کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۹
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۹ از ۱۹فصل ششم: خاطرات زندان ۳۳۷* سرم نگاه کردم، با عتاب و تندی گفتند: «چرا نگاه کردی؟» گفتم: «آخه تا من کسی را نبینم نمیشناسم»، گفتند: «مگر از صدایش نشناختی؟» گفتم: « ًاتفاقا حدس زدم فرد دیگری باشد! «، بالاخره گفتم: «بله ایشان آقای آذری هستند، ایشان از فضلای حوزه علمیه قم هستند و حافظ قرآنند»، گفت: «فرمایشات ایشان را قبول داری؟» گفتم: «یک قسمت از آن را بله یک قسمت را نه»، گفت: «یعنی ایشان دروغ میگوید؟» گفتم: «البته ایشان معصوم نیست، آدم خوبی است ولی معصوم نیست، ما جلسه داشتیم ولی برای اصلاح حوزه و کتابهای حوزه بوده است، اما این اساسنامه که ایشان میگویً د من اصلا خبر ندارم»، گفتند: «چطور در جلسه بوده ای و خبر نداری؟» گفتم: «بالاخره خبر ندارم»؛ آقای آذری وقتی دید من اصل جلسه را قبول کردم و اساسنامه را قبول نکردم گفت: «بله همه اساسنامه در جلسه خوانده نشد، یکی دو ماده اش یکی دو ساعت خوانده شد و رفقا گاهی در جلسه نبودند گاهی دیر میآمدند، ممکن است آن وقت که این را میخواندیم ایشان غایب بوده یا هنوز نیامده بود، اساسنامه در جلسه خوانده شده اما در وقتی که خوانده شد ایشان هم بوده یا نه، من این را نمیتوانم بگویم! » در اینجا ازغندی برگشت به آقای آذری که من در بازجویی از تو اقرار گرفته بودم. بالاخره ما به این شکل این قضیه را گذراندیم، بعد با آقای ربانی شیرازی هم همین مواجهه را داشتند، شنیدم که آقای ربانی آنجا عصبانی شده و برگشته به آقای آذری گفته این چه حرفهایی است که میزنی، و خلاصه ما به طور طبیعی گفتیم این ً برنامه معمولی بوده و ما اصلا از این اساسنامه و تشکیلات و سازمان فلان و سازمان بهمان سر در نمیآوریم، ً اتفاقا بعدا آقای فلسفی میگفت: «مقدم گفته ما میدانیم مغز آقای منتظری مغز این چیزها نیست، اما ما دنبال این هستیم که این اساسنامه از چه مغزی تراوش کرده و کی این را نوشته، ما دنبال او میگردیم»؛ آخرش هم آقای آسیدمحمّد خامنه ای را آن زمان نگرفتند، آن زمان از افراد این جلسه پنج نفر یعنی من و آقای ربانی شیرازی و آقای آذری و آقای قدوسی و آقای حیدری را گرفتند؛ اگر بازداشت آقای حیدری بر این اساس بوده است.
دادگاه فرمایشی و محکومیت بعدا در محاکمه من و آقای ربانی شیرازی همین اساسنامه و این جلسه یازده نفره و جلسات خانه آقای مشکینی را به عنوان اتهام مطرح میکردند؛ من و آقای ربانی را با هم محاکمه کردند، آقای ربانی به دو یا سه سال و من به یک سال و نیم زندان محکوم شدیم. س: جلسه محاکمه به چه صورت انجام شد؟ آیا به صورت علنی بود یا محرمانه؟ و آیا شما حق انتخاب وکیل داشتید یا خیر؟ اگر در این باره خاطره ای به یاد دارید بفرمایید. ج: محاکمات در دادگاه نظامی و به صورت مخفی بود و خودشان وکیل تسخیری معین میکردند، هرچند به ما اظهار میکردند میتوانید از بین افراد خاصی وکیل معین کنید ولی پول زیاد میخواست، در حالی که وکیل گرفتن فقط صورت سازی بود و حکمها قبلا از طرف ساواک تعیین شده بود. تلاش آیتالله حکیم و آیتالله خوانساری برای رهایی ما از زندان در اوایل که ما را بازداشت کردند به ما ملاقات نمیدادند، در بیرون شایع شده بود که ما را شکنجه کرده اند و در این رابطه بسیاری از فضلا و طلّاب حوزه علمیه قم در منازل مراجع قم اجتماع کرده بودند و اقدام آنان را خواستار شده بودند، از ناحیه مرحوم آیتالله حکیم نیز نامه ای نوشته شده بود (پیوست شماره ۲۸، صفحة ۸۳۸) و آقای ابراهیم امینی پدرم را برده بود پیش مرحوم آیتالله آقای حاج سیداحمد خوانساری و ایشان تلفن کرده بودند به آقای فلسفی که با مقامات صحبت کند که اجازه دهند افرادی با من ملاقات کنند، آنها گفته بودند: «به پدر و اقوامش اجازه ملاقات نمیدهیم ولی شما یک نفر را معین کنید تا با او ملاقات کند»، آقایان هم آقای امینی را معین کرده بودند، چون آقای امینی پدر مرا برده بود خانه آقای فلسفی و آقای خوانساری، لذا آنها گفته
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۳۹* بودند خوب خودت برو با او ملاقات کن و خبر سلامتی او را بیاور، وقتی آقای امینی آمد دکتر جوان گفت ایشان به ملاقات شما آمده اند، و من وحشت کردم و پیش خود گفتم آقای امینی خودش از آن یازده نفر است و تحت تعقیب است چطور به اینجا آمده! بالاخره ایشان آمد، حال و احوال کرد و گفت: «پدرتان ناراحت بوده است»، گفتم: «بگویید ناراحت نباشند من حالم خوب است»، حالا دکتر جوان هم نشسته بود، بعد دکتر جوان رفت در اتاق دیگر تلفن کرد که جناب تیمسار ملاقات انجام شد حالا بگذارم برود، او هم لابد گفته بود بگذار برود، بعد گفت آخه این هم از همانهاست، من صدای جوان را شنیدم و به آقای امینی که نمیدانست قضیه از چه قرار است فهماندم که خلاصه تو هم اسمت اینجا هست، بعد گویا گفته بودند که چون ایشان را به عنوان ملاقات فلانی فرستاده اند اگر او را نگه دارید درست نیً ست، فعلا بگذارید برود و بعد تعقیب و دستگیرش کنید. خلاصه آقای امینی رفت بعد بلافاصله میریزند در مدرسه فیروزآبادی که آقای امینی را بگیرند بیاورند، ایشان هم چون گوشی را دستش داده بودم به دست آنها نمیافتد، بالاخره آقای امینی فراری شد، آقای مشکینی، آقایان خامنه ای (سیدمحمّد و سیدعلی) و آقای هاشمی هم فراری شده بودند و در این رابطه کسی دیگر گرفتار نشد. بعد از پنج شش ماه که من در زندان ماندم یک روز من و آقای ربانی و آقای آذری را خواستند، وقتی به دفتر رفتیم دیدیم آقای فلسفی و آقای قائمی آبادان و آقای آسیدصادق لواسانی و آقای علوی بروجردی و چند نفر از آقایان دیگر آمده اند ملاقات ما و گفتند: «ما آمده ایم شما را - یعنی من و آقای ربانی شیرازی و آقای آذری قمی را- از اینجا ببریم و حرف آقایان این است که شما از اینجا که میروید شش ماه قم نروید»؛ ما گفتیم: «نه ما چنین التزامی نمیدهیم، ما اگر آزادیم میخواهیم برویم قم، ما طلبه قم هستیم میخواهیم برویم قم، ما جایی نداریم که برویم»، بالاخره ما آن روز التزام ندادیم و وساطت آقایان به نتیجه نرسید، بعد صحبت محمّد شد گفتیم: «محمّد چطور؟» گفتند: «محمّد هم بعد کارش را درست میکنند»، من و آقای ربانی و آقای آذری آن روز سرسختی کردیم و آقایان رفتند. بعد هم محمّد را بردند برای محاکمه و به سه سال محکومش کردند، آقای آذری را زودتر از ما آزاد کردند و من و آقای ربانی بیشتر ماندیم.
شکنجه های طاقت فرسای ساواک به مرحوم محمّد س: آن روزها شایع بود که مرحوم شهید محمّد (فرزند شما) را جلوی چشم حضرتعالی شکنجه کردند، آیا این صحّت دارد؟ ج: البته جلوی چشم من نبود در اتاق بغلی بود که تنها یک در بین ما فاصله بود، از گوشه در او را میدیدم و صدای کتکها و سیلی هایی را که به او میزدند میشنیدم؛ و ً آنها عمدا این کار را میکردند که روحیه مرا خرد کنند. س: غیر از سیلی شکنجه دیگری هم بود؟ ج: من صدای کتک و سیلی را میشنیدم، ولی خود محمّد میگفت که من را روی بخاری برقی که سرخ شده بود نشاندند، من فریاد زدم: «یا امام زمان»، ولی ازغندی به امام زمان - نعوذبالله- فحش داد، او میگفت: «من آیه «یً ا نار کونی بردا و سلاما» را قرائت کردم و احساس کردم که آتش مرا خیلی اذیت نمیکند و تحمل آن برایم آسان شد«؛ مرا زود بردند، لابد این کارها بعد از بردن من یا روز دیگری بوده است. س: اکنون که مرحوم محمّد به رحمت ایزدی پیوسته است اگر شما شکنجه های دیگری را به یاد دارید که بر سر ایشان آورده باشند بفرمایید. ج: شکنجه ً ها مختلف بود، مثلا مدتی روی یک پا نگه داشتن، بی خوابی، شب بیداری (که شکنجه بسیار سختی است) ، سیلی و کتک، سوزاندن و چیزهای دیگر؛ فقط در یک مورد چهارصد سیلی به او زده بودند که چشم و گوش او دچار مشکل شد. صدور اعلامیه از زندان س: شنیده شده که حضرتعالی با مرحوم آیتالله ربانی شیرازی از زندان نامه ای خطاب به مراجع تقلید و مجامع بین المللی در جهت اعتراض به ادامه تبعید امام منتشر ساختید، اگر از جزئیات این اطلاعیه مشترک چیزی یادتان هست بفرمایید.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۴۱* ج: بله آن آخری که ما در زندان قزل قلعه بودیم با آقای ربانی یک اعلامیه به عنوان اعتراض خطاب به مراجع نوشتیم و در آن اعلامیه مراجع نجف و قم و مشهد و علمای مهم شهرستانها را با ذکر نام طرف خطاب قرار دادیم، این اطلاعیه خیلی اطلاعیه جامع و تندی بود؛ در آن زمان آقای داریوش فروهر هم زندان بود و ما با او خیلی گرم بودیم، این نامه را به او هم نشان دادیم، گفت: «این نامه را اگر پخش کنید یک قمار سیاسی است، یا اینکه شما را ده سال نگه میدارند یا اینکه فوری آزادتان میکنند، چون با این کار ّجو وسیعی را در خارج درست میکنید». نامه خطاب به مراجع قضایی و بیش از سی نفر از علما بود، در نامه به کارهایی که دولت میکند اعتراض شده بود، خیلی تند و در عین حال مستدل بود، مسائل زیادی از جمله اعتراض به تبعید امام و چگونگی دستگیری آقای ربانی که به صورت وحشیانه انجام گرفته و همسرش بچه سقط کرده بود و مسائلی از این قبیل در آن بود. این نامه را در دوسه صفحه نوشتیم و چون فتوکپی نداشتیم در چند نسخه نوشتیم که یک نسخه آن را به بیرون بدهیم و یک نسخه آن را هم برای اینکه رسمی باشد بدهیم به دادستانی. روز ملاقات هنگامی که خانواده ما به ملاقات آمدند آقای شیخ حسن ابراهیمی که آن زمان بچه کوچولو و زرنگی بود با آنها آمده بود، من یواشکی این نامه را دادم به آشیخ حسن و گفتم: «این را در جیب بگذار و بده به آسیدهادی یا آسیدمهدی تا آن را تکثیر و پخش کنند». خلاصه این نامه خیلی صدا کرد، بعد یک روز من این نامه را بردم در اتاق بازجویی دادم به دکتر جوان و گفتم میخواهم بدهم به دادستانی، او نامه را خواند و گفت: «چی نوشتی؟ چرا نوشتی؟ نامه یک وقت بیرون نرفته باشد! » گفتم: «حالا بیرون رفته باشد! » خیلی عصبانی شد و فرستاد مأمورین آمدند تمام اتاق من و آقای ربانی را زیر و رو کردند اما چیزی پیدا نکردند، با اینکه یک نسخه از آن هنوز در اتاق آقای ربانی بود، آقای ربانی میگفت: «چقدر اینها احمقند همه چیز را ریختند بیرون اما نامه را پیدا نکردند! » بعد یک روز دکتر جوان مرا احضار کرد و گفت: «آقای منتظری این نامه را کی نوشته؟» گفتم: «من و آقای ربانی»، گفت: «کدام یک از شما به ذهنتان رسید؟» گفتم: «هر دو»، گفت: «هر دو نمیشود، تو اول مطرح کردی یا ربانی؟» گفتم: «هر دو! ». پرسید: «به وسیله کی فرستادی بیرون؟» گفتم: «به وسیله هر کی»، گفت:
«من دارم بازجویی میکنم، باید بگویی به وسیله کی! » گفتم: «اگر چنانچه سرم را هم جدا کنی نمیگویم، ما این نامه را نوشتیم و دادیم بیرون، ما که حاشا نداریم، منتها اینکه چه کسی برده تو به واسطه چکار داری؟ نامه مال من و آقای ربانی است هر کار میخواهی بکن». خیلی ور رفت، تهدید کرد، توبیخ کرد، گفتم: «همین است که گفتم، نامه مال من و آقای ربانی است بیرون هم فرستاده ایم، گفتیم برای علمای مختلف بفرستند». اینها خیلی ناراحت شدند چون این نامه به نجف رسیده بود، پیش همه علما سروصدا کرده بود. بالاخره همین نامه و جوّی که در جامعه ایجاد کرده بود باعث آزادی ما شد و ما هفت ماه بیشتر در زندان نماندیً م، البته بعدا ما را محاکمه کردند. در این نامه قضیه صهیونیسم هم مطرح شده بود. (پیوست شماره ۲۹، صفحة ۸۴۰) ارتشبد نصیری: ما نمیگذاریم یک خمینی دیگر پیدا بشود! س: بفرمایید در چه مواردی حضرتعالی بیشتر مورد بازجویی قرار گرفتید؟ شنیده ایم که بیشتر فشار بر حضرتعالی در موارد زیر بوده: ۱ - ترویج از امام خمینی و حمایت از مرجعیّت و اداره امور مالی و حوزوی ایشان. ۲ - حمایت از مبارزه ملت مسلمان ایران و حمایت مادی و معنوی از خانواده های زندانیان سیاسی که کمک میفرمودید. ۳ - نگرانی دستگاه از بالارفتن موقعیت حضرتعالی در حوزه که در این رابطه گویا نصیری یا مقدم گفته بودند: «ما نمیگذاریم خمینی دیگری در کشور درست شود». ج: این جریان را من هم شنیده بودم که نصیری گفته بود «ما نمیگذاریم یک خمینی دیگر پیدا بشود»؛ اما در بازجوییها یکی اینکه مرا دست آقای خمینی میدانستند و میگفتند اگر آقای خمینی را تبعید کردند ولی کارهای ایشان نخوابیده است و مرا در این جهت مؤثّر میً دانستند، و واقعا هم این جور بود، شهریه ایشان را راه میانداختیم، اشخاص را تشویق میکردیم که فتواهای ایشان را بگویند. من یادم هست به طلبهها میگفتم شما اگر فتوای ایشان را روی منبر بگویید از صدتا شعار که
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۴۳* در خیابان بدهید اثرش بیشتر است، اشخاص را تشویق میکردیم که مسائل ایشان را روی منبر بگویند. تلاش میکردیم رساله و تحریرالوسیله ایشان چاپ شود و به دست اشخاص برسد، اینها را تا اندازه ای میدانستند. کمک به خانواده زندانیان یکی هم اینکه به خانواده های زندانیان و تبعیدیان کمک میکردم، روی این جهت به من خیلی فشار میآوردند که تو چرا کمک میکنی؟ یک بار به ازغندی (بازجوی ساواک) در این ارتباط گفتم: «شما به زندانی نان میدهید؟» گفت: «بله»، گفتم: «چرا میدهید؟» گفت: «برای اینکه بالاخره یک بشر است»، گفتم: «خوب زن و بچه زندانی بشر نیست؟ حالا یک کسی را گرفتید و بردید زندان، زن و بچه او نان نمیخواهند؟ اگر به نظر شما خود آن فرد مجرم است زن و بچه او که گناه نکرده اند». من در آن زمان به خانواده بعضی از مجاهدین خلق هم کمک میکردم، در آن وقت اینها هنوز راهشان جدا نشده بود و جزو مبارزین مسلمان به حساب میآمدند؛ ولی من چند روز پیش در روزنامه یک چیزی دیدم که آقای خلخالی در خاطرات خود گفته بود: «آقای منتظری و آقای هاشمی به امام پیغام دادند که مجاهدین خلق را بپذیرد»، من یاد ندارم چنین پیغامی داده باشم، البته فکر میکنم آن وقت که میخواستند چند نفر از سران اولیه آنها را اعدام کنند برای پیشگیری از اعدام آنها نامه ای به امام نوشتم (پیوست شماره ۳۰، صفحة ۸۴۵) ، ولی برای پذیرفتن آنها یاد ندارم چیزی نوشته باشم. ً اتفاقا پیش من زیاد میآمدند که شما به آقای خمینی چیزی بنویس و من ابا میکردم، البته بعد شنیدم که «تراب حق شناس» رفته پیش آقای خمینی مدتی صحبت کرده که آقای خمینی اینها را تأیید ً بکند؛ آقای هاشمی رفسنجانی اجمالا با آنان ارتباط داشت، حتی یک روز آقای هاشمی گفت: «من جزوه «شناخت» آنها را خوانده ام«، ولی من جزوه شناخت را ندیده بودم تا آنکه در زندان آن را مطالعه کردم و دیدم افکار کمونیستی در آن زیاد بود؛ در زندان کتاب «راه تکامل» و کتاب «امام حسین» را هم که نوشته مرحوم رضایی بود خواندم، ولی از جزوه شناخت آنها خوشم نیامد. ولی خوب من به خانواده افراد مسلمانی که نیازمند بودند و به عنوان انقلاب زندان بودند کمک میکردم، به
تبعیدیها هم کمک میکردم، افراد را میفرستادم بروند دیدنشان برایشان چیزی میفرستادم؛ در آنجا مرا تحت فشار میگذاشتند که چرا شما کمک میکنید، من میگفتم این یک وظیفه عاطفی- انسانی است، شما کمک بکنید تا من نکنم! شما به زن و بچه آنها نان بدهید تا من ندهم! س: کمکهای حضرتعالی به خانواده های زندانیان سیاسی را چه کسی یا چه کسانی به ساواک لو داده بودند و آیا شما از زندان نیز این کمکها را کم و بیش ادامه میدادید، و اگر ارتباطی با بیرون داشتید این ارتباط به چه شکلی و توسط چه کسانی بود؟ ج: کمکها را بیشتر همان کسانی که به آنها کمک شده بود لو داده بودند، هنگام بازجویی و در زیر کتک و شکنجه میگفتند از طرف فلانی به ما کمک میشده است. همان ً گونه که گفتم من نوعا هم به خانواده های زندانیان و هم تبعیدیان کمک میکردم، من با اینکه خودم تبعیدی بودم عدّهای را میفرستادم از تبعیدیها دلجویی کنند، میگفتم برایشان گز ببرند، عسل ببرند، برای خانواده هایشان پول ببرند، ً کمکشان بکنند، مثلا رفته بودند به ایرانشهر دیده بودند یکی از آقایان فرش ندارد برایش یک فرش خریده بودند و از این کارها، پولش را من میدادم، در بازجویی منکر هم نمیشدم، میگفتم من به فقرا، طلّاب و هر بیچاره ای که نیازمند باشد در حد امکاناتم کمک میکنم. اخبار و جریانات هم توسط ملاقاتیها رد و بدل میشد و نمونه اش جریان نامه ای است که گفتم در زندان قزل قلعه توسط آشیخ حسن ابراهیمی که آن وقت بچه بود و همراه با خانواده ما به ملاقات آمده بود بیرون فرستادم. حساسیت ساواک نسبت به پرداخت شهریه امام س: شهریه امام را چگونه تأمین میکردید؟ ج: دفعه اول که ایشان را گرفتند من رفتم تهران آقای عسگراولادی و جمعی دیگر را دیدم و گفتم: «شما اگر میخواهید این نهضت نخوابد، این انقلاب نخوابد، یکی
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۴۵* اینکه باید شهریه امام داده شود یکی هم فتوای ایشان گفته شود«، آنها هم همّت کرده و در این جهت کمک کردند. از نجف آباد هم مقداری جمع میکردم، افراد دیگر را هم تشویق میکردیم. به آقای اشراقی (داماد امام) هم بعضی ها پول میدادند، ما هم پولها را میدادیم به آقای اشراقی که در آن زمان نماینده ایشان بود تا شهریه طلّاب را بدهد. روی همین جهت وقتی که دفعه اول من را گرفتند هشت هزار تومان و خرده ای چک از من گرفتند، ازغندی گفت: «اینها کجا بوده؟» گفتم: «اینها وجوهات است به من دادند»، گفت: «شما برای آقای خمینی چیزی میفرستید نجف؟» گفتم: «من یک قران هم به نجف نفرستادم، اما اینجا ما به طلبهها کمک میکنیم». او میگفت: «آنهایی که این پولها را به تو داده اند، داده اند بفرستی نجف برای آقای خمینی»، گفتم: «نه این جور نیست من خودم یک مرجع هستم، موقعیتی دارم، به خود من این پولها را میدهند»؛ فردای آن روز آمد و گفت: «ما آن فردی که این چکها را به تو داده احضار کرده ایم و او گفته منتظری کیه، ما این پولها را داده ایم بفرستد نجف برای آقای خمینی»، گفتم: « ًاتفاقا همه این چکها را یک نفر به من داده او هم حالا مکّه است و شما به او دسترسی ندارید»، ازغندی یک دستی میزد که از من حرف بکشد. یک چیز دیگری که در بازجوییها مطرح شد این بود که یکی دو شماره روزنامه مردم (ارگان حزب توده) در منزل ما گیر آورده بودند که اینها را با یک مقدار روزنامه و مجلات دیگر مانند ایران آزاد، آقای آشیخ مصطفی رهنما برای مرحوم محمّد آورده بود، اتفاقا آنها را نه محمّد خوانده بود نه من، لابلای کتاب و نوشته ها ریخته بود، اینها را دست گرفته بودند که شما با کمونیستها ارتباط دارید. آن وقتها رژیم خیلی تلاش میکرد یک چیزی به اسم مارکسیستهای اسلامی درست کند، مقدم (رئیس ساواک) به آقای فلسفی گفته بود: «روزنامه های کمونیستی در خانه اینها بوده اینها با کمونیستها مربوط هستند». آقای فلسفی هم خیال میکرد حالا یک انبار روزنامه کمونیستی در منزل ما بوده است، من جریان را برای آقای فلسفی توضیح دادم، چون ً آقای فلسفی تقریبا رابط روحانیت با دستگاه بود و برای آزادی ما با اینها تماس میگرفت و آنان برای ایشان احترام قائل بودند.
دوستان هم بند در زندان قزل قلعه س: زمانی که شما در زندان قزل قلعه محبوس بودید در بند انفرادی و عمومی با چه کسانی هم بند بودید؟ اگر خاطره ای از آنان دارید بفرمایید. ج: دفعه اول که مرا گرفتند و در زندان قزل قلعه بودم من در یک طرف قزل قلعه در سلول و آقای ربانی شیرازی و محمّد ما در یک طرف دیگر بودند و ارتباط ما با یکدیگر میسر نبود، ولی آقای دکتر حبیب الله پیمان در بند عمومی بود، و از کمونیستها دکتر علی خاوری که از سران حزب توده بود سلولش کنار سلول من بود. چون من در سلول چیزی نداشتم آقای دکتر پیمان از بند عمومی کتاب «تاریخ ادیان» ترجمه علی اصغر حکمت را مخفیانه به من رساند و من در آنجا از اول تا آخر آن را خواندم، خیلی هم با علاقه خواندم، مؤلف راجع به ادیان مختلف مطالبی نوشته بود اما به اسلام و شیعه که رسیده بود دیدم چیزهایی را به هم بافته است و به همین جهت من نسبت به همه آن ً شک کردم، مثلا نوشته بود: «امام نهم شیعیان قبرش در قم معروف است! » و اشتباهات فاحشی از این قبیل داشت. بالاخره با اینکه در انفرادی کتاب ممنوع بود مخفیانه این کتاب را به من رسانده بودند. جلداول اصول کافی را نیز پیغام دادم از قم آوردند و در آن سلول مطالعه کردم. آشیخ مصطفی رهنما - یادش بخیر- در همان زمان رفته بود کربلا و در آنجا جریان بازداشت ما را برای آیتالله خمینی تعریف کرده بود، بعد از کربلا که آمده بود در آبادان او را گرفته بودند و آورده بودند همان جا قزل قلعه. ساقی رئیس زندان قزل قلعه گفته بود این شخص حق دارد در همین راهرو قدم بزند و داخل حیاط نرود، وقتی فهمید که من در این سلول هستم میخواست اخبار را بگوید، شروع میکرد بلند بلند سوره «یسبح الله ما فی السموات و ما فی الارض» را خواندن و بعد ضمن آن عربی بلغور میکرد و اخبار را میگفت، نگهبان میگفت: «آشیخ عربی بلغور نکن»، میگفت: «به من گفته اند اینجا میتوانی قدم بزنی»، گفت: «تو چیزهایی میخوانی»، میگفت: «من قرآن میخوانم»، میگفت: «تو به خیالت من نمیفهمم، تو داری لابلای قرآن خبر میدهی! ».
