کتاب‌هاخاطرات آیت‌الله منتظری ‹ بخش ۷

خاطرات آیت‌الله منتظری

بخش ۷ از ۱۹

حوزه علمیه و مراجع یا از طرف شخص حضرتعالی صورت گرفت، و آیا قضیه امام در ترکیه مسکوت ماند یا از طرف روحانیون و مردم روی آن کار می‌شد؟ ج: وقتی که امام را گرفتند برای اینکه خانه امام خالی نباشد شاگردان ایشان وظیفه خود می‌دانستند که اطراف حاج آقا مصطفی جمع شوند و خانه امام را خلوت نگذارند، بالاخره ایشان پسر امام بود و بعلاوه مرد فاضل و عاقل و متدیّنی بود و اهل هوی و طالب مقام نبود، حاج آقا مصطفی هم با اسکورت راه افتاد خانه آقای گلپایگانی و آقای شریعتمداری و آقای مرعشی به عنوان استمداد که آنها را به حرکت بیندازد، من او را بر این کار تشویق می‌کردم. دستگاه دید حاج آقا مصطفی دارد فعالیت می‌کند، ما خانه امام را پر می‌کردیم، می‌گفتیم حالا لازم است خانه امام خالی نماند که آنها بگویند اینها را شکست دادیم، خانه امام از آن وقت که خود امام بودند بیشتر شلوغ می‌شد، ما وظیفه مان می‌دانستیم برویم آنجا، بالاخره حاج آقا مصطفی را هم بازداشت کردند و بردند گویا زندان قزل قلعه تهران و پس از ۵۷روز ایً شان را موقتا آزاد کردند تا با خانواده اش خداحافظی کند و برگردد و چون برنگشت دوباره او را بازداشت کردند و فرستادند ترکیه نزد والدشان. آن وقت پرداخت شهریه امام برای ما خیلی مهم بود، سعی کردیم به هر شکل شده شهریه امام را تأمین کنیم، راه افتادیم این طرف و آن طرف تهران و جاهای دیگر از افراد مختلف پول می‌گرفتیم که شهریه ایشان داده شود. آقای حاج آقا شهاب اشراقی (داماد امام) و آقای حاج شیخ محمّدصادق تهرانی و آقای حاج شیخ علی اکبر اسلامی تربتی (پدر خانم آقای مروارید) خانه امام می‌نشستند و آنجا را اداره می‌کردند. در این اثنا آقای اشراقی را هم به همدان تبعید کردند؛ آنها می‌خواستند خانه امام از هم بپاشد ولی ما نمی‌گذاشتیم، ما حتی المقدور سعی خودمان را می‌کردیم. سخنرانی اینجانب در مدرسه فیضیه پس از اینکه مدتی از تبعید امام گذشت کم کم نام و یاد ایشان هم داشت متروک می‌شد، ما برای زنده نگاه داشتن قضیه و نیز به عنوان اعتراض به دستگاه پیشنهاد

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۵۳* کردیم یک جلسه ای در مدرسه فیضیه گرفته شود، در آن جلسه اول بنا بود بعضی از فضلا منبر بروند که گویا رأی آنها را زدند، در نتیجه آقای حسین نوری و آقای مشکینی و من منبر رفتیم. ّتا آن موقع من مدرس بودم و در حوزه کسی مرا به عنوان منبری نمی‌شناخت، جمعیت زیادی هم جمع شده بودند و در تأیید صلوات می‌فرستادند، پشت بام مدرسه فیضیه هم از نیروهای شهربانی پر شده بود، اسلحه های خود را طوری گرفته بودند مثل اینکه می‌خواستند الان ما را به رگبار ببندند، آنها با این کارها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد کنند. ابتدا آقای نوری یک منبر کوتاه رفت؛ آقای مشکینی هم یک منبر عربی، فارسی و ترکی رفت، چون در حوزه قضیه ترک و فارس مطرح شده بود و فارسها به آقای شریعتمداری اعتراض می‌کردند که شما کوتاهی می‌کنیً د و تقریبا داشت جنگ ترک و فارس شروع می‌شد، ً ظاهرا آقای کروبی و بعضی دیگر در اعتراض به آقای شریعتمداری نقش داشتند و در حوزه عکس العمل پیدا کرده بود، آقای مشکینی می‌خواست در این اثنا جنگ ترک و فارس راه نیفتد و یک ارتباطی بین افراد ایجاد نماید و دفاعی هم از آقای شریعتمداری شده باشد؛ بالاخره آقای مشکینی هم یک منبر این جوری رفت. بعد من رفتم منبر و خطبه امام حسین (ع) در تحف العقول را خواندم، گفتم من منبری نیستم اما به عنوان وظیفه این خطبه را برای شما می‌خوانم، آن وقت به مناسبت مضامین خطبه راجع به امر به معروف و نهی از منکر صحبت کردم و گفتم: «حوزه علمیه قم که روح الله در آن نباشد روح ندارد، اکنون حوزه یک پیکر بی روح است، روح خدا باید در حوزه باشد، چرا ساکت نشسته اید، خمینی باید برگردد! » جمعیت هم صلوات می‌فرستادند؛ بعد گفتم: «وظیفه همه است که ساکت نمانند، «مجاری الامور بید العلماء بالله الامناء علی حرامه و حلاله» و شما وظیفه خود را ترک کرده اید و برای همین است که شکست می‌خورید». خلاصه منبر را تمام کردم و آمدم پایین، جمعیت اطراف مرا گرفت و از طریق کتابخانه مدرسه فیضیً ه مرا فراری دادند؛ چند شب هم به منزل نرفتم تا بعدا آبها از آسیاب افتاد. البته آن وقت مرا نگرفتند ولی این منبر جزو پرونده من شد و بعدا که مرا بازداشت کردند از انگیزه تشکیل این جلسه و مطالب آن سخنرانی بازجویی می‌کردند.

تلاش برای تعطیلی درسهای حوزه س: پس از تبعید آیت‌الله خمینی به ترکیه علاوه بر برگزاری این جلسه سخنرانی که فرمودید آیا اقدام دیگری برای بازگرداندن ایشان صورت نگرفت؟ اگر مطلبی در این زمینه در خاطر دارید بفرمایید. ج: به عنوان اعتراض به تبعید ایشان تصمیم گرفتیم چند روز حوزه را تعطیل کنیم، در همین رابطه جلسه گرفتیم که جلسه اول آن منزل من بود، جلسه بعد منزل آقای مشکینی بود. در این جلسات بعضی با تعطیل درسها مخالف بودند و بعضی موافق، ما می‌خواستیم حوزه را تعطیل کنیم و منعکس کنیم که این تعطیلی به عنوان اعتراض به تبعید امام است. در این جلسات اکثر مدرسین حوزه بودند، شب دوم که منزل آقای مشکینی بودیم بنابر این شد که برویم منزل مراجع و از آنها بخواهیم درسهای خود را تعطیل کنند. آن شب بنا شد من و آقای فاضل لنکرانی و آقای محمّدی گیلانی و حاج آقا مهدی حائری تهرانی برویم منزل آقای شریعتمداری، ما چهارنفر رفتیم منزل آقای شریعتمداری. هفت هشت نفر از علمای تبریز هم دور آقای شریعتمداری بودند، من هم به عنوان سخنگو تعیین شده بودم؛ پس از سلام و احوالپرسی به آقای شریعتمداری گفتم: «آقای خمینی در تبعید است بالاخره بایستی یک اقدامی کرد، حالا کاری از ما برنمیآید ما به نظرمان آمده که چند روز حوزه را به عنوان اعتراض تعطیل کنیم». در آن ایام علیه دارالتّبلیغ آقای شریعتمداری اعلامیه هایی پخش شده بود و در ذهن ایشان این بود که محمّد ما در این اعلامیه ها دست دارد، بالاخره با اینکه ایشان مرد حلیمی بود آن شب یکدفعه عصبانی شد و گفت: «بله آنجا نشسته اید برای خودتان تصمیم می‌گیرید، می‌خواهید بیایید عقایدتان را به ما تحمیل کنید، آن زمان گذشت که آقایان مدرسین می‌آمدند عقایدشان را به ما تحمیل می‌کردند - مثل اینکه می‌خواستند بگویند ما آن وقت مجبور بودیم نظرات شما را اجرا کنیم، حالا دیگر اجباری نداریم- ً من اصلا این جور چیزها را حرام می‌دانم، این کارها که نظم را به هم بزند من حرام می‌دانم». گفتم: «ما که نیامده ایم از شما استفتاء کنیم که حرام می‌دانید یا حلال، این درسهایی که شما خوانده اید ما هم خوانده ایم، ما که از پشت کوه نیامده ایم، این چه برخوردی است که می‌کنید؟!» حاج آقا مهدی حائری هم

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۵۵* یکی دو کلمه گفت، بعد آقای شریعتمداری گفت: «شما اگر راست می‌گویی جلوی پسرت را بگیر، این پسر شما علیه دارالتّبلیغ ما اعلامیه می‌دهد»؛ گفتم: «من خبرندارم، بر فرض هم پسر من اعلامیه داده باشد ربطی به من ندارد، آنچه ما می‌خواهیم به شما بگوییم این است که آقای خمینی بالاخره مرجع تقلید است از قم تبعید شده وشما با ایشان هم دوره هستید بالاخره یک اعتراضی بکنید، و تعطیلی حوزه یک نوع ابراز انزجار از این کار است ما چیز دیگری نخواستیم». بالاخره آن شب ایشان تند شد ما هم تند شدیم و زمینه بازداشت من هم تقریبا ازهمین جا شروع شد، یکی از آقایان تبریز که آنجا بود نیز به من می‌گفت مزاحم آقانشوید! فردای آن شب آقای شریعتمداری رفته بودند برای درس و روی منبر گفته بودند: «بله آمده اند به من تحمیل کنند که حوزه را تعطیل کنیم». ساواکیها هم مرتبا طراف خانه آقای شریعتمداری بودند و اوضاع بحرانی بود. دولتیها می‌دانستند که خبری هست، جلسة خانه ما و جلسه خانة آقای مشکینی به آنها گزارش شده بود. اینکه می‌دیدند مثلا بیست و سه چهار نفر از مدرسین جمع می‌شوند در منزل یک نفر، برای آنها مسأله بود. رفتن ما به منزل آقای شریعتمداری هم از دید ساواک پنهان نبود؛ آقای شریعتمداری هم که با صحبت کردن خود سر درس مسأله ً را آفتابی کرد و تقریبا خودرا کنار کشید، ایام نزدیک عید نوروز بود و بالاخره روز عید آمدند مرا بازداشت کردند و پرونده من از اینجا شروع شد که شما می‌خواسته اید حوزه علمیه را به هم بزنید. ضمنا یادآور می‌شود آن شب برای رفتن به منزل آیت‌الله شریعتمداری من و آقایان فاضل لنکرانی و حائری تهرانی و محمّدی گیلانی، و برای منازل آیات دیگر آقایان دیگری تعیین شدند، و اینکه در برخی نوشته ها برای منزل آقای شریعتمداری نام آقای هاشمی هم ذکر شده صحیح نیست و ممکن است وقتی دیگر بوده است. س: در جلسه هایی که منزل حضرتعالی و آقای مشکینی تشکیل شده بود گویابعضی افراد اعتراض داشته اند که قضیه کاپیتولاسیون یک چیز مردمی نیست ومردم چیزی از آن نمی‌فهمند و نمی‌توان به عنوان یک شعار مذهبی روی آن تکیه کرد؛ آیا این مطلب صحّت دارد؟ ج: بله، بعضی صحبت می‌کردند که این یک چیز مذهبی نیست، بنا شد اگر راجع

