفها و سایر کارهای زندان با من بود، وقتی رفتم غذا بگیرم دیدم یکی از این کمونیستها ملاقه اش را آورد و زد در ظرف غذا، آن روز غذا خورش بادمجان بود، من خورش بادمجانها را نیاوردم، آمدم تخم مرغ یا چیز دیگری درست کردم و به همراه برنج آوردم سر سفره،
عباس مدرسی فر خیلی اصرار داشت که امروز غذا خورش بادمجان بوده و باید خورش بادمجان بیاوری، من گفتم حالا غذای بهتری برای شما درست کرده ام، من نمیخواستم علت قضیه را بگویم ولی او اصرار داشت که نخیر ما باید بفهمیم علتش چیست، خلاصه نزدیک بود که بر سر این مسأله یک درگیری درست شود، او میخواست از این مسأله یک استفاده سیاسی بکند. بازتاب تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق در زندان س: تغییر ایدئولوژی سران مجاهدین خلق مثل وحید افراخته و خاموشی و شهادت مجید شریفواقفی به دست آنها چه بازتابی در زندان به ویژه در بند شما داشت؟ آیا تصمیم اعلام جدایی شما از مارکسیستها در این ارتباط بود، و بفرمایید در آن زمان برخورد ساواک با این قضیه چگونه بود؟ ج: در اینجا لازم است یک نکته را تذکر دهم: در مبارزات سیاسی فعالیتهای فردی کمتر به نتیجه میرسد و لازم است نیروهای مختلف متراکم و متمرکز شوند و فعالیتها به صورت جمعی و تشکیلاتی انجام شود؛ و چنانچه فعالیتها بر اساس ایدئولوژی خاصی متکی باشد قهرا باید متخصصین آن ایدئولوژی بر آن تشکیلات نظارت کامل داشته باشند، وگرنه ممکن است تشکیلات از مسیر صحیح منحرف شود. سازمان مجاهدین خلق در ابتدا بر اساس اسلام و مذهب تشیّع تشکیل یافت، ولی نه آنان به سراغ اهل علم و متخصصین مسائل اسلامی رفتند و نه اهل علم به آنان توجه کردند و قهرا کار به دست افراد فرصت طلب و ناوارد افتاد و به انحراف کشیده شد و بسیاری از نیروهای جوان و فعال کشور متأسفانه به هدر رفت. در اوین به جوانی برخورد کردم به نام «آخوندی» گفتم: «تو هم از خانواده علم هستی و هم - برحسب آنچه از بچه های نجف آباد شنیدم- دم از قرآن و نهج البلاغه میزدی، حالا چرا یکدفعه مارکسیست شده ای؟!» گفت: «ما صددرصد تابع سازمانیم و چون سازمان تصمیم به تغییر ایدئولوژی گرفت من هم قهرا پیروی کردم! ». بالاخره مسأله تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق و کمونیست شدن بعضی از افراد
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۹۱* ًآنها تقریبا سبب شده بود که دستگاه در ما طمع کند و فکر میکرد آن چیزی که سالها میگفت یعنی «مارکسیست اسلامی» تحقق پیدا کرده است؛ لذا عضدی خیلی میآمد آنجا مینشست صحبت میکرد، میگفت: «ما میگفتیم زیربنای فکری اینها از اول کمونیستی بوده اینها به افراد خودشان رحم نکردند» و بعد ماجراها را تعریف میکرد که وحید افراخته چه کرده، خاموشی چه کرده، بهرام آرام چه کار کرده، چه کسانی مارکسیست شده اند، بعد میگفت: «مگر شما مروّج اسلام نیستید؟ بیان کننده احکام خدا نیستید؟ بیایید ما یک منبر میگذاریم اینجا شما منبر بروید و مارکسیستها و مجاهدین را محکوم کنید». ما هم با او کلنجار میرفتیم، میگفتیم ما شما را قبول نداریم آنها را هم قبول نداریم، مخصوصا من با عضدی خیلی کلنجار میرفتم، میگفتم: «من اگر آزاد باشم در مسجد نجف آباد یا هر جای دیگر منبر میروم، هم مارکسیسم و کمونیزم و هم شما را محکوم میکنم، اما اینجا اگر حرف بزنم سخنگوی شما میشوم و حاضر نیستم سخنگوی شما بشوم». همین عضدی گاهی اوقات میآمد و ناهار را با ما میخورد، به خیال خودش میخواست ما را این جوری جذب کند. یک دفعه آمده بود آنجا، ناهار هم آنجا ماند، آن روز کباب آوردند - چون میدانستند عضدی اینجاست ناهار آن روز را چربتر آوردند- ًاتفاقا آن روز تشنج من خیلی شدید بود مرتب رعشه های شدید به من دست میداد و از جا میپریدم، عضدی خیلی وحشت کرده بود، آقای طالقانی گفتند: «آخه ببین چه جور شده! » عضدی گفت: «باید بگوییم دکتر اعصاب بیاید»، بعد تیمسار فاطمی را که دکتر اعصاب بود آوردند، از من معاینه کرد، بعد مرا بردند بیمارستان ۵۰۱ ارتش میخواستند عکس و نوار مغز بگیرند، اتفاقا یک دختری آمد به پیشانی من یک چیزی که برای نوار مغز میبندند ببندد که یکدفعه تشنج من را گرفت؛ پرستار بنده خدا دو متر پرید آن طرفتر! گفت: «آقا مرا ترساندی! حداقل خبر کن! » گفتم: «خبرکردنی نیست که خبر کنم، بی اختیار اتفاق میًافتد، اصلا به خاطر همین مرا به اینجا آورده اند! ». بالاخره این عضدی خیلی آنجا میآمد که به اصطلاح ما را با خودش هماهنگ کند، مرتب از خطر کمونیستها میگفت؛ ولی ما میدانستیم که او به دنبال چیست، ایجاد اختلاف علنی در داخل زندان.
