کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۴
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۴ از ۱۹فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۳۱* س: این آقای کوشانپور که فرمودید چه کسی بود و به چه عنوان در چاپ این کتاب کمک میکرد؟ ج: آقای کوشانپور آدم ثروتمندی بود که اهل وجوهات بود، منتها مقیّد بود که وجوهاتش را در این جور کارهای تبلیغی مصرف کند، ایشان در تهران چند خانه هم داشت که بعضی از علمای تهران در آن مینشستند حتی مرحوم شهید مطهری هم مدت کمی در یکی از خانههای آقای کوشانپور زندگی میکرد، البته اجاره اش را به عنوان وجوهات حساب میکرد، این شخص مقلّد آیتالله بروجردی بود، و در نشر این کتابها از وجوهات کمک میکرد، بعد که ایشان از دار دنیا رفت بازماندگانش مؤسسهای به همین نام درست کردند. اهتمام به گردآوری منظم احادیث شیعه (جامع احادیث الشیعه) س: نظریه آیتالله بروجردی در گردآوری احادیث شیعه چگونه بود و حضرتعالی با این طرح تا چه اندازه همکاری داشتید؟ ج: مرحوم آیتالله بروجردی در درسهایشان که روایات را میً خواندند نوعا در هر باب به صاحب وسایل اشکال میً گرفتند و معمولا اشکالهایشان هم وارد بود، صاحب وسایل بسا یک قسمت از روایت را ذکر کرده و دنباله آن را ذکر نکرده است در صورتی که این دو قسمت با هم ارتباط داشته است؛ گاهی اوقات دو سه تا روایت که پیداست اینها یک روایت بوده ولی سندهای مختلف دارد قاعده اش این بود که اینها را پهلوی هم ذکر میکرد که این کار را نکرده، یً ا مثلا روایاتی که یک مفهوم را با دو لحن بیان داشته قاعده اش این بود که هر دو را پهلوی هم ذکر میکرد که هر یک قرینه دیگری میشد اما اینها را پهلوی هم ذکر نکرده، روی این جهت ایشان همیشه به صاحب وسایل اشکال داشتند که در تنظیم روایات این جور جهات را رعایً ت نکرده است، مثلا بجا بود روایتی را که مشایخ ثلاث ذکر کرده اند پهلوی هم ذکر میکرد تا انسان میفهمید این روایت را هر سه نفر (کلینی، شیخ طوسی و صدوق) نقل کرده اند، از این گونه اشکالها داشتند؛ ایشان به فکر افتادند که خودشان روایات را
تنظیم کنند، یک دسته از فضلا را دعوت کردند که این کار را شروع کنند، البته این نکته را باید گفت آن طور که مرحوم آیتالله بروجردی به وضع روایت بصیر و مسلط بودند افرادی که دعوت شده بودند - که یکی از آنها من بودم- بصیرت لازم را نداشتیم، باید اینها تازه بیایند از صفر شروع کنند؛ افراد هم مختلف بودند بعضیها خوب بودند، بعضیها درجه شان پایین تر بود، ّعلی ای حال اینها آمدند، ایشان هم خیلی وقت صرف کرد، جلسه های زیادی میآمد مینشست، در کیفیت تنظیم دستورهای مهمی میدادند، خیلی هم عنایت داشتند که این کار انجام بشود، با اینکه کارهای مهمی به ایشان مراجعه میشد گاهی اطرافیها در بیت ایشان حرص میخوردند که ایشان کارهای مهم را گذاشته اند و دارند به این کتاب ور میروند ولی ایشان خیلی عنایت داشتند که این کتاب بر اسلوب صحیح پایه ریزی شود، اول هم صحبت این بود که هم احادیث شیعه و هم احادیث سنّی تنظیم بشود و اگر شده بود خیلی خوب بود، یعنی احادیث «صحاح ّسته» هم در هر بابی درج میشد، این کار زحمت طلبهها را کمتر میکرد، خوب هم بود چون در بسیاری از مسائل، روایات ما نظر دارند به روایات اهل سنت، خود مرحوم آقای بروجردی هم میدانستند که ایً ن کار مهمی است ولی روی بعضی جهات که ممکن است بعدا بگویند دارند کتابهای سنّی ها را احیا میکنند از آن صرف نظر کردند، ایشان روی این جهات خیلی حساب میً کرد که مثلا جوّی برای علمای شیعه درست نکنند، و الّا خود ایشان به این موضوع عنایت داشت و کتابهای آنها را هم داشت؛ بالاخره ایشان هر روز میآمدند یک برنامه و دستوری میدادند. یک روز ایشان یک فرمایشی فرمودند من به ایشان گفتم: آقا شما چند روز پیش آن جور دستور دادید حالا این جور میفرمایید؟ ایشان گفتند: «انا فی کل یوم رجل» - من هر روز یک برداشت جدیدی دارم- من عرض کردم: آقا با «انا فی کل یوم رجل» نمیشود کتاب نوشت، برای اینکه یک برنامه باید از اول باشد که همه روی آن برنامه کار کنند، و بالاخره گاهی نظریاتی به ذهن خود ایشان میآمد یا افراد تذکراتی میدادند، و سلیقه و متد اینکه چه جور تنظیم کنیم عوض میشد. علی ّای حال شاید بیست و چهار پنج نفر میشدند که بنا شد هر دو نفری یک کتاب را با هم تنظیم کنند، من با آقای ابراهیم امینی تابستان رفتیم نجف آباد «روایات ارث» را تنظیم کردیم، البته برای ما خوب بود با روایات آشنا میشدیم، مرحوم آقای ربانی شیرازی با آقای حاج
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۳۳* شیخ محسن حرم پناهی «'& » را تنظیم کردند، یک عده «طهارت» را تنظیم کردند که بعد بیاورند آنها را با هم یکنواخت کنند، چون باید یک سبک باشد؛ ایشان عنایت داشت که در مقدمه این کتاب حدیث متواتر ثقلین بیاید، چون ما با سنّی ها اگر چه در مسأله امامت اختلاف داریم ولی طبق این حدیث که مورد قبول آنها نیز هست پیامبراکرم (ص) گفتار عترت را در کنار قرآن قرار داده است و فرموده اگر به این دو تمسک کنید گمراه نمیشوید؛ بنابراین ما اگر بخواهیم به دستور پیامبر (ص) عمل کرده باشیم، برای عمل کردن به دستورات فقه اسلام باید فقه عترت را به دست بیاوریم و به همان عمل کنیم، به همین جهت من یک روز رفتم خدمت ایشان، ایشان دوجلد کتاب «عبقات» را که مربوط به حدیث ثقلین بود دادند به من و فرمودند شما این کتاب را خلاصه گیری کنید - عبقات هم خیلی شلوغ است- بالاخره این توفیق برای من حاصل شد که این دوجلد کتاب را که هر جلد حدود هشتصد صفحه و همه مربوط به حدیث ثقلین است مطالعه و خلاصه گیری کنم، متأسفانه آن زمان دستگاههای فتوکپی و زیراکس و اینها که الان هست نبود ما متن همان چیزهایی که راجع به ارث نوشته بودیم و حدیث ثقلین را دادیم به آیتالله بروجردی و دیگر نفهمیدیم چطور شد؛ ولی این کار برای افراد خیلی مفید بود، همه با زیر و بم کار و نکات روایات و خصوصیات کتابها آشنا شدند و این خود در واقع تمرین یک کار دسته جمعی بود. ظاهرا خود مرحوم آیتالله بروجردی یک مقدمه ای مربوط به حدیث ثقلین برای آن کتاب تنظیم کرده بودند حالا نوشته ما که دادیم به ایشان اثر داشته یا نداشته نمیدانم، این کتابها در زمان مرحوم آیتالله بروجردی به چاپ نرسید، ولی آقای کوشانپور که پس از فوت آقای بروجردی به آقای شاهرودی مراجعه کرده بود از آقای شاهرودی اجازه گرفته بود که از وجوهات آنها را چاپ کند ولی ایشان هم مرحوم شد، یادم هست که همان اوایل انقلاب آقای حاج شیخ اسماعیل ملایری که ادامه این کار را به عهده گرفته بودند به من گفتند شما به آقای خمینی بگویید که حدود ده هزار تومان خرج این کار است آن را تأمین کنند تا چاپ این کتابها ادامه پیدا کند، من هم به آیتالله خمینی گفتم ایشان هم قبول کردند، منتها بعد آقای حاج شیخ اسماعیل نیً امدند، ظاهرا به آیتالله خوئی مراجعه کرده بودند که برای ادامه کار و چاپ کتابها از ایشان کمک بگیرد، به هرحال این کتاب خوبی است ولی کیفیت چاپ آن از جهت علامت گذاری و ویراستاری به شکل مطلوب نیست.