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۴۷* یک روز من در سلول بودم، دکتر پیمان و آشیخ مصطفی رهنما بیرون غذا میخوردند، من گفتم: «یک پیاز به من بدهید»، آشیخ مصطفی گفت: «به خیالت اینجا خانه خالته، قزل قلعه است، پیاز کجا بود؟» آدم خوشمزه ای بود میگفت: «این دفعه شانزدهم است که من را آورده اند اینجا». بعد که آمدم بند عمومی با آقای دکتر پیمان هم غذا شدیم، گاهی چندتا کلمه انگلیسی هم با هم صحبت میکردیم و من کمی انگلیسی نزد او خواندم، خیلی اهل مطالعه بود تا ساعت یازده شب مینشست مطالعه میکرد، انگلیسی میخواند، عربی میخواند، تاریخ مطالعه میکرد، فقه مطالعه میکرد با اینکه ایشان طلبه نبود، من طلبه ای ندیدم این قدر مطالعه کند، خیلی آدم متعبّدی بود. در همان زمان آقای داریوش فروهر هم آنجا در بند عمومی بود، آقای فروهر نیز در مسائل اسلامی خیلی مقیّد و متعبّد بود، در نجاست و پاکی وسواس هم داشت. یک خاطره از شهید آیتالله سعیدی در همان زمان که من در سلول بودم مرحوم آیتالله سید محمّدرضا سعیدی را هم آوردند، آن وقت من سه چهار ماه بود که در سلول بودم و میتوانستم در راهرو بروم و بیرون را نگاه کنم، وقتی ایشان را میآوردند من دیدم خیلی ناراحتند و سرشان را پایین انداخته اند، گفتم: «السلام علیک یا ذااللحیه الطویله! » ایشان یکدفعه سرش را بلند کرد و دید من هستم خیلی خوشحال شد و گفت: «وعلیکم السلام»، بعد با لحن شوخی گفت: «و لحیه طویله عریضه، الضرط فی امثالها فریضه» و به کلی از گرفتگی بیرون آمد. بعد ایشان را به سلول بردند و در را بستند. یک کتاب دعا میخواست به او دادیم، بنا کرد دعاخواندن و گریه و زاری کردن، آقای ربانی فهمید خودش را یک جوری رساند پشت سلول و گفت: «باباجون اگر ملائکه و جنود خدا بخواهند تصمیم بگیرند یک شبه که تصمیم نمیگیرند، آخه این قدر اینجا دعا و گریه ندارد اینجا باید خندید». ً ما اصلا سیاستمان همین بود، چون میدیدیم اگر بخواهیم خیلی دعا و گریه راه بیندازیم اینها خوشحال میشوند و تصور میکنند ما خود را باخته ایم. آن روز من به آقای ربانی گفتم آقای سعیدی چنین شعری خواند، آقای ربانی گفت: «آقای
سعیدی کجایی برای انجام فریضه آمده ام! «. این صدا به گوش آقای فروهر رسید، او هم گفت: «آقای سعیدی، ما هم برای انجام فریضه حاضریم! «، آقای سعیدی هم معطل نکرد و گفت: «البته سبیل بلند هم همان ملاک ریش بلند را دارد! ». اقدام مجدّد آیتالله خوانساری برای استخلاص ما از زندان س: چنانچه برای استخلاص حضرتعالی و آقای ربانی از زندان از سوی علما و مراجع تقلید اقدامی صورت گرفته آن را توضیح بفرمایید، مثلا شنیده ایم که مرحوم ابوی شما یک بار پیش آیتالله خوانساری رفته اند و ایشان هم اقداماتی کردند. ج: مرحوم آقای خوانساری چندین مرتبه برای ما اقدام کرد، دفعه اول که من را گرفتند آقای ربانی شیرازی و آقای آذری قمی و آقای قدوسی و آقای آشیخ علی حیدری نهاوندی و محمّد ما و جمعی دیگر هم بودند. آشیخ علی حیدری را زودتر آزاد کردند، برای آقای قدوسی هم برادرش اقدام کرد، نوزده روز بیشتر در زندان نبود، اما من و آقای ربانی و آقای آذری و مرحوم محمّد مدتی ماندیم تا اینکه من با آقای ربانی آن نامه سرگشاده را نوشتیم - که جریً ان آن را قبلا گفته ام- آقای خوانساری هم اقداماتی کرده بود تا بالاخره من و آقای ربانی را آزاد کردند ولی محمّد ماند و به سه سال زندان محکوم شد، بعد از آزادی به دیدن آقای خوانساری رفتیم و از ایشان تشکر کردیم. ایشان گفتند: «پس آقازاده تان کو؟» گفتم: «آزادش نکردند»، گفتند: «بنا بود او هم آزاد بشود»، گفتم: «بالاخره آزادش نکردند»؛ معلوم شد به ایشان دروغ گفته اند و کلاه سرمان گذاشته اند، گویا میخواستند یک ریش پهلوی خودشان داشته باشند. بعد آقای خوانساری به من گفتند: «شما درس بگویید، مشغول باشید، مبانی تان را هم یادداشت کنید مورد استفاده دیگران واقع بشود»؛ خلاصه خیلی تشویق کردند. یک دفعه هم بعد از اینکه مرا از سقّز گرفته بودند آورده بودند، دوسه ماه بود از من هیچ خبری نبود، شایع کرده بودند که من را کشته اند، در این مورد هم پدر من رفته بود پیش آقای خوانساری، ایشان هم توسط آقای فلسفی اقدام کرده بود و به این شکل به پدر من اجازه دادند که به ملاقات من بیایند.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۴۹* س: چرا آقای فلسفی را واسطه قرار میدادند؟ مگر ایشان با دربار هم رابطه داشت؟ ج: ً نه به آن معنا که درباری باشد، مثلا با تیمسار مقدم یا دیگران تماس میگرفت، تلفن میکرد؛ آقای موسوی شاه عبدالعظیمی هم بود، اما آقای فلسفی بیشتر فعالیت میکرد؛ مقدم هم دلش میخواست از همین راهها روحانیت را جذب کند و چنین کانالی را حفظ کند. بر آقای فلسفی شرایط مختلفی گذشته، یک وقت که کمونیستها و تودهایها خیلی ادا درمی آوردند منبر میرفت و از سلطنت و دولت علیه کمونیستها حمایت میکرد، یک وقت علیه بهاییها سخنرانی کرد، در اوایل شروع نهضت و در جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی منبرهای مهمی در انتقاد به دولت و حمایت از نهضت داشت، در جریان قیام پانزده خرداد هم ایشان را دستگیر کردند، این آخرها هم که نهضت آقای خمینی خیلی گل کرد آقای فلسفی در تهران یک منبر رفت که وقتی این منبر را برای آقای خمینی نقل کردند ایشان خیلی خوشحال شدند. آقای فلسفی نمیگفت من با انقلاب مخالفم، با انقلاب همراه هم بود ولی در عین حال با آنها هم مربوط بود. به وزیر بهداری تلفن میکرد برای اینً که مثلا کسی را ببرند بیمارستان، به وزیر آموزش و پرورش تلفن میکرد، به تلفنهاً ی او هم تقریبا ترتیب اثر میدادند، در واقع آنها میخواستند یک حلقه ارتباطی با روحانیت داشته باشند؛ در زمان آقای بروجردی هم اگر ایشان با دستگاه کاری داشت آقای فلسفی انجام میداد، حتی من شنیدم گاهی آقای فلسفی از طرف آقای بروجردی پیش شاه هم میرفت. روی همین جهت آقای فلسفی با تّیمسار مقدم راجع به همین کارهای سیاسی تماس میگرفت، مقدم هم متقابلا میخواست حتی المقدور این رابطه را با آخوندها حفظ کند. آنها میخواستند حتی المقدور کارها با خشونت حل نشود، آنها از اینکه کسی در زندان بمیرد ناراحت میشدند و انعکاس جهانی آن را در نظر میگرفتند، میگفتند در دنیا آبرویمان میً رود، مثلا در زندان اوین یک نفر به اسم «عباس اشراقی» جزو مجاهدین خلق بود، این شخص غش میکرد، یک روز ازغندی آمد و او را آزاد کرد، با اینکه محکوم به حبس ابد بود؛ گفت: «یک وقت اینجا میمیرد برایمان در دنیا معرکه میگیرند». این جوری بودند و نمیخواستند در این رابطه ها در دنیا برایشان معرکه گرفته شود.
مروری بر مواضع آیتالله خوانساری در جریان انقلاب س: با توجه به آنچه در رابطه با آیتالله حاج سیداحمد خوانساری فرمودید، برای اینکه تحلیلی از مواضع ایشان در رابطه با انقلاب و رژیم سلطنتی داشته باشیم و نیز درباره اینکه مجموعا از چه شخصیتی برخوردار بودند لطفا اگر مطالب بیشتری از ایشان در خاطر دارید بفرمایید. ج: آیتالله خوانساری اول علیه لوایح شش گانه اعلامیه ای دادند و در آن اشاره داشتند که این زمینها که از مالکها گرفته میشود غصبی است و کار درستی نیست، بعد دولتیها تعدادی از لاتها و چاقوکشها را فرستاده بودند در مسیر ایشان تظاهرات کرده بودند و به ایشان توهین شده بود، وقتی ایشان دیده بود که به این شیوه های چماقی دارند متوسّل میشوند از همان جا ادامه مبارزه را مصلحت ندانست و عقب نشینی کرد، البته نه اینکه ترسیده باشند، عقیده شان این بود که دیگر فایده ای ً ندارد، مخصوصا وقتی که در پانزده خرداد خونریزی درکار آمد و تعدادی کشته شدند ایشان دیگر تکلیف را ساقط میدانستند. من یادم هست در همان زمانها که آیتالله خمینی را دستگیر کرده بودند و علما مهاجرت کردند به تهران، آیتالله مرعشی نجفی هم آمدند تهران در منزل آیتالله خوانساری وارد شدند، تعدادی از علما هم در منزل ایشان بودند، در آنجا آقای خوانساری آهسته به من گفتند: «این خونها به عهده کیست؟» نظرشان این بود که در ایً ن کار مثلا آیتالله خمینی اشتباه کرده، ایشان میگفتند: «اینها رحم ندارند و به اندک چیز افراد را میکشند باید با زبان خوش و نصیحت با آنها سخن گفت، اگر اثر نکرد دیگر نباید ادامه داد»؛ خود ایشان هم وقتی دیدند که اینها به این شکل عمل میکنند ادامه کار را صلاح ندانستند. البته راجع به همان اعلامیه اصلاحات ارضی ایشان هم آقای خمینی حرف داشتند، یک شب ما چند نفر بودیم خانه آقای خمینی، ایشان فرمودند: «آقای خوانساری کار را خراب کرد، برای اینکه عمده اشکال ما به اصل رفراندوم است، چون در قانون اساسی رفراندوم پیش بینی نشده، اسم اصلاحات ارضی را نباید بیاوریم،
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۵۱* چون فردا کشاورزها را میریزند به جان ما، و آنها را در مقابل ما قرار میدهند، آقای خوانساری اشتباه کرد و مسیر را عوض کرد، اینکه زمینها غصب است و نمیشود در آنها نماز خواند حرف درستی است اما فعلا ما نباید این حرف را بزنیم«؛ آقای خمینی میگفتند: «بروید به آقای خوانساری بگویید که اشتباه کردید که این جور اعلامیه دادید، ما متهم شدیم که با اربابها ساخته ایم، ما باید بگوییم این کار از ریشه غلط است ً و اصلا در قانون اساسی رفراندوم پیش بینی نشده است». وقتی که آقای خمینی تبعید بودند -گویا هنوز به نجف نرفته بودند و در ترکیه بودند- ما هفت هشت نفر بودیم به آقای حاج آقا مرتضی تهرانی گفتیم از آقای خوانساری برای ما وقت بگیرد که خدمت ایشان برسیم و راجع به تبعید امام صحبت کنیم، آقای ربانی و آقای مطهری هم جزو افراد ما بودند، وقتی ما از قم بلند شدیم رفتیم در منزل ایشان گفتند: «آقای خوانساری در منزل نیستند! » ما خیلی تعجب کردیم؛ آقای تهرانی گفت حاج آقا جعفر (فرزند ایشان) به ما قول داده است، خلاصه گفتند ایشان نیستند؛ باران هم میآمد و جمع کردن این افراد در آن زمان هم مشکل بود. ما میخواستیم به ایشان بگوییم که یک اقدامی بکنند، یک کاری انجام بدهند، چون تبعید آیتالله خمینی طول کشیده بود و کسی هم در این رابطه اقدام مؤثّری انجام نداده بود. بالاخره ما یک مقدار صبر کردیم تا ایشان همراه با حاج آقا جعفر آمدند، یک پیرمرد هم همراه آنها بود، ما رفتیم داخل منزل در اتاق بالا نشستیم، پسر ایشان خداحافظی کرد و رفت، ولی ما دیدیم آن پیرمرد آنجا نشسته است، ما نمیخواستیم پیرمرد بفهمد که یک کار سیاسی داریم، من به آن پیرمرد گفتم: «شما با آقا فرمایشی دارید، این آقایان شاید بخواهند احتیاجات و نیازهایشان را مطرح کنند و ممکن است خجالت بکشند». ً من عمدا مسأله را به این شکل گفتم که او متوجه نشود ما برای چه منظوری آمده ایم، آقای خوانساری فرمودند: «ایشان از خود ما هستند»، ولی پیرمرد گفت: «اگر من مزاحمم میروم خداحافظ شما»، آقای خوانساری گفتند: «پس بیرون که میروی در منزل را ببند»، او هم گفت چشم و رفت؛ ما در اتاق بالا بودیم و درب منزل پایین بود، بعد از لحظه ای صدای به هم خوردن محکم در خانه آمد، ما هم مطمئن شدیم که او در خانه را بسته و رفته است. بعد ما صحبتهایمان را کردیم و داشتیم میرفتیم، تا در اتاق را باز کردیم دیدیم این پیرمرد ما