تأیید مشی مبارزه مسلّحانه س: آن زمان دوتا قضیه وجود داشت، یکی بحران ایدئولوژیک بود که با مارکسیست شدن تعداد زیادی از اعضای سازمان مجاهدین خلق بهخصوص برای اعضا و هواداران این سازمان پیش آمده بود، و دیگری تردید در مشی مبارزه مسلّحانه که بعضی ها میگفتند باید به شیوه سیاسی مبارزه کنیم و بعضی ها معتقد بودند با خشونت و به طور قهرآمیز؛ نظر شما در این ارتباط چگونه بود؟ ج: ً در آن وقت ما اجمالا با اصل مبارزه مسلّحانه تحت شرائط خاصی مخالف نبودیم، و با مجاهدین قبل از اینکه تغییر ایدئولوژی بدهند اجمالا مخالفتی نداشتیم؛ حتی وقتی بعضی از آنها به عناوین مختلف دستگیر میشدند ما به خانواده های آنها کمک میکردیم، و یک بار خانواده های آنها زمانی که میخواستند مرحوم حنیف نژاد و رفقای او را اعدام کنند آمدند در منزل مرحوم آقای شریعتمداری متحصن شدند، زن و بچه های ما هم رفتند قاطی آنها شدند و با آنها همدردی کردند، حتی همسر من بازداشت شد و به همراه خانواده های آنها او را برده بودند شهربانی، بعد از او پرسیده بودند شوهرت چه کاره است، گفته بود کفش دوز است، او را آزاد کرده بودند. اما ما با برخی بی احتیاطیها و تندیهای آنان موافق نبودیم، چنانکه با گرایش آنها به مارکسیستها و تغییر ایدئولوژی مخالف بودیم؛ آقای لاهوتی یک مدتی عضو آنها شده بود، بعضی دیگر پشت سر علیرضا زمردیان نماز میخواندند، زمردیً ان بعدا مرتد و مارکسیست شد، او از کسانی بود که سه سال بود مارکسیست شده بود و از رده های بالای سازمان به او دستور داده بودند که به صورت تاکتیکی نماز بخواند؛ خلاصه ما در آن شرایً ط اجمالا از مبارزه مسلّحانه خوشمان میآمد و برای پیشرفت کار هم آن را لازم میدانستیم، اما برای حفظ حقوق و در چهارچوب اسلام و اهداف انقلاب اسلامی. اصلی شدن مبارزه با مارکسیسم برای بعضی افراد س: در آن زمان در بندها و زندانهای مختلف برای بعضی این شبهه پیش آمده
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۹۳* بود که الان خطر اصلی کمونیستها هستند و باید با رژیم و ساواک به نوعی سازش کرد تا امکان آزادی از زندان برای مبارزه با مرتدّین و کمونیستها به دست آید، در بند شما این نظریه تا چه اندازه رواج داشت؟ ج: در آنجا هم این زمزمه سازش بود، بعضی داشتند به این معنا تمایل پیدا میکردند که ما برای دین و مذهب داریم با این رژیم مبارزه میکنیم و الان کمونیستها خطرشان زیادتر است، باید با اینها مبارزه کرد، این کم کم در مغز بعضی افراد جا میگرفت، در همین ارتباط بود که آقای کروبی و آقای عسگراولادی و آقای انواری و بعضی افراد دیگر حاضر شدند با انجام مقدماتی آزاد شوند، ما با این نظریه مخالف بودیم اما آنها نظرشان این بود که بالاخره باید از بند نجات پیدا کنند بعد بروند بیرون آزادانه مبارزه کنند؛ در واقع این یک عکس العمل در برابر آن افتضاح مجاهدین بود، تغییر ایدئولوژی آنها بعضی ها را از مبارزه دلسرد کرده بود، در واقع یک راه توجیهی باز شده بود، اما یک عدّهای با این نظریه مخالف بودند و من هم با این رویه مخالف بودم، آقای طالقانی و آقای ربانی هم مخالف بودند، اما این آقایان و حتی بعضی از اعضای حزب توده و کمونیستها حاضر شدند یک چیزی بنویسند و آزاد شوند، بعد آقایان را بردند در یک جلسه ای که ابراز وفاداری به شاه بکنند و عکس و فیلم از آنها گرفتند و در تلویزیون نشان دادند و در مطبوعات چاپ کردند و بالاخره آنها را به این شکل آزاد کردند. س: شما آنها را از این کار نهی نکردید؟ ج: آنجا مسأله امر و نهی نبود مسأله رفاقت بود، یکی میگفت مصلحت این است یکی میگفت مصلحت آن است، شما خودتان زندان بوده اید میدانید، آنجا هرکس خودش را صاحب نظر میداند و برای زندگی خود تصمیم میگیرد، گاهی اوقات آقای ربانی عصبانی میشد و میخواست با عصبانیت یک چیزهایی را بگوید منتها خوب این شیوه پیش نمیرفت، مسأله این بود که شما یک رأی و نظر دارید من هم یک رأی و نظر.
س: نظر آقای هاشمی رفسنجانی در این مورد چه بود؟ ج: ایشان هم موافقت نکردند؛ اما مسأله این است که افرادی امثال آقای انواری و آقای عسگراولادی ً عمرشان را در زندان گذرانده بودند و واقعا خسته شده بودند و فکر میکردند و تشخیص داده بودند به شکلی بروند بیرون بلکه کاری انجام بدهند و بهتر بتوانند خدمت کنند، و بالاخره نیت آقایان خیر بود و شرایط هم شرایط سختی بود. س: ولی این کار خیلی تأثیر بدی در روحیه بچه های مذهبی سایر زندانها و حتی بیرون از زندان داشت. ج: بله همین طور است، البته از کمونیستها هم بودند، فقط از میان مذهبی ها نبودند. بازدید نمایندگان صلیب سرخ از زندانهای ایران س: در آن اواخر بعد از روی کار آمدن دموکراتها در آمریکا از طرف صلیب سرخ جهانی بازدیدهایی از زندانهای ایران صورت گرفت و با زندانیان سیاسی صحبتهایی داشتند؛ آیا با حضرتعالی نیز این ملاقات صورت گرفت یا نه، و اگر صورت گرفت جزئیات آن را بیان بفرمایید. ج: از طرف صلیب سرخ و سازمان عفو بین الملل همیشه افرادی به قسمتهای مختلف زندان میآمدند، منتها گاهی با مأمورین زندان میآمدند گاهی تنها بودند، آن وقتهایی که تنها میآمدند و مأمورین دنبالشان نبودند ما خیلی چیزها را به آنان میگفتیم، من یک مقدار انگلیسی هم یاد گرفته بودم گاهی به انگلیسی چیزهایی به آنها میگفتم، البته بعضی ها میگفتند اینها از خودشان هستند و مطالب را میروند به آنها میگویند و لذا چیزی به آنها نمیگفتند ولی من و آقای هاشمی و دیگران مطالب و شکنجه ها و مسائل زندان را به آنها میگفتیم. یک بار با من شخصا ملاقات داشتند که جریان آن به این صورت بود که ازغندی مرا خواست و گفت: «افرادی از عفو بین الملل یا حقوق بشر (تردید از من است) آمده اند