س: به نظر حضرتعالی آیا این مجموعه کتاب «جامع احادیث الشیعه» عینا مطابق با همان طرح ایده آلی است که مرحوم آیتالله بروجردی در نظر داشتند؟ ج: بالاخره وقتی انسان میخواهد روایات یک مسأله فقهی را مورد بررسی قرار دهد اگر بخواهد ده بیست جلد کتاب روایت اطراف خود جمع کند مشکل است، کتاب جامع الاحادیث این کار را کرده که این روایات را یکجا جمع آوری کرده است، البته تکرار در بعضی جاها لازم است و نمیشود به صرف آدرس ً دادن اکتفا کرد، مثلا همین مستمسک آیتالله حکیم را که نگاه میکنیم گاهی انسان کلافه میشود، در یک مسأله مثلا میگوید: «۶/ ۷ ۸ » و ما چقدر باید بگردیم تا آن صحیحه را در یک صفحه یا چندصفحه جلوتر پیدا کنیم، با اینکه خود آن صحیحه نیم خط یا یک خط بیشتر نیست، کتاب جامع الاحادیث هم گاهی این گونه است که اگر در یً ک باب مثلا بیست عدد روایت است بسیاری از آنها را گفته «تقدم فی باب فلان» (در فلان باب این روایت آمده است) و این مراجعه به بابهای دیگر بهخصوص اگر در جلدهای متعدّد باشد خسته کننده است و بسا انسان حوصله مراجعه را پیدا نکند، و اگر چنانچه این کار میشد که روایات مهم هر باب چه از کتابهای شیعه چه از کتابهای سنّت گردآوری میشد مخصوصا روایتهای صحیحی که نقطه اتکای فتواست، کار را آسانتر میکرد و فایده بیشتری داشت. این مطلب را هم من همین جا اضافه کنم که بسا در روایات ما نکاتی هست که به روایات اهل سنّت اشاره دارد، مرحوم آیتالله بروجردی یک وقت مطلبی را به این مضمون میفرمودند که فقه ما مثل حاشیه ای است بر فقه اهل سنت، چون حکومت و دولت و ملت همه سنّی بودند روایات اهل سنّت در آن زمان مطرح بوده، فتاوای آنها مطرح بوده و روایات ائمه ما گاهی ناظر به فتاوای آنها بوده است، اگر در یک مسأله روایاتی که در صحیح بخاری و مسلم و سایر کتب اهل سنّت هست اینها را هر چند در پاورقی ذکر میکردیم و طالب علم اینها را با روایات خودمان تطبیق میکرد خیلی بهتر بود. البته ما راجع به تنظیم جامع احادیث همة زحمت خودمان را کشیدیم و آن اوایل در جلسات دسته جمعی همه نوشته ها یکنواخت میشد ً ولی بعدا همه اینها در
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۳۵* اختیار حجتالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ اسماعیل ملایری قرار گرفت و الان ایشان تنهاست و خودشان آنها را تنظیم میکنند، البته به کار خودشان مسلط هم شده اند خداوند به ایشان توفیق عنایت کند. همکاری با آیتالله ربانی شیرازی در نگاشتن پاورقی بر وسائل الشیعه از جمله کارهایی که در همان زمان انجام گرفت و تا اندازه ای مشابه کار «جامع احادیث الشیعه» بود زدن پاورقی بر کتاب «وسائل الشیعه» بود، مرحوم ربانی شیرازی یک روز به بنده پیشنهاد کردند که بیایید برای وسائل الشیعه پاورقیهایی تنظیم کنیم، البته اصل این کار را آقای محمّدی کتابفروش به آقای ربانی پیشنهاد کرده بود، ایشان این پیشنهاد را با من مطرح کردند و ما با یکدیگر این کار را شروع کردیم، کتاب «طهارت» و «'& » را من فیش برداری کردم، آقای ربانی اول میگفت برای هر روایتی یک حاشیه میزنیم ولی من گفتم این درست نیست ما باید به صورت باب یک و باب دو نظیر آنچه در متن هست در پاورقی باب بندی کنیم و روایات پراکنده یا قطعه قطعه شده را در ارتباط با هم بیاوریم و...، آقای ربانی هم قبول کرد و کار به همان سبکی که الان چاپ شده است شروع شد، بعد این خبر به گوش آیتالله بروجردی رسید و این کار در واقع یک مقدار کار جامع الاحادیث را انجام میداد و پایه های آن را سست میکرد، بعد ایشان ابراز ناراحتی کرده بود، وقتی من فهمیدم ایشان از این جهت ناراضی است از کار دست کشیدم، چون اول فکر نمیکردم که این مسأله به جایی برخورد کند، هر کدام میتوانست کاری مستقل برای خودش باشد و کتاب وسایل هم احیا میشد، بالاخره مرحوم آقای بروجردی از این کار ناراحت شد و من با همه زحمتهایی که روی آن کشیده بودم به خاطر آقای بروجردی کنار کشیدم، ولی آقای ربانی گفتند ما داریم کتاب وسایل را تنظیم و تکمیل میکنیم و این چهکار به جامع الاحادیث دارد، آن برای خودش جدا این هم برای خودش جدا، بالاخره ایشان کار را ادامه دادند و الان هم پاورقیها همان گونه که ملاحظه میکنید با کتاب وسایل چاپ شده است.
جایگاه فلسفه در حوزه علمیه و نظریه آیتالله بروجردی س: یکی از بزرگان که خدمت شما فلسفه درس خوانده اند در مورد کلاسهای شما در تدریس منظومه میفرمودند این کلاسها خیلی شلوغ میشد ً و ظاهرا در مرکز شهر - مسجد امام حسن (ع)- بوده، ایشان میفرمودند: آن طور که من یادم میآید آقای بروجردی فرمودند که این درس را یک جای دورتر ببرید، و شما طبق نقل ایشان آن را برده اید در خیابان امام که افراد کمتر بیایند ولی بعد از دوسه روز جمعیت همچنان زیادتر شده بود. ج: هر کس این را گفته بد نقل کرده است، مطلب این جوری است که درس منظومه من خیلی شلوغ میشد، این اواخر یکی از شبستانهای مسجد امام پر میشد در حدود چهارصد نفر بودند آن وقت چهارصد نفر خیلی بود، من نشسته روی زمین درس میگفتم و مجبور بودم خیلی بلند صحبت کنم که صدا به همه برسد منبر و بلندگو نبود، برای من در آن موقع منظومه گفتن خیلی روان شده بود، یعنی وقتی که میخواستم بروم درس به دو دقیقه از بالا تا پایین صفحه را یک نگاه میکردم و میرفتم، همه مطلب را از خارج میگفتم حافظه من آن زمان خیلی قوی بود، من بر اساس شیوه مرحوم امام درس میگفتم، عبارت خوانی هفت هشت دقیقه بیشتر طول نمیکشید، مرحوم علّامه طباطبایی هم در آن زمان اسفار میگفت و میگفتند شاید حدود دویست و پنجاه تا سیصد نفر شاگرد دارد، بعضی از بزرگان هم درس اسفار ایشان میرفتند، در آن موقع درسهای فلسفه معروف حوزه همین درس منظومه من بود و اسفار ایشان، البته دیگران هم میگفتند اما خیلی کم؛ یک روز مرحوم حاج آقا محمّد مقدس اصفهانی به من رسید و گفت آشیخ حسینعلی! گفتم بله، گفت آیتالله بروجردی به من گفتند به شما بگویم دیگر منظومه درس نگو! گفتم چطور؟! گفت هیچ؛ گفتند شما دیگر منظومه درس نگویید، تعطیل کنید. این گذشت عصر که شد مشهدی حسن گلکار که در خانه مرحوم آیتالله بروجردی بود آمد درب خانه من و گفت آقای حاج محمّدحسین احسن گفتند شما بیایید منزل آیتالله بروجردی، من رفتم منزل آقای بروجردی و در این فکر بودم که چگونه به شاگردهایم بگویم آیتالله
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۳۷* بروجردی گفته درس را تعطیل کنید، در این مسأله مانده بودم، بالاخره رفتم دیدم حاج محمّدحسین میگوید آقای بروجردی دستور دادند که به فلانی یعنی آشیخ حسینعلی بگو دیگر درس منظومه نگوید و شاگردهای آقای طباطبایی را اسمهایشان را بنویسد تا شهریه آنان را قطع کنیم، من یک دفعه جا خوردم! گفتم ایً ن چه حرفی است اصلا این کار مشکلی است، شاگردهای آقای طباطبایی را من چه میدانم چه کسانی هستند مگر اینکه من بروم آنجا وقتی ایشان درس میگویند دم در بایستم و یکی یکی اسم طلبهها را بپرسم و بنویسم این خیلی چیز بدی است، بعد گفتم یک کاری بکن برویم خدمت آقای بروجردی ببینیم ایشان چه میگویند و منظورشان چیست؟ راه را باز کرد و رفتیم خدمت آقای بروجردی، گفتم: آقا پیغام حضرتعالی را آقای حاج آقا محمّد مقدس رساندند، این چیزی که شما راجع به درس آقای طباطبایی فرمودیً د اولا من که شاگردهای ایشان را نمیً شناسم و ثانیا این خیلی بد است، یادم هست آن وقت به مرحوم آیتالله بروجردی گفتم آقا از درسهای حوزه آن قسمت که در دانشگاهها و در دنیا یک مقدار روی آن حساب میکنند همین فلسفه است و این برای شما هم بد است، فردا میگویند آیتالله بروجردی فلسفه را تحریم کرده، این چیز خوبی نیست، بعد یک وقت دیدم آقای بروجردی فرمودند: «من هم میدانم، من خودم در اصفهان فلسفه خوانده ام ولی نمیدانید که از مشهد چقدر به ما فشار میآورند! » - بعد معلوم شد که طرفداران آیتالله حاج میرزا مهدی اصفهانی و شاگردهای ایشان روی آیتالله بروجردی برای درسهای فلسفه فشار میآورده اند - بعد فرمودند: «از طرف دیگر بعضیها مسائل فلسفه را درک نمیکنند، فکرشان منحرف میشود، من در اصفهان که بودم یک طلبه ای از درس فلسفه آخوند کاشی که آمد گفت من الان یک تکه خدا هستم برای اینکه حقیقت وجود یکی است، من هم که وجود دارم و... کسانی که نمیفهمند آن وقت نتیجه برعکس میدهد؛ فلسفه باشد اما برای یک افراد خاصی دریک جای مخصوصی، این جور عمومی نباشد که چهارصد پانصد نفر پای یک درس بریزند، این درست نیست مخصوصا منظومه و اسفار، بهخصوص اسفار که وقتی مرحوم صدرالمتألهین در اسفار میرسد به حرفهای صوفیه و عرفا آن وقت اینجا کشش میدهد، اینها را خیلی افراد درک نمیکنند و عوضی میفهمند». من از فرمایشات ایشان فهمیدم که آقای بروجردی با اصل فلسفه گفتن مخالف نیست،گفتم
