کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۵
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۵ از ۱۹فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۷۱* در این جریان تقصیر نداشته و میخواسته است از یک طلبه ای که مظلوم واقع شده دفاع کند. من این مطلب کلی را همینجا عرض کنم که قدرت وقتی یک جا متمرکز میشود گاهی افراد انحصارطلب که فقط منافع خودشان را میخواهند از روی حسادت یا انگیزه های دیگر شروع میکنند نزد آن فرد قدرتمند از افراد دیگر بدگویی و مذمّت کردن، در اینجاست که افراد صاحب قدرت باید به صرف شنیدن مطالبی علیه اشخاص به آن ترتیب اثر ندهند و تحقیق بیشتری بکنند، با خود طرف صحبت کنند؛ حتی این قبیل افراد هنگامی که اسلام پیشرفت کرد اطراف پیامبر (ص) را هم گرفته بودند، در اطراف پیامبر (ص) علی (ع) ، سلمان و ابوذر بودند، عمر و ابوبکر و عبدالرحمن بن عوف هم بودند، پیامبراکرم (ص) آنها را هم طرد نمیکرد اما این ً گونه نبود که اگر مثلا عایشه میآمد علیه علی (ع) چیزی به او میگفت به گفته وی ترتیب اثر دهد بلکه یک مقدار بیشتر هم احترام امیرالمومنین (ع) را رعایت میکرد؛ خلاصه ممکن است افراد روی جهاتی علیه یکدیگر حرفهایی بزنند ولی آن قدرتمند باید روی اعصابش مسلط باشد و به گفته هر کس ترتیب اثر ندهد و با مسائل عاقلانه برخورد کند؛ بالاخره آیتالله بروجردی هم بشری بود مثل سایر انسانها و این گفته ها در ایشان اثر گذاشته بود. نمایندگی آیتالله العظمی بروجردی در نجف آباد من مدتی خدمت آیتالله بروجردی نرفتم تا اینکه مرحوم حجتالاسلام آقای آشیخ ابراهیم ریاضی که عالم معروف نجف آباد بودند به رحمت خدا رفتند، تعدادی از رجال و شخصیتهای نجف آباد با یک اتوبوس آمده بودند خدمت آیتالله بروجردی که مرا ببرند نجف آباد، البته من درس میرفتم ولی منزل آقای بروجردی نمیرفتم، آقای بروجردی پیش آنها خیلی از من تعریف کرده بود که ایشان چنین و چنان است و برای نجف آباد زیاد است و حیف است ایشان در نجف آباد بمانند و از این حرفها؛ بعد آنها اصرار کرده بودند آقای بروجردی فرموده بودند پس بروید ایشان را بیاورید تا من با او
صحبت کنم، آنها آمدند به من گفتند، گفتم من تعهد کرده ام که منزل آقای بروجردی نروم، آقای بروجردی فرموده بودند خیر به هر شکل هست بروید ایشان را بیاورید؛ خلاصه مرا بردند منزل آیتالله بروجردی ایشان با شوخی فرمودند قهر کرده بودید؟ تعهد کرده بودید که به اینجا نیایید؟! بالاخره خیلی دلجویی کردند و فرمودند شما فعلا مدتی به نجف آباد بروید و کارهای مردم و حوزه علمیه آنجا را زیر نظر داشته باشید؛ و در همین ارتباط بود که من مدتی به نجف آباد رفتم، من گاهی قم بودم و گاهی نجف آباد، و بعد مرحوم حاج شیخ نصرالله قضایی را در آنجا ترویج و تقویت کردم و پس از مدتی کارها را به دست ایشان سپردم و خودم دوباره به قم برگشتم. ملاقات با دکتر اقبال (نخست وزیر) س: جنابعالی که از طرف مرحوم آیتالله بروجردی به نجف آباد رفتید با مسئولین دولتی نیز تماس داشتید؟ ج: در آن زمان تماس علما با مسئولین دولتی امر رایج و لازمی بود، البته آنها هم ناچار بودند احترام علما را حفظ کنند. از جمله اتفاقاتی که یاد دارم، اینکه در یک سالی هیأت دولت وقت به نخست وزیری آقای دکتر اقبال تصمیً م گرفته بودند جمعا به نقاط مختلف کشور سفر کنند و از نزدیک با مشکلات مناطق مختلف آشنا شوند. در تابستان که من در نجف ًآباد بودم اتفاقا به استان اصفهان آمده و یک روز هم به نجف آباد آمدند، در آن زمان استاندار اصفهان آقای سرلشگر گرزن بود و میگفتند مرد خوبی است، او هم همراه مقامات به نجف آباد آمده بود. بنا شد علمای نجف آباد در ساختمان شهرداری با هیأت دولت ملاقات کنند، حدود ده پانزده نفر از آقایان علما بودند و من و مرحوم حاج آقا عطاء مرتضوی در دو طرف دکتر اقبال قرار گرفتیم. آقای حاج شیخ نعمت الله صالحی نیز بنا شد سخنگو باشد و خیرمقدم بگوید. ایشان پس از سخنانی مشتمل بر خیرمقدم و تذکرات گفتند که من از نامه مولا امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر هدیه ای به شما تقدیم میکنم، حضرت میفرمایند: «و لیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل و اجمعها لرضا فان سخط #*
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۷۳* ۱ یجحف برضا '?، و ان سخط '? یغتفر مع رضا #*« دکتر اقبال خیلی خوشش آمد. بعد من به دکتر اقبال گفتم که به نمایندگی از طرف حضرت آیتالله العظمی بروجردی متصدی حوزه علمیه نجف آباد هستم و ما از دولت برای حوزه ها چیزی نمیخواهیم ولی انتظار داریم جاهایی را که برای سکونت طلّاب علوم دینیه وقف کرده اند دولت آنها را تصاحب نکند، در نجف آباد مکانی هست که برای سکونت طلّاب و عزاداری حضرت سیدالشهداء (ع) وقف شده و سالهاست که آموزش و پرورش آن را تصرف کرده است و هرچه اقدام کرده ایم نتیجه ای گرفته نشده است. در همان جلسه آقای دکتر اقبال به آقای دکتر مهران وزیر آموزش و پرورش دستور داد اقدام کنید و او هم یادداشت کرد و با یک مرتبه رفتن من به معیّت مرحوم شهید مطهری نزد وزیر آموزش و پرورش در تهران او دستور داد محل را تخلیه و تحویل دهند و در پیچ و خم اداری گرفتار نشدیم، هرچند مسئولین آموزش و پرورش نجف آباد در آن وقت نمیخواستند تحویل دهند و کارشکنی میکردند. در همان جلسه کمبودهای نجف آباد و خواسته های مردم نیز به نخست وزیر تذکر داده شد. بعد دکتر اقبال گفت که نجف آباد را از بخشداری به فرمانداری ارتقاء دادیم و من به او گفتم «ان شاءالله کل الصید فی جوف الفرا»، امیدواریم سایر خواسته ها نیز انجام شود.ً بعدا شنیدم دکتر اقبال گفته بود علمای اصفهان به ما زیاد تملق گفتند و تنها جایی که به ما تملق نگفتند و خواسته های خودشان را مطرح نمودند و ما را نیز نصیحت کردند نجف آباد بود. کمک به زلزله زدگان لار و بوئین زهرا همچنین هنگامی که در نجف آباد بودم زلزله معروف لار رخ داد، در آن زلزله چندین هزار نفر کشته شدند و قسمت زیادی از لار قدیم خراب شد. خانههای اطراف مسجد جامع شهر به طور کلی در هم کوبیده شده بود و بسیاری از ساختمانهای مدرن جدیدالاحداث نیز شکافهای عمیق برداشته بود. من کمکهای مردمی را که به صورت ۱ نهج البلاغه، نامه ۵۳
نقد بود جمع آوری کردم و به همراهی مرحوم پورنمازی و مرحوم سید روح الله کشفی که رئیس اوقاف نجف آباد و مرد فاضل و متعهّدی بود به لار رفتیم. آن هنگام با اینکه اردیبهشت بود هوا در لار بسیار گرم بود، ورود ما در باغ آقای حاج سید عبدالعلی آیتاللهی بود که توزیع کمکهای مردمی در آنجا انجام میشد. در زلزله بوئین زهرا نیز کمکهای مردمی مردم خیر نجف آباد را جمع آوری کردم و به همراهی آقای لقمانی شهردار وقت نجف آباد - که مرد متعهّد و باکفایتی بود- و مرحوم پورنمازی و مرحوم حاج شیخ غلامرضا سلطانی اشتهاردی - که در جریان سقوط هواپیمای عازم جبهه با جمعی از آقایان دیگر به شهادت رسید- به بوئین زهرا رفتیم و کمکهاّی مردمی را به مستحقین آنها رساندیم. اعضای بیت آیتالله بروجردی و نقش هر یک از آنان س: اعضای بیت مرحوم آیت ًالله بروجردی مشخصا چه کسانی بودند و چه کسانی در تخریب روابط میان ایشان و دیگران نقش داشتند، آیا حاج احمد را میتوان در ایجاد این ّجو مؤثّر دانست؟ ج: من شخصی را نمیتوانم م ّتهم کنم حتی حاج احمد را، در بیت آیتالله بروجردی آقای حاجی احمد در ایشان مؤثّر بود، حاج میرزا ابوالحسن مؤثّر بود، حاج محمّدحسین احسن (رحمة الله علیه) که مقسّم شهریه بود مؤثّر بود، دیگران نیز مؤثّر بودند، حاج محمّد حسین احسن امین بیت المال و نامه های ایشان بود خیلی هم در بیت ایشان کار میکرد، ایشان اوایل در بروجرد کاسب بود و بعد از نماز آقای بروجردی مسأله میگفت؛ داستانی را هم در همینجا به مناسبت از اخلاق آقای بروجردی بگویم بد نیست، آن وقت که من بروجرد بودم همین آقای حاج محمّدحسین احسن در مسجد پس از نماز آیتالله بروجردی مسأله میگفت، آیتالله بروجردی هم گاهی پای صحبت ایشان مینشست و اتفاقا آن شب نشسته بود، آقای حاج محمّدحسین شروع کرد به مسأله گفتن، ایشان فتوای مرحوم آسیدابوالحسن اصفهانی را میگفت فتوای آقای بروجردی را هم میً گفت، اتفاقا در مسأله ای فتوای
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۷۵* آسیدابوالحسن را گویا ناقص نقل کرد، آیتالله بروجردی با اینکه رقیب آسیدابوالحسن بود بدون اینکه تکبر کند با صدای بلند خیلی با احترام از همانجا که نشسته بود فرمودند نه خیر آیتالله اصفهانی با این قید میفرمایند. بالاخره آقای حاج محمّدحسین آدم بسیار مقدس و امین و متدیّنی بود، بعد که آقای بروجردی آمدند قم و سر ایشان شلوغ شد از ایشان خواستند که به قم بیاید. ایشان به عنوان محرّر در بیت بود، نامه ها را میخواند و جواب میداد، وجوهات را میگرفت و به مقسّمین برای پرداخت شهریه تحویل میداد، بالاخره خیلی کار میکرد و شبانه روز مشغول بود، و واقعا مرد بی آزار و متدیّنی بود. حاج احمد بیشتر کارهای بیرونی آقای بروجردی را انجام میداد، مثل وزیر خارجه ایشان بود، آقای بروجردی به شاه میخواست پیغام بدهد یا با علمای شهرستانها کاری داشت یا پیش کسی میخواست پیغامی بفرستد آقای حاج احمد را میفرستاد، در بیت ایشان هم تنظیم کننده امور بیت بود. افراد دیگری که بودند: حاج میرزا ابوالحسن اشعری شیرازی که الان مرحوم شده است، حاج شیخ محمود اردکانی - که مدتی هم مباحثه من بود- شوهر خواهر آقای فاضل لنکرانی، حاج شیخ محمّدعلی کرمانی که خودش درس میگفت، آسیدمصطفی خوانساری، دوتا برادرهای صادقی - آمیرزامهدی صادقی و آمیرزاحسین صادقی- اینها تقریبا جزو حواریین آیتالله بروجردی بودند، البته افراد دیگر هم کم و بیش در کارهای ایشان مؤثّر بودند؛ اما اینکه چه کسی در ارتباط با القای این گونه مسائل در ذهن ایشان مؤثّر بوده من کسی را نمیتوانم متهم کنم. س: رساله توضیح المسائل فارسی را هم در ابتدا آقای حاج محمّدحسین احسن تنظیم کردند؟ ج: نه، توضیح المسائل را آقای حاج شیخ علی اصغر علّامه کرباسچیان که در تهران است و مدارس علوی را به راه انداخت تنظیم کرد؛ البته از سایر افراد هم کمک میگرفت، حتی گاهی اوقات به من میگفت این عبارت چطور است.