به دین و مذهب کوتاهی و اهانتی شد ما اقدام کنیم و این مسائل مربوط به دین نیست. من از این مطلب خیلی عصبانی شده بودم و می‌گفتم اینها استقلال کشور ایران را زیر پا گذاشته اند و شما می‌گویید این امر مذهبی نیست! آنها می‌گفتند دولت می‌خواهد به مستشاران آمریکا مصونیت بدهد این چه ربطی به اسلام و دین دارد؟ مسائل مربوط به انجمنهای ایالتی و ولایتی مربوط به مذهب بود اما این یک مسأله سیاسی است و هیچ ربطی به ما آخوندها ندارد، حتی شنیده می‌شد بعضی از مراجع هم این حرف را می‌زدند.! اعلامیه ها و نامه های سرگشاده اقشار مختلف س: از قرار اطلاع به دنبال تبعید آیت‌الله خمینی نامه های اعتراضیه ای به صورت سرگشاده و به شکل طومار و با امضاهای مختلف اصناف و اقشار مردم و طلّاب برای سفارتخانههای کشورهای اسلامی در تهران ارسال گردید و گویا مرحوم شهید محمّد هم در این قضیه فعال بود، اگر چیزی از جزئیات آن به یاد دارید بفرمایید. ج: ًاجمالا بعد از تبعید آیت‌الله خمینی اعلامیه زیاد داده شد، حتی شهر به شهر هم اعلامیه می‌ً دادند مثلا مشهدی ها، اصفهانی ها، قمی ها، فضلای هرجا به طور مستقل امضا می‌کردند، مرحوم محمّد ما هم در امضاگرفتن خیلی نقش داشت، برای سفارتخانههای کشورهای مختلف فرستاده می‌شد و اثر خوبی هم داشت؛ اما جزئیات آن الان یادم نیست می‌توانید از کسانی که مطلع هستند بپرسید، من شنیدم اعتراضیه هایی به سفارت ترکیه در تهران فرستاده شده است. تماس با آیت‌الله حکیم برای رفع شبها ت نسبت به آیت‌الله خمینی س: گویا حضرتعالی در ارتباط با مرجعیّت امام خمینی مسافرتی به نجف اشرف داشته و با آیت‌الله حکیم ملاقات و گفتگو نمودید، لطفا مشروح این ملاقات را بیان فرمایید.

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۵۷* ج: بله، من یک مسافرت به نجف داشتم، آن وقت که آقای خمینی در ترکیه تبعید بود، می‌خواستم بروم خدمت آیت‌الله حکیم راجع به آیت‌الله خمینی با ایشان صحبت کنم، چون می‌دانستم ذهن ایشان را نسبت به آیت‌الله خمینی خراب کرده اند، در نجف آقای عمید زنجانی که با هم رفیق بودیم و قسمتی از اسفار را پیش من خوانده بود گفت من شما را پیش ایشان می‌برم، آقای عمید مرا نزد آیت‌الله حکیم برد و معرفی کرد که ایشان از مدرسین قم و از فضلا هستند و...؛ من گفتم: آقا من مسائلی راجع به انقلاب ایران و آقای خمینی دارم که وظیفه خود می‌دانم خدمت شما عرض کنم، به ایشان گفتم: درس آقای خمینی در زمان آیت‌الله بروجردی از مهمترین درسها بود و حدود پانصدششصد نفر شاگرد داشت و بعد از فوت آیت‌الله بروجردی ایشان یک قدم هم برای مرجعیّت خودش برنداشت، به اصرار به او می‌گفتند رساله تان را بدهید چاپ کنند ایشان حاضر نبود، تا اینکه مسأله انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آمد و مراجع برای مقابله با آن احساس تکلیف کردند و آیت‌الله خمینی در این امر از همه فعالیت بیشتری داشت و اعلامیه های مهمی داد، در نتیجه مردم ایشان را شناختند و به سراغ ایشان آمدند و این دیگر ظاهرا برای ایشان گناه نیست چون ایشان وظیفه شرعیش را انجام داده؛ بعد به آقای حکیم گفتم: «جمعیت نهضت آزادی که آقای مهندس بازرگان در رأس آنان است آمده بودند قم نزد علّامه طباطبایی اصرار کرده بودند که شما یک وقت خصوصی برای ما بگیرید که برویم نزد آقای خمینی، در همان زمان من رفتم خدمت علّامه طباطبایی، ایشان به من گفتند آقای خمینی چرا این جور می‌کند؟ گفتم چه کرده؟ گفتند بله آقای مهندس بازرگان و سران نهضت آزادی آمدند اینجا به من گفتند برای صحبت کردن با آقای خمینی برای ما وقت بگیر، من هم به آقای خمینی گفتم، ایشان گفتند: «نه من وقت خصوصی نمی‌دهم، اگر می‌خواهند مثل بقیه مردم بیایند همراه با دیگران ملاقات کنند». آخر این چه اخلاقی است که آقای خمینی دارد! من به آقای خمینی گفتم که علّامه طباطبایی گله داشتند، آقای خمینی گفتند ایشان بیخود گله داشتند، برای اینکه مبارزات ما مبارزات دینی و اسلامی است و این آقایان حزبی هستند و خلاصه یک جنبه سیاسی دارند و اگر ما به نهضتمان جنبه سیاسی و حزبی بدهیم ما را می‌کوبند و زمین می‌خوریم، من با اینکه این آقایان را می‌شناسم و آدمهای خوبی هستند اما چون جنبه سیاسی و حزبی دارند ما

نمی‌خواهیم بگویند نهضت ما وابسته به یک حزب خاصی است، ما از آن جهت که عالم دینی هستیم می‌خواهیم وظیفه دینی مان را انجام داده باشیم، لذا من گفتم اگر ما خصوصی با اینها ملاقات کنیم یک بهانه می‌شود برای دستگاه و ما را می‌کوبند و می‌گویند اینها یک حزب سیاسی هستند که می‌خواهند در مقابل حکومت قیام کنند؛ من گفتم بسا آقایان نظریاتی قابل استفاده دارند، ایشان فرمودند نظریاتشان را بنویسند یا به شما بگویند و شما به من منتقل کنید«؛ بالاخره من این قضیه را برای آیت‌الله حکیم گفتم، آقای حکیم با تعجب گفتند عجیب، ایشان این جهات را هم رعایت می‌کردند؟! گفتم بله. این معنا برای آقای حکیم خیلی تازگی داشت، چون به ایشان گفته بودند که تیپ «نهضت آزادی» و «کمونیستها» هستند که آقای خمینی را تحریک می‌کنند و کار اینها جنبه دینی ندارد. بالاخره من سه ربع ساعت با آقای حکیم صحبت کردم و ایشان هم دقیقا گوش می‌داد، بعد آقای حکیم بلند شد رفت، آقای عمید گفت خیلی خوب شد که شما صحبت کردید، بالاخره آقای خمینی را در ذهن آقای حکیم جا انداختیم و به او شناساندیم. چند دقیقه بعد یک سیدی که از علما و از حواریون آیت‌الله حکیم بود آمد نشست، ایشان آقازاده یکی از علما بود و از اطرافیان آقای حکیم به حساب می‌آمد، آقای عمید من را به او معرفی کرد که بله ایشان آقای منتظری از شاگردان آقای بروجردی و آقای خمینی هستند، یکدفعه دیدم سید گفت: «خدا لعنت کند انگلیسیها را خدا لعنت کند انگلیسیها را، یک روز یک سید جمال الدین افغانی درست می‌کنند می‌اندازند جلو، یک روز هم یک سید خمینی می‌آید و روحانیت و دین و اینها را... «، من گفتم سید این چه حرفهایی است که می‌زنی؟! گفت نخیر شما نمی‌دانید، بالاخره دیدیم اصلا نمی‌شود با او مباحثه کرد، به آقای عمید گفتم پاشو برویم. این جور افراد پیش آقای حکیم بودند و ذهن ایشان را مشوب می‌کردند، بالاخره دستهای مختلف این گونه جوّسازی می‌کردند، ولی من تا اندازه ای ذهن آقای حکیم را روشن کردم. س: حضرتعالی چه مدت در نجف اشرف حضور داشتید و آیا با علمای دیگر هم دیدار فرمودید؟

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۵۹* ج: من چند روز در نجف و در منزل آیت‌الله آقای حاج می‌رزاحسن صافی جلوس داشتم - اّیشان از علماست و آدم ملایی است و در اصفهان درس خارج می‌گویند؛ ما از دوران طلبگی با هم آشنا و رفیق بودیم و در نجف به دعوت ایشان به منزل ایشان وارد ۱ شدم و خود و خانواده ایً شان جدا مرا شرمنده کردند -. در مدتی که در منزل آقای صافی بودم علما به دیدن من می‌آمدند، آیت‌الله خوئی هم آمدند؛ ولی از بیت آقای حکیم یک نفر هم نیامد، با اینکه آن شب آقای حکیم خیلی حرفهای مرا گوش دادند، معلوم می‌شود باز دوباره مطالبی را به ایشان گفته بودند. به آقای صافی گفتم بازدید علما برویم به منزل آیت‌الله حکیم هم برویم، ایشان گفتند: نه من هرگز نمی‌آیم اینها بد کردند حتی یک نفر را هم برای دیدن شما نفرستادند، گفتم با اینکه نفرستادند ولی من به عنوان وداع می‌روم. بالاخره شب آخر که می‌خواستم به ایران برگردم رفتیم منزل آقای حکیم، یادم هست جلسه «غاص باهله» گوش تاگوش مجلس افراد نشسته بودند ایشان هم آن بالا نشسته بود، ما از در که وارد شدیم ایشان بلند شد و فرمود بفرمایید اینجا، به اصرار مرا پهلوی خودش نشاند و یک بحث فقهی مطرح شد بعد من گفتم فردا می‌خواهم برگردم به ایران برای خداحافظی آمده ام، ایشان گفتند چقدر زود! و خیلی احترام کردند و تا دم در ما را همراهی کردند. س: حضرتعالی با آیت‌الله حکیم کدام فرع فقهی را مطرح کردید؟ ج: راجع به نماز و روزه دانشجویان یا طلبههایی که برای سه چهار سال می‌آیند در حوزه یا دانشگاه درس می‌خوانند، که در این مدت آیا این محل مانند وطن آنان محسوب می‌شود و باید نمازشان را تمام بخوانند یا نه، به ایشان گفتم بعضی ها می‌خواهند بگویند نمازشان تمام است، ایشان گفتند عقیده من هم همین است، گفتم چرا؟ ایشان گفتند به نظر من «ان بیوتهم معهم» شامل اینها هم می‌شود، من گفتم به نظر می‌رسد «ان بیوتهم معهم، کسانی که خانه به دوش هستند» مربوط به کسانی می‌شود که جای معینی ندارند، مانند کشتی بانها و چوپانها، ولی اینها ۱ مرحوم آیت‌الله حاج میرزا حسن صافی در مهرماه ۱۳۷۵شمسی در اصفهان دارفانی را وداع گفتند و در کنار علامه مجلسی به خاک سپرده شدند.