پس آقا اجازه دهید من به جای منظومه یک اشارات درس بگویم - و منشأ اشارات گفتن من این شد-ً، طالبش هم قهرا کم است، گفتند باشد من که با فلسفه مخالف نیستم آخه این جور که حالا چهارصد نفر سر یک درس فلسفه بیایند... و نمیدانی چقدر از مشهد فشار آورده اند و... دوباره مشهد را گفتند؛ ایشان از حرفهای مشهد خیلی ناراحت شده بود و اینکه طلبهها چیزهای عرفانی و درویشی را درک نمیکنند، گفتم پس اجازه بدهید من خودم اشارات درس بگویم و به آقای طباطبایی هم بگویم کتاب شفا یا یک کتاب دیگر که جاذبه داشته و حرفهای درویشی نداشته باشد بگویند، گفتند ایشان اطاعت نمیکند؛ گفتم نه آقا همه مطیع شما هستند چه کسی تخلف میکند؟ گفتند اگر قبول کند که خیلی خوب است. بعد رفتم منزل مرحوم علّامه طباطبایی - خدا رحمتش کند ایشان در خانه زیر کرسی نشسته بودند اتفاقا چند روز هم بود مریض بودند اواخر ماه رجب بود- جریان را به ایشان گفتم، ایشان اول ناراحت شد و فرمود: «این چه وضعی است! با فلسفه که نمیشود مخالفت کرد! من شاگردهایم را بر میدارم میروم کوشک نصرت «محلی در خارج از قم» آنجا درس میگویم«؛ گفتم آقا ببینید طلبههایی که آمده اند قم فقط برای اسفار شما که نیامده اند، اینها درس خارج آقای بروجردی هم میخواهند، شهریه هم میخواهند، آخر کوشک نصرت در بیابان این که عملی نیست! شما عنایت بفرمایید من هم به آقای بروجردی گفتم که ایشان از نظر شما تخلف نمیکنند، شما حالا که مریض هستید نزدیکیهای ماه رمضان هم که طلبهها میروند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس «شفا» بگویید، ایشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه... گفتم باباجان در این کتاب شفا یک جا لفظ «وجود» هست، شما در این لفظ هرچه مبنا و نظریه راجع به وجود دارید بفرمایید، بالاخره ایشان مرجع ما و رئیس حوزه علمیه است و باید با هم بسازیم؛ در نهایت ایشان به زور قبول کردند و به همین شکل هم عمل کردند، ایشان به عنوان مریضی تا ماه مبارک رمضان درس نگفتند، و بعد از ماه رمضان هم شفا شروع کردند و کسی هم نفهمید که منشأ آن چه بود! ما هم در مسجد امام کتاب اشارات را شروع کردیم. یک روز یک شخصی زیر گذرخان به من برخورد کرد و گفت: آشیخ حسینعلی شنیدم در مسجد امام دوباره اشارات شروع کرده ای! اگر به گوش آقای بروجردی برسد! گفتم من از خود آقای بروجردی اجازه
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۳۹* گرفتم، بالاخره قضیه از این قرار بود و ما مشکل را به این نحو حل کردیم و به این شکل بود که علّامه طباطبایی شفا شروع کرد و من اشارات شروع کردم. در اینجا یک نکته را یادآور میشوم:ً ظاهرا مرحوم میرزا و شاگردان ایشان در مشهد با اصل خواندن فلسفه مخالف نبوده اند بلکه با بسط آن در میان کسانی که درک عمیق ندارند و ممکن است آرای فلاسفه را وحی منزل بدانند و بسا به انحراف کشیده شوند مخالف بوده اند؛ و لذا بعضی از آقایان در خود مشهدمقدس به تدریس فلسفه اشتغال داشتند. شاید نزد آقایان وانمود شده بود که در حوزه قم تدریس فلسفه عمومی و بی کنترل میباشد و نگرانی آقایان از این جهت بود، در صورتی که مرحوم امام نیز با اینکه استاد فلسفه قم بودند به همه کس اجازه شرکت در درس فلسفه خود را نمیدادند و شرکت در درس فلسفه ایشان متوقف بر استجازه از ایشان بودً ؛ ضمنا شرایط زمانی و مکانی نیز در این مسأله مانند سایر مسائل بی تأثیر نیست. رابطه آیتالله بروجردی و فدائیان اسلام س: بازگردیم به مسائل سیاسی- ً اجتماعی آن زمان، لطفا رابطه مرحوم آیتالله بروجردی با مرحوم نواب صفوی و جریان فدائیان اسلام و اختلاف بین آنان و مسائلی را که در این ارتباط به یاد دارید بیان فرمایید. ج: اصل هدف مرحوم نواب صفوی و کسانی که اطراف او بودند نظیر آسیدهاشم و واحدی هدف حقی بود، منتها برای بیان هر حرف حقی انسان باید محیط و اطراف را نگاه کند که چگونه آن را مطرح کند، روش مطرح کردن حرف حق را باید در نظر گرفت؛ آنچه در آن زمان به نظر میآمد این بود که اینان پیاده کردن هدفشان را خیلی ً با تندی شروع کردند، جوری که تقریبا همه حوزه به هم ریخت، یادم هست جوری شده بود که آقای واحدی میخواست از مدرسه فیضیه برود حمام، پانصدششصد طلبه دنبالش راه میً افتادند اصلا درس و بحث همه به هم خورده بود، حرفها و شعارها حق بود و نوع طلبههای جوان از روی احساسات به ایشان ایمان آورده بودند، مرحوم آیتالله بروجردی هم آدمی نبود که مسائل را نفهمد، بعضیها ممکن است اصلا
مسائل را درک نکنند، ولی ایشان مسائل را درک میکردند، میدانستند اینها حق است اما روشی که این آقایًان در حوزه داشتند برای بزرگان حوزه مورد پسند نبود، مثلا به آقای بروجردی اهانت میکردند، به علما اهانت میکردند، یک جوری که عقلای قوم را عصبانی کرده بود، میشد با ایً ن تندی هم برخورد نکرد، مثلا عدّهای جمع بشوند بروند بعضی مسائل را از آقای بروجردی بخواهند؛ اینً ها مستقیما مسائل را با طلبههای جوان و با مردم در میان میگذاشتند به گونه ای که حوزه را قبضه کرده بودند، بچه طلبهها نوعا چون احساساتی بودند دور اینها جمع بودند، من یادم هست که مرحوم مطهری خودش برای من نقل کرد و گفت: من بیش از یک ساعت رفتم با آقای نواب دنبال رودخانه راه رفتیم و صحبت کردیم، گفتم درست است که شما حرفهای حقی دارید اما بالاخره آقای بروجردی الان رئیس مذهب است، رئیس حوزه است، باید قداست ایشان را حفظ کرد و در پرتو ریاست ایشان کار کرد نه اینکه بیاییم همه اینها را با این تندیها بشکنیم و به آنان اهانت کنیم، با این شکل نتیجه ای نمیگیریم، این را آقای مطهری برای من نقل کرد، و صحبتهای مرحوم مطهری برای این بود که آقای نواب صفوی را از آن حالت تندی یک قدری بیرون بیاورد. حتی آیتالله خمینی من یادم هست که در خانه ایشان ما پنج شش نفر هم بیشتر نبودیم، تازه پیش ایشان «زکات» شروع کرده بودیم، آقای مطهری هم بود، صحبت فدائیان اسلام شد، ایشان گفتند آخر این چه برنامه ای است که اینها دارند، چهارتا بچه حوزه را به هم ریخته اند، به همه اهانت میکنند، باید شهربانی دخالت کند، کنترل کند، آخه این تندیها یعنی چه! حتی ایشان هم نظرشان در آن شرایط این گونه بود؛ آن وقت کسانی مثل مرحوم ربانی شیرازی، آشیخ علی لر و آقای حاج شیخ اسماعیل ملایری مبعوث شدند که به این غائله خاتمه بدهند و بالاخره به این جریان در حوزه علمیه قم خاتمه دادند، البته ما ته دلمان از حرکت فدائیان اسلام برای مبارزه با رژیم شاهنشاهی و پیاده شدن دستورات اسلام خوشحال بودیم و حرفهای آنها را حرفهای حقی میدانستیم، منتها شیوه های آنها در حوزه شیوه های تندی بود. س: این افراد که فرمودید آیا از طرف آیتالله بروجردی مبعوث شده بودند؟ ج: بله، ظاهرا از طرف آقای بروجردی مأمور بودند، شرایط جوری شده بود که حوزه
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۴۱* به هم خورده بود، کارها به دست بچه ها افتاده بود، آقای بروجردی تحقیر میشد، یعنی قداست ایشان و علما شکسته میشد و حرف ایشان زمین میخورد، و در صورت شکسته شدن ایشان دیگر چیزی باقی نمیماند، حکومت هم آن چهارنفر را میگرفت میبرد اعدام میکرد، واقعا آن وقت این جور شده بود، ما در عین حالی ّکه طرفدار نواب بودیم از بی نظمی و به هم ریختگی حوزه هم رنج میبردیم، دیگر هیچ کس حرف هیچ کس را گوش نمیداد، آقای نواب که راه میافتاد هزار تا هزار و پانصد بچه طلبه دنبالش در خیابان راه میافتادند، دیگر کسی به آقای بروجردی اعتنا نداشت به آقای خمینی و دیگران کسی اعتنا نداشت، ضمنا آیتالله بروجردی مایل نبود دولت در این مسأله دخالت کند. به نظر میآمد اگر آقای نواب و دیگران میآمدند جلساتی تشکیل میدادند و عقلای قم را با خود همراه میکردند و با آقای بروجردی تفاهم میکردند شاید بهتر نتیجه گرفته میشد، بالاخره کار به جایی رسید که یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء که طرفداران مرحوم نواب آمدند در مدرسه فیضیه شعار بدهند آقایان تعقیبشان کردند و آنها رفتند تهران. س: طلبهها تعقیبشان کردند یا شهربانی؟ ج: نه، طلبهها نگذاشتند شهربانی دخالت کند، امثال آقای ربانی شیرازی و آقای آشیخ علی لر و آقای حاج شیخ اسماعیل ملایری بودند. س: مرکزشان در آن زمان قم بود؟ ج: البته شخص مرحوم نواب صفوی بیشتر در تهران بود، گاهی به قم میآمد، اما تعدادی از طرفداران آنها در قم بودند، صحن مدرسه فیضیه در کنترل آنها بود؛ البته اگر آقای بروجردی به شهربانی میگفت آنها گوش میکردند ولی آقای بروجردی نگذاشت کار به آنجا برسد. س: بعضی نظرشان این است که آیتالله بروجردی و بعضی اطرافیان ایشان در آن شرایط برای مقابله با کمونیستها نظرشان بر حفظ سلطنت بوده، آیا این نظریه درست است؟
