کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۶
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۶ از ۱۹س: آیا فعالیتهایی که حضرتعالی و دیگر آقایان برای هماهنگی مراجع و مدرسین حوزه انجام میدادید با نظر امام خمینی انجام میگرفت و یا اینکه ابتکار خودتان بود؟ ج: فعالیت جامعه مدرسین در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی و بعدش در رفراندوم بود که میخواستیم کمک مراجع باشیم، به اصطلاح نامه هایشان را برسانیم یا خودمان در تأیید و پشتیبانی از آنها اعلامیه بدهیم و آنها را چاپ و توزیع کنیم و از این نوع کارها که آن وقت خیلی هم مشکل بود، چون آن وقت چاپخانه یا دستگاه تکثیر در اختیار ما نبود تا بخواهیم مخفیانه چاپ یا تایپ و تکثیر کنیم و به افراد مطمئنی بدهیم آنها را به دست افراد دیگر برسانند. همه این کارها نیرو میخواست و نیروهایش مدرسین حوزه و افراد مرتبط با آنها بودند و تشکل آنان به ابتکار خودشان بود. س: چه کسانی آن وقت جامعه مدرسین را تشکیل میدادند، از آن میان چه کسانی فعالیت بیشتری داشتند؟ ج: البته الان همه آنها یادم نیست ولی من بودم، آقای ربانی شیرازی و آقای آذری قمی، آقای هاشمی رفسنجانی و آقای خامنه ای بودند، آقای سلطانی و حاج آقا مرتضی حائری بودند که گاهی از آنها میخواستیم شرکت میکردند. اعضای دیگر آن آقای حاج شیخ محسن حرم پناهی، آقای حاج آقا مهدی حائری تهرانی که الان ظاهرا در مسجد ارک نماز میخوانند، آقای حاج شیخ ابوالفضل خوانساری، آقای ابطحی کاشانی، آقای سیدمهدی روحانی، آقای مشکینی، آقای احمدی میانجی، آقای امینی، آقای مکارم شیرازی، آقای سبحانی، آقای فاضل لنکرانی، آقای محمّد شاه آبادی، آقای تقدیری، آقای محفوظی، آقای ربانی املشی، آقای نوری همدانی، آقای گرامی، آقای طاهری خرم آبادی، آقای طاهر شمس، آقای محمّدی گیلانی، آقای خزعلی، آقای جنتی، آقای محصلی و افراد دیگری بودند، منتها بعضی ها مقیّد و فعال بودند و مرتب میآمدند و بعضی ها همین که در جلسه شرکت میکردند و راضی میشدند امضایشان در ورقه باشد ما خوشحال میشدیم و گاهی اوقات هم برای اینکه از آنها تجلیل شده باشد امضایشان را در اول امضاها میگذاشتیم، من و آقای
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۱۳* ربانی شیرازی و آقای آذری و آقای هاشمی تقریبا از بقیه فعالتر بودیم؛ و بالاخره تشکیل جامعه مدرسین به خاطر پیً شبرد اهداف حوزه و مراجع بود و انصافا ارگان ّفعالی بود، ولی پس از پیروزی انقلاب به تدریج تقریبا استقلال خود را از دست داد و به صورت یک ارگان نیمه وابسته به دولت در آمد و چنین نیست که صددرصد جنبه حوزوی داشته باشد. جلسه یازده نفره تحت عنوان اصلاح برنامه های حوزه س: حضرتعالی در بیانات خود به جلسه یازده نفره ای اشاره داشتید که تحت عنوان «اصلاح برنامه های حوزه» تشکیل شده بود؛ بفرمایید آیا این همان جلسه جامعه مدرسین بوده یا با آن تفاوت داشته است؟ همچنین بفرمایید این یازده نفر چه کسانی بودند و چه اهدافی را در نظر داشتید؟ ج: آن جلسه یازده نفره به طور کلی غیر از جلسه جامعه مدرسین و یک کار دیگری بود، ما در حقیقت احساس میکردیم که کار اساسی باید کرد؛ در حقیقت جلسه یازده نفری یک جلسه سری بود برای اهداف بزرگ، و زیر پوشش اینکه میخواهیم برنامه های حوزه و کتابهای درسی را اصلاح و بررسی کنیم تشکیل داده بودیم در حالی که جنبه سیاسی داشت؛ البته خود اصلاح حوزه هم یک قسمت از برنامه بود. برنامه هایش را باید تنظیم کرد، کتابهای درسی باید تغییر کند و اینکه هر کس به حوزه میآید باید کنترلی بر کارهای او باشد، پرونده درسی و اخلاقی داشته باشد، جاسوس ممکن است بیاید، کمونیست ممکن است بیاید، این فکرها در مغز ما بود میگفتیم حوزه خودش را باید اصلاح کند تا جامعه را اصلاح کند، اسلام باید همه جا پیشرفت کند و این نیاز به برنامه دارد. بالاخره بر اساس این مسائل این جمع را تشکیل داده بودیم که تعدادشان به یازده نفر میرسید: من، مرحوم آقای ربانی شیرازی، آقای مشکینی، آقای آذری قمی، آقای امینی، مرحوم آقای قدوسی، آقای هاشمی رفسنجانی، آقایان خامنه ای (آسید علی آقا و آسید محمّدآقا) ، آقای مصباح یزدی، و مرحوم آقای حیدری نهاوندی یا
حاج آقا مهدی حائری تهرانی (تردید از من است) که مجموعا یازده نفر میشدیم، آقای مصباح یزدی منشی جلسه بود. آقای محمّد خامنه ای با افرادی همفکری کرده و یک اساسنامه خیلی مفصّل با سیستم تشکیلاتی چهل پنجاه صفحه نوشته بود و به عنوان پیش نویس برای طرح در جلسه آورده بود که بعد از لورفتن قضایا و افتادن این اساسنامه به دست ساواک برای ما خیلی دردسر درست کرد. در این اساسنامه کمیته های مختلف، کمیته شهرستانها، کمیته های امور درسی و کتابهای حوزه، کمیته اطلاعات و ضداطلاعات و از این قبیل موارد آمده بود و با خط خیلی زیبا و خط کشی شده هم نوشته شده بود، چند نسخه از آن را تکثیر کردند و در اختیار افراد گذاشتند، ً اتفاقا بعدا که از طرف ساواک آمدند منزل ما را گشتند یکی از آنها هم در خانه ما بود ولی پیدا نکرده بودند، بعد از مدتی یک نسخه از آن را در مغازه کتابفروشی آقای آذری (دارالعلم) پیدا کرده بودند و به خاطر این قضیه ما را بازجویی کردند و با آقای آذری مواجهه دادند و در دادگاه هم یک نسخه از آن را روی پرونده ما گذاشته بودند. س: الان متن آن نزد شما موجود است؟ ج: الان من متن آن را ندارم، جزوه جالبی بود، حدود چهل پنجاه صفحه بود شاید در پرونده های ساواک موجود باشد یا بعضی آقایان داشته باشند. مرحوم آقای قدوسی نقل میکرد آن را با سنجاق طلا نزد شاه برده اند و روی آن معرکه گرفته اند. تأسیس « ّدارالترویج» از طرف حکومت برای مقابله با روحانیت س: در همان زمانها در حوزه علمیه قم مؤسسه ای به نام «دارالتّرویج» از طرف رژیم شاه تأسیس شده بود، چه کسانی از علما در ارتباط با آن فعال بودند و آیا «دارالتّبلیغ» مرحوم آیتالله شریعتمداری هم به این قضیه مربوط میشد با توجه به تشابه اسمی بین آنها، و آیا حضرتعالی در خنثی کردن دارالتّرویج فعالیتی داشتید یا خیر؟
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۱۵* ج: «دارالتّرویج» ًاصلا خیلی چیز مبتذلی بود، این را همه میدانستند متکی به یک مرجع و یا پایگاهی در روحانیت نبود، چهارتا آخوند را راه انداخته بودند که ببرندشان تهران نشان بدهند که آخوندها هم با ما هستند، چهارتا آخوند را پیدا میکردند که به استقبال شاه ببرند و در مراسم شاه شرکت کنند، دارالتّرویج پیش همه بدنام بود حتی آقای شریعتمداری هم با آن موافقت نداشت، از اوقاف یک کمکی به آنها میکردند و بعد هم چون بی ریشه بود از بین رفت. تأسیس «دارالتّبلیغ» توسط آیتالله شریعتمداری اما «دارالتّبلیغ» خیلی آبرومند بود سر و صورت خیلی خوب داشت، مخالفت آیتالله خمینی هم با دارالتّبلیغ به این معنا که مؤسسه ای برای تربیت مبلّغ وجود داشته باشد نبود، ایشان عقیده اش این بود که طرح آن در شرایط فعلی یک کانال انحرافی است، در وقتی که ما داریم با نظام شاه و دولت مبارزه میکنیم مطرح کردن این معنا که ما میخواهیم مبلّغ تربیت بکنیم سبب میشود که افکار یک عده در این مسیر قرار بگیرد و از اصل مبارزه غفلت بکنند. نظیر مسأله انجمن حجّتیه که آن هم همین اشکال را داشت و آنهایی که در مبارزه بودند میگفتند وقتی داریم با نظام و با رژیم شاه مبارزه میکنیم مسأله عمده کردن مبارزه با بهاییها یک خط انحرافی است، میخواهند افکار جوانها را بیندازند در یک کانال انحرافی و سرشان را بند کنند به اینکه حالا داریم با فلان بهایی مبارزه میکنیم و دیگر با رژیم کاری نداشته باشند و همین طور هم بود، بسیاری از این جوانهای داغ و تندی که افکار انقلابی داشتند و دنبال این بودند که کاری انجام بدهند افتادند در مسیر مبارزه با بهاییّ ها و بالنتیجه در مخالفت با رژیم کوتاه آمدند، و بلکه به آنها تلقین میشد که اگر میخواهیم در راهمان پیروز بشویم بایستی حالا با رژیم کاری نداشته باشیم تا اینکه بتوانیم ریشه بهائیت را بکنیم، آیتالله خمینی هم نظرشان به دارالتّبلیغ یک چنین چیزی بود؛ آن وقت در افتتاح دارالتّبلیغ - از قرار منقول- رئیس ساواک وقت هم شرکت کرده بود. روی این جهت آقای خمینی مخالف بود و ما هم که در مسیر مبارزه قرار داشتیم با آن مخالفت
میکردیم. البته دارالتّبلیغ سر و صورتش خیلی خوب بود، آقای شریعتمداری میگفتند ما از همه جای دنیا، از آفریقا، از آمریکا، از اروپا میخواهیم طلبه بیاوریم تربیت کنیم و به آنجاها مبلّغ بفرستیم؛ جوری بود که یک عده که میخواستند کاری کرده باشند - از علما و مدرسین قم- افتادند در مسیر تدریس در دارالتّبلیغ، میگفتند عمل مثبت این است، مخالفت با رژیم شاه به جایی نمیرسد، شکست میخوریم، مبارزه با شاه مشت روی سندان کوبیدن است. ما میگفتیم این افکار انقلابی که در جوانها ایجاد شده است باید در مسیر مبارزه با شاه و رژیم فاسد او جهت پیدا کند، با این قضیه طلبهها و مدرسین و فضلا و علمای قم دو دسته شدند، یک عده طرفدار آقای شریعتمداری بودند که در دارالتّبلیغ تدریس میکردند و در حقیقت از مبارزه با رژیم جدا شدند، و عدّهای دیگر در مسیر مبارزه با شاه و دستگاه حاکم قرار گرفته و از آقای خمینی جانبداری میکردند؛ در صورتی که در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی همه اینها با هم بودند. به هر حال دارالتّبلیغ سبب شد که حوزه دو دسته شود، کسانی که میخواستند سرشان را درد نیاورند و اسمش هم این باشد که دارند کاری اسلامی میکنند و مبلّغ تربیت میکنند، دلشان به همین جهت خوش بود، در حقیقت میشد بگویی که این کار ضربه ای به مبارزه با رژیم بود. مجله مکتب اسلام س: حضرتعالی که فرمودید علت مخالفت شما با دارالتّبلیغ این بوده است، چطور شد که همفکر شما یعنی مرحوم آیتالله مطهری و افراد دیگری از این قبیل در بعضی از برنامه های دارالتّبلیغ شرکت میکردند و در مجله «مکتب اسلام» مقاله مینوشتند؟ ج: مسأله مجله «مکتب اسلام» یک مسأله جدا بود، این مجله مربوط به دارالتّبلیغ نبود اگر چه آقای شریعتمداری مؤسس آن بودند، آقای شریعتمداری یک سنخ کارهای روشنفکری داشتند، ذاتا اصلاح طلب بودند؛ اما شجاعت آن معنا را که بخواهند با شاه در بیفتند نداشتند ولی دلشان میخواست کار اصلاحی بکنند، مکتب اسلام را آقای
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۱۷* مکارم و آقای سبحانی و بعضی دیگر از فضلا اداره میکردند و آقای شریعتمداری پشتیبانی میکرد، مجله ارتباطی به دارالتّبلیغ نداشت، مجله ای بود که در آن وقت که ًاصلا طلبهها در کار مقاله نوشتن و این جور چیزها نبودند از حوزه منتشر میشد و در آن زمان این کار تازگی داشت و یک چیز جالبی بود که حوزه علمیه هم یک مجله تبلیغی دارد. مکتب اسلام آن وقت یک چیز آبرومندی به نظر میآمد و به نفع حوزه بود. این مجله در زمان آقای بروجردی شروع شده بود و ایشان نیز آن را تأیید میکردند، ولی دارالتّبلیغ همان گونه که عرض کردم وقتی آغاز به کار کرد که مبارزه شروع شده بود و قضیه لوایح شش گانه و رفراندوم مطرح بود و به نظر میرسید در این شرایط یک کانال انحرافی است، اما ظاهرش خیلی خوب بود، اسمش این بود که ما میخواهیم مبلّغ تربیت بکنیم، ما باید کار زیر بنایی بکنیم، ما باید در همه جا مبلّغ و ایادی داشته باشیم و تبلیغ اسلام بکنیم، اگر طلبههای مبلّغ خوب داشته باشیم بالنتیجه قدرت پیدا میکنیم و میتوانیم کاری بکنیم. آقای مطهری هم از وقتی رفته بود تهران، دیگر خیلی در جریان مبارزات به صورت مستقیم نمیتوانست باشد، در دانشگاه اگر چه استقلال خودش را حفظ کرده بود اما نمیتوانست مثل ما در مبارزات شرکت کند، ایشان عقیده اش این بود که باید کارهای علمی و تربیتی کرد، ایشان در دانشگاه کارهای تربیتی میکرد میگفت باید کج دار و مریز رفت که بتوانیم خودمان را حفظ کنیم و کار کنیم. دارالتّبلیغ هم برای تربیت مبلّغ و پیاده کردن اسلام و رساندن صدای اسلام به آفریقا و اروپا و سایر کشورها، یک اساسی را پی ریزی میکرد و آقای خمینی هم با اصل این کار مخالف نبودند ما هم مخالف نبودیم، ولی میگفتیم چرا حالا که ما دستمان به یک کار اساسی بند شده اینها کانال انحرافی درست کرده اند و نیروها را به آن مسیر سوق میدهند؟ البته آقای شریعتمداری این جور نبود که با رژیم یا با شاه ساخته باشند، اما آن شجاعتی را که مثل آقای خمینی بخواهد با رژیم در بیفتد نداشت.