جل و پوستشان را پهن کرده اند و در محل تحصیل خود زندگی می‌کنند. بعد به ایشان گفتم که خوب است این گونه استدلال کنیم که اصل در نماز، تمام خواندن است مگر اینکه مسافر و «ضارب فی الارض»بودن صدق کند، و آدمی که سه چهار سال در یک جا اتاق گرفته و جل و پوست انداخته و زندگی می‌کند به او ضارب فی الارض نمی‌گویند و مسافر به او اطلاق نمی‌شود، و همین که کسی مسافر و ضارب فی الارض نباشد برای تمام خواندن نماز کافی است، لازم نیست صدق وطن بکند، مسأله تمامیت نماز دائرمدار صدق وطن نیست بلکه دائرمدار مسافرنبودن است؛ ایشان از این استدلال خوشش آمد و در رد آن هم چیزی نگفتند. نامه های گسترده علیه آیت‌الله خمینی به آیت‌الله حکیم س: حضرتعالی آن زمان که نجف تشریف بردید برای تقویت مرجعیّت امام غیر از آیت‌الله حکیم با مراجع دیگر هم صحبتی داشتید؟ ج: صحبت راجع به مرجعیّت امام نه، آیت‌الله حکیم آن وقت تقریبا مرجع عمده ایران بود و با توجه به ارتباط حکومت ایران با ایشان ذهن ایشان را نسبت به آقای خمینی مغشوش کرده بودند؛ من یادم هست یک بار آقای حاج شیخ عبدالجلیل جلیلی کرمانشاهی که از طرفداران آقای خمینی بود گفت: من رفتم به آقای حکیم اعتراض کردم که آقا شما چرا نسبت به آقای خمینی موضع همکاری و همراهی ندارید؟ آقای حکیم گفت نامه ها را بیاورید، ۲۷ تا نامه از ۲۷ نفر از علمای مهم شهرستانها پیش آقای حکیم بود که در آنها نوشته بودند شما گول حرفهای آقای خمینی را نخورید، اینها یک عده نهضتیها و بچه ها هستند که اطراف ایشان را گرفته اند! و آن وقت که من با آقای حکیم صحبت می‌کردم این صحبت آقای جلیلی در ذهنم بود که قضیه برخورد آقای خمینی با نهضت آزادی را برای آقای حکیم نقل کردم. آقای جلیلی بعد از تبعید امام به ترکیه اولین کسی بود که از ایران به دیدن ایشان رفت و وقتی هم برگشت ما به دیدن ایشان رفتیم و خیلی خوشحال شدیم که خبر سلامتی امام را آوردند.

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۶۱* انتقال آیت‌الله خمینی از ترکیه به نجف اشرف س: لطفا بفرمایید علت انتقال آیت‌الله خمینی از ترکیه به نجف اشرف چه بود؟ شنیده ایم که دولت ترکیه نسبت به اینکه کشورش تبعیدگاه ایران باشد حساسیت نشان داده بود، این مسأله درست است یا نه؟ ج: آنچه ما شنیدیم این بود که نمایندگان پارلمان ترکیه پس از اینکه فهمیده بودند آیت‌الله خمینی در ایران موقعیت دارد و مردم به وی علاقه مند هستند به دولت ترکیه اعتراض کرده بودند که مگر کشور ترکیه تبعیدگاه ایران است؟ و دولت ترکیه وقتی دیده بود که این قضیه به صلاح آن کشور نیست به دولت ایران گفته بود ما دیگر ۱ نمی‌توانیم ایشان را نگه داریم، لذا ناچار شدند آقای خمینی را فرستادند نجف. آن وقت من یادم هست که مرحوم شهید مطهری می‌گفتند که دکتر اقبال گفته بوده پیشنهاد فرستادن آیت‌الله خمینی به نجف از ناحیه من بود، من گفتم ما ایشان را می‌فرستیم نجف توی دهان اژدهاها و افعیها، هم ما از دست او نجات پیدا می‌کنیم هم چون آنجا فحول علما هستند ایشان شکست می‌خورد و در حوزه نجف هضم می‌شود. (پیوستهای شماره ۷ الی ۱۰، صفحات ۸۰۳ الی ۸۱۰) س: آیا بردن ایشان به عراق با هماهنگی دولت وقت عراق انجام گرفت؟ ج: در آن زمان روابط دولت ایران و عراق خوب بود، دولت ایران می‌گفت ما ایشان را آزاد کردیم، نمی‌گفتند به آنجا تبعید است، هدف آنها این بود که ایشان در نجف در مقابل آیت‌الله حکیم و آیت‌الله شاهرودی و آیت‌الله خوئی شکست بخورد و هضم بشود ً ولی اشتباه کرده بودند، چون اولا استقبال شایانی در کربلا از ایشان شد و آیت‌الله آقای حاج سید محمّد شیرازی در کربلا جای نمازش را به ایشان داده بود، در نجف هم درس ایشان گل کرد، بعد کم کم شهریه هم شروع کردند، و در آنجا به عنوان یکی از آیات عظام مورد توجه قرار گرفتند. ۱ حضرت امام خمینی (ره) به همراه مرحوم حاج آقامصطفی (ره) در سیزده مهرماه ۱۳۴۴ از ترکیه به عراق منتقل شدند.

نامه امام به اینجانب و تفویض اختیارات تام در همان ایام نبودن امام در قم یک نامه از طرف امام برای من آمد که این نامه خیلی مهم بود، مضمون این نامه این بود که شما صاحب اختیار تام منزل من هستید، شما در منزل من بنشینید و هر جور مصلحت می‌دانید حوزه و سایر مسائل را اداره کنید، نامه بلندبالایی بود. این نامه را وقتی که ایشان از ترکیه به نجف رفتند برای من فرستاده بودند. این نامه اتفاقا تازه رسیده و در جیب من بود و من داشتم در مسجد امام درس می‌گفتم که مرا بازداشت کردند و بردند ساواک قم، من دیدم اگر این نامه را بگیرند خیلی بد می‌شود، به عنوان دستشویی رفتم بیرون و آن را پاره کردم ریختم دور و خیلی ناراحت بودم که این نامه از بین رفت. مسافرت مجدّد به نجف اشرف س: حضرتعالی گویا مسافرتی هم به نجف داشتید؟ ج: من دو دفعه از ایران به طور قاچاق مسافرت به نجف داشتم، مسافرت اول که با مرحوم آیت‌الله حکیم ملاقات کردم همان وقت بود که امام در ترکیه تبعید بودند و پیش از این جریان آن را به طور کامل نقل کردم، سفر بعدی وقتی بود که آقای خمینی در نجف بودند؛ و در سفر دوم علاوه بر زیارت عتبات عالیات با آیت‌الله خمینی دیدار داشتم و چند روز در کربلا و نجف با ایشان بودیم. اعلامیه دوازده نفری در تأیید مرجعیّت امام خمینی س: مطرح است که یکی از علل زندانی نمودن حضرتعالی تلاش شما برای تثبیت مرجعیّت آیت‌الله خمینی و تنظیم اعلامیه دوازده امضایی بود، بفرمایید چه کسانی در گرفتن این امضاها جد ّیت به خرج می‌دادند و چه کسانی بانی این قضیه بودند؟

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۶۳* ج: آن کس که پایه گذار این برنامه بود من و آقای ربانی شیرازی بودیم، البته در این امضاها بعضی محکم و قاطع می‌نوشتند بعضی با احتیًاط و ترس و لرز، مثلا آقای ربانی شیرازی با اینکه قبلا از طرفداران آیت‌الله گلپایگانی بود و از ایشان ترویج می‌کرد و به من هم اصرار می‌کرد که به طرف آیت‌الله گلپایگانی بروم ولی چون انقلابی بود وقتی موضعگیریهای آیت‌الله خمینی را دید آمد به طرف آیت‌الله خمینی و خیلی محکم دنبال مسائل راه می‌افتاد. - البته من و شهید مطهری از همان ابتدای فوت آیت‌الله بروجردی نظرمان به آیت‌الله خمینی بود و ایشان را از نظر علمی از ۱ دیگران قوی تر می‌دانستیم- مرحوم آقای ربانی شیرازی (رحمة الله علیه) خیلی در مسائل محکم می‌آمد، گاهی ما دونفره به اسم حوزه علمیه قم اعلامیه می‌دادیم، مرحوم محمّد ما و آقای غروی علیاری که در قم بودند خیلی در امضا گرفتنها نقش داشتند، مرحوم محمّد به شکلی برخورد می‌کرد که بسا آنها جرأت نمی‌کردند امضا نکنند. البته یک اعلامیه دیگر هم در این زمینه صادر کردیم؛ اعلامیه ای بود که من و مرحوم آیت‌الله ربانی شیرازی راجع به اعلمیت مرحوم امام نوشتیم (پیوست شماره ۱۱، صفحة ۸۱۱) و منتشر نمودیم. پیوست شماره ۱۲: نظریه معظمله در ارتباط با مرجعیّت آیت‌الله العظمی امام خمینی، مورخه۲/۲/۱۳۹۰ه.ق بسمه تعالی با توجه به مراتب علمی و عملی حضرت آیت‌الله العظمی آقای خمینی مدظله العالی و روشن بینی و مجاهدات معظمله، صلاحیت ایشان برای مرجعیّت و زعامت شیعه به نظر اینجانب محرز، و ترویج و تعیین ایشان به صلاح اسلام و مسلمین می‌باشد. ۲/ع۲/۱۳۹۰ - حسینعلی منتظری ۱ آیت‌الله ربانی شیرازی در سال۱۳۶۰ به رحمت ایزدی پیوست و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد.

به علاوه من راجع به مرجعیّت معظمله به برخی از علمای بلاد نیز نامه هایی نوشتم و از جمله به آیت‌الله خادمی در اصفهان و آیت‌الله اشرفی اصفهانی در کرمانشاه. (پیوستهای شماره ۱۳ و ۱۴، صفحات ۸۱۳ و ۸۱۵) صدور اعلامیه به عنوان حوزه علمیه قم یک بار من و مرحوم آقای ربانی شیرازی تصمیم گرفتیم برای شب نیمه شعبان در مسجداعظم به عنوان «حوزه علمیه قم» جشنی را اعلام بکنیم و در آن جشن از آیت‌الله خمینی تجلیل بشود، یک اعلامیه هم به همین نام پخش کردیم. ً اتفاقا جمعیت زیادی آمدند ما هم در یک گوشه نشسته بودیم، مرحوم آقای آقا محمّدحسن فرزند مرحوم آیت‌الله بروجردی هم شرکت کردند. ساواکیها هم خیلی در اطراف پرسه می‌زدند. یکدفعه آقای سید محمود دعایی و جمعی از طلّاب در حالی که یک عکس بزرگ از آیت‌الله خمینی دستشان بود وارد مجلس شدند، جمعیت یکدفعه از جا کنده شد و صلوات فرستادند، همه دنبال این قضیه بودند که «حوزه علمیه قم» که اعلامیه را امضا کرده چه کسانی هستند و مسأله انعکاس عجیبی پیدا کرد. فردای آن روز ما در منزل مرحوم آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی مباحثه داشتیم، ایشان گفت: «حوزه علمیه قم» چه کسانی هستند؟ گفتم: مگر شما در مجلس نبودید! همین کسانی که وقتی عکس آقای خمینی آمد همه از جا بلند شدند و صلوات فرستادند، اینها همه حوزه علمیه قم هستند. یک دفعه دیگر نیز به منظور تجلیل از ایشان و ذکر نام ایشان مجلس یادبود مرحوم آیت‌الله حکیم را به نام «حوزه علمیه قم» در مسجداعظم اعلام کردیم و بنا بود آقای گرامی منبر برود ولی ایشان عذر آورد چون واقعا خطرناک بود و ساواک تعقیب می‌کرد، اتفاقا در همان لحظه آیت‌الله شریعتمداری وارد شدند و چون دیدند مجلس ساکت است به آقای حاج سیدصالح طاهری خرم آبادی گفتند منبر برود و مجلس ختم شد. بالاخره ما با این کارها تلاش می‌کردیم اسم آیت‌الله خمینی در زمان تبعید ایشان در حوزه علمیه قم به فراموشی سپرده نشود.