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۹۵* پیش اعلیحضرت و گفته اند ما با دونفر از زندانیان میخواهیم مصاحبه کنیم، یکی - گویا- یوسفی از کمونیستهای کردستان و دیگری شما از مذهبی ها، بالاخره مواظب باشید حیثیت کشور را حفظ کنید، مصلحت کشور را رعایت کنید و... «، خیلی هم با خوشرویی و با التماس میگفت. من گفتم: «من دروغ نمیتوانم بگویم، شما بگویید آنها با فردی دیگر مصاحبه کنند»، گفت: «نه آنها دونفر را مشخص کرده اند و اعلیحضرت خودش دستور داده با این دونفر صحبت کنند و من از طرف اعلیحضرت برای شما پیام آورده ام»؛ البته آنها خودشان از خارج کشور اسم ما دونفر را داشتند و عنایت داشتند که با ما مصاحبه کنند. در ابتدا من فکر کردم اینها خودشان تنها میآیند ولی فردای آن روز که مرا خواستند دیدم ازغندی، دکتر جوان، ثابتی و چند نفر دیگر از کلّه گنده های ساواک نشسته اند، همه جلوی پای من بلند شدند، فردی هم که از خارج آمده بود اهل بلژیک بود، او یکی یکی سئوال میکرد - مترجم هم داشت- مثلا شما را برای چی گرفتند؟ من جواب میگفتم، آیا این اتهامات مورد قبول شما بوده یا نه؟ و...، یکی یکی همه مسائل را پرسید تا بالاخره رسید به این سئوال که در بازجوییها آیا شکنجه هم وجود دارد یا نه؟ من به انگلیسی گفتم: question this answer not can I « (من این سئوال را نمیتوانم جواب بدهم) «، یکدفعه او و بقیه خندیدند، ازغندی گفت: «آقای منتظری شما انگلیسی بلد بودید؟ چطور ما نمیدانستیم! » گفتم: «حالا من یک کلمه گفتم»، گفت: «چرا به انگلیسی گفتی؟»، گفتم: «برای اینکه به مترجم اعتماد نداشتم، احتمال دادم مترجم یک جور دیگر ترجمه کند»، بعد هم به آنها گفتم: «من که پرده دری نکردم چیزی نگفتم! «؛ بالاخره این آخرین سئوال او بود. البته یک بار دیگر هم از صلیب سرخ آمدند در زندان سئوالهایی کردند، این بار تنها آمده بودند و مسئولین زندان همراه آنان نبودند، بعد که آنها رفتند آمدند ما را بردند بازجویی که آنها چه سئوالهایی میکردند و شما چه جواب دادید؟ ما هم گفتیم آن چیزهایی را که میدانستیم گفتیم. س: از صلیب سرخ همین یک دفعه آمدند؟ ج: نه، صلیبیها چهار پنج مرتبه آمدند، یکی دو دفعه با مأمورین زندان بودند،
یک دفعه هم یادم هست که وقتی مأمورین زندان آنجا بودند اینها اعتراض کردند و آنها مجبور شدند بیرون بروند. آن وقت ما همه چیز را به آنها میگفتیم، آقای هاشمی هم انگلیسی کمی بلد بود میگفت، من هم کمی انگلیسی بلد بودم میگفتم، ما میگفتیم ما را گرفتند بعد زدند و انواع شکنجه ها را شرح میدادیم، میگفتیم الان وضع زندان چگونه است، غذایش چه جوری است، ایراد میگیرند سخت میگیرند، ملاقات چه جوری است، همه اینها را میگفتیم. س: آنها از جای شکنجه ها عکس هم میگرفتند؟ ج: عکس یادم نیست، اما یادداشت میکردند، همیشه دوسه نفر بودند یادداشت میکردند. فاجعه هفده شهریور و اعلام روزه سیاسی س: مسأله روزه زندانیان چه بود و چه کسی آن را پیشنهاد کرد؟ ج: پس از اینکه قضیه هفده شهریور ۱۳۵۷ پیش آمد و تعدادی در میدان ژاله به شهادت رسیدند، ما در زندان میخواستیم در این ارتباط با ملت ایران ابراز همدردی کنیم، روی همین جهت اعلام کردیم که در این ارتباط سه روز روزه میگیریم و ثوابش را به روح شهدای هفده شهریور اهدا میکنیم و به همین جهت غذای آشپزخانه زندان را نمیگیریم، این روزه سیاسی به پیشنهاد من بود و سایر دوستان هم قبول کردند، کم کم این قضیه بهخصوص غذا نگرفتن ما منعکس شد، کمونیستها در این جریان جا خورده بودند و ما در این قضیه خیلی با آنها بحث میکردیم. مجاهدین خلق اول این کار را مسخره میکردند و ابراز همدردی با شهدای هفده شهریور را قبول نداشتند اما بعد که دیدند این کار در بندها و زندانهای مختلف جا افتاد و خانواده ها از بیرون هم انتظار حرکتی از زندانیان را داشتند آنان برای اینکه از قافله عقب نمانند یک حرکت محدودی انجام دادند، گویا آنها هم یک روز روزه گرفتند، بالاخره جریان روزه چیزی بود که در خارج از زندان انعکاس پیدا کرد؛ بعد یک سرهنگی آمد خیلی عصبانی که چرا
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۹۷* غذا نمیگیرید؟ چرا اعتصاب کرده اید؟ ما گفتیم: «ما اعتصاب نکرده ایم ما روزه گرفته ایم ثوابش را هدیه کنیم به روح شهدای هفده شهریور». س: در آن زمان در زندانهای دیگر نظیر بندهای مختلف زندان قصر هم زندانیان سیاسی- مذهبی با جریان هفده شهریور اعلام همبستگی کردند منتها بعضی با روزه و بعضی با اعلام یک دقیقه سکوت، در همان جا هم اعضای سازمان مجاهدین خلق تلاش میکردند با به هم زدن قاشق و بشقابها این سکوت را به هم بزنند، آیا در زندان اوین چنین مسائلی وجود داشت؟ ج: در آنجا مسأله سکوت مطرح نبود، همین روزه بود که عرض کردم. ملاقات سران مجاهدین در آخرین روزهای زندان س: گویا در آخرین روزهای زندان، مسعود رجوی و موسی خیابانی ملاقاتی با حضرتعالی و آقای لاهوتی داشتند، در این ملاقات چه مطالبی مطرح شد و چگونه زمینه این ملاقات فراهم گردید؟ ج: در این اواخر آقای طالقانی را برده بودند در بهداری زندان قصر، آقایان کروبی و انواری و عسگراولادی و تعدادی دیگر هم در آن جریان با عفو شاه آزاد شدند، آقای هاشمی و آقای مهدوی کنی را هم به مناسبت چهارم آبان آزاد کردند، فقط من مانده بودم و آقای لاهوتی، یکوقت دیدیم شب چهارم آبان در بند باز شد و مسعود رجوی و موسی خیابانی و بیست سی نفر دیگر دنبالشان آمدند در بند یک که ما بودیم، از جمله آنها آقای سیداحمد هاشمی ً نژاد که قبلا پیش ما بود و به تقاضای خودش رفته بود پیش آنها، و علی عرفا که از طلبههای مدرسه حقّانی بود و جزو حواریون مسعود رجوی شده بود، اینها آمدند پیش ما، البته چند نفر افراد غیر مجاهدین خلق هم در بین آنها بودند، این در وقتی بود که امام از نجف رفته بودند به پاریس و زمینه های پیروزی آشکار شده بود، مسعود رجوی کنار من نشست و موسی خیابانی کنار آقای لاهوتی، بعد مسعود رجوی شروع کرد به صحبت کردن، شاید حدود دوساعت طول کشید، خلاصه
صحبتهای او این بود که الان آقای خمینی رفته پاریس و مثل اینکه زمینه هست که انقلاب پیروز شود حالا ایشان میخواهد چه کند؟ حکومت را به دست چه کسی میخواهد بدهد؟ گفتم من چه میدانم من که پیش آقای خمینی نیستم! میگفت: «بالاخره اداره کشور نیاز به نیروی منظم و کارکشته ای که آماده باشند دارد و تنها دسته ای که هم مذهبی هستند و هم تشکیلاتی دارند و میتوانند کشور را اداره کنند ما هستیم، و شما که پیش آقای خمینی نفوذ داری یک جوری به ایشان پیغام بده که اگر چنانچه ان شاءالله پیروز شدید آن دسته و تشکیلاتی که میتوانند کشور را اداره کنند و اهداف شما را پیاده کنند و آدمهای مذهبی هستند این تیپ مجاهدین هستند». یک قسمت عمده از صحبت آنان پیرامون این مسأله بود، باز گفت: «بالاخره آقای خمینی حالا میخواهد چکار کند؟» گفتم: «من چه میدانم، ایشان یک آدم عاقلی است، لابد فکرش را کرده، من خبر ندارم من اینجا مثل شما در زندان هستم». بعد وقتی رفتند، من از آقای لاهوتی سئوال کردم، آقای لاهوتی گفت موسی خیابانی هم عین همین مطالب را به من گفت، البته در آخر گفتند که ما الان آمده ایم دیدن شما و هر دیدنی یک بازدید هم دارد، بقیه هم همین طور نشسته بودند و صدای صحبتهای ما را غیر از دوسه نفر که آن جلو بودند کسی نمیشنید. واقعش این است که رفتن بازدید آنها برای من سنگین بود و خداخدا میکردم که یک جوری بشود که نروم، اتفاقا همان فردا درها را بستند و گفتند برنامه رفت و آمد بین بندها همان یک شب بوده است. آزادی از زندان اوین ما هم چند روزی بیشتر در آنجا نماندیم؛ یک روز گفتند تیمسار مقدم شما را خواسته است، مرا سوار ماشین کردند و آوردند در مرکز ساواک - سلطنت آباد سابق- ساختمان خیلی بزرگی بود، مرا نشاند و خیلی احترام کرد و گفت: «من پنج سال است که در ساواک نبوده ام رفته بودم رکن دوم ارتش (سازمان اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش) و الان دوباره از من خواسته اند که برگردم ساواک، من خبر نداشتم که شما زندان