را فریب داده، در خانه را محکم به هم زده و آمده است بالا پشت در اتاق ایستاده! تعجب است که آقای خوانساری هم این صحنه را دیدند ولی چیزی به او نگفتند، البته حمل به صحتش این است که او ترسیده ما بلایی به سر آقای خوانساری بیاوریم! خلاصه آن روز ما خیلی جا خوردیم که این پیرمرد چطور کلاه سر همه ما گذاشت. س: مرحوم آقای خوانساری کتابی فقهی دارند که در آنجا اجرای حدود و تعزیرات را در زمان غیبت مشروع نمیدانند، شما احساس نمیفرمایید که مواضع سیاسی ایشان هم ناشی از مبانی فقهیشان بوده است؟ ج: البته راجع به مسأله حدود و تعزیرات من به کتاب ایشان مراجعه نکرده ام. ولی در مبحث زکات از ایشان نقل کرده ام که ایشان ولایت فقیه را قبول ندارند، روی همین جهت عقیده شان این بود که باید دستگاه را نصیحت کرد ولی نباید با آنها درگیر شد؛ البته ایشان خیلی آدم ملّایی بود، در مسائل فقهی دقیق بود و اصلا اهل هوی و هوس ۱ نبود، خداوند رحمتشان کند. آزادی از زندان س: آزادی شما از زندان به چه شکلی صورت پذیرفت؟ و آیا آنها خواستار پیش شرطهایی بودند یا اینکه بدون قید و شرط و در اثر فشارهای خارج از زندان انجام میگرفت؟ ج: ً آنان قبلا پیش شرطهایی داشتند از جمله اینکه فعلا به قم نروید، ولی ما قبول نکردیً م؛ و آزادی ما هم معلوم شد موقت بوده است چون بعدا ما را محاکمه و محکوم کردند. زمانی که میخواستند ما را آزاد کنند من و آقای ربانی را با اثاثیه مان در یک ماشین لوکس سوار کردند و بردند منزل آقای فلسفی تحویل دادند، آقای فلسفی هم ۱ آیتالله حاج سیداحمد خوانساری در بیست و هفتم ربیع الثانی سال۱۴۰۵ه.ق به رحمت ایزدی پیوستند و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شدند.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۵۳* یک ناهار مفصّل برای ما درست کرده بود.ً اتفاقا آن روز آقای رشید ترابی که تقریبا فلسفی پاکستان محسوب میشد - از منبریهای درجه یک منطقه کراچی بود، پسرش هم عقیل ترابی الان هست- آنجا بود. ما چند روز منزل آقای فلسفی بودیم و علما و فضلا به دیدن ما میآمدند. در آنجا آقای فلسفی میگفت: «شنیده ام شما در زندان اعتصاب غذا کرده اید»، گفتیم: «نه ما اعتصاب غذا نکردیم، فقط تهدید کردیم و گفتیم اگر تکلیف ما را روشن نکنید اعتصاب غذا میکنیم». پیام تشکر برای آیتالله نجفی مرعشی و آیتالله سمنانی س: شنیده شد حضرتعالی پس از آزادی از زندان پیامهایی به عنوان تشکر برای عدّهای از علما از جمله آیتالله نجفی مرعشی و آیتالله سمنانی فرستاده اید، علت ارسال این پیامها چه بوده است؟ ج: من الان به طور دقیق در خاطرم نیست که برای چه افرادی پیام فرستادم، ولی ًاجمالا به یاد دارم زمانی که پس از آزادی از زندان در منزل آقای فلسفی جلوس داشتیم برای کسانی که برای آزادی ما اقداماتی کرده بودند پیامهای تشکری فرستادیم، به منزل آیتالله سیداحمد خوانساری هم برای تشکر رفتم؛ گویا برای آیتالله نجفی مرعشی و آیتالله سمنانی هم پیامهایی فرستادم. پیوست شماره ۳۱: متنتلگرامتشکرآیتاللهمنتظریبهآیتاللهمرعشینجفیپسازرهاییاززندان، مورخه۲۵/۷/۱۳۴۵ تهران - قم ۲۱۱ ک ۳۰ ت ۲۵/۷ حضرت آیتالله العظمی آقای نجفی مدظله فعلا در منزل حضرت حجتالاسلام واعظ محترم آقای فلسفی دامت برکاته هستم و حالم خوب، از عواطف و تفقدات حضرتعالی متشکرم. حسینعلی منتظری
س: آیتالله سمنانی چه کسی بود؟ ج: ایشان در سمنان سکونت داشتند و به «حائری سمنانی» معروف بودند، آدم ملّایی بود، فلسفه را هم خوانده بود و در فلسفه برخلاف دیگران اصاله الماه ّیتی بود؛ ایشان از کسانی بود که او را در زمان رضاخان به سمنان تبعیً د کرده بودند، ولی بعدا روابط آنها با حکومت خوب شده بود، یک وقت مریض شده بود علم برای او دکتر فرستاده بود و این زمینه خوش بینی او به حکومت شده بود، پسرش هم یک وقت در زمان آیتالله بروجردی فرماندار قم شد. خلاصه ایشان آدم ملّایی بود و در آن منطقه یک وزنه محسوب میشد، با اینکه اول خودش تبعیدی بود ولی کم کم به دستگاه خوش بین شده بود و دولتیها هم زرنگی میکردند و به او احترام میگذاشتند و به حرفش ترتیب اثر میدادند، و روی همین برنامه ً ها تقریبا یک نقش واسط بین دولت و روحانیت را داشت و برای آزادی ما هم اقدام کرده بود، و از قراری که گفته شد مرحوم آیتالله حاج آقا رضا صدر به ایشان نامه نوشته بود که اقدام کند. جریان حزب ملل اسلامی و جمعیت مؤتلفه اسلامی س: قبل از اینکه به سایر مبارزات حضرتعالی بپردازیم، دو تا جریان بوده که قبل از این حوادث پیش آمد: یکی جریان حزب ملل اسلامی که تشکیّ لات مسلحی بود و در جریانهای بعدی ایران نقش داشت، یکی هم جمعیتهای مؤتلفه اسلامی که همان گروه شهید بخارایی و دوستانش بودند که دستگیر شدند و چهارنفرشان اعدام شدند و حوزه هم حرکتهایی در این ارتباط داشت از جمله اعلامیه هایی نوشته بود به عنوان اعتراض به علم و هویدا و اعلامیه ای هم از شما هست که اسم شاه هم در آن آمده و به اعدام اینها اعتراض کرده اید و خواستار بازگشت آیتالله خمینی به ایران شده اید، اگر در این رابطه چیزی در خاطرتان هست بفرمایید. ج: من این مسائل را یک مقدار فراموش کرده ام، حزب ملل، برنامه مبارزه مسلّحانه داشتند و پنجاه و پنج نفر بودند که قبل از ما بازداشت شده بودند و آن وقت که ما را
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۵۵* گرفتند ازغندی (بازجوی ساواک) میگفت: «تشکیلات شما با این اساسنامه از حزب ملل کمتر نیست»، من گفتم: «آنها مبارزه مسلّحانه داشتند ولی ما اسلحه نداشتیم»، گفت: «اسلحه هم در پرونده شما میگذارم! «؛ من از خصوصیات آنها اطلاعی نداشتم و با افراد آنان نیز آشنایً ی نداشتم، اجمالا میدانستم بچه های خوبی هستند و یکی از آنان آقای آقاکاظم بجنوردی آقازاده آیتالله بجنوردی است و یکی هم آقای محمّدجواد حجتی کرمانی است و من در زندان قصر چند روزی با آنان بودم. اما جریان مؤتلفه اسلامی که منصور را هم آنها ترور کردند، آن وقت ماه رمضان بود و من در نجف آباد بودم، وقتی آقایان را دستگیر کردند من در مسجد یک صحبت کلی و جامع و تندی کردم، بعد که آمدم بیرون جمعی به دنبال من تا در خانه آمدند، بیرون خانه یک کسی ایستاده بود، یک بقچه بسته هم دستش بود، تا مرا دید گفت: «آقا من با شما کاری دارم»، گفتم: «خوب بفرما»، گفت: «نه، میخواهم تنها بیایم»، گفتم: «ما سرّی با کسی نداریم»، جمعیت هم از مسجد تا دم خانه دنبال من آمده بودند، دیدم اصرار میکند بردمش در دالان خانه، در دالان شروع کرد به گریه کردن، مثل باران اشک میریخت، نمیدانم این اشکها را از کجا ذخیره کرده بود، گفت: «آقا فکری بکنید یک کاری بکنید، یک سگ را ما کشتیم حالا پنج شش نفر از بچه های ما را گرفتند، اینها را میکشند»، گفتم: «چه کسی را کشتند؟» گفت: «همین سگ، همین منصور را کشتند»، گفتم: «من نه منصور را میشناسم نه اینها را که تو میگویی»، گفت: «آخر بچه های خودمانند»، گفتم: «من که آنها را نمیشناسم». البته من میدانستم چه کسانی را گرفته ًاند، خبرش آمده بود، اما تقریبا مطمئن شدم که این مأمور است و میخواهد از من حرف بکشد که آیا من هم جزو آن پرونده هستم یا نه! من گفتم: «من اطلاعی ندارم»، گفت: «آخه اینها از بچه های خوب هستند»، گفتم: «از بچه های خوب هستند به جای خود ولی من آنها را نمیشناسم، من اینجا در نجف آبادم، منصور در تهران بوده است، من خبر ندارم»، هر چه ور رفت چیزی عایدش نشد. فردی به نام «نوری نژاد» مأمور اطلاعات در شهربانی نجف آباد بود، من به کسی گفتم به نوری نژاد بگو اگر میخواهید یک نفر را بفرستید یک نفر آدم عاقل را بفرستید این «بقچه به دست» کی بود فرستاده بودید؟ من حدس زدم این بقچه که دستش است یک ضبط صوتی در آن گذاشته است، همین طور این بقچه را بالا نگاه
داشته بود؛ من به او گفتم: «ما امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه خودمان میدانیم، دولت هم باید به حرف روحانیت و علما گوش بدهد، برای اینکه مردم تابع دین و روحانیت هستند و دولت ناچار است که به حرف علما توجه کند». بالاخره هرچه ور رفت من طفره رفتم و نتوانست از حرفهای من نتیجه ای را که میخواست بگیرد. تلاش برای جلوگیری از اعدام مرحوم بخارایی و دوستانش البته من در همان ایام در مسافرتی که به نجف رفتم خدمت آیتالله حکیم رسیدم و ضمن صحبتها به ایشان گفتم: «آقا اینها میخواهند قتله منصور را اعدام کنند یک کاری بکنید، اگر قتله منصور را بکشند روحانیت شکست میخورد چون اینها در بازار آدمهای موجّهی هستند و حامی روحانیت بوده اند، اگر اینها را اعدام کنند روحانیت در تهران و در ایران ضربه بزرگی میخورد»، آقای حکیم گفتند: «مطمئن باشید اینها را اعدام نمیکنند»، گفتم: «آقا صحبت اعدامشان است»، گفتند: «نخیر مطمئن باشید، پیراسته به من قول داده است که اینها را اعدام نکنند»؛ پیراسته قبلا وزیر کشور بود و آن وقت سفیر ایران شده بود در عراق، من به آقای حکیم گفتم: «آقا گاهی اوقات اینها دروغ میگویند، اینها راجع به فداییان اسلام به مرحوم آیتالله بروجردی دروغ گفتند، آیتالله بروجردی مخالف اعدام مرحوم نواب بود، وقتی فهمیدند که آیتالله بروجردی کسی را برای این جهت به ملاقات شاه فرستاده دیگر رو نشان ندادند و گفتند شاه رفته است آبعلی، و بعد که آنها را اعدام کردند فرستاده آیتالله بروجردی را راه دادند». یادم هست آن وقت که من اینها را برای آقای حکیم نقل کردم ایشان گفتند: «نخیر به من دروغ نمیگویند، پیراسته به من قول داده که اینها را اعدام نکنند، من اقدام کرده ام». من از خدمت ایشان آمدم بیً رون، پس فردای آن روز اتفاقا رفته بودم زیارت دوطفلان مسلم، میخواستم برگردم ماشین گیر نیامد یک ماشین سواری آمد که از بچه های تهران بود و مرا سوار کرد، گفتم چه خبر؟ گفت: «قتله منصور را اعدام کردند! «، گفتم: «من دو شب پیش خدمت آیتالله حکیم بودم ایشان گفتند به من قول داده اند که آنها را اعدام نکنند»،گفت: «بالاخره اعدام کردند»؛ بعد
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۵۷* در روزنامه های عراق دیدم که نوشته اند: «بخارایی، امانی، صفار هرندی و نیک نژاد را ۱ اعدام کردند»، معلوم شد آنها آیتالله حکیم را هم فریب داده بودند. س: آیا افرادی از آنها با شما مربوط بودند؟ ج: من با آقای عسگراولادی از قبل مربوط بودم، در ارتباط با تهیه شهریه امام درتهران با ایشان تماس داشتیم، ایشان و مرحوم حاج مهدی عراقی و حاج صادق امانی از افراد موجّه بازار تهران بودند، آقای هاشمی گویا با آنها مربوط بود؛ اما در رابطه با این جریان من با آنها ارتباطی نداشتم. البته آنها در ارتباط با پخش اعلامیه ها هم در تهران نقش داشتند. س: اثر و بازتاب حرکت آنها در حوزه علمیه قم چگونه بود؟ ج: در همان زمان که صحبت اعدام آنها بود در حوزه علمیه قم اقداماتی در جهت حمایت از آنها صورت میگرفت. مدرسین قم اعلامیه دادند شاید ما هم اعلامیه هایی را امضا کردیم، ولی من فکر میکردم که تماس و صحبت با آیتالله حکیم در این ارتباط مؤثّر باشد که تماس گرفتیم ولی نتیجه ای حاصل نشد. ۱ حسنعلی منصور نخستوزیر به فتوای حضرت آیتالله میلانی در تاریخ اول بهمن ۱۳۴۳ توسط هیات مؤتلفه اسلامی هنگام ورود به مجلس شورای ملی کشته شد. محمد بخارایی، ضارب منصور پس از دستگیری در بازجوییهایش میگوید: «بازداشت یا اعدام یا تبعید یا شکنجه عدّهای مشکلی را حل نمیکند، شما میخواهید با معلول مبارزه کنید. اسلام به ما این آگاهی را داده که باید با علت مبارزه کرد و ما هم برای مبارزه با علت برخواستیم، شما علت کشته شدن منصور را دریابید، علت کشته شدن او تبعید آیتالله العظمی خمینی است. اگر مرا کشتید امثال من فراوانند، یقین بدانید تا ایشان به ایران باز نگردد آسایش نخواهید داشت». رئیس دادگاه از او میپرسد، آیا عامل اصلی را منصور میدانستید؟ بخارائی میگوید: «عامل اصلی شاه بود و ما سه بار به دنبال او رفتیم و روی اسلحه مان نوشته شده که اولین کسی که باید کشته شود شاه است، ولی موفق نشدیم، ولی بعد از او آدمی رذلتر از این پیدا نمیشد که رهبر اسلامی یک ملت را تبعید کند و از تبعید دفاع کند». رئیس دادگاه سئوال میکند که چرا بر خلاف قرارتان که باید تیر اول را به شکم و تیر دوم را به مغزش بزنید، به حنجره اش زدید؟ پاسخ داد: «من تیر اول را به شکم او زدم، در مغزم خطور کرد که حنجره ای که به آیتالله العظمی خمینی توهین کرده باید دریده شود، این بود که تیر سوم را به مغزش زدم». وقتی رئیس دادگاه میپرسد چه فتوائی برای قتل داشتی؟ میگوید: «تنها سخنرانی آیتالله خمینی در روز چهارم آبان فتوایی بود برای فرد فرد ملت، برای هرکسی که از اسلام و ایمان و عقل برخوردار بود که این خائنین به سزای خیانتشان برسند». در نتیجه رأی دادگاه اعدام چهار نفر و حبسهای سنگین برای دیگران بود که در تاریخ ۲۶/۳/۱۳۴۴ حکم اعدام انجام شد. رحمة الله علیهم اجمعین.