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۶۵* س: در مورد اعلامیه ها و نامه هایی که در آن زمان توسط علما و فضلای حوزه امضا می‌شد علیرغم اینکه ً حضرتعالی شخصا بسیاری از آنها را تنظیم و افراد را به امضاکردن آن تشویق می‌کردید، اما در اکثر موارد مشاهده می‌شود نام حضرتعالی بعد از نام دیگران ذکر شده و در ابتدا قرار ندارد، حتی در مواردی نام کسانی که از نظر علمی در رتبه های پس از شما قرار دارند یا جزو شاگردان شما محسوب می‌شوند جلوتر از ً شما آمده است؛ لطفا بفرمایید علت این امر چه بوده است و آیا در این زمینه انگیزه خاصی داشته اید یا به طور اتفاقی بوده است؟ ج: من اساسا تعمد داشتم که امضای من به عنوان نفر اول نباشد، و این دلایل مختلفی داشت؛ از جمله اینکه عنایت داشتم برخی افراد برای اینکه تشویق شوند و به آنها احترام شده باشد اسمشان در اول قرار گیرد، مثلا سعی می‌کردیم امضای آقای حاج شیخ ابوالفضل نجفی خوانساری حتی الامکان در ابتدا باشد. گذشته از این ساواک نسبت به من حساسیت زیادی داشت و اگر امضای من در اول اعلامیه قرار می‌گرفت ساواک خیلی زود متوجه می‌شد که کار از کجا سرچشمه گرفته و به سرعت به سراغ من می‌آمد و در نتیجه کار ادامه پیدا نمی‌کرد یا روند آن کند می‌شد، ولی نسبت به برخی افراد چنین حساسیتی وجود نداشت و ساواک می‌دانست آنها اهل این قبیل کارها نیستند؛ البته با همه این احتیاطها عاقبت ساواک همه این کارها را زیر سر من و آقای ربانی شیرازی می‌دانست و در بازجویی ها مسئولیت آنها را متوجه ما می‌کرد، ولی ما دیگر کار خود را به انجام رسانده بودیم. اما اینکه گفتید برخی از امضاکننده ها از نظر علمی در رتبه های پایین تری بودند، ً آن وقت اصلا این مسائل مطرح نبود، قصد ما فقط خدا بود و می‌خواستیم کارها به خوبی پیش برود؛ علاوه بر اینکه عدّهای وقتی امضای من را می‌دیدند ترغیب می‌شدند و این اعلامیه ها را امضا می‌کردند.

بازدید آیت‌الله حاج آقا حسن قمی از اینجانب در قم س: گویا آیت‌الله قمی پس از بازگشت از تبعید در زمان رژیم شاه سفری به قم داشتند و حضرتعالی ایشان را به منزل دعوت فرموده بودید؟ ج: بله، آیت‌الله قمی در کرج تبعید بودند، بعد به ایشان اجازه داده بودند که یک سفری به قم بیایند. ایشان در منزلی در محله صفائیه جلوس داشتند، در آنجا ما به دیدن ایشان رفتیم.ً بعدا آقای حاج احمدآقا - فرزند امام- به ما پیغام داد که بجاست شما از طرف امام از ایشان تجلیل کنید، من ایشان را دعوت کردم که یک روز برای ناهار به منزل ما تشریف بیاورند. وقتی آقای قمی آمدند آقای حاج آقا رضا صدر هم با ایشان بود - چون آقای قمی دایی حاج آقا رضا صدر بود، چنانکه حاج آقا رضا صدر هم دایی خانم احمدآقا خمینی بود- مرحوم حاج می‌رزاعلی محدث زاده پسر مرحوم حاج شیخ عباس قمی (صاحب مفاتیح الجنان) هم همراه آنان آمده بود. س: در این جلسه چه چیزهایی مطرح شد؟ ج: عمده راجع به مسائل عمومی انقلاب بود، البته من شنیدم آقای قمی از من و مرحوم آقای ربانی هم خیلی دل خوشی نداشت و گفته بود که آقایان فقط به آقای خمینی توجه دارند و آقایان دیگر را در نظر نمی‌گیرند. این جلسات بیشتر برای تفاهم و ایجاد ّجو دوستانه بین نیروهای انقلاب بود. یادی از شهید محمّد منتظری به همین مناسبت در اینجا مناسب است نامی از فرزند شهیدم مرحوم محمّد منتظری نیز برده شود، ایشان خیلی به زندگی ساده و بی تشریفات مقیّد بود. صبح روز دعوت از آیت‌الله قمی من به او گفتم ایشان امروز مهمان ما هستند شما ظهر زودتر به خانه بیایید. ً بعدا مادرش گفت: محمّد قبل از ظهر به خانه آمد و دید علاوه بر خورش سبزی - به سفارش حاج احمدآقا خمینی- دو عدد مرغ هم تهیه کرده ایم،

فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۶۷* گفته بود: «این زیاده روی است و من در سر چنین سفره ای حاضر نمی‌شوم»، و به مدرسه برگشته بود. موضوع دیگر اینکه در همان منزل سابقمان در محله عشقعلی ما یک حمام ساده ساخته بودیم، مرحوم محمّد به آن حمام نمی‌رفت و می‌گفت: «ّحمام در منزل جنبه اشرافی دارد و همه مردم تمکن آن را ندارند که در منزل حمام داشته باشند و لذا من از آن استفاده نمی‌کنم، زیرا در روح من اثر سوء دارد». من می‌گفتم حالا که ساخته شده از نظر اقتصادی به نفع است که از آن استفاده کنی ولی او نظر دیگری داشت و مقیّد بود به ساده زیستن و حذف تشریفات به طور کلی، و در این جهت بسیّ ار مصر بود؛ رحمة الله علیه و حشره مع اولیائه المقربین. محمّد عاشق اسلام و انقلاب و مبارزه در راه حق و عدالت بود، و در این راه بیشترین مراحل عمر خود را در زندانها و غربت و آوارگی سپری نمود و آخرالامر در حادثه دلخراش انفجار حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیرماه سال۱۳۶۰ به معیّت هفتاد و دو تن دیگر از شخصیتهای ارزنده انقلاب از جمله مرحوم آیت‌الله دکتر بهشتی به دست کج اندیشان منحرف به شهادت رسید و ما عزادار شدیم؛ در این رابطه مرحوم امام برای من پیام تسلیتی فرستادند که من هم جوابیه ای برای ایشان ارسال کردم؛ (پیوستهای شماره ۱۵ و ۱۶، صفحات ۸۱۷ و ۸۱۹) ؛ و باید گفت تنها چیزی که تا اندازه ای موجب تسلیت بازماندگان است: ۱ - اجر و ثوابی است که خداوندکریم برای شهدای راه حق وعده داده است. ۲ - دو یادگار و فرزندان خوب و با ارزش آن مرحوم، وحیده خانم و آقازهیر منتظری؛ که وحیده هنگام شهادت پدر یک ساله بود و زهیر پس از شهادت آن مرحوم به دنیا آمد، حفظهماالله تعالی و رزقهما خی ّرالدارین بحق محمّد و آله الطاهرین.

فصل پنجم: «خاطرات تبعید» (۱۳۵۴ - ۱۳۴۶ه.ش) * تبعید به مسجدسلیمان * تبعید به نجف آباد * تبعید به طبس * تبعید به خلخال * تبعید به سقّز * اقامه نماز جمعه در طبس و نجف آباد

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۷۱* نخستین تبعید در آستانه تاجگذاری شاه س: برای اینکه صحبت یک مسیر منظمی داشته باشد چنانچه صلاح بدانید در اینجا بپردازیم به جریان تبعیدهای متعددی که حضرتعالی داشتید و بعد خاطرات دوره زندانها را مورد گفتگو قرار دهیم، لطفا بفرمایید نخستین تبعید حضرتعالی به کجا و به چه مناسبت انجام گرفت؟ ج: اولین تبعید من در ارتباط با تاجگذاری شاه بود، شاه در چهارم آبان ماه ۱۳۴۶ تاجگذاری کرد، در ورقه ای که در ساواک قم به من نشان دادند مطلبی قریب به این مضمون آمده بود: «چون ایام تاجگذاری اعلیحضرت است و احتمالا وجود فلانی در قم مضّر به امنیت است مدت سه ماه به مسجدسلیمان تبعید می‌گردد و... ». من آن وقت تازه از زندان آزاد شده بودم، مرا اول بردند ساواک بعد تحویل دوتا مأمور دادند، از این استوارهای ژاندارمری، که مرا با قطار ببرند مسجدسلیمان تحویل دهند؛ وقتی مرا سوار قطار کردند آقای حاج رستم رستمی که همان جا اطراف ساواک مواظب بوده که مرا کجا می‌برند دیده بود که مرا سوار قطار کردند - محل ساواک قم کنار ایستگاه قطار است- خلاصه به یک زحمتی خودش را رساند و یک مقدار پول به من داد، من هم به او گفتم بناست مرا به مسجدسلیمان ببرند. در بین راه ژاندارمها خیلی بدرفتاری می‌کردند، برای نماز هر چه من اصرار کردم پیاده شویم گفتند نه، می‌ترسیدند فرار کنم، مجبور شدم همان جا در قطار وضو بگیرم و نماز بخوانم، وقتی به دستشویی می‌رفتم می‌آمدند با تفنگهایشان پشت در دستشویی می‌ایستادند. گاهی با من بحث می‌کردند، می‌گفتند آقا شما از آب و هوای این کشور استفاده می‌کنید چرا به اعلیحضرت دعا نمی‌کنید، گفتم مگر آب و هوای کشور مال اعلیحضرت است، می‌گفت بله، من گفتم اگر امنیت را بگویی یک چیزی است، ولی آب و هوا که مال اعلیحضرت نیست؛ خلاصه خیلی بد عمل می‌کردند. به اهواز که رسیدیم از قطار پیاده شدیم آنها می‌خواستند برای رفتن به مسجدسلیمان اتوبوس بگیرند من معمّم بودم و

آنها هم با دوتا تفنگ به همراه من، دیدم خیلی زننده است حالا مردم فکر می‌کنند که این آشیخ دزدی کرده است، من به آنها گفتم یک ماشین سواری بگیرید، گفتند ماشین سواری پولش زیاد است، گفتم پول آن را من می‌دهم؛ بالاخره یک ماشین سواری گرفتند و کرایه آن را من دادم، خیلی خوشحال شدند که حالا بر می‌گردند پول کرایه را هم می‌گیرند، مرا بردند در فرمانداری مسجدسلیمان تحویل بدهند، وقتی وارد فرمانداری شدیم دیدم یک نفر آمد جلو و گفت: «آقای منتظری به شهر ما خوش آمدی! من «جلیلی کرمانشاهی» بخشدار اینجا هستم، فرماندار هم خیلی مرد خوبی است الان می‌آید«؛ به آنها هم گفت ایشان را تحویل بدهید و بروید. مأمورین با آن بداخلاقیهایی که با ما کرده بودند خیلی جا خوردند، بعد آقای جلیلی که از جلیلی های کرمانشاه بود تلفن کرد فرماندار هم آمد، شخصی بود به نام «ّمنوچهر تفضلی»، او هم خیلی احترام کرد و گفت من پسر خواهر دکتر اقبال هستم، بعد گفت شما اینجا کسی آشنا ندارید؟ گفتم یک قوم و خویشی اینجا داریم اما معلوم نیست خوششان بیاید من با این شرایط به خانه شان بروم، گفت نه شما باید منزل یک اهل علم باشید. ماشین لوکسی هم داشت، مرا سوار ماشین کرد و برد خانه مرحوم آقای حاج سید فخرالدین آل محمّد که یک سید محترمی بود و آقا و روحانی شرکت نفت هم بود، از طرف شرکت نفت در خانه اش گاز و آب کشیده بودند. آنجا کسی از افراد عادی در خانه اش لوله کشی آب نداشت اما ایشان را چون عضو شرکت حساب می‌کردند در خانه اش آب لوله کشی کرده بودند، آدم بدی نبود، بالاخره به ایشان گفت آقا برایتان مهمان آورده ام. بعد یک روز رفت تهران، وقتی برگشت آمد به دیدن من و گفت من در اول ملاقاتی که با شما داشتم به شما ارادت پیدا کردم و الان من خیلی ارادتم زیادتر شد چون آقای مهاجری - داماد آقای محمّدی گیلانی- که از دوستان من می‌باشد گفتند من شاگرد آقای منتظری هستم و...؛ خلاصه فرماندار هر روز یا یک روز در میان می‌آمد از من احوالپرسی می‌کرد و مسأله می‌پرسید، یک روز با رئیس ساواک آنجا آمد، شخصی بود به نام «سرهنگ سالاری»، او یک مقدار توهین کرد ولی ایشان مانع شد و گفت شما قدر این آقا را نمی‌دانید، خلاصه همه جا از من دفاع می‌کرد. آقای حاج سید فخرالدین آل محمّد یک اتاق بیرونی داشت، من در اتاق بیرونی ایشان بودم، البته حالا فوت شده - خدا رحمتش کند- روزها می‌آمد بحث طلبگی