ماجرای یورش کماندوهای شاه به مدرسه فیضیه در همین جا بجاست برای روشن شدن تفاوت دیدگاههای آیتالله خمینی و آیتالله شریعتمداری و روحیات آنها، به ماجرای ریختن کماندوها به مدرسه فیضیه اشاره کنم. ایام عید نوروز و روز وفات امام صادق (ع) (سال ۱۳۴۲) بود من صبح زود داشتم میرفتم منزل آیتالله خمینی روضه، دیدم از دبیرستان حکیم نظامی قم شاید حدود هزارنفر آمدند بیرون و آمدند منزل آقای خمینی و منزل دیگری را که کنار منزل ایشان بود پر کردند، کوچه و اطراف پر از جمعیت شد مشخص بود که اینها آمده اند اینجا برنامه ًای را اجرا کنند، کاملا مشخص بود که اینها افراد عادی نیستند، افسر و کماندو بودند که کلاههایشان را برداشته بودند و خط کلاهها به جلوی سرشان پیدا بود، همه آنها سر برهنه بودند. من در آنجا کنار آقای خمینی نشسته بودم، به ایشان گفتم گویا اینها منظوری دارند، ایشان گفتند بله علی القاعده آمده اند جلسه را به هم بزنند. آن وقت ایشان آقای خلخالی و آقای موحدی کرمانی را - ظاهرا- فرستادند که در منبر آنها را تهدید کنند و فرمودند: اعلام کنید اگر چنانچه اینجا کسی صلوات بیجا بفرستد یا کاری بکند که بخواهد مجلس را به هم بزند من راه میافتم میآیم در صحن حرفهایم را میزنم؛ خیال نکنید که من از این چیزها وحشت دارم، من به جای اینکه اینجا حرف بزنم بلند میشوم میآیم در صحن حضرت معصومه (س) و در جامعه حرفهایم را میزنم، مواظب باشید دست از پا خطا نکنید و کسی صلوات بیجا نفرستد. با این تهدیدها آنها در آنجا نتوانستند کاری بکنند؛ بعد که روضه تمام شد این عده بلند شدند رفتند مدرسه حجّتیه، آقای شریعتمداری در آنجا روضه داشت - روز وفات امام جعفرصادق (ع) بود- آنجا هم برنامه اجرا نکرده بودند تا اینکه عصر رفتند مدرسه فیضیه و برنامه خودشان را که ایجاد رعب در روحانیت بود در آنجا اجرا کردند و آن فاجعه مدرسه فیضیه را به بار آوردند. یکی از مسائلی که در ذهن من خلجان دارد این است که روضة آیتالله گلپایگانی در روز وفات امام صادق (ع) در مدرسه فیضیه را که آن فاجعه در آن به وجود آمد چه کسی پیشنهاد کرده بود؟ روضة آیتالله گلپایگانی در مدرسه فیضیه تا آن سال سابقه نداشت، ایشان صبحها در خانه اش روضه میگرفت همان
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۱۹* سال هم در خانه اش روضه گرفت، آقای خمینی در خانه اش روضه میگرفت آقای شریعتمداری هم در مدرسه حجّتیه روضه میگرفتند، آقای گلپایگانی هم صبح طبق معمول در خانه اش روضه گرفته بود، اما تشکیل روضه عصر در مدرسه فیضیه به چه انگیزه ای بوده و چه کسی آن را پیشنهاد کرده بود نمیدانم! بالاخره تا آن سال ایشان در مدرسه فیضیه روضه نگرفته بود، در آن روز عصر از طرف ایشان مجلس روضه برقرار شده بود و خود ایشان هم شرکت کرده بودند و مجلس خیلی مفصّلی بود، و آقای حاج انصاری منبر رفت و بالاخره کماندوها که حدود هزارنفر بودند به فرماندهی سرهنگ مولوی در مدرسه فیضیه مجلس را به هم زدند و آن صحنه فجیع و تأسف بار را درست کردند، جمع کثیری از طلبهها را کتک زدند و عده زیادی مجروح شدند، و اموال و کتب را آتش زدند و گفته شد بعضی کشته شدند، به مراجع و علما و طلّاب و حوزه علمیه زیاد اهانت کردند. آقای شریعتمداری از این قضیه حسابی ترسیده بود، در همان ایام من رفتم منزل آقای شریعتمداری ایشان گفتند شما آقای خمینی را میبینید؟ گفتم بله، گفت من شنیده ام که ایشان میخواهند صحبت کنند یا اعلامیه بدهند، شما از قول من به ایشان بگویید اینها برنامه شان این است که شما و من را از میان بردارند، اینها دستور دارند، برای من از تهران اطلاع آمده که اینها برای این کارها دستور دارند، و بالنتیجه همه چیز خراب میشود، شما به ایشان بگویید که یک بار تند رفتند یک بار هم ملاحظه بکنند، اینها الان که با این وضع آمدند و این جور طلبهها را زدند و به این شکل کتک کاری کردند دستور داشته اند و الان جای صحبت و اعلامیه نیست بایستی یک قدری صبر کنیم تا مشورت کنیم ببینیم چه باید کرد، شما این پیغام را از من به ایشان برسانید. من رفتم به آقای خمینی مطالب ایشان را گفتم، آقای خمینی گفتند ایشان ترسیده است! تازه الان وقت کار است، اینها فاجعه مدرسه فیضیه را درست کردند، الان وقت بهره برداری و روضه خوانی است ما بیاییم ساکت بنشینیم! آن وقت ایشان یک اعلامیه دادند خطاب به علمای تهران با عنوان شاه دوستی یعنی غارتگری! شاه دوستی یعنی ضربه زدن به پیکر قرآن و اسلام، شاه دوستی یعنی کوبیدن روحانیت...، که خیلی اعلامیه تندی بود، در همان وقت مرحوم آقای لواسانی هم از تهران آمده بود قم و گفته بود برای پیشگیری از تهاجم کماندوها به منزل آقای خمینی در منزل ایشان را ببندید که آقای خمینی خیلی
ناراحت و عصبانی شده بودند و گفته بودند چه کسی گفته در خانه من را ببندید؟ نخیر در خانه من همیشه باز است، هر که میخواهد بیاید من مهیّا ً هستم؛ ضمنا فاجعه مدرسه فیضیه روز بعد نیز تکرار شد و هدف آنان به خیال خودشان مرعوب کردن مراجع و علما بود ولی با اعلامیه مرحوم امام آبروی شاه و دولتیان رفت. شایعه فرار شاه س: ظ ًاهرا بعد از این قضایا حضرتعالی با اصرار مانع رفتن مرحوم امام به حرم مطهر شده اید و به این وسیله توطئه ای را خنثی نمودید؟ ج: جریانی که به آن اشاره کردید از این قرار است: سر شب من در خانه نشسته بودم که کسی آمد و گفت: شایع است که شاه فرار کرده! من بلافاصله به سرعت از منزل به قصد منزل آیتالله خمینی حرکت کردم، در راه نیز شایعه شنیده میشد، به منزل ایشان که رسیدم دیدم جمعی از جمله آقای امینی، آقای حاج سید محمّد حسین لاله زاری و سرهنگ اشرفی - در حالی که لباس شخصی به تن داشت- نشسته اند و همان شایعه مطرح بود و گفته میشد که از شهربانی قم سئوال شده آنها هم اظهار تردید و بی اطلاعی کرده اند، ایام هم ایام زیارتی بود و قم شلوغ بود، در ایّن اثنا بعضی مصر بودند که آیتالله خمینی به حرم مشرف شوند و غرض در حقیقت شعار و تظاهرات بود ولی به نظر، مسأله مشکوک و مورد شبهه بود و احتمال توطئه میدادیم، من و آقای امینی با تشرّف ایشان به حرم مخالفت کردیم و گفتیم در این شرایط و شلوغی صحن و حرم تشرّف شما صلاح نیست، ایشان اول قبول نمیکردند ولی بالاخره با اصرار ما منصرف شدند، آقای امینی میگفت من به قدری ناراحت بودم که تصمیم داشتم اگر ایشان منصرف نشوند قبای ایشان را بگیرم و بکشم ولو موجب پرت شدن ایشان باشد.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۲۱* کمک دکتر واعظی رئیس بهداری قم به مجروحان مدرسه فیضیه در اینجا یک جریان را نقل کنم که داستان شنیدنی است و آن اینکه یک روز من با مرحوم آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی در منزل آن مرحوم مشغول بحث بودیم که شخصی آمد و گفت من «محمّدعلی واعظی» هستم، مرا وزیر بهداری فرستاده برای بهداری قم و دستور داده قم که میروی چون پایگاه روحانیت است به دیدن مراجع برو، به ترتیب اول منزل آیتالله شریعتمداری، دوم منزل آیتالله گلپایگانی، سوم منزل آیتالله مرعشی و چهارم منزل آیتالله خمینی، حالا چون من آشنا نیستم شما مرا ببرید و به آقایان معرفی کنید. من ایشان را بردم به آقایان معرفی کردم ولی چون من با آقای خمینی مربوط بودم ایشان هم در حقیقت مرید آقای خمینی شد. س: چطور شد ایشان خدمت شما رسیدند و این امر چه تاثیری در حوادث سیاسی قم داشت؟ ج: ایشان یک آدم مذهبی بود، آخوندزاده هم بود اهل سده اصفهان (خمینی شهر) پسر مرحوم حاج شیخ حسن و باجناق دکتر وحید بود و لابد از جایی شنیده بود که ما با آقایان بهخصوص با آقای خمینی مربوط هستیم، خلاصه آن روز که کماندوها ریختند در مدرسه فیضیه این آقای دکتر واعظی مسئول بهداری قم بود، پنجاه شصت تا طلبه شاید هم بیشتر مجروح شده و در بیمارستان بستری بودند، ما هم به دیدن آنها رفتیم و مردم هم گروه گروه به دیدن آنها میآمدند، مرحوم آقای دکتر واعظی میگفت سازمان امنیت به من فشار میآورد و مرا مورد عتاب و خطاب قرار میدهد که چرا اینها را از بیمارستان بیرون نمیکنی؟ چون مردم دسته دسته از قم و تهران و جاهای دیگر به عیادت آنها میآمدند و به دولت و سرهنگ مولوی بد و بیراه میگفتند و این وسیله تبلیغاتی عجیبی شده بود، آقای دکتر واعظی رفته بود تهران در وزارتخانه و گفته بود من دیگر به قم نمیروم این چه برنامه ای است که سازمان امنیت به من فشار میآورد که این همه مجروحین را از بیمارستان بیرون کنم، همیشه در جهان بهداشت و درمان از سیاست جداست، باید هر کس مجروح است ولو اینکه او را از جبهه جنگ