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۹۹* هستید، بعد که فهمیدم شما در زندان هستید رفتم خدمت اعلیحضرت و گفتم فلانی و آیتالله طالقانی دو شخصیت بزرگوار هستند و صحیح نیست در زندان باشند، من اگر بودم نمیگذاشتم شما زندان باشید، وجود شما برای کشور لازم است و... «، خلاصه بعد از این مقدمه چینی ها گفت که شما و آقای طالقانی را قرار است آزاد کنیم. البته توجه دارید این در آن شرایط بود که علائم پیروزی انقلاب آشکار شده بود و شاه دست به عقب نشینی های پی در پی میزد و امثال مقدم هم از آینده خود بیمناک بودند که این حرفها را میزدند، من همان روز یک چیزهایی را به عنوان نصیحت به او گفتم، اشاره به جریان هفده شهریور کردم و گفتم: «این نوع برخوردها عکس العمل دارد و به ضرر شماست و از این کارها نتیجه نمیگیرید، این همه افراد را سالهای سال در زندان نگه داشتید چه نتیجه ای گرفتید! » گفت: «متأسفانه این اشکالات هست من هم با نظرات شما موافقم، ولی در این مسائل من تصمیم گیرنده نیستم»؛ بعد مسأله آقای لاهوتی را مطرح کردم که ما چند نفر روحانی با هم بودیم، همه افراد رفته اند و الان آقای لاهوتی تنها میماند، گفت: «مگر آقای لاهوتی هم زندان است؟» به شکلی که گویا مسائل را نمیداند! گفتم: «بله ما دونفر با هم هستیم»، دستور داد پرونده لاهوتی را بیاورید، و او را هم آزاد کردند؛ و بالاخره مرا خیلی محترمانه سوار ماشین کردند و آوردند قم تحویل دادند و رفتند؛ آیتالله طالقانی را هم از زندان قصر آزاد ۱ کردند. دادگاه و دفاعیات س: بفرمایید حضرتعالی چند مرتبه در دادگاههای شاه محاکمه شدید، و دفاعیات شما آیا کتبی بود یا شفاهی، ایدئولوژیکی بود یا حقوقی، یا اینکه به صورت مصلحت آمیز برخورد میکردید، آیا وکیل میگرفتید یا نه، وکیل شما تسخیری بود یا تعیینی، و به طور کلی چگونگی دادگاههایی را که برای شما تشکیل میشد توضیح بفرمایید. ۱ حضرات آیات طالقانی و منتظری در هشتم آبان ماه ۱۳۵۷ از زندان آزاد شدند.
ج: ً من روحا از تملق گفتن بدم میآید و هیچ وقت تملق کسی را نگفته ام، از طرف دیگر در دادگاهها برخوردهای تند هم نمیً کردم، عموما دفاعیات من به عنوان نصیحت و خیرخواهی بود، من میگفتم: «روحانیت خدمتگزار کشور و ملت است و شما دارید با این کارهایتان این نیروی خوب را از دست میدهید»؛ من از اسلام و جامعه مسلمین و ملت دفاع میکردم، میگفتم: «این روحانیت است که مردم را نگه میدارد، اگر مردم دزدی نکنند اگر خیانت نکنند به خاطر تبلیغات روحانیت است، این کارها که شما میکنید خلاف قانون اساسی است - قانون اساسی آن وقت تکیه گاه بود- قانون اساسی حاصل مشروطیت است، مشروطه معنایش این است که مردم حق اظهارنظر دارند و آنان باید سیاست کشور را تنظیم کنند، شاه فقط باید سلطنت بکند نه حکومت»، این تکیه کلام من در آن شرایط بود؛ میگفتم: «شاه انگلستان فقط سلطنت میکند اما کارهای کشور را مجلس تصویب و نخست وزیر انجام میدهد و مردم به کارهای نخست وزیر اعتراض میکنند و در صورتی که خلاف نظر مردم عمل کند او را عوض میکنند، انتقاد در کشور باید آزاد باشد، اگر انتقاد آزاد نباشد کسانی که حرف حق میزنند منزوی میشوند و یک عده متملّق پیش میآیند»؛ از این سنخ حرفها میزدم. هیً چ وقت هم خودم را کوچک نکردم و نگفتم مثلا ممنون اعلیحضرت هستم، هیچ وقت تقاضای عفو نکردم، آن قدر به من گفتند که شما یک کلمه تقاضای عفو کنید، من میگفتم من مجرم نیستم که تقاضای عفو کنم؛ چند دفعه خواستند مرا آزاد کنند اصرار داشتند که شما یک کلمه یک چیزی بنویسید، میگفتم من اصلا مجرم نیستم که تقاضای عفو کنم من خودم را طلبکار هم میدانم، آنها میخواستند ما را بشکنند ولی ما همیشه خودمان را طلبکار آنها میدانستیم. به طور رسمی مرا دو دفعه در دادگاه محاکمه کردند، یک بار با آقای ربانی هم پرونده بودیم، همان پرونده یازده نفری، آن دفعه مرا در دادگاه بدوی به سه سال زندان محکوم کردند و رئیس دادگاه سرهنگ آگهیان بود، اما در دادگاه تجدیدنظر به یک سال و نیم تقلیل یافت؛ تمام رؤسا و قضات هر دو دادگاه ارتشی بودند، ما در دادگاه خیلی خوب دفاع کردیم به شکلی که وقتی برمی گشتیم استوارهایی که همراه ما بودند میگفتند احسنت شما خیلی شجاع هستید. من در این دادگاهها خدماتم را گفتم که مثلا در زلزله چقدر کمک کردم فلان جا را که سیل برده بود چقدر خدمت کردم، شما با
فصل ششم: خاطرات زندان ۴۰۱* آدمهایی که خدمتگزارند به این شکل برخورد میکنید! رئیس دادگاه تجدیدنظر سرلشگری بود به نام «تاج الدّینی» ً اهل کرمان، بعد از دادگاه آمد نشست و گفت اصلا شما چه میگویید؟ من هم یک مقدار برای او در مورد استقلال کشور و اینکه الان آمریکاییها در ایران دارند چه میکنند و چقدر مستشار نظامی دارند و این یک تحقیر است برای ما و عواقب سوء این سیاستها را برای او توضیح دادم، دیدم اشک در چشمانش جمع شد و گفت آقا ما اینجا زندان هستیم و از این چیزها خبر نداریم، یک پرونده را جلوی ما میگذارند و ما مجبور هستیم روی آن نظر بدهیم، بعد شروع کرد به معذرت خواهی از اینکه ما را محکوم کرده اند. خلاصه اینکه ما همیشه خیلی محکم حرفهای خودمان را میزدیم، در دادگاه بدوی هیأت قضات سه نفر بودند در دادگاه تجدیدنظر پنج نفر میشدند، راجع به وکیل هم میگفتیم ما پول نداریم وکیل بگیریم. آنها خودشان وکیل معین میکردند ما خودمان بهتر از وکیل دفاع میکردیم. س: اسم وکیل شما چه بود و چگونه از شما دفاع کرد؟ ج: یً ک بار سرهنگ خلعتبری وکالت ما را به عهده گرفت و اتفاقا خوب هم دفاع کرد. س: در مرتبه دوم حضرتعالی در دادگاه بدوی به چند سال زندان محکوم شدید، و آیا این محکومیت در دادگاه تجدیدنظر کاهش پیدا کرد؟ ج: در دفعه بعد من به ده سال زندان محکوم شدم، هم در دادگاه بدوی و هم در تجدیدنظر. من در محکومیت اول همه یک سال و نیم زندان را کشیدم، در محکومیت دوم ً هم تقریبا سه سال و نیم زندان کشیدم که به اوج مبارزات قبل از انقلاب خورد و آزاد شدیم.