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۷۳* می‌کرد و مسائل ارث را می‌پرسید چون مراجعات این جوری زیاد داشت، گاهی از شرح لمعه یک جایی را می‌پرسید، مرد فاضلی بود. ایشان یک پسر برادر داشت به نام آقای حاج آقاتقی که در شرکت نفت پست بالایی داشت، او هم ماشین سواری داشت گاهی مرا سوار می‌کرد می‌برد این طرف و آن طرف می‌گرداند و خیلی گرم می‌گرفت، خدا خیرشان بدهد. کم کم ماه رمضان شد، افراد دعوت می‌کردند، علما و بزرگان می‌آمدند و ما هم جزو مدعوین بودیم. رئیس شهربانی آنجا خیلی آدم خشنی بود، در همان روز اول آمد و گفت: «آشیخ اینجا آخوندبازی در نیاوری! مقررات این است که هر روز باید بیایی شهربانی دفتر را امضا کنی»، من هم جلوی فرماندار با او برخورد کردم و گفتم: «این قدر نمی‌خواهد تند بروی! من اگر بچه حرف شنویی بودم به اینجا نمی‌آمدم! من پایم را دم شهربانی نمی‌گذارم! » و بالاخره هیچ وقت به شهربانی آنجا نرفتم. خلاصه رئیس شهربانی و رئیس ساواک آنجا تند بودند، اما فرماندار آنجا خیلی گرم می‌گرفت. حادثه ای عجیب در تبعیدگاه مسجدسلیمان در همین ایام که من منزل آقای حاج سید فخرالدین آل محمّد بودم یک شب حادثه عجیبی پیش آمد و آن این بود که در اتاقی که من بودم لوله کشی گاز بود، یک روز اینها می‌خواسته اند لوله ای را درست کنند گاز را قطع کرده بودند، گویا نقص فنی بوده، بعد نصف شب گاز وصل می‌شود و چون گازکشی آنجا روی اصول فنی نبود لذا اتاق من پر از گاز می‌شود من هم در اتاق خوابیده بودم. آقای حاج سید فخرالدین در این دوماه که من آنجا بودم هیچ شبی نیامد سراغ من، ولی آن شب یک ساعتی بعد از نصف شب آمد در را باز کرد و گفت آقا پاشو پاشو ببینم چه خبر است! گفت: من بی خوابیم افتاد ناراحت بودم آمدم در را باز کردم دیدم اتاق پر از گاز شده، اگر من قدری دیرتر آمده بودم تو تلف شده بودی - من خواب بودم و اتاق پر از گاز شده بود- ایشان می‌گفت این از جانب خدا بود که من بی خوابیم بیفتد و بیایم سری به شما بزنم و حادثه ناگواری اتفاق نیفتد.

درگذشت میزبان و سکونت در مسجد شهر باز حادثه دیگری که چند شب بعد اتفاق افتاد فوت آقای حاج سید فخرالدین بود. یک شب فرماندار و چند تن دیگر در منزل حاج سید فخرالدین به دیدن ما آمده بودند، ایشان هم بود، فرماندار گفت شما راجع به ریش تراشی دلیلی دارید، من از روی مزاح گفتم بله، به یک طلبه ای گفتند چه دلیلی داریم که آدم باید ریشش را بگذارد؟ گفت قرآن می‌گوید: «و ریشا و لباس التقوی»! بعد دیگری گفت خدا می‌گوید: «ذلک خیر» یعنی لازم نیست ریش بگذارید، - خدا رحمتش کند- حاج سید فخرالدین آن شب خیلی خندید، و برحسب ظاهر سالم بودند ولی دو ساعت بعدش بچه ها آمدند گفتند ایشان سکته کرد، همان شب در خانه شان ایشان سکته کرد و از دنیا رفت، تشییع جنازه مفصّلی از ایشان کردند؛ ایشان سید محترمی بود از اهواز و جاهای دیگر زیاد آمدند. من هم خیلی ناراحت شدم که در خانه ایشان بودم و ایشان از دنیا رفت. بعد از این جریان دیگر من در خانه ایشان نماندم، اثاثم را جمع کردم رفتم در مسجد، مسجد یک اتاق کوچک داشت، گفتم من در همین جا می‌مانم، در آن وقت آقای حاج شیخ محمّد باقر رفیعی اراکی از طرف آیت‌الله گلپایگانی آنجا بود و آقای مسجدسلیمان محسوب می‌شد، آقای حاج سید محمّد علم الهدای خراسانی هم به مناسبت ماه رمضان از طرف آیت‌الله گلپایگانی آمده بود آنجا منبر می‌رفت؛ آقای حاج سید محمّد به آقای رفیعی گفته بود که فلانی آمده است در مسجد و درست نیست که ایشان آنجا باشد، بالاخره آمدند و اصرار کردند که مرا به منزل ببرند، من گفتم نه مزاحمت است و من در همین مسجد می‌مانم. شام و ناهارمان را با آقای علم الهدی در منزل آقای رفیعی می‌خوردیم و برای استراحت و خواب در مسجد بودم. البته یک همشهری هم آنجا داشتم آقای حسن خزائلی پسر مرحوم حاج قنبر که قبلا همسایه خانه ما بود و در شرکت نفت مقام بالایی داشت، ایشان هم گاهی اوقات می‌آمد مرا دعوت می‌کرد و به منزل خود می‌برد و خیلی با محبت برخورد می‌کرد، خلاصه حدود بیست روزی به این شکل بودم تا آمدند گفتند مدت تبعید شما که سه ماه بوده تمام شده و می‌توانید برگردید. جالب این که من در همان اول به تبعید خود اعتراض و به

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۷۵* دستگاه قضایی آن روز شکایت کردم ولی پس از انقضای مدت تبعید و گذراندن آن نامه ای آمد که شما برای رسیدگی به شکایت خودتان به تهران بیایید و وکیل تعیین کنید، که فرماندار با خنده و تعجب این موضوع را به من ابلاغ کرد. عجبا به این قبیل دستگاههای قضاوت عادلانه! که البته الان هم متأسفانه بر همان روال می‌باشد اگر نخواهیم بگوییم که بدتر شده است. یک حادثه دیگر یک شب من در منزل آقای حاج سید فخرالدین خوابیده بودم، مأموری از شهربانی آمد و سراغ آقای حاج سید محمود دعایی را که از دوستان و از افراد مبارز و فعال بود از من گرفت، گفتم من از ایشان اطلاعی ندارم، گفت: «ایشان فراری است و آمده است نزد شما»، گفتم: «شخص فراری چگونه ممکن است بیاید نزد من تبعیدی که زیر نظر شما هستم؟!». بالاخره آنان رفتند و بعد از مدتها من این داستان را برای مرحوم آقای قائمی که عالم آبادان بود تعریف کردم، ایشان گفتند این نان را من برای شما پختم، آقای دعایی در حال فرار آمده بود آبادان که من ایشان را به عراق بفرستم و ایشان در مدرسه ما بود و جریان نزد دولتیها لو رفته بود، مأمورین آمدند در مدرسه و از من سراغ ایشان را گرفتند در حالی که ایشان در مدرسه بودند و من برای اینکه ذهن آنان را منصرف کنم و به نقطه خاصی متوجه کنم و ایشان را فراری دهم گفتم ایشان اینجا بودند ولی رفتند مسجدسلیمان نزد آقای منتظری و بعد فورا ایشان را به عراق فرستادم. بازدید از آیت‌الله حاج شیخ محمّدتقی شوشتری در همان ایام آقای حاج غلامعلی رستمی - داماد من- آمده بود برای دیدن من که خبر پایان یافتن دوران تبعید را به ما دادند، من به همراه ایشان حرکت کردم برای قم، در بین راه رفتیم شوشتر بازدید آیت‌الله آقای حاج شیخ محمّدتقی شوشتری؛ چون

ایشان یک روز برای دیدن من آمده بودند مسجدسلیمان،ً اتفاقا من آن روز برای گردش رفته بودم بیرون و موفق نشدم ایشان را ببینم، وقتی برگشتم آقای آل محمّد گفت: «آقای آشیخ محمّدتقی از شوشتر بلند شده آمده بود برای دیدن شما»، و من از اینکه در آن وقت در شهر نبودم و نتوانستم ایشان را زیارت کنم خیلی متأسف شدم، بر همین اساس وظیفه بود که به بازدید ایشان می‌رفتم؛ ایشان با دیدن ما خیلی خوشحال شد و از ما پذیرایی کرد، رفتیم در مسجد پشت سر ایشان نماز خواندیم، مدرسه شوشتر هم رفتیم آقای آل طیّب آنجا بود خدمت ایشان رسیدیم، ناهار پیش آقای حاج شیخ محمّدتقی بودیم، بعدازظهر هم رفتیم دزفول منزل آیت‌الله حاج سید اسدالله نبوی از علمای دزفول، ایشان صاحب رساله بود. ایشان هم خیلی احترام کرد پسرشان را فرستادند برایمان بلیط قطار گرفت و بعد از آنجا با حاج غلامعلی آمدیم قم. س: اکنون که اسمی از آیت‌الله شوشتری به میان آمد بجاست مطالبی هم در رابطه با شخصیت علمی ایشان بفرمایید. ج: ایشان شخصیت معروف و آدم ملّایی هستند، صاحب کتاب «قاموس الرجال» است، نسبت به مسائل اسلامی محیط و مطلع می‌باشند در عین حال آدم متدیّن و صریحی است، کتاب « ّالاخبارالدخیله» را در چهارجلد نوشته اند، کتاب «قاموس الرجال» را نوشته اند، کتابی در شرح نهج البلاغه نوشته اند به نام «بهج ّالصباغه» در چهارده مجلد، آن وقت که من آنجا بودم خطی آن را به من نشان می‌داد و می‌گفت: این قسمت را وقتی من مشهد می‌رفتم در قطار نوشتم، این قسمت را وقتی به مکّه می‌ً رفتم مثلا در هواپیما نوشتم! خیلی آدم پرکاری بود و مرتب در حال نوشتن بود؛ ترتیب شرح نهج البلاغه ایشان به این صورت است که خطبه ها را به ترتیب موضوع آورده ً اند، مثلا اول خطبه های توحیدی را آورده اند بعد خطبه های ۱ موعظه را و به همین ترتیب سایر موضوعات را. ۱ آیت‌الله حاج شیخ محمدتقی شوشتری در ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۷۴ در سن ۹۵ سالگی به رحمت ایزدی پیوست. ایشان بیش از ۵۰جلد کتاب از خود به یادگار گذاشتند.

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۷۷* اعلامیه از تبعیدگاه برای کمک به محرومان و بیچارگان س: گویا حضرتعالی از تبعیدگاه مسجدسلیمان به مناسبت فرارسیدن فصل سرما اعلامیه ای جهت کمک به مستمندان و فقرای شهرستان نجف آباد فرستادید، در مورد این اعلامیه هم توضیح بفرمایید. ج: من هر سال ایام ماه مبارک رمضان برای تبلیغ و ارشاد می‌رفتم نجف آباد؛ آن سال قبل از ماه رمضان مرا تبعید کردند، فصل زمستان هم فرا رسید و در منطقه اصفهان و نجف آباد سرما شدید بود، ما هرسال از مردم کمکهای زیادی برای محرومان و بیچارگان جمع می‌کردیم، آن سال هم یک نامه نوشتم از طریق آقای حاج آقا مجتبی آیت - که فردی است کتابفروش در بازار نجف آباد و نماینده ما در نجف آباد بود و الان هم هست، باجناق مرحوم آیت‌الله ایزدی و پسر برادر مرحوم آیت‌الله حاج سیدعلی نجف آبادی است و از محترمین و از فضلای نجف آباد و مورد توجه مردم می‌باشند- خطاب به علمای نجف آباد که بجاست در این فصل سرما مردم به مستمندان و مستضعفان کمک کنند. این نامه تقریبا حالت یک اعلامیه را داشت که تأثیر خوبی هم در آن زمان در ارتباط با کمک به بیچارگان و مستمندان داشت.