توجه آیتالله بروجردی به فعالیتهای تبلیغی در خارج از کشور س: تا آنجا که ما اطلاع داریم مرحوم آیتالله بروجردی به خارج از کشور هم مبلغانی اعزام میکردند و در آنجا مؤسساتی به وجود میآوردند نظیر مرکز اسلامی هامبورگ، آیا در آمریکا و فرانسه و سایر کشورها هم اقدام مشابهی انجام دادند؟ آیا هدف ایً شان صرفا جنبه های تبلیغی بود یا در نظر داشتند پایگاههایی را برای آینده درست کنند؟ ج: آیتالله بروجردی در این جهت فکرش خیلی فکر وسیعی بود، همین جهت که باید با دنیا مربوط بود باید به مسلمانهای جاهای دیگر هم رسید. با طرح مسأله شیعه و سنّی هم خیلی مخالف بود، ایشان معتقد بود که باید کاری کرد که اصل اسلام مطرح باشد؛ منتها آن وقت امکانات کم بود، کسی که زبان بلد باشد کم بود، مثلا آقای محقّقی از باب اینکه یک مقدار علوم جدید میدانست آدم روشنفکری محسوب میشد، ما پنج شنبه و جمعه ها پیش ایشان هندسه میخواندیم، شاید چندتا کلمه انگلیسی هم بلد بود آدم خوبی هم بود، در میان طلبهها این جور افراد کم بودند. در همان زمان صحبت شد که مرحوم آیتالله بروجردی مرحوم آیتالله بهشتی را به خارج بفرستند، اما نظر ایشان این بود که ایشان جوان است؛ عقیده آقای بروجردی این بود که از افرادی که سن بیشتری دارند استفاده شود، در این رابطه مرحوم مطهری میگفت آقای بروجردی پیر پرست است؛ به هر حال اشخاصی را که بشود به خارج فرستاد کم بودند و الّا فکر ایشان این بود که باید در این زمینه ها کار کرد. مسجد هامبورگ را در آلمان ایشان بنا کرد و آقای حاج شیخ محمّد محقّقی را که علاوه بر علوم حوزوی به علوم جدید نیّز آشنا بود به آنجا فرستاد، آقای محققی در آنجا نماینده ایشان بود و از تأیید و کمک به ایشان هم دریغ نمیکرد. آیتالله بروجردی نسبت به وحدت شیعه و سنّی هم خیلی عنایت داشت. ً من قبلا عرض کردم که آشیخ محمّدتقی قمی که در مصر بود در حقیقت پایگاهش در ایران آیتالله بروجردی بود، رابط بین شیخ شلتوت و آیتالله بروجردی آشیخ محمّدتقی بود و ظاهرا آیتالله بروجردی برای آنها کمک پولی میفرستاد، فتوای معروف شیخ شلتوت در حقیقت به واسطه فعالیت
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۷۷* آیتالله بروجردی صادر شد. بالاخره ایشان روی این جهات خیلی عنایت داشتند؛ آقای حسینعلی محفوظ را که در اول کتاب اصول کافی نامش دیده میشود من دیده بودم، یک فرد متّتبع بود که در خارج از کشور در نشر معارف اسلامی فعالیت میکرد، آیتالله بروجردی خیلی از ایشان تجلیل میکرد، و از این گونه کارهای تتبّعی و تحقیقی خوشش میآمد. س: مگر آیتالله بهشتی نماینده آیتالله بروجردی در آلمان نبودند؟ ج: ظاهرا ایشان پس از رحلت مرحوم آیتالله بروجردی از طرف آیتالله میلانی و آیتالله خوانساری به آلمان رفتند. تأسیس مسجد اعظم در قم س: انگیزه آیتالله بروجردی از تأسیس مسجداعظم چه بود، آیا ضرورت ویژه ای را در تأسیس آن میدیدند یا به خاطر سالم سازی اطراف حرم و تخریب خانهها و مقبره های قدیمی اطراف آن بود؟ شنیده شده که به هنگام خراب کردن این خانهها و مقبره ها بعضی به ایشان اعتراض کردند که به چه مجوزی این کار را میکنند، فرموده بودند پس استفاده از ولایت فقیه کجا رفته؟ آیا این کلام صحّت دارد یا نه؟ ج: تأسیس مسجداعظم در این مکان در آن زمان واقعا لازم بود، چون میخواستند نماز جماعت بخوانند جا نبود، درس میخواستند بگویند جا نبود، البته مسجداعظم بانی داشت هر قسمت از مخارج آن را افرادی به عهده میگرفتند، ولی مؤسس آن ایشان بود. در مکان این مسجد مقبره بود چند خانه بود مدرسه باقریه بود همه اینها را خراب کردند و جزو مسجد انداختند. من هم این جمله را که ایشان در اعتراض بعضی افراد به تخریب این مکانها فرموده «پس ولایت فقیه کجا رفته، یا ولایت فقیه برای کجاست» مانند شما از بعضی افراد شنیده ام ولی اینکه آیًا دقیقا این جمله را فرموده یا نه نمیدانم. من یادم هست اگر کسی از بیرون میآمد و توالت میخواست برود اطراف حرم جایی وجود نداشت، ایشان این توالتها را در کنار مسجداعظم ساخت. ما
یک وقت در زمان شاه میرفتیم برویم اصفهان در بین راه در ماشین دیدم کسی که قیافه مخصوصی به خودش گرفته بنا کرد به آخوندها و به آقای بروجردی بدگفتن، که این پولها را برداشته اینجا مسجد میسازد، میخواست به جای این مسجد مثلا یک کارخانه ای تأسیس کند که تولیدات کشور بالا رود! مردم هم به حرفهای او گوش میدادند، من گفتم: جنابعالی مثل اینکه در این کشور نیستی؟ همه مسجداعظم را که بگذاریم کنار، همین مستراحهای مسجداعظم چقدر مشکل مردم را حل میکند، همین مستراحهای مسجداعظم از آن مجلس سنای شما در تهران که این همه پول خرجش کرده اید که شصت آدم خائن بروند آنجا بنشینند و کشور را بفروشند و خارجیها را بر کشور مسلط کنند بسیار با ارزشتر است، مردم با تعجب نگاه میکردند که این بچه طلبه چه میگوید، یک کسی آمد گفت این آقا سرهنگ است که لباس شخصی پوشیده، گفتم هر کس میخواهد باشد، تازه بهتر. بالاخره این مسجد برای نماز خواندن، برای درس گفتن، برای برگزاری مجالس و عبادت زوّار در کنار حرم مطهر حضرت معصومه (س) بهخصوص در آن زمان خیلی لازم بود و خدمت بزرگی محسوب میشد. مبارزه جدّی آیتالله بروجردی با مسلک ساختگی بهائیت س: در ارتباط با نقش آیتالله بروجردی در مبارزه با مسلک بهائیت و فعالیتهایی که حضرتعالی در این زمینه داشتید اگر خاطره ای دارید بیان فرمایید. ج: مرحوم آیتالله بروجردی خیلی ضد بهایً ی بود، مثلا در طرفهای یزد یک بهایی را کشته بودند و بنا بود قاتل را اعدام کنند، آن هم در روز پانزده شعبان، آقای بروجردی در این قضیه خواب نداشت و میخواست به هر قیمتی که هست از اعدام او جلوگیری کند، دائما حاجی احمد را به این طرف و آن طرف میفرستاد؛ گویا این شخص پس از قتل فرار کرده بود به عراق و دولت عراق او را گرفته بود و به دولت ایران تحویل داده بود و بالاخره آن شخص ظاهرا اعدام نشد. خلاصه آیتالله بروجردی با بهاییها خیلی بد بود، گویا یک سال ماه رمضان که آقای فلسفی از رادیو صحبت میکرد آقای بروجردی به او گفته بود که علیه بهائیت صحبت کند، آیتالله کاشانی هم با این معنا
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۷۹* موافق بود؛ آقای فلسفی در آن ماه رمضان شروع کرد علیه بهاییها صحبت کردن، صحبت آقای فلسفی در آن سال خیلی گل کرد و مردم همه اطراف رادیوها جمع میشدند صحبتهای آقای فلسفی را گوش کنند، بعد یکدفعه دولت به دستور شاه جلوی سخنرانی آقای فلسفی را گرفت؛ در همان زمان مشخص بود که مشوّق آقای فلسفی آیتالله بروجردی است و مخالفت شاه با پخش سخنرانی آقای فلسفی مخالفت شاه با آیتالله بروجردی تلقی میشد. در همان ایام من برای نماز و تبلیغ دینی میرفتم به نجف آباد، چون نجف آباد بهایی زیاد داشت من از آیتالله بروجردی راجع به معاشرت و خرید و فروش و معامله با بهاییها سئوالی کردم و ایشان در جواب مرقوم فرمودند: «بسمه تعالی، لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت و مخالطه و معامله را ترک کنند، فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند، حسین الطباطبائی»؛ بعد برای اینکه این نوشته اثر عمیقتری در میان مردم بگذارد آقای حاج انصاری را از قم دعوت کردیم که بیایند نجف آباد چند جلسه صحبت کنند و مقدمه چینی کنند بعد حکم و نظریه آیتالله بروجردی را برای مردم بخوانند. اعلامیه در سطح شهر پخش شد و تبلیغات زیادی در مساجد و جاهای دیگر انجام گرفت که حاج انصاری برای سخنرانی به نجف آباد میآید و حکم مهمی هم از آیتالله بروجردی به همراه دارد، جمعیت زیادی پای منبر حاج انصاری میآمدند، البته حاج انصاری خودش این حکم را نخواند او منبر رفت و زمینه را فراهم ساخت و آقای حاج شیخ ابوطالب مصطفایی حکم را خواند، با خوانده شدن این حکم ّجو گسترده ای علیه بهائیت در نجف آباد ایجاد شد. آن وقت کاری که من کردم این بود که تمام طبقات و اصناف نجف آباد را دعوت کردم و همه علیه بهائیت اعلامیً ه دادند،مثلا نانواها نوشتند ما به بهاییها نان نمیفروشیم، راننده ها امضا کردند که ما دیگر سوارشان نمیکنیم، از همه علمای نجف آباد و افرادی که با صنفهای مختلف مربوط بودند کمک گرفتیم، خلاصه کاری کردیم که از نجف آباد تا اصفهان که کرایه ماشین یک تومان بود یک بهایی التماس میکرد پنجاه تومان بدهد و او را نمیبردند، البته همه این نبردنها هم از روی ایمان نبود خیلی ها از دیگران و از ّجو عمومی جامعه میترسیدند که آنها را سوار کنند؛ بالاخره با این حرکت آنها در نجف آباد متلاشی شدند. پیش از این قضیه، بهاییها در نجف آباد خیلی قدرت داشتند، تاجرهایشان در بازار همه کاره
بودند، تبلیغات آنان وسیع شده بود، اما بعد از این قضیه متفرق شدند و در همه جا از چشم مردم خود را مخفی میکردند و در حقیقت این اتحاد و هماهنگی مردم نجف آباد تقویت آیتالله بروجردی و روحانیت بود در مقابل دولتیها؛ بعد این قضیه را ما به اصفهان هم کشاندیم و خطاب به مردم اصفهان در جهت مبارزه با بهائیت اعلامیه دادیم و حکم آیتالله بروجردی را پخش کردیم، تعدادی از علمای اصفهان هم با ما همراهی کردند، در آنجا هم سروصدای گسترده ای علیه بهائیت برپا شد. نخستین احضار اینجانب به خاطر مبارزه با بهائیت بالاخره پس از مدتی مشخص شد که ّمؤسس و محرّک این جریان من هستم، روی این اصل مرا از استانداری اصفهان احضار کردند. استاندار اصفهان در آن زمان شخصی بود به نام «محمّد ذوالفقاری» اهل زنجان، به بخشدار نجف آباد گفته بود به این شیخ بگویید بیاید اینجا، حالا در آن موقع من به اصطلاح مجتهد نجف آباد و نماینده آیتالله بروجردی بودم، من پیش از رفتن به استانداری رفتم اصفهان منزل آقای حاج سیدحسن روضاتی که از علمای معروف اصفهان بود و با دستگاه هم مربوط بود و نفوذ هم داشت، به او گفتم استاندار مرا احضار کرده شما در جریان باشید ببینید قضیه از چه قرار است، بعد از آنجا رفتم به استانداری، گفتند: استاندار الان کمیسیون دارند همه رؤسا هستند، گفتم بالاخره به من گفته اند بیا، به او بگویید فلانی آمده، رئیس دفترش رفت و برگشت و گفت بفرمایید داخل، من وارد اتاق شدم دیدم اتاق «غاص باهله» گوش تاگوش همه نشسته اند، استاندار هم آن بالا نشسته بود، تا مرا دید شروع کرد به صحبت کردن و تهدیدکردن که آقا کشور نظام دارد! کشور امنیت دارد! شما آمده اید اینجا اخلال کرده اید! میخواهید کشور را داغون کنید! امنیت مردم را از بین ببرید! دولت قدرت دارد و از این گونه صحبتها، بعد بنا کرد توپ و تشر رفتن؛ من گفتم: «صبر کن آقا! خیال کردی من یک بچه طلبه هستم که مرا تهدید میکنی، من آدمی نبودم که با گفتن شما بیایم اینجا، اینکه میبینید من حاضر شده ام که به اینجا بیایم به خاطر این است که من خدمت آیتالله بروجردی بودم ایشان