اثر مثبت زندان در سازندگی انسان س: به عنوان آخرین محور در این موضوع بفرمایید حضرتعالی از دوران زندانهای خود چه تجربه مثبت و دست آورد فکری و معنوی داشتید، آیً ا مجموعا تجربه زندان را در زندگی خود مؤثّر میدانید؟ یا برعکس از اینکه قسمتی از عمر خود را در زندان گذراندید احساس غبن و خسران میکنید؟ ج: به عقیده من در شرایطی مثل زمان شاه زندان یک کلاس بود، اگر کسی بخواهد ورزیده و پخته بشود جایش در زندان است. خیلی از افرادی را که انسان در زندان میتواند ببیند در بیرون دسترسی به آنها ندارد و امکان دیدن و گفتگو و همنشینی با آنها فراهم نیست، در زندان تبادل فکری میشود، انسان با روحیات مختلف برخورد میکند، با زندانیان سر و کلّه میزند، افراد جوهره خود را میشناسانند، یک کسی را که در بیرون خیلی ادعا دارد میآورند آنجا با دوتا تهدید و شلاق همه چیز را لو میدهد و بعضی بر عکس مثل فولاد آبدیده تر میشوند. زندان رعب را از انسان میگیرد، بهخصوص در سلول که از جاهای دیگر بریده میشود و توجهش به انگیزه های درونی خود و به خدا بیشتر میگردد. من الحمدالله روحیه ام یک ً جوری بود که اصلا از اینها ترسی نداشتم. یادم هست در قزل قلعه که بودم یک بار دکتر جوان (بازجوی ساواک) مرا سوار ماشین کرد میبرد پیش تیمسار مقدم، در راه که میرفتیم گفت: «شما آخوندها اصلا ما را غیر مسلمان و مهدورالدّم میدانید»، گفتم: «غیر مسلمان نه ولی مهدورالدّم هستید»، گفت: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه پیامبر (ص) فرمود: «الدار حرم فمن دخل علیک حرمک فاقتله» و شما به زور میریزید در خانهی ما و ما را میگیرید، اگر من قدرت داشتم شما را میکشتم، منتها ساواکی هستید زورم نمیرسد». من هیچ وقت چاپلوسی آنها را نمیکردم، نصیحتشان میکردم میگفتم: «این کارهایتان اشتباه است آخرش محکوم به سقوطید، آخرش حق پیروز است». خلاصه زندان آدم را میسازد، هم انسان با افراد و روحیات مختلف برخورد میکند هم یک شجاعت و ساختگی به انسان میدهد، انسان اگر چنانچه بخواهد در جامعه وجودش مؤثّر باشد و در مسیر زندگی تکلیفش را بداند بایستی این صحنه ها را دیده باشد
فصل ششم: خاطرات زندان ۴۰۳* تا از خامی بیرون بیاید؛ نه، ما ضرری نکردیً م، البته ما قصدمان خدا بود، واقعا قصدمان خدا و دفاع از اسلام بود، اهداف بزرگی داشتیم، روی این اصل هم اگر ما را میکشتند باکی نداشتیم. بارها مرا تهدید میکردند که چنین و چنان میکنیم و این کار اعدام دارد، من میگفتم: «انسان که همیشه نمیماند من هم عمرم را کرده ام و بهره ام را از دنیا برده ام چه بهتر که انسان زودتر برود و مسئولیتش کمتر باشد»، من این جوری به اینها جواب میدادم. اینها فکر میکردند که وقتی میگویند اعدام میکنیم من وحشت میکنم. س: بالاخره از اینکه محبوس بودید احساس محدودیت نمیکردید؟ ج: البته یک مقدار انسان بیکاری دارد، اما اگر به کتاب بر میخوردم از آن استفاده میکردم؛ منتها یک مدتی را بی کتاب گذراندم، یک مدتی وقتم بیخود تلف شد، شما میدانیً د مثلا یک محاکمه که میخواستند برگزار کنند ساده که نیست، یک روز میبردند برای تعیین وکیل، یک روز میبردند برای پرونده خوانی، یک روز میبردند برای دادگاه، هر کدام از اینها هم تشریفات داشت که واقعا وقت آدم گرفته میشد، صبح زود میبردند برای تعیین وکیل تا ظهر باید آنجا معطل میماندیم، همان طور آدم باید آنجا بنشیند تا یک وقت بیایند بگویً ند مثلا وکیل معین کن، ما هم بگوییم نه ما وکیل نمیخواهیم هر که را میخواهید معین کنید و.... س: شما از دوران زندان یادداشت یا مکتوبی ندارید؟ آیا درسهای شما توسط خودتان یا به وسیله شرکت کننده ها نوشته نمیشد؟ ج: همان گونه که عرض کردم من بیشتر در آنجا به تدریس اشتغال داشتم، ولی متأسفانه از آن درسها مکتوبی به جا نمانده است؛ البته در آنجا را حاشیه میزدم، قسمتهایی از کتاب طهارت را در آنجا حاشیه زدم، با آقای ربانی هم کتاب جواهر را مباحثه میکردیم که من یادداشتهایی مینوشتم و بعضی از دفترهای آن را هنوز دارم. در ضمن یک کتابچه مناظره ای نوشتم، بدین صورت که یک نفر مادی دارد با یک نفر مذهبی راجع به خدا و مسائل دین مناظره میکند، به نام «مناظره حسن و
بیژن» و آن را پاکنویس کرده بودم، حدود پنجاه یا شصت صفحه شده بود، خدا رحمت کند مرحوم محمّد این جزوه را از من گرفت و برد در ساتجا (نخستین مرکز تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) و متأسفانه در آنجا از بین رفت ولی پیش نویس آن را دارم، و الان در ایام حصر در منزل مطالب زیادی را بر آن اضافه کرده ام و نام «بیژن» را به ناصر تبدیل نمودم که امید است به اتمام آن موفق شوم. من در زندان وقتم را تلف نمیکردم، هر جا کتاب به دست میآوردم مطالعه میکردم، انگلیسی مطالعه میکردم، عربی مطالعه میکردم. س: شما انگلیسی را در زندان یاد گرفتید یا در بیرون از زندان؟ ج: من در بیرون یک کمی خوانده بودم، اما در زندان بیشتر روی آن کار کردم، اولش پیش مرحوم محمّد کتاب اسپیک (Speak) را خواندم و خودم چون علاقه داشتم مطالعه میکردم، از نوارهایی که برای آموزش زبان انگلیسی بود گاهی استفاده میکردم، کتابهای داستان و بیوگرافیها را مطالعه میکردم و از این طریق تا اندازه ای یاد گرفتم، البته الان خیلی از آنها از یادم رفته است.