تلاش در جهت ایجاد ارتباط بین آیتالله میلانی و آیتالله قمی س: از قرار مسموع در شرایطی که حضرتعالی توسط ساواک از ماندن در قم ممنوع بودید مسافرتی به مشهد داشتید و در آنجا با آیتالله میلانی و آیتالله قمی ملاقاتهایی داشتید؛ و در ارتباط با مسائل نهضت، آقایان هاشمی نژاد، خامنه ای و واعظ طبسی را تشویق میکردید که به آیتالله میلانی نزدیک شوند؛ اگر مطالبی در این ارتباط به یاد دارید بفرمایید. ج: تا آنجا که من یادم هست آن وقت که من به مشهد رفتم یک شب با آقای خامنه ای بودیم در آنجا با این تیپ یعنی آقایان خامنه ای و هاشمی نژاد و طبسی که با ۱ آیتالله قمی مربوط بودند صحبت میکردیم که به آیتالله میلانی نزدیک شوند، یکی از آقایان میگفت: «شما این قدر میلانی میلانی میکنید، میلانی در مشهد مثل شریعتمداری در قم است»؛ خلاصه اینها با آیتالله میلانی جور نبودند ولی من و آقای ربانی نظرمان این بود که باید با آیتالله میلانی گرم گرفت. در آن سفر من با مرحوم شهید سعیدی رفته بودیم مشهد و آیتالله میلانی آمدند به دیدن ما، و بعد از ما دعوت کردند که شب به خانه ایشان برویم، ما هم شب به منزل ایشان رفتیم، دیدیم رجالی را دعوت کرده اند؛ در میان آنها آقای طاهر احمدزاده بود، مرحوم آقای محمّدتقی شریعتی پدر مرحوم دکتر شریعتی بود، حاج شیخ مجتبی قزوینی بود، از بازاریها زیاد بودند، بنا بود آقای آقامرتضی جزایری از تهران برای ایشان خبر بیاورد. هر وقت با آقای میلانی صحبت میشد ایشان میگفتند: «بله بحمدالله هستند کسانی که قضایً ا را برای ما کاملا خبر میدهند»، منظور ایشان همان آقامرتضی جزایری بود که قوم و خویش ایشان بود و دست ایشان در تهران محسوب میشد، و به قم و تهران رفت و آمد میکرد و جریانات را به ایشان گزارش میداد. یک روز دیگر باز ایشان (آیتالله میلانی) ما را برای ناهار دعوت کردند آن روز هم ۱ آیتالله میلانی در بیست و نهم ماه رجب سال۱۳۹۵ه.ق مطابق با ۱۷/۵/۱۳۵۴شمسی دارفانی را وداع گفتند و در حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) به خاک سپرده شدند.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۵۹* علمای زیادی آنجا بودند، از جمله - خدا بیامرزدش- حاج آقارضا زنجانی برادر حاج سید ابوالفضل زنجانی در آنجا حضور داشت. روزی هم آیتالله قمی من و آقای ربانی را دعوت کرد و در آنجا صحبتهایی شد. خلاصه ما سعی میکردیم این دو بزرگوار را با یکدیگر نزدیک کنیم و دید و بازدیدهایی با همدیگر داشته باشند که تا اندازه ای این تماسهای ما مؤثّر بود. ما میگفتیم چون آقای میلانی شخصیتی است و از بزرگان است آقایان ایشان را نادیده نگیرند، انقلابیون داغ مشهد گویا از ایشان مأیوس شده بودند. س: آیا اختلافات بین شخص آیتالله میلانی و آیتالله قمی بود یا میان طرفداران ایشان؟ و اساسا در چه چیزی اختلاف داشتند؟ ج: در مسائل نهضت اختلاف نظر بود، آقای قمی خیلی صریح و تند بود و رفتار آقای میلانی با کمی دیپلماسی توام بود. نامه به حاج آقا مجتبی آیت و بازداشت دو روزه س: شنیده شد در زمانی که ساواک نسبت به وجوهاتی که از سوی اقشار مختلف مردم به دست شما میرسی ّد حساسّیت زیادی نشان میداد، حضرتعالی توسط فرزند خود آقای حاج احمدآقا نامه ای را خطاب به آقای حاج آقا مجتبی آیت فرستادید ولی این نامه به دست مقامات ساواک افتاد و منجر به بازداشت حضرتعالی و فرزندتان حاج احمدآقا گردیً د؛ لطفا جزئیات این حادثه را بیان بفرمایید. ج: آقای حاج آقا مجتبی آیت نماینده من در نجف آباد در مورد وجوهات بود و الان نیز هست، ایشان دفاتری داشت که نام اشخاص در آنها ثبت بود؛ آن وقت چون در بازجویی ها گاهی به من فشار میآوردند که چه کسانی وجوهات میدهند فکر کردم اگر این دفاتر به دست ساواک بیفتد مزاحم افراد میشوند. نامه ای نوشته بودم به حاج آقا مجتبی که آن دفاتر را پنهان کنید و در دسترس نباشد، احمد منتظری پسرم
میخواست برود نجف آباد من نامه را به او دادم که در آنجا بدهد به حاج آقامجتبی،بعد ًاحمد تصادفا همراه خانواده رفته بود به ملاقات محمّد، احمد آن وقت بچه بود ملاقات هم حضوری نبود ولی افراد را بازرسی بدنی میکردند، خلاصه در جیب او این نامه را پیدا کرده بودند او را برده بودند قزل قلعه؛ در آن زمان جای ما در تهران منزل آقای سعیدی بود، آن روز ایشان یک مهمان آبادانی داشت، در قزل قلعه به احمد فشار آورده بودند که بابات کجاست؟ گفته بود خانه آقای سعیدی است، اینها از احمد پرسیده بودند دیگر چه کسانی خانه آقای سعیدی بودند؟ گفته بود یک نفر دیگر که اهل آبادان بود، اتفاقا آن شب من رفته بودم خانه مرحوم دکتر واعظی، مأمورین رفته بودند منزل آقای سعیدی به سراغ من ولی نگفته بودند که میخواهیم او را بازداشت کنیم. بلکه برای راه گم کردن به آقای سعیدی گفته بودند: «این مرد که اهل آبادان بود ظهر منزل شما بوده؟» گفته بود: بله، گفته بودند: «چه کسانی دیگر میدانند که او ظهر در منزل شما بوده؟» ایشان گفته بود: «آقای منتظری هم میداند که این شخص منزل ما بوده». حالا مرحوم آقای سعیدی متوجه نشده که اصلا اینها دنبال من میگردند و قضیه آن مرد آبادانی یک بهانه بوده است، خودش چون اهل مکر و حیله نبود باورش نمیآمد که آنها اهل مکر باشند؛ خلاصه آقای سعیدی آنها را آورده بود در خانه دکتر واعظی که من شهادت بدهم که این مرد آبادانی ظهر منزل ایشان بوده است! ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود ما خوابیده بودیم دیدم آقای دکتر واعظی آمد مرا بیدار کرد و گفت: «آقای سعیدی است همراه با سه چهار نفر! » من بلند شدم آمدم، دیدم آقای سعیدی گفت: «ببخشید اینها آمده اند میگویند آن مرد آبادانی ظهر منزل ما بوده است یا نه؟ من اینها را پیش شما آورده ام که شهادت بدهید که ایشان ظهر منزل ما بوده است! » من گفتم: «بله آن مرد ظهر منزل ایشان بوده است»، گفتند: «نه شما چند دقیقه تشریف بیاورید در سازمان امنیت شهادت بدهید که این مرد آنجا بوده است»، گفتم: «من همین جا دارم شهادت میدهم»، گفتند: «نه شما تشریف بیاورید در آنجا شهادت بدهید! «، خلاصه مرا سوار ماشین کردند و بردند؛ ما در دلمان به آقای سعیدی میخندیدیم که آخر بنده خدا ساعت یک بعد از نصف شب اینها را میآوری در خانه مردم که من شهادت بدهم، خوب خودت گفتی ظهر منزل ما بوده، وقتی دیدی اینها اصرار دارند فکر نمیکردی که اینها یک نقشه دیگری دارند. خلاصه یکی دو روز
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۶۱* در ارتباط با این نامه در قزل قلعه مرا نگه داشتند و احمد هم در قزل قلعه بود و راجع به او و نامه از من سئوال کردند، بعد آزاد شدیم. س: ساواک در این ارتباط چه سئوالاتی را مطرح کرد و شما چه پاسخهایی دادید؟ و آیا افشای این نامه برای حاج آقا مجتبی آیت و کسانی که به شما وجوهات میدادند مشکلی بوجود نیاورد؟ ج: سئوال و جوابها زیاد بود و من احتمال میدادم مزاحم آقای آیت شوند، ولی ظاهرا مزاحمت مختصر بوده است. مسافرت به کربلا و بازداشت مجدّد در سال ۱۳۴۶ س: ً حضرتعالی مجدّدا در چه تاریخی زندانی شدید و به کدام زندان و بند انتقال یافتید؟ ج: من وقتی از زندان آزاد شدم قاچاقی رفتم کربلا، در بازگشت من و آقای حاج آقا تقی درچه ای و آقای حاج شیخ عبدالله صالحی را گرفتند و آوردند زندان؛ این بازداشت در تیر ماه ۱۳۴۶ بود، پنج ماه ما را نگه داشتند، آقای حاج شیخ غلامحسین جعفری را هم از تهران گرفته و آورده بودند، ایشان آدم خیلی سرسخت و مبارزی بود، حالا پیرمرد شده است، آشیخ غلامحسین جعفری همدانی برادر همان آقای جعفری بود که در کوچه رهبر در قم دکان داشت؛ و در مدت همین زندان پنج ماهه بود که مرحوم آقای حاج احمدآقا خمینی را هم از مرز بازداشت و به زندان قزل قلعه نزد ما آوردند و حدود دو ماه در زندان بود و روحیه اش خیلی خوب بود و با افسران والیبال و فوتبال بازی میّکرد و شاد و خرم بود. محاکمه فرمایشی و انتقال به زندان قصر بعد از پنج ماه مرا آزاد کردند و پس از مدتی با آقای ربانی شیرازی برای محاکمه احضار کردند و پس از محاکمه و محکوم شدن به یک سال و نیم زندان برای باقیمانده