بیاورند معالجه شود، من با این کار تا اندازه ای مردم را از ناراحتی بیرون میآورم، من اگر بخواهم اینها را از بیمارستان بیرون کنم مردم من را تکه تکه میکنند. بالاخره با اصرار به او گفته بودند تو برگرد برو سر کارت ما برای تو تقدیرنامه هم میفرستیم، خلاصه مرحوم دکتر واعظی در این جریان خیلی شجاعت به خرج داد و در مقابل فشار سازمان امنیت ایستاد. س: آقای دکتر واعظی همان کسی است که بعد از انقلاب مدتی استاندار اصفهان شد؟ ج: بله ایشان بعد از انقلاب استاندار اصفهان شد. رابطه ما با ایشان خیلی صمیمی بود، آقای خمینی هم به ایً شان علاقه داشت و تقریبا محرم اسرار ایشان هم بود، قبل از پیروزی انقلاب مرحوم محمّد ما هر وقت میرفت تهران پاتوق او منزل دکتر واعظی بود، ما هر وقت میرفتیم تهران میرفتیم منزل دکتر واعظی، منزل ایشان شده بود مرکز سیاست و انقلاب، خانم ایشان هم - خدا خیرش بدهد- اگر اعلامیه داشتیم اعلامیه ها را میگرفت و در خانهها میانداخت و در جریان انقلاب فعال بود. یک وقت مرحوم محمّد یک بقچه اعلامیه به پشت انداخته بود و ساعت یک و نیم بعد از نصف شب رفته بود خانه دکتر واعظی، دکتر واعظی گفته بود من چیزیم نیست اما این چه وضع آمدن است! من نمیگویم نیا اما یک جوری بیا که موجب سوءظن پلیس نشود! تبلیغات علیه روحانیت و به سربازی بردن طلّاب س: از آمدن شاه به قم و تحریم بیرون آمدن طلّاب از خانه و حضور در صحنه استقبال توسط مراجع، و نیز از جریان سربازی بردن طلّاب به دستور شاه پس از قضیه مدرسه فیضیه، اگر حضرتعالی خاطراتی دارید یا فعالیت خاصی داشته اید بفرمایید. ج: در جریان مبارزات علیه لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی کار روحانیت رونق پیدا
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۲۳* کرده بود و دولتیها شکست خورده بودند، وضعشان خوب نبود؛ بر این اساس در جریان لوایح شش گانه شاه شخصا وارد صحنه شد، و از آنجا که مرکز مبارزه در قم بود شاه به این نتیجه رسید که خودش بیاید قم و روحانیت را له کند و آن را تحت الشعاع قدرت خود قرار دهد، برای اینکه زمینه آمدن شاه فراهم شود یک عده از لاتها را جمع کرده بودند و در ماشینها نشانده بودند و در خیابانها علیه روحانیت شعار میدادند، من یادم هست جلوی مسجد امام حسن قم هفت هشت نفر از همین اوباش به آخوندها متلک میگفتند و فحش میدادند، آدمهایی که خوب و با شخصیت بودند رفته بودند درون خانههایشان، در خیابانهای مسیر شاه برای استقبال یک عده از آنهایی که میخواستند دستشان به دم گاو بند باشد - چون برای ثوابش که نیست اینها میخواهند کاسبی کنند- طاق نصرتهای زیً ادی زده بودند، اتفاقا شاه از یک طرف دیگر آمد و یکدفعه در میدان آستانه پیدایش شد، همه طاق نصرتها هم هدر رفت! تیمسار اویسی هم کارگردان قضیه بود، و ما نشنیدیم که آخوندها برای تماشا یا استقبال دور و برش رفته باشند، همه آخوندها رفته بودند درون خانههایشان، بالاخره شاه برای اینکه اظهار قدرت کرده باشد و آن قدرت و صولتی را که برای روحانیت پیدا شده بود بشکند یک چنین مسافرتی به قم کرد، ولی آمدن شاه خیلی به نفعشان نشد. بعد از رفتن شاه بود که حوادث بعدی اتفاق افتاد و به مدرسه فیضیه - حدود دو ماه بعد- حمله شد و بعد از آن هم طلبهها را برای سربازی گرفتند؛ و این آخرین تیری بود که در ترکش داشتند، هر آخوندی را که میدیدند به درد سربازی میخورد میگرفتند میبردند، از جمله همین آقای هاشمی رفسنجانی را هم بردند سربازی؛ بعد ما یک وقتی پیش آیتالله خمینی نشسته بودیم، گفتم طلبهها را به سربازی میبرند، ایشان گفتند اتفاقا چیز بدی نیست، برای اینکه این آخوند جماعت تا میبیند یک کسی یک اسلحه به دوشش است وحشت میکند، اینها بروند آنجا با سلاح و با این جور چیزها سر و کار داشته باشند شجاع و ورزیده میشوند، آدم باید تیراندازی بلد باشد، یک وقت اگر چیزی پیش آمد باید جنگ بلد باشد، بعد خود ایشان به مناسبت گفتند من تیراندازی خوب بلدم، جنگ هم کرده ام، یک وقتی خوانین آمدند خمین را غارت کنند من از آنهایی بودم که اسلحه دست گرفتم و رفتم با آنها مبارزه کردم، این درست نیست که آخوندها با اسلحه و با سلاح روز آشنا نباشند، بگذار طلبهها هم بروند
دستشان با سلاح آشنا بشود شجاع و ورزیده بشوند؛ خلاصه یک عده را گرفتند بردند ولی بعضی از آنها از جمله آقای هاشمی رفسنجانی از سربازی فرار کردند. س: انعکاس این عمل در بین مردم چگونه بود؟ ج: مردم حمل بر مظلومیت آخوندها میکردند، آن وقتها مردم به نفع روحانیت قضاوت میکردند. ارعاب متولّی مسجد اعظم برای تعطیلی درس مراجع در این مسجد س: پس از هجوم به مدرسه فیضیه و ارعاب حوزه علمیه قم، گویا مدتی درب مسجداعظم را به روی حضرتعالی و مرحوم امام و آیتالله شریعتمداری بسته بودند، علت آن چه بود؟ ج: در آن زمان هم درس آقای خمینی و هم درس آقای شریعتمداری در مسجد اعظم بود، از جمله کارهایی که آنها کرده بودند ترساندن متولّی مسجداعظم بود، بعد ایشان هم گفته بود که بروند درهای مسجد را ببندند که آقایان نروند درس و در نتیجه وقتی درهای مسجداعظم بسته شد آقایان درس را در صحن حضرت معصومه (س) شروع کردند، هم آقای خمینی و هم آقای شریعتمداری، در آن زمان من خودم برای تشجیع و ترغیب دیگران در درس آقای خمینی شرکت میکردم و دیگران را هم تشویق میکردم که در درس ایشان و درس آقای شریعتمداری که در صحن کوچک برگزار میشد شرکت کنند. ً اتفاقا یک روز در همان ایام آقای خمینی داشت مسأله «قصر و اتمام» را مطرح میً کرد که مثلا کسانی که کاسب هستند و هفته ای یک بار یا دوبار میروند تهران و میآیند نمازشان شکسته است، و من اشکال کردم که نماز آنها تمام است و مقداری سر این مسأله بحث شد. البته بعد حاجی احمد یا آقای آقا محمّدحسن رفته بود پیش آقای خمینی که خلاصه اشتباه شده و عذرخواهی کرده بود و آقای خمینی گفته بودند من جایی که کسی اختیار دارش باشد نمیروم درس بگویم، من جایی میروم که مال خدا باشد، بعد بالاخره با اصرار زیاد ایشان را راضی کرده بودند که در همان مسجداعظم درس بگویند.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۲۵* بر سر ما هم یک بار این بازی را در آوردند، در سالن مسجداعظم را بر روی ما بستند، من هم آمدم بیرون پشت در سالن مسجد درس گفتم، یکی دو روز همین شکل بود بعد در را بر روی ما باز کردند، خوب متولّی مسجداعظم را گاهی تهدید میکردند گولش میزدند، خدا ایشان را هم رحمت کند. جمع آوری کمکهای مردمی برای بازسازی مدرسه فیضیه س: گویا قرار بود مدرسه فیضیه پس از حمله رژیم در دوم فروردین ۱۳۴۲ به این مدرسه توسط امام بازسازی بشود و مبالغی نیز جمع ّآوری شده بود، کم و کیف این قضیه را اگر یادتان هست بفرمایید. ج: بله، این بیشتر جنبه شعاری و مبارزه تبلیغاتی داشت، البته آن روز اسم امام و آقای شریعتمداری با هم بود، بنا شد کسانی که میً خواهند کمک بکنند اقلا دوتومان (بیست ریال) بدهند، اول از طرف دولت و از طرف ساواک یک تهدیدی شده بود که بانکها حساب باز نکنند ولی مع ذلک بانکها مقاومت کردند و به عنوان کمک به بازسازی مدرسه فیضیه حساب باز کردند، هم تهران هم قم و هم جاهای دیگر، افراد که میآمدند نقل میکردند گاهی اوقات دویست سیصد نفر مردم در صف ایستاده بودند پول به حساب بریزند، یک جنبه شعاری پیدا کرده بود و به حساب این دونفر یعنی به حساب امام و آقای شریعتمداری پول زیادی جمع شده بود، خلاصه هرکس میخواست به رژیم دهن کجی بکند به این حساب پول میگذاشت، حتی در تهران زنهای بدحجاب و بی حجاب هم داخل صف بودند و پول به حساب بازسازی مدرسه فیضیه میگذاشتند، این خودش یک وسیله همبستگی ملی بود. س: آیتالله گلپایگانی چرا کنار بودند؟ ج: ایشان وارد این صحنه نمیشدند، در آن زمان محور امام بود بعدش هم آقای شریعتمداری، وقتی که امام را بازداشت کردند دیگر محور آقای شریعتمداری شده بود.