فصل هفتم: «انفجار نور» (۱۳۶۳ - ۱۳۵۷ه.ش) * پیام به ملت ایران * مسافرت به پاریس * تحصن در دانشگاه * شورای انقلاب * امامت جمعه تهران * مجلس خبرگان قانون اساسی * انتخاب اعضای شورای عالی قضایی
فصل هفتم: انفجار نور ۴۰۷* آزادی از زندان و استقبال مردم قم س: ما راجع به دوران زندان حضرتعالی گفتگو کردیم، اکنون بپردازیم به ادامه قضایً ا، لطفا بفرمایید آزادی حضرتعالی از زندان چگونه بود و در آن فضای انقلاب در تهران و قم چگونه از شما استقبال شد؟ ج: ً همان طور که قبلا هم اشاره کردم مرا در تهران آزاد نکردند، بلکه شبانه با یک ماشین مدل بالا خیلی با احترام آوردند قم در منزل، و احتمالا این برنامه ساواک بود که به یک شکلی مرا بیاورند که با مردم برخورد نکنم؛ اما در قم وقتی فهمیدند که مرا آورده اند هر روز جمعیت زیادی برای دیدن من میآمدند، در یکی از این روزها من آمدم در خیابان چهارمردان تا برای مردم صحبت کنم، از تهران هم جمعیت زیادی آمده بود، در آن روز آقای حاج سید حسین موسوی تبریزی و آقای دکتر شیبانی از طرف من صحبت کردند، بعدا خود من هم مقداری صحبت کردم و از حضور مردم تشکر کردم؛ در منزل برای دیدار من جمعیت خیلی زیادی از طبقات و اقشار مختلف مردم میآمدند، از گروهها و دسته جات هم افرادی به نمایندگی میآمدند، خلاصه استقبال خوبی از سوی مردم صورت گرفت و در سخنرانیها و نشستها در جهت تداوم نهضت و راههای تسریع در پیروزی آن صحبت میشد. شبی مادر رضاییها - که سه فرزندش به نامهای احمد، حسین و مهدی رضایی در اثر درگیری با رژیم شاه شهید شده بودند- با چند نفر از طرف سازمان مجاهدین خلق آمدند، در همان جا من یک نصیحتی دوستانه به آنها کردم که خوششان نیامد، من به آنها گفتم: «دوستانه یک حرف به شما بزنم و آن اینکه الان در شرایط کنونی صحبت از سازمان و گروه کردن در جامعه بردی ندارد، شما بیایید خودتان را با ملت و نهضت امام خمینی پیوند بزنید، اگر بخواهید خودتان را به عنوان یک گروه و دسته جدا کنید جامعه شما را نمیپذیرد، چون تندیهایی شده که این تندیها افراد را زده کرده و هضم شدن در جامعه به نفع شماست»، یکدفعه مادر رضاییها ناراحت شد و گفت: «شما دارید خون بچه های ما را پایمال میکنید! «، گفتم: «من از راه خیرخواهی دارم
این نصیحت را به شما میکنم، با توجه به اینکه یک تعداد از افراد سازمان کمونیست شده اند و جوّی که در جامعه علیه گروه و سازمان به وجود آمده برای مردم جاذبه ندارد، اگر به انقلاب عمومی ملت بپیوندید به نفع شماست». در همان ایام یک بار هم آقای علی بابایی که در زندان قصر با هم بودیم تلفن کرده بود که میخواهم بیایم آنجا، بعد گفتند با یک نفر دیگر آمده - با آقای خلیل رضایی پدر رضاییها- گفتم: «نه، خود ایشان تشریف بیاورند، ولی من با اعضای سازمان به عنوان سازمان نمیخواهم ملاقات داشته باشم»، با توجه به آن برخوردهای تندی که اعضای سازمان در زندان با ما و نیً روهای مذهبی داشتند کلا دوست نداشتم با آنها ملاقات کنم، آقای علی بابایی هم گفته بود من تنها نمیآیم و برگشته بودند، تا در حیاط منزل آمده بودند ولی بعد از آنجا برگشتند و رفتند؛ یک روز هم ابوذر ورداسبی با آقای کبیریان آمده بودند که ملاقات کنند، من گفتم هر مطلبی دارند بنویسند بدهند؛ بالاخره شرایط جوری بود که من دوست نداشتم با آنها خصوصی ملاقات کنم، آنها از ملاقاتهایی که به نام سازمان و گروه خود انجام میدادند سوءاستفاده میکردند و من به خاطر همین قضیه بود که اکراه داشتم. گاهی آنها با روحانیونی که مورد اعتماد مردم بودند دیدار میکردند، بعد آن را در نشریه خودشان منعکس میکردند و این افراد را به نحوی به خودشان میچسباندند؛ البته من آنان را از زندان میشناختم. نامه امام خمینی به آیتالله طالقانی و اینجانب پس از آزادی از زندان س: پس از آزادی حضرتعالی از زندان گویا حضرت امام (ره) نامه ای برای شما نوشتند و از خدمات حضرتعالی در تحمل زجرها و زندانها تقدیر کردند، این نامه را چه وقت ایشان برای شما فرستادند؟ ج: این نامه الان موجود است، در آن زمان ایشان یک نامه برای من و یک نامه برای مرحوم آقای طالقانی فرستادند، این نامه ها را ایشان از پاریس فرستاده بودند، چون ما در زندان بودیم که شنیدیم در ۱ اخبار گفتند آیتالله خمینی وارد پاریس شدند، من جواب نامه ایشان را هم در همان موقع فرستادم. ۱ حضرت امام خمینی (ره) در تاریخ ۱۴/۷/۵۷ وارد پاریس شدند.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۰۹* پیوست شماره ۳۲: متن نامه حضرت امام خمینی به فقیه عالیقدر حضرت آیتالله العظمی منتظری، ۱۱/۸/۵۷ ۱ ذیالحجّه الحرام ۹۸ بسم الله الرحمن الرحیم حضرت حجتالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری دامت برکاته هیچ از دستگاه جبار جنایتکار تعجب نیست که مثل جنابعالی شخصیت بزرگوار خدمتگزار به اسلام و ملت را سالها از آزادی، ابتدائی ترین حقوق بشر محروم، و با شکنجه های قرون وسطائی با او و سایر علماء مذهب و رجال آزادیخواه رفتار کند؛ خیانتکاران به کشور و ملت از سایه مثل شما رجال عدالتخواه میترسند، باید رجال دین و سیاست در بند باشند تا برای اجانب و بستگان آنان هر چه بیشتر راه چپاول بیت المال و ذخائر کشور باز باشد؛ در منطق کارتر و سایر نفتخواران مفت خوار فضای آزاد یعنی به زندان کشیدن جناحهای آزادیخواه و استقلال طلب از علماء روشنفکر مذهبی تا رجال سیاسی و دانشجویان و رجال محترم بازار و سانسور مطبوعات و دستگاههای تبلیغاتی، و در این منطق ترقی و تمدن کشور یعنی وابستگی شریانهای آن از فرهنگ و اقتصاد و ارتش، تا دستگاههای قانون گذاری و قضائی و اجرائی. این برنامه در کشور ما بیش از پنجاه سال دوران سیاه پهلوی پیاده و مورد عمل بوده و هست، اکنون که ملت غیور ایران با نهضتی عظیم اسلامی بپاخاسته و با مشت گره کرده در مقابل دستگاههای ستمگری و چپاول چون سدی آهنین ایستاده و پایه های بنیادهای آن یکی پس از دیگری فرو ریخته یا در حال فروریختن است، بر جناحهای پیشرو از مراجع عظام و علماء اعلام مذهب و خطبای محترم و مدرسین و دانشمندان تا رجال سیاسی و روشنفکران دانشگاهها و بازارها و کارمندان محروم و کارگران مظلوم روشنفکر لازم است این فرصت الهی را از دست نداده، بی امان جمیع اقشار ملت را به پیش هدایت کنند، و از خواست ملت که برچیده شدن نظام سلطنتی و قطع دست اجانب از دخالت در مقدرات کشور و از غارتگریها و قیام جمهوری اسلامی ضامن آزادی و استقلال، به جای رژیم سلطنتی منشأ تمام بدبختیها و عقب ماندگیها سر موئی تخلف و عقب نشینی نکنند که آن هدردادن خون جوانان