زندان مرا بردند در بند سه زندان قصر، آقایان انواری و عسگراولادی و حاج هاشم امانی و محمّدجواد حجتی کرمانی و سید کاظم بجنوردی و جمعی دیگر در بند سه بودند و میخواستند من نزد آنها بمانم، ولی مرحوم تولیت - تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه (س)- و محمّد ما و جمعی از آقایان نهضت آزادی و جمعی از افسران کمونیست در بند چهار بودند و علاقه داشتند که من بروم پیش آنها، و بالاخره بعد از فعالیتها و موافقت سرهنگ کورنگی رئیً س زندان که نسبتا مرد ملایمی بود مرا به بند چهار زندان قصر بردند. آشنایی با مرحوم تولیت س: مرحوم تولیت برای چه زندانی شده بود؟ ج: آقای تولیت متولّی آستانه حضرت معصومه (س) و از شخصیتهای معروف قم بود ولی روحانی نبود، ایً شان قبلا با شاه خیلی رفیق بود، حتی شاه به منزل او رفت وآمد داشت، ولی در جریان رفراندوم آقای مصدق از مرحوم مصدق حمایت کرده بود و از آنجا بین او و شاه شکرآب شده بود؛ بعد ازجریان نهضت روحانیت تولیت خیلی خوب میآمد، بعد از تبعید آیتالله خمینی طلبهها میرفتند در مسجد بالاسر برای بازگشت ایشان دعای توسل میخواندند و تولیت کاری به کار آنها نداشت و به خدّام سفارش کرده بود مزاحم طلّاب نشوند، دستگاه خیلی اصرار داشت که ایشان مانع برگزاری این جلسات بشود ولی ایشان میگفت: «اینجا آستانه حضرت معصومه (س) است و من نمیتوانم این کار را بکنم». در ایام زیارتی این مراسم مرتب در مسجد بالاسر اجرا میشد و دستگاه از این قض ّیه خیلی ناراحت بود، چون زوّار از شهرهای مختلف میآمدند و این منظره را میدیدند؛ بالاخره خیلی به تولیت فشار آورده بودند که اینها را بیرون کن ولی قبول نکرده بود، به همین جهت برایش پرونده درست کرده و بازداشت و محکومش کرده بودند؛ بعد بنا شده بود تولیت آستانه را هم از او بگیرند با اینکه خانواده اینها تولیت حضرت معصومه (س) را از زمان شاه عباس در دست داشتند. شاه آقای مشکو را که یکی از استادان دانشگاه تهران بود به عنوان تولیت فرستاده
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۶۳* بود قم، اما خدّام آستانه هیچ کدام زیر بار او نرفتند، حتی یادم هست یک مجلس در مدرسه فیضیه گرفتند علما همه بودند، همین آقای مشکو ًآمد اصلا هیچ کس جلوی پایش بلند نشد و به او اعتنا نکردند، با اینکه طلبهها قبلا از تولیت خوششان نمیآمد برای اینکه از شاه حمایت میکرد اما حالا دیگر پس از مقاومت او در برابر دستگاه همه طرفدار تولیت شده بودند؛ تمام این کارمندان و کارگران آستانه هم که سالها نان تولیت را خورده بودند زیر بار آقای مشکو نرفتند؛ او هم یکی دو ماهی ماند و بعد دید کسی پشمی به کلاهش نمیبیند رها کرد و رفت. بالاخره در آن زمان تولیت خودش یک قدرتی بود و در ارتباط با این جریان او را گرفته و آورده بودند زندان قصر، ایشان با آقای احمد علی بابایی و آقای دکتر عباس شیبانی و مرحوم محمّد در بند چهار بودند و من بعد از اینکه دو سه روز در بند سه با آقای انواری و رفقای ایشان بودم به بند چهار رفتم. س: مگر اختیار اینکه در چه بندی باشید با خود شما بود؟ ج: در آن وقت رئیس زندان سرهنگ کورنگی اهل شهرضا (شهر قمشه واقع در ۷۰کیلومتری اصفهان) بود و او میخواست رعایت حال من را کرده باشد؛ به من گفت: «به هرکدام از این بندها که دوست داری برو»، در واقع میخواست احترام کرده باشد. با آقای دکتر وحید دستجردی و آقای دکتر واعظی هم رفیق بود و ارتباط من را با آنها میدانست، در همان زمانها هم روزی که میخواست به خارج برود آمد در زندان با من خداحافظی کرد. همراه با سران نهضت آزادی در زندان قصر س: گویا سران نهضت آزادی هم در همان بند زندانی بودند؟ ج: بله آقای مهندس بازرگان بوده که به ده سال زندان محکوم شده بود، آقای علی بابایی و آقای دکتر شیبانی بودند که هر یک به پنج یا شش سال زندان محکوم بودند، ولی به مرحوم مهندس بازرگان در آن هنگام عفو خورده و آزاد شده بود، اما دکتر
شیبانی شش سال زندانش را کشید، آقای علی بابایی هم همین طور، اینها افراد مذهبی بودند که من در بند چهار زندان قصر با آنها همنشین بودم، آقای مولایی و آقای اسدالله بنکدار نیز بودند. س: اگر از مرحوم مهندس بازرگان خاطره ای به یاد دارید بفرمایید؟ ج: وقتی مرا به زندان قصر بردند ایشان آزاد شده بودند و من با ایشان هم بند نبودم ولی مرحوم محمّد در قصر با ایشان بود؛ روزی من به ملاقات محمّد رفتم، مرحوم مهندس از پشت میله ها شکایت جدل و جر ّ و بحث مرحوم محمّد را کرد، و مرحوم محمّد گفت در بعضی مباحث تفسیری من با ایشان جر ّ و بحث میً کنم چون نوعا آقایان متن قرآن را بدون ملاحظه روایات وارده تفسیر میکنند. س: حضرتعالی با آقای دکتر شیبانی نیز هم بند بودید، اگر از ایشان هم خاطره ای یادتان هست بفرمایید. ج: آقای دکتر شیبانی خیلی آدم پرمطالعه ًای بود، دائما مشغول مطالعه بود، تفسیر مجمع البیان را شاید از اول تا آخر خوب مطالعه کرده بود، عربی را خوب میدانست و از کتابهای عربی استفاده میکرد؛ ایشان مرد متدیّن و متعهّدی است؛ من در زندان آخر در اوین نیز مدتی با ایشان بودم و اجمالا ایشان در بین زندانیان مسلمان از افراد با استقامت و متعبّد به احکام اسلامی بود. آشنایی با رهبران حزب توده البته در آن زمان افسرهای توده ای و کمونیستها هم آنجا بودند که جدا بودند ولی در عین حال ما با آنها هم بحث و گفتگو داشتیم؛ افرادی مثل کی منش، عمویی، حجری و شلتوکی. چند نفر دیگر هم از کمونیستهای عراق بودند مانند سعید و مهندس عادل که دستگیر شده بودند و چیزی طول نکشید که آزاد شدند؛ سعید مدتی در نجف طلبه بوده بعد کمونیست شده بود، خویشان ایشان از بغداد به دیدن آنها
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۶۵* میآمدند. یکی از سران حزب توده به نام کی منش بود که گویا بعد در زندان جمهوری اسلامی از دنیا رفت؛ محمّد ما با آنها خیلی کلنجار میرفت و بحث میکرد. ما در این زندان خیلی رنج میبردیم، یک حمام کوچک داشتیم که کمونیستها هم از آن استفاده میکردند، دستشوییها و آفتابهها و وسائل دیً گر مشترک بود و طبعا آنان مسائل اسلامی و احکام طهارت و نجاست را رعایت نمیکردند، خلاصه ما از این برنامه ها اوقاتمان تلخ میشد. اعتراض به تعویض کاشی کتابخانه مدرسه #) نجف آباد از زندان س: گویا هنگامی که حضرتعالی در زندان قصر دوران محکومیّت خود را میگذراندید ساواک و اوقاف اصفهان به کاشیکاری کتیبه کتابخانه «مدرسه » نجف آباد دستبرد زده و نام شما را پاک کرده بودند و اسم شاه را به جای آن نوشته بودند، شما از این عملشان به دادستانی ارتش شکایت کرده بودید، مشروح این ماجرا چگونه بوده است؟ ج: در مدرسه علمیه نجف آباد یک کتابخانه بود که توسط مرحوم حجتالاسلام آقای حاج شیخ ابراهیم ریاضی تأسیس و به وسیله من تکمیل شده بود و بالای آن اسم مرحوم آقای ریاضی به عنوان مؤسس و همچنین اسم من کاشیکاری شده بود، بعد در همان زمان که من زندان بودم یک روز رئیس اوقاف اصفهان با فرماندار نجف آباد و رئیس شهربانی برنامه ریزی کرده بودند که کاشیهای سر در این کتابخانه را عوض کنند، برنامه هم برحسب آنچه نقل شد از این قرار بوده که فرح (همسر شاه) در مسافرتی که به اصفهان داشته بودجه ای را اختصاص داده بود که مراکزی را در سطح استان از جمله یک کتابخانه در نجف آباد تأسیس کنند، بعد مسئولین محلّی چنانکه ما شنیدیم در نظر داشته اند که همین کتابخانه را با تعویض کاشیهای آن به نام آن کتابخانه که بنا بوده بسازند تغییر نام دهند و بودجه پیش بینی شده را بخورند یا در جای دیگری مصرف کنند، پیش خودشان هم گفته بودند فلانی زندان است و نمیتواند اعتراض یا سروصدایی بکند و ما با یک تیر دو نشان میزنیم! بعد کاشیهایی ساخته
بودند که مثلا: این کتابخانه در زمان سلطنت اعلیحضرت شاهنشاه ساخته شد و...؛ در روز روشن آمده بودند آن کاشیهای قبلی را خراب کرده و این کاشیهای اعلیحضرت را به جای آن چسبانده و رفته بودند. من در زندان این قضیه را فهمیدم و از همان جا نامه هایی به سازمان بازرسی شاهنشاهی نوشتم، نامه های تندی بود، مرتّب قضیه را تعقیب میکردم، تا اینکه بالاخره از طرف بازرسی شاهنشاهی مأمورینی برای تحقیق میروند نجف آباد، یک سرهنگی مسئول این بازرسی بوده، رفته بوده است در محل و اعلام کرده بوده که افراد بیایند چگونگی قضیه را شهادت بدهند، چنانکه بعدا برای من نقل کردند این سرهنگ - که حالا هرکه بوده خدا پدرش را بیامرزد- به مردم گفته بوده: «حالا آقای منتظری زندان است به جای خود، ولی حق ایشان نباید پایمال شود، ایً شان فعلا شکایت کرده است اگر کسی اطلاعی از این قضیه دارد بیاید شهادت بدهد». تعداد زیادی از مردم شهادت داده بودند که فرماندار نجف آباد و رئیس اوقاف و رئیس شهربانی در فلان روز آمدند و از فلان جا نردبان آوردند و فلانی را به عنوان بنا آوردند کاشیها را شکستند و این کاشیها را به جای آنها چسباندند، و چون اندازهگیریهای آنها دقیق نبوده یک قسمتی از آن هم خالی مانده بود؛ بالاخره آنها یک گزارش مفصّلی از مردم تهیه کرده بودند و برای بازرسی شاهنشاهی تهران آورده بودند. یک روز - روز ششم یا هفتم عید بود- از زندان مرا خواستند و گفتند: «دادستان کل ارتش شما را میخواهد»؛ آن وقت دادستان کل ارتش شخصی بود به نام تیمسار «ضیاء فرسیو» - همان که مجاهدین خلق بعدا او را ترور کردند- مرا بردند پیش او، یک سرهنگ دیگر هم نشسته بود، وقتی من وارد شدم بلند شد خیلی احترام کرد، بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن که شما خیال نکنید که ما به دین علاقه مند نیستیم، من خودم چند سفر رفته ام مکّه و امسال هم مادرم را فرستاده ام مکّه و ما به روحانیت علاقه مندیم و...؛ بعد گفت این جریان کتابخانه نجف آباد چه بوده است؟ من در یکی از آن نامه هایم نوشته بودم: «ما در کشور دزدی همه چیز دیده بودیم ولی کتابخانه دزدی ندیده بودیم! اعلیحضرت اگر میخواستند کتابخانه بسازند مگر پول نداشتند که میآیند یک کتابخانه ای را که با خون دل ساخته شده به نام اعلیحضرت میکنند» این مطالب در نامه های من آمده بود، خیلی نامه های تندی بود، بعد ایشان