تحصن در مسجد بازار نجف آباد در اعتراض به بازداشت امام س: ظاهرا در اعتراض به بازداشت امام در خرداد سال۱۳۴۲، به پیشنهاد حضرتعالی مردم و علمای نجف آباد تحصن هفت روزه ای را ترتیب دادند؛ اگر ممکن است جزئیات آن را توضیح دهید. ج: آیتالله خمینی در عاشورای همان سال «سیزدهم خرداد۴۲» در مدرسه فیضیه سخنرانی کوبنده ای علیه دستگاه انجام دادند. آن زمان در ایّام محرم و صفر و ماه رمضان من میرفتم نجف آباد، در نجف آباد شنیدم که ایشان در مدرسه فیضیه سخنرانی داغ و تندی کرده و ایشان را بازداشت کرده اند؛ بلافاصله رفتم در مسجد بازار، ائمه جماعت را خبر کردم آمدند، گفتیم اینها به حریم مرجعیّت اهانت کرده اند ما از این مسجد تکان نمیخوریم تا اینکه خبری از آقای خمینی و علمای دیگر که گرفته اند به دست بیاوریم، آقای قمی را هم از مشهد گرفته بودند، آقای محلاتی را هم از شیراز گرفته بودند، بعضی از علما و فضلای دیگر را هم گرفته بودند، بالاخره ما در مسجد بازار نجف آباد متحصن شدیم و مردم هم به دنبال ما آمدند، همه طبقات حتی اداریها و فرهنگیها هم در آن تحصن شرکت کردند و اجتماع عجیبی بود، هفت شبانه روز ما در مسجد بودیم، مسجد پر از جمعیت بود، همه چیز میگفتیم، منبریها منبر میرفتند و به عنوان نصیحت خطاب به دستگاه میگفتند شما اشتباه میکنید روحانیت و مرجعیّت است که همیشه کشور را حفظ کرده اسلام را حفظ کرده، و الان به حریم مرجعیّت اهانت شده است، آقای حاج آقا باقر تدیّن آن روز یک منبر داغ رفت، یک روز هم من مشغول صحبت بودم از اصفهان حدود صدنفر یا بیشتر کماندو آمدند یکدفعه داخل مسجد شدند، من دیدم مردم دارند وحشت میکنند و به آنها نگاه میکنند، فورا گفتم مردم اینها هم مسلمانند، اینها هم ایرانی هستند، اینها هم از اینکه میبینند کشور به اینجا رسیده و روحانیت و دین دارد زیر پا گذاشته میشود ناراحتند، اینها هم مثل شما عزادار امام حسین (ع) هستند، و با این صحبتها ترس مردم را ریختم؛ آنها هم مقداری نشستند و جرأت نکردند چیزی بگویند و رفتند. برای مردم این تحصن آن قدر قداست پیدا کرده بود که یکی از رعیتها آمد و گفت آقا آب کشاورزی من هرز میرود بروم آبیاری بکنم؟ من گفتم حالا یک جوری که کسی نفهمد برو باغت
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۲۷* را آب بده و برگرد. تمام مغازه ها بسته بودند، مسجد بازار با پشت بامش پر از جمعیت میشد، ما شام و ناهارمان را همان جا میخوردیم، چند حلب خرما میخریدیم با نان و پنیر و چیزهای ساده و همان جا میخوردیم، بعضی ها میرفتند منزل چیزی میخوردند و برمی گشتند؛ سروصدای این تحصن در اصفهان و خمینی شهر (سده) و سایر شهرستانهای اطراف پیچید تا جایی که استاندار اصفهان به تعبیر خودشان گفته بود تحصن نجف آباد استان اصفهان را آلوده کرده است. رئیّس شهربانی به طور پنهانی و سری میگفت ما را تحت فشار گذاشته اند که این قضیه را تمام کنیم، بعد گفت در استانداری اصفهان کمیسیون امنیت تشکیل دادند و همه نظرشان این بود که بایستی فلانی را بازداشت کرد، بعد میگفت من گفتم: من این قدر به متانت فلانی عقیده مندم که اگر بخواهد خونریزی هم بشود خود ایشان جلوی خونریزی را میگیرد، اما اگر بخواهید او را بازداشت کنیً د اقلا صد نفر کشته میشوند، من این کار را نمیکنم من از ریاست شهربانی استعفا میدهم و بعد شما هر کاری که میخواهید بکنید. این را به من گفت، من تحقیق کردم دیدم راست میگفته، آدم خوبی بود، فامیلی او «کشمیری» بود، درجه او سرگرد و اهل شیراز بود. در مسجد صحبت میشد بعضی ها میگفتند برویم محله بهاییها را آتش بزنیم، من گفتم این کار انحرافی است، الان اگر یک چنین کاری بکنید بهانه پیدا میکنند میآیند همه را بازداشت میکنند، ما باید کاری بکنیم که خون از دماغ کسی ریخته نشود، کتک کاری و دعوا و جنگ نشود، فقط حرفمان این است که چرا به حریم مرجعیّت و روحانیت حمله شده؟ و بالاخره با آقای شریعتمداری تماس گرفتیم، من به وسیله فرستادن آقای احمدآقا درّی از نجف آباد جریان را به ایشان اطلاع دادم و چون خانه ایشان هم محاصره و کنترل بود و افراد را تفتیش میکردند ایشان نامه ای را زیر کتابی صحافی کرده، فرستاده بودند بدین مضمون که ما داریم با رژیم صحبت میکنیم و قول مساعد دادند که متعرض مراجع نشوند، شما مردم را دلگرم کنید و به تحصن خاتمه دهید؛ بالاخره ما مردم را در جریان گذاشتیم و گفتیم چون آقایان مراجع از ما خواسته ً اند فعلا ما تحصن و اعتصابمان را تعطیل میکنیم و اگر خواسته هایمان عملی نشد دوباره از نو تحصن خود را شروع میکنیم و به این شکل پس از هفت روز تحصن را ختم کردیم. این قضیه در همه جا صدا کرد، من نشنیدم جای دیگر این کار را
کرده باشند، من در این هفت شبانه روز از مسجد بیرون نرفتم و علما هم با مریدهایشان بودند، من کارم این بود که راه میافتادم در مسجد میرفتم احوال علما را میپرسیدم و با آنها صحبت و گفتگو میکردم؛ در آن مدت هر چه به من اصرار کردند آنجا برای همه نماز جماعت بخوان نخواندم، برای اینکه همه پیش نمازها آمده بودند و من نمیخواستم تصور شود که من میخواهم بر آنها آقایی کنم. البته در همان زمان یک اعلامیه هم نوشتیم و آن را چاپ کرده و در میان مردم منتشر کردیم و اهداف خودمان از این تحصن را در آن نوشته بودیم که تأثیر بسیار خوبی داشت، و بالاخره در آن تحصن از دین و روحانیت و علما و شخص امام خیلی ترویج شد. قیام مردم در پانزده خرداد س: از حوادث پانزده خرداد سال۱۳۴۲ و کشتار مردم در شهرهای مختلف ایران از جمله قم، تهران، ورامین، کاشان و... اگر خاطره ای دارید بفرمایید. ج: آن زمان که آقای خمینی را بازداشت کردند و به دنبال آن حادثه پانزده خرداد بوجود آمد من در نجف آباد بودم و همان گونه که گفتم ما در آنجا هفت روز در مسجد بازار تحصن کردیم و مردم مغازه ها را و کشاورزان کار را تعطیل کردند. من آن وقت قم نبودم اما جریان را شنیدیم که به این شکل بوده، از پایین شهر قم مردم حرکت کردند بهخصوص زنها خیلی نهضتشان عجیب بوده، یکی از آقایان به نام آقای حاج آقاعلی چهل اخترانی سردسته آنها بود، مردم را به حرکت در آورده و همه را آورده بودند در صحن، مأمورین تیراندازی کرده و داخل کوچه ها بعضی را گیر انداخته بودند، قیام قم خیلی عجیب بود بهخصوص قیام زنهای قم، کسانی که تعریف میکردند میگفتند زنها به سر و سینه خودشان میزدند و شعر و نوحه میخواندند. حاج آقاعلی بعد مورد تعقیب قرار گرفت و فرار کرد و مدتها در نجف بود؛ آقایان مراجع هم در نهضت قم نقش داشتند. تهران هم که جریانش معروف است، آنجا هم عده زیادی را کشتند، هم در قم افرادی را کشتند هم در تهران. سر پل باقرآباد ورامین جمعیت زیادی را که برای
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۲۹* استقبال از مردم ورامین آمده بودند به رگبار بستند، بالاخره خیلی شهرها تکان خوردند، پانزده خرداد نهضت عجیبی بود. س: قضیه مرحوم طیّب و اعدام شدنش در محافل چگونه توصیف میشد؟ ج: همه مردم دستگاه را محکوم میکردند، میگفتند طیّب جلوتر با شاه بوده ولی بعدا توبه کرده، در حقیقت به آنها بستند که یک فردی به نام «توفیق قیسی» آمده به اینها پول داده که شورش کنند، ولی با اینکه روزنامه ها همه مینوشتند در ذهن مردم جا نمیافتاد، میفهمیدند که اینها بازی است و دارند پرونده سازی میکنند. مرحوم طیّب و حاج اسماعیل رضایی را کشتند، مردم از این قضیه خیلی ناراحت بودند، یک عده زیادی را گرفتند، ما که بعد به زندان قصر رفتیم با بعضی از آنها بودیم، اینها از میدانیهای تهران و طرفداران طیّب بودند افرادی مثل «حسین شمشاد» و «محمّد باقریان» و دوتا برادر بودند به نام «عباس شیرزاد» و «حسین شیرزاد» که در میدان بارفروش بودند و در جریان طیّب دستگیر شده بودند و بعضی از آنها بچه های خوبی بودند، روی علاقه و ایمان راه افتاده بودند. در زندان قصر با بعضی از آنها مأنوس شدیم، آن وقت که ما اینها را دیدیم سال۴۷ بود، محمّد ما هم آنجا بود، آقای انواری و متهمین به قتل منصور در بند سه بودند و ما در بند چهار. دستگیری علمای شهرستانها س: در جریان پانزده خرداد سال۴۲ آیتالله محلاتی را در شیراز و آیتالله قمی را در مشهد دستگیر کرده بودند، آیا بازداشت اینان با بازداشت آیتالله خمینی رابطه ای داشت و به صورت یکجا تصمیم گیری شده بود؟ ج: این نهضت یعنی نهضت روحانیت جا افتاده بود، مردمی هم بود، اگر از روحانیون افرادی هم مخالف بودند فوقش ساکت بودند، کسی علیه این نهضت آن وقت حرفی نمیزد، در آن زمان آقای محلاتی خودش در شیراز محور بود، آقای قمی هم در مشهد محور بود، منبرهای آقای قمی از منبرهای آقای خمینی هم داغتر بود، در
حقیقت استان خراسان را آقای قمی رهبری میکرد، آقای محلاتی هم در شیراز همین طور بود، در همان وقتی که اینها تصمیم گرفتند آقای خمینی را بازداشت کنند احتمال میدادند که جاهای دیگر هم سروصدا شود، به همین جهت در دو شب تعداد زیادی را بازداشت کرده بودند، حدود شصت نفر از علما را از سراسر ایران بازداشت کرده بودند منحصر به آقای محلاتی و آقای قمی نبود، در همان شیراز حاج آقا مجدالدین پسر آقای محلاتی را هم بازداشت کرده بودند، آقای قاضی طباطبایی را در تبریز گرفته بودند، افرادی مثل آقای مطهری و آقای مکارم و آقای خلخالی و آقای فلسفی و کسانی دیگر را هم از تهران و شهرستانها گرفته بودند، به نظر خودشان افرادی را گلچین کرده بودند؛ من را هم بنا بود بازداشت کنند اما همان گونه که عرض کردم چون من در نجف آباد بودم و در مسجد تحصن کردیم و جمعیت زیادی هم آنجا بود برای آنها گران تمام میشد، و چنانکه گفتم کمیسیون امنیت تشکیل داده بودند و گفته بودند اگر فلانی را بخواهیم در این وضعیت بازداشت کنیم حداقل صدنفر کشته خواهند شد و رئیس شهربانی نجف آباد تهدید به استعفا کرده بود و گفته بود اگر فلانی آزاد باشد خودش مسائل را کنترل میکند و خون از دماغ کسی بیرون نمیآید، و بالاخره بازداشت من در کمیسیون امنیت استان تصویب نشده بود. منظور این است که آن سه نفر در رأس بودند و الّا تعداد زیادی از علما را هم دستگیر کرده بودند، از رشت آقای ضیابری و علم الهدی را گرفته بودند و همه اینها را برده بودند در زندان شهربانی تهران، آقای مطهری میگفت در زندان این قدر جای ما تنگ بود که به پشت نمیتوانستیم بخوابیم مجبور بودیم به پهلو بخوابیم، همه اینها را در ظرف دو شب گرفته بودند، تعدادی را در همان شب پانزده خرداد و تعداد دیگری را در شب بعد، هر کس را که ممکن بود حرفی بزند دستگیر کرده بودند، البته حدود دو ماه بعد همه را آزاد کردند، آن روزی که آقای مطهری را آزاد کردند من تهران بودم و به دیدنش رفتم. س: از خاطرات زندان ایشان - که در دیدار با حضرتعالی بیان داشتند- اگر چیزی را به یاد دارید بفرمایید.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۳۱* ۱ ج: آقای مطهری میگفت در آنجا ما خوش بودیم، یکی از آقایان تهرانی که آدم خوشمزه ای بود، در آنجا معرکه میگرفت و ما را میخنداند، این شعر را با صدای بلند میخواند و بقیه دم میگرفتند: «گفتی که نان ارزان شود کو نان ارزانت عمه ات به قربانت... گفتی که گوشت ارزان... و... ». ایشان میگفت: یکی از برکات این زندان این بود که ما آقای حاج شیخ حسین لنکرانی را شناختیم، اول فکر میکردیم او آدم بی دینی است بعد دیدیم خیلی آدم متعبّد و فهمیده ای است و خلاصه مرید حاج شیخ حسین لنکرانی شده بود. آقای فلسفی میگفت در آن زمان که ما آنجا بودیم و نمیگذاشتند اخبار بیرون به دست ما برسد آقای محمّدتقی مطهری برادر آقای مطهری در بیرون یک قسمت از هندوانه را میبرید و اعلامیه و اخبار بیرون را داخل هندوانه میگذاشت و آن را در پلاستیکی گذاشته و برای ما میآورد. آقای مطهری میگفت من مرتب میگفتم تابستان است ما اینجا تشنه میشویم برای ما هندوانه بیاور و ایشان از آن هندوانه ها برای ما میآورد! آقای خلخالی هم که در همین جریان بازداشت شده بود میگفت: وقتی ما را به زندان بردند، مأمور شروع کرد لباسهای مرا گشتن، گفتم اصل کاری را نگشتی، گفت چطور! گفتم این گوشه قبای من را، من در اینجا چند تا بمب ساعتی جاسازی کرده ام! گفت آشیخ ما را دست نینداز؛ روحیه آنها به این شکل بود. مهاجرت علمای شهرستانها به تهران در اعتراض به بازداشت امام س: پس از جریان پانزده خرداد و دستگیری حضرت امام و خوف از محاکمه و اعدام ایشان، بزرگانی از شهرستانها به تهران مهاجرت کردند، لطفا حضرتعالی جزئیات کامل این قضیه و نتایجی که از آن حاصل شد و اینکه طراح این فکر چه کسی بود و حضرتعالی چقدر در آن نقش داشتید را بیان فرمایید. ج: من از اولین کسانی بودم که با آقای امینی از نجف آباد رفتیم به تهران و جزو ۱ مرحوم آیتالله شهید مرتضی مطهری در روز دوازدهم اردیبهشت سال۱۳۵۸ توسط گروه فرقان به شهادت رسیدند و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شدند.