عزیز اسلام و به تباهی کشیدن همه جانبه کشور و کمک به هدم احکام بلکه اساس اسلام است، که از اعظم کبائر و بالاترین خیانت است. ما با بودن رژیم حاضر دموکراسی را هم بر فرض محال اگر تأمین گردد نمیپذیریم. ملت نمیتواند از خون جوانان عزیز خود و خیانتهای چندین ساله صرف نظر کند. اسلام تکلیف این جانی را معین فرموده. والسلام علیکم و رحمة الله. روح الله الموسوی الخمینی
فصل هفتم: انفجار نور ۴۱۱*
پیوست شماره ۳۳: متن پاسخ فقیه عالیقدر به پیام حضرت امام خمینی، ۲۱/۸/۵۷ بسم الله الرحمن الرحیم محضر مقدس زعیم عالیقدر اسلام، حضرت آیتالله العظمی آقای خمینی دامت برکاته «سلام علیکم بما صبرتم» پس از سلام، پیام روشنگر حضرتعالی بیش از هر چیز بیانگر عنایت خاص شما به نهضت مقدس اسلامی ایران است. نهضتی که شانزده سال قبل در یک مقطع حساسی از تاریخ مبارزات ملت مسلمان ایران که همه سرمایه ها و میراثهای مادی و معنوی جامعه ما با سلطه شوم استبداد و استعمار به نابودی تهدید میشد، به رهبری مراجع محترم و علمای اعلام خاصه آن زعیم بزرگ آغاز گردید و با وحدت کلمه و همبستگی کامل و حمایت بی دریغ و فداکاریهای همه جانبه ملت مسلمان ایران ادامه یافت و بحمدالله اینک در پرتو رهبریهای صحیح و قاطعانه حضرتعالی به اوجی شکوهمند رسیده است. نهضت مقدسی که رژیم شیطانی حاکم، با همدستی ابرقدرتهای راست و چپ، از هرگونه دسیسه و توطئه ای علیه آن دریغ نکرد. ولی خوشبختانه دست قدرت الهی که فوق همه دستها است، آن را از انواع سستی ها و انحرافها حفظ نمود. نهضت بی نظیری که در مدتی کوتاه، همه ابعاد زندگی امت و ملت ما را تحت تاثیر قرار داده، و آثار حیات طیبه اسلامی و انقلاب بنیادی توحیدی را در تمام سطوح اجتماع، از منبر و مسجد و حوزه های علمیه تا دبستان و دبیرستان و دانشگاه، از کوچه و بازار و خیابان تا کارخانجات صنعتی و مجتمعات تولیدی، از بخشهای خصوصی تا عمومی و ملی، از دور افتاده ترین روستاها تا بزرگترین شهرها نمایان ساخت. جنبش عظیمی که با قدرتی اعجازآمیز، نومیدیها را به امید، تزلزلها را به قاطعیت، جبنها را به شجاعت، نفاقها را به وحدت، بدبینی ها را به تفاهم، و بالاخره بی تفاوتیها را به احساس مسئولیت بدل نمود؛ و پیروزی آن، مبشّر نجات سایر ملتهای مسلمان و گسترش انقلاب حیاتبخش اسلام در سطح جهانی خواهد بود.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۱۳* نهضت مقدسی که ضمن بی اثر ساختن نقشه های دیرینه استعمارگران غرب و شرق برای لکه دار ساختن اسلام عزیز و قدرت مذهب، حق را با ایجاد شکافهای عمیق در کاخهای ظلم و فساد نشان داد؛ و با جاذبه نیرومند اسلام عدالت پرور، نسل جوان را از سقوط به دامن مکتبهای بی پایه نجات داد. رژیم استبدادی ایران که با حمایت قدرتهای خارجی در مقابله با این نهضت اسلامی و مردمی از آغاز مرتکب فجایع بی شماری گردید سرانجام خود را شکست خورده احساس نمود و دم از «فضای باز سیاسی» و «آشتی ملی» زد؛ ولی با هوشیاری و رشد مذهبی- سیاسی ملت مسلمان ایران در بن بست کامل قرار گرفت، و ناگزیر برای ادامه سلطه و حیاتش با خشونتی جنون آمیز، ایران را به خاک و خون و آتش کشید به طوری که هیچ یک از شهرهای ایران از این تعرض وحشیانه مصون نماند. فاجعه فراموش ناشدنی ۱۷شهریور تهران (جمعه سیاه) که به دنبال راهپیمایی عظیم عید فطر و پنجشنبه ۱۶شهریور (روز تجلیل از شهدای رمضان) صورت گرفت و در حقیقت رفراندومی علیه رژیم حاکم بود، مردم ما را چنان خشمگین ساخت که کوچکترین اعتنایی به حکومت نظامی غیرقانونی ننمودند، و بار دیگر همه جا صحنه تظاهرات و راهپیماییهای عظیم و بی سابقه ای گردید؛ و متعاقبا در سرکوبی آنها، جنایات شرم آور دیگری صورت گرفت که امکان حتی اشاره به همه آنها نیست. به آتش کشیدن مسجد جامع کرمان به نام کولی و زاغه نشین و سوزاندن قرآن و هتک مقدسات و نوامیس، و همچنین حوادث اسفبار شهرستانهای منطقه کردستان و لرستان، و هتک نوامیس در همدان، و حمله و کشتار بیرحمانه در اکثر شهرستانهای کشور، و اخیرا در دانشگاه تهران، نمونه هایی از این جنایات است که خاطره اش هرگز فراموش نخواهد شد. طبیعی است که پس از فراهم شدن زمینه خشم و طغیان همه اقشار ملت، رژیم با ایادی خود در مقام سوءاستفاده و زمینه سازیهایی برآمده که آن را به خیال خود توجیهی برای برقراری دولت نظامی و سرکوبی مجدّد بداند، و به طور رسمی سانسور و اختناق را با شدیدترین وجه بر همه جای کشور حاکم سازد، و ضمن ممنوع نمودن هرگونه اجتماعی همه خیابانها و معابر را به صحنه جنگ و لشگرکشی مبدل کرده، با سلاحهای سنگینی که از بودجه همین مردم تهیه شده به قتل و جرحشان میپردازد،
مردم مسلمان ما به تبعیت از مراجع دینی و بهخصوص آن مرجع عظیم الشأن، برای این دولت نظامی به هیچ وجه ارزشی قائل نشده، به اعتصابات منطقی و بر پا ساختن تظاهرات خود ادامه میدهند، و هم اکنون ساعتی نیست که از شهرهای مختلف ایران اخبار مؤلمه ای که حاکی از شهادت عزیزان بسیاری است به گوش نرسد، و ما را در سوگهای تازه ای ننشاند. اینجانب، ضمن ابراز تأسف عمیق خود از این حوادث و مصیبتهای دردناک و همدردی با تمام داغدیدگان فجایع اخیر، همصدا با ملت مسلمان و مستضعف ایران دعوت حق حضرتعالی و سایر علمای اعلام اعلی الله کلمتهم را ً مجددا لبیک گفته، و در ادامه انقلاب اسلامی ایران تا پیروزی نهایی و برقراری یک نظام صددرصد اسلامی متکی به آرای عمومی از هیچ کوششی دریغ نخواهم نمود. در خاتمه، بقای عمر و دوام رهبری آن زعیم عالیقدر را همواره از خداوند بزرگ مسالت دارم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته ۲۱/۸/۵۷ - ۱۱ ذیالحجّه ۹۸ - حسینعلی منتظری