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۶۷* شروع کرد با من صحبت کردن، شاید حدود دوساعت با من صحبت کرد، گفت: «آقای منتظری، کار اشتباهی شده ما همه کسانی را که در این جریان دست داشته اند توبیخ کرده ایم، اما کاری است که شده حالا دیگر چون کاشیها به اسم اعلیحضرت است صلاح نیست که این کاشیها را بکنیم، شما اجازه دهید این کاشیها به همین صورت باشد، هرچه خسارت به شما وارد شده است میدهیم! تمام مخارج شما را ما میدهیم! » گفتم: «مسأله خسارت نیست، اگر کار خلافی شده است باید اصلاح شود، بالاخره باید حق را به صاحبش برگردانید»؛ گفت: «آقای منتظری چند روز دیگر از زندان شما باقی مانده است؟» گفتم: «بیست و شش یا بیست و هفت روز»، گفت: ««پس اجازه دهید که ما شما را از همین جا بفرستیم بروید خانه، شما شخصیت بزرگوار و جلیل القدر درست نیست در زندان باشید»، گفتم: «نه، کسی که یک سال و نیم در زندان مانده این چند روز را هم میماند! » بالاخره صحبت به نتیجه ای نرسید و مرا برگرداندند به زندان قصر. س: بالاخره کاشیها را عوض کردند یا نه؟ ج: نه، کاشیها را عوض نکردند، و تا پیروزی انقلاب به همان صورت بود. من متن آن نامه را در دفترهایم در زندان داشتم ولی وقتی میخواستم از زندان بیرون بیایم بسیاری از نوشته های مرا گرفتند. بازداشت در ارتباط با سرمایه گذاری آمریکا در ایران س: گویا حضرتعالی در ارتباط با سرمایه گذاری آمریکا در ایران و مخالفتهایی که در این زمینه صورت میگرفت برای چندمین بار از سوی رژیم شاه بازداشت شدید و هنگام شهادت مرحوم آیتالله سعیدی در زندان قزل قلعه بسر میبردید، اگر اطلاعاتی راجع به چگونگی و جزئیات این قضیه دارید بفرمایید. ج: قضیه به این شکل بود که ۳۵نفر از سرمایه داران آمریکا بنا بود بیایند در ایران سرمایه گذاری کنند، در آن زمان اختناق در ایران خیلی شدید بود و آیتالله خمینی
در تبعید بسر میبردند؛ من و آقای ربانی شیرازی زیر کرسی خانه ما در خاکفرج نشسته بودیم، گفتیم اینکه نمیشود آمریکاییها بیایند در ایران سرمایه گذاری کنند و هیچ کس هیچ چیز نگوید، ما با هم نشستیم یک اعلامیه تنظیم کردیم به اسم حوزه علمیه، خیلی اعلامیه خوبی هم بود، نمیدانم الان نسخه هایی از آن جایی هست یا نه، خیلی چیز خوبی بود، بعد آن را با یک دستگاه خیلی ابتدایی پلی کپی کردیم، با دستگاهی که مرحوم محمّد درست کرده بود در ۵۰۰ نسخه در خانه یکی از همسایه ها پلی کپی کردیم و به جاهای حساسی فرستادیم و خواص از آن مطلع شدند و اثر خوبی هم داشت. یک وقت دیدیم آقای سعیدی از تهران آمد و گفت: «این اعلامیه شما خیلی چیز خوبی بود اما حیف امضا نداشت، اعتبار اعلامیه به امضای آن است، خوب بود زیر آن را امضا میکردید». گفتم: «آقای سعیدی، من آدمی نیستم که بترسم ولی اگر من به تنهایی امضا کنم اثرش کم است، اگر امضای ده نفر از اساتید زیر این اعلامیه باشد خیلی بیشتر مؤثّر خواهد بود، شما برو با چند نفر دیگر صحبت کن تا حاضر شوند امضا کنند آن وقت اعلامیه را با امضا منتشر میکنیم»، گفت: «من الان میروم امضا میگیرم». خلاصه ایشان رفت، اما گویا کسی امضا نکرده بود، بالاخره خود ایشان رفته بود و یک چیز کوتاهی در هفت هشت سطر در این ارتباط نوشته بود و خودش به تنهایی امضا کرده بود و با پست برای جاهای مختلف فرستاده بود، یک نسخه از آن هم برای من آمد؛ در همین ارتباط ایشان را دستگیر کردند و به شهادت رساندند. آنها دیده بودند که ممکن است پس از شهادت ایشان سروصدایی بشود قبل از اینکه کسی این جریان را بفهمد برای پیشگیری آمدند من و آقای ربانی را از قم دستگیر کردند - آن وقتها هر اتفاقی میافتاد به سراغ ما دونفر میآمدند- خلاصه شبانه من و آقای ربانی را گرفتند و بردند قزل قلعه؛ البته نمیخواستند ما را به قزل قلعه ببرند اول ما را بردند اوین، ولی آن وقت هنوز اوین راه نیفتاده بود به همین جهت ما را قبول نکردند و گفتند ببریدشان پایین یعنی همان قزل قلعه. در بین راه اوین به قزل قلعه هم یک اتفاق افتاد که اتفاق جالبی بود، و آن اینکه در نیمه های شب که ساواکیها ما را میبردند، در کنار خیابان دیدند یک دختری دارد سروصدا میکند و افرادی او را میکشند، ماشین را نگه داشتند و قضیه را جویا شدند، مشخص شد که این دختر داشته میرفته منزل پدر بزرگش چند نفر از لاتها او
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۶۹* را سوار کرده و به اینجا آورده بودند این دختر هم سروصدا راه انداخته بود، خلاصه آن دختر را نجات دادند و با یک تاکسی فرستادند برود خانه اش و از این افراد هم اسم و مشخصات و مدرک گرفتند تا برایشان پرونده درست کنند؛ این ساواکیها خوشحال بودند و میگفتند این کار خدا بود که ما به اینجا بیاییم و این دختر را نجات بدهیم. شهادت آیتالله سعیدی بالاخره ما را برگرداندند قزل قلعه، ساعت تقریبا یک بعد از نصف شب بود، مرا داخل زندان نبردند، پهلوی نگهبانها در پاسدارخانه گذاشتند، مرحوم آقاشهاب تهرانی را هم آورده بودند او هم در همان پاسدارخانه بود، آقای ربانی را هم به یکی از آسایشگاهها برده بودند. ما داخل قزل قلعه از ماجرا خبر نداشتیم و تعجب میکردیم که چرا ما را اینجا آورده اند و در داخل نبرده اند، حالا نگو که مرحوم سعیدی از دنیا رفته و ما را به همین خاطر گرفته و برای پیشگیری از بعضی مسائل در حوزه به اینجا آورده اند؛ بعد گویا ازغندی (از سران ساواک) میرود در خانه شهید سعیدی و پسر او را سوار ماشینی میکند و میآورد در وادی السلام قم و میگوید این قبر پدر توست و این هم جنازه او، شلوغ بازی و سروصدا هم راه نینداز. بالاخره ایشان را آنجا دفن میکنند و قبر او را به پسرش نشان میدهند. طلبهها میفهمند، در مدرسه فیضیه مجلس میگیرند، آیتالله حاج آقا مرتضی حائری (طاب ثراه) در جلسه حاضر میشود و آقای حاج سیداحمد کلانتر سخنرانی میکند. بعد طلبهها به صورت جمعی حرکت میکنند به طرف وادی السلام، بالاخره آسیداحمد کلانتر را میگیرند میآورند تهران زندان، یکدفعه من از دور دیدم یک سیدی را با نعلین زرد و قبای سفید آوردند به طرف پاسدارخانه، سید از آن دور تا چشمش به من افتاد گفت: «سعیدی کشته شد! » گفتم: «چه میگویی؟» گفت: «سعیدی را کشتند! » گفتم: «شوخی میکنی؟» گفت: «ما در قم فاتحه گرفتیم و بر سر مزار او رفتیم، مرا هم به همین خاطر گرفته اند». تازه فهمیدیم که جریان از چه قرار است و بازداشت و به داخل زندان نبردن ما به خاطر چه بوده است، میخواستند در بیرون غائله درست نکنیم؛ بعد مرا بردند برای بازجویی،
ازغندی گفت: «من به شما بگویم دیگران هر چه میخواهند بگویند، سعیدی فشار قلب داشت و سنکوب (سکته) کرد و مرد، ما او را نکشتیم». البته بعد افرادی که آنجا بودند اتاق مرحوم آقای سعیدی را به من نشان دادند و گفتند: «ما یک صدای جیغی شنیدیم و دیگر هیچ صدایی نیامد»، بالاخره با چه وسیله و چگونه او را شهید کردند معلوم نشد؛ خلاصه مرحوم سعیدی برای حفظ استقلال کشور و مبارزه با ۱ سرمایه گذاری آمریکا در ایران به شهادت رسید. ۲ آخرین بازداشت و محکومیت س: دفعه آخر که شما را به ده سال زندان محکوم کردند اتهام شما چه بود و در بازجویی چه چیزهایی را مطرح میکردند؟ ج: عمده اتهام من مخالفت با رژیم و نظام شاهنشاهی بود اما از افراد مختلف علیه من چیزهایً ی گرفته بودند، مثلا یکی از این افراد آقای شیخ احمد محدث بود و یکی هم شیخی که اهل گرگان یا قائم شهر بود، آمده بودند سقّز به دیدن من و از من راجع به جهاد و مبارزه مسلّحانه سئوالهایی کرده بودند، من گفته بودم: «جهاد خود یک موضوع مفصّلی است که باید مبانی و روایً ات آن مورد بحث واقع شود و طبعا در ضمن آن مبارزه مسلّحانه و چگونگی و شرایط آن هم بحث میشود»ً ، بعد اتفاقا آنها را گرفته بودند و در آنجا یا کتک زده بودند یا چیزهای دیگر، بالاخره دروغهای شاخداری گفته بودند، برحسب اعلام بازجو در گفته های آقایان بود که بله فلانی راجع به مبارزه مسلّحانه حرف زد و گفت بیا تا شما را به گروههایی معرفی کنم تا بروید مبارزه مسلّحانه یادتان بدهند و دروغهایی از این قبیل، البته مسائلی هم گفته بودند که فلانی به خانواده زندانیها کمک میکند و علیه نظام افراد را تشویق و تحریک میکند که ۱ شهید آیتالله سعیدی در مورخه۲۰/۳/۱۳۴۹ در زندان شاه به درجه شهادت نائل شدند و در وادی السلام قم مدفون هستند. ۲ چگونگی یورش ساواک به منزل آیتالله العظمی منتظری در سقّز و بازداشت معظم له و ماجراهای پس از آن در انتهای فصل پنجم این کتاب بیان شده است.