ج: من از این موضوع بی ً اطلاعم، ولی اجمالا میدانم که آیتالله بروجردی از شاه هم دل خوشی نداشت. س: آیا از معاریف کسانی از آنها حمایت میکردند؟ ج: از معاریف به عنوان حمایت من یادم نیست، اما - از تندرویها که بگذریم - ما در دلمان از اینکه به شاه و به دولت و به نخست وزیر حمله میکردند خوشمان میآمد، بچه طلبهً ها عموما از همین شعارها که میدادند استقبال میکردند، اینها جلسات سخنرانی تشکیل میدادند درسها را به هم میزدند، اینها میخواستند انقلاب را از حوزه شروع کنند؛ اما اینکه از معاریف کسی حامی اینها باشد من یادم نیست. البته آن زمان کسانی بودند که میخواستند من و آقای مطهری و آیتالله خمینی را در نظر آیتالله بروجردی به عنوان طرفداران و حمایت کنندگان مرحوم نواب جلوه دهند و به اصطلاح در ذهن آیتالله بروجردی برای ما پرونده سازی کنند؛ یکی از اینها یک وقت گفت: در آن جلسه که برای این منظور تشکیل شده بود من به آنها گفتم فلانی را استثنا کنید برای اینکه آقای بروجردی به فلانی از باب اینکه مقرّر درسهایش است علاقه مند است و این حرف را نسبت به او باور نمیکند، او را کنار بگذارید تا نسبت به آن دونفر دیگر قبول کند، و همین کار را هم کرده بودند مرا قلم زده بودند و به آقای بروجردی تفهیم کرده بودند که آن دونفر - آقای خمینی و آقای مطهری- حامی نواب هستند و طلبهها را علیه شما تحریک میکنند، تا اینکه بالاخره فدائیان اسلام از قم رفتند تهران اطراف آیتالله کاشانی جمع شدند. تفتین علیه امام خمینی و شهید مطهری نزد آیتالله بروجردی تابستان آن سال آیتالله بروجردی رفتند وشنوه، من خدمت آقای بروجردی بودم یک روز آقایی آمد و به آقای بروجردی گفت: آقا اینها وقتی که رفتند تهران آیتالله کاشانی تشویقشان کرده و نفری پنجاه تومان هم به آنها داده، پنجاه تومان آن روز خیلی پول بود، در همین اثنا که حرف میزد آقای بروجردی گفت: «من نمیدانم چرا بعضی از عقلای قم از اینها حمایت میکردند» بعد رو کرد به حاج محمّدحسین
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۴۳* و گفت: «حاج محمّدحسین، آقای خمینی از مشهد یک نامه ای نوشته بودند آن نامه را بیاورید ما جواب بدهیم، یادتان باشد» تا این حرف را زد من همه چیز را فهمیدم؛ اینکه آقای بروجردی فرمودند تعجب است که عقلای قم با این وضع از اینها حمایت میکردند نظرشان به آقای خمینی بود. من فوری نامه نوشتم - آن روز تلفن نبود، یعنی ما نداشتیم- به آقای مطهری که فریمان بود، به این مضمون که من پیش آقای بروجردی بودم و یک چنین مسائلی مطرح شد و ذهن آقای بروجردی را نسبت به آقای خمینی مکدّر کرده اند شما این قضیه را به آقای خمینی که الان در مشهد است بگویید تا در جریان باشد چه میگذرد، و آقای مطهری هم ماجرا را به ایشان رسانده بود؛ این قضیه گذشت ولی من هنوز باورم نمیشد که آقای بروجردی واقعا در ذهنش رفته باشد که این دونفر علی رغم نظر ایشان نواب را تأیید میکرده اند و از دست آنان ناراحت باشد. رفتن شهید مطهری به تهران آقای مطهری ناچار شد برود تهران، بیً شتر به جهت مخارج زندگی، چون واقعا از جهت زندگی بر ما سخت میگذشت، ایشان میگفت بنا نیست همیشه ما با فقر زندگی کنیم؛ به من گفت بروم به آقای بروجردی قضیه رفتنش را بگویم، و از طرف ایشان خداحافظی کنم؛ میگفت اگر خودم برای خداحافظی پیش آقای بروجردی بروم ممکن است بگویند چرا و بی اعتنایی شود، بعد یک نامه نوشتند خدمت ایشان هم به عنوان عذرخواهی و هم تقدیر و تشکر از زحمات ایشان که در این مدت از شما استفاده کردیم و...، این نامه را نوشته بود و گفت شما این نامه را به آقای بروجردی بدهید؛ روز پانزده شعبان بود آقای بروجردی نشسته بود و جمعیت زیادی هم اطراف ایشان بودند من رفتم خدمت ایشان و گفتم آقای مطهری این نامه را دادند خدمت شما و خداحافظی هم کردند، آقای بروجردی نامه را نگرفت؛ گفتم: بالاخره ایشان...، ایشان گفته...، با ناراحتی نامه را کنار زد، من پیش دیگران خجالت زده شدم. آقای حاج میرزاابوالحسن به من گفت: مگر نمیدانی به آقای بروجردی گفته شده که آقای مطهری و آقای خمینی هستند که فدائیان و نواب را علیه شما تحریک
میکردند، آن وقت تو آمده ای نامه اینها را میدهی به آقای بروجردی! بعد من جریان را به آقای مطهری گفتم، ایشان خیلی متأثر شد. تا آن وقت من نمیدانستم که پیش آقای بروجردی تا این حد تفتین شده است و تا این اندازه ممکن است در ذهن بزرگان اثر گذاشت، در صورتی که خود آقای مطهری به من گفت که من رفتم با نواب صحبت کردم و گفتم با این تندی که شما دارید نتیجه نمیگیرید و حوزه را به هم میزنید و بایستی کاری کرد، حالا که یک مرجع هست ایشان را تا اندازه ای همراه کنید تا نتیجه بهتری به دست آید و...؛ خلاصه آنها کار خودشان را کردند، از این قضیه معلوم میشود کسانی که اهداف سوئی دارند گاهی ممکن است شرایطی را فراهم کنند که نظر بزرگان را راجع به شخصی یا مسأله ای برگردانند. س: اکنون که بدین مناسبت نام شهید مطهری مطرح شد، حضرتعالی که تحقیقا یکی از نزدیکترین افراد به ایشان بوده اید بفرمایید ایشان از نظر فکری دارای چه خصوصیاتی بودند و از نظر علوم حوزه در چه پایه ای قرار داشتند؟ ج: مرحوم آیتالله آقای مطهری بسیار آدم خوش فکر و بااستعدادی بود، هم ذوق فلسفیش خوب بود هم ذوق فقهی و اصولیش، در همه مسائل اهل مطالعه و دقت بود، درک و دامنه تفکرش خیلی وسیع بود. این درک وسیع خودش یک مسأله ای است که انسان از یک مسأله خاصی بتواند مسائل را در سطح وسیع استنباط کند و در ابواب مختلف برای آن نمونه و مصداق پیدا کند؛ در این جهت آقای مطهری خیلی قوی بود. س: به نظر شما ایشان از نظر اجتهاد حوزوی در چه حدی بودند؟ ج: ایشان از این جهت خیلی خوب بودند، در مسائل فقهی اهل نظر بودند؛ و اگر خداوند به ایشان عمر بیشتر عنایت کرده بود و ایشان در حوزه میماندند مسلما یکی از مراجع بزرگ در این زمان به شمار میآمدند همراه با مزایای دیگری. س: جریان خواب جنابعالی راجع به مرحوم شهید مطهری و نماز شب چگونه بوده است؟ ج: مرحوم شهید مطهری در آن مدتی که ما با هم بودیم نسبت به نماز شب خیلی
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۴۵* مقیّد بود و به من هم نسبت به انجام آن اصرار میکرد و من علاوه بر اینکه کمی مشکلم بود، در اثر درد چشم دکترها مرا از وضو با آبهای شور و کثیف حوضها منع کرده بودند و لذا لازم بود از آب جاری رودخانه برای وضو استفاده کنم و شب من جرأت نمیکردم لب رودخانه بروم چون بسیاری از اوقات سگهای ولگرد وجود داشتند؛ تا اینکه شبی خواب دیدم که در خوابم و کسی در اتاق را زد، گفتم: کی هستی؟ گفت: من عثمان بن حنیف میباشم، حضرت امیرالمومنین (ع) مرا فرستاده اند و فرمودند پاشو نماز شب بخوان و یک نامه خیلی کوچک چهارگوش از طرف آن حضرت به من دادند که در وسط آن به خط نسخ سبز روشن نوشته شده بود: «۹ ۳ :; "# < = «؛ من در فکر بودم که عثمان بن حنیف از اصحاب امیرالمومنین (ع) و در عصر آن حضرت بودند، چگونه ممکن ًاست سراغ من آمده باشند، و ضمنا از مشاهده نامه خیلی مشعوف بودم که ناگاه کسی درب زد و من از خواب اول خود بیدار شدم، دیدم مرحوم شهید مطهری است با یک آفتابه آب و گفت: چون از وضوگرفتن از حوض مدرسه ابا داشتی آفتابه را از رودخانه آب کرده ام، پاشو نماز شب بخوان و دیگر بهانه ای نداری؛ گفتم بنشین تا جریان خوابم را برایت بگویم، خیلی خوشحال شد و گفت: پس من عثمان بن حنیف میباشم، گفتم پس نامه کو؟! و بالاخره پا شدم نماز شب را بجا آوردم. (پیوست شماره ۲، صفحة ۷۹۴) برادران و خواهران محترم توجه دارند که چه مقدار در کتاب و سنّت نسبت به نماز شب تأکید شده و در حدیثی در ضمن وصایای رسول خدا (ص) به امیرالمومنین (ع) به آن حضرت فرمودند: » ۳ <۶ ،.۳ <۶ .«. اقدام آیتالله بروجردی برای جلوگیری از اعدام فدائیان اسلام ۱ س: آیا مرحوم آیتالله بروجردی برای جلوگیری از اعدام فدائیان اسلام اقدامی نفرمودند؟ ج: بله، وقتی سران فدائیان اسلام دستگیر شدند و قضیه اعدام آنها مطرح شد از ۱ فدائیان اسلام صبحگاه روز ۲۷ دی ماه سال۱۳۴۴شمسی اعدام شده و به شهادت رسیدند.