فصل هفتم: انفجار نور ۴۱۵* پیام به ملت ایران س: حضرتعالی پس از آزادی از زندان پیام مهمی خطاب به ملت ایران ارسال داشتید، همچنین به مناسبت کشتار مردم در مراسم عید قربان خرمشهر توسط رژیم در سال۱۳۵۷ پیام دیگری فرستادید، محتوای این دو پیام چه بود؟ در همان زمان در اصفهان و نجف آباد هم در تاسوعا و عاشورای سال۱۳۵۷ راهپیمایی گسترده ای علیه رژیم داشتند و تعداد زیادی در این ماجرا شهید شدند، حضرتعالی باز پیامی برای مردم اصفهان و نجف آباد فرستادید، از آن شرایط هم اگر چیزی به خاطر دارید بفرمایید. ج: آن وقت هر مسأله ای در هر گوشه از کشور به وقوع میپیوست در جریان آن قرار میگرفتیم و در صورت لزوم پیام میفرستادیم، منتها همه این پیامها را من جمع آوری نکرده ًام، الان معمولا در دسترس و در خانه علما زیراکس و فتوکپی وجود دارد و هرچه مینویسند یکی دو نسخه از آن را نگهداری میکنند، آن وقت این مسائل مطرح نبود، ما یک چیزی مینوشتیم میدادیم به یک نفر آن را برمی داشت میبرد، خیلی از آنها را حتی یک فتوکپی هم نمیگرفتیم، حالا به فکر باشیم که یک نسخه از آن را برای تاریخ نگه داریم آن وقت خیلی به فکر این مسائل نبودیم، ما میگفتیم خدا که میداند فرشته خدا هم که در نامه عمل مینویسد، همین خودش کافی است، و علاوه بر آن امکانات هم نداشتیم. (پیوستهای شماره ۳۴ الی ۴۷، صفحات ۸۴۷ الی ۸۷۰) مسافرت به پاریس برای ملاقات با امام س: حضرتعالی پس از آزادی از زندان تا هنگام پیروزی انقلاب چه نوع فعالیتهایی داشتید و جریان مسافرت شما به پاریس برای ملاقات با امام و انگیزه اصلی شما از این مسافرت چه بود، بفرمایید که در چه محورهایی با امام مذاکره کردید و چه نتایج مشخصی از این ملاقات گرفتید؟
ج: من که از زندان آزاد شدم خواهی نخواهی افرادی که طرفدار امام و انقلاب بودند منزل من محور کارهای آنان شده بود و همه طبقات از تهران و سراسر کشور به منزل من میآمدند و دستور از من میخواستند، پول به من میدادند، پول از من میگرفتند، در حقیقت من به عنوان نماینده امام خمینی در ایً ران بودم و اصولا در تمام مدتی که امام در ترکیه و نجف تبعید بودند من جیب خودم را جیب ایشان میدانستم، و اگر یک فرد روحانی یا غیر روحانی یا یک تشکیلاتی از دست آیتالله خمینی و انقلاب احساس ناراحتی میکردند من خودم را میرساندم و در حد توان استمالت خاطر میکردم، به او کمک میکردم و سعی میکردم به هر شکلی شده ناراحتی او را برطرف کنم، در حقیقت هر چه پول به دست من میرسید سعی میکردم در جهت انقلاب و در جهت اهداف آیتالله خمینی مصرف شود، در مصاحبه ها هم به عنوان سخنگوی امام از من سئوال میکردند و من جواب میدادم، آیتالله خمینی هم از این مسأله راضی بودند؛ و چون امام در پاریس بودند من برای ملاقات با ایشان و هماهنگی بعضی مسائل لازم بود که به دیدن ایشان بروم، گذرنامه ما را آقای میناچی زحمت کشید درست کرد. پیام تیمسار مقدم به امام بعد که میخواستیم برویم رئیس ساواک قم که شخصی بود به نام «باصری نیا» آمد و گفت: «آقای تیمسار مقدم رئیس کل ساواک گفته چون شنیده ام که شما میخواهید بروید پاریس لازم است شما را ببینم»، گفتم: «چه لزومی دارد؟» گفت: «ایشان تأکید داشته اند»، گفتم: «خوب وقتی ما میآییم تهران شب در منزل آقای مطهری هستیم و بعد از آنجا میرویم»، گفت: «پس اجازه بدهید که در آنجا خدمت شما برسد»، گفتم: «مانعی ندارد»؛ بعد در همان منزل آقای مطهری تیمسار مقدم با یک نفر به نام «طباطبایی» آمدند حدود سه ساعت صحبت کردند، آقای مطهری هم نشسته بود و بالاخره سه پیام برای آیتالله خمینی داشتند، وقتی من صحبتهای او را برای آیتالله خمینی گفتم ایشان تعجب کردند. خلاصه صحبتهای او در چند محور
فصل هفتم: انفجار نور ۴۱۷* بود، یکی اینکه به آقای خمینی بگویید شما فرموده اید شرکت نفت اعتصاب کنند، آنها هم اعتصاب کردند ولی نفت هم مصرف داخلی دارد و هم مصرف خارجی، پس فردا زمستان اگر نفت نباشد در روستاها مردم خودمان از سرما میمیرند، آن وقت مردم به شما و روحانیت بدبین میشوند، مصلحت این است که شما تولید نفت را خودتان زیر نظر بگیرید و به اندازه مصرف داخلی تولید کنید که مردم از همین اول به شما و روحانیت و انقلاب بدبین نشوند؛ دوم اینکه ما در این مدت تجربه خیلی داشته ایم، مواظب باشید کمونیستها در کار شما رخنه نکنند، شما به خاطر دین و مذهب دارید فعالیت میکنید همان نیروهای مذهبی را داشته باشید کافی است، قیام شما یک قیام مقدس است ما هم به آن احترام میگذاریم ولی این کمونیستها از پشت خنجر میزنند مواظب آنها باشید؛ پیشنهاد دیگری که داشت این بود که میگفت: شما آخوندها چرا پول را صرف اشخاص میکنید، با این پولهایی که از وجوهات به دست شما میرسد مؤسسات مذهبی، دینی و اقتصادی درست کنید، با این کار هم اصل سرمایه محفوظ میماند و هم با درآمد آن میتوانید حوزه ها را اداره کنید. این خلاصه کلام مقدم بود در آن جلسه، البته خیلی با احترام و مؤدّب حرف میزد و خیلی دوستانه این حرفها را بیان کرد. ۱ هنگامی که در پاریس خدمت امام رسیدم صحبتهای مقدم را برای ایشان نقل کردم ایشان خیلی تعجب کردند، گفتند: «عجب! مقدم این حرفها را گفت! » بعد در همان جا به آقای مهندس بازرگان و آقای هاشمی پیغام دادند که به کار شرکت نفت نظارت بکنند و به ۲ اندازه مصرف داخلی تولید کنند. س: به نظر شما انگیزه مقدم که در آن زمان ریاست ساواک را به عهده داشت از این ملاقات چه بود؟ ج: البته خوب این روشن است که انقلاب داشت به پیروزی میرسید، از طرف دیگر تیپهای اینها فرق میکرد، مثلا نصیری یک خصوصیاتی داشت مقدم یک جور ۱ آیتالله منتظری در تاریخ بیست و هفتم آذرماه ۱۳۵۷ برای دیدار امام (ره) به پاریس رفتند. ۲ امام خمینی (ره) در تاریخ هشتم دی ماه ۱۳۵۷ آقای مهندس بازرگان را طی حکمی برای نظارت بر تولید و صدور نفت مامور کردند.