پیوست شماره ۱۷: نامه معظمله به علما و بزرگان نجف آباد درباره رسیدگی به امور فقرا و کمک به نیازمندان، مورخه۲۳/۱۰/۱۳۴۶ بسم الله الرحمن الرحیم محضر مقدس علماء اعلام و حجج اسلام نجف آباد دامت افاضاتهم پس از اهداء سلام به عرض عالی می‌رساند، با اینکه من در مقابل حوادث و پیش آمدهای ناگوار صابر و تسلیم مقدرات بوده و هستم ولی مع ذلک تصور اوضاع اسفبار فقراء شهرستان نجف آباد که در ماه رمضان به آنها مساعدتهایی می‌شد جدا مرا نگران و ناراحت کرده است. من از این منطقه دور که به ناحق به آنجا تبعید شده ام از همه آقایّان استدعا دارم که سلام مرا به متمکنین شهرستان نجف آباد ابلاغ و به آنها سفارش کنیً د که مخصوصا در این ماه عزیز از کمک و مساعدت به همسایگان و فقراء و ضعفاء دریغ نداشته باشند. ً ضمنا از همه آقایان ملتمس دعا هستم. والسلام علیکم و علی جمیع اخواننا المومنین و رحمة الله و برکاته. ۱۲ رمضان ۱۳۸۷ - حسینعلی منتظری

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۷۹*

تبعید به نجف آباد س: از قرار معلوم حضرتعالی بعد از آزادی از تبعیدگاه مسجدسلیمان و تشریف ً آوردن به قم مجدّدا به نجف آباد تبعید شدید، مدت آن تبعید دوم و مناسبت سیاسی آن از نظر دستگاه چه بود و بفرمایید در نجف آباد در آن مرحله تبعید چه کارهایی را انجام می‌دادید؟ ج: در مسجدسلیمان که بودیم وقتی فرماندار خبر تمام شدن تبعید را به من داد گفت: «نوشته اند که در قم نباید بمانید و باید به جای دیگری بروید»، من گفتم: «بیخود می‌گویند، درس و بحث و زندگی من در قم است»، گفت: «من از خودم چیزی نمی‌گویم حرف آنها را می‌گویم». بالاخره از مسجدسلیمان آمدم قم، درس و بحثمان را هم شروع کردیم، چند روزی که درس گفتم یکدفعه دیدم دوتا ماشین آمدند در خانه ما، مرا سوار کردند خیلی محترمانه بردند اصفهان، یکی می‌گفت ببریم ساواک اصفهان تحویل بدهیم دیگری می‌گفت نه ببریم نجف آباد، من دیدم قضیه از این قرار است گفتم خوب ببرید نجف آباد بعد بروید به ساواک اصفهان یا هر جای دیگر که می‌خواهید گزارش بدهید، اینها هم گفتند همین کار را می‌کنیم، شما را اول می‌بریم نجف ً آباد بعدا می‌رویم به ساواک اصفهان گزارش می‌دهیم. بالاخره مرا محترمانه بردند نجف آباد در خانه خودمان پیاده کردند، از فردای آن روز هم سر کوچه مأمور گذاشتند و افرادی که به دیدن من می‌آمدند اسم و مشخصات آنها را می‌پرسیدند و در یک دفتر می‌نوشتند. یک بار مرحوم آقای سعیدی - آیت‌الله شهید سید محمّدرضا سعیدی- آمده بودند، همان پاسبان به او گفته بود: «جنابعالی کی باشند؟» آقای سعیدی جواب داده بود: «شما آیت‌الله خراسانی را اسمش را نشنیدی؟ آیت‌الله سید محمّدرضا خراسانی؟!» پاسبان جاخورده و گفته بود: «بله آیت‌الله خراسانی بفرمایید بفرمایید». آقای سعیدی خودش را جا زده بود به عنوان «آیت‌الله سید محمّد رضا خراسانی» که یکی از علمای معروف اصفهان بود، البته مرحوم آقای سعیدی هم اهل خراسان بود و هم اسمش سید محمّدرضا بود، بعد خودش آمد تعریف می‌کرد و ما می‌خندیدیم.

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۸۱* گاهی مردم مرا میهمان می‌کردند، آنها (مأمورین) جرأت نمی‌کردند بیایند توی ماشین، جداگانه خودشان با یک موتور یا دوچرخه ای دورادور می‌آمدند ببینند کجا می‌ً روم، تقریبا زیر نظر بودم، در نجف آباد درس و بحث را شروع کردم، یک درس تفسیر عمومی و یک درس خارج فقه می‌گفتم. ّوکالت تامه از طرف امام خمینی در همان ایام که در نجف آباد بودم به قصد زیارت عتبات عالیات و ملاقات با امام خمینی (ره) محرمانه به عراق سفر کردم و در ملاقاتم با مرحوم امام پیشنهاد کردم که ایشان نیز مانند سایر مراجع بعثه ای را به مکّه بفرستند که ایشان قبول نکردند؛ در همین سفر امام اجازه نامه ًای برای من مرقوم فرمودند، البته من قبلا هم از طرف آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله سید عبدالهادی شیرازی و آیت‌الله حکیم و آیت‌الله شاهرودی اجازه داشتم. (پیوستهای شماره ۱۸ الی ۲۱، صفحهات ۸۲۰ الی ۸۲۷) در همان زمانی که در عتبات عالیات بودم به فکر افتادم اگر می‌سر شد از همان جا از راه زمینی به مکّه مکرمه مشرف شوم که می‌سر نشد و به ایران بازگشتم؛ در راه بازگشت در آبادان به همراه آقایان حاج آقا تقی درچه ای و حاج شیخ عبدالله صالحی نجف آبادی بازداشت و روانه زندان قزل قلعه شدیم. فوت مادر و تشرّف به مکّه مکرمه مادرم هم در همان ایام از دنیا رفت - خدا رحمتش کند- در نجف آباد برایش مجلس ختم گرفتیم، یک عدّهای ًاز قم آمده بودند، اتفاقا مرحوم آقای حاج غلامرضا قدیری هم همراه آنان بود. ایام نزدیک ذیالحجّه بود و حاجیها برای مکّه ثبت نام می‌کردند، مرحوم آقای قدیری در جلسه ختم مرا به نام «حاج آقا» صدا زد، من گفتم تا به حال مکّه

نرفته ام، گفت چرا؟ گفتم امکانات نداشتم، آقای حاج قدیری گفت من بانی شما هستم که امسال بروید مکّه، گفتم به من گفته اند حق نداری از نجف آباد بیرون بروی شاید گذرنامه ندهند. گویا این خبر به گوش آنها (ساواک) رسیده بود، یک هفته بعد دیدم یک سرهنگی آمد پیش من و گفت: «از طرف تیمسار مقدم آمده ام، ایشان گفته اند که به شما بگوییم اگر بخواهید به مکّه بروید از طرف ما مانعی نیست»؛ گویا با این کار می‌خواستند امتیازی داده باشند. بالاخره آن سال با خانواده که مستطیع بود مشرف شدیم به مکّهً ، البته بعدا در مدینه متوجه شدم که کارهای من زیر نظر است و برای من مأمور گذاشته اند؛ جریان کشف آن نیز به این صورت بود که در مدینه متوجه شدم که یک نفر نجف آبادی که در نجف ساکن بوده و ظاهرا در مدرسه ایرانیها در نجف دبیر بوده به او گفته بودند برو مکّه در فلان کاروان و مواظب فلانی باش، او با ساواک مربوط بوده و از همان جا او را برای کنترل فرستاده بودند، اتفاقا او در مدینه خودش را خیلی به من نزدیک می‌کرد و با من گرم می‌گرفت و خودش را معرفی نمود، من به حاج اسدالله شریفی مدیر کاروان گفتم: چرا این آقا را پذیرفته ای؟ به عربی گفت: «اجبرونی علی ذلک» - مرا مجبور کرده اند که او را بپذیرم- گفتم: او از مکّه آمد در کاروان شما؟ گفت: بله ولی خوب چون کاروان دویست نفره بود و هنوز من افراد را خوب نمی‌شناختم در مکّه متوجه حضور او نشده بودم. البته دفعه بعد هم که مرا بازداشت کردند ازغندی - بازجوی ساواک- گفت: من در چندین جای مکّه تو را دیدم ولی برای اینکه ناراحتت نکنم به سراغت نیامدم، بعد گفت: «من آقای ناصری را - که الان امام جمعه شهرکرد است- در رمی جمرات بازداشت کردم، او در رمی جمرات داشت اعلامیه پخش می‌کرد»؛ او را در حج تحویل یکی از کاروانها داده بودند و بعد که اعمالش تمام شده بود در همان کشور عربستان به یک سال زندان محکوم کردند و یک سال در آنجا زندانی بود. آقای مروارید هم به من گفت که من در مکّه ازغندی را دیدم که چفیه و عقال و لباس عربی پوشیده بود و یک ریش بزی هم گذاشته بود و در میان حاجیها می‌گشت. ما در این سفر یک اعلامیه هایی را هم همراه خود برده بودیم که پیش حاج غلامعلی داماد من بود و در مسجدالحرام و جاهای دیگر پخش شد، مقداری از آن در کیف ایشان

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۸۳* بود و به هنگام رمی جمرات آن کیف را سرقت کرده بودند، گذرنامه و چیزهای دیگر او هم در آن کیف بود و ما خداخدا می‌کردیم که دست ایرانیها نیفتد چون ممکن بود جریان لو برود و چون حاج غلامعلی رستمی داماد من بود و ما در یک کاروان بودیم امکان ایجاد دردسر وجود داشت که الحمدالله به خیر گذشت. س: بازگشت شما از مکّه چگونه بود و آیا در آن مقطع اثر سیاسی هم داشت؟ ج: به هنگام بازگشت، بسیاری از مردم نجف آباد برای استقبال آمده بودند، در محلی نرسیده به خمینی شهر که به آن «انوشیروان» می‌گفتند جمعیت زیادی جمع شده بود و ما با سلام و صلوات وارد نجف آباد شدیم، مردم هم به طور گسترده به دیدن من می‌آمدند. در آن سال پدرم هم به مکّه مشرف شده بود منتها او در یک کاروان دیگر بود. بجاست در اینجا یک نکته را یادآور شوم: در رژیم سابق طاغوتی با اینکه مرا به نجف آباد تبعید کرده بودند، وقتی که شنیدند من مایلم به حج بروم خودشان آمدند به سراغ من و اجازه سفر به حج را دادند؛ ولی در جمهوری اسلامی پس از مسأله برکناری و پس از اینکه من مرحوم امام را در خواب دیدم که در ایوان باغی هستند - چنانکه در جای خود نقل شده- یکی از آقایان تعبیر کرد که زیارت مرجع تقلید در خواب تشرّف به زیارت پیغمبر (ص) است، و چون آقای قدیری شنیده بود باز مبلّغ یکصد هزار تومان داد و گفت این پول را به مصرف حج خود و دو فرزندتان برسانید - در آن هنگام پول حج بیست و هفت هزار تومان بود- من به آقای قاضی خرم آبادی گفتم: «شما جویا شوید که آیا اجازه می‌دهند من به حج بروم»، پس از چند روز گفتند: «من سئوال کردم اجازه نمی‌دهند». چند سال بعد نیز یک نفر در تهران اصرار کرده بود مرا با دو پسرم به حج بفرستد و گفته بود من سه میلیون تومان برای این جهت می‌دهم، بدون اینکه من تقاضا کنم؛ آقای برقعی فهمیده بود و به آقای رضایی - رئیس سازمان حج و زیارت- مراجعه کرده بودند که آیا اجازه می‌دهند؟ - برحسب منقول- ایشان گفته بود: «از ناحیه من مانعی نیست ولی من جرأت اجازه دادن را ندارم و باید از شخص آقای خامنه ای استجازه شود»! و من هم که اهل این قبیل استجازه ها نبودم.

اقامه نماز جمعه در نجف آباد س: حضرتعالی در نجف آباد مدتی نمازجمعه اقامه می‌فرمودید؛ بفرمایید آیا شروع آن در همین زمان بود یا در موقعیتی دیً گر، و اصولا فلسفه شروع این فریضه سیاسی- عبادی بر اساس چه ضرورت و چه مبنایی بود؟ ج: من در نجف آباد در مسجد جامع (مسجد میدان) نماز جماعت می‌خواندم، برای طلبهها هم در مدرسه درس و بحث داشتم. نماز من بهخصوص در ماه رمضان خیلی شلوغ می‌شد. به نظرم رسید اکنون که شرایط هر چند در حد محدود فراهم است بی شبهه نیست که نماز جمعه اقامه نکنیم، به همین جهت با شروع ماه رمضان در مسجد جامع نجف آباد نماز جمعه را شروع کردم؛ خطبه ها داغ و تند بود و مسائل و مشکلات جهان اسلام را در آن مطرح می‌کردم، افراد علاقه مند و انقلابی از اصفهان و جاهای دیگر در این نماز شرکت می‌کردند، روزهای جمعه ماشین سواری و موتور و دوچرخه سرازیر می‌شد به طرف نجف آباد. در آن زمان سرهنگ صدقی - رئیس ساواک اصفهان- به مرحوم پورنمازی گفته بود: «منتظری به اسم نماز جمعه یک پایگاه سیاسی در نجف آباد درست کرده است». یک دفعه نیز مرا به ساواک اصفهان احضار کردند و با سرهنگ صدقی مواجه شدم و سئوالاتی از من داشت. یک روز نیز با علمای اصفهان یک جلسه گرفتیم، ده بیست نفر از روحانیون بودند، در آن جلسه راجع به ضرورت تشکیل نماز جمعه صحبت کردم و گفتم تشکیل نماز جمعه باعث عظمت و شوکت اسلام است؛ بالاخره با اصرار من آقای حاج سید جلال الدین طاهری قبول کردند که ایشان هم در اصفهان نماز جمعه را شروع کنند. آقای طاهری هم هر وقت به مشکلی برخورد می‌کرد می‌گفت: «این نماز جمعه را شما به گردن من گذاشتید». بالاخره این دو نماز جمعه اثر بسیار خوبی در آگاهی و رشد سیاسی مردم آن منطقه داشت؛ البته در آن زمانها افراد دیگری نظیر آقای حاج آقا رحیم ارباب و آقای غروی هم نماز جمعه می‌خواندند اما به این شکل شلوغ نمی‌شد، نماز جمعه مرحوم ارباب در قریه «گورتان» اقامه می‌شد، ایشان نماز جمعه را واجب تعیینی می‌دانست و خطبه ها

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۸۵* را به عربی می‌خواند و مردم متوجه مضمون آن نمی‌شدند، آقای غروی هم می‌رفت خارج از شهر نماز جمعه می‌خواند و یک قشر و افراد خاصی در نماز جمعه او شرکت می‌کردند؛ اما من خطبه ها را مفصّل می‌خواندم و مسائل روز را مطرح می‌کردم و فقط جملات: «۶ ۰ &% ، @&C B۵» را برای رعایت احتیاط به عربی می‌گفتم. تشکیل نماز جمعه با تحریک ساواک برای مقابله با نماز جمعه س: در ایام اقامت اجباری شما در نجف آباد که شما در آنجا نماز جمعه برگزار کردید و نماز جمعه شما مورد استقبال مردم قرارگرفت چنانکه شنیً ده شده ظاهرا ساواک بعضی از روحانیون را مستقیم یا غیرمستقیم تشویق کرد که در مقابل نماز جمعه شما نماز جمعه درست کنند، جزئیات این قضیه چه بود و آن شخص که بود؟ مشروح آن را بیان فرمایید. ج: من یادم نیست که نماز جمعه خوانده شد یا نه، اما اعلام کردند و بنا شد بخوانند؛ یک سید بود که حالا فوت شده است و ایشان قبلا از شاگردان من بودند، ایشان را تحریک کرده بودند که به عنوان مبارزه با «شهیدجاوید» در مقابل نماز جمعه من نماز جمعه شروع کند؛ اتفاقا یک روز آمد خانه من با لحنی خیلی تند و تهدیدآمیز که: «من با شیخ نعمت - آقای حاج شیخ نعمت الله صالحی- که آبروی اسلام را برده مبارزه می‌کنم و تو الان باید از او تبری بجویی، باید یک چیزی علیه او بنویسی! » خیلی تهدیدآمیز و از موضع بالا، گفتم: «من چیزی علیه او نمی‌نویسم». بعد همین شخص درس خارج شروع کرد، از طرف آیت‌الله گلپایگانی هم شهریه می‌گرفت و به بعضی طلبهها می‌داد، به ایشان گفته بودند که طلبههای نجف آباد وضعشان خوب نیست و یک شهریه ای درست کرده بودند چهارتا طلبه را دور خودش جمع کرده بود به عنوان درس خارج، بعد هم صحبت این شده بود که ایشان در مسجد بازار نماز جمعه بخواند. مرحوم حاج سید ابراهیم ابطحی به من گفت بله بناست نماز جمعه بخواند، دیگر من یادم نیست که خواند یا نه، مثل اینکه نخواند فقط تهدید و صحبتش بود که ایشان بیاید

۱ و نماز جمعه بخواند بعد دیدند زمینه ندارد؛ و خلاصه کار آنها نگرفت، اینها مسائل آخوندی بود منتها ساواک از اینها بهره برداری می‌کرد. توطئه ساواک برای وابسته نشان دادن نیروهای مبارز س: طبق بعضی اسناد در زمان اقامت حضرتعالی در نجف آباد ساواک هر چند مدت یک بار، مأمورین خود را به سراغ حضرتعالی می‌فرستاده تا مردم را نسبت به شما بدبین کند، و گویا یک مرتبه هم تعدادی رساله و حواشی امام خمینی را آورده بودند که شما آنها را پخش کنید؛ در این زمینه توضیح بفرمایید که قضیه از چه قرار بوده است. ج: بعد از اینکه مدتی در نجف آباد ماندم، دیدم سیاست آنها عوض شده و هر دوسه هفته یک بار تعدادی از مأمورین و مسئولین ساواک به عنوان دیدن به منزل من می‌آمدند، خیلی هم گرم می‌گرفتند و راجع به اوضاع کشور حرف می‌زدند، می‌گفتند جناب سرهنگ صدقی (رئیس ساواک اصفهان در آن زمان) سلام رسانده، جناب تیمسار مقدم (رئیس اداره سوم ساواک) سلام می‌رسانند، یک روز عید یک تابلویی به عنوان هدیه آورده بودند که در وسط آن «یاالله» نوشته شده بود، من از این رفت وآمدها خوشم نمی‌آمد اما خوب آنها می‌آمدند. من هم از فرصت استفاده کرده و مرتب آنها را نصیحت می‌کردم، می‌گفتم: «شما کارهایی می‌کنید که عاقلانه نیست مثلا شما رساله آقای خمینی را که قیمت آن ده بیست تومان بوده قاچاق کرده اید الان قیمت آن به سیصد چهارصد تومان رسیده، ولی مقلّدهای ایشان به هر وسیله ای که شده آن را تهیه می‌کنند و از ایشان تقلید می‌کنند». من موضع نصیحتی در مقابل آنها می‌گرفتم چون احتمال اثر می‌دادم، یک بار هم در تهران به تیمسار مقدم گفتم: «شما کسانی را که برای سلامتی آقای خمینی صلوات فرستاده اند گرفته اید و اذیت ۱ نماز جمعه قرار بود برگزار شود، اذان آن را هم در مسجد بازار گفتند، اما چون دعوت شدگان اکثرا کارمندان دولت بودند و می‌بایست از اصفهان بیایند هیچ کس نیامد و لذا نماز برگزار نشد. ضمنا آیت‌الله منتظری هم گفته بودند اگر نماز برگزار شود ما می‌رویم یک فرسخ آن طرفتر نماز جمعه را می‌خوانیم که در این صورت برای رژیم خیلی بد می‌شد.

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۸۷* کرده اید، آخر این چه کاری است خوب آنها هم لج می‌کنند و با شما درمی ًافتند، اصلا کارهای شما یک جوری است که مردم را تحریک می‌کند، شما باید وسعت نظر داشته باشید بالاخره آیت‌الله خمینی یک مرجع تقلید است، تقلید از او جرم نیست که مردم را به این شکل اذیت می‌کنید». آن وقت که در نجف آباد بودم یک روز دیدم که یک کارتن پر از رساله های امام و حاشیه و تحریرالوسیله آوردند درب منزل، گفتند: «این را جناب تیمسار مقدم فرستاده که بدهیم خدمت شما و گفتند شما می‌گفتید رساله آقای خمینی در دسترس مردم نیست اینها را بگیرید در اختیار افرادی که علاقه مندند بگذارید! «، پیدا بود اینها را از یک نفر گرفته اند و برداشته اند آورده اند؛ من یکدفعه به ذهنم خطور کرد که برنامه ای در این قضیه است، گفتم: «مگر من رساله پخش کن هستم؟ حالا بگویید اینها را از چه کسی گرفته اید؟» گفتند: «نه اینها را جناب تیمسار برای شما فرستاده اند، گفتم من احتیاجی به اینها ندارم، آنها باز اصرار کردند که اینها را جناب تیمسار فرستاده اند»، گفتم: «من احتیاجی به اینها ندارم»، آنها باز اصرار کردند که بد است برگردانیم؛ آقای پورنمازی هم آنجا بود، گفت: «خوب من اینها را بر می‌دارم»، گفتم: «پس به اسم من نباید برداری من احتیاجی به اینها ندارم»؛ بالاخره آقای پورنمازی آنها را برداشت. ً اتفاقا بعد از یک مدتی از شهربانی آمده بودند به خانه مرحوم پورنمازی که آن رساله ها را که پیش تو بود چه کردی؟ گفته بود: «آنها را ساواک به من داده»، گفته بودند: «الان ما را فرستاده اند که آنها را ببریم! «، بعد یک رسید به او داده و رساله ها را گرفته و برده بودند. س: حضرتعالی در آن وقت احساس نمی‌کردید که اینها می‌خواستند شما را به این بهانه بازداشت کنند؟ ج: احتمال توطئه می‌دادم به همین جهت قبول نکردم، بعد هم با مراجعه شهربانی به منزل آقای پورنمازی مشخص شد که قطعا توطئه بوده است. س: شاید آنها می‌خواسته اند غیرمستقیم به جامعه القاء کنند که شما سر و سرّی با ساواک دارید و مردم کم کم اعتمادشان را به شما از دست بدهند.

ج: بعید نیست، گاهی اینها می‌آمدند در مسجد پشت سر من نماز هم می‌خواندند، بعضی وقتها این حرکات را انجام می‌دادند که وانمود کنند این فرد از خود ماست، مثلا یک فردی بود داروفروش به اسم آقای حاج حسین شایگان - خدا بیامرزدش مرحوم شد- او را به خاطر پخش نوار مرحوم امام بازداشت کردند و مدتی در قزل قلعه بود و سپس آزاد شد. آنها پس از آزادکردن او از زندان، مرتب می‌رفتند در مغازه او می‌خواستند بدنامش کنند که بله این هم ساواکی شده است، ولی من می‌دانستم که او ساواکی نشده است، آنها از این حربه گاهی استفاده می‌کردند. پیوست شماره ۲۲: نمونه ای از اسناد تلاشهای سازمان امنیت کشور برای وابسته نشان دادن معظمله به ساواک، مورخه۱۹/۷/۴۹ خیلی محرمانه به ریاست ساواک قم از اداره کل سوم (۳۱۶) درباره شیخ حسینعلی منتظری عطف به ۳۲۰۳/۲۱ - ۱۶/۷/۴۹ خواهشمند است دستور فرمایید به منظور تضعیف نامبرده بالا به نحو غیرمحسوس بین روحانیون شایع نمایند مشارالیه با ساواک رابطه و همکاری دارد، و به همین جهت پس از دستگیری بلافاصله آزاد و به نجف آباد عزیمت کرده است. نتیجه اقدامات را اعلام دارند. مدیر کل اداره سوم - مقدم امضاء - ۱۹/۷/۴۹ (اسناد دیگر در این زمینه در کتاب فقیه عالیقدر، جلداول، از صفحه۱۴۰ تا۱۴۹ آمده است)

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۸۹*

تلاش ساواک برای اصلی جلوه دادن مسائل فرعی یکی دیگر از برنامه هایی که در آن زمان ساواک داشت این بود که ذهن و فکر مردم ً را مشغول کند و مسائل کوچک را بزرگ جلوه بدهد، مثلا یک وقت به طور گسترده در جامعه مطرح شد که بعثی ها در عراق حرم امیرالمومنین (ع) را خراب کرده اند! حال اصل قضیه این بود که در آنجا یک سنگی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود که برای ساختمان فلان جا، شاه ایران فلان کمک را کرده است و بعثی ها این سنگ را تراشیده بودند، در همه جای ایران در این رابطه یک موجی درست شده بود، در اصفهان هم در مسجد شاه جلسه مفصّلی گرفته بودند و همه علما را دعوت کرده بودند، در تهران هم آقای فلسفی منبر رفت و بالاخره خیلی معرکه گرفته بودند که حرم امیرالمومنین (ع) را خراب کرده اند. در همین جریان بود که یک روز سرهنگی آمد پیش من و گفت: «من سرهنگ نوربخش هستم از تهران از طرف تیمسار مقدم آمده ام ایشان سلام رساند و گفت: این بعثی ها مرقد مطهر امیرالمومنین (ع) را خراب کرده اند، شما هم اگر عکس العملی نشان بدهید خیلی بجاست، بالاخره اینها حکومت ظالمی هستند و شیعیان را در عراق اذیت می‌کنند و... «، و شروع کرد راجع به این قضیه صحبت کردن؛ من از جاهای دیگر شنیده بودم که قضیه تراشیدن سنگ است و خراب کردن در کار نبوده است، برای همین در جواب او گفتم: «خیلی ناراحت نباش مسأله مهمی نبوده، دو سه خط روی یک سنگ را تراشیده اند، آنها جرأت نمی‌کنند حرم امیرالمومنین (ع) را خراب کنند، این چه حرفهایی است که شما می‌زنید»، بعد که دید از این قضیه نتیجه ای نگرفت گفت: «آقای مهندس سجادی به نجف آباد نمی‌آیند؟»، - مهندس سجادی از مبلغین انجمن حجّتیه و تشکیلات مبارزه با بهائیت بود- گفتم: «گاه گاهی می‌آیند و سخنرانی می‌کنند ولی من خدمتشان نرسیده ام»، گفت: «اینها کارشان کار اساسی است با بهاییها مبارزه می‌کنند»، گفتم: «بر فرض که اینها کارشان اساسی باشد شما این را نگویید چون شما که می‌گویید آنها را خراب می‌کنید! » البته من نمی‌خواهم بگویم آنها وابسته بودند ولی در آن شرایط کارهای آنها به یک شکلی بود که دولتیها بدشان نمی‌آمد نیروهای فعال جامعه در

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۹۱* آن رابطه فعال باشند، یک جنبه تخدیری داشت برای اینکه جوانهایی که احساسات مذهبی دارند یک خوراکی داشته باشند بیایند با بهاییها مبارزه کنند و از فکر مبارزه با شاه و دستگاه منصرف شوند. من یادم هست یک بار با خود مقدم در تهران صحبت می‌کردم می‌گفت: «ما این بهاییها را زیاد گرفتیم کتابهایشان را جمع کردیم»، گفتم: «این چه مبارزه ای است؟ سپهبد اسدالله صنیعی وزیر جنگ که همیشه دنبال شاه است و به او خط می‌دهد بهایی است، سپهبد ایادی پزشک مخصوص شاه بهایی است، بسیاری از پستهای مهم مملکت دست بهاییهاست، حالا شما می‌گویی ما با بهاییها مبارزه می‌کنیم، خوب کتابهایشان را جمع کرده اید باز دوباره چاپ می‌کنند اگر راست می‌گویید پستهای حساس مملکت را از دست بهاییها بیرون بیاورید». تشکیل کلاس عربی برای بانوان یکی از کارهایی که من در نجف ً آباد انجام دادم و قبلا سابقه نداشت تشکیل کلاس عربی و ادبیات عرب برای زنان و دختران بود که نسبت به آن استقبال عجیبی شد، هر چند با انتقاد برخی از آقایان مواجه شدم. پس از مراجعت به قم نیز در منزل آقای اسلامی که دختران در آنجا کلاس عقائد و اخلاق داشتند کلاس عربی و ادبیات عرب برای آنان تشکیل دادم و همین امر زمینه شد که در قم کلاسهای عربی برای بانوان تأسیس شد و توسعه یافت و به تدریج به سایر شهرستانها نیز سرایت نمود که ثمرات زیادی بر آن مترتب است، زیرا عربی کلید فهم قرآن و سنّت است و تربیت و ساخته شدن دختران در آینده اسلامیّت خانواده ها و احاطه آنان به مبانی اسلامی را تضمین می‌کند. خواندن نماز استسقاء و بارش باران س: گویا حضرتعالی یک نماز استسقاء هم در نجف آباد خوانده اید و به دنبال آن باران آمده، جریان آن چگونه بوده است؟

ج: آن وقتی که ما تازه به قم آمده بودیم مرحوم آیت‌الله حاج سید محمّدتقی خوانساری در قم نماز استسقاء خواندند، در آن زمان متّفقین در ایران بودند، آمریکاییها و انگلیسیها در شهرهای ایران پراکنده بودند، در قم هم زیاد بودند، همین چاه خاکفرج قم هم دست آمریکاییها بود، آن وقت پایین خاکفرج داخل رودخانه حدود ده بیست هزار نفر جمع شدند و ایشان نماز استسقاء خواندند و آمیرزا محمّدتقی اشراقی هم بعد از نماز ایشان سخنرانی کردند، آمریکاییها وقتی این جمعیت را دیده بودند وحشت کرده بودند و همه آنها مسلّح شده بودند که مبادا مردم به آنها هجوم ببرند و زندگی آنها را به هم بریزند. بالاخره ایشان نماز استسقاء را خواندند ولی باران نیامد؛ ما در روایات داریم که اگر نماز استسقاء خواندند و باران نیامد آن را تکرار کنند، به همین جهت روز بعد ایشان بعد از درس فرمودند امروز دیگر مردم را خبر نمی‌کنیم خودمان برویم نماز را بخوانیم. از طرف مدرسه حرکت کردند و نزدیک خط آهن طرفهای قم نو که آن وقت کشت و زرع بود ایشان با پانصد ششصد نفر طلبه نماز را برگزار کردند، من هم در نماز استسقاء اولی بودم و هم دومی. بعد وقتی برگشتیم شب باران آمد، یک باران بسیار زیادی آمد که همه مردم شگفت زده شده بودند، و متّفقین هم وقتی فهمیده بودند که آقایان برای باران نماز خوانده اند و باران هم آمده خیلی تعجب کرده بودند و این جریان را به کشورهایشان مخابره کرده بودند و در روزنامه ها درج شده بود. سالها بعد که من در نجف آباد بودم، یک سال در ماه رمضان شب هجدهم ماه بود که در منزل حاج حیدرعلی ستاری مهمان بودیم، مرحوم آقای ربانی شیرازی هم به دیدن من آمده بود، در آنجا صحبت از کمبود آب و نیامدن باران شد. در آن جلسه مرحوم پدرم هم حضور داشت و مطرح کردند که نماز باران خوانده شود و من ابا داشتم و می‌گفتم اگر نماز بخوانیم و باران نیاید گرفتار شماتت و استهزاء دشمنان می‌شویم، مرحوم آقای ربانی پشت قضیه را گرفتند و گفتند شما نماز باران بخوانید قطعا باران می‌آید؛ بالاخره من از صحبتهای آنها دلگرم شدم که نماز باران را بخوانیم - البته آن وقت در نجف آباد بهاییها زیاد بودند و ما وحشت داشتیم که مسلمانان نماز باران بخوانند باران هم نیاید و بهاییها علیه مسلمانان دست بگیرند- در میان مردم اعلام شد که فردا اجتماع کنند تا نماز باران بخوانیم، صبح روز بعد با پای پیاده با جمعیت راه افتادیم

فصل پنجم: خاطرات تبعید ۲۹۳* به طرف خارج شهر، چند هزار نفر شرکت کردند، مرحوم آقای ربانی هم شرکت کرد، بعضی پیرمردها مثل باران گریه می‌کردند، خشکسالی شده بود و وضع مردم خیلی بد بود، ما نماز استسقاء را با دستورات و خطبه اش اجرا کردیم، روزه دار هم بودیم - چون یکی از دستورات نماز استسقاء روزه داربودن است- وقتی برگشتیم بهاییها مسخره می‌کردند و می‌گفتند ببینید لباسهای اینها همه خیس شده است! ولی همان روز آسمان ابری شد و شب باران مفصّلی شروع به باریدن کرد، در آن شب باران بسیار زیادی آمد و خداوند آبروی مسلمانان را در برابر بهاییها حفظ کرد. بعد از انقلاب هم یک بار تعدادی از علمای سنّی مذهب بلوچستان گویا از منطقه نگور و چابهار به دیدار من آمده بودند و از خشکسالی آن منطقه می‌نالیدند من به آنها توصیه کردم که نماز استسقاء بخوانند، و بعد پیغام دادند که ما به دستور شما عمل کردیم و باران مفصّلی آمد، به هرحال این یک چیزی است که در زمان پیامبر (ص) و ائمه (علیهم السلام) بوده است که مردم با توجه نماز استسقاء می‌خوانده اند و خدا هم به آنها ترحّم می‌کرده و باران می‌آمده است، روایات هم در این زمینه زیاد داریم و دستوراتی هم برای انجام آن گفته شده است. کسالت شدید و مسافرت به شمال یک وقت در نجف آباد به آسم شدید و همچنین به تشنج مبتلا شدم و مدتی گرفتار بودم، مرحوم آقای حاج علی بابایی در تهران شنیده بود و در نجف آباد به دیدن من آمد و اصرار کرد برای معالجه به تهران بروم، بالاخره با اصرار ایشان به تهران آمدم و ده روز در بیمارستان آریا بستری شدم، طبیب معالج من در این مدت مرحوم دکتر سامی بود. در آن هنگام مرحوم محمّد تازه فراری شده بود و ما از او هیچ خبری نداشتیم و قهرا برای او هم نارحت بودیم، پس از بهبودی نسبی آقایان دکترها سفارش کردند مدتی به جاهایی که تا به حال نرفته ام مسافرت کنم، به معیّت آقای آقامرتضی اخوی زاده از تهران به قزوین و سپس زنجان و تبریز و اردبیل و رشت حرکت کردیم و شهرهای شمال را تا گرگان شهر به شهر با اتوبوس دور زدیم، و چون ساواک روی من حساس