قراری که گفتند آقای بروجردی برای آزادی آنها اقدام کرد و حاجی احمد را همراه با نامه ای برای ملاقات با شاه فرستاد، ولی آن وقت گفته بودند که شاه رفته است آبعلی یا جای دیگر و ایشان را معطل کرده بودند تا وقتی که فدائیان را اعدام کرده بودند بعد نامه آقای بروجردی را قبول کرده بودند؛ جریان فدائیً ان اسلام درحوزه اجمالا به این شکل بود. البته آنان هدفشان خوب بود افراد پاکی بودند، یادم هست مرحوم نواب در مدرسه فیضیه منبر رفت، سوره «الهیکم التکاثر» را خواند به قدری این منبر آتشین بود که هر کسی را تحریک میکرد - خدا رحمتش کند- از روی ایمان صحبت میکرد و سخنانش بسیار مؤثّر بود. مرحوم آسید عبدالحسین واحدی هم طلبه بود، من در مدرسه دارالشفاء سه ماه با او هم حجره بودم، ایشان مرتب پیش مرحوم نواب میرفت و با او رابطه داشت، اینها واقعا از روی ایمان کار میکردند، اما جوری بود که بزرگان را نادیده میگرفتند. البته شاید هم بشود گفت معمولا با بزرگان نمیشود انقلاب کرد، انقلاب از طبقه پایین شروع میشود اینها هم با قطع نظر از بزرگان کار میکردند، به همین جهت قهرا بزرگان قم با آنها جور نبودند، البته شایً د اجمالا بیت آقای صدر با آنان موافق بودند، قرائن تا اندازه ای این معنا را نشان میداد. س: یعنی شخص مرحوم آیتالله صدر از آنان حمایت میکرد یا فرزند ایشان مرحوم حاج آقا رضا صدر با فدائیان اسلام موافق بودند؟ ج: نه اینکه با صراحت ولی قرائن نشان میداد که بیت مرحوم صدر موافق باشند، حالا من مطلبی را میگویم تا ّجو آن موقع روشنتر شود. به رسمیّت شناختن اسرائیل توسط شاه و مخالفت طلّاب با آن یکی از مسائلی که در آن موقع اتفاق افتاد قضیه فلسطین بود، اسرائیلی ها در آنجا مسلمانان را شکست دادند و از کشورشان بیرون راندند، آن وقت صحبت شد که ایران هم میخواهد اسرائیل را به رسمیّت بشناسد؛ در آن زمان مرحوم آیتالله حاج سید محمّدتقی خوانساری از کسانی بود که با آیتالله کاشانی علیه به رسمیّت شناختن
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۴۷* اسرائیل همراه بود و آقای حاج آقا رضا صدر هم در همین جهت فعالیت میکرد، حاج آقا رضا صدر به آقای سید جواد حسنی که اهل نجف آباد بود و طلبه خوب و متدیّنی هم بود (رحمة الله علیه) گفته بود که بیاید علیه به رسمیّت شناختن اسرائیل صحبت کند. ایشان آمده ۱ بود در مدرسه فیضیه روی حجرالانقلاب ایستاده بود و برای جمعیت زیادی از طلبهها سخنرانی کرده بود و گفته بود الان یهودیها دارند مسلمانان را میکشند و ما ساکت نشسته ایم، از فردا من برای رفتن به فلسطین حرکت میکنم هر کس خواست بیاید اسم نویسی کند، در مدرسه فیضیه دفتر گذاشتند و طلبهها یکی یکی برای حرکت به فلسطین میآمدند اسم مینوشتند، حالا با چه اسلحه ای! با چه امکاناتی! طلبه ای که پانزده قران شهریه دارد! بالاخره تندتند اسم مینوشتند، آن وقت یک جمعیتی را راه انداخته بودند رفته بودند جلوی در خانه آقای بروجردی که مثلا ما میخواهیم برویم فلسطین، آقای بروجردی هم فرموده بودند ان شاءالله اقدام میکنیم و... بالاخره همین سبب شده بود که دولت هم به دست و پا افتاده بود، و آجودان شهربانی کل کشور تیمسار ابوالقاسم ایزدی - برادر آیتالله ایزدی - را فرستاده بودند پیش آقای بروجردی، البته دروغ گفته بودند ولی در ذهن آقای بروجردی القا کرده بودند که ما به رسمیّت نشناخته ایم، بالاخره آقای بروجردی متقاعد شدند که جلوی حرکت و سروصدای طلّاب را بگیرند، با آیتالله حاج سید محمّدتقی خوانساری و بعضی علمای دیگر جلسه تشکیل دادند و جلوی حرکت طلّاب را گرفتند. این قضیه گذشت تا اینکه یک دفعه آقای سید جواد حسنی به من گفت ما خیلی وضعمان از نظر مالی بد است، اگر میشد آقای بروجردی یک جای تبلیغی مرا میفرستاد خوب بود. حاج محمّد حسین هم به من گفته بود اگر کسانی میخواهند به تبلیغ بروند معرفی کنید، من گفتم آسید جواد حسنی هست و خیلی طلبه خوب و متدیّنی است، اسمش را نوشتیم که بفرستندش به ۱ سنگ بزرگی که در صحن مدرسه فیضیه پهلوی حوض وجود داشت و افراد روی آن میایستادند و سخنرانی میکردند. در جریان فدائیان اسلام و اعتراض به غصب سرزمین فلسطین و در تظاهرات و راهپیماییها که از مدرسه فیضیه شروع میشد و در سخنرانیهایی که به مناسبت بزرگداشت پانزده خرداد ۱۳۴۲ معمولا هر سال در مدرسه فیضیه در زیر چتر پلیسی رژیم انجام میشد، چون افراد انقلابی معمولا از این سنگ به عنوان یک کرسی خطابه استفاده میکردند این سنگ به عنوان «حجرالانقلاب» شهرت یافته بود.
