کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۸
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۸ از ۱۹بود شناسنامه همراه نبردیم و قهرا مهمانخانهها ما را نمیپذیرفتند، در بعضی شهرها که آشنا داشتم در منزل آنان وارد میشدیم؛ از جمله در تبریز منزل آقای شربیانی، در اردبیل منزل مرحوم حاج سید غنی، در بندر غازیان منزل مرحوم حاج سید جواد حسنی و در ساری منزل آقای نظری وارد شدیم، و در شاهی - قائم شهر فعلی- تقریبا همه علمای آنجا، آقایان محمّدی، دارایی، نوریان، گرجی، صبوری و روحانی پذیرایی شایانی از ما کردند و یک هفته آنجا ماندیم، و بعد ساواک ساری فهمیده بود و - بنا بر آنچه برای من نقل شد- مزاحم آقایان شده بود؛ و در بعضی شهرها هم در اثر نداشتن جا و آشنا خیلی صدمه خوردیم. بالاخره آن مسافرت برای من خیلی جالب و جذّاب بود و بسیاری از رفقا و دوستان حوزوی را زیارت کردم، از جمله در تبریز مرحوم آیتالله قاضی طباطبایی و آیتالله حاج شیخ عبدالله مجتهدی را زیارت کردم؛ در آن اوان مرحوم آیتالله کوهستانی تازه وفات کرده بودند که در کوهستان به مجلس ختم ایشان نیز رفتیم، در رستم کلا نیز با اوضاع حوزه علمیه آنجا که زیر نظر آقای ایازی اداره میشد آشنا شدیم. پس از مراجعت به نجف آباد تلگرافی از نجف اشرف به امضای آقای حاج شیخ عبدالعلی قرهی رسید بدین مضمون: «مسافرکم سالم وارد»«مسافر شما سالم است و به اینجا وارد شده است»،که معلوم شد مرحوم محمّد پس از آوارگیهای زیاد در افغانستان و پاکستان بالاخره وارد نجف شده است. طبس سومین تبعیدگاه س: گویا حضرتعالی پس از اقامت اجباری در نجف آباد به طبس تبعید شدید، بفرمایید علت این تبعید که سومین تبعید شما محسوب میشد چه بود و چه مدت طول کشید و در آنجا به چه کارهایی اشتغال داشتید و روابط شما با مردم و روحانیت منطقه چگونه بود؟ ج: در نجف آباد که بودم ایام تابستان بود یک روز دیدم از طرف شهربانی چند نفر آمدند مرا سوار ماشین کردند و آوردند شهربانی نجف آباد، در آنجا دیدم آقای آشیخ
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۹۵* نعمت الله صالحی را هم آورده اند، ما دونفر را سوار ماشین کردند و همراه یک افسر آوردند در ساواک قم، ساواک قم دستور داد ببریدشان به شهربانی تحویل بدهید، ما را آوردند در شهربانی قم، در شهربانی متوجه شدیم که بیست و پنج نفر از فضلا و مدرسین حوزه علمیه را تصمیم گرفته اند تبعید کنند؛ از نجف آباد من و آقای صالحی، و از قم آقای ربانی شیرازی، آقای مشکینی، آقای فاضل لنکرانی، آقای خلخالی، آقای ربانی املشی، آقای تهرانی، آقای مومن، آقای یزدی، آقای مولانا و افرادی دیگر را که مجموعا با ما بیست و پنج نفر میشدیم گرفته بودند و بنا بود به شهرهای مختلف تبعید کنند. از قراری که نقل شد حکم تبعید را طبق قاعده باید فرماندار قم امضا میکرد، منتها آن وقت فرماندار قم در قم نبود، بعضی میگفتند تعمد داشته که در قم نباشد تا این حکم تبعیدها را امضا نکند و قهرا معاون او امضا کرده بود؛ مدت تبعید من سه سال تعیین شده بود. برحسب منقول، معاون فرماندار که احکام را امضا کرده بود آقای محمود هاشمی ً رفسنجانی بوده که قبلا طلبه و معمّم بود و نزد من هم درس خوانده بود، منتها شرایط به نحوی بود که جرأت تخلف نداشته است؛ بعد از انقلاب آقای خلخالی میخواست او را تعقیب کند، ولی من به او گفتم نمیً توانی چون پشتش محکم است؛ و ذاتا محمود مرد خوبی بود، منتها در آن شرایط زور حاکم بود و ساواک مافوق همه دستگاههای دولتی محسوب میشد. چگونگی و علت تبعید بیست و پنج نفر از علما و مدرسین س: علت تبعید شما بیست و پنج نفر چه چیزی بود؟ ج: البته علت اصلی همان طرفداری از آیتالله خمینی و مبارزه با نظام شاهنشاهی بود ولی ظاهرا اینها چیزهای دیگر را بهانه میکردند، مثلا در همان ایام گروهی در نهاوند به نام «گروه ابوذر» اقدام به خلع سلاح پاسبانی کرده بودند و گویا افرادی هم کشته شده بودند؛ من در ساواک قم از محمّدی رئیس اطلاعات شهربانی
قم پرسیدم که برای چه ما را تبعید میکنید، او جریان گروه ابوذر را گفت. البته من بعدا در زندان با فردی به نام «محمّد طالبیان» که مرد خوبی بود و از گردانندگان این گروه بود آشنا شدم ولی در بیرون ارتباطی با آنها نداشتم. به هر حال آنها قضیه «گروه ابوذر» را بهانه کرده بودند، بالاخره از اوج گیری قیام اسلامی وحشت داشتند و به این بهانه مرا به طبس فرستادند و دیگران را به جاهای دیگر. در آنجا گفتند یک وکیل بگیرید و برای خود یک دفاعیه بنویسید و بفرستید، در آن زمان آقای احمد صدر حاج سید جوادی حفظه الله تعالی بدون آنکه چشم داشت مالی داشته باشد وکالت ما و چند نفر دیگر را به عهده گرفت، من هم یک دفاعیه از طبس نوشتم فرستادم که دفاعیه نسبتا تندی بود و در آن به جریان گروه ابوذر هم اشاره کرده بودم که این قضیه چه ربطی به ما دارد و این شعر را هم در آن نوشته بودم که: گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری و البته در دفاعیه من هیچ مطلبی دال بر تضعیف گروه ابوذر نبود، اما لازمه دفاع حقوقی این بود که من ارتباطم را تکذیً ب کنم و واقعا هم ارتباط نداشتم و نام آنان را نشنیده بودم. فکر میکنم این دفاعیه در بعضی جاها آمده باشد. (پیوست شماره ۲۳، صفحة ۸۳۸) ورود به طبس و سکونت در مدرسه علمیه س: چگونه شما را به طبس بردند و در آنجا به کجا یا به چه کسی تحویل دادند؟ ج: از قم یک ماشین سواری کرایه کردند به یک هزار و دویست تومان و مرا با دوتا مأمور به طبس فرستادند، گویا آنها نمیدانستند که از طریق یزد راه نزدیکتر است مرا از راه تهران- مشهد بردند، در راه با سرعت میرفتند و کمتر جایی توقف میکردند، در مشهد برای زیارت حضرت رضا (ع) هم نگه نداشتند هرچه اصرار کردم قبول نکردند، رفتند آن طرف تربت حیدریه در یک قهوه خانه نگه داشتند، شب را مختصری در آنجا استراحت کردیم و صبح راه افتادیم، بعدازظهر بود که رسیدیم به طبس. مرا مستقیم بردند به شهربانی، یک افسری بود به نام «شیخ الاسلامی» اهل
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۹۷* نیشابور بود یا سبزوار، آمد با من صحبت کرد، خیلی احترام گذاشت و گفت: «من کوچکتر از این هستم که برای شما تعیین وظیفه کنم که چرا شما با آیتالله خمینی مربوط هستید ولی خوب ما هم ناچار هستیم مقررات خودمان را رعایت کنیم، طبق مقررات شما حق ندارید از شهر بیرون بروید ولی در شهر هرجا خواستید بروید آزادید، هرجا دوست دارید میتوانید زندگی بکنید»؛ بعد پرسید: «کجا دوست دارید باشید؟» گفتم: «اگر یک مدرسه طلبگی باشد خوب است»، او فرستاد سراغ «آقای زجاجی» که رئیس مدرسه علمیه آنجا بود، ایشان آمد. گفت: «این آقا مهمان ما هستند و ما ایشان را میسپاریم به دست شما که در مدرسه تان از ایشان پذیرایی کنید»، ً انصافا آدم خوش برخورد و مردم داری بود. در راه مدرسه به آقای زجاجی گفتم: «تعجب است شما به محض احضار رئیس شهربانی آمدید»، گفت: «مگر میشود رئیس شهربانی احضار کند و انسان نیاید؟!». بالاخره آقای زجاجی مرا برد در مدرسه «دومنار»، البته آقای زجاجی در زلزله طبس در سال۱۳۵۷ فوت شد، خداوند ایشان را مشمول رحمت خود قرار دهد؛ مناره های مدرسه هم در آن زلزله خراب شد، مناره های آن مثل منارجنبان اصفهان میجنبید. این مدرسه آب لوله کشی نداشت، در عوض یک حوض بزرگی داشت؛ به آقای زجاجی گفتم چرا آب لوله کشی نکشیده اید؟ گفت چون پول نداریم، گفتم خرجش چقدر میشود؟ گفت چهارصد و پنجاه تومان، گفتم من این پول را میدهم اینجا را لوله کشی کنید؛ ایشان خیلی خوشحال شد. بعد یک طلبه ای آنجا بود به نام آقای «حسامی» سیوطی میخواند،گفتم بیا من برایت نهج البلاغه درس بگویم، من یک نهج البلاغه به همراه خودم برده بودم که هرجا فرصت شد آن را مطالعه کنم. سایر آقایان را هم در شهرهای مختلف پخش کرده بودند، آقای مشکینی را به «ماهان» کرمان فرستاده بودند، ایشان از آنجا یک نامه برای من نوشته بود، نامه خوشمزه ای بود در آن به شوخی نوشته بود: «گویا بناست شما همیشه پهلوی یک منارجنبان باشید، از کنار منارجنبان اصفهان شما را میگیرند و میآورند کنار منارجنبان طبس! » در سقّز هم که بودیم ایشان یک نامه نوشته بود، در آن نامه هم به شوخی نوشته بود: «ّبالاخره شما را هم بردند در منطقه سنیها معلوم میشود یک سنخ ّیتی هست! » البته من هم در پاسخ ایشان نامه ای نوشتم که: «بله شما را از
اردبیل که مقر قطب الاقطاب شیخ صفی بود بردند ماهان مرکز دراویش، لابد در این انتقال شما هم سنخیتی هست! « خلاصه این گونه شوخیها و مکاتبه ها بین افراد بود؛ و بالاخره بین افراد کمال صمیمیت بود، خدا لعنت کند شیاطین انس و جن را که چگونه بین افراد مبارز و همفکر تفرقه افکندند. شروع نمازجماعت و نمازجمعه در طبس کم کم ماه رمضان شد، مسجد جامع طبس روبروی مدرسه دومنار بود و آقای زجاجی در آنجا نماز جماعت میخواند، من هم میرفتم پشت سر ایشان نماز میخواندم، ایشان صبحها برای نماز نمیآمد، گفتم چرا شما صبحها نمیآیید؟ گفت من حال ندارم صبحها بیایم. بنا شد من صبحها به جای ایشان نماز جماعت بخوانم، بعد از نماز هم شروع کردم به صحبت کردن، کم کم افراد جمع شدند. مردم سحرها سحریشان را میخوردند و اول اذان میآمدند برای نماز، از چهارپنج کیلومتر اطراف با چرخ و موتور در نماز شرکت میکردند، کم کم جمعیت نماز خیلی زیاد شد. یک روز راجع به فضیلت نماز جمعه صحبت کردم و روایات آن را خواندم، بعد با آقای زجاجی صحبت کردم که ایشان نماز جمعه شروع کنند، ایشان گفتند من تابه حال نماز جمعه نخوانده ام خود شما بخوانید، شیخ سالم و سلیم ّالنفسی بود، بالاخره نماز جمعه را شروع کردیم، کم کم خیلی شلوغ شد، سه چهار هزار نفر از شهر و دهات اطراف میآمدند، یک عصایی دستم میگرفتم و در خطبه ها هم مسائل سیاسی روز را میگفتم و این برای مردم خیلی جالب بود و تازگی داشت، پلیسها هم لباس شخصی میپوشیدند و در نماز شرکت میکردند، پلیسهاً ی آنجا اکثرا افراد سالمی بودند. گاهی افراد برای دیدن من میآمدند راه را بلد نبودند شب و نصف شب میرسیدند پلیسها آنها را راهنمایی میکردند، آنها را سوار موتور میکردند تا منزل میرساندند، خلاصه افراد مختلف و از قشرهای مختلف به این نماز جمعه علاقه مند شده بودند و در آن شرکت میکردند؛ افراد مختلف در طول روز میآمدند مسأله میپرسیدند. آن ماه رمضان خیلی پربرکت بود، من آنجا خیلی با مردم خودمانی شده بودم، صبحها