کارگردانان بودیم، به این معنا که اعلامیه تنظیم کنیم، بعد از آقایان امضا بگیریم. آن وقت اول صحبت بود از قم آیتالله گلپایگانی، آیتالله شریعتمداری و آیتالله نجفی به تهران بیایند، بعد گفتند آقای شریعتمداری رفته است، آن وقت ما به آقای شریعتمداری اعتراض کردیم که آقای گلپایگانی گله کرده و گفته ما بنا بود با هم به تهران برویم چطور ایشان تک روی کرده و خودشان به تنهایی رفته اند، ایشان گفتند: «من حرکت خودم را به ایشان اطلاع دادم، با هم بیاییم یعنی در یک ماشین بنشینیم؟!» بعد هم آیتالله مرعشی آمدند منزل آیتالله خوانساری، آیتالله میلانی هم از مشهد یک دفعه آمده بود که ایً شان را برگردانده بودند بعدا بی سروصدا آمد، از اصفهان آیتالله خادمی آمده بود، از رشت آقای ضیابری به همراه آقای علم الهدی که چند روز قبل از زندان آزاد شده بودند آمده بودند، آقای کفعمی از زاهدان آمده بود، آقای حاج سید نصرالله بنی صدر به همراه آخوند همدانی از همدان آمده بودند، از تبریز آقای حاج سیداحمد خسروشاهی و آقای مجتهدی و هفت هشت نفر دیگر آمده بودند که اطراف آقای شریعتمداری بودند، آقای شریعتمداری در «باغ ملک» شهرری با اطرافیان خود بودند، آقای حاج آقا مرتضی حائری از قم و آقای کمالوند از خرم آباد، از شیراز آقای سید محمّد امام و آقای سید محمود علوی و آقای سیداحمد پیشوا که الان در شیراز است آمده بودند البته ایً شان از کازرون آمده بود سابقا ایشان کازرون بود، آقای صدرالدین حائری برادر آقای محی الدین حائری آمده بود، آقای صدوقی از یزد و آقای خاتمی از اردکان، آشیخ محمّد هاشمیان از رفسنجان، آقای سید ابوالحسن رفیعی از قزوین، آقای نبوی از دزفول، آقای جزایری و آقایان علم الهدی پدر و پسر (حاج آقا مرتضی و حاج آقا مصطفی) از اهواز آمده بودند، آسید حسین رودباری از علمای رشت، آقای صالحی از کرمان و بالاخره چهل پنجاه نفر از علمای شهرستانها آمده بودند، البته همه اینها آمده بودند و یک کسی لازم بود که از وجود اینها استفاده کند، در این میان من و آقای امینی و آقای حاج آقا مرتضی تهرانی به مناسبت چهلم شهدای پانزده خرداد یک چیزی را تنظیم کردیم که از آقایان امضا بگیریم.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۳۳* تنظیم اعلامیه برای چهلم شهدای پانزده خرداد و بازداشت اینجانب س: جریان این اعلامیه چه بود؟ آیا آقایان آن را امضا کردند؟ ج: جریانش از این قرار بود که ما دیدیم آقایان مرتب با علمای تهران جلسه میگیرند، دید و بازدید میکنند اما بی فایده است و نتیجه ای حاصل نمیشود و آمدن و هدفشان منعکس نمیشود؛ من و آقای امینی آمدیم منزل آقای حاج آقا مرتضی تهرانی - حاج آقا مرتضی و حاج آقا مجتبی پسرهای مرحوم حاج میرزا عبدالعلی تهرانی هستند- ما تا وقتی که تهران بودیم گاهی میرفتیم منزل ایشان و گاهی میرفتیم مدرسه فیروزآبادی، بالاخره نشستیم و یک اعلامیه به مناسبت چهلم شهدای پانزده خرداد تنظیم کردیم، اعلامیه داغ و تندی بود،گفتیم این را بدهیم علما امضا کنند و منتشر کنیم؛ و خودمان احتمال دادیم این اعلامیه به این تند و تیزی را علما امضا نکنند، لذا برای درجه بعد تلگرافی تنظیم کردیم به عنوان احوالپرسی خطاب به آقای خمینی و آقای قمی و آقای محلاتی، گفتیم اگر آن اعلامیه امضا نشد برای این تلگراف امضا میگیریم، بعد رفتیم مجلسی که بنا بود در منزل آقای حاج سید نورالدّین طاهری در قلهک تشکیل شود، اکثر علما آمدند، گفتیم: شما علما از شهرستانهای مختلف آمده اید به تهران و مشخص نیست برای چه منظوری آمده اید، در میان مردم درست منعکس نیست که شما به عنوان اعتراض به بازداشت آقایان در اینجا جمع شده اید - با توجه به اینکه بعضی ها را ساواک تهدید کرده بود و گفته بود چرا به تهران آمده ایً د؟ گفته بودند مثلا چشممان درد میکرد برای معالجه آمده ایم- بعضی میگویند آن یکی آمده چشمش را معالجه کند دیگری آمده گوشش را معالجه کند دیگری میخواهد برود مشهد در راه مشهد است، باید معلوم بشود جمع شما که آمده اید تهران به عنوان اعتراض به عمل دولت آمده اید؛ گفتند خوب حالا چکار کنیم؟ گفتیم ما یک اعلامیه تنظیم کرده ایم برای چهلم شهدای پانزده خرداد، آقایان این را امضا بکنند تا پخش شود. خدا رحمتش کند، مرحوم آیتالله حاج آقا مرتضی حائری (طاب ثراه) گفتند: ما آمده ایم اینجا کار کنیم، ما نیامده ایم اینجا اعلامیه بدهیم! گفتم: کار شما چیست؟ شما که نه تفنگ دارید نه مسلسل دارید، با دولت که نمیخواهید
جنگ بکنید! کار شما همین است که اعلامیه بدهید تا حداقل بفهمند برای چه به تهران آمده اید. بالاخره من اعلامیه را خواندم، گفتند: نه این تند است و نمیشود آن را منتشر کرد - ما همان را که میگفتند ً تند است بعدا بردیم خدمت مرحوم آیتالله مرعشی نجفی ایشان خودش تنها آن را امضا کرد و خودش هم آن را منتشر کرد-. بعد ما گفتیم پس یک تلگراف بزنیم، گفتند خیلی خوب است، من متن تلگراف را خواندم که با این عنوان شروع شده بود: «محضر مبارک آیتالله العظمی آقای خمینی مرجع عالیقدر تقلید، رونوشت: حضرت آیتالله محلاتی و حضرت آیتالله قمی دامت برکاتهم»، یکی از آقایان گفت ایشان که مرجع تقلید نیست، چه کسی از ایشان تقلید میکند؟ گفتم من! من از ایشان تقلید میکنم! بعد گفتند: این تلگراف که به دست ایشان نمیرسد، گفتم: غرض رسیدن به دست ایشان نیست غرض این است که انعکاس پیدا کند و دستگاه بفهمد که اینها بی صاحب نیستند، کمک و همراه دارند. در آن جلسه آقای حاج سید نصرالله بنی صدر - خدا بیامرزدش- نیز از ما حمایت کرد وگفت چیز خوبی است، اما مرحوم آخوند ملاعلی همدانی (طاب ثراه) یکدفعه دست به عصا شد و گفت: «پاشیم برویم! » یعنی دیگر جلسه به هم بخورد! من جلوی در را گرفتم - از این سه دریها بود، دو درب آن بسته بود- گفتم من نمیگذارم بروید آقا، تا بگویید که کجای این تلگراف اشکال دارد؟! اگر میخواهید آن را اصلاح کنید. بالاخره ایشان را نشاندیم و امضا گرفتیم، اول هم ایشان امضا کرد: «الاحقر علی بن ابراهیم همدانی» - خدا رحمتش کند-. البته در این جلسه علمای تبریز نیامده بودند با اینً که قاعدتا باید میآمدند، هفت هشت نفر بودند و باید از شهرری میآمدند، ما اینجا امضاها را گرفتیم و گفتیم عصر میرویم منزل آقای شریعتمداری از علمای تبریز هم امضا میگیریم. عصر همان روز با آقای امینی رفتیم باغ ملک در شهرری که از آنها امضا بگیریم، حدود صد و پنجاه نفری آنجا دور آقای شریعتمداری بودند. از قیافه ها پیدا بود که ساواکی هم در بین آنها هست، آنجا نزدیک ساواک شهرری بود، من رفتم جلوی آقای شریعتمداری نشستم گفتم: آقا یک چنین چیزی را ما تنظیم کرده و متنش را امضا کرده ایم (ًاحتراما به ایشان گفتم چون مراجع خودشان جداگانه اعلامیه میدادند) ، گفتند خوب است، گفتم اجازه بفرمایید من به آقایان بگویم امضا کنند، گفتند مانعی
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۳۵* ندارد. من رفتم جلوی آقای حاج سیداحمد خسروشاهی نشستم، صدای ایشان بلند بود «جهوری الصوت» بود، گفت: آخر چطور این به آقای خمینی میرسد؟ من گفتم یواش صحبت کنید، ولی فهمیدم که تقریبا قضیه لو رفت، خلاصه ما از آقای حاج سیداحمد خسروشاهی و بعضی آقایان دیگر امضا گرفتیً م که مجموعا سی و دو یا سی و سه امضا شد - در بعضی از جاها دیدم نوشته است بیست و دو امضا که غلط ًاست، ظاهرا سی و سه امضا بود- بعد یواشکی به آقای امینی گفتم: «من جلوی هفت هشت نفر نشستم امضا گرفتم و این قضیه لو رفت ممکن است متن تلگراف با امضاها از دستمان برود، ما را بگیرند به جهنم اما ما با زحمت و خون دل این امضاها را گرفته ایم»، یواشکی که کسی نفهمد آن را گذاشتم در جیب آقای امینی و گفتم از من فاصله بگیرد.ً اتفاقا پیش بینی من درست درآمد، از جلسه که بیرون آمدیم از هم جدا شدیم، من جلوتر رفتم در صحن حضرت عبدالعظیم، آنجا مرا گرفتند، بردند ساواک گفتند: شما در منزل شریعتمداری اعلامیه پخش میکرده اید، مرا تهدید به شلاق کردند، البته شلاق نزدند، توپ و تشر و فحش و این جور چیزها زیاد بود، بعد با همان لباسهایم مرا به داخل یک حمام داغ بردند، یک سرهنگ به نام «سرهنگ رحمانی» بازجوی من بود اول گفت حمام را داغ کردند، آن قدر بخار کرده بود که تمام لباسهایم به بدنم خیس شد،مرا به آن حمام برد و رفت، پسری آنجا بود در سوراخی را باز کرد، یک ظرف آب آورد، گفت این ظرف آب را بگیر تشنه ات میشود، آب را داد. حدود یک ساعت و نیم بعد دوباره سرهنگ آمد مرا زیاد تهدید کرد و گفت آن رفیق تو را گرفتیم آوردیم، گفتم رفیقم کیه؟ گفت او همه چیز را گفته و تو هم باید بگویی! گفتم من چیزی ندارم بگویم - میدانستم اینها یک دستی میزنند- گفت او همه چیز را گفته، گفتم ما چیزی نداشتیم که بگوید، اگر هم گفته بیخود گفته و به من ربطی ندارد. گفت خانه شریعتمداری با چه کسی سلام و علیک میکردی؟ گفتم همه آخوندها با هم سلام و علیک میکنند، گفت هفت هشت هزار جمعیت همه با هم سلام و علیک میکنند؟ همه همدیگر را میشناسند؟ گفت رفیقت همه مطالب را گفته، من ته دلم گفتم نکند آقای امینی را گرفته باشند اما منکر شدم، خلاصه دیدند چیزی به دست نیاوردند من را با مقدمات و گفتگوهایی آزاد کردند. آقای امیً نی بعدا گفت من تا دیدم تو را گرفتند رفتم داخل مدرسه لاله زاری و تلگراف را لابلای یکی از درختهای
شمشاد مدرسه مخفی کردم، ما رفتیم آن تلگراف را از زیر شاخه های شمشادها برداشتیم، متأسفانه آن زمان یک دستگاه فتوکپی نداشتیم که اقلا آن را فتوکپی کنیم. متن آن را دادیم به آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی سدهی (خمینی شهری) خدا رحمتش کند، گفت من میبرم تلگرافخانه، پنج شش نفر از جوانهای علاقه مند سده هم با ایشان بودند. آنها آقا را بردند تلگرافخانه که جرأت نکنند تلگراف را قبول نکنند و تلگراف را قبول کردند. س: سرانجام آن اعلامیه چه شد و آیا موفق به انتشار آن شدید؟ اثرات آن پس از انتشار در جامعه چگونه بود؟ ج: در آن وقت ما برای انتشار آن امکانات نداشتیم و منظور فقط انعکاس آن در بین مسئولین بالای کشور بود، و دارای سی و دو یا سی و سه امضا از علمای بزرگ آن وقت البته غیر از مراجع تقلید بود. (پیوست شماره ۶، صفحة ۸۰۲) اعلامیه مراجع تقلید در تأیید مرجعیّت آیتالله خمینی س: فرمودید مراجع تقلید هم جدا اعلامیه دادند؟ آن را خودشان تنظیم کرده بودند؟ ج: بله، آنها به عنوان خودشان اعلامیه دادند، آنها در تهران چهارنفر بودند، چون صحبت بود که میخواهند آیتالله خمینی را محاکمه کنند و مطابق قانون اساسی آن زمان مرجع تقلید را نمیتوانستند محاکمه کنند، لذا برحسب آنچه گفته شد حضرات آیات آقای شریعتمداری، آقای میلانی، آقای مرعشی نجفی و آقای حاج شیخ محمّدتقی آملی یک چیزی نوشتند و آیتالله آقای خمینی را به عنوان مرجع معرفی کردند تا از اعدام ایشان پیشگیری کنند. س: چرا آیتالله گلپایگانی و آیتالله سیداحمد خوانساری در میان امضاکنندگان نبودند؟
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۳۷* ج: آیتالله گلپایگانی در قم بودند و به تهران نیامدند، آیتالله خوانساری هم چیزی را در آن وقت امضا نمیکردند. به یاد دارم در آن وقت رفقا از باب متلک میگفتند اگر در یک ورقه فقط «لااله الاالله» را بنویسید مع ذلک ایشان حاضر نیستند امضا کنند. ملاقات برخی علما با دکتر بقایی و امتناع اینجانب س: اگر خاطره دیگری از آن دوران دارید بفرمایید. ج: از جمله خاطرات آن زمان این است که یک شب آیتالله خادمی اصفهانی به من گفتند: امشب ساعت یازده بناست یک جایی برویم شما هم با من بیا، من گفتم کجا؟ گفت یک جایی است، گفتم من تا نفهمم کجاست نمیآیم، گفت منزل آقای دکتر بقایی، گفتم من نمیآیم، گفت چرا؟ گفتم اینها الان دنبال هستند که یک بهانه و سوژه ای از ما بگیرند، ما کارمان کار آخوندی است، دکتر بقایی یک فرد سیاسی و حزبی است و ظاهرا با شاه و دولت بد است و ملاقات ما با او یک بهانه میشود، گفت اینها هم حرف دارند، گفتم حرفهایشان را به صورت مستقل مطرح کنند، گفت ما که قول داده ایم و میرویم، گفتم من نمیآیم؛ ایشان یک مقدار ناراحت شد، بالاخره ایشان آیتالله اصفهان بود، ولی مع ذلک من آن شب با آقای خادمی منزل آقای دکتر بقایی نرفتم. ً البته بعدا دکتر بقایی جزوه خوبی راجع به آقای خمینی و مرجعیّت ایشان نوشت. ولی به هر حال آن شب من حاضر نشدم به منزل ایشان بروم، چون مثل مور و ملخ دور و بر ما ساواکیها بودند. یک روز هم علما منزل مرحوم آقای حاج شیخ محمّدرضا صالحی کرمانی نزدیک میدان امام حسین (ع) جلسه داشتند، تقریبا سی نفری میشدند و من هم بودم، آنجا را محاصره کردند و میخواستند علما را بگیرند که بالاخره نگذاشتیم جلسه تشکیل شود و همه متفرق شدیم، یکی دو دفعه هم بعضی علما را بردند ساواک ولی چیزی طول نکشید و زود رها کردند.
تلاش رئیس ساواک برای ترتیب ملاقات علما با شاه یک روز پاکروان (رئیس ساواک وقت) به یکی از جلسات علما آمده بود - البته من در آن جلسه نبودم- خیلی توپ و تشر رفته و علما را تهدید کرده بود، تا جایی که بعضی میگفتند آقای میلانی و آقای شریعتمداری در مقابل تهدیدهای او جا خورده بودند؛ در آن جلسه آقای حاج سید نصرالله بنی صدر خیلی حسابی جلوی او ایستاده بود. پاکروان میخواسته آنها را به ملاقات شاه ببرد، به آنها گفته بود شما این همه آمده اید تهران بیایید با اعلیحضرت صحبت بکنید و حرفهایتان را به اعلیحضرت بزنید؛ منظورش این بوده که آنها را ببرد و یک قداستی برای شاه درست کند و بگوید علما ً آمدند خدمت شاه و شاه مثلا آقای خمینی را مورد عفو قرار داد و با این نقشه علما را به دربار بکشاند، گفته بود: اعلیحضرت، شاه مملکت است و شما بیایید حرفتان را با او بزنید. ًآن طور که برای من تقریبا به صورت متواتر نقل کردند در آن جلسه آقای میلانی و آقای شریعتمداری از برخورد با او طفره رفته بودند، ولی آقای حاج سید نصرالله بنی صدر گفته بود ما با اعلیحضرت قهریم، گفته بود چرا قهرید؟ او شاه مملکت است، گفته بود: «اعلیحضرت در نطق کرمانش گفته «اینها حیوانات نجسند! » و نسبت به روحانیت یک چنین تعبیری کرده و کسی که نسبت به روحانیون و بزرگان بگوید حیوانات نجس ما بیاییم با او ملاقات بکنیم؟ اعلیحضرت بایً د اولا عذرخواهی کند و بگویً د من اشتباه کردم، ثانیا علما منحصر به ما نیستند همین آقای خمینی از علمای مهم است، آقای قمی و آقای محلاتی از علمای بزرگند، اینها را آزاد کند و اگر بناست بیاییم با هم بیاییم و بنشینیم مسائل کشور را حل کنیم». س: یک سئوال که جوابش داده نشد این است که قضیه مهاجرت علما از شهرهای مختلف به تهران را چه کسی سازمان دهی کرد؟ چه کسی به آنان خبر داد که در یک روز معین به تهران بیایند؟ کی برای آنها جا و امکانات فراهم میکرد؟ ج: من پیش از این گفتم، در اوایل کار ما در نجف آباد بودیم و تقریبا این حرکت
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۳۹* خودجوش بود، همه احساس میکردند باید کاری بکنند. در همان اوایل که ما شنیدیم بعضی رفته اند به تهران با آقای امینی خودمان را رساندیم به تهران، علما هم یکدفعه نیامدند به تدریج آمدند، ولی میشد بگویی از پیش قدمها آقای شریعتمداری و آقای میلانی بودند، منتها آقای میلانی را اول برگرداندند و ایشان دوباره آمدند، آقای گلپایگانی هم بنا بود بیایند ولی نیامدند، آقای مرعشی نجفی هم دیرتر آمدند، علما هم وقتی شنیدند که آقای شریعتمداری از قم و آقای میلانی از مشهد و سایر علما به تهران آمده اند آنها هم طبعا میآمدند، البته بعضی ها را هم دعوت میکردند بیایند، آقای شریً عتمداری جمعی را دعوت کرده بود، طبعا مراجع هرجا باشند باید کسانی دور و برشان باشند تا قدرتی به شمار آیند؛ از جمله کسانی که دیر آمد آقای خادمی از اصفهان بود که از ایشان دعوت کردند بعد آمد، اینها به تدریج جمع شدند. از سوی دیً گر مردم واقعا از اینکه علما را گرفته بودند ناراحت بودند و طرفدار این معنا بودند که بالاخره یً ک کاری بشود، مثلا یک روز من یک اعلامیه بردم پیش مرحوم آیتالله حاج سید ابوالحسن رفیعی گفتم این را امضا بفرمایید، ایشان گفتند پس مراجع دیگه چی؟ گفتم آنها مثل اینکه برای خودشان اعلامیه میدهند. شاید میخواست بگوید من هم جزو مراجع هستم، گفتم خوب شما امضا نکنید، گفت آخه شما فردا این را چاپ میکنید بعد میرود در قزوین مردم به من فشار میآورند که تو چرا امضا نکردی؟ گفتم خوب شما خودتان جدا یک اعلامیه بدهید ما چاپ میکنیم؛بالاخره مردم به علما فشار میآوردند و از آنها انتظار داشتند که حرکتی انجام بدهند. ملاقات آیتالله خوانساری با آیتالله خمینی در زندان س: پس از بازداشت آیتالله خمینی بنا بود آیتالله حاج سیداحمد خوانساری از طرف علما به دیدن ایشان برود، آیا این ملاقات صورت گرفت؟ چگونگی آن را بیان فرمایید. ج: بله، مردم و علما فشار میآوردند و دستگاه هم موافق بود یک نفر به دیدن ایشان برود و خبر سلامتی آقایان را برای مردم بیاورد، بنا شده بود آقای خوانساری به دیدن
ایشان بروند. خود آقای خمیً نی بعدا به من گفتند: «وقتی سر و کلّه آقای حاج سیداحمد پیدا شد من خیلی اوقاتم تلخ شد گفتم ایشان الان میرود احساسات مردم را خاموش میکند و آبها از آسیاب میافتد». ً آقای خوانساری تقریبا دو سه دقیقه رفته بود ایشان را دیده بود، در حد سلام و احوالپرسی. ایشان به دیدن آقای محلاتی و آقای قمی هم رفته بود چون این سه نفر شاخص بودند. آنها را برده بودند زندان عشرت آباد، بعدها آقای خوانساری آمد خبر سلامتی امام را آورد، آقای خمینی وقتی که آزاد شد میگفت: «من را در یک اتاق حبس کرده بودند و آقای قمی و آقای محلاتی را هم در اتاقهای دیگر، من صدای دعا خواندن آقای قمی را میشنیدم، در همین یک اتاق صبحها مقیّد بودم که نیم ساعت قدم بزنم، یک حوض هم بود که در آن خودمان را شستشو میدادیم، یک رادیو هم برای ما آورده بودند که جریان رفراندوم و تبلیغاتی را که به نفعشان بود بشنویم، و راجع به جریان حوادث بیرون به من گفتند یک پاسبان کشته شده و بیش از این خبردار نشدیم». آزادی آیتالله خمینی از زندان و محصورشدن در خانه آقای نجاتی س: پس از آزادشدن حضرت امام از زندان و محصورشدن در منزل شخصی به نام آقای روغنی در منطقه قیطریه تهران، شنیده ایم که حضرتعالی در اولین فرصت با معظمله در آن منزل ملاقات کردید و اوضاع و اخبار جدید کشور و کشتاری را که توسط شاه صورت گرفته بود به ایشان رساندید؛ در این رابطه اگر مطلبی در خاطر دارید بفرمایید. ج: این جور که شما بیان کردید نیست، همان وقت که علما در تهران بودند من گاهی در تهران منزل آقای دکتر واعظی و گاهی به جاهای دیگر میرفتم، آن روز منزل دکتر واعظی بودم یکدفعه تلفن کردند گفتند آقای خمینی الان آزاد شده و منزل عباس نجاتی است، آقای عباس نجاتی پسر مرحوم حاج آقا حسین قمی بود، و معروف بود که آقای نجاتی با آقای هندی (برادر آقای خمینی) و پاکروان با هم رفیقند. آقای نجاتی در تهران دفتر داشت و یک منزل در داودیه داشت نه در قیطریً ه، و احتمالا
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۴۱* منزل مال آقای نجاتی هم نبوده است. آقای دکتر واعظی گفت الان تلفن کردند و گفتند آقای خمینی را آزاد کردند، منزل آقای نجاتی است و مردم دارند به دیدن ایشان میروند، من تعجب کردم فوری دویدم خودم را به آنجا رساندم. ساواک آقای قمی و آقای محلاتی و آقای خمینی را آورده بود در آن خانه و رفت و آمد مردم را آزاد گذاشته بود، بعد از یکی دو ساعت دیده بودند که مردم خیلی رفت و آمد میکنند تصمیم آنها عوض شده بود، و شروع کرده بودند به کنترل کردن. سرهنگ وثیق رئیس پلیس تهران را مأمور کنترل ایشان کرده بودند و گفته بودند کسانی که مثلا شخصیتی هستند مثل آقای شریعتمداری اینها بروند، اما از رفت و آمد بقیه مردم جلوگیری کنند. وقتی من رسیدم دو سه ساعتی گذشته بود، وثیق آنجا ایستاده بود و افراد خاصی را که آیتالله بودند میگذاشتند بروند و چون قیافه من آیتاللهی نبود نگذاشتند وارد منزل شوم، پاسبانها مردم را متفرق میکردند، من آنجا کنار یک درخت ایستادم و تعدادی از طلبهها که مرا میشناختند اطراف من جمع شدند، یکی از پاسبانها آمد گفت آشیخ برو! گفتم کجا بروم؟! گفت چرا اینجا ایستاده ای؟ گفتم خیابان است کنارش ایستاده ام، گفت من میگم برو، گفتم خوب بگی، بعد دید یک عده اطراف من هستند، خلاصه سروصدا شد، خود سرهنگ وثیق آمد و گفت بروید، گفتم خیابان مال توست یا مال کشوره؟ تو نمیگذاری برویم خانه آقای خمینی من میخواهم همین جا بایستم، گفت چکار داری؟ گفتم هیچی میخواهم اینجا بایستم تماشا کنم. خلاصه دید من اینجا باشم یک عده دیگر را هم تحریک میکنم، گفت آشیخ تو هم بیا برو تو، من وارد منزل شدم و دو سه روز آنجا ماندم. در آنجا یکی از پذیرایی کنندگان شخصی بود به نام «سروان حسین عصار» که در بازداشت امام راننده ایشان از قم به تهران بوده است میگفت: «وقتی که ما آقای خمینی را گرفتیم با یک فولکس داشتیم میآمدیم تهران، من یک گوسفند نذر کردم برای حضرت عباس که این مأموریتم را بتوانم خوب انجام بدهم و آقای خمینی را تا تهران بتوانم برسانم!» میگفت: «در بین راه آقای خمینی اصرار میکرد که برای نماز صبح نگه دارم ولی من نمیتوانستم، فقط یک جا نگه داشتم ایشان دستش را روی خاک زد و تیمّم کرد و راه افتادیم!». در این چند روز که ما آنجا بودیم غذا از بیرون میآوردند، و هر دفعه سی چهل نفر
بودیم؛ در آن مدت آقای نجاتی مرتب از طرف پاکروان برای آیتالله خمینی پیام میآورد. انتقال آیتالله خمینی به خانه آقای روغنی آنها مرتب پیغام میدادند که خودتان یک جا پیدا کنید، تا اینکه یک تاجر اصفهانی که طرفدار آقای خمینی بود به نام آقای حاج غلامحسین روغنی اصفهانی پیشنهاد داد که منزل خود را که در قیطریه بود در اختیار آقای خمینی بگذارد، برای هر یک از آقایان قمی و محلاتی هم یک منزل پیدا شد و آقایان به آن خانهها انتقال پیدا کردند و از آن به بعد دیگر محدودتر شدند و فقط خانواده های آنها میتوانستند با آنها ملاقات کنند و گاهگاهی تک تک افرادی هم به آنجا میرفتند، البته من به منزل آقای روغنی نرفتم. س: در آن چند روزی که با امام بودید آیا ایشان از چگونگی برخورد خود با بازجوها و برخورد آنها با ایشان چیزی برایتان تعریف نکردند؟ ج: هنگامی که ما خدمت ایشان رسیدیم معلوم شد ایشان به طور کلی در جریان کشتارهای پانزده خرداد و مسائل خارج زندان نبودند، فقط به ایشان گفته بودند مردم مقداری سروصدا کردند و یک پاسبان کشته شده است. من جریانات و اخبار بیرون و جریان کشتارهای قم و تهران و جاهای دیگر را برای ایشان گفتم، البته بعضی از نزدیکان ایشان هم ناراحت میشدند و میگفتند این اخبار ناراحت کننده را به ایشان ندهید ولی من در ظرف این دو سه روز همه جریانات و مسائلی را که گذشته بود برای این سه بزرگوار گفتم. در این چند روز لحظه به لحظه حلقه محاصره تنگتر میشد، ً مثلا یک روز آقای شریعتمداری به دیدن آقای خمینی آمد، فردای همان روز که با چند نفر از علمای تبریز آمده بودند اجازه ملاقات به ایشان نداده بودند، و اینکه مرتب پیغام میدادند که خانه ای برای خود پیدا کنید هدفشان این بود که دایره محاصره را تنگتر کنند.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۴۳* آقای خمینی میگفتند: «من در آنجا بازجویی پس نمیدادم، به آنها میگفتم من شما را قبول ندارم، تشکیلات شما را تشکیلات حق و قانون نمیدانم، شما هر کاری میخواهید بکنید، فوقش میخواهید اعدامم کنید، اعدام کنید من یک کلمه هم جواب نمیدهم، میگفتند نخیر باید جواب بدهید، گفتم خیر من جواب نمیدهم برای اینکه قانون و عدالتی در کار نیست، گفتند چرا قانون در کار نیست؟ گفتم آیا وزارت دادگستری این وظیفه را نداشت که در حادثه مدرسه فیضیه لااقل بیاید یک پرونده درست بکند، بگوید یک عده آمدند اینجا طلبهها را زدند و آن فجایع را به بار آوردند، چطور شما از کنار این قضیه گذشتید؟ پس معلوم میشود این همه تشکیلات دادگستری شما همه اش تشریفات است، هیچ عدالت و قانون در آن نیست، چرا شما جریان مدرسه فیضیه را تعقیب نکردید ولو به قول شما کشاورزان بودند! بالاخره یک مسأله ای در این کشور اتفاق افتاده است، تا جواب مرا ندهید من به شما جواب نمیدهم، باز هم اصرار کرد من با تشر گفتم پاشو برو! او هم برخاست و رفت». باز ایشان پس از آمدن به قم میگفتند: «در منزل آقای روغنی یک روز پاکروان آمد پیش من و گفت: آقا شما یک آقایی، یک مرجع تقلیدی، یک بزرگواری، یک روحانی هستی، سیاست و اینها را بگذارید مال ماها، سیاست یعنی پدرسوختگی، دروغ، تزویر و...، شأن شما نیست که خودتان را به سیاست آلوده کنید! من به او گفتم: اگر سیاست به این معناست که تو میگویی البته ما اهل آن نیستیم آن مال خودتان باشد، اما اگر سیاست معنایش اداره امور اجتماعی و رسیدگی به کارهای مردم است ایً ن اصلا جزو برنامه اسلام است و جزو قانون مشروطه است، مواظب باش این حرف را جایی نگویی، اگر به کسی بگویی در سیاست دخالت نکند این جرم است، زیرا بر خلاف حکومت مشروطه است؛ الان یک دستگاه عادله میتواند تو را محکوم کند برای اینکه معنای مشروطه این است که تمام مردم در سیاست کشور دخالت کنند، نماینده معلوم کنند که برود مسائل سیاسی اجتماعی مردم را بررسی کند، اینکه تو داری میگویی خلاف مشروطه است و کسی را که خلاف مشروطه قدم بردارد باید محاکمه کرد». ایشان میگفتند این حرفها را به پاکروان گفتم.
دیدار با آیتالله میلانی و نقشه کودتای سرلشکر قرنی س: گویا هنگامی که حضرتعالی در تهران بودید با آیتالله میلانی هم ملاقاتی داشته اید و ایشان در ارتباط با کودتای سرلشکر قرنی مطالبی را به شما گفته ً بودند، لطفا در این باره هم توضیحاتی بفرمایید. ج: ً البته من در مدتی که تهران بودم مرتبا با آیتالله میلانی ملاقات داشتم، ولی پس از اینکه آیتالله خمینی از زندان آزاد شدند و ما میخواستیم به اصفهان برگردیم رفتیم با بعضی از علمایی که برای آزادی آقای خمینی به تهران مهاجرت کرده بودند و هنوز در تهران بودند خداحافظی کنیم، از جمله برای خداحافظی به منزل آیتالله میلانی رفتیم، هنگامی که ما بلند شدیم ایشان فرمودند من با شما یک کاری داشتم، گفتم بفرمایید، گفتند همین روزها یک حوادث و اتفاقاتی پیش میآید، شما مواظب استان اصفهان باشید، گویا میخواستند بگویند آن منطقه در اختیار شماست؛ ما این طور استنباط کردیم که ایشان از یک برنامه کودتا مطلع هستند و به این شکل دارند به ما توصیه میکنند که نظم آن منطقه را کنترل کنیم. البته پس از مدتی به ما خبر رسید که سرلشکرقرنی و آقا مرتضی جزایری و خبازان را بازداشت کرده ً اند و بعدا شنیدیم که پاکروان رئیس ساواک به مشهد رفته و با آیتالله میلانی صحبت کرده، در واقع از ایشان بازجویی کرده، بالاخره معلوم شد که برنامه ای بوده است که سرلشکر ولی الله قرنی کودتایی را ترتیب بدهد - همین سپهبد قرنی که پس از پیروزی انقلاب نخستین رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایً ران شد و بعدا توسط گروه ۱ فرقان ترور شد و به شهادت رسید - و آیتالله میلانی هم در جریان این کودتا بوده است و بنا بوده در صورت موفقیت، از ایشان حمایت و پشتیً بانی بکند، که بعدا جریان این کودتا لو رفته است. آن وقت قرنی را گرفتند و به سه سال زندان محکوم کردند، آن زمان معروف بود که آمریکاییها از قرنی حمایت میکرده اند و به همین جهت فقط به او سه سال زندان داده بودند، آقا مرتضی جزایری را هم به یک سال زندان محکوم ۱ مرحوم سپهبد ولی الله قرنی در روز سوم اردیبهشت ماه ۱۳۵۸شمسی توسط گروه فرقان به شهادت رسید و در صحن مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۴۵* کرده بودند، خبازان هم مدتی در زندان بود؛ ولی جزئیات این جریان برای ما خیلی روشن نشد که چگونه بوده است. بازگشت آیتالله خمینی به قم و بازدید اقشار مختلف از ایشان س: آزادی امام خمینی از حصر قیطریه چگونه بود، و آیا آزادی ایشان نتیجه فشار افکار عمومی در داخل بود یا اینکه از خارج هم توسط مخالفین شاه تلاشی در این زمینه صورت میگرفت و یا عوامل دیگری در این قضیه مؤثّر بوده است؟ ج: من از تبلیً غات خارج اطلاعی ندارم ولی افکار عمومی داخل شدیدا علیه دستگاه بود، مردم همه ناراحت بودند؛ شاید رژیم هم خیال میکرد چندین ماه که ایشان را آنجا نگاه داشته است ایشان قانع شده باشند و دیگر به مبارزه ادامه ندهند، و از طرف دیگر دستگاه با آزادی ایشان افکار عمومی را به طرف خود جلب کرده باشد. بالاخره شبانه ایشان را به قم آوردند، در آن شب من و جمعی از دوستان در صفائیه مهمان یکی از رفقا بودیم که خبر رسید ایشان را به قم آورده اند، همه از خوشحالی رفتیم و دیدیم جمعیت سرازیر منزل ایشان شده اند. به محض اینکه ایشان را «پس از ده ماه حبس و حصر در مورخه۱۸/۱/۴۳» آوردند یادم هست دکتر صدر که وزیر کشور بود آمد قم، تقریبا به دنبال ایشان آمده بود و دستور داد آن منطقه و کوچه های اطراف را چراغهای نورانی نصب کنند، بعد هم خودش جلوی آقای خمینی نشسته بود و میگفت آقا شما هر امر و نظری داشته باشید بفرمایید تا نظر شما اجرا شود، گویا میخواست دلجویی بکند - دکتر صدر پسر صدرالاشراف بود و اینها از اطراف محلات بودند و با خمینی ها نزدیک بودند، آقای خمینی هم خانواده آنها را میً شناخت، صدرالاشراف نسبتا آدم خوش نامی هم بود، آن وقت این دکتر صدر مثل اینکه تازه وزیر کشور شده بود- بالاخره او دنبال امام آمد قم خیلی تواضع میکرد و شاید در ذهنشان این بود که آقای خمینی مدتی آنجا مانده خسته شده و حالا اگر مقداری تواضع و کرنش بکنند ایشان دیگر دنبال قضایا را رها میکند، تا اینکه ایشان پس از ملاقات با خانواده شهدای پانزده خرداد و شنیدن فجایعی که دولتیها به بار آورده بودند آن سخنرانی کوبنده را راجع به پانزده خرداد کردند و ایً ن سخنرانی تقریبا تمام رشته های آنها را پنبه کرد و
این خلاف انتظار آنان بود و حتی شنیدم که پاکروان گفته بود بنا نبود که ایشان این جور تندی بکند. علمای شهرستانها گروه گروه به دیدن ایشان میآمدند، نه فقط علما بلکه مردم هم در اکیپهای پانصد نفری، هزارنفری از همه شهرها میآمدند، از مشهد از تهران از اصفهان؛ یک بار یادم هست مرحوم آقای خادمی با مرحوم گازر که از تجّار اصفهان بود آمده بودند به دیدار آیتالله خمینی و بنا بود آیتالله خمینی بیایند بازدید ایشان، منزل ما را مع ّین کردند، منزل ما طرف خاکفرج بود، شب آمدند آنجا منزل ما بازدید ایشان...؛ خلاصه آن روزها فعالیت خیلی زیاد بود، به مناسبتهای مختلف اعلامیه صادر میشد. من و مرحوم آقای ربانی شیرازی و بعضی از افراد جامعه مدرسین در این مسائل فعال بودیم، بهخصوص مرحوم محمّد ما برای امضاگرفتن خیلی جسور بود، من متأسفانه این چیزها را نگهداری و یادداشت نکردم، شاید کسانی باشند که اعلامیه های آن روزها را جمع آوری و آن جریانات را یادداشت کرده باشند. تأثیر واقعه پانزده خرداد بر روند جنبش س: در مجموع حادثه پانزده خرداد چه تاثیری - منفی و یا مثبت- در روند مبارزات در حوزه های علمیه و روحیه مردم گذاشت؟ به نظر حضرتعالی آیا این حادثه توانست آن گونه که ایادی رژیم میخواستند در وحدت بین امام و سایر مراجع خللی ایجاد کند؟ ج: این قضیه روی هم رفته مردم را خیلی از دستگاه متنفر کرد. مردم در پانزده خرداد شهید دادند، هم در تهران شهید زیاد بود هم در قم و هم جاهای دیگر، و این باعث تنفّر و جدایی مردم از رژیً م شد و تقریبا روحانیون نوعا با امام و با جنبش انقلابی از لحاظ فکری همراه شده بودند، البته یک عده هم مخالف بودند و تا این اواخر میگفتند این خونهای پانزده خرداد تقصیر چه کسی است؟ چرا خونریزی شده؟ روحانیون از آن اول باورشان نمیآمد که به خونریزی بکشد، وقتی که به خونریزی کشید بعضی ها از روی ترس یا دلایل دیگر یک مقدار عقب کشیدند، اما نوع مردم از رژیم متنفر شدند و روی هم رفته واقعه پانزده خرداد به ضرر رژیم شد. مردم به
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۴۷* خانواده های شهدای پانزده خرداد محبت میکردند، از آنها دلجویی میکردند، این جور نبود که مردم حالا که شهید دادند عقب بزنند. من یادم هست آن وقت خانواده های شهدا خیلی مورد احترام مردم بودند، خیلی از آنان دلجویی میشد، مردم به خانههایشان میرفتند، ما خودمان در صحنه بودیم از کسانی پول میگرفتیم به خانواده های نیازمند شهدا میدادیم، بالاخره جوری نبود که مردم مرعوب بشوند و عقب بزنند، مردم امتحان خوبی در پانزده خرداد پس دادند. تدریس خارج کتاب صوم و کتاب خمس س: در فاصله قیام پانزده خرداد و قیام بر ضد کاپیتولاسیون، حضرتعالی به چه نوع فعالیتهایی مشغول بودید؟ ج: من در آن زمان درس میً گفتم مدرس حوزه بودم، قبلا هم مدتها بود که دروس سطح را میگفتم و تازه درس خارج شروع کرده بودم، اولین درس خارج من کتاب صوم بود بعد خمس را شروع کردم که بعدا کتاب خمس چاپ شد. ماجرای کاپیتولاسیون و قیام مجدّد آیتالله خمینی ۱ س: لطفا بفرمایید ماجرای کاپیتولاسیون چه بود، چگونه خبر آن با اینکه یک ّمسأله سری بود به امام و حوزه های علمیه رسید؟ ۱ «کاپیتولاسیون» به همه پیمانهای حقوق قضای کنسولی و یا حقوق قضای برون مرزی داخل یک کشور به کشور اطلاق میشود. مطابق این پیمان اتباع بیگانه از شمول قوانین جزایی و مدنی کشور میزبان مستثنی میشوند، و رسیدگی به دعاوی حقوقی و محاکمه آنها در موارد اتهام با دادگاههای کشور خودشان میباشد. به موجب قانون کاپیتولاسیون و طبق پیمان وین، علاوه بر ماموران سیاسی و دیپلماتها و مستشاران و ماموران نظامی آمریکایی، خانواده های آنان نیز از مصونیت سیاسی و قضایی برخوردار گردیدند. حضرت امام خمینی (ره) در سخنرانی مورخ ۴/۸/۱۳۴۳ در رابطه با کاپیتولاسیون (قضاوت کنسولی) پرده از رسواییهای شاه و اعمال نظر آمریکا برداشتند. لازم به یادآوری است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی (اردیبهشت ۱۳۵۸) دولت موقت بر اساس ماده واحده ای که به تصویب شورای انقلاب رسید استفاده مستشاران نظامی آمریکا در ایران را لغو کرد.
ج: یک شب من و آقای خزعلی دوتایی رفتیم پیش امام، راجع به مسائل انقلاب صحبت بود و کارهایی که رژیم میکند؛ یکدفعه دیدم آیتالله خمینی گفتند مسأله تازه ای که هست این است که اینها یک وامی میخواهند بگیرند دویست میلیون دلار و آمریکاییها شرط کرده اند که مستشاران نظامی آمریکا در ایران باید مصونیت سیاسی داشته باشند و این خیلی چیز بدی است، بعد ایً شان گفتند معمولا همیشه قوانین اول در مجلس تصویب میشد بعد میرفت به مجلس سنا، ولی این دفعه برعکس کرده اند، آمده اند شب در مجلس حدود شصت سناتور را حاضر کرده اند و گفته اند اعلیحضرت امر کرده این لایحه تصویب بشود، و این پول را گرفته اند که بیشتر صرف مخارج نظامی بکنند و قرار گذاشته اند که ظرف ده سال به تدریج سیصد میلیون دلار پس بدهند. آقای خمینی گفتند یکی از سناتورها متن لایحه را که قرار شده موضوع را ملحق کنند به «قرارداد وین» با جزوه قرارداد وین برای من فرستاده و این خیلی مسأله مهم و تازه ای است و ممکن است دستمان را بند کند. ًاتفاقا فردا یا پس فردای آن شب آن جزوه را یک نفر برای من هم آورد و از مضمون آن ۱ اطلاع پیدا کردم. س: آن جزوه چه بود؟ و بفرمایید «قرارداد وین» چه قراردادی بود؟ ج: «قرارداد وین» قراردادی بود بین همه کشورها که تمام رجال سیاسی از سفرا و کنسولها مصونیت سیاسی دارند، آن وقت اینها آمدند گفتند مستشاران نظامی آمریکا که بناست به ایران بیایند هم ملحق به قرارداد وین باشند و نظیر کنسولها و سفرا مصونیت سیاسی داشته باشند، که در این صورت حتی یک گروهبان نظامی آمریکا ۱ لایحه «کاپیتولاسیون» در سوم مرداد ماه ۱۳۴۳ به تصویب سناتورهای مجلس سنا رسید و در تاریخ ۲۱/۷/۱۳۴۳ به تصویب نمایندگان مجلس شورای ملی رسید. متن لایحه به این صورت بود: «ماده واحده - با توجه به لایحه شماره ۱۸- ۲۲۹۱- ۲۱۵۷- ۲۵- ۱۱- ۱۳۴۲ دولت، و ضمایم آن که در تاریخ ۲۱/۱۱/۴۲ به مجلس سنا تقدیم شده، به دولت اجازه داده میشود که رئیس و اعضای هیأتهای مستشاری نظامی ایالات متحده را در ایران که به موجب موافقتنامه های مربوطه در استخدام دولت شاهنشاهی میباشند، از مصونیتها و معافیتهایی که شامل کارمندان اداری وقت، موصوف در بند -و- ماده اول قرارداد وین که در تاریخ ۱۸آوریل ۱۹۶۱ مطابق ۲۹ فروردین ماه ۱۳۴۰ به امضا رسیده است، میباشد برخوردار نماید».
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۴۹* ۱ هم در حکم یک دیپلمات بود. در این رابطه آیتالله خمینی هم اعلامیه داد و هم سخنرانی کرد، اعلامیه های ایشان به وضع خوبی پخش شد، آن روز شصت هزار از اعلامیه ایشان چاپ شد، شصت هزار آن روز خیلی بود، و اکیپهایی آنها را در همه جا پخش کردند، در تهران شبانه در همه خانههای کلّه گنده ها، سرهنگها و سرلشکرها و سرتیپها و همه امرای ارتش انداختند، آن روز رژیم خیلی وحشت کرده بود، برای هر ۲ محله اکیپهایی تعیین شده بودند. آقای حاج مهدی بهادران از افرادی بود که در این جریان خیلی فعال بود؛ و این گونه نبود که به یک ً نفر مثلا صدتا اعلامیه بدهند، به یک نفر پنج تا میدادند بعد که آنها را پخش میکرد تعداد دیگری به او میدادند. در این سخنرانی آمده بود اگر چنانچه یک گروهبان آمریکایی شاه ایران را زیر بگیرد مصونیت سیاسی دارد، اما اگر شاه ایران یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد مصونیت ندارد. خلاصه این اعلامیه خیلی اعلامیه جامعی بود، و آنچه مهمتر بود این که در یک شب در همه خانههای کلّه گنده ها اعلامیه آقای خمینی پخش شده بود، این کار حکایت از یک تشکیلات خیلی وسیع میکرد که آنها خیلی از آن وحشت داشتند، روی این اصل دیگر آنها نتوانستند تحمل کنند و آقای خمینی را به ترکیه تبعید کردند. س: وقتی این بار آیتالله خمینی را دستگیر کردند قم و جاهای دیگر شلوغ نشد؟ ج: نه، چندان شلوغ نشد حتی آقای خمینی را هم که گرفتند مثل آن دفعه مردم قیام نکردند، البته مردم خیلی ناراحت بودند اما به آن معنا که در خیابانها بریزند نشد. ۱ پس از جنگ دوم جهانی، سازمان ملل متحد کمیسیون حقوق بین الملل خود را مامور تهیه و تنظیم یک قرارداد عمومی و جهانی در خصوص روابط سیاسی بین دول جهان نمود. پس از سالها بحث و بررسی، طرح پیشنهادی این کمیسیون مشتمل بر یک مقدمه و ۵۳ ماده و ۲ پروتکل (نحوه اجرای عهدنامه) از طریق مجمع عمومی شرکت کننده در کنفرانس وین، با عنوان «پیمان وین» به تصویب اعضا رسید و از تاریخ پنجم مارس ۱۹۶۵ مطابق با ۱۴/۱۲/۱۳۴۳ در مورد ایران لازم الاجراء گردید. کاستیهای پیمان وین در سال۱۹۶۷ با حفظ طرح کلی مرتفع گردید و در ۷۹ ماده از جانب سازمان ملل متحد پیشنهاد داده شد و به تصویب رسید. دو ماده از این پیمان جدید مورد اعتراض حضرت امام خمینی (ره) قرار گرفت. ۲ مرحوم حاج مهدی بهادران از چهره های فعال هیأتهای مؤتلفه اسلامی در سال۱۳۴۳ بود که بعد از اعدام انقلابی حسنعلی منصور مدتها متواری شد. ایشان در سال۱۳۷۶ پس از یک دوره طولانی انزوا از دنیا رفت و حضرت آیتالله العظمی منتظری نیز برای خانواده ایشان پیام تسلیتی ارسال داشتند.
س: محل سخنرانی امام (ره) کجا بود؟ در مدرسه فیضیه بود یا در منزلشان و یا در حرم مطهر؟ ج: سخنرانی در منزلشان بود منتها بلندگو گذاشتند در کوچه، و یک باغ اناری کنار منزل ایشان بود که همه اینجاها پر از جمعیت شده بود، آن وقت که ایشان سخنرانی میکردند من در منزل کنار ایشان بودم. س: حضرت امام در این رابطه فقط سخنرانی کردند یا علاوه بر آن پیام هم دادند؟ ج: امام در این رابطه هم اعلامیه دادند و هم سخنرانی کردند، همان روز که امام اعلامیه دادند من و آقای هاشمی رفسنجانی صبح زود خدمت ایشان رسیدیم، گفتند من دیشب این اعلامیه را نوشته ً ام و متن آن را برای ما خواندند و بعدا آن اعلامیه پخش شد. سخنرانی آیتالله شریعتمداری و آیتالله نجفی در ارتباط با کاپیتولاسیون س: در رابطه با همین قضیه کاپیتولاسیون و موضع قاطع مرحوم امام و سخنرانی ایشان و تأثیر آن بر روند مبارزه و نیز موضع سایر مراجع و مدرسین حوزه و نیز بازداشت و تبعید امام به خارج کشور اگر چیزی به یاد دارید یک مقدار ّمفصلتر بیان بفرمایید. ج: پس از اینکه آیتالله خمینی در منزلشان راجع به این موضوع صحبت کردند شرایط جوری بود که آقای شریعتمداری و آقای مرعشی نجفی هم باید صحبت میکردند، وقتی صحبت امام تمام شد، من داشتم میرفتم دیدم آقای شریعتمداری هم در خانه شان دارد صحبت میکند، بلندگو گذاشته بودند و مردم در کوچه داشتند گوش میکردند، جمعیت مثل خانه امام نبود و صحبت ایشان هم نرمتر از امام بود و به عنوان نصیحت میگفتند: استقلال کشور را بایستی حفظ کرد، این لایحه خلاف
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۵۱* استقلال کشور است و... آقای مرعشی را هم گفتند صحبت کرده اما آقای گلپایگانی را من یادم نیست صحبت کردند یا نه. در آن زمان مجلس هم با یک قیام و قعود این لایحه را تصویب کرده بود البته با یک اکثریت خیلی کم، خیلی از نمایندگان حتی آنها هم که با روحانیت نبودند با این لایحه مخالف بودند، گویا با زور و تهدید امضا گرفته بودند، شاّید بعضی هم متوجه مضار و نتایج و عواقب خطرناک آن نشده بودند. س: رأی گیری در مجلس بعد از صحبت امام بود یا قبل از آن؟ ج: نه، قبلش بود؛ همان وقت که مجلس سنا تصویب کرده بود، خبر به امام رسید و تا رفت قضیه پخته شود و امام اعلامیه را مهیّا کنند مجلس شورای ملی هم تصویب کرده بود. س: اعلامیه امام غیر از تهران در جاهای دیگر هم پخش شد؟ چه کسانی آنها را پخش میکردند؟ ج: بله در جاهای دیگر هم پخش شد، اما پخش این اعلامیه در تهران بهخصوص در شمال شهر خیلی مهم بود؛ در آن زمان اعلامیه برای شهرستانها به وسیله اشخاص فرستاده میشد، یک نفر به مشهد میرفت و تعدادی میبرد، یکی به شیراز و اصفهان میرفت تعدادی میبرد و در آنجا توسط افراد علاقه مند پخش میشد، جامعه مدرسین در آن روز بازوی اجرایی امام و مراجع محسوب میشد و در پخش این اعلامیه ها نقش فعالی داشت. تبعید امام خمینی به ترکیه و ادامه مبارزه در ایران ۱ س: پس از قضیه کاپیتولاسیون که امام به ترکیه تبعید شدند چه نوع اقدامات و عکس العملهایی نظیر: ارسال پیام، تلگراف یً ا احیانا تظاهرات از طرف ۱ امام خمینی در شب سیزده آبان ۱۳۴۳ توسط صدها کماندو که از در و دیوار وارد خانه ایشان شده بودند بازداشت و سپس به ترکیه تبعید شدند.