یک ده برای تبلیغ، کسی آنجا نزد آیتالله بروجردی گفته بود آقا این همان است که برای قضیه فلسطین سخنرانی کرده بود، آقایان هم از فرستادن ایشان دست نگه داشتند؛ این خبر به من رسید خودم را آماده کردم و رفتم در خانه آقای بروجردی که وقتی میخواهند بروند درس با ایشان صحبت کنم، در را که باز کردند تا چشمشان به من افتاد گفتند آشیخ حسینعلی شما در مدح و تعدیل اشخاص و این چیزها یک قدری بیشتر دقت کنید، گفتم آقا من این شخص را که معرفی کردم حالا هم میگویم، ایشان اگر برای قضیه فلسطین صحبت کرده از روی ایمان و اعتقاد بوده، ایشان شخص بسیار مومن و متدیّنی است، چون ایشان برای فلسطین صحبت کرده این شده «ذنب لایغفر» که تا ابد باید چوبش را بخورد؟ البته من چون قاطع برخورد کردم ایشان گفت: خیً لی خوب چشم، ولی عملا کاری انجام نگرفت، بعد ایشان خودش رفت بندر غازیان و در همانجا ماند تا مرحوم شد (رحمة الله علیه). منظور این است که اگر کسی راجع به اسرائیل سخنرانی میکرد افراد میرفتند و میگفتند که بله میخواسته حوزه را به هم بریزد! یا از طرف چه کسی تحریک شده است و... و حاج آقا رضا صدر که از آقای حسنی حمایت میکرد چون پسر آیتالله صدر بود، افرادی وانمود میکردند که لابد میخواهد با آیتالله بروجردی مخالفت کند، خوب این حرفها بود یک سری چیزهای جزئی را افراد میروند بزرگ میکنند. قاعده اش این است که بزرگان تحت تأثیر هر حرفی واقع نشوند یً ا اقلا اگر حرفها را میخواهند بشنوند فقط از اطرافیها یا از آنهایی که دائما با آنان تماس میگیرند نشنوند. من خدمت امام هم این اواخر عرض کردم، شما در گزارشها فقط به گزارشهای مسئولین قناعت نکنید، افراد دیگری هم داشته باشید به صورت ناشناس، که حتی احمدآقا پسر شما هم آنها را نشناسد - احمدآقا هم نشسته بود- ؛ همیشه طیفی دور مراجع و بزرگان هستند ً که اصطلاحا به آنها میگویند «دیوار گوشتی» که جریانات را مطابق اهداف و سیاست خودشان گزارش میدهند و کنترل میکنند، و این واقعیت چه نسبت به مراجع و چه نسبت به مسئولین بزرگ ضرر دارد، و این را نباید بدی آقای بروجردی دانست، آنها گزارش میدادند که اینها میخواستند علیه آقای بروجردی قیام کنند، با اینکه صحبت آن طلبه از روی عرق دینی بوده است نه از باب مخالفت با آیتالله بروجردی ؛ در مورد مرحوم امام هم قضیه به همین صورت است و بسیاری از تصمیمات و
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۴۹* اشتباهاتی که اتفاق افتاد به خاطر گزارشات خلاف واقعی بوده است که برخی اطرافیان و مسئولان به ایشان ارائه میدادند. تفاوت خط مشی سیاسی آیتالله بروجردی و آیتالله کاشانی س: با توضیحاتی که در مورد فدائیان اسلام فرمودیً د تقریبا دورنمایی از علت اختلاف آیتالله العظمی بروجردی با آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی روشن شد، منتها اگر امکان دارد توضیحات بیشتری راجع به روابط این دو بزرگوار و احیانا اختلافاتی که با هم داشتند مشخصا بیان فرمایید. ج: من آن جور اختلافی را عرض نکردم، همین اندازه بود که بچه های داغ و تند و احساساتی دور آیتالله کاشانی بودند، و بسا در ذهن ایشان این بود که آیتالله بروجردی هم باید بیفتد جلو و مثل همانها داغ باشد؛ البته شاید عقیده ایشان هم این نبود، اما از برخورد آنها با مسائل، انتزاع اختلاف در خط مشی میشد؛ و الّا این اواخر شنیده بودم که مرحوم آیتالله بروجردی حتی به آیتالله کاشانی کمک میکرد و برای ایشان ماهیانه قرار داده بود، آقای بروجردی سعه صدر داشت، اما بچه های داغ و تند میرفتند اطراف آیتالله کاشانی و ایشان به آنها پر و بال میداد، سیاست ایشان این بود که در مقابل حکومت نیروهایی را اطراف خود داشته باشد، بالاخره ایشان با سیاست حکومت مخالف بود، ایشان گاهی نسبت به آیتالله بروجردی میگفتند چرا ساکت نشسته اند؟ چرا در فلان مسأله کوتاه آمده اند؟ اما اینکه اختلافهای دیگری با هم داشته باشند من چنین چیزی را احساس نکردم، خلاصه اینها در مسائل سیاسی دو سیاست یا به تعبیر دیگر دو مشرب داشتند. یک نمونه از کمک آیتالله بروجردی به آیتالله کاشانی در همین ارتباط بد نیست به این داستان هم توجه کنید: آیتالله آقای عالمی که از علمای معروف سمنان هستند چند شب پیش اینجا بودند، گفتند: من این اواخر رفتم خدمت آقای کاشانی، من با ایشان آشنا بودم، آقای کاشانی گفت: ما نسبت به آقای
بروجردی بد فکر میکردیم، خلاف فکر میکردیم؛ بعد گفت: بله این خانه من در گرو طرفداران آقای مصدق بود، اینها دوازده هزار و پانصد تومان به ما قرض داده بودند و میخواستند خانه را تصرف کنند، من هم نداشتم که پول آنها را بدهم، به یک نفر گفتم او هم نداشت، از این جهت خیلی ناراحت بودم؛ یک وقت دیدم حاجی احمد از طرف آیتالله بروجردی آمد دوازده هزار و پانصد تومان پول برای من آورد، همان اندازه که بدهکار بودم. آقای عالمی گفت این برای من خیلی تعجب آور بود، برای اینکه شنیده بودم روابط آقای بروجردی با آقای کاشانی خوب نیست، دوازده هزار و پانصدتومان هم آن روز خیلی پول بود. گفت: آمدم قم به حاجی احمد گفتم جریان پول بردن برای آقای کاشانی چه بوده است؟ حاجی احمد گفت یک روز آقای بروجردی مرا صدا زد و گفت برو از آن کیسه که داخل آن وجوهات است دوازده هزار تومان بردار - آیتالله بروجردی یک کیسه داشت که مخصوص وجوهات بود، یک کیسه هم داشت که پولهای شخصی خودش در آن بود، آقای بروجردی خودش از وجوهات خرج نمیکرد- گفت برو از آن کیسه دیگر هم که مال خودش بود و در یک اتاق دیگر بود پانصد تومان بردار، بعد گفت اینها را ببر بده به آقای کاشانی، من هم بردم دادم؛ این جریان را آقای عالمی نقل میکرد. ً البته من اجمالا کمکهای آیتالله بروجردی به آیتالله کاشانی را میدانستم ولی این جریان را به ۱ این تفصیل نمیدانستم. روابط اینجانب با آیتالله کاشانی من یک داستان با آیتالله کاشانی دارم نمیدانم تاکنون جایی نقل شده است یا نه؟ من با مرحوم آیتالله کاشانی رفیق بودم ایشان خیلی به من علاقه داشت، گاهی اوقات که من میرفتم تهران معمولا شبها در مدرسه سپهسالار (شهید مطهری فعلی) منزل میکردم گاهی سری هم به آیتالله کاشانی میزدم، یک شب داشتم میرفتم منزل ایشان دیدم دوتا ماشین سواری جلوی ۱ آیتالله کاشانی در اسفندماه سال۱۳۴۰شمسی رحلت فرمود و در کنار مزار حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری مدفون گردید.
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۵۱* منزل ایشان ایستاده است، گفتند آقا میخواهد برود روضه، تا ایشان چشمش به من افتاد گفت شما هم بیایید برویم روضه، من نشستم توی ماشین آقای کاشانی، بعد چند نفر دیگر هم سوار شدند، رفتیم در محله آب منگل تهران آنجا در یک خانه ای روضه بود - این در وقتی بود که آقای کاشانی بروبیایی پیدا کرده و رئیس مجلس شده بود- وقتی ما اول کوچه رسیدیم دیدیم شاید دهها هزار نفر جمعیت داخل خیابان و کوچه ها ایستاده اند، همه جا را چراغانی کرده اند که آقای کاشانی میخواهد بیاید روضه، آقا را با سلام و صلوات بردند، پلیسها هم اطراف آقا را گرفته بودند و من در لابلای جمعیت عقب ماندم، فکر کردم برگردم شاید به ایشان بربخورد از آن طرف من هم که نمیتوانستم خودم را بچسبانم به آقا، بالاخره ایشان را بردند و ما ماندیم، شاید تا آن خانه سیصد متر مانده بود و همه کوچه پر از جمعیت بود، من هم شاید نیم ساعت طول کشید تا خودم را رساندم به آن خانه، وقتی به در خانه رسیدم ایشان که آن بالا روی یک ایوانچه نشسته بود بلند شد و گفت: آقای منتظری، آقای منتظری، تشریف بیاورید. سبک آیتالله کاشانی این بود که از اهل علم هرکس میخواهد باشد ولو مریدش هم نبود پیش مردم تجلیل میکرد، یک طلبه که یک گوشه میدید بلند میشد یاالله میگفت تجلیل میکرد، مردم تا دیدند آقای کاشانی از آن بالا صدا میً زند راه را باز کردند، آن شب اصلا مجلس روضه شده بود مجلس تجلیل از آقای کاشانی، مداحها و روضه خوانها همه شعر در مدح آیتالله کاشانی میخواندند، همان موقع که پهلوی ایشان نشسته بودم دیدم دکتر مظفر بقایی هم آمد و آن طرف آقای کاشانی نشست، من این طرف ایشان نشسته بودم آقای دکتر بقایی هم آن طرف ایشان، بعد یکدفعه دیدیم عکاسها آمدند عکس و فیلم بگیرند، من پیش خودم گفتم اگر این عکس را بگیرند لابد فردا در همه روزنامه ها منعکس میشود، و در بیت آیتالله بروجردی مسأله درست میشود که تو اینجا پیش آقای بروجردی هستی آنجا هم هستی! تا دیدم دارند مقدمات فیلم و عکس را فراهم میکنند گفتم آقا من باید بروم، در مدرسه را شب میبندند، ایشان گفتند بنشین آشیخ حسینعلی، گفتم آقا در مدرسه را میبندند من تا دیر نشده باید بروم، خلاصه من جلسه را ترک کردم.
منشأ آشنایی و چگونگی ارتباط با آیتالله کاشانی س: فرمودید که با آیتالله کاشانی روابطی داشتید و مورد علاقه ایشان بودید، لطفا توضیحات بیشتری راجع به این روابط و منشأ آشنایی خود با ایشان بفرمایید. ج: اولین منشأ آشنایی با ایشان این بود که من میخواستم برای معالجه چشم بروم تهران، آقای مطهری که هم حجره من بود و در جریان بود میخواست من را راهنمایی کند، من و آقای مطهری با آیتالله خمینی خیلی مربوط بودیم، جریان چشم درد را با آیتالله خمینی در میان گذاشتیم ایشان فرمودند بروید پیش آقای کاشانی یک توصیه بکند، سلام من را هم به ایشان برسانید، در ضمن توصیه کردند که از اخلاق آقای کاشانی هم استفاده کنید. تعبیر آقای خمینی این بود: «شما بروید پیش آقای کاشانی، هم توصیه میکند و هم از اخلاق ایشان استفاده کنید» معلوم شد که آقای کاشانی و آقای خمینی با هم روابط دارند؛ من و آقای مطهری رفتیم تهران پیش آقای کاشانی گفتیم میخواهیم برویم دکتر، آن روز دکتر معروف برای چشم «پرفسور شمس» بود، ایشان فوری یک نامه نوشت به پرفسور شمس. آغاز آشنایی ما با ایشان از اینجا بود، بعد گهگاهی میرفتیم پیش ایشان، یکبار برای انتخابات نجف آباد رفتیم، گاهی اوقات که میرفتیم مسائل فقهی و علمی مطرح میشد؛ ۱ یک وقت یادم هست در دزاشیب منزل فردی به نام آقای گرامی - که ظاهرا از اقوام ایشان بود و گاهی برای اینکه از مسائل سیاسی و رفت و آمدها به دور باشد برای استراحت به آنجا میرفت- در منطقه شمال تهران خدمت ایشان رفتم، اتفاقا تا رسیدم چند نفر دیگر هم بودند یک مسأله فقهی مطرح بود، ایشان از من پرسید من نظرم را گفتم، ایشان گفت: دیدید ایشان هم گفت، نگاه کنید ایشان یک بچه طلبه نیست یکی از مجتهدین است؛ اینجا بنا کردند از من تعریف کردن. ایشان گاهی با من بحث علمی هم میکرد و من چون خودمانی حرف میزدم و ایشان هم طبعا آدم خودمانی بود از این جور اخلاق خوشش میآمد. من هر وقت میرفتم تهران سری به ایشان میزدم. ۱ «دزاشیب» نام محله ای در شمیران است.
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۵۳* س: عبارات مرحوم آیتالله کاشانی در آن جلسه در ارتباط با شما چه بود؟ ج: گفتند: «شما به هیکل ایشان نگاه نکنید، ایشان یکی از علمای اهل نظر و اجتهاد میباشند». س: مرحوم آیتالله کاشانی از نظر علمی در چه حدی بودند و تا چه میزان نسبت به مسائل فقهی تسلط داشتند؟ ج: ایشان از نظر علمی خوب بودند، البته بعضی مسائل را آن طور که باید نکاتش یادشان باشد نبود، ولی مجموعا اهل نظر بودند؛ و در مقابل هر چه بخواهید شجاعت داشتند. انتخابات مجلس و پیشنهاد کاندیداتوری س: جریان انتخابات نجف آباد که برای آن خدمت آیتالله کاشانی رفتیً د چگونه بود؟ لطفا توضیح بفرمایید؟ ج: قضیه انتخابات نجف آباد این بود که نجف آباد برای یک دوره مجلس کاندیدا میخواست، در آن زمان آیتالله کاشانی در انتخابات دخالت میکرد که افراد خوب ً به مجلس بروند، مثلا آقای «شمس قنات آبادی» را برای شاهرود معرفی کرده بود. یک روز من در منزل نشسته بودم دیدم چند نفر از رجال نجف آباد آمدند که ما برای وکالت نجف آباد فردی را میخواهیم که دینی و ملی باشد، آدم خوبی باشد، شما به عنوان معرف بیایید برویم پیش آیتالله کاشانی یک نفر را به ما معرفی کند، یک نامه هم از آقای شیخ ابراهیم ریاضی آورده بودند. من از دخالت در این کار اکراه داشتم و مراعات میکردم چون آیتالله بروجردی خیلی دلش نمیخواست در این مسائل دخالت کند، ولی آیتالله کاشانی صد درصد دخالت میکرد. مع ذلک نجف آبادیها آمدند مرا به عنوان معرف بردند پیش آقای کاشانی، رفتیم همان خانه دزاشیب نامه آشیخ ابراهیم را به ایشان دادم و گفتم آقایان از حوزه «نجف آباد»اند یک کسی را میخواهند که شما به او اطمینان داشته باشید، طرفدار دین و مذهب و استقلال
کشور و مخالف آمریکا و انگلیس باشد، آیتالله کاشانی هم فرمودند خیلی خوب من «دکتر محمود شروین» را مناسب میدانم، اتفاقا من همانجا دیدم دکتر شروین نشسته پیش آقای کاشانی؛ نجف آبادیها گفتند شما «زیرک زاده» را به ما بدهید؛ مهندس زیرک زاده اهل روستاهای بالای نجف ًآباد و ظاهرا جزو جبهه ملی بود، آقای کاشانی گفت نه، ایشان بناست تهران کاندیدا بشود.ً بعدا ما برگشتیم، ولی نجف آبادیها به دکتر شروین اشکالاتی داشتند و او را برای شهر مذهبی نجف آباد مناسب نمیدیدند. مرحوم آشیخ ابراهیم گفته بود این کی بوده که آقای کاشانی معرفی کرده؟! من گفتم چون آشیخ ابراهیم قبلا نامه نوشته خود ایشان نامه ای بنویسد که آیتالله کاشانی ایً شان را عوض کند و ما مجدّدا نامه آشیخ ابراهیم را برداشتیم بردیم پیش آیتالله کاشانی و گفتیم بالاخره مردم نجف آباد ایشان را پذیرا نیستند. بعد مردم نجف آباد به ما فشار آوردند که خود شما یا مرحوم مطهری این کار را قبول کنید، میگفتند بالاخره یک روحانی هم به مجلس برود. من برای اینکه مسأله ای در ذهن آیتالله بروجردی ایجاد نشود خدمت ایشان رسیدم و همه مسائل را به ایشان گفتم، آیتالله بروجردی فرمود «نه شما حیف است در این مسائل وارد شوید آقای مطهری هم حیف است» اما از اصل قضیه و رفتن ما پیش آیتالله کاشانی بدشان نیامد. س: علت اینکه مرحوم حاج شیخ ابراهیم ریاضی و مردم نجف آباد دکتر شروین را پذیرا نبودند چه بود؟ و دکتر زیرک زاده چه مزیتی بر او داشت؟ ج: مردم نجف آباد دکتر شروین را نمیشناختند و ظاهر او هم متناسب با مقدسین نبود، ولی زیرک زاده از اهالی دهات نجف آباد بود و مردم او را محلی میدانستند. عنایت آیتالله بروجردی به اتحاد جهان اسلام مرحوم آیتالله بروجردی به وحدت مسلمانان بهخصوص وحدت شیعه و سنّی حساس بود و خیلی علاقه مند بود که جهان اسلام با هم مربوط باشد، آقای بروجردی از آقای شیخ محمّدتقی قمی که در مصر دارالتّقریب را تشکیل داد خیلی تعریف
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۵۵* میکرد، مجله « >» را که از مصر میفرستادند آقای بروجردی تمامش را مطالعه میکرد. من یک جلسه خدمت آقای بروجردی بودم که حدود سه ساعت طول کشید، آقای شیخ محمّدتقی قمی به ایشان گزارش میداد که در آنجا چه کرده ایم و آقای بروجردی راهنمایی میً کرد که مثلا این کار و آن کار را بکنید. نمونه دیگر اینکه حجتالاسلام آقای وکیلی - خدا رحمتش کند- اشعاری گفته و فقه را به شعر درآورده بود که چاپ هم شده است، در اولش راجع به عمر و ابوبکر چیزهایی نوشته بود، کتاب را به آیتالله بروجردی نشان داده بود، آقای بروجردی گفته بود این کتاب از کتب ضالّه است حق نداری منتشر کنی، این قسمتها را برو عوض کن؛ ایشان عقیده نداشت که کتابی چاپ کنیم و در آن به عمر و ابوبکر لعن کنیم. من یادم هست در ۱ همان زمانها آیتالله امینی صاحب کتاب «الغدیر» آمده بود اصفهان ما هم از او استقبال کردیم در مسجد سید اصفهان منبر میرفت و در ضمن سخنان خود مسأله خلافت و عقاید شیعه را مطرح میکرد. بالاخره با سخنرانیهای ایشان در اصفهان ّجو ضد سنّیگری و مراسم نهم ربیع داشت گل میکرد. آن وقت که آقای امینی به اصفهان آمده بودند دهه صفر بود دنبالش هم نهم ربیع بود که به عنوان عید عمر در اصفهان معرکه است. من در همان زمانها آمدم قم، یک روز پیش آقای بروجردی بودم آقای حاج سید محمّد باقر ابطحی هم پدر خانمش را آورده بود آنجا به آقای بروجردی معرفی کند، یکدفعه آقای بروجردی فرمودند: «آقا این چه وضعی است در اصفهان! در وقتی که اسرائیل حمله کرده کانال سوئز را دارد میگیرد، در مصر مسلمانان این طور گرفتارند، ما بیاییم جنگ شیعه و سنّی راه بیندازیم؟ در اصفهان این چه وضعی است؟» خلاصه آقای بروجردی از این وضع عصبانی بود. اسم آقای امینی را نیاورد اما پیدا بود از منبرهای تند ایشان و آن ّجو عید عمر گرفتن اصفهان خیلی ناراحت است. آن فتوای معروف شیخ شلتوت را هم که همه میدانند؛ آن فتوا که در آن شلتوت فقه شیعه را به رسمیّت شناخت در اثر فعالیت آیتالله بروجردی بود، ایشان به این جور ۱ آیتالله حاج شیخ عبدالحسین امینی در تیرماه سال۱۳۴۹شمسی در تهران از دنیا رفتند و جنازه ایشان به نجف اشرف منتقل گردید و در کتابخانه ای که در کنار مرقد مطهر حضرت علی (ع) تاسیس کرده بودند به خاک سپرده شد.
علما کمک میکرد، افراد میفرستاد با آنان ارتباط برقرار میکرد. ایشان دارالتّقریب را تأیید میکرد به آشیخ محمّدتقی کمک میکرد، گاهی از علمای سنّی مذهب خارج از کشور که به ایران میآمدند تجلیل میکرد و به آنها احترام میگذاشت، میگفتند در مسائل اسلامی شیعه و سنّی باید با هم هماهنگ باشند. س: آقای آشیخ محمّدتقی قمی به ابتکار خودش دارالتّقریب را تشکیل داد یا به ابتکار آیتالله بروجردی؟ ج: نمیدانم، به نظرم به ابتکار خودش بوده، شاید آیتالله بروجردی هم دخالت داشته اند. وقتی ایشان (شیخ محمّدتقی) آمد قم برای طلبهها صحبت میکرد، طلبهها از ایشان خیلی استقبال و تجلیل کردند، ایشان هم به شکلی مسائل را مطرح میکرد که طلبههای جوان خوششان میآمد. ایشان میگفت ّکفّار دارند با هم متحد میشوند چرا ما باید پراکنده باشیم، خود ایشان به من میگفت حوزه باید برای تبلیغ اسلام در همه دنیا به زبانهای مختلف خود را آماده کنند. ایشان داستان قابل توجهی را برای ما نقل کرد، میگفت وقتی که اندونزی از دست هلندیها نجات یافت و مستقل شد یک نفر را از اندونزی فرستادند الازهر مصر که هزارتا مبلّغ اسلام برای آنها بفرستد، چون آنها سالها بود که از اسلام دور نگاه داشته شده بودند - مثل کشورهای مسلمان نشین شوروی که الان آزاد شده اند- آشیخ محمّدتقی میگفت من خودم را رساندم به آن شخص که از طرف سوکارنو برای این کار آمده بود گفتم خوب شما مبلّغ اسلام میخواهید برای شما مذهب خاص که مهم نیست؟ گفت نه، گفتم بیایید لااقل پنجاه نفر آنها را از مذهب شیعه انتخاب بکنید، بالاخره مذهب شیعه مذهب اهل بیت و عترت پیغمبر است، آن شخص گفت من حرفی ندارم ما برای مذهب شیعه اهمیت قائلیم منتها باید پنجاه نفری که ما میپذیریم چند شرط داشته باشند: یکی اینکه زبان بلد باشند یا زبان انگلیسی که زبان بین المللی است یا زبان منطقه آنجا را که بتوانیم برای تبلیغ از آنها استفاده کنیم، دیگر اینکه یک مقام مسئول یا مرجعی مثل آسیدابوالحسن اصفهانی ضمانت بدهد که اینها از نظر اخلاقی یا از نظر مالی در آنجا کار خلافی مرتکب نشوند. آشیخ محمّدتقی گفت من هر چه فکر کردم دیدم الازهر هر هزار نفر را دارد که بفرستد اما ما شیعه پنجاه نفر را
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۵۷* هم نداریم، نجف هم ندارد؛ چرا باید این جور باشد که ما زبانهای خارجی را که ابزار تحقیق و تبلیغ است بلد نباشیم و مسئولین ما نتوانند افرادی را زیر نظر بگیرند و ضمانت کنند که این افراد مورد تأیید هستند! این مربوط به یک تشکیلات است، الازهر تشکیلات دارد ولی ما فاقد آن هستیم. س: وظیفه اصلی دارالتّقریب در آن زمان چه بود و چه فعالیتهایی انجام میداد؟ ج: سعی میکرد کدورتهایی را که بین شیعه و اهل سنّت و بین علمای فریقین بود حتی المقدور بر طرف کند و آنان را در برابر دشمنان اسلام هماهنگ نماید و تبلیغ میشد که باید پنج مذهب مانند پنج انگشت تبدیل به مشت واحد شود در برابر دشمنان اسلام و مجله «رساله الاسلام» را نیز چاپ میکرد و به کشورهای اسلامی میفرستاد، و فتوای معروف شیخ شلتوت که مذهب شیعه را مذهب رسمی اعلام نمود محصول همین دارالتّقریب بود. س: بعضی میگویند مرحوم آشیخ محمّدتقی در آن زمانها با دربار رابطه ای داشته و بعد از انقلاب هم ایشان به همین جهت مورد توجه واقع نشد، اگر توضیحی به نظرتان میرسد بفرمایید. ج: ایشان رفته بود مصر در الازهر درس بخواند بعد به خاطر برخورد با افکار گوناگون و روحیه انقلابی که داشته، دارالتّقریب را راه انداخته بود، و بعد که دارالتّقریب سروصدایی به هم زد لابد برای ادامه کار کمکهایی میخواسته، و در آن زمان اسم حکومت ایران در مصر کارساز بوده و از این طریق میتوانسته امکاناتی فراهم کند. در آن زمان اگر کسی میخواست در کشورهای خارج کار بکند ناچار بود از حکومت وقت استفاده کند. آقای حاج آقا موسی صدر هم در لبنان با دولت ایران مربوط بود، خود ایشان آمد خانه ما گفت من میخواهم بروم پیش شاه، با شاه ملاقات دارم؛ و بعد از رفتن آمد و گفت راجع به حنیف نژاد و مجاهدین که میخواستند اعدامشان کنند با شاه صحبت کردم، راجع به من هم صحبت کرده بود چون مرا میخواستند تبعید کنند، شاه محول کرده بود به علم و گفته بود با علم صحبت بکنید؛
منظور این است که آقای حاج آقا موسی میخواست در لبنان فعالیت کند ناچار بود قدرتی پشتیبانش باشد، آن وقت حوزه علمیه ما نه امکانات مادی داشت و نه قدرتی، ناچار بود که با قدرت حکومت ایران بروند آنجا، حکومت هم برای اینکه زبانی آنجا داشته باشد یک نمایندگی داشته باشد اینها را تأیید میکرد این یک چیز طبیعی بود، نمیشود همه آن را بر بدی حمل کرد، در آن شرایط که جمهوری اسلامی نبود، حکومت محمّدرضا بود و اسمش حکومت شیعه بود. وقتی به مرحوم آقای حکیم اعتراض میکردند که چرا شما از حکومت ایران حمایت میکنید میگفت آخر تنها یک کشور به نام شیعه هست که جایگاه فقه صادق آل محمّد (ص) است و پادشاه آن شیعه است در مقابل حکومتهای دیگر ما ناچاریم اینها را تأیید کنیم. س: آیا سفارش آقا موسی صدر به شاه در مورد شما مؤثّر ً بود؟ ظاهرا در مورد حنیف نژاد و مجاهدین بی تأثیر بوده است؟ ج: نه راجع به من مؤثّر بود و نه راجع به حنیف نژاد و مجاهدین؛ شاه ایشان را به علم محول نموده بود و در حقیقت این حواله ها یک بازی سیاسی بود. حزب توده و موضع آیتالله بروجردی در برابر آنها س: ًاصولا موضع آیتالله بروجردی و حوزه علمیه قم در برابر جریان حزب توده چه بود؟ و اینکه آیتالله بروجردی آن زمان تا حدودی به دربار نزدیک بوده آیا بدین علت بوده که از تجزیه ایران توسط حزب توده و شوروی ها وحشت داشتند یا چیز دیگری بوده است؟ ج: بالاخره حزب توده در نظر مردم تصویر حزب خلاف مذهب، حزب خلاف خدا، حزب بی دینی، حزب مصادره اموال و... را داشت، من یادم هست یک وقت در نجف آباد تودهایها دکانها را غارت میکردند، مادر من خدا رحمتش کند میگفت من دیدم دکان قنادی عمویدالله ایزدی را دارند غارت میکنند، کلّه قندها را پرت میکنند بیرون و به مردم میگویند مال خودتان است هرچه میخواهید ببرید، چهار پنج تا از این قندها را آورده بود خانه، گفت من اینها را آورده ام که بدهم به صاحبش، بعد که
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۵۹* ماجرا تمام شد رفت قندها را داد به صاحبش. بالاخره اوضاع به این شکل بود و مردم آنها که مذهبی بودند ناراحت میشدند؛ البته خیلی از اینها توده نفتی بودند یعنی جریانهایی ۱ که انگلیسیها راه انداخته بودند به اسم توده ای و این تندیها را میکردند که مردم را ناراحت کنند. غارت کردن دکانهای نجف آباد را من خودم یادم هست، در یک زمان تودهایهای اصلی را از طرف دولت میگرفتند ولی این تودهایهای نفتی وابسته به انگلیس جلودار قضایا بودند، خود من در نجف آباد علیه حزب توده و کمونیستها خیلی سخنرانی کردم. نقش توده ای های نفتی در سقوط دولت دکتر مصدق س: در زمان مرجعیّت مرحوم آیتالله بروجردی گویا در قم تظاهراتی علیه شخص معمّمی به نام «برقعی» که در ارتباط با حزب توده بود صورت گرفت، حضرتعالی اگر اطلاعاتی از جزئیات این قضایا دارید بفرمایید. ج: بله آن وقت حزب توده یک کنگره صلحی گویا در سوئیس تشکیل دادند و از آقای حاج سید علی اکبر برقعی که آدم بیسوادی هم نبود - فردی بود نویسنده موقّر و مؤدّب و خوب هم حرف میزد- دعوت کرده بودند که در آن کنگره شرکت کند، اینها شعارهای ظاهرالصلاحی هم داشتند از قبیل دفاع از حقوق مستضعفین، حقوق محرومین و...، بالاخره ایشان در آن جلسه شرکت کرده بود و کمونیست هم نبود، بعد چپی ها و تودهایها از او حمایت میکردند و در قم به نفعش شعار میدادند، بالاخره در زمان مرحوم آیتالله بروجردی کاری کردند که آسید علی اکبر برقعی تبعید شد، و ۱ حزب توده در آن زمان چنانکه از اسمش پیداست شعار حمایت از زحمتکشان و رنجبران را میداد و با دربار و حامیان آن مبارزه میکرد. برخی از افراد مسلمان هم صرف نظر از جنبه وابستگی و تفکر حزب توده به ایدئولوژی مارکسیستی، عضو آن بودند; چنانکه مشهور است حزب توده در سال۱۳۳۲ بیش از سی هزار عضو در ایران داشت، و راه انداختن تشکیلات «تودهایهای نفتی» توسط رژیم و در پشت صحنه توسط استعمار پیر انگلیس برای از بین بردن و از اعتبار انداختن شعارهای مردمی حزب توده و کمونیسم در ایران از یک طرف و ترسانیدن روحانیت و مردم مذهبی از طرف دیگر بوده است، که همین امر سبب میشد مردم و روحانیت علیه مصدق آماده شوند، چون مصدق مسلمان و دشمن انگلیس بود ولی از آزادی قانونی همه گروهها و احزاب مذهبی و غیرمذهبی دفاع میکرد.
حامیان ایشان نیز بساطشان را از قم جمع کردند رفتند تهران و قضیه تمام شد. ً اصولا آیتالله بروجردی روی مسأله کمونیزم خیلی حساس بودند. در قضیه مرحوم مصدق هم دربار شاه توده