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۹۹* میرفتم نان میگرفتم در شهر قدم میزدم، گاهی پیاده تا باغ گلشن که دوسه کیلومتری شهر بود میرفتم و در آنجا با جوانها صحبت میکردم و گرم میگرفتم. در مدرسه علمیه درس خارج شروع کردم، هفت هشت نفر از روحانیون آنجا که سوادشان هم بد نبود در آن درس شرکت میکردند، به طلبهها هم شهریه میدادم، میهمان هم برای من زیاد میآمد، شاید در این مدت که آنجا بودم ده بیست هزار نفر برای من میهمان آمد، معمولا اینها در مدرسه میخوابیدند، برای مدرسه زیلو خریدم که هم برای مدرسه بود و هم میهمانها استفاده میکردند. اولین مهمانی که برای من به طبس آمد آقای حاج شیخ علی آقا تهرانی بود از مشهد، بعدا دوستان و رفقا از مشهد، تهران، قم، اصفهان و نجف آباد زیاد آمدند، از جمله آقای مطهری از تهران و آقای خامنه ای با خانواده از مشهد. تعویض رئیس شهربانی و شدت گرفتن اوضاع دستگاه دید اوضاع خیلی دارد عوض میشود، برای اینکه اوضاع را تحت کنترل خود قرار دهد رئیس شهربانی آنجا را عوض کرد، یک نفر را به اسم «سرهنگ غفاری» از مشهد فرستادند، او خیلی آدم خشن و سخت گیری بود، اصلا به همین منظور آمده بود. از همان اول که آمد فشار را شروع کرد، مرتب خرده فرمایشی میکرد من هم اعتنا نمیکردم، از همسایه های ما برای ما مراقب گذاشتند، نماز جمعه را تعطیل کردند، مأمورین از دو ساعت به ظهر میآمدند اطراف خانه ما و اطراف مسجد را کنترل میکردند نمیگذاشتند مردم به مسجد بیایند، نمیگذاشتند در این ساعات کسی به خانه من بیاید و یا از آن خارج شود، افرادی هم که از شهرستانها به دیدن من میآمدند اسم آنها را یادداشت میً کردند، مثلا یک بار چهل پنجاه نفر با اتوبوس به سرپرستی حاج غلامعلی رستمی - داماد ما- از نجف آباد آمده بودند، آنها شب را در مدرسه بودند، پلیس رفته بود سراغ آنها که اسمشان را بنویسد به یکی گفته بود اسمت چیً ست؟ گفته بود مثلا «قدمعلی فرزند عوضعلی»، به دیگری گفته بود اسمت چیست آن هم یک اسم الکی گفته بود، این مأمور به حاج غلامعلی گفته بود من
میدانم که اینها اسمهایشان را عوضی میگویند ولی به اینها بگو این اسمها یادشان باشد که اگر دوباره پرسیدند همین را بگویند و برای ما دردسر درست نکنند.! یک روز پدر آقای کروبی آمده بود، ماشاءالله هیکل بزرگی داشت چند برابر آقای کروبی بود عمّامه بزرگی هم داشت، با هم در خیابان میرفتیم مأمور آمد و به من گفت این آیتالله کی هستند؟ گفتم از خودشان بپرسید! رفت جلو و اسم ایشان را پرسید؛ ولی خوب مأمورین نوعا با ما خوب بودند، یادم هست پس از یک سال که آنجا بودیم وقتی مرا میخواستند از آنجا ببرند سه نفر از این پاسبانها آمده بودند اشک میریختند و گریه میکردند و میگفتند آقا ما چطور فراق شما را تحمل کنیم؟ صدور اعلامیه از طبس در باره اختلافات داخلی این مدت که من در تبعید بودم ساواک مرتب روی اختلافات داخلی روحانیت و مسأله کتاب «شهیدجاوید» کار میکرد و مرتب افرادی را تحریک میکرد و پیش مراجع و جاهای دیگر میفرستاد تا این مسائل را مطرح کنند و در درون روحانیت و جامعه صفبندیهای مختلف به وجود بّیاورند، مارک سنیگری و وهابیگری و طرفداری از عربستان سعودی و ضدیت با امام حسین (ع) و... این قبیل برچسبها را به نیروهای مبارز میزدند؛ بهخصوص در قم و اصفهان این ّجو تشدید شده بود، اطراف آیتالله گلپایگانی، آیتالله شریعتمداری و آیتالله نجفی مرعشی و دیگران را گرفته بودند تا از آنها نوشته هایی علیه شهیدجاوید بگیرند، بعضی ها در اصفهان منبر رفته و میگفتند: «عربستان پول چاه نفت شماره فلان را به اینها اختصاص داده که در ایران تبلیغ وهابیت کنند! » یا اینکه میگفتند: «آقای منتظری و آقای مشکینی و آقای صالحی علیه امام حسین (ع) کتاب نوشتند، امام حسین اینها را آواره کرد! » و.... من احساس کردم این یک توطئه خطرناکی است که طراح آن ساواک است و ناآگاهانه از سوی بعضی ها به آن دامن زده میشود به همین جهت از همان جا یک نامه نوشتم و برای شخصیتهای مختلف از جمله مراجع فرستادم. (پیوست شماره ۲۴، صفحة ۸۳۴)
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۰۱* احضار به مشهد و بازداشت سه روزه س: این نامه هنگامی که منتشر شد چه عکس العملی را به دنبال داشت؟ ج: این نامه را فرستادم نجف آباد تکثیر کردند و به جاهای مختلف فرستادند، در جاهای دیگر از جمله تهران و مشهد هم تکثیر و پخش شده بود. در همین رابطه از ساواک مشهد مرا احضار کردند، یعنی آمدند مرا گرفتند بردند در شهربانی مشهد، بعد از آنجا بردند به ساواک، در آنجا شخصی به نام «دبیری» از من بازجویی کرد، گفت: «شما چطور شد که تبعید شدید؟» گفتم: «از شما باید پرسید! «، گفت: «شما در آنجا نماز جمعه خوانده اید؟» گفتم: «نماز جمعه حکم اسلام است بنا نیست حالا که من تبعید هستم نمازجمعه نخوانم»؛ گفت: «شما از آنجا اعلامیه ای داده اید؟» گفتم: «اعلامیه نبوده یک نامه ای است که برای بعضی افراد نوشته ام و برای آنها فرستاده ام»، گفت: «چه کسی آن را تکثیر کرده؟» گفتم: «من نمیدانم کی آن را تکثیر کرده»، گفت: «به چه کسی این نامه را دادی برد؟» گفتم: «افراد مختلف به دیدن من میآمدند میً گفتم مثلا شما که به مشهد میروید این نامه را بدهید به آیتالله میلانی»، گفت: «اسم آن اشخاص چه بود؟» گفتم: «شما خودتان میدانید که هر روز بیش از پنجاه شصت نفر به دیدن من میآیند بالاخره یکی از اینها بوده شما چه کار به اسم اشخاص دارید! این نامه را من نوشته ام، میخواسته ام از اختلافات داخلی جلوگیری بکنم، در آن مسائلی را تذکر داده ام، نصیحت کرده ام، من وظیفه خودم میدانسته ام این نامه را بنویسم و بعضی افراد از این نامه خوششان آمده آن را تکثیر کرده اند، تکثیر آن چه ربطی به من دارد». بالاخره ساواک خیلی از این نامه ناراحت بود، چون نقشه و برنامه های آنها را که میخواستند بین روحانیت اختلاف بیندازند و طرفداران انقلاب را بدنام و منزوی کنند خنثی میکرد.
بازگشت به طبس و استقبال عظیم مردم فردای آن روز دوباره مرا با اتوبوس به طبس برگرداندند، رفت و برگشت من سه روز طول کشید، وقتی برگشتیم استقبال مردم طبس از من خیلی عجیب بود، تقریبا یک ساعت و نیم از شب رفته بود که رسیدیم به طبس، بین طبس و مشهد ۹۵ فرسخ راه است، دو سه هزار نفر جمعیت آمده بودند استقبال، اسپند دود میکردند، گوسفند قربانی میکردند، خود پلیسها که مرا آورده بودند خجالت زده شده بودند، من خودم تعجب میکردم که در آن شرایط این همه آدم از کجا جمع شده بودند و آمدن مرا کی به آنها خبر داده بود، البته مردم طبس نوعا مردم متدیّن و خونگرمی بودند و نسبت به من اظهار علاقه و محبت میکردند و در پذیرایی از مهمانها و واردین به ما کمک میً کردند، مخصوصا همسایه ما مرحوم آقای حاج سید محمّد موسویان و خانواده و فرزندان ایشان محمودآقا و جعفرآقا در همه مراحل یار ما بودند؛ خداوند به همه آنان خیر دنیا و آخرت عطا فرماید. ماجرای کتاب شهیدجاوید و تحریکات پیرامون آن س: اکنون که سخن به کتاب شهیدجاوید و اختلافات برانگیخته شده اطراف آن رسید، بفرمایید که این کتاب چه بود و چطور شد شما و آقای مشکینی بر آن تقریظ نوشتید و تحریکاتی که در آن زمینه بود از ناحیه چه کسانی بود؟ ج: کتاب شهیدجاوید کتابی بود تحلیلی راجع به زندگی و شهادت امام حسین (ع) که حجتالاسلام والمسلمین آقای شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی آن را نوشته بود، پیش از انتشار یک نسخه از آن را من مطالعه کردم، از آن کتاب به عنوان یک کار تحقیقی در این زمینه خوشم آمد، آقای مشکینی هم مطالعه کرده بود، بالاخره ایشان از ما خواست که چند کلمه تقریظ بر آن بنویسیم، اول آقای مشکینی چیزی بر آن نوشته بود، من هم چند سطری نوشتم، البته جمعی از علما و دانشمندان دیگر نیز جداگانه از کتاب تعریف و تمجید کرده بودند؛ از همان جا تحریکات شروع شد و کار را
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۰۳* به جایی رساندند که آقای مشکینی تحت فشار یک چیزی تقریبا به عنوان توبه نامه نوشت ولی من چیزی ننوشتم، با اینکه اینها دنبال بودند که از من هم یک چیزی بگیرند. منبریهای قم را تحریک کرده بودند که فشار بیاورند به مراجع و آنها را وادار کنند که مطلبی در این رابطه بگویند یا چیزی بنویسند. یک وقت من یادم هست دهه آخر صفر بود آمدم قم مرحوم حاج آقا مصطفی طباطبایی را که از منبریهای معروف تهران بود دعوت کرده بودند بیاید قم سخنرانی کند، یکی از فامیلهای ایشان آقای حاج آقا محمود طباطبایی که در بازار قم معروف است و گاهی برای سادات و فقرا پول جمع میکند آمد منزل ما و گفت: «وقتی من فهمیدم حاج آقا مصطفی میخواهد بیاید قم رفتم به دیدنش و به او گفتم مواظب باش که در دعوای کتاب شهیدجاوید نیفتی، او هم در جواب من گفت: بله من هرگز خودم را به این مسائل آلوده نمیکنم مگر من بچه هستم؟! ً اتفاقا آمد قم منزل آیتالله گلپایگانی منبر میرفت همان روز دوم شروع کرد علیه شهیدجاوید صحبت کردن! » حاج آقا محمود گفت: «من رفتم به او گفتم مگر تو نگفتی در این مسائل نمیافتی؟ گفت: بله ولی وقتی آمدم قم، دیدم تشیّع دارد از بین میرود ولایت از بین میرود، احساس وظیفه کردم که صحبت کنم! ». در همان ایام یک نفر آمد به من گفت: «من در یکی از محله های دوردست قم رفته بودم مجلس روضه، پنج شش نفر پیرمرد و پیرزن هم بیشتر در جلسه نبودند دیدم یک شیخی آمد و رفت منبر و گفت: اگر چه مجلس مقتضی نیست اما چون توصیه شده که ما راجع به این کتاب منحوس صحبت کنیم چند کلمه ای میگوییم، و بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن و لعن و نفرین کردن»؛ خلاصه یک چنین جوّی درست کرده بودند. باز در همان ایام، یک بار مرحوم پدرم با حاج غلامحسین مؤیّدی - که از اخیار نجف آباد بود- و آقای حاج آقا مجتبی آیت آمده بودند قم، من به آنها گفتم امروز جمعه است برویم نماز جمعه، چون من به نماز جمعه علاقه مند بودم، آیتالله حاج شیخ محمّدعلی اراکی در مسجد امام حسن (ع) نماز جمعه میخواند، ما به اتفاق هم رفتیم نماز جمعه در همان صف سوم و چهارم هم نشستیم به شکلی که ایشان به خوبی ما را میدید، بعد ایشان شروع کرد به خطبه خواندن در وسط خطبه چشمش به ما افتاد شروع کرد راجع به مسائل روز بحث ولایت و امام حسین (ع) را مطرح کردن، بعد گفت:
«خاک بر سر آنها که این کتاب را نوشتند، خاک بر سر آنها که بر این کتاب تقریظ نوشتند! » بالاخره ایشان هم احساس وظیفه کرده بود که در این رابطه مطلبی بگوید، بعد که نماز تمام شد و آمدیم به خانه، همراهان به من گفتند: «این چه جایی بود که امروز ما را بردی! » البته من چند روز بعد رفتم منزل آقای اراکی با ایشان صحبت کردم - ایشان خیلی آدم باصداقت و خوبی بود- شروع کرد به معذرت خواهی که آقا مرا ببخشید، خیلی معذرت میخواهم، خلاصه خیلی ابراز ناراحتی کرد و هنگام خداحافظی تا دم در مرا همراهی کرد. باز آقای حاج شیخ محمّد حسین مسجد جامعی آمده بودند منزل ما میگفت: «این شیخ صالحی ملعون در کتابش از امام حسین (ع) تبری کرده! » گفتم: «شما کتابش را خوانده ای؟» گفت: «نه، موثقین گفته اند»، گفتم: «نه، این مسائل نیست شما خودتان این کتاب را بخوانید بعد قضاوت کنید». باز داستانی را آقای حاج محمّدرضا رجایی نقل میکرد میگفت: «چند نفر از همکاران قالی فروش ما که اصفهانی بودند از آقای صالحی بدگویی میکردند و میگفتند مخالف امام حسین (ع) است، از باب اتفاق روزی از اصفهان آمده بودند نجف آباد، روز هشتم محرم بود و آقای صالحی در مسجد بازار نجف آباد منبر میرفت، آنان گفتند برویم روضه، به اتفاق آنها رفتیم روضه ولی به آنها نگفتم چه کسی منبر میرود، آقای صالحی منبر رفت و اتفاقا روضه خوبی خواند و خیلی مردم گریه کردند - خودش هم معمولا روی منبرگریه میکرد- آنها خیلی از این منبر خوششان آمد گفتند: عجب روضه خوبی خواند! این کی بود منبر رفت؟ گفتم: این همان کسی است که شما لعنتش میکنید! ». خلاصه ّجو جامعه را به این شکل تحریک کرده بودند. مرحوم آقای شمس آبادی را مرتب میبردند این طرف و آن طرف علیه من و آقای مشکینی و آقای صالحی صحبت میکرد که بله اینها با امام حسین (ع) درافتادند و امام حسین (ع) اینها را پرت و پلا کرد «به زندان و تبعید گرفتار کرد! ». در مشهد و جاهای دیگر هم همین مسائل بود. ساواک هم مرتب این قضایا را تعزیه گردانی میکرد، چون ما سه نفر از جمله کسانی بودیم که مرجعیّت آیتالله خمینی را امضا کرده بودیم، آنها دستشان که به آیتالله خمینی نمیرسید چون آن وقت ایشان در نجف بودند، به گمان خودشان بهانه خوبی را گیر آورده بودند. ساواک یک جزوه چهل پنجاه صفحه ای از نظرات افراد مختلف علیه
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۰۵* ۱ شهیدجاوید درست کرده بود و مرتب این طرف و آن طرف پخش میکرد. آقای شیخ حسین لنکرانی خیلی تلاش داشت از من علیه کتاب شهیدجاوید نوشته ای بگیرد، حتی یک بار در منزل آقای حاج سید صادق روحانی جلسه ای گرفته و کسی را فرستاده بود که مرا به آنجا ببرد و در آنجا نوشته ای از من بگیرد که من نرفتم. س: آقای شیخ حسین لنکرانی که بود و با این کار چه هدفی را دنبال میکرد؟ ج: ایشان یک زمان از طرفداران آقای خمینی بود، در یک زمان که آیتالله خمینی در تابستان رفته بودند منزل آقای حاج آقا حسین رسولی در امامزاده قاسم، در ۱ از اسناد ساواک که پس از پیروزی انقلاب اسلامی منتشر شده مدارکی مبنی بر دست داشتن ساواک در دامن زدن به این اختلافات به دست آمده که نمونه هایی از آن در کتاب «فقیه عالیقدر» جلد۱ صفحات۱۳۲ تا ۱۳۸ بیان شده است. جناب آقای دکتر فضل الله صلواتی از انقلابیون بنام اصفهان نیز نقل میکنند که در سالهای ۵۱ تا ۵۳ که در زندان ساواک اصفهان بوده اند، هر یک از طلبه ها و روحانیون را که در این شهر دستگیر کرده و به زندان میآوردند در بازجویی از آنها از کتاب «شهیدجاوید» پرسش میکردند. یکی از بازجوهای ساواک به نام «میرزاآقا رضوی» از خود ایشان کتبا ً سئوال میکند که آیا کتاب شهیدجاوید را خوانده ای؟ آقای صلواتی میگوید مقدار زیادی از آن را خوانده ام. مینویسد که نظرت را درباره این کتاب بنویس؟ ایشان مینویسد: «کتابی بوده تحقیقی و بیشتر در روند حاکمیت اسلامی و اینکه ارسال رسل و انزال کتب و قیام حضرت اباعبدالله (ع) برای حاکمیت اسلام و اجرای عدالت است، چه با پیروزی و چه با شهادت، در هر صورت حضرت امام حسین (ع) هدفی والا و برتر و عالی داشته اند که دست به این حرکت انقلابی زده اند، همانکه فرموده اند: «ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر» و یا «# ۰) D' +E FG H IG» و اصلاح به هر صورتی ممکن است و نویسنده کتاب شهیدجاوید یک بعد آن را گرفته و کار عمیق کرده و این دلیل نفی کار دیگران نیست; و البته هیچ کتابی خالی از اشکال نیست و جز قرآن و حدیث، همه گفته ها و نوشته ها امکان خطا دارند، در هر صورت تاریخ اسلام احتیاج به مطالعه و تحقیق و کار بیشتری دارد». آقای بازجو وقتی نوشته را میخواند عصبانی میشود و همراه با فحش و ناسزا میگوید: « ّهمه شما سنی و وهابی هستید، از خمینی تا منتظری و صالحی و شریعتی و امثال تو و هم طویله ای هایی که همراه تو در زندان هستند». آقای صلواتی از بازجو میپرسد: «آیا شما خودتان کتاب شهیدجاوید را خوانده اید؟» رضوی میگوید: «مگر من احمق هستم که امثال این مزخرفات را بخوانم، وقتم را صرف یک ترانه و یا آهنگ موسیقی شاد میکنم، ما فقط ماموریت داریم این کتاب را پیش علما ببریم و بگوییم که با نوشته شدن این کتابها اصل دین، اصل تشیع از بین میرود، حسین (ع) را از دست مردم میگیرند، دستمالمان را از جیبمان درمی آوریم و اشکهای دروغیمان را پاک میکنیم، و یا بعضی از افراد ظاهرالصلاح را وادار میکنیم که نزد علما و منبریها بروند و آنها را تحریک کنند تا به جای حمایت از خمینی و طرفدارانش، به شهیدجاوید و نویسنده و مقدمه نویس هایش توهین کنند، و الحمدالله هم موفق بوده ایم!».
آنجا آشیخ حسین لنکرانی رفته بود پیش آقای خمینی و با هم رفیق شده بودند، بعد از اینکه آقای خمینی را گرفتند در تهران پنجاه شصت نفر را گرفتند که آقای مطهری، آقای فلسفی، آقای خلخالی و آقای آشیخ حسین لنکرانی هم جزو آنها بودند، حدود دو ماهی این جمع در بازداشت بودند؛ وقتی آقای مطهری از زندان آزاد شد میگفت: «یکی از برکات این زندان این بود که ما با آقای آشیخ حسین لنکرانی آشنا شدیم ما اول خیال میکردیم او کمونیست است - ً چون قبلا کاندیدای حزب توده بود- ولی در زندان فهمیدیم که او آدم متدیّن و خوبی است». در اثر تعریف مرحوم مطهری من با ایشان رفیق شده بودم و در مسائل مربوط به انقلاب و امام با یکدیگر صحبت میکردیم و در جلسات راجع به این مسائل با هم شرکت میکردیم، ولی یک دفعه عوض شده بود؛ در جریان کتاب شهیدجاوید ایشان کسی را فرستاده بود که من بروم منزل آقای روحانی که من نرفتم، بعد بنا شد برویم منزل آقای مشکینی، من به اتفاق مرحوم آقای ربانی شیرازی رفتیم آنجا و بر سر مسأله کتاب شهیدجاوید و اختلافات بحث شد، آقای لنکرانی از موضع بالا شروع کرد به صحبت کردن که شما باید بردارید یک چیزی بنویسید و تکذیب کنید باّید از آقای صالحی تبری کنید، و شروع کرد بایدباید گفتن و تهدیدکردن؛ آقای ربانی شیرازی افتاد به جان او که این چه حرفهایی است که میزنی، مسأله مسألة امام حسین (ع) نیست! مسأله کتاب شهیدجاوید نیست! اینها بازیهایی است که ساواک راه انداخته، هدف ساواک ایجاد دو دستگی و اختلاف است، اینها میخواهند نیروهای مبارز را به این بهانه بکوبند. بالاخره ما دو سه ساعتی با او جر ّ و بحث کردیم و او با عصبانیت بلند شد رفت و شروع کرد علیه ما کارشکنی و جوّسازی کردن، تا آنجا که نقل کردند گفته بود چون اینها با امام حسین (ع) مخالف هستند و مبدع در دین میباشند میتوانید به آنها تهمت بزنید، و این طرف و آن طرف در دهانها انداخته بود که روایت داریم کسانی که مبدع در دین هستند میتوانید - یعنی از نظر شرعی مجاز هستید- به آنها تهمت بزنید و آبرویشان را ببرید که در بین مردم موقعیت نداشته باشند! او با این شیوه شروع کرد ّجو را مسموم کردن و نسبتهای دروغ و بی اساس به افراد دادن.
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۰۷* جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل و تلگراف به انور سادات س: بازگردیم به دنبال جریان تبعید در طبس؛ گویا حضرتعالی از طبس تلگرافی در ارتباط با جنگ اعراب و اسرائیل مخابره کردید، بفرمایید مضمون آن چه بود؟ ج: در همان زمان که من در طبس تبعید بودم جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل (۱۹۷۴م = ۱۳۵۳ه.ش) شروع شد، چون زمزمه های صلح هم بود، من رفتم به تلگرافخانه طبس گفتم یک متن را میخواهم به مصر تلگراف کنم، این متن به زبان عربی بود، گفت این متن باید به خط لاتین باشد، من آن را به خط لاتین تبدیل کردم که الان متن اصلی آن را که به عربی و لاتین است دارم، تلگراف خطاب به انورسادات بود و متن آن به این صورت است: پیوست شماره ۲۵: متن تلگراف معظمله به انورسادات در ارتباط با جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، مورخه مهرماه۱۳۵۳ حضرت السید الرئیس انورالسادات، القاهره، مصر فلا تهنوا و تدعوا الی ّالسلم، و انتم الاعلون والله معکم و لن یترکم اعمالکم- القرآن الکریم سوره محمّد (ص) ، والسلام علی الذین جاهدوا فی سبیل الله و رحمة الله و برکاته. طبس - ایران - حسینعلی منتظری پول آن هم در آن زمان نسبتا زیاد شد، البته آن وقت انورسادات جزو افسران انقلابی مصر محسوب میشد و جانشین جمال عبدالناصر بود و به مواضع سازش با اسرائیل و ماجرای کمپ دیوید کشیده نشده بود.
خلخال چهارمین تبعیدگاه س: علت انتقال حضرتعالی از طبس به خلخال چه بود؟ شنیده ایم در آن هنگام یکی از فرزندان کوچک شما در طبس بوده و ساواک ملاحظه این را نکرده که آن بچه آنجا تنها میً ماند، لطفا در این باره توضیح بفرمایید. ج: قضیه به این شکل است که هم آن موقع که مرا از طبس میخواستند ببرند و هم آن زمان که از سقّز مرا بازداشت کردند خانواده ما اتفاقا آنجا نبودند، درست پس از یک سال که ما در طبس بودیم در یک روز تابستان که هوا بهشدت گرم بود و خانواده به نجف آباد رفته بودند و فقط یکی از فرزندانم پیش من بود بدون اینکه قبلا مرا در جریان بگذارند یکدفعه آمدند و گفتند که ما مأمور هستیم شما را ببریم، من گفتم: «باید این بچه را دنبال خودم بیاورم، من چطور این بچه را در شهر غربت تنها بگذارم، اثاثیه ما هم اینجاست»، گفتند: «نه نمیشود تو خودت تنها باید به همراه ما بیایی! «، من خیلی اصرار کردم که بچه را ببرم ولی قبول نکردند، بعد من به همسایگان و یک نفر به نام «جعفر آقا موسویان» قضیه را گفتم و بچه را به آنها سپردم. بچه همین پسر ما «سعید» بود که آن وقت پیش من مانده بود. بالاخره مرا به دست دوتا ژاندارم خشن دادند که ببرند در گاراژ سوار اتوبوس کنند، به هنگام خداحافظی، چند نفر از پلیسها را دیدم که دارند گریه میکنند! مردم طبس خیلی به من علاقه پیدا کرده بودند. بدون سروصدا مرا بردند گاراژ سوار اتوبوس کردند به سمت تهران، البته نگفته بودند کجا میخواهیم برویم، به فردوس که رسیدیم - از طبس تا فردوس حدود ۳۲فرسخ است- ًاتفاقا اتوبوس که دم قهوه خانه نگه داشت دیدم آقای ربانی املشی از این طرف خیابان دارد به آن طرف خیابان میرود - مرحوم آقای ربانی املشی به فردوس تبعید شده بود- من به ژاندارمهایی که همراهم بودند گفتم: «اجازه بدهید من پیاده شوم و با این آقا یک سلام علیک بکنم»، گفتند: «نه نمیشود»، گفتم: «مگر نمیخواهید چای بخورید؟» گفتند: «نه، چای نمیخوریم»؛ هر چه اصرار کردم بی فایده بود، مسافران اتوبوس همه اهل طبس بودند و از اینکه مرا میبردند خیلی ناراحت بودند.
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۰۹* بالاخره رسیدیم به مشهد، در مشهد گفتم برویم زیارت امام رضا (ع) ، گفتند نه نمیشود، و دویدند یک ماشین گرفتند برای تهران، باز هم یک اتوبوس، از طبس تا مشهد حدودا ۹۵ فرسخ است، از مشهد تا تهران هم بدون استراحت آمدیم، خسته و کوفته رسیدیم به تهران - از جاده سبزوار آمدیم- گفتم: «ناهار بخوریم»، یکی از آنها گفت: «نه برویم ماشین بگیریم! » گفتم: «مرا کجا میخواهید ببرید؟ الان گرسنه هستیم! » گفتند: «میخواهیم برویم به خلخال»، گفتم: «پس ناهار بخوریً م بعدا حرکت کنیم». بالاخره رفتند نان سنگک گرفتند رفتیم در گوشه مدرسه مروی تهران، در آنجا چندتا از طلبهها مرا میشناختند ولی وقتی دیدند دو تا ژاندارم مسلّح آنجا نشسته اند جرأت نکردند نزدیک شوند؛ بالاخره گوشه ایوان نشستیم نان و خربزه خوردیم، بعد یکی از آنها گفت: «خوب برویم ماشین بگیریم»، گفتم: «آخر چه عجله ای دارید! » گفتند: «ما مأموریم شما را ببریم خلخال»، گفتم: «آقاجان تا اینجا آمده ایم خسته و کوفته، من در تهران رفیق دارم که ماشین سواری دارد، شب میرویم در منزل او بعد هم با ماشین سواری محترمانه میرویم آنجا»، یکی به دیگری نگاه کرد، بالاخره قبول کردند. حتی آنها راه خلخال را هم بلد نبودند میخواستند بروند زنجان و از آنجا مرا ببرند که اگر به آن طرف میرفتند باید میرفتیم طرف طارم که راه آن خیلی بد بود. بالاخره با اصرار قبول کردند شب را بمانند، تاکسی گرفتیم و رفتیم منزل آقای حاج حسن آقا معینی که اهل نجف آباد و از دوستان است، منزل آقای معینی هم چسبیده بود به خانه مرحوم حاج شیخ فضل الله محلاتی (رحمة الله علیه) ؛ به آقای معینی گفتم ما امشب مهمان شما هستیم، اتفاقا یکی از این ژاندارمها اهل بم بود و حاج آقا معینی در آنجا صحبت از فردی به نام «حاج ببران» کرد، حاجی ببران یکی از حاجیهای مهم بم بود و آقای معینی خرماهای ایشان را در تجارتخانه خود میفروخت، آن ژاندارم تا نام حاجی ببران را شنید گفت: «عجب شما با حاجی ببران آشنا هستید؟» گفت: «بله! «، خیلی خوشحال شد و دیگر با ما خودمانی شد، و به آقای معینی گفت: «خوب من دیگر آقا را سپردم دست شما، ما خویش و قوم درآمدیم! » بعد شب پشت سر ما نماز خواندند، آنها هم نماز خواندند، تا آن موقع این قدر خشونت به خرج میدادند و حالا این اندازه گرم شده بودند. بعد من گفتم: «یکی از رفقا اینجا همسایه است یک سری به ایشان بزنیم»، گفتند: «مانعی ندارد»؛ بالاخره با مرحوم
حاج شیخ فضل الله محلاتی یک ساعت و نیم صحبت کردیم و اوضاع و احوال را گفتیم و اخبار را مبادله کردیم و گفتم دارند مرا میبرند به خلخال. صبح زود با آقای مرآتی داماد آقای معینی و پسر ایشان حسین آقا با یک ماشین سواری راه افتادیم، صبحانه را رفتیم کرج در باغ آقای معینی، نزدیک ظهر رسیدیم به رودبار، گفتم ما در رودبار رفیق داریم برویم ناهار آنجا، گفتند مانعی ندارد، ناهار را رفتیم خانه آقای یزدی که با آقای خلخالی آنجا تبعید بودند، هنوز ژاندارمها نمیدانستند آقای یزدی هم تبعیدی است، وقتی فهمیدند گفتند: «ما را بردید خانه تبعیدی؟ اگر بفهمند پدر ما را در میآورند! » آقای یزدی ناهار درست کرد، بعد کسی را فرستاد آقای خلخالی هم آمد، آنها در دو محل بودند، جای شما خالی ناهار را در کنار هم خوردیً م؛ واقعا چه روزهایی بود و چه صفایی داشت، همه با هم گرم بودند، ولی حالا به کجاها رسیده ایم؟ آدم حسرت آن صفا و آن صمیمیتها را میخورد اصلا نمیفهمیدیم در تبعیدیم، با هم خوشحال بودیم، اخبار میگفتیم حمایت از یکدیگر میکردیم، آقای یزدی و خانواده اش خیلی خوشحال شدند که ما آنجا رفتیم، آقای خلخالی گفت: «باید محله ما هم بیایید»، آنجا هم رفتیم یک چای خوردیم؛ بعد رفتیم به طرف انزلی، لب دریا پیاده شدیم مقداری شنا کردیم، بعد حرکت کردیم به طرف خلخال. غروب آفتاب بود که رسیدیم به گردنه اسالم؛ من تابه حال آنجاها را ندیده بودم، خیلی برای من جالب و دیدنی بود، همه جا پوشیده از جنگل و درخت؛ دو ساعتی از شب رفته بود که رسیدیم به خلخال. گفتم برویم خانه آقای مروارید - آقای مروارید هم آنجا تبعید بود- آقای مرآتی پیاده شد نشانی خانه آقای مروارید را گرفت، چون «هرو آباد خلخال» خیلی کوچک است و مردم همدیگر را میشناسند؛ آقای مروارید تا ما را دید گفت: «رعایت کنید چون هر کس میآید دیدن تبعیدی اسمش را مینویسند»، من گفتم: «بابا ما خودمان تبعیدی هستیم! » گفت: «ً پس ًاهلا و سهلا، بفرمایید تو». شب را در منزل آقای مروارید ماندیم، فردا ژاندارمها مرا تحویل کلانتری دادند و خیلی عذرخواهی کردند که ببخشید ما اول شما را نمیشناختیم و به شما بد کردیم.
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۱۱* س: فرزند شما سعید آقا چگونه آمد؟ ج: سعید همان جا در طبس مانده بود، بعد داماد ما حاج غلامعلی رستمی با ماشین یکی از دوستان خانواده را به طبس برده بود، و از طبس خانواده و سعید را با اثاثیه برده بود مشهد، و از آنجا آمدند خلخال. خلاصه اینکه مرا بردند کلانتری، بعد گفتند: «شما هر روز باید بیایید کلانتری امضا کنید»، گفتم: «اگر من میخواستم این مقررات را عمل کنم در قم میماندم و به اینجا نمیآمدم»؛ بالاخره یک مقدار با آنها مشاجره کردم. چند روز خانه آقای مروارید بودم تا یک منزل اجاره ای پیدا کردیم، یک پاسبان هم مقابل خانه ما بود که طبقه دوم خانه اش را به یک نفر اجاره داده بود و بعد گفته شد مستاجر او ساواکی است و از آنجا منزل ما را کنترل میکند و مأمورها مرتب به آنجا رفت و آمد میکنند. چهار یا پنج ماه بیشتر خلخال نبودیم، هوا خیلی سرد بود، من یک نامه نوشتم به وزیر دادگستری وقت به عنوان اعتراض، به این مضمون که ما گرمای تابستان طبس را گذرانده بودیم و زمانی که گرمای تابستان تمام شده بود ما را آوردند در سرمای خلخال! ً هوا آن قدر سرد بود که واقعا طاقت فرسا بود. متن نامه به این شکل بود:
پیوست شماره ۲۶: نامه بهوزیر دادگستری آقای صادق احمدی در اعتراض به تغییر محل تبعید از طبسبهخلخال، مورخه۲۵/۵/۵۳ بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و۶& والسلام علی خیر خلقه محمّد و آله الطاهرین واللعن علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین و لاتحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصار (ابراهیم، ۴۲) جناب آقای صادق احمدی وزیر دادگستری - رونوشت جناب آقای دادستان کل، رونوشت دادگاه شماره ۱۵ مرکز، رونوشت فرماندار خلخال به عرض میرساند اینجانب حسینعلی منتظری نجف آبادی یکی از مدرسین دروس عالیه حوزه علمیه قم (که برحسب رأی کمیسیون - به اصطلاح- امنیت اجتماعی قم در روز ۲۲/۵/۵۲ محکوم گردیده به اقامت اجباری به مدت سه سال در طبس و پرونده آن به دادگاه شماره ۱۵ مرکز ارجاع شده) در روز ۲۱/۵/۵۳ در حالی که خانواده من به اصفهان رفته بودند و فقط یک بچه کوچکم نزد من بود (و اکنون در طبس تنها مانده است) بدون اخطار قبلی به عنوان اینکه از مشهد تو را خواسته اند مرا با دو ژاندارم مسلّح از طبس به مشهد اعزام و از مشهد به تهران و از تهران به خلخال آوردند. در طبس درس مختصر و جماعتی که داشتم تعطیل کردند، منزل من هم که در کنترل و حصر آقایان بود و من در منزل خودم در وسط کویر زندانی و به مطالعات علمی اشتغال داشتم، دیگر این عمل وحشیانه چه بود که مرا بدون اخطار قبلی از طرف دادگاه راجع به محکومیت یا تغییر محل و بدون تقاضایی از اینجانب پس از تحمل گرمای سخت طبس، از خانه و زندگی مختصر و بچه کوچکم جدا و در شهر سرد و برفی خلخال آواره و سرگردان کردند! شما آقایان که هر سال جشن مشروطیت برپا میکنید و نطقهای آتشین شما به وسیله رادیو و روزنامه ها پخش میشود و دم از عدالت و قانون و دموکراسی میزنیً د چرا اقلا قانونهایی را که خودتان تصویب کرده اید عمل نمیکنیً د؟ اولا محکوم به اقامت اجباری نباید با مأمور ً اعزام شود؛ ثانیا در محل نباید زیر نظر باشد تا چه رسد به زندانی ً شدن در خانه؛ ثالثا باید پس از
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۱۳* ًاعتراض، دادگاه فورا خارج از نوبت رسیً دگی کند؛ رابعا تغییر محل نیز باید با رأی دادگاه و پس از اخطار باشد. آقای وزیر دادگستری در زمان تصدی شما آبروی دادگستری رفت، سابقا دادگستری تا اندازه ای استقلال داشت و مورد امید مردم بود، حالا به صرف گزارش یک مأمور ساواک قم بیست و پنج نفر از علما و مدرسین حوزه علمیه قم را بازداشت و به نقاط مختلف و دور دست میفرستند و پس از اعتراض آقایان و احاله پرونده به دادگاه شماره ۱۵ پس از یک سال تأخیر و دور سر گرداندن بالاخره نسبت به بعضی از آقایان هنوز ساکت مانده و نسبت به بعضی هم بدون اینکه اقلا صورت دادگاه را حفظ کنند و بدون اینکه از ساواک قم علت و دلیلی مطالبه کنند حکم صادر میکنند!! اگر از خدا و دادگاه عدل خدا در قیامت نمیترسیً د اقلا خوب بود حیثیت دادگستری و دادگاه را حفظ میکردید، برای یک لقمه نان این همه محافظه کاری و بیوجدانی چرا؟ بالاخره هوای سرد و برفی خلخال با مزاج من که به امراض مختلفه گرفتار هستم به هیچ نحو سازگار نیست مگر اینکه نقشه ایذاء و نابودی من در بین باشد، و باک هم ندارم که نابود شوم و این همه کجرویها را مشاهده نکنم ولی بدانید که خون من به عهده شما خواهد بود. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. ۲۷ رجب ۹۴ - حسینعلی منتظری
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۱۵* تلاش در جهت ایجاد ارتباط با علما و مردم س: حضرتعالی که در خلخال تشریف داشتید بفرمایید ارتباط شما با علمای منطقه و نیز مردم چگونه بود؟ گویا مردم آن منطقه چون ترک زبان بودند بیشتر مقلّد آیتالله شریعتمداری بودند. ج: در طبس که بودم ارتباط من با مردم و علمای منطقه خیلی گرم بود، اما خلخال روحانی زیاد نداشت، دونفر روحانی سرشناس داشت که اینها با هم خوب نبودند، یکی آقای «عابدی» بود که مقلّد و مروّج آیتالله شریعتمداری بود و به طور کلی میترسید با من تماس بگیرد، یک بار فقط در کوچه با او برخورد کردم که البته خیلی گرم گرفت ولی از مقام و موقعیت خودش میترسید، دیگری آقای «یکتایی» بود که ایشان هم از مروجین آیتالله خمینی نبود ولی با ایشان مخالف هم نبود، بیشتر به علمای نجف نظر داشت، ولی من از قبل آقای یکتایی را میشناختم آن زمان که ایشان قم بود در خاکفرج همسایه ما بود و با من گرم میگرفت، در خلخال با ایشان رفت و آمد داشتم و به مسجد ایشان میرفتم، سه چهارتا طلبه هم در آنجا داشت که من او را تشویق میکردم که در آنجا مدرسه ای بسازد و به سر و وضع طلبهها برسد. ایشان به من پیشنهاد کردند که در یک مسجد نماز بخوانم، در آن مسجد نماز جماعت شروع کردم، چهارپنج نفری در آن نماز شرکت میکردند، تا اینکه یک روز عید بود بنا شد نماز عید بخوانم، آقای مروارید هم بود، صدنفری در مسجد جمع شده بودند، بعد وسط خطبه ها یک نفر که ساواک او را تحریک کرده بود بلند شد و گفت: «آقا ما اینجا خودمان آقا داریم! «، این فرد جزو هیأت امنای مسجد بود، گفتم: «آقا من که خودم نیامده ام مرا دعوت کرده اند که به این مسجد بیایم و نماز بخوانم»، گفت: «نه ما آقای خودمان را میخواهیم بیاوریم نماز بخواند! «، بالاخره جلسه به هم ریخت، عدّهای هم از من طرفداری کردند بعضی ها هم از او میترسیدند، من دیدم الان دعوا درست میشود گفتم: «ً نه اصلا ما نماز عید نمیخوانیم» و از مسجد آمدیم بیرون، بالاخره او کار خودش را کرد و جلسه را به هم زد؛ البته آن روز شخص دیگری هم در آنجا نماز عید نخواند.
ملاقات آیتالله مطهری و آیتالله موسوی اردبیلی مردم آنجا بر خلاف مردم طبس خیلی اهل مسجد نبودند، ولی خوب از اطراف خیلی افراد به دیدن من میآمدند، آقای موسوی اردبیلی به دیدن من آمدند که با آقای یکتایی هم رفیق بود، آقای مطهری به دیدن من آمدند - ایشان هم در طبس و هم در خلخال به دیدن من آمدند- ًاتفاقا وقتی که ایشان آمدند یک اتوبوس هم از نجف آباد آمده بودند، ایشان میگفت: « من دلم برای خانواده شما میسوزد که از این مهمانها باید پذیرایی کند»، چون ما خدمتکاری نداشتیم، خودمان باید نان میگرفتیم خودمان باید غذا میپختیم و این قبیل مشکلات را هم داشتیم، ولی در عین حال آمدن آنها در آن منطقه خوب بود؛ با آقای مروارید یک مباحثه گذاشته بودیم، کتاب خمس را من در آنجا و سقّز تنظیم و تکمیل کردم که بعدا از سقّز برای فتوکپی فرستادم. ملاقات آقای هاشمی و کسب اجازه برای مصرف بخشی از وجوهات در مصارف انقلاب س: گویا آن زمان که حضرتعالی در خلخال اقامت اجباری داشتید آقای هاشمی رفسنجانی هم به دیدار شما آمدند، اگر در این ارتباط هم خاطره ای دارید بفرمایید. ج: بله یک روز ما مقداری لباس برای شستن جمع کرده بودیم، چون شستن لباس در منزل مشکل بود، با خانواده و بچه ها لباسها را برده بودیم کنار نهر آب که یک مقدار با منزل فاصله داشت، خانواده ما لباسها را میشست من هم آنها را آب میکشیدم و پهن میکردم، اتفاقا همان روز آقای هاشمی آمده بود آنجا برای دیدن ما، مردم گفته بودند رفته اند به طرف رودخانه، ایشان هم سراغ به سراغ آمده بود تا ما را پیدا کرد؛ گفت: «به به! کارت به لباس شویی کشیده! » ایشان آمده بود راجع به کمکهایی که به خانواده بعضی از زندانیها میشد از من اجازه بگیرد چون دسترسی به امام نبود و این مسائل را معمولا از من اجازه میگرفتند، ما با آقای هاشمی خیلی رفیق بودیم چون ایشان گذشته از اینکه شاگرد من بود با ما رفت وآمد و روابط دوستانه داشت، یک وقت
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۱۷* در نجف آباد آمده بود گفت میخواهم منبر بروم، به حاج میرزا ابوالقاسم کوپایی اصفهانی پیغام دادم که برای ایشان در اصفهان منبر پیدا کند، در نجف آباد هم برایش دوتا مجلس درست کردم، عصرها در مسجد بازار نجف آباد و شبها هم در جای دیگر، ایشان آن وقت هم در اصفهان و هم در نجف آباد منبر میرفت، آقای هاشمی این جور رفت و آمدها را با من داشت. س: ایشان (آقای هاشمی رفسنجانی) با مجله حوزه یک وقت مصاحبه ای داشتند، در آنجا گفته اند ما با حضرت آیتالله منتظری در نجف آباد به کوه هم میرفتیم غذای یکی دو روز را میبردیم و دسته جمعی میرفتیم، به این مناسبت این خاطره را هم بفرمایید. ج: بله یک بار آقای ربانی شیرازی، آقای ربانی املشی، آقای ابراهیم امینی، آقای سعیدی و آقای هاشمی رفسنجانی آمدند آنجا، احمد ما هم کوچک بود، محمّد پسر آقای سعیدی هم بود، اینها آمده بودند با هم برویم تفریح - این هم یک سفر یادگاری است- من آقای حاج مهدی حجتی را که یک ماشین جیپ داشت دیدم و بنا شد با جیپ ایشان برویم کوهرنگ، گوشت و خربزه و وسایل دیگر تهیه کردیم برای یک سفر سه چهار روزه، از نجف آباد حرکت کردیم؛ تا دوسه روز اول که گوشت و کباب و خربزه بود آقای هاشمی میگفت: «حضرت آیتالله العظمی منتظری»، بعد که گوشتها تمام شد و افتادیم به نان و پنیر خوردن میگفت: نه حالا دیگر ایشان «آیتالله» نیست «حجتالاسلام والمسلمین» است! آخر سفر که همه چیز ته کشیده بود میگفت: حالا تا به نجف آباد برسیم، میرسید به «مروّج الاحکام»! در آن سفر ما رفتیم کوهرنگ و از راه شهرکرد برگشتیم و در زیر پل زمانخان هم آقای هاشمی شنای مفصّلی کرد؛ یک سفر سه چهار روزه خیلی باصفایی بود. الان از آن چند نفر آقای سعیدی، آقای ربانی شیرازی و آقای ربانی املشی مرحوم شده اند، من و آقای هاشمی و آقای امینی زنده هستیم، خداوند گذشتگان را بیامرزد و عاقبت ما را هم ختم به خیر کند.ً ضمنا وقتی در کوهرنگ بودیم یک نفر تقاضا کرد یکی از ما برود و عقد دخترش را بخواند، مرحوم آقای ربانی شیرازی قبول کرد و رفت، وقتی که برگشت گفت: «پس از
خواندن عقد دختر، پدرش گفت: یک باره عقد مادرش را هم بخوان چون تا به حال کسی پیدا نکردیم عقد مادرش را بخواند با وجود چهار بچه! «. از اینجا معلوم میشود در روستاهای دور دست و عشایر چادر نشین چقدر فقر دینی حکم فرما بود و متأسفانه اکنون نیز وضع خوب نیست. وظیفه حوزه های علمیه و سازمان تبلیغات اسلامی است که برای آن مناطق فکر اساسی بکنند. سازمان تبلیغات با امکاناتی که دارد باید منطقه های دور دست را زیرپوشش قرار دهد و اعزام مبلّغ فقط برای اغراض سیاسی نباشد. سقّز آخرین تبعیدگاه س: بفرمایید مجموعا چه مدت در خلخال ماندید و علت انتقال شما از خلخال به سقّز چه بود؟ ج: در خلخال چهار ماه و ده روز ماندیم، بعد آمدند گفتند باید برویم به سقّز، دونفر ژاندارم مرا در ماشین نشاندند بردند تبریز، در تبریز نگه داشتند لاستیک بخرند، یک دکانداری بود، به او گفتم: «شما آقای حاج شیخ عبدالحمید شربیانی را میشناسی؟» گفت: «بله با هم رفیق هستیم، ما مرید ایشان هستیم»، گفتم: «سلام مرا به ایشان برسانید و بگویید منتظری گفت من را از خلخال دارند میبرند به سقّز»؛ این ژاندارمها که مرا به سقّز میبردند آدمهای بدی نبودند. ً اتفاقا آقای شربیانی هم چندتا مرید تبریزی در سقّز داشت و سفارش مرا به آنها کرده بود، اینها آمدند دیدن من و گفتند اگر به پول یا چیزی نیاز هست بفرمایید، گفتم خیلی ممنون، گفتند ما در خدمت شما هستیم و ابراز محبت کردند. س: سابقه آشنایی حضرتعالی با آقای شربیانی از چه زمانی است؟ ج: در قم با ایشان مأنوس بودیم، مدت کمی درس امام آمد و دیگر نیامد، ایشان در نجف آباد به منزل ما آمده بود من هم در تبریز منزل ایشان رفته بودم.
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۱۹* س: برای انتقال حضرتعالی از طبس به خلخال و از خلخال به سقّز از کجا تصمیم گیری میشد؟ ج: گویا از تهران و قم تصمیم گیری میشد، جریانات ما را به بالا گزارش میدادند ۱ ً که مثلا فلانی اینجا نفوذ پیدا میکند و این برای آنها سنگین بود. س: آیا با فرستادن شما به سقّز قصد ایذای حضرتعالی را نداشتند؟ ج: شاید بوده، بسا به این وسیله میخواستند مرا از مبارزه خسته کنند یا از فعالیتهای دینی و سیاسی من جلوگیری نمایند؛ ولی هر چه فشار آنها بیشتر میشد ما آبدیده تر میشدیم و در مبارزه مصمم تر، لذا تلاشهای آنان در این زمینه بی ثمر بود و ما راه خودمان را ادامه میدادیم. س: محل سکونت حضرتعالی در سقّز کجا بود و آیا در این زمینه با مشکلی مواجه نبودید؟ ج: در سقّز مرا بردند در هتل پارک تا چهار پنج روز در هتل بودم، یک مقدار برنج بو داده با مغز گردو همراهم بود که در این چهار پنج روز خوراک من بود، در هتل یک تخت گرفتم و آنجا میخوابیدم؛ و چون آنجا مرکز تسنّن بود سراغ گرفتم گفتند اینجا یک حسینیه هست مال شیعیان، رفتم آنجا، خادم این حسینیه هم سنّی مذهب بود. من همان جا در حسینیه نماز میخواندم، چند نفر از شیعه ً ها هم که عموما مهاجر ۱ در اسنادی که پس از پیروزی انقلاب از پرونده های ساواک به دست آمده این اسناد به چشم میخورد: سری، رمز شود: شماره ۶۲۶۸/۳۱۲، تاریخ ۲۸/۶/۵۲- فرد مورد نظر یکی از روحانیون افراطی و طرفدار خمینی میباشد که طبق رأی کمیسیون امنیت اجتماعی قم به سه سال اقامت اجباری در طبس محکوم و اعزام گردیده، با توجه به اینکه یادشده فرد ناراحتی بوده و امکان دارد مخفیانه منطقه را ترک نماید لذا با همکاری مقامات انتظامی محل دقیقا ً از وی مراقبت به عمل آید، ضمنا دستورالعمل کلی متعاقبا ً اعلام میگردد. امضاء: ثابتی «رئیس ساواک وقت» و نیز آمده است: خیلی محرمانه، به: ساواک قم، از: مرکز -رمز شود- بازگشت به شماره... بنا بر ملاحظات امنیتی، اقامت شیخ حسینعلی منتظری در شهرستان طبس به مصلحت نمیباشد. ضمن تشکیل ّمجدد کمیسیون امنیت اجتماعی محل اقامت او به شهرستان سقّز -استان کردستان- تغییر، نتیجه اعلام. امضاء: ح. ثابتی مجموعه این اسناد در کتاب فقیه عالیقدر، جلد۱، صفحات۱۵۰ تا۱۷۰ آمده است.
بودند میآمدند آنجا، کم کم من برای آنها تفسیر شروع کردم، بعد کم کم نمازجماعت شروع کردم و افراد مختلفی از بازاری، ارتشی و اداری در آن شرکت میکردند. بعد از چند روز خانواده را آوردند و یک خانه پیدا کردیم که آب درستی هم نداشت و از این جهت صدمه میخوردیم. هفت ماهی در سقّز ماندیم تا اینکه جریان مدرسه فیضیه اتفاق افتاد، ۱۷خرداد سال ۵۴، در آن جریان یکی از طلّاب به نام آقای عبدالله سیابانی کرمانشاهی در ماجرای مدرسه فیضیه فرار کرده بود و خودش را به سقّز رساند و جریان را به من گفت.ً اتفاقا بعد که مرا بازداشت کرده بودند او را از من میخواستند. تماس با روحانیون اهل سنت س: در این مدت که در سقّز بودید به چه فعالیتهایی اشتغال داشتید؟ ج: به کارهای طلبگی اشتغال داشتم، با روحانیون اهل سنّت هم در تماس بودم، در بین روحانیون آنجا یک آقایی به نام «شیخ حسن ادیبی» بود که نماز جمعه میخواند و وابسته به دولت بود، فرد دیگری هم به نام «شیخ الاسلام» بود که او هم دولتی بود. وقتی که مرا بردند آنجا من به فرماندار گفتم: «روحانیون اینجا چه کسانی هستند؟» گفت: «یکی آقای شیخ الاسلام است که عازم مکّه میباشد و دیگری آقای شیخ حسن ادیبی امام جمعه».ً اتفاقا خانه ای که ما گرفته بودیم مقابل خانه آقای شیخ الاسلام بود، ایشان وقتی از مکّه آمد من به دیدنش رفتم چون همسایه ما بود، بعد بازدید من هم آمد، ولی خیلی با شیعه بد بود. یک روز هم من رفتم مسجد جامع، دیدم چند نفر از طلبهها هستند و آقایی مسن به نام آقای «آشیخ عبدالله محمّدی» که بعد از انقلاب امام جمعه آنجا شد استادشان بود، ایشان در مذهب خودش مرد متعبّدً ی بود، اتفاقا آن روز که من رفتم داشت تفسیر سوره «هل اتی» را میگفت، گفت: «این آیات راجع به خمسه طیبه است»، گفتم: «شما قبول دارید که این آیات مربوط به حضرت علی (ع) و خمسه طیبه (ع) است؟» گفت: «بله ما هم قبول داریم»؛ روی این اساس من با آقای محمّدی خیلی گرم میگرفتم.
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۲۱* در آنجا رسم این بود که این هفت هشت تا طلبه که ایشان داشت، هر کاسبی متصدی خرج یکی از آنها بود، البته پول که نمیدادند، بلکه شب باید این طلبه کاسه اش را بردارد برود در منزل آنها و هرچه پخته اند مقداری هم به او بدهند! ناهار هم همین طور! من ناراحت شدم و گفتم آخر این چه برنامه ای است، گفت اینها به عنوان زکات میدهند، من یکی دو سه مرتبه به شاگردهایش کمک کردم. پسرش هم کتابفروش بود کتابهای اهل سنّت را بیشتر میفروخت، گاهی کتابهای مرحوم دکتر شریعتی را هم میفروخت، کتاب انفال آقای گلزاده غفوری را هم داشت. یک روز آقای محمّدی با شاگردهایش آمدند دیً دن من، اتفاقا آن روز آقای شیخ محمّدعلی هادی که تا چندی پیش سفیر ایران در عربستان بود با آقای بنکدار که داماد مرحوم شهید مدنی است به دیدن من آمده بودند و آنجا بودند، راجع به شیعه و سنّی و مسائل شهر صحبت شد، ایشان از امام جمعه آنجا خیلی انتقاد میکرد که خّیلی آدم متملقی است، الان رفته است تهران دیدن علم و با دربار رابطه دارد و مشروب هم میخورد و...؛ گفتم: «پس چرا شما میروید پشت سر او نماز جمعه میخوانید؟!» گفت: «نمازجمعه واجب است پس ما چکار کنیم؟» گفتم: «در مذهب تشیّع امام جمعه و جماعت باید عادل باشد»، گفت: «نه ما عدالت را شرط نمیدانیم، و من با اینکه از او خوشم نمیآید ولی چون نماز جمعه واجب است میرویم پشت سر او نماز میخوانیم»، گفتم: «اینکه درست نیست»، گفت: «پس چرا حضرت علی (ع) پشت سر شیخین نماز میخواند؟» گفتم: «مگر شیخین به نظر شما فاسق بودند؟» گفت: «چه فسقی بالاتر از غصب خلافت! » میگفت: «آخر من نمیدانم مگر شما شیعه ها تاریخ نخوانده اید؟ میگویید علی خلیفه بلافصل پیغمبر بود، این را که همه مورخین دنیا حتی یهودیها و مسیحیها نوشته اند که بعد از پیغمبر اسلام ابوبکر خلیفه شد، بعد عمر بعد عثمان بعد علی. علی نفر چهارم بود، پس چرا شما میگویید علی خلیفه بلا فصل پیغمبر بوده است؟ این یک دروغ است که شما میگویید؛ اگر میخواهید بگوّیید علی احق بود ما هم قبول داریم، علی هم احق بود هم اصلح بود هم اعلم، ولی علی را خانه نشین کردند، او خلیفه بلا فصل پیغمبر نشد». این آقای محمّدی یک کتاب شرح لمعه داشت میگفت: «من این کتاب را از اول تا آخر ده دفعه مطالعه کرده ام»، شما یک طلبه شیعه را سراغ دارید که ده بار شرح لمعه
را مطالعه کرده باشد؟! آن وقت من تذکره علّامه و کتاب خلاف شیخ طوسی را به او دادم خیلی از این کتابها ً خوشش آمد؛ و اجمالا ایشان بین علمای اهل سنّت که من دیده ام از جمله افراد متدیّن و متعهّد است. تلگراف اعتراض از سقّز به وزیر دادگستری س: حضرتعالی از سقّز نیز تلگرافی به صادق احمدی وزیر دادگستری وقت داشته اید، بفرمایید متن آن تلگراف چگونه بود؟ ج: حکم تبعید من سه سال بود یک سال را در طبس گذراندم، بعد منتقل شدم به خلخال حدود چهار ماه هم در خلخال ماندم، بعد از آنجا مرا تبعید کردند به سقّز، از سقّز یک تلگراف به صادق احمدی داشتم پیرو نامه قبلی، متن تلگراف این است: پیوست شماره ۲۷: تلگراف معظمله به وزیر دادگستری در اعتراض به تغییر محل تبعید از خلخال به سقّز، مورخه۲۱/۹/۵۳ تهران، جناب آقای صادق احمدی وزیر دادگستری - رونوشت دادستان کل کشور، رونوشت دادگاه شماره ۱۵ مرکز پس از تغییر محل اقامت اجباری اینجانب از طبس به خلخال اعتراض کردم متأسفانه توجهی نشد، و پس از چهارماه اقامت خلخال، اول سرمای زمستان در حالی که عائله من در خلخال و بچه هایم به مدرسه میً روند مرا اجبارا در روز ۲۰/۹/۵۳ به سقّز آوردند، و عائله ام در خلخال ماندند؛ چرا بی جهت به صرف گزارشهای غلط و بی تحقیق مرا آواره و خانواده و دوستانم را نگران و ناراحت میکنید؟ این اعمال عکس العمل فکری برای عدّهای ً دارد، اگر فرضا منطق و قانون در کار نیً ست اقلا وجدان را حکم قرار دهید! آیا میدانید بر یک انتقال اجباری آن هم نسبت به مثل من ّچه آثار و عواقبی مترتب است؟ ۲۱/۹/۵۳ - سقّز - حسینعلی منتظری
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۲۳*
سرمای زمستان و یخبندان در سقّز س: جریان به زمین خوردن شما هنگام بازگشت از شهربانی چه بود؟ ج: چند دفعه آمدند به من گفتند باید بیایی کلانتری امضا کنی، گفتم من نمیآیم، تا بالاخره آمدند مرا بازداشت کردند بردند شهربانی. در آنجا یک سرهنگ بود با تشر گفت: «چرا نیامدی؟!» گفتم: «خوب نیامدم»، گفت: «نخیر باید بیایی»، گفتم: «مگر من نوکر شما هستم؟ من اگر بچه حرف شنویی بودم همان جا در قم میماندم، معلوم میشود بچه حرف شنویی نبوده ام که مرا آورده اند اینجا، من زیر بار گنده ها نرفتم زیر بار حرف شما میروم؟! من همینم که هستم! » گفت: «پس باید دفتر را بیاورند در خانه امضا کنید»، گفتم: «من در خانه هم امضا نمیکنم، معنای امضاکردن صحّه گذاشتن روی کار شماست، من هرگز روی کار شما صحّه نمیگذارم»، گفت: «پس ما میفرستیم مراقب باشند»، گفتم: «آن دیگر دست من نیست من در خانه ام نشسته ام مطالعه میکنم هر وقت هم گردش میکنم در همین شهر است، مطمئن باشید من از این شهر بیرون نمیروم»؛ آخر کار دید من قبول نمیکنم و تند شدم نرم برخورد کرد و گفت: «آخر از ما خواسته اند، ما هم مأمور هستیم». بالاخره گفت شما مرخصید و میتوانید بروید! مرا به هنگام رفتن با ماشین بردند ولی برای برگشتن باید پیاده برمی گشتم، جاده سرازیر بود، برف هم آمده بود، ناگهان پایم لیز خورد افتادم زمین چهل پنجاه متر سر خوردم آمدم پایین. یک مشکل دیگر ما این بود که من در آب کشیدن دست و لباس احتیاط میکردم، آب هم درست و حسابی نبود، گاهی اوقات روزها آب نبود میرفتیم از یک چشمه آب میآوردیً م، مثلا یک ماشین اتوبوس افراد از نجف آباد برای دیدن ما میآمدند، سطل را برمی داشتم میرفتم صبح برای وضوی آنان و مصارف دیگر آب بیاورم گاهی از سرما سطل به دست من میچسبید. در سقّز از سرما و کمبود آب خیلی اذیت میشدیم؛ آنجا هوا خیلی سرد بود گاهی آب هم قطع میشد و این برای من دردسر بود که باید میرفتم در حسینیه برای وضو، آن منزل که اجاره کرده بودیم فقط قسمتی از شب را آب داشت، همان گونه که عرض
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۲۵* کردم گاهی صبحها مجبور بودیم برویم از یک چشمه ای که در آن نزدیکی بود آب بیاوریم، گاهی مهمان داشتیم برای وضوگرفتن مهمانها یا برای احتیاجات دیگر به زحمت میافتادیم و مجبور بودیم این مسیر را طی کنیم و آب بیاوریم؛ بالاخره این هفت هشت ماه خیلی به ما سخت گذشت. کوچه هایش خیلی پست و بلند بود و یخ بسته بود، گاهی انسان میلغزید. از نجف آباد مرحوم حاج یدالله انتشاری - که خدا رحمتش کند- آمد در منزل یک حوض برای ما ساخت شبها که آب میآمد آن حوض را آب میکردیم که روزها از آن استفاده کنیم. آن محل که ما بودیم بلند بود فقط شبها یک ساعت تا یک ساعت و نیم آب به آن منطقه میرسید. بازداشت و ضبط کتاب و نوشته ها همان ً گونه که قبلا گفتم در خلخال و سقّز کتاب خمس را که قبلا درس گفته بودم مرتب کردم، و اتفاقا در آن روزها آقای سیدهادی هاشمی - داماد ما- به دیدنمان آمده بود، من این نوشته را به ایشان دادم که در نجف آباد یک فتوکپی از آن بگیرد، ایشان کتاب را به همراه خود به نجف آباد برد، خانواده ما نیز همراه ایشان رفتند، دو تا صبیه های کوچک ما ماندند - طاهره و دختر کوچکمان سعیده- فکر میکنم که اینها در آن زمان به مدرسه میرفتند. یکدفعه دیدیم از طرف ساواک ریختند در منزل، پنج شش نفر بودند، تمام کتابها را زیر و رو کردند، از جمله دوجلد کتاب اصول کافی را بردند به عنوان اینکه دوجلد تحریرالوسیله امام است، چیزهای نوشته و خطی زیادی داشتم بردند، نوارهای انگلیسی را که گاهی گوش میکردم - چون من تمرین زبان انگلیسی میکردم- بردند؛ من در آنجا نوشته خیلی داشتم که همه آنها را بردند و این کار خدا بود که من کتاب خمس را روز قبلش داده بودم برده بودند، و اگر آنجا بود به دست آنها میافتاد و از بین میرفت.ً بعدا آن نوشته ها را از آنها مطالبه کردم ولی به دست ما نرسید و از بین رفت، میگفتند آتش زده اند و چیزی نیست که به شما برگردانیم؛ من یادم هست ی ّک بار هم به مقدم (رئیس وقت ساواک) این مطلب را گفتم ولی باز هم خبری نشد.
س: آیا این نوشته ها را جلوی خود شما سوزاندند؟ چون ما شنیده ایم که حضرتعالی یک کتاب هم به نام «تاریخ بیست ساله» داشته اید که جلوی خود شما در بخاری انداخته اند؟ ج: نه جلوی خود من نسوزاندند، البته من «تاریخ بیست ساله» داشتم ولی تألیف من نبود و آن را جلوی من در بخاری نینداختند، من در آن نوشته ها چیزهای خوبی داشتم و به خاطر از دست رفتن آنها خیلی ناراحت شدم، نوارهای مختلفی بود از افراد و شخصیتها که در جاهای مختلف سخنرانی کرده بودند و آنها را آورده بودند که من گوش بدهم، نوارهایی که بچه ها در سن کوچکی شعر خوانده بودند و به عنوان یادگار از آنها ضبط کرده بودند آنها را بردند، یادداشتهایی که در زمینه های مختلف داشتم؛ تمام این وسائل را جمع کردند و گفتند: «آقا بفرمایید برویم شما را شهربانی خواسته است». مرا بردند شهربانی، خیلی محرمانه، در آنجا هم نگفتند که شما بازداشت هستید. کتاب «الام» شافعی را هم آنجا خریده بودم رئیس شهربانی میگفت: «این کتاب «آلام» چیست؟» گفتم: «این آلام نیست این کتاب «الام» شافعی است! « بالاخره مرا بردند شهربانی، بعد گفتند: «بله دستور آمده شما را ببریم سنندج»، گفتم: «ما اینجا غریب هستیم، دوتا دختر کوچک در منزل دارم پس مرا ببرید در منزل یک پولی به آنها بدهم»، گفتند: «نمیشود! «، هر چه من به آنها اصرار کردم قبول نکردند، گفتم: «ً من اصلا از ماشین پیاده نمیشوم، شما این پول را بگیرید به آنها بدهید اینها در این شهر غریبند و کسی را ندارند»، بالاخره قبول نکردند و میگفتند ما فقط از بالا دستور داریم شما را ببریم سنندج تحویل بدهیم. متأسفانه این فرهنگ غلط در ذهن مأمورین دولتها رسوخ کرده که «المأمور معذور» و به این بهانه در انجام مأموریتها تمام اخلاق و عواطف انسانی را نیز زیر پا میگذارند. ً بالاخره مرا شبانه بردند سنندج، تقریبا نصف شب بود که به سنندج رسیدیم، مرا بردند در یک زیرزمین، چندتا زندانی از این لات و دزدها هم آنجا بودند، در آن زیرزمین ماندیم تا صبح شد، نمازم را خواندم؛ البته برای نماز هم هر چه اصرار کردم در را باز کنند وضو بگیرم باز نکردند، من تیمّم کردم و با تیمّم نماز خواندم، خیلی زندان افتضاحی داشت. بالاخره فردا مرا با دونفر مأمور در یک ماشین نشاندند بردند به
فصل پنجم: خاطرات تبعید ۳۲۷* طرف کرمانشاه که ببرند تهران. وقتی به کرمانشاه رسیدیم وقت نماز ظهر و عصر بود نزدیک یک مسجد به نام مسجد صاحب الزمان (عج) نگه داشتند - کنار یک میدان بزرگ بود- به مسجد رفتیم تا نماز بخوانیم، بعد در خارج مسجد یکی از طلبههای قم که در سقّز هم به دیدن من آمده بود مرا دید با تعجب و خوشحالی گفت: «آقای منتظری سلام علیکم»، یکدفعه یکی از آن پاسبانها دست گذاشت به سینه او پرتش کرد آن طرف، این بیچاره ماتش برده بود که این چه جریانی است! متوجه قضایا نبود؛ بعد مرا باز سوار ماشین کردند و آوردند به طرف تهران. بالاخره نصف شب بعد از بیست و چهار ساعت مرا آوردند تهران و بردند در کمیته مشترک تحویل دادند، در آنجا فوری لباسهای مرا درآوردند و لباس زندان به من دادند و بردند در سلول مرحوم شهید رجایی که جریان آن مفصّل است و در جای خود توضیح خواهم داد.
فصل ششم: «خاطرات زندان» (۱۳۵۷ - ۱۳۴۵ه.ش) * زندان قزل قلعه * زندان قصر * زندان اوین * بازجویی و شکنجه * دادگاه و دفاعیات * آشنایی با گروههای مختلف در زندان * اثر مثبت زندان در سازندگی انسان
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۳۱* احضار و بازداشت در فروردین ماه ۱۳۴۵ س: حضرتعالی در دفعات متعدّد توسط رژیم شاهنشاهی دستگیر و زندانی شدیً د، لطفا بفرمایید نخستین بازداشتی که حضرتعالی در آن محکوم به زندان شدید به چه علت و چگونه بود؟ ج: اولین بازداشت مربوط است به آن زمان که مرحوم محمّد را به اتهام پخش اعلامیه در صحن مطهر حضرت معصومه همراه چندنفر دیگر از طلّاب بازداشت کردند، یعنی در روز عید نوروز ۱۳۴۵، در عصر همان روز محمّد را با چند مأمور آوردند دم منزل و گفتند این پسر شماست؟ گفتم بله! گفتند: «جناب سرهنگ بدیعی گفتند که ایشان اعلامیه پخش کرده، حالا شما اگر حاضر باشید بیایید از پسرتان ضمانت کنید تا ایشان را آزاد کنند»، گفتم: «ضمانت یعنی چه؟ ضمانت که دیگر آنجا آمدن نمیخواهد اگر میخواهید من همین جا ضمانت میکنم»، گفتند: «نه، جناب سرهنگ گفته اند: باید بیایید آنجا ضمانت کنید! » من یک بویً ی بردم که احتمالا کلکی در کار است، به محمّد گفتم: «میخواهی من بیایم از تو ضمانت کنم؟» گفت: «خودت میدانی»، محمّد که نمیتوانست در آن شرایط چیزی به من بگوید، ما هم بنا نداشتیم با آنها کلنجار برویم. بالاخره با آنها رفتیم، آنها پنج شش نفر بودند، آن شب ًاتفاقا آقای شریعتی که اهل دیزیچه لنجان اصفهان است در خانه ما مهمان بود، آن بیچاره را هم بعد آمده بودند برده بودند، بالاخره در آنجا معلوم شد که این برنامه ها حقّه بوده تا بدون سروصدا مرا به آنجا بکشانند. بعد آقای ربانی شیرازی را هم آوردند، من و ایشان را در یک اتاق در ساواک قم بازداشت کردند و تا صبح با یکدیگر بودیم و حرفهایمان را با همدیگر زدیم و خودمان را برای بازجویی آماده کردیم؛ البته هفت هشت روز قبل از عید مرحوم آقای آشیخ نصرالله بهرامی که در قم دبیر بود به من گفته بود که سرهنگ بدیعی رئیس ساواک قم، سراغ تو را میگرفت و میگفت آقای منتظری آدم خوبی است و ما میخواهیم به سراغ او نرویم اما او دست بردار نیست،
مرتب در رابطه با او ما را تحت فشار میً گذارند؛ تقریبا توسط او خواسته بود قضیه را به من برساند. سرهنگ بدیعی رئیس ساواک قم بود و نسبتا آدم بااخلاق و خوش برخوردی بود. آمدند مرا بازجویی کنند، یک نفر بود به نام «بکایی» معاون سرهنگ بدیعی، آمد مرا بازجویی کند به من گفت: «پاشید وضو بگیرید»، گفتم: «برای چی؟ نماز نمیخواهم بخوانم! » گفت: «کاری به این حرفها نداشته باشید، پاشید وضو بگیرید»؛ پس از وضو گفت: «شما به این قرآن قسم بخورید که خلاف واقع نمیگویید و هر چه از شما سئوال کنند واقع را میگویید»، گفتم: «خیلی خوب، به این قرآن قسم که خلاف واقع نمیگویم»، او غافل بود از اینکه ً قسم با اکراه شرعا الزام آور نیست. آن وقت نشست از من بازجویی کرد، در ضمن سئوالهای بازجویی مینوشت «آقای خمینی»، من گفتم: «اگر این جور بنویسی من جواب نمیدهم، برای اینکه یک نفر دکتر را اگر نگویی «دکتر» این توهین به اوست، یک نفر آیتالله را هم اگر به او «آیتالله» نگویی به او توهین است و شما با این کار قصد اهانت دارید، بنویس آیتالله خمینی تا من جواب بدهم«، آن وقت ناچار شد نوشت آیتالله خمینی، و آخر بازجوییها نوشت که نوشتن آیتالله به اصرار متهم بود. بالاخره راجع به آیتالله خمینی و مسائل مختلف سئوالاتی از من کرد و من جوابهایی دادم. بعد رفته بودند خانه را تفتیش کرده بودند، مرحوم محمّد یک دستگاه تایپ و نوشته هایی در منزل داشت و من نگران آن بودم که آنها را به دست آورند و مشکلاتی برای من و مرحوم محمّد درست شود، اما خانواده ما تا متوجه شده بود که مرا بردند رفته بود به آقای آشیخ ابوالقاسم ابراهیمی گفته بود، او هم آمده بود اینها را جمع و جور کرده بود و برده بود. میپرسیدند شما اعلامیه های خود را کجا تکثیر میکردید؟ من میگفتم من اعلامیه ها را امضا میکردم ولی اینکه کجا تکثیر میشد من خبر ندارم. راجع به کارهای محمّد خیلی از من سئوال میکردند، و من میگفتم از همه کارهای او با خبر نیستم. من و آقای ربانی مدتی با هم بودیم بعد آمدند ما را ببرند؛ داخل ماشین، من و آقای ربانی را از هم جدا کردند، بین ما یکی از آنها نشست، آقای ربانی یک جمله گفت: «ناراحت نباش داریم میرویم هتل ساقی»، که همین جمله را گزارش کرده بودند و دعوا میکردند که با همدیگر حرف نزنیم. ما را بردند به اداره سوم که محل تیمسار
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۳۳* مقدم بود تا از آنجا کسب تکلیف کنند که به کجا ببرند. باز در آنجا من و آقای ربانی را در یک اتاق جای دادند، آقای ربانی گفت: «ببین اینها چقدر کارهایشان احمقانه است، در بین راه آن جور ما را از هم جدا میکنند و اجازه حرف زدن نمیدهند و در اینجا ما را در یک اتاق کنار هم میگذارند! ». حدس ما این بود که جلسه ای که آن شب منزل آقای مشکینی داشتیم لو رفته و قضیه رفتن منزل آقای شریعتمداری را هم میدانند. اعلامیه هایی را که محمّد در صحن مطهر پخش میکرد در بین امضاکنندگان اسم من هم بود و چون محمّد پسر من بود در این ارتباط لابد من را مؤثّر میدانستند. زندان قزل قلعه و شکنجه های وحشیانه اینها چیزهایی بود که ما حدس میزدیم، بالاخره ما را از آنجا بردند زندان قزل قلعه - که چون فردی به نام «ساقی» رئیس این زندان بود افراد مبارز از آنجا به عنوان «هتل ساقی» یاد میکردند-. آقای ربانی را در یک قسمت بردند و مرا در جای دیگر، آنجا که آقای ربانی را برده بودند محمّد هم در آن قسمت بوده، محمّد را خیلی شکنجه کرده بودند به طوری که آقای ربانی اعتراض کرده بود. در نتیجه محمّد را از دیگران جدا کرده بودند و برده بودند در پاسدارخانه کنار مأمورین، من هم از این قضایا خبر نداشتم تا اینکه یک روز سربازی آمد سر من را اصلاح کند اسم من را پرسید، گفتم من منتظری هستم، گفت یک منتظری هم در پاسدارخانه است، بعد که نشانی داد من فهمیدم که محمّد آنجاست. یک روز هم مرا بردند به عنوان بازجویی دیدم محمّد هم در آن اتاق است، بازجو شروع کرد به محمّد فحش دادن فحشهای چارواداری و رکیک، بعد شروع کرد با سیلی بر گوشهای او کوبیدن، با این کار میخواستند روحیه مرا بشکنند. محمّد را در قزل قلعه خیلی شکنجه کردند، یک بار او را برهنه روی بخاری روشن نشانده بودند، البته نه آن روز جلوی روی من بلکه یک روز دیگر، خود محمّد میگفت: «وقتی من را روی بخاری نشاندند من گفتم یا امام زمان، ازغندی بازجو شروع کرد نعوذ بالله به
امام زمان (عج) فحش دادن، من این آیه را خواندم: «یا نار ً کونی بردا و سلاما علی ابراهیم» در همان حال احساس کردم درد آرامش پیدا کرد». یک روز هم خود مرا بردند بازجویی راجع به این موضوع که من در تقویمم یک شعر علیه رضاشاه یادداشت کرده بودم، گفت: «این شعر چیه نوشتی؟» گفتم: «از آن خوشم آمد نوشتم»، گفت: «این جرم است»، گفتم: «چرا جرم است؟» گفت: «او شاه بوده است»، گفتم: «او در گذشته شاه بوده الان که شاه نیست»؛ بعد از بس جوّسازی کرد گفتم تقویم را بده ببینم، تقویم را به دست من داد، من از روی عصبانیت فوری آن صفحه را کندم و ریز ریز کردم و به زمین ریختم، گفتم: «اگر اشکال بر سر این نوشته است این دیگر تمام شد! » آن روز بازجو که «دکتر جوان بود» خیلی ناراحت شد، شروع کرد با شلاق به من زدن، شلاق سیمی بود من هم با یک پیراهن بودم چون هوا گرم بود وقتی که شلاق را میزد پیراهن به بدنم میچسبید. گفت: «این مدرک بود تو پاره کردی»، گفتم: «دفتر خودم بود و کاغذ خودم، به تو چه که من آن را پاره کردم، رضاخان مرد و رفت، تو الان به خاطر یک شاه مرده در یک شعری که دیگری آن را گفته مرا بازجویی میکنی و کتک میزنی؟!» خلاصه آن روز من عصبانی شدم و آن کاغذ را پاره کردم و او هم عصبانی شد و کتک مفصّلی به من زد. در بازجوییها بیشتر مرا تهدید میکردند و شکنجه روانی میدادند، من در بازجویی سئوالها را خیلی کوتاه جواب میدادم، و بیشتر با یک کلمه «نمیشناسم» یا «نمیدانم» پاسخ میگفتم. یک روز دکتر جوان یک ورقه بازجویی را به من نشان داد که بیست سی تا سئوال را نمیدانم یا نمیشناسم پاسخ نوشته بودم، گفت: «آقای منتظری «افضاء» یعنی چه؟» معنای آن را گفتم، گفت: «تو چطور این را یادت هست ولی همه این سئوالها را به این شکل جواب نوشته ای؟» گفتم: «من یک فقیه هستم و فقیه به موضوعات فقهی وارد است، ولی اینکه کی کجا رفته و چکار کرده چه ربطی به من دارد؟» ضمنا میگفت: «این جرمهای زیاد، شما را تا سر حد اعدام میبرد و راه خلاص شما فقط به این است که هر چه را ما میخواهیم بگویی و با ما همکاری کنی»، من از آن خنده های کذایی تحویل او دادم و گفتم: «اعدام چیزی نیست من عمرم را کرده ام، تازه اگر اعدام شوم از مسئولیتها خلاص میشوم»؛ و بالاخره تهدید او کارساز نشد. البته گاهی با بازجوها خوش و بش میکردیم و متلک میگفتیم، گاهی هم با آنها کلنجار میرفتیم؛ مثلا یک روز «دکتر جوان» مرا سوار
فصل ششم: خاطرات زندان ۳۳۵* ماشین کرده بود میبرد پیش مقدم، در بین راه گفت: «شما ما را غیرمسلمان و مهدورالدّم میدانید»، گفتم: «غیر مسلمان نه ولی مهدورالدّم میدانم، چون پیامبر (ص) فرمود: «الدار حرم فمن دخل علیک حرمک فاقتله» و شما به ناحق در نصف شب به منزل من وارد شدید پس مهدورالدّم میباشید». از جمله کسانی که در ایام عید آن سال - سال۱۳۴۵- از قم بازداشت کردند و به قزل قلعه آوردند علاوه بر من و مرحوم محمّد، آقای ربانی شیرازی، آقای آذری قمی، آقای قدوسی، آقای حیدری نهاوندی، آقای غلامرضا گل سرخی کاشانی، آقای علی حجتی کرمانی و آقای سید قاسم دامغانی بودند، منتها بعضی زودتر آزاد شدند؛ همچنین آقای حاج میرزاحسین نوری همدانی را نیز در آن ایام بازداشت و به قزل قلعه آوردند ولی زود آزادش کردند. س: عکس العمل حضرتعالی در برابر شکنجه های آنان چه بود؟ یا زمانی که شهید محمّد را در برابر شما شکنجه میکردند شما و مرحوم محمّد چه واکنشی از خود نشان میدادید؟ ج: تحمل میکردیم و به یاری خدا هیچ ضعف نشان نمیدادیم. بازجویی مجدّد و مواجهه با آیتالله آذری قمی پس از آنکه مدتی از بازداشت من گذشت و بازجوییها تقریبا تمام شده بود باز یً ک روز مجدّدا مرا برای بازجویی خواستند و آن وقتی بود که آقای آذری قمی را گرفته بودند و اساسنامه جلسه یازده نفری را که به عنوان اصلاح برنامه های درسی حوزه بود به دست آورده بودند، من در بازجوییهای قبلی اهداف سیاسی آن جلسه را لو نداده بودم، و گفته بودم در آن جلسه یازده نفری هدف ما اصلاح برنامه های درسی حوزه بود. همین حرفهایی که الان میگویند حوزه ها اصلاح باید گردد، اما در پوشش آن مسائل سیاسی را هم در نظر داشتیم؛ ما میگفتیم اگر در سطح کشور فرهنگ اسلام بخواهد پیًاده شود الزاما حوزه ها باید خود را اصلاح کنند و کتابهای درسی باید مطابق با
نیازهای جامعه باشد، در این جلسه آقای مشکینی، آقای هاشمی، آقایان آسید علی خامنه ای و آسید محمّد خامنه ای، آقای امینی، آقای ربانی شیرازی، آقای مصباح یزدی، آقای قدوسی، آقای آذری قمی و آقای حیدری نهاوندی یا آقای حاج آقا مهدی حائری تهرانی (تردید از من است) و من شرکت داشتیم، در آن جلسه قرار بود هر یک از اعضا ماهی پنج تومان برای این جلسه بدهند. آقای آسیدمحمّد خامنه ای - برادر بزرگ آقای خامنه ای- یک اساسنامه ای با همفکری برخی از دوستانش در تهران تنظیم کرده بود در حدود چهل پنجاه صفحه، تقریبا مثل اینکه بخواهیم یک دولت جهانی تشکیل بدهیم، سازمانها و کمیته های مختلف داشت، کمیته شهرستانها، سازمان اطلاعات، سازمان ضداطلاعات و... خلاصه خیلی مفصّل و پر محتوا بود، این اساسنامه را تکثیر کرده بود و یک نسخه آن را به عنوان پیش نویس به هر یک از اعضا داده بود که مطالعه کنند و در جلسات روی مواد آن بحث شود. آن وقت که خانه ما را گشته بودند آن را پیدا نکرده بودند ولی بعدا که آقای آذری قمی را گرفته بودند در میان کتابهایش آن را پیدا کرده بودند. گفته بودند این اساسنامه کجا بوده؟ گفته بوده بله ما یک جلسه یازده نفری داشتیم، گفته بودند چه کسانی هستند، ایشان اسامی را گفته بود؛ از آن وقت به بعد نحوه بازجوییها عوض شد، ازغندی بازجوی ساواک به من گفت: «این تشکیلات شما از حزب ملل اسلامی که پنجاه و پنج نفر بودند کمتر نیست»، گفتم: «آنها اسلحه داشتند»، گفت: «ناراحت نباش اسلحه هم در پرونده شما میگذارم! » آقای قدوسی میگفت: «این اساسنامه را سنجاق طلا زده بودند و برده بودند پیش شاه و او گفته بود این تشکیلات مهمّی است خطر اینها از حزب ملل کمتر نیست». من در بازجوییها این جریان را به طور کلی منکر شدم و گفتم از وجود چنین اساسنامه ای اطلاع ندارم، بعد یک روز آقای آذری را برای مواجهه آوردند، هفت ً هشت نفر از بازجوها نشسته بودند، دکتر جوان بود، ظاهرا سرهنگ افضلی بود، ازغندی بود، گفتند: «آقای منتظری شما حق نداری به عقب نگاه کنی»، بعد به آقای آذری گفتند جریان را تعریف کن، گفت: «بله یک جلسه ای بوده افرادش یازده نفر به این اسامی بودند و ایشان هم جزو این جلسه بود و اساسنامه هم برای این جلسه بود و... «، بعد به من گفتند: «شما ایشان را میشناسی»، من هم فوری برگشتم به پشت