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۷۱* راست هم بود و آنها خودشان میدانستند و من هم در پرونده قبلی آنها را قبول کرده بودم. س: گویا شیخ احمد محدث در بازجویی خیلی ها را لو داده بود، به نظر شما انگیزه او از این کار چه بوده است؟ ج: بله، برحسب اعلام بازجوها چنین بوده، راست و دروغ برای افراد زیادی تک نویسی کرده بود؛ حالا انگیزه او چه بوده، نمیدانم؛ و شاید عدم تحمل در برابر شکنجه ها بوده است. آشنایی با مرحوم شهید رجایی در سلول س: حضرتعالی پیش از این اشاره فرمودید که با مرحوم شهید رجایی مدتی در یک سلول بودید؛ راجع به شخصیت، روحیات و چگونگی زندگی ایشان و برخوردی که با حضرتعالی داشتند اگر خاطراتی دارید بفرمایید. ج: البته مدت زیادی نبود، در این دفعه آخر وقتی مرا از سقّز بازداشت کردند آوردند تهران، نیمه های شب حدود ساعت دوازده بود که مرا آوردند کمیته، یک افسر لباسهایم را گرفت، من گفتم: «آقا من طلبه هستم، میخواهم نماز بخوانم، مرا جایی ببر که از این نظر مشکل نداشته باشم»، آن افسر یک نگاهی به من کرد و مثل اینکه بخواهد کمکی کرده باشد مرا برد به یک سلول، شخصی در آن سلول بود بیدار شد، من نمیدانستم که این شخص «محمّدعلی رجایی» است، این افسر به او گفت: «پاشو برایت مهمان آورده ام»، من داخل سلول رفتم و در را بست و رفت؛ ایشان برخاست و خیلی با گرمی و صمیمیت گفت: «شما را از کجا آورده اند؟» گفتم: «از سقّز»، گفت: «اهل سقزی؟» گفتم: «نه من طلبه قم هستم»، گفت: «اسم شما چیست؟» گفتم: «منتظری»، تا اسم مرا شنید بلند شد و مرا بغل کرد و بوسید و خیلی ابراز محبت کرد، بعد نشستیم به صحبت کردن، شاید دو سه ساعت با هم یواش صحبت میکردیم، صبح شد با هم نماز جماعت خواندیم، دستشوییها هم جوری بود که آدم نجس میشد؛ گفتم
اینجا چرا این طور است، گفت خوب دیگر ما هم گرفتاریم، خیلی آدم متعبّدی بود، من تا ساعت ده صبح با ایشان بودم بعد آمدند مرا صدا زدند و از آنجا برای بازجویی بردند به اوین، من همین یک شب را با ایشان بودم (رحمة الله علیه). س: ایشان گویا دو سالی انفرادی بودند؟ ج: بله ولی من همان یک شب با ایشان بودم، از نصف شب تا ساعت ده صبح، آدم خیلی با روحیه و مقاومی بود، بعد از انقلاب هم زیاد پیش من میآمد، آن وقت که رئیس جمهور یا نخست وزیر بود با هیأت دولت و وزرایش میآمدند اینجا. یادم هست یک بار من قضیه قرض الحسنه بانکها را با ایشان مطرح کردم که در این جهت بانکها فعال شوند مردم پول در اختیار بانکها بگذارند و بانکها به نیازمندان وام بدون سود بدهند و مشکل مخارج بانکها را هم از تجارت خارجی به دست بیاورند، به این صورت که هر بازرگان یا وزارتخانه ای خودش بلند نشود برود کشورهای مختلف جنس بخرد، این معاملات را بانکها انجام دهند، در همه کشورها نماینده داشته باشند و افراد در اینجا به بانکها سفارش خرید بدهند و نمایندگیهای بانک در آنجا با یک تلفن یا تلکس در جریان قرار بگیرند و جنس مورد نظر را برای آن بازرگان یا وزارتخانه خریداری کنند و بفرستند و برای فروش و صدور جنس نیز به همین شکل عمل شود که در حقیقت متصدی واردات و صادرات بانکها باشند، و در این صورت درآمد زیادی عاید بانک میشود و میتواند مخارج پرسنل و کارمندان خود را تأمین کند، در آن وقت من یک چنین پیشنهادی به او دادم، او گفت خیلی پیشنهاد خوبی است، هدف این بود که بانکها برای وام دادن به نیازمندان بهره از آنها نگیرند و سنّت قرض الحسنه احیا شود و در عین حال بانکها هم اداره شوند، آن وقت حدود هفتاد هزار نفر پرسنل بانکها بود. بالاخره ایشان - خدا بیامرزدش- خیلی با ما رفیق بود. س: حضرتعالی گویا خاطراتی هم با شهید سید علی اندرزگو دارید، اگر همین جا بفرمایید مناسب است. ج: روزی مرا به مدرسه علمیه چیذر که زیر نظر حجتالاسلام آقای سید علی اصغر هاشمی اداره میشود دعوت کردند، در آنجا شیخی را دیدم که میگفتند هم درس
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۷۳* میخواند و هم مدرس قسمتهای پایین است و نام او «شیخ عباس تهرانی» است. پس از خداحافظی ایشان مرا بدرقه کردند و در راه گفته شد ایشان آقای سید علی اندرزگو است و چون تحت تعقیب است بدین شکل درآمده، تا اینکه روزی در ایام محرم یا ماه رمضان به نجف آباد آمدند و من ایشان را برای تبلیغ به فریدن فرستادم و بالاخره با هم رفیق شدیم، همفکر هم که بودیم. ایشان زیاد سراغ من میآمد و همکاری داشتیم و در قم محله جوی شور ساکن شده بود، تا اینکه روزی سراسیمه آمد و گفت که منزل مرا محاصره کرده اند و من فرار کردم، من مقداری برای هزینه سفر به ایشان کمک کردم و ایشان به طرف مشهد حرکت کرد، گویا در مشهد با آقای محامی هم تماس داشته و ظاهرا از راه پاکستان فرار میکند. من دیگر از ایشان خبری نداشتم تا اینکه ۱ در اوین که بودم شنیدم در تهران به شهادت رسیده است (اعلی الله درجاته) . بعضی از افراد را در ارتباط با ایشان بازداشت و به زندان اوین نزد ما آوردند که از جمله آقای رحیم خانیان و آقای محسن رفیق دوست و آقای نفری - داماد آقای دکتر محمّد صادقی- بودند. شکنجه های روحی و جسمی س: حضرتعالی دفعات متعددی در رژیم شاه زندانی شده اید، سئوال این است که شکنجه های روحی و شکنجه های جسمی در آن زمان چگونه بود؟ آیا حضرتعالی شخصا از نظر روحی و جسمی مورد شکنجه قرار گرفتید؟ گویا در دفعه اخیر که در کمیته ضدخرابکاری زندانی بودید دستبند قپانی به دستتان زده بودند، اگر چیزی در این زمینه در خاطرتان هست توضیح بفرمایید. ج: کتک و شکنجه در زندان یک چیز عادی بود، چنانکه همیشه بوده و هست، بهانه آن هم این بود که میخواستند از افراد حرف در بیاورند یا اینکه روحیه آنان را بشکنند، در قزل قلعه که بودم دفعه اول بیشتر سختگیریها و فشارها روحی بود، در سلول ۱ شهید حجه الاسلام سید علی اندرزگو در دوم شهریور ۱۳۵۷ مصادف با نوزدهم ماه مبارک رمضان طی یک درگیری مسلحانه با مامورین رژیم شاه در تهران به درجه شهادت رسیدند.
انفرادی نگه میداشتند و نمیگذاشتند با کسی تماس بگیریم، میدانستند من به چای علاقه دارم چای نمیدادند، در بازجویی گفتم: «چرا چای ندادید؟» گفت: «یادت هست آقای ربانی در ماشین به شما گفت میرویم هتل ساقی، میخواهیم یادت نرود که اینجا هتل ساقی است! » محمّد را خیلی کتک زده بودند اما در آن بازداشت مرا فقط یک دفعه کتک زدند، اتفاقا تابستان بود با یک پیراهن بودم، شلاق که زده بودند این پیراهن خون آلود به پشتم چسبید. توهین خیلی میکردند حرفهای رکیک و بی ادبانه ای میً زدند، مثلا میگفت: «چند نفر قلدر بگویید بیایند با فلانی... «، بعد میگفت: «نه، نه، دارد میگوید» و از این بازیها، شلاق را مرتب نشان میدادند تا اگر کسی وارد نباشد خودش را ببازد، البته من به این چیزها خیلی اهمیت نمیدادم. دفعه آخر هم که مرا گرفتند از سقّز آوردند کمیته که گفتم با مرحوم شهید رجایی یک شب آنجا بودم، بعد برای بازجویی بردند به اوین، در آنجا دستبند قپانی به دست من زدند؛ دستها را از پشت سر به جوری میبندند که انسان به ستوه بیاید، بعد هم شروع کردند به شلاق زدن، آقای شکری هم آنجا بازجویی میداد، سعیدی بازجو شلاق را به او داد و گفت: «به پاهای این شیخ شلاق بزن! «، ایشان گفت: «نه من دلم نمیآید ایشان استاد من است»، گفت: «پدر فلان بزن». با این کار میخواست هر دوی ما را بشکند. آقای شکری یواشکی شلاق را به پای من زد، سعیدی بازجو دید ایشان نمیزند خودش شلاق را گرفت و بنا کرد محکم زدن؛ مرا به پشت خوابانده بودند و پاهایم را بالا گرفته بودند و با شلاق به کف پایم میزدند مثل چوب و فلک های سابق، ولی با کابل و شلاق سیمی میزدند. از جمله کارهایی که میکردند - بعد ما فهمیدیم مثل اینکه نوار است- از اتاق پهلویی صدای داد و فریاد میآمد، میگفت: آخ، کشتید! کشتیدم، میگم، میگم، نزنید میگم؛ و به این شکل محیط رعب و دلهره ایجاد میکردند. به طور کلی فحّاشی خیلی میکردند، حرفهای رکیک خیلی میزدند، میخواستند با این حرفها اعصاب ما را خرد کنند. متأسفانه این فرهنگ الان هم هست و اینها خلاف موازین اسلام است، از افراد به این شکل اعتراف میگیرند و بعد بر اساس همینها هم در دادگاه حکم میکنند؛ با اینکه در روایات داریم که اگر کسی در زندان باشد و اعتراف کند اعتراف او صحیح نیست، چه رسد به اینکه زیر شکنجه از او اعتراف بگیرند؛ من این مطلب را همین جا
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۷۵* بگویم تا روشن شود که چقدر دنیا پیشرفته تر و اصولی تر از ما در این گونه مسائل عمل میکند. آقای شریعتی سبزواری نقل میکرد میگفت: «من دنبال آقای ورامینی - پدر خانم خود- رفتم آلمان، سه چهار روز پشت سر هم میرفتم داخل یک پارک میگشتم، پلیس آنجا میدید من هر روز میآیم به این پارک، به من شک کرده بود، مرا بردند به اداره پلیس، پلیس گفت: آقا ما سئوالاتی از شما میکنیم اما شما طبق مقررات مجبور نیستید جواب بدهید». ًاتفاقا یک روایت از امیرالمومنین (ع) داریم که یک کسی متهم به سرقت بود پیش آن حضرت آوردند، حضرت فرمود: «اسرقت؟ ان شئت قل لا»،«آیا تو دزدی کرده ای؟ اگر میخواهی بگو نه»؛ بهخصوص در امور اخلاقی و جنسی هیچ کس حق ندارد کند وکاو کند و به زور از افراد راجع به این امور اعتراف و اقرار بگیرد، چه برسد به اینکه با شکنجه از آنها اقرار بگیرد و بعد بر همان اساس آنها را اعدام کنند. ما در ابواب فقه داریم که انکار بعد از اقرار مسموع نیست مگر در مسأله رجم که اگر کسی در مواردی که حکمش رجم است اقرار کرد بعد انکار کرد، انکار او مورد قبول واقع میشود و این مورد اتفاق فقهاست، مرحوم امام (ره) هم در تحریرالوسیله دارد که در رجم انکار بعد از اقرار مسموع است - و ایشان در قتل نیز احتیاط وجوبی میکند که به رجم ملحق شود- ولی در همین ملایر از چند نفر به زور اقرار گرفته بودند راجع به عمل جنسی بعد انکار کرده بودند و گفتند به ما کتک زدند ما هم اقرار کردیم، ولی با این حال آنها را اعدام کرده بودند، من از این مسأله خیلی ناراحت شدم و با آقای قاضی خرم آبادی صحبت کردم، ایشان تلفن کرد به دادستانی ملایر و گفت: «اینها انکار کرده بودند، چرا آنها را اعدام کردید؟»، دادستان گفته بود: «اینها اول اقرار کرده بودند»، گفته بود: «به فرض که اقرار کرده باشند چرا اینها را تیرباران کردی؟» گفته بود: «چون برف میآمد دیدم مشکل است اینها را رجم کنیم! «، در حالی که اینها حق فرار داشتند، یعنی به فرض که اقرار کرده باشند حق فرار دارند، اگر ثبوت از راه اقرار و اعتراف باشد میتوانند فرار کنند. من به آقای موسوی خوئینی ها گفتم: «شما دادستان کل هستی چرا اینها به این شکل عمل میکنند؟» گفت: «خوب حالا دیه آنها را بدهند! ». من یک وقت که خدمت امام بودم این مسأله را مطرح کردم، امام گفتند: «من یادم نیست»، گفتم: «آقا اینها در فقه ما است، اینها (قاضی ها) میخواهند بگویند که ما علم داریم؟ مگر در امور
جنسی نمیگویند باید یا چهار مرتبه اقرار کند یا چهار شاهد شهادت بدهند که «کالمیل فی المکحله» دیده اند، و اگر سه شاهد شهادت بدهند و چهارمی شهادت ندهد آن سه نفر باید حد قذف بخورند، حالا اینها چطور به این شکل اعدام میکنند؟» بالاخره این مسأله ّمهمی است که طرف بگوید چون برف میآمد ما آنها را تیرباران کردیم! خلاصه اعتراف گرفتن در زیر شکنجه و همراه با تهدید و ارعاب هم در رژیم گذشته رواج داشت و از خیلی ها به این وسیله اقرار گرفتند، و هم متأسفانه در این زمان وجود دارد؛ و این بر خلاف موازین شرعی و اسلامی است و اعترافی هم که در این شرایط گرفته میشود اعتبار شرعی ندارد. س: حضرتعالی در ارتباط با شکنجه مطالبی را فرمودید، ولی این قضیه که معروف است با سیلی به گوش شما زدند و پرده گوشتان پاره شد را نفرمودید. ج: بله، این قضیه زمانی اتفاق افتاد که سعیدی بازجو در زندان اوین برای بار آخر مرا بازجویی میکرد؛ البته شنیدم اسم اصلی او «میرفخرایی» بود، او یک مدت رئیس ساواک شیراز بود، آدم خیلی چاقی بود و دستهای بزرگی داشت، خیلی هم بددهن بود، این شخص وقتی داشت مرا بازجویی میکرد چندتا سیلی محکم توی گوش من زد، اولین سیلی را که زد یک صدای عجیبی در گوشم ایجاد شد، گفتم: آخ گوشم پاره شد! و او کلمه زشت و رکیکی را به کار برد، و همین سیلی سبب شد که پرده گوش چپم پاره شد و برای معالجه مدتی مرا بردند بیمارستان ۵۰۱ ارتش و تا مدتها گرفتارش بودم، مرتب چرک میکرد و باید معالجه میکردم. س: الان خوب شده است؟ ج: ناراحتی آن خوب شده ولی چند وقت پیش که آزمایش کردند فقط شصت هفتاد درصد شنوایی داشت، الان هم شنوایی گوش چپم کمتر از گوش راستم است. س: تشنّجهایی که داشتید و حتی در این اواخر هم به آن مبتلا بودید از کجا ناشی شده بود؟ ج: تشنّجهای من مربوط به اعصاب بود، وقتی سرما میخوردم یا مسائل