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۸۱* فرمودند که محمّد ذوالفقاری آمده است برود اصفهان آمده پیش من و از من خواسته که سفارش او را به علمای اصفهان بکنم، از فرمایش آیتالله بروجردی نتیجه گرفتم که در شما یک رگ مذهبی وجود دارد روی این اصل حاضر شدم اینجا بیایم و الّا من آدمی نیستم که اینجاها بیایم، بزرگتر از تو هم از من دعوت کند من نمیروم، چهارتا بهایی آمده اند بیخ گوش شما چهارتا کلمه حرف زده اند، فکر میکنی من امنیت کشور را به هم زده ام، از ماه رمضان که آقای فلسفی سخنرانی کرده، مردم خونشان به جوش آمده و تا حالا هم امنیت این منطقه و نجف آباد را من حفظ کرده ام و الّا مردم میخواستند بریزند خانههای بهاییها را خراب کنند همه را بکشند امنیت آنها را من حفظ کرده ًام، اصلا من دیگر به نجف آباد نمیروم از همین جا میروم به قم، از این به بعد امنیت آن منطقه با شما اگر توانستید با همه نّیروها و قوای مسلحتان امنیت آن منطقه را حفظ کنید! خداحافظ شما! « این را گفتم و بلند شدم که بیایم بیرون. با این برخورد یکدفعه او جا خورد، انتظار چنین برخوردی را نداشت، گفت آقا من که غرضی نداشتم، من مخلص شما هستم، بفرمایید بنشینید و خلاصه کوتاه آمد. بعد گفتم چهارتا بهایی آمده اند اینجا برای شما ّجو درست کرده اند شما هم باورتان آمده است، اگر من نبودم مردم تا حالا خانههای اینها را خراب کرده بودند، هر تکه گوشت بهاییها دست یک کسی بود، من جلوی آنها را گرفتم، حالا عوض اینکه از من تقدیر و تشکر بکنید این جور برخورد میکنید! بالاخره جلسه جالبی بود. در آن زمان بیشتر افراد در مقابل اینها خاضع بودند، آن جلسه جلسه مهمی بود چندتا سرهنگ و سرتیپ در آن جلسه بودند، گویا سران شهر اصفهان در آنجا کمیسیون داشتند، بالاخره در نهایت معذرت خواهی کردند گفتند ما میخواهیم یک وقت آشوب و خونریزی نشود، گفتم ما هم همین را میخواهیم، ما در حفظ امنیت از شما سهم بیشتری داریم، اگر شما دزدها را میگیرید ما راهی را به مردم یاد میدهیم که کسی دزدی نکند. ًالبته بعدا معلوم شد سران بهاییها در ارتباط با جریان نجف آباد خیلی اعتراض کرده بودند و بعضی از سران و امرای ارتش که بهایی بودند به شاه نامه نوشته بودند که فلانی اوضاع نجف آباد را به هم زده است. (پیوست شماره ۴، صفحة ۷۹۹)
س: مرحوم آیتالله بروجردی از فعالیتهای شما در اصفهان تا چه اندازه آگاهی یافت و حمایت نمود؟ ج: ایشان کاملا در جریان بودند و از فعالیتهای من خوشحال بودند. س: حظیر القدس بهاییها در نجف آباد را چه کسانی و در چه تاریخی آتش زدند؟ ج: من یادم نیست حظیر ًالقدس را دقیقا کی آتش زدند، بالاخره در همان روزها بود، شب رفته بودند آنجا را آتش زده بودند، تعدادی از بچه ها تحریک شده بودند رفته بودند آنجا را شبانه آتش زده بودند، خود بهاییها بیشتر این جریان را بزرگش کردند تا مظلوم نمایی کنند. همراهی سایر علما و مراجع با حکم آیتالله بروجردی س: در آن زمان سایر علما و مراجع چه موضعی نسبت به بهائیت داشتند، عکس العمل یا همراهی آنان نسبت به حکم آیتالله بروجردی در این زمینه چگونه بود؟ ج: پس از اینکه حکم آیتالله بروجردی در نجف آباد به اجرا گذاشته شد من به اصفهان آمدم و با علمای اصفهان صحبت کردم، آقای حاج شیخ محمّدحسن نجف آبادی همراهی کردند و با چند نفر دیگر از علما یک متن کوتاهی علیه بهائیت صادر کردند؛ بعد از علمای نجف استفتاء کردم، در میان آنها مرحوم آیتالله آقای حاج سیدجمال گلپایگانی خیلی خوب جواب داده بودند. متن جواب ایشان چنین بود: «بسم الله الرحمن الرحیم، معاشرت و مخالطه و معامله با این طائفه ّضالّه مضله که ضرر آنها به دین و ملت و دولت و منحرف کردن آنها مردم را از طریق حق بیان کردنی نیست، به انواعها و اقسامها حرام است و اجتناب از آنها لازم است کمااینکه حضرت آیتالله بروجردی متعناالله و جمیع المسلمین بطول بقائه مرقوم فرمودند، و حکم آن بزرگوار لازم الاتباع و مخالفت ایشان حرام و در حد شرک بالله است، ۲۶ع۱/۱۳۷۵- الاحقر جمال الموسوی الگلپایگانی».
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۸۳* این متن از کسی که خودش مرجع تقلید و معاصر آیتالله بروجردی بود خیلی متن جالبی بود و از خلوص و هضم نفس آن بزرگوار حکایت میکرد، و این متن را من به آیتالله بروجردی نشان دادم خیلی خوشحال شدند. آیتالله حاج سید محمود شاهرودی هم چیزی نوشته بودند ولی به این استحکام نبود، آیتالله آسیدعبدالهادی هم پاسخ نوشته بودند که پاسخ بدی نبود. من همه این استفتائات را جمع کرده بودم ولی یک آقایی از من گرفت که در جایی درج کند متأسفانه دیگر به من برنگردانید و من هم شخص او را فراموش کرده ام. یک روز هم به ما گفتند مرحوم آیتالله آقای حاج شیخ مهدی مسجدشاهی با بعضی از علما روزهای پنج شنبه جلسه دارند، با امید زیادی من در جلسه آنها شرکت کردم و حکم آیتالله بروجردی را برای آنها خواندم و جریانهای نجف آباد را نقل کردم و گفتم بجاست شما هم در اصفهان اقدام کنید، یک وقت مرحوم حاج شیخ مهدی گفت مگر نجف آباد بهایی دارد؟ گفتم بله! گفت آقا موعظه شان کنید، جمعشان کنید به آنها بگویید میرزاحسینعلی نمیتواند خدا باشد! و بالاخره از برخورد ایشان بی اعتنایی به مسأله انتزاع میشد، بعد هم عصایش را برداشت و رفت.ً ضمنا در این رابطه با کمی امکانات یک اعلامیه جامع و بلندبالا خطاب به مردم اصفهان در سطح وسیعی پخش کردیم بدین مضمون که مگر فقط مردم نجف آباد مقلّد و پیرو آیتالله بروجردی هستند، چرا شهر اصفهان پناهگاه بهاییان فراری نجف آباد شده؛ و مرحوم پورنمازی آن را در سطح وسیعی در اصفهان پخش کرد، و در این رابطه مدتها مأمورین دولت درصدد پیداکردن عاملین پخش این اعلامیه بودند و ذهنشان روی نجف آباد و اینجانب منعطف شده بود. نقل سه خواب درباره آیتالله العظمی بروجردی من سه بار مرحوم آیتالله العظمی بروجردی را در خواب دیده ام: ۱ - شبی ایشان را در خواب دیدم که در باغ بزرگی مملو از درختهای نوچه بودند، با حالت ذوق و شعف به من فرمودند: آشیخ حسینعلی، ببین چقدر من در این باغ درخت کاشته ام؟!
ظاهرا تعبیر خواب شاگردان زیادی است که ایشان تربیت کردند و در قم و سایر بلاد متفرق میباشند. ۲ - شبی ایشان را در خواب دیدم که به عنوان تدریس روی یک صندلی نشسته اند و حدود پنجاه نفر حضور داشتند از جمله مرحوم امام خمینی، من در عالم خواب توجه داشتم که آیتالله بروجردی فوت کرده اند و مثل اینکه دوباره زنده شده اند، من به مرحوم امام گفتم: آقای بروجردی شانزده سال در قم تدریس کردند و متأسفانه یک نوار درسی به عنوان یادگار از ایشان گرفته نشد، خوب است ضبط صوتی تهیه کنیم و درس ایشان را ضبط کنیم، مرحوم امام فرمودند: خوب گفتی، سریع ضبطی تهیه کن و بیاور، که من دویدم و ضبطی حاضر کردم و درس ایشان را ضبط نمودم. ۳ - شبی ایشان را در خواب دیدم که در منزلشان به دیوار تکیه کرده بودند و دامن ایشان پر بود از اسکناس، چشم ایشان که به من افتاد فرمودند: آشیخ حسینعلی، بیا به تو پول بدهم، گفتم: نه آقا من لازم ندارم، بالاخره اصرار کردند و یک مشت پر به من پول دادند، و ظاهرا پولها شماره نداشت و درهم بود.
فصل چهارم: «امام خمینی و نهضت روحانیت» (۱۳۴۵ - ۱۳۴۰ه.ش) * تثبیت مرجعیّت * انجمنهای ایالتی و ولایتی * لوایح شش گانه * کشتار پانزده خرداد * ماجرای کاپیتولاسیون و تبعید امام
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۸۷* وفات آیتالله العظمی بروجردی و عزاداری چهل روزه مردم س: از درگذشت مرحوم آیتالله العظمی بروجردی و تحولاتی که در حوزه در ابعاد اجتماعی، فرهنگی و سیً اسی مخصوصا در مسأله مرجعیّت پیش آمد چنانچه خاطراتی دارید بفرمایید. ۱ ج: مسأله وفات مرحوم آیتالله بروجردی خیلی عجیب بود ایران یک پارچه عزا شد، در خارج از کشور هم برنامه عزاداری بود، اما در ایران عزاداری به این گستردگی را کسی پیش بینی نمیکرد. در همه شهرها دسته جات راه افتاد، شعرا در عزای ایشان نوحه های سینه زنی و عزاداری میسرودند. من یادم هست از نجف آباد یک دسته دو سه هزار نفری به طرف قم راه افتاد، یک حسن آقا نساج داشتیم که الان هم حیات دارند، ایشان این شعر را میخواند و همه میخواندند: ما نجف آبادیان با ناله و آه آمدیم از برای درک فیض آیتالله آمدیم مردمان شهر قم کو سید و سالار ما از برای دیدنش ما این همه راه آمدیم در آن زمان افکار مارکسیستی کمونیستی در جامعه زیاد مطرح بود. شرکت مردم در این جلسات و برگزاری این عزاداری گسترده و اقبال مردم به روحانیت در واقع یک نوع تودهنی به تبلیغات مارکسیستی کمونیستی آن وقت بود. مردم میفهمیدند که آنها چیزی نیستند و جنبه های مذهبی خیلی در مردم نمود پیدا کرد. البته این تجلیل و ابراز تأسف و تأثر مردم از فوت مرحوم آیتالله بروجردی یک چیز طبیعی و خودجوش بود، این گونه نبود که تصنعی و ساختگی باشد، مردم بی اختیار راه میافتادند، دسته جات درست میکردند، به سر و سینه میزدند، گریه میکردند و مرثیه میخواندند. ً تقریبا چهل روز ایران ماتم داشت و در جاهای مختلف مراسم فاتحه برگزار میشد. بعضی افراد در آن زمان میگفتند فوت مرحوم آیتالله بروجردی ۱ آیتالله العظمی بروجردی در دهم فروردین ماه ۱۳۴۰شمسی (شوال ۱۳۸۰) به رحمت ایزدی پیوستند و در مسجداعظم قم مدفون گردیدند.
در واقع چهل سال دین و مذهب را جلو آورد و مرام کمونیستی چهل سال عقب رفت. س: عکس العمل شاه و دستگاه حاکمیت در مقابل درگذشت آیتالله بروجردی چگونه بود؟ ج: آنان نیز به حسب ظاهر تجلیل کردند، ولی شاه به مرحوم آیتالله حکیم تلگراف زد تا مرجعیّت به نجف منتقل شود و آنان در ایران مزاحم نداشته باشند. تعدد مرجعیّت پس از درگذشت آیتالله بروجردی پس از درگذشت آیتالله بروجردی مرجعیّت از حالت تمرکز خود خارج شد و میان چند نفر از علما پخش گردید. در آن زمان کسانی که در قم مطرح بودند آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری و آیتالله مرعشی نجفی بودند، ولی بسیاری از خواص به آیتالله خمینی نظر داشتند، ما نظرمان به مرجعیّت ایشان بود. رساله توضیح المسائل و حاشیه ایشان هنوز چاپ نشده بود و ایشان ابا داشت از اینکه رساله شان چاپ بشود. یادم هست در همان وقت من رفتم منزل آقای گلپایگانی - منزل ایشان در بازار بود- مردم زیادی آنجا اجتماع کرده بودند، و ایشان را با دسته جات زیادی آوردند برای فاتحه آیتالله بروجردی، کوچه ها پر از جمعیت بود و با تشریفات و اسکورت ایشان را آوردند در مجلس؛ ولی شب همان روز من رفته بودم منزل آیتالله خمینی، نماز مغرب و عشا را با ایشان خواندم و حدود یک ساعت و نیم نشستیم با ایشان درددل کردیم و راجع به فوت آیتالله بروجردی و مسائل آن روز صحبت کردیم، حتی یک نفر نیامد آنجا سر بزند! من راجع به مرجعیّت با ایشان صحبت میکردم و اینکه چه کسی برای این موضوع مناسب استً؛ مثلا نظر ایشان را راجع به آیتالله حکیم پرسیدم ایشان گفتند من آیتالله حکیم را ندیده ام ولی اگر آیتالله حکیم فقط همین مستمسک (* ۰@A&) باشد چیز مهمی نیست، به نظر ایشان مستمسک خیلی مهم نمیآمد. منظور این است که بسیاری از خواص فضلا و طلبهها به آیتالله خمینی نظر داشتند اما ّجو موجود در حوزه با آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری بود و
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۸۹* جمعی از مردم قم نیز به آیتالله مرعشی نظر داشتند، ولی خوب آیتالله حکیم و آیتالله خوئی و آیتالله شاهرودی هم کم و بیش در جامعه مطرح بودند، مرحوم آسیدعبدالهادی زیاد مطرح بود. من یادم هست در نجف آباد اکثریت به مرحوم آیتالله حاج سید عبدالهادی شیرازی مراجعه کردند، و احتیاطهای ایشان را از آیتالله خمینی تقلید میکردند؛ خلاصه مرجعیّت آسیدعبدالهادی در سطح وسیعی مورد توجه واقع شد، آیتالله حکیم و آیتالله خوئی و آیتالله گلپایگانی هم مقلّد داشتند ولی به طور پراکنده، در منطقه خراسان بیشتر آیتالله شاهرودی مطرح شد، در منطقه آذربایجان بیشتر آیتالله شریعتمداری و آیتالله خوئی مطرح بودند. بالاخره مرجعیّت پراکنده و منطقه ای شد. اما بیشتر مقدسین از آیتالله آسیدعبدالهادی تقلید میکردند با اینکه ایشان چشمهایشان نابینا بود، ایشان بعد از مرحوم آیتالله بروجردی یکی دوسال بیشتر زنده نبودند و از دنیا رفتند. پس از فوت آیتالله بروجردی از روزنامه ها آمده بودند با طلبهها راجع به مراجع مصاحبه میکردند. ما آیتالله خمینی را هم مطرح کردیم و روزنامه ها نام ایشان را هم جزو مراجع نوشتند. همه مراجع برای آیتالله بروجردی فاتحه گرفتند و هر کدام به تناسب موقعیت خود زودتر اعلام فاتحه میکردند. آیتالله خمینی شاید نفر پانزدهم شانزدهم بود که اعلام فاتحه کردند. البته این جلسه را هم شاگردان ایشان ترتیب دادند، ایشان در این گونه مسائل خودش را جلو نمیانداخت، و میفرمود الان بحمدالله «من به الکفایه»«به میزان کفایت» هست و خودش را از سروصداها کنار میکشید، رساله ایشان هم با اصرار و پیگیری ما به چاپ رسید. س: مرجعیّت آیتالله میلانی تا چه اندازه مطرح بود؟ همچنین مرجعیّت آیتالله سیداحمد خوانساری یا آیتالله داماد؟ ج: آیتالله داماد به عنوان مرجع تقلید مطرح نبودند، ولی آیتالله خوانساری و آیتالله میلانی نسبتا مطرح بودند البته بیشتر در تهران و مشهد. در تهران جمعی از آیتالله حاج سیداحمد خوانساری تقلید میکردند و آیتالله میلانی هم در مشهد مورد توجه بودند.
س: شنیده شده است آیتالله شیخ عبدالکریم زنجانی هم در آن زمان - حتی از زمان آیتالله بروجردی - به عنوان مرجع تقلید مطرح بوده اند؛ آیا این مطلب صحّت دارد؟ ج: ایشان به عنوان یک رجل سیاسی مطرح بودند. وقتی مرحوم آشیخ عبدالکریم زنجانی از عراق به ایران آمد دولت ایران از او استقبال و تجلیل کرد، بعد که میخواست به قم بیاید آیتالله بروجردی به عنوان مسافرت از قم بیرون رفت تا مجبور نشود با او ملاقات کند. البته خدا رحمتش کند میگویند آدم خوبی بوده ولی آن زمان مارک وابستگی به دولت به او خورده بود. س: در اهواز و خوزستان هم آیتالله بهبهانی به عنوان مرجع مطرح بود؟ ج: بله مرحوم آیتالله بهبهانی هم در اهواز و آن منطقه مطرح بودند، البته ایشان در رامهرمز بودند و بعد به اهواز آمدند و یک عدّهای هم اطرافشان بودند؛ آیتالله نبوی هم در دزفول بودند و تعدادی مقلّد داشتند و میگفتند یک تعدادی هم در العماره عراق از ایشان تقلید میکنند. در جاهای دیگر هم افراد صاحب رساله وجود داشتند. البته در آن زمان و در آن شرایط این پراکندگی مرجعیّت هم تا اندازه ای طبیعی بود؛ از طرف دیگر رژیم شاه هم از پراکنده شدن مرجعیّت و پیشگیری از تمرکز آن در یک مرجع قوی بدش نمیآمد، خصوصیات قومی و روحیات ناسیونالیستی هم به این قضیه کمک میکردً؛ مثلا یادم هست این داستان را مرحوم امام برای من نقل کردند، ایشان فرمودند: مرحوم آسیدابوالحسن اصفهانی که فوت شد علمای مشهد جمع شدند که مرجع مع ّین کنند، یکی از آقایان در آن جلسه میگوید آقای حاج آقا حسین قمی برای مرجعیّت خوب است ولی ریشش دست پسرش آسیدمهدی است، آقای بروجردی هم خوب است اما ریشش دست حاج آقا روح الله است، ما بیاییم آسید محمود شاهرودی را معین بکنیم که در اختیار خودمان باشد! این را یکی از آقایان در مجلس علمای مشهد گفته بود. مرحوم آیتالله آقای حاج میرزا مهدی اصفهانی (رحمة الله علیه) در آن جلسه گفته بودند پس این جلسه ما از جلسه سقیفه کمتر نیست! ما آمده ایم ببینیم چه کسی اعلم و لایق است یا اینکه ببینیم چه کسی ریشش دست ماست؟! آخه این چه جور برخوردی است که شما میکنید! این داستان را مرحوم امام برای من نقل کردند.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۹۱* چاپ رساله و ترویج مرجعیّت آیتالله خمینی س: چگونگی چاپ رساله آیتالله خمینی را اگر در نظر دارید بفرمایید. ج: همین اندازه من یادم هست که ایشان مایل نبود رساله اش به چاپ برسد. آقای مولایی آمد به من متوسّل شد که بالاخره باید کاری کرد که رساله ایشان به چاپ برسد. ایشان هم حاشیه بر « » داشت هم حاشیه بر «» و هم رساله فارسی ظاهرا به اسم « B۵*» که آن وقت از ایشان گرفته شد و به همراه حاشیه به صورت جداگانه به چاپ رسید. بعد از رحلت مرحوم آسیدعبدالهادی، در نجف ً آباد تقریبا مرجعیّت آیتالله خمینی تعین پیدا کرد.ً ظاهرا در آن موقع در شهرهایی که مرجعیّت ایشان به صورت گسترده مطرح بود یکی در نجف آباد بود و دیگری در رفسنجان، اما در شهرهای دیگر از ایشان خیلی تقلید نمیکردند. پس از فوت مرحوم آسیدعبدالهادی در نجف آباد یک جلسه فاتحه گرفتیم و آقای حاج آقا باقر تد ّین در آن جلسه منبر رفت و به طور رسمی اعلام کرد که نظر ما برای تقلید به آیتالله العظمی حاج آقا روح الله خمینی است و بالاخره مرجعیّت ایشان در میان مردم نجف آباد تثبیت شد. ما عنایت داشتیم که آیتالله خمینی به طلبهها شهریه بدهند اما ایشان میفرمود ما چه داعی داریم که پول قرض بگیریم و شهریه بدهیم، ولی ما عنایت داشتیم که شهریه ایشان همیشه پا برجا باشد، چه در همان اوایل مرجعیّت ایشان و چه در زمان زندان و زمان تبعید ایشان که بعدا پیش آمد. آقای غیوری میگفت ما یک مقدار از تهران راه میاندازیم، ما هم از نجف آباد و جاهای دیگر مقداری جور میکردیم و به هر شکلی بود شهریه ایشان را راه میانداختیم، عقیده ما این بود که شهریه ایشان باید محفوظ باشد. توطئه شاه برای انتقال مرجعیّت به خارج ازکشور س: حضرتعالی اشاره فرمودید که شاه پس از فوت آیتالله بروجردی به آیتالله حکیم تلگراف زد تا مرجعیّت ایشان را به رسمیّت بشناسد، به این معنا که
میخواستند مرجعیّت را از ایران و قم به نجف منتقل کنند و به عقّیده خودشان از شر اینها خلاص شده باشند، و کسانی که آگاه بودند خلاف این را میخواستند عمل کنند. حضرتعالی و دیگران چه نقشی در تثبیت مرجعیّت در قم به ویژه در حضرت امام داشتید؟ ج: بله واقعش این بود که چون مرحوم آیتالله بروجردی راجع به تقسیم اراضی و بعضی کارهای شاه و مسأله اسرائیل یک برخوردهایی با شاه و دولت داشت اینها نمیخواستند که در قم و در ایران مزاحم داشته باشند! این را همه فهمیده بودند، اینکه شاه به آقای حکیم تلگراف زد میخواست بگوید مرجعیّت برود نجف که اینها اینجا فارغ البال باشند. آن وقت امثال ما این جهت را توجه داشتیم و حتی المقدور کاری میکردیم که این توطئه خنثی بشود. من یادم هست در فاتحه مرحوم آیتالله بروجردی در نجف آباد دولتیها هم شرکت کردند و رئیس شهربانی اصرار داشت که شما در منبرها اسم آیتالله حکیم را بیاورید. معلوم بود که چون شاه تلگراف زده رئیس شهربانی هم از آیتالله حکیم ترویج میکند. من گفتم: وظیفه شما نیست که در این مسائل دخالت کنید این وظیفه علماست که در این مسائل نظر بدهند. البته از سوی دیگر شاه از تمرکز مرجعیّت در یک نفر هم واهمه داشت، چون در این صورت قدرت مرجعیّت متمرکز میشد و ممکن بود برای حاکمیت شاه مشکل آفرینی کند؛ بنابراین سیاست شاه و اطرافیانش ایً ن بود که اولا مرجعیّت پراکنده و منطقه ًای شود و ثانیا حتی الامکان از ایران خارج و به نجف منتقل گردد. سابقه آشنایی با آیتالله خمینی و مقام علمی معظمله س: آشنایی حضرتعالی با حضرت امام (ره) دقیقا از چه زمانی شروع شد و چه کتابها و درسهایی را خدمت ایشان خوانده اید؟ ج: همان ً گونه که قبلا عرض کردم من قبل از اینکه آیتالله بروجردی به قم بیایند با درس اخلاق ایشان مأنوس بودم، بعد به همراه شهید مطهری و جمعی دیگر از اول منظومه تا آخر الهیات را پیش ایشان خواندیم، آن دوره از درس منظومه ایشان از
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۹۳* بیست نفر تجاوز نمیکرد، مدتی هم در درس اسفار ایشان شرکت میکردیم. بعد چون از بیان ایشان خوشمان میآمد به ایشان اصرار کردیم که یک درس اصول شروع کنند. من و مرحوم شهید مطهری دونفری جلددوم کفایه را پیش ایشان شروع کردیم؛ ایشان در ابتدا فکر میکردند که ما میخواهیم سطح کفایه را بخوانیم، مقداری از عبارات کفایه را خواندند و گذشتند ما بنا کردیم به اشکال کردن، ایشان گفتند به این شکل مطلب پیش نمیرود، ما گفتیم پیش نرود، گفتند مگر سطح کفایه را نمیخواهید بخوانید، گفتیم نه، سطح آن لازم نیست؛ بالاخره به این شکل ایشان خارج کفایه را شروع کردند و این دوره درس ایشان - از اول جلددوم تا آخر آن- هفت سال طول کشید، فکر و استعداد ایشان خیلی خوب بود ولی حافظه ایشان خیلی قوی نبود. من و مرحوم شهید مطهری پیش مطالعه میکردیم و مرتب سر درس اشکال میکردیم و ایشان ناچار میشدند بیشتر مطالعه کنند و مطالب بکر و مفیدی را برای ما بیاورند، درس به این شکل کم پیش میرفت ولی برای ما خیلی مفید بود. یک عده ما را تخطئه میکردند و میگفتند این درس سیاسی است. در ابتدا من و مرحوم شهید مطهری بودیم؛ ولی بعد آقای شیخ اسدالله نوراللهی آمد، آشیخ علی اصغر شاهرودی هم آمد البته او بعد از مدتی به نجف رفت، بالاخره تا آخر دوره هفت هشت نفر بیشتر نشده بودیم. مرحوم شهید بهشتی هم قسمتی از استصحاب را میآمد، آقای حاج شیخ عبدالحمید شربیانی تبریزی که در مسجد گوهرشاد نماز میخواند کمی آمد، آقای شیخ جعفر سبحانی و مرحوم آشیخ علی کاشانی - که استاد آقای هاشمی نژاد بود و شعر هم خوب میگفت- نیز شرکت میکردند. افراد باورشان نمیآمد که ایشان درس اصول بگویند، میگفتند ایشان در فلسفه واردند نه در فقه و اصول و ما را تخطئه میکردند! در همان ایام روزی یکی از آقایان گفت شما پیش آقای خمینی چه میخوانید؟ گفتم اصول، گفت: اصول؟! گفتم بله، گفت خوب بیا پیش من بخوان! گفتم من خودم بهتر از شما بلدم. منظور این است که آقایان قضاوتشان این بود، ولی آقای مطهری میگفت درس حاج آقا روح الله در حوزه جا باز میکند چون هم خوش فکر است و هم خوش بیان.
ایشان حرفهای مرحوم نائینی را مطرح میکردند و به رد و ایراد آن میپرداختند، بعضی از نجفیها که شنیده بودند ایشان به حرفهای نائینی ور میرود از دست ایشان عصبانی بودند، چون مرحوم نائینی از نظر علمی برای آنان خیلی اهمیت داشت. بالاخره این دوره اصول ایشان تمام شد و ما دیگر در درس اصول ایشان شرکت نکردیم. ایشان در دوره بعد کفایه جلداول را شروع کردند، و این درس ایشان یکدفعه شلوغ شد، تعداد شاگردان ایشان به پانصدششصد نفر هم رسید، آقای سبحانی هم که تقریرات درس ایشان را نوشته است همین قسمت جلداول را نوشته است، من از درسهای ایشان مباحث استصحاب و تعادل و تراجیح را نوشته ام ولی به صورت خطی است و چاپ نشده است. بعد من و آقای مطهری و سه چهار نفر دیگر در منزل ایشان کتاب «الزکات» را شروع کردیم، البته حدود دوماه بیشتر طول نکشید، در این درس آقای احمدی میانجی و آقا موسی صدر هم شرکت میکردند، محل این درس همان اتاقی بود که ایً شان قبلا درس اسفار میگفتند. من یک بار با ایشان شوخی کردم گفتم آقا این اتاق از بس از کفریات فلسفه به درگاه خدا نالید عاقبت بخیر شده و الان فقه آل محمّد (ص) در آن تدریس میشود! گاهی از این شوخیها با ایشان میکردیم و ایشان میخندیدند. من مبحث زکات ایشان را هم نوشته ام که پنجاه شصت صفحه است و مربوط است به اوایل زکات، البته بعدا این درس تعطیل شد. ما از مباحث فقه پیش ایشان همین قسمت از بحث زکات را خواندیم. آمیختگی عرفان با فلسفه در درسهای فلسفه آیتالله خمینی س: حضرتعالی که طی سالها ارتباط علمی نزدیکی با حضرت امام داشتید جنبه عرفانی ایشان را چگونه یافتید، آیا درس عرفان نیز پیش ایشان خواندید یا نه؟ ج: چنانکه قبلا گفتم من پیش امام منظومه را خواندم تا اول «طبیعیات»، مبحث «نفس» اسفار را هم تا آخر پیش ایشان خواندم؛ ولی درس مرحوم امام به شکلی بود که فلسفه را با عرفان با هم میگفت،ً مخصوصا در اسفار که فلسفه و عرفان با هم مخلوط است، و چون ایً شان ذوق عرفانی داشت طبعا به مناسبت مسائل عرفانی هم مطرح
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۹۵* میشدً ، اما من مستقیما پیش ایشان درس عرفان نخواندم؛ البته من خیلی عقیده به عرفان مصطلح نداشتم، حتی یک بار به کتاب فتوحات احتیاج پیدا کردم - در ارتباط با قضیه بهائیت- من این کتاب را نداشتم رفتم از مرحوم امام به امانت گرفتم، که آن هم داستان جالبی دارد. س: چه ارتباطی بین قضیه بهائیت و فتوحات وجود داشت؟ ج: من کتابهای بهاییها را به خاطر اینکه با آنها درگیر بودم زیاد میدیدم، در کتاب «فرائد» گلپایگانی مطلبی را از کتاب «الیواقیت و الجواهر» شعرانی به نقل از «فتوحات مکیه»ی ابن عربی نقل کرده بود، در عبارتی که آنجا درباره امام زمان (عج) نوشته یک جمله «مرج عکا» آمده است و بهاییها از این کلمه خواسته اند استفاده کنند که چون میرزا حسینعلی بهاء در عکا بوده این جمله ابن عربی در ارتباط با بهاءالله است! حساس شدم که بروم کتاب الیواقیت و الجواهر را پیدا کنم، از هر کس سراغ گرفتم کسی این کتاب را نداشت. رفتم خدمت مرحوم آیتالله مرعشی نجفی که در کتابشناسی و کتابداری معروف بودند، ایشان گفتند من اصلا اسم این کتاب را هم نشنیده ام! از آیتالله بروجردی هم سراغ گرفتیم ایشان هم اظهار داشتند که این کتاب را ندارند، تا اینکه یک کتابفروشی بود در کنار پله های بازار قم به نام حاج شیخ حسینعلی کتابفروش، من از ایشان پرسیدم شما کتاب الیواقیت و الجواهر دارید؟ گفت بله، گفتم چقدر میشود، گفت بیست و پنج تومان - آن وقت بیست و پنج تومان خیلی پول بود- من هم این پول را نداشتم، رفتم از مرحوم آیتالله بروجردی این مبلّغ را به عنوان اینکه کتاب را برای ایشان خریداری کنم گرفتم. بالاخره کتاب را خریداری کردم پس از مراجعه معلوم شد در همانجا که «مرج عکا» را میگوید، نام و خصوصیات امام زمان (عج) را به تفصیل به نقل از باب سیصد و شصت و شش فتوحات نقل میکند که مهدی (ع) در سامرا در سنه ۲۵۵هجری به دنیا آمده و مینویسد: «هو: م، ح، م، د، ابن الحسن العسکری، ابن علی النقی، ابن محمّدالتقی و... » دوازده امام را میشمارد؛ بعد این انگیزه را پیدا کردم که بروم فتوحات را پیدا کنم، از مرحوم امام پرسیدم که شما فتوحات را دارید؟ گفتند بله، گفتم میشود یک شب به من امانت بدهید، گفتند
بله، فتوحات را آوردم مقابله کردم، با کمال تعجب دیدم این فتوحات را که در مصر چاپ کرده اند راجع به امام زمان (ع) دارد، ولی این قسمت نام امام زمان و دوازده امام را حذف کرده اند و به صورت تحریف شده چاپ کرده اند! بعد این دو کتاب را بردم خدمت آیت ًالله بروجردی، اتفاقا آیتالله خمینی هم کنار آیتالله بروجردی نشسته بود، کتابها را به ایشان نشان دادم و ماجرا را نقل کردم، ایشان خیلی تعجب کردند که اینها چه تحریفهایی میکنند. از اوایل کتاب الیواقیت استفاده میشود که اعتماد شعرانی بر نسخه ای از فتوحات بوده که از روی نسخه مصنف موجود در قونیه استنساخ شده است. بعد کتاب الیواقیت را به آیتالله بروجردی و فتوحات را به آیتالله خمینی تحویل دادم، ًالبته بعدا این کتاب الیواقیت را دوباره چاپ کردند، و الان من آن را دارم و دوازده امام (ع) در آن آمده است. البته به نظر من به محی الدین با توجه به چیزهایی که علیه شیعه دارد اعتراضهای زیادی وارد است؛ بعضی از عرفا هم گاهی حرفهایی میزنند که با ظواهر کتاب و سنّت مطابق نیست، مگر اینکه باب تاویل را باز کنیم. اهمیت طرح مسائل کلام جدید در حوزه ها س: با توجه به پدید آمدن مکاتب جدید فلسفه و کلام در غرب و سرازیرشدن شبهات تازه علیه معتقدات دینی و کافی نبودن فلسفه و کلام قدیم برای پاسخگویی به شبها ت، حضرتعالی برای تدریس فلسفه و کلام در زمان کنونی چه پیشنهادی دارید؟ ج: در زمینه فلسفه به نظر من این گونه نیست، مسائل فلسفه قدیم هنوز هم زنده است و در دانشگاههای دنیا مورد توجه است، منتها چیزی که هست یک مسائل جدیدی به آن ضمیمه شده است؛ متأسفانه در حوزه های ما به طور کلی به این مسائل کمتر توجه میشود، کلام و فلسفه در حوزه ها غریب واقع شده است و ریشه آن هم از مشهد شروع شد، حتی بعضی افراد که با آیتالله خمینی هم خوب بودند به گرایش ایشان به فلسفه اعتراض داشتند. یک زمانی در تهران به همراه مرحوم شهید مطهری
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۹۷* رفته بودیم پای منبر آقای حاج شیخ محمود حلبی، ایشان روی منبر به مرحوم صدرالمتألهین توهین کرد، پس از منبر ما با ایشان درگیر شدیم که این چه تعبیرهایی است که میکنید.! من یک بار خدمت آقای خمینی بودم به مناسبت گفتم: ملاصدرا، ایشان ناراحت شدند که چرا میگویید ملاصدرا؛ گفتند: آیا شما به آیتالله آخوند خراسانی (صاحب کفایه) میگویید ملاکاظم؟! ما باید اسم بزرگان را با احترام ببریم. به نظر من مسائل عقلی باید مورد توجه قرار گیرد ولی متأسفانه مورد مخالفت و بی مهری برخی بزرگان واقع گردید و با آن مخالفت کردند به گونه ای که این گونه علوم در حوزه ها غریب ماند؛ از جمله کسانی که با فلسفه میانه خوبی نداشتند مرحوم آیتالله داماد بودند. ً واقعا بعضی از خطبه های نهج البلاغه را اگر انسان اطلاعی از مسائل فلسفه نداشته باشد نمیتواند درک کند، از برخی آیات قرآن هم مسائل فلسفی استفاده میشود؛ اگر در دنیا مسائل جدیدی هم مطرح میشود زیربنای آن همان مسائل قدیم است. البته در مسائل کلامی این گونه نیست و مسائل خیلی عوض شده است؛ دیگر مسائل معتزله و اشاعره مطرح نیست، امروز باید مسائل و شبها ت کلامی جدید مورد بررسی حوزه ها باشد. جریان آب کشیدن ظرف حاج آقا مصطفی خمینی س: در جریان مخالفتهایی که در حوزه با حضرت امام میشد، شنیده ایم کسانی گفته بودند استکان حاج آقا مصطفی را آب بکشند؛ اینها چه کسانی بودند و ّجو ضدیت با فلسفه از طرف چه کسانی دامن زده میشد؟ ج: این جریان در ارتباط با درسهای فلسفه امام بود، ایشان در درس حرفهای محی الدین عربی و سایر عرفا را هم نقل میکردند، و در مقابل بعضی با فلسفه و این جور مباحث مخالف بودند و حتی گاهی فلاسفه را کافر میدانستند؛ من آن آقایی را که گفته بود ظرف حاج آقا مصطفی را آب بکشند میشناسم، بعد هم گفته بود: خوب مادرش که فیلسوف نیست و ان شاءالله فرزند تابع اشرف ابوین است!
س: لطفا بفرمایید این شخص چه کسی بود؟ ج: یک آقایی بود، یک شیخی بود. س: میخواهیم برای تاریخ معلوم بشود. ج: چه لزومی دارد نام او معلوم بشود، یک شیخ مقدسی بود و اتفاقا مرحوم امام هم از او خوشش میآمد و میفرمود من از این آقا خوشم میآید، چون از روی عقیده اش حرف میّزند، فرد حقه بازی نیست. انس و الفت خصوصی اینجانب و شهید مطهری با آیتالله خمینی س: در طول سالها روابط فکری و ارتباط علمی حضرتعالی با امام خمینی (ره) ، آیا در زمینه های مسائل سیاسی- اجتماعی هم تبادل نظر داشته اید؟ اگر در این زمینه هم مطلبی به خاطر دارید بفرمایید. ج: بله من و آقای مطهری تا اندازه ای مغزمان سیاسی بود، گاهی مینشستیم در مسائل سیاسی با هم بحث میکردیم، آن وقت با آقای خمینی هم خیلی خودمانی شده بودیم؛ ویژگی آقای خمینی این بود که در جلسات خیلی رسمی برخورد میکرد و اشخاص نوعا جرأت نمیکردند با ایشان حرف بزنند، و اگر هم کسی چیزی میپرسید ایشان در یک کلمه جواب میداد و ساکت میشد، اما من و آقای مطهری با ایشان خصوصی شده بودیم. گاهی میرفتیم دوساعت با ایشان کلنجار میرفتیم، گاهی روزهای عید که ایشان برای دید و بازدید مینشست ما میرفتیم چیزی میگفتیم یک شوخی میکردیم یک فرع فقهی مطرح میکردیم و آن ابهت جلسه را میشکستیم. من یادم هست یک وقت با آقای مطهری راجع به مسأله چگونگی رهبری در زمان غیبت امام زمان (عج) مباحثه میکردیم، بحث بدینجا رسید که اهل سنّت میگویند امامت در اسلام با انتخاب مردم است و ما شیعیان میگوییم ائمه دوازده گانه (علیهم السلام) از سوی خداوند متعال و توسط پیامبراکرم (ص) مشخص و معین شده اند ولی در زمان غیبت امام زمان (عج) چگونه باید باشد؟ بالاخره ما به
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۱۹۹* این نتیجه رسیدیم که در عصر غیبت، امامت و رهبری جامعه بر اساس ضوابط و ملاکهای مشخص شده از سوی اسلام توسط انتخاب مردم صورت میگیرد، و این خلاف مذهب تشیّع هم نیست. تا وقتی که امام منصوب هست، امام منصوب؛ ولی هنگامی که دستمان از امام منصوب کوتاه است شایسته ترین فرد برای رهبری در چهارچوب ضوابط شرعی توسط مردم انتخاب میشود، بالاخره ما در بحث به این نتیجه رسیدیم. بعد این نظر را با مرحوم امام مطرح کردیم، گفتیم نظر ما این است که این قول ثالثی است، اهل سنّت میگویند خلافت به انتخاب است، شیعه میگوید به نصب است، ما میگوییم با هر دو است، تا مادامی که امام منصوب هست، امام منصوب؛ وقتی که نیست و غایب است امام منتخب، و امام منتخب باید مجتهد جامع الشرایط باشد. آن وقت مرحوم امام گفتند نه این جوری نیست - گویا ایشان میخواستند با ما جدل کنند- گفتند: مذهب تشیّع این است که امام باید معصوم و منصوب باشد. در زمان غیبت تقصیر خود مردم است که امام غایب است، خواجه هم میگوید: «ّوجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»۱ حالا ما هم لایق نبوده ایم که امام غایب است، ما باید شرایط را فراهم کنیم تا امام زمان (عج) بیاید. ما گفتیم پس در زمان غیبت باید هرج و مرج باشد، فرمود این تقصیر خود مردم است، خداوند نعمت را تمام کرده ما باید لیاقت آمدن امام زمان (عج) را در خود فراهم کنیم، نظر شیعه این است که امام فقط باید منصوب و معصوم باشد؛ این بود اظهارات ایشان در آن وقت، و اشاره ای هم به ولایت فقیه نکردند. بعدا که ایشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولایت فقیه و حکومت اسلامی بحث کردند و همان نوارها پیاده شد و مقدمه ای برای تشکیل حکومت اسلامی در ایران گردید. ۱ تجریدالاعتقاد، مقصد پنجم، مساله امامت.
دوستان و هم مباحثه های آیتالله خمینی س: آن گونه که شنیده ایم مرحوم امام معاشریً نی داشتند که تقریبا محدود بودند، افرادی مانند آیتالله حاج آقا روح الله کمالوند و آیتالله حاج سیداحمد زنجانی؛ اگر حضرتعالی افراد دیگری را میشناسید و یا خاطره ای از جلسات و محافل و هم مباحثهایهای ایشان دارید بیان فرمایید. ج: حاج آقا روح الله کمالوند در خرم آباد بود، بعد که آیتالله بروجردی آمدند قم ایشان هم آمدند و با مرحوم امام دوست شدند و از معاشرین امام محسوب میشدند. ولی آنچه یادم هست این است که مرحوم امام با آقای حاج سیداحمد زنجانی - پدر آقای حاج آقاموسی زنجانی- و مرحوم آقای داماد یک مباحثه سه نفری داشتند، و حاج میرزامهدی بروجردی - پدر خانم آیتالله گلپایگانی- هم گاهی در مباحثه آنان شرکت میکرد، این مباحثه عصرها در مدرسه فیضیه بود یکی دو ساعت هم طول میکشید، مباحثه بیشتر بین مرحوم آقای داماد و مرحوم امام بود،گاهی اوقات صدایشان در همه مدرسه میپیچید. از دیگر کسانی که با ایشان رفیق بودند حاج آقا ریحان الله گلپایگانی بود، حاج شیخ حسن فرید گلپایگانی بود که او هم آدم فاضلی بود، حاج داداش - برادر خانم آیتالله مرعشی- بود، آشیخ محمّدحسین بروجردی پسر حاج میرزامهدی بروجردی بود؛ اینها با مرحوم امام رفیق و هم مجلس بودند و گاهی با هم به گردش میرفتند. س: حاج آقا بهاءالدّینی چطور؟ ج: ایشان در آن زمان هم مباحثه امام نبودند، ایشان در حوزه تدریس میکردند؛ من و شهید مطهری خدمت ایشان یک مقدار از رسائل را خوانده بودیم. تلاش برای تثبیت مرجعیّت و پرداخت شهریه آیتالله خمینی س: همان گونه که فرمودید حضرت امام از ورود به عرصه مرجعیّت و پرداخت شهریه در حوزه پرهیز داشتند و بر همین اساس پس از رحلت آیتالله العظمی
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۰۱* بروجردی دفتر شهریه ای به نام ایشان دایر نگردید، ولی سرانجام با تلاش گسترده حضرتعالی و جمعی از یاران امام مرجعیّت ایشان تثبیت گردید و در اوج مبارزات روحانیت بر ضد انجمنهای ایالتی و ولایتی، اقشار مختلفی از مردم به ایشان مراجعه نمودند. حضرتعالی به عنوان شخصیتی که در این زمینه نقش اصلی و اساسی را ایفا نمودید درباره چگونگی تثبیت مرجعیّت امام و پرداخت شهریه از سوی ایشان چنانچه خاطراتی به یاد دارید بیان فرمایید، و نیز بفرمایید از چه تاریخی شهریه ایشان آغاز شد و مقدار آن در مقایسه با مراجع دیگر به چه میزان بود؟ ج: همان ً گونه که قبلا گفتم بعد از وفات آیتالله بروجردی، آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری و تا اندازه ای آیتالله مرعشی در قم مرید و سلام و صلواتی داشتند اما آیتالله خمینی نه، من عرض کردم شب بعد از وفات آیتالله بروجردی من رفتم منزل امام نماز مغرب و عشا را با هم خواندیم و حدود یک ساعت و نیم نشستیم با ایشان گپ زدیم، یک نفر هم نیامد آنجا، در صورتی که من صبح همان روز رفتم منزل آیتالله گلپایگانی جمعیت زیادی آنجا بود و ایشان را با سلام و صلوات آوردند به مجلس فاتحه آیتالله بروجردی. غرض اینکه ایشان به طور کلی در این وادیها نبودند، حتی رساله چاپ شده هم نداشتند من و آقای مولایی با اصرار رساله ایشان را گرفتیم و دادیم چاپ کردند؛ من یادم هست حتی خانه ایشان تلفن هم نداشت، برای ایشان یک خط تلفن لازم بود، ما با ایشان صحبت کردیم، ایشان میگفتند تلفن میخواهم چه بکنم، بالاخره بعضی از تهرانیها با مخارج خودشان یک خط تلفن در منزل ایشان کشیدند. ایً شان اصلا در وادی مرجعیّت ً نبودند و طبعا کسی پول هم به ایشان نمیداد، اما در جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی ایشان از همه تندتر و داغتر به صحنه آمدند و اعلامیه های ایشان همه جا - تهران و جاهای دیگر- حسابی پخش شد. کم کم مردم به ایشان روی آوردند بهخصوص از تهران جمعیت زیادی به خانه ایشان میآمدند و کم کم پول هم به ایشان میدادند. در همان ابتدا من و آقای غیوری که الان در هلال احمر هستند به ایشان اصرار کردیم که شهریه بدهند، ایشان میگفتند من پول ندارم، میگفتیم ما میرسانیم چون آن وقت من دستم به نجف آباد بند بود و آقای غیوری هم تعهد کرد که از تهران قسمتی از آن را جور کند، ایشان گفتند ماههای بعد چی؟
گفتیم قرض میکنیم، گفتند نخیر من قرض نمیکنم، از هیچ کس قرض نمیکنم.گفتیم خوب قرض نکنید، بگذارید ما این ماه را بدهیم تا بعد...، بالاخره به زور شهریه را گردن ایشان گذاشتیم، مقداری از آن را من تأمین کردم مقداری را هم آقای غیوری، بعدا از کاشان داماد مرحوم آیتالله آقای حاج میرزا سیدعلی یثربی آمدند یک دستمال پول آوردند دادند به آقای خمینی و کم کم اوضاع خوب شد، شهریه ایشان تثبیت شد و ماههای دیگر هم رسید. وقتی هم ایّشان را بازداشت کردند من مصر بودم که هم فتوای ایشان گفته شود و هم شهریه ایشان ادامه پیدا کند، لذا به افرادی که میترسیدند اسم ایشان را ببرند یا برای آزادی ایشان دعا کنند میگفتیم: بابا نمیخواهد اسم ایشان را ببری و دعا کنی فقط مسأله که میگویی فتوای ایشان را هم نقل کن؛ این کار اثر خودش را دارد. وقتی که ایشان را گرفتند من رفتم تهران با همین آقای عسگراولادی و یک عده از بازاریهای تهران صحبت کردم و گفتم به هر قیمتی که هست باید شهریه ایشان در غیاب ایشان هم داده شود. سختگیری آیتالله خمینی در مصرف وجوهات مرحوم آیتالله خمینی در مصرف وجوهات خیلی احتیاط میکردند، مثلا اگر به ایشان میگفتی پول تلفن را بدهد مشکلش بود. بعضی اعلامیه ها و این جور چیً زها را اصلا پول نمیدادند، رساله مجانی به کسی حاضر نبودند بدهند. من یادم هست، کشف الاسرار ایشان چاپ شده بود، ناشری که چاپ کرده بود چهل نسخه به عنوان حق التألیف به ایشان داده بود، ایشان این چهل نسخه را میفروختند، یکی از آنها را به من فروختند به ده تومان، با اینکه خیلی وضعمان بد بود ولی چون به آقای خمینی ارادت داشتیم خریدیم؛ از این جور سختگیریها ایشان خیلی داشت. ً مثلا یک طلبه ای بعد از ماه رمضان هزارتومان برای ایشان آورده بود، ایشان چهل تومان به او داده بود، آن طلبه آمد پیش من گله کرد؛ من رفتم به ایشان گفتم آقا خیال کردید این طلبه سوار ماشین که شده میآمده قم یکی به او گفته این هزار تومان را بگیر بده به آقای خمینی، که شما چهل تومان به او میدهید! این بیچاره از
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۰۳* اول تا آخر ماه رمضان این قدر گفته مردم وجوهات بدهید، حوزه خرج دارد، آیتالله خمینی چنین و چنان، که حنجره اش پاره شده تا ایً ن هزارتومان را جمع کرده، اقلا مبلّغ بیشتری به ایشان بدهید خرج کند، آخه این چه جور برخوردی است که دارید؟! البته فقط من بودم که با آقای خمینی این جور حرف میزدم، کسی دیگر جرأت این را نداشت، ایشان هم از من ناراحت نمیشدند. من با مرحوم آیتالله بروجردی نیز صریح و روشن صحبت میکردم و ایشان تحمل میکرد، چنانکه اصحاب پیامبر و ائمه معصومین (علیهم السلام) نیز با آنان صریح و روشن صحبت میکردند و آنان علاوه بر تحمل با افراد متملّق و ثناگو برخورد میکردند. لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و قیام روحانیت در برابر آن س: در باره انجمنهای ایالتی و ولایتی و موضع گیری مراجع و روحانیون در برابر آن، چنانچه خاطره ای دارید بیان فرمایید. ج: بعد از رحلت آیتالله بروجردی، شاه که زمینه را آماده دیده بود در سال۱۳۴۰ مجلسین سنا و شورای ملی را منحل کرد، و در همان سال توسط علی امینی که نخست وزیر بود لایحه ای درباره تشکیل چیزی به نام «انجمنهای ایالتی و ولایتی» در هیأت دولت مطرح گردید. بعد این لایحه در دولت علم - دولت امینی سقوط کرده بود- در ۹۲ ماده و ۱۷ تبصره به تصویب رسید که از جمله مواد آن حذف قید سوگند به قرآن مجید برای نمایندگان و به جای آن سوگند به کتاب آسمانی ذکر شده بود و نیز حذف قید اسلام برای نمایندگان و نیز حذف قید ذکوریت بود که روحانیت در برابر آن قیام کرد که به «نهضت دوماهه روحانیت» معروف شد. در این زمینه آقای دوانی یک کتابی نوشته به نام «نهضت دوماهه روحانیون» که این جریًان را اجمالا نوشته و آن کتاب به چاپ رسیده است، نقش عمده را در این جریان مراجع داشتند و مدرسین و فضلای حوزه هم با آنها همراهی میکردند، مدرسین و فضلا رابط بودند بین مراجع و شهرستانها، در آن زمان شهرستانها خیلی مهم بود، من یک شب رفتم منزل امام - حالا یادم نیست در این جریان بود یا در جریان رفراندوم- امام فرمودند من دیشب
نخوابیده ام، نشسته ام تا صبح صدتا نامه نوشته ام برای علمای شهرستانها، آن وقت مسأله فتوکپی و این جور چیزها نبود، ایشان خودشان با دست نوشته بودند، با پست هم نمیشد این نامه ها را فوری برای شهرستانها بفرستی، به همین جهت بعضی از فضلا این نامه ها را میگرفتند راه میافتادند در شهرستانها تا به دست علما برسانند. آنها را هماهنگ میکردند و برنامه ریزی میکردند که آنها هم به مراجع تلگراف بزنند، بعد ما مدرسین را هماهنگ میکردیم که بروند منزل آیتالله خمینی، آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری و از آنها پیگیری مسائل را بخواهند.ً تقریبا هسته اولیه جامعه مدرسین همان وقت تشکیل شد. خودداری شاه و دولت از پاسخ به تلگراف آیتالله خمینی س: در ارتباط با ضدیت با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی، مراجع تقلید قم خطاب به شاه و نخست وزیر وقت تلگرافهایی فرستادند، شاه نیز در تاریخ ۲۴ مهرماه همان سال برای همه آنان به جز امام پاسخ فرستاد؛ به نظر حضرتعالی که در متن جریانات آن زمان بودید دلیل این عمل چه میتوانست باشد، آیا این به معنای ضدیت و ناراحتی شاه از امام خمینی نبود؟ ج: بله تلگراف آیتالله خمینی خیلی تند بود، ولی تلگراف سایرین تقریبا محترمانه و در بعضی از آنها تعبیر « ّخلدالله ملکه» و «مقام رفیع» نیز وجود داشت در حالی که تلگراف ایشان به نخست وزیر با جمله «جناب آقای علم نخست وزیر» شروع میشد و حتی دعا هم به او نکرده بود، به همین جهت به آنها برخورده بود، تازه آنها هم به سایر مراجع که پاسخ داده بودند تعبیر «حجتالاسلام والمسلمین» نوشته بودند، «آیتالله» ننوشته بودند. شاه با این کار گویا میخواست آیتالله خمینی را از سایرین جدا کند و بقیه را برای خود نگه دارد، ولی همیً ن کار دقیقا آیتالله خمینی را به مردم معرفی کرد. من در ملاقاتی که با آیتالله حکیم داشتم همین معنا را به ایشان گفتم که به طور کلی ایشان در وادی مرجعیّت نبود ولی همین که ایشان در جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی علیه رژیم با تندی برخورد کرد مردم ایشان را شناختند و به سراغ ایشان
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۰۵* آمدند، ایشان انصافا این جور بود، از ناحیه ایشان فعالیتی برای مرجعیتشان صورت نمیگرفت. س: اگر از بازتاب و آثار نهضت روحانیت در مخالفت با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در حوزه علمیه قم، اصفهان یا شهرهای دیگر حضرتعالی خاطره جالبی دارید بفرمایید، و اینکه در آن مقطع فعالیتهای شما در رابطه با نهضت چه بوده است؟ ج: همان گونه که عرض کردم وقتی این لایحه مطرح شد مراجع قم اعتراض کردند اما خیلی دست به عصا و با احتیاط، کسی که خیلی تند و تیز مطرح میکرد آقای خمینی بود، روی همین اصل هم ایشان از همان روز معروف شد، اصلا شناخت نسبت به ایشان در بازار تهران و در مردم به واسطه همان اعلام ّیه بود، علمای شهرستانها هم ًانصافا خوب آمدند در نتیجه دولتیها عقب زدند و حرفشان را پس گرفتند، تقریبا دو ماه این نهضت طول کشید بعد مردم در تهران و قم و جاهای دیگر چراغانی کردند و این یک پیروزی برای روحانیون محسوب میشد، علما اول خیلی با دلسردی وارد کار شده بودند ولی وقتی این پیروزی را دیدند خوشحال شدند و دیدند که اگر هماهنگی باشد خیلی میشود کار کرد، و علما و روحانیون نزد مردم بسیار محترم شدند. بعد مدتی گذشت و جریان رفراندوم و لوایح شش گانه مطرح شد. طرح لوایح شش گانه و رفراندوم از مردم هنگامی که لوایح شش گانه مطرح شد بعضی از آقایان مثل اینکه با سستی میخواستند وارد بشوند، میخواستند بگویند آن دفعه ما پیروز شدیم ولی اگر این دفعه شکست بخوریم خیلی بد میشود و دیگر اینکه، آن روز علم مطرح بود حالا شاه مطرح است - چون خود شاه لوایح شش گانه را مطرح کرده بود- میگفتند نخست وزیر حرفش را پس میگیرد اما شاه حرفش را پس نمیگیرد، شاه در ذهنشان خیلی عظمت داشت؛ ولی در عین حال بنا شد نماز جماعتها را در شهرها تعطیل کنند، قم تعطیل شد، من و مرحوم آیتالله قدیری رفتیم اصفهان منزل یکی از علمای مهم
ً اصفهان که مثلا نماز جماعت را تعطیل کنند، ایشان میگفت اگر من نماز نروم یک وقت میآیند میگویند چرا نماز نرفتی؟ گفتیم خوب بگو نمیخواهم بروم بگو اعتراض دارم... میگفت آخه یک وقت یک پاسبانی از شهربانی میآید ما را میگیرد میبرد شهربانی! از پاسبان خیلی وحشت داشتند. بالاخره زیر بار نرفتند و ما رفتیم نجف آباد خودمان جماعتها را تعطیل کردیم ولی در اصفهان نتوانستیم همه علما را موافق بکنیم. بالاخره دولتیها برای لوایح رأی گیری کردند و علما هم تقریبا رأی ریزی را تحریم کردند، ولی مع ذلک آنها سعی کردند که رأی حسابی بگیرند. یادم هست که فرماندار نجف آباد در یک جلسه میگفت در نجف آباد فلان مقدار رأی گرفته شد! من گفتم نجف آباد این قدر جمعیت دارد که تو این قدر رأی گرفتی؟ میگفت دارد، گفتم من نجف آبادیم میدانم که نجف آباد این قدر رأی ندارد، پیدا بود که همین طور در صندوقها رأی ریخته اند. س: شما به فرمانداری رفته بودید؟ ج: نه، ماه رمضان بود در منزلی افطاری رفته بودیم فرماندار هم آمده بود، در نجف آباد موقعیت من جوری بود که اگر یک کسی به عنوان فرماندار میآمد خواهی نخواهی مجبور بود - ولو در جای ثالثی- بیاید اظهار ارادت کند، چون مردم با ما بودند. مخالفت آیتالله خمینی با اصل رفراندوم نه با لوایح شش گانه س: در قضیه لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی آیا روحانیت احساس میکردند که سرنخ این قضیه به آمریکا و یا خارج از کشور مربوط است یا اینکه شخص شاه و دولت را مقصّر میدانستند؟ ج: در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی اینکه آمریکا دست داشته باشد مطرح نبود خود شاه هم مطرح نبود، علم نخست وزیر وقت را مقصّر میدانستند، البته نخست وزیر بدون نظر شاه کاری انجام نمیداد؛ ولی در رفراندوم تقریبا برای همه مسلّم بود که
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۰۷* دست آمریکا در کار است. مطرح بود که آمریکاییها از این راه میخواهند شاه را ً محبوب کنند، چون مثلا تقسیم اراضی ظاهرا به نفع قشر کشاورز بود و لذا خیلی ها میگفتند چرا روحانیت با این جهت مخالفت میکند، اینها میگویند از این اربابهای ظالم میخواهیم زمین را بگیریم بدهیم به یک عده کشاورز بدبخت این کار بدی نیست و مخالفت ندارد، یًا مثلا سپاه دانش که میخواهند سربازها را بفرستند در دهات بچه های مردم را درس بدهند خوب این چه بدی دارد؟ یً ا مثلا سپاه بهداشت که برای تأمین سلامتی مردم است، و این جور چیزها یک قدری برای افراد روشنفکر جاذبه داشت؛ به یاد دارم در آن وقت از آیتالله حاج میرزامحمّد باقر کمره ای جزوه ای در تأیید لوایح شش گانه گرفته بودند و به چاپ رساندند و مورد تعجب ما شده بود. لذا من یادم هست که آیتالله خمینی هم روی این جهت اصرار داشت که اصل لوایح را نبایستی زیر سئوال برد و به آن اعتراض کرد؛ و مرحوم آیتالله آقای حاج سیداحمد خوانساری هم که در یک صحبت یا نوشته - ً که حالا دقیقا یادم نیست- گفته بود این اصلاحات ارضی غلط است و زمینها غصب است و نمیشود در آن نماز خواند و از این راه وارد شده بودند، آیتالله خمینی خیلی ناراحت شدند و در یک شب که ما پنج شش نفر منزل ایشان بودیم گفتند بروید هر جوری هست به آقای حاج سیداحمد بگویید این چه وضعی است، ایشان با این کار خود به این نهضت ضربه زد برای اینکه فردا کشاورزان را علیه ما میشورانند، اینکه ما بگوییم اصلاحات ارضی خلاف شرع است راه مبارزه نیست، اینکه میخواهند بروند بچه های مردم را درس بدهند ما نباید بگوییم نروید درس بدهید، ما باید با اصل رفراندوم مخالفت کنیم برای اینکه کشور ما قانون دارد مجلس دارد، بازکردن باب رفراندوم صحیح نیست چون ممکن است اینها فردا بیایند بگویند ما میخواهیم مذهب را لغو کنیم و یک رفراندوم ساختگی راه بیندازند و از این طریق بخواهند مقاصد خود را عمل کنند، ما با اصل رفراندوم مخالفیم زیرا یک بدعت تازه است؛ آیتالله خمینی تأکید داشتند که روی این جهت باید تأکید کرد و مواد لوایح را هیچ نباید مورد حمله قرار داد، و الّا اینها با این شعارها کشاورزان و مردم را علیه ما میشورانند.
عقب نشینی آیتالله خوانساری س: این نکته که حضرتعالی فرمودید مرحوم امام در قضیه رفراندوم نظرشان راجع به اصل اصلاحات ارضی منفی نبوده است یک خاطره جالبی بود، اکنون سئوال این است که آن زمان عدّهای از علما مثل حاج آقا محسن اراکی یا آیتالله بنی صدر در همدان یا کسان دیگری بودند که در واقع خود یا بچه های اینها جزو بزرگ مالکها محسوب میشدند آن وقت این شایعه بوده که علما چون خودشان ّملاکند یا با مالکها زد و بند دارند با اصلاحات ارضی مخالفند، این معنا تا چه اندازه در حوزه مطرح بود؟ دیگر اینکه راجع به آزادی زنان و حق شرکت در ً انتخابات که حضرت امام در تلگرافشان به شاه آن را مطرح کرده بودند اصولا نظر ایشان و سایر مراجع چگونه بود، با اینکه خود ایشان بعد از انقلاب موافقت فرمودند که زنان در مجلس به عنوان نماینده شرکت کنند؟ ج: این جهت که بعضی از علما خودشان ملاک بوده اند یا اینکه آیتالله بنی صدر ملاک بوده اند و تأثیر آن در مخالفتها را من خبر ندارم، آشنایی من با آیتالله بنی صدر پس از این بود که آیتالله خمینی را گرفته بودند و علمای شهرستانها به عنوان اعتراض مهاجرت کرده بودند به تهران، من در آنجا با ایشان آشنا شدم، در مسائل هم وارد بود و شجاعانه برخورد میکرد ولی در این مسائل عمدتا مراجع قم مطرح بودند، مراجع قم هم، چون شاه مطرح بود برای شرکت در مبارزه خیلی تمایل نشان نمیدادند و میگفتند شاه حرفش را پس نمیگیرد و ما شکست میخوریم، و آیتالله خمینی اصرار داشتند که نخیر اگر ما درست عمل کنیم موفق میشویم، البته پس از اینکه مرحوم آیتالله حاج سیداحمد خوانساری مسأله اصلاحات ارضی را در تهران مطرح کرده بودند مزاحمتی برای ایشان ایجاد شده بود، عدّهای در بازار ایشان را هل داده بودند و عمّامه ایشان افتاده بود و به ایشان اهانت شده بود و تقریبا ایشان در همان جریان دیگر عقب زدند و به این نتیجه رسیدند که نمیشود کاری کرد، و برای خیلی افراد این جور مطرح شده بود که وقتی با آیتالله خوانساری با آن موقعیت که در جامعه داشت و دستگاه و دولت هم با ایشان بد نبود این گونه عمل بشود و عمّامه ایشان
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۰۹* بیفتد و به ایشان اهانت بشود، دیگر تکلیف ما روشن است و ما زورمان نمیرسد و... ولی آیتالله خمینی عقیده اش این بود که هر چه از این کارها بکنند ما بایستی محکمتر بشویم. اما در مورد چگونگی و محدوده فعالیت اجتماعی زنها این خود یک مسأله مشکلی است، در آن زمان نه نفر از علما اعلامیه ای امضا کردند که زنها نباید انتخاب شوند و نظر امام هم همین بود و خود ایشان هم اعلامیً ه دادند، ولی بعدا چون شرایط عوض شد شاید به این جهت نظر ایشان هم عوض شده باشد. (پیوست شماره ۵، صفحة ۸۰۱) تشکیل جامعه مدرسین در حوزه علمیه قم س: حضرتعالی به تشکیل هسته اولیه جامعه مدرسین در جریان مبارزه علیه انجمنهای ایالتی و ولایتی اشاره فرمودید؛ لطفا درباره چگونگی تشکیل این جامعه و اهدافی که در این زمینه دنبال میکردید توضیح بفرمایید. ج: تلاش ما در آن زمان این بود که مراجع را از یک طرف و مدرسین را از طرف دیگر هماهنگ کنیم، و این هماهنگی علما در آن زمان خیلی مهم بود. من یادم هست آقای وحید خراسانی که آن زمان تازه از نجف آمده بود یک روز من را دید و گفت: «من در یک مجلس دیدم آیتالله گلپایگانی آمد، آیتالله شریعتمداری آمد، آیتالله نجفی آمد، آیتالله خمینی آمد همه این مراجع در یک جا جمع شدند، من بهتم زد، در نجف ً که بودم اصلا محال بود که مثلا آیتالله حکیم با آیتالله سید محمود شاهرودی یا آیتالله خوئی در یک مجلس جمع شوند، حتی در یک مجلس فاتحه وقتی آن یکی میآمد آن دیگری میرفت و این خیلی نعمت بزرگی است که این بزرگان در یک جلسه مینشینند و با هم تفاهم میکنند». روی این اصل ما منزل مراجع میرفتیم و از آنها درخواست میکردیم که هفته ای یک بار هرچند برای چای خوردن هم که شده کنار یکدیگر بنشینند و همین تجمع باعث میشد که شاه و دولت روی آنها حساب کنند. ما به آقایان میگفتیم وقتی شما متفرق باشید آنها میگویند اینها نیرویی نیستند ولی وقتی جلسه هفتگی داشته باشید یک قدرتی میشوید و آنها مجبورند روی شما
حساب کنند و از بعضی تصمیم های خطرناک صرف نظر کنند. ما در جلسه مدرسین تصمیم میگرفتیم و تقسیم کار میکردیً م و مثلا بنا میشد هر پنج نفر منزل یکی از مراجع بروند و کارها را با هم هماهنگ بکنند و نظرات و اعلامیه های آنها را پیگیری کنند؛ و انصافا در جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی مراجع خیلی خوب آمدند، مدرسین هم خیلی خوب فعالیت کردند و این تلاشها سبب شد که دولت شکست بخورد و عقب نشینی کند، و مردم در آن وقت که دولت لایحه را پس گرفت احساس پیروزی کردند، در قم جشن گرفتند و چراغانی کردند، تهران همه جا را چراغانی کردند، و این محکی بود برای آمادگی مردم و زمینه ای بود برای مبارزات و حرکتهای روحانیت در آینده. البته مدرسین هم مختلف بودند بعضی ها در این جریانات خیلی هماهنگ بودند، بعضی ها هم ملاحظه کار بودند و محافظه کاری میکردند، میآمدند در جلسه و چیزی نمیگفتند، من الان اسم نمیخواهم بیًاورم، بعضی اصلا یک کلمه حرف نمیزدند حتی یک چیزی را که میخواستیم امضا کنند به زحمت امضا میکردند. از کسانی که در امضا گرفتن خیلی نقش داشت مرحوم محمّد ما بود با اینکه آن وقت جوان بود این اعلامیه ها را بر میداشت میبرد در خانة آقایان و به عناوین مختلف از آنها امضا میگرفت و به خاطر همین امضا گرفتنها یکی دو مرتبه بازداشت شد و یک مرتبه ۱ سی و دو روز در زندان ماند و بعد آزاد شد. یک نکته تاریخی من یک نکته را در همین جا به عنوان اینکه در تاریخ بماند بگویم: البته به عنوان تنقیص نمیگویم به عنوان اینکه یک واقعیت است عرض میکنم و آن اینکه در جلسه مدرسین حوزه علمیه قم نوعا آقای امینی، آقای خامنه ای، آقای هاشمی رفسنجانی، آقای آذری، آقای ابطحی، آقای مکارم، آقای سبحانی و دیگر آقایان شرکت میکردند، ۱ حجه الاسلام والمسلمین مرحوم حاج شیخ محمد منتظری در روز هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید و در حرم حضرت معصومه (س) در قم به خاک سپرده شد.
فصل چهارم: امام خمینی و نهضت روحانیت ۲۱۱* مرحوم آقای قدوسی هم شرکت میکرد، ولی آقای قدوسی از طرح مسائل انقلاب در مدرسه حقّانی که یک مدرسه با برنامه محسوب میشد و مسئولیتش به عهده ایشان بود به شدت پرهیز میکرد و اجازه نمیداد مسائل انقلاب و حرفهای آقای خمینی به آنجا راه پیدا کند و اینها را به ضرر مدرسه میدانست و گاهی حتی از تدریس رساله آیتالله خمینی و نقل فتواهای ایشان در مدرسه جلوگیری میشد، و این از چیزهایی بود که ما را زجر میداد. البته مدرسه رضویه هم که زیر نظر آقای شرعی اداره میشد تقریبا به همین شکل بود و طلبههایی را که در مسائل سیاسی وارد میشدند و یا حتی روزنامه میخواندند بسا از مدرسه اخراج میکردند، و به طور کلی در تمام دوران قبل از انقلاب آقایًان نوعا با طرح این مسائل و شرکت طلبهها در مسائل مربوط به مبارزه و انقلاب مخالف بودند، لابد نظرشان این بوده که دولت روی مدرسه آنها حساس نشود؛ ولی الان جمعی از طلّاب آن دوره های مدرسه حقّانی شده اند صددرصد انقلابی و اکثر پستهای حساس انقلاب را به عنوان انقلاب و به عنوان طرفداری از امام خمینی در دست گرفته اند. در حقیقت مسئولین مدرسه حقّانی در آن زمان به مرحوم آیتالله میلانی بیشتر توجه و عنایت داشتند و با امام خمینی و حرکتهای ایشان نوعا موافق نبودند. س: ًاساسا تشکیل جامعه مدرسین به ابتکار چه کسی بود و کدام یک از آنان نقش اصلی را به عهده داشتند؟ ج: تشکیل جامعه مدرسین احساس مسئولیتی بود که کردیم و کسی ما را به این کار امر نکرد، منتها ما اطراف آقای خمینی بودیم و با موضعگیریهای ایشان موافق بودیم و احساس میکردیم به سهم خود کاری باید انجام بدهیم، همه از روی اخلاص و احساس وظیفه در این کار وارد شده بودند، خودمان پول روی هم میگذاشتیم و افراد را به این طرف و آن طرف میفرستادیم یا اعلامیه ها را چاپ میکردیم، حتی خود آقایان مراجع میگفتند اگر فعالیت شماها نبود این کار به نتیجه نمیرسید، بلکه یک جلسه یازده نفری هم که بعدا تحت عنوان «اصلاح برنامه های حوزه» تشکیل شد تا اندازه ای متأثر از تشکیل جامعه مدرسین بود که میخواستیم یک کارهای اساسی تری انجام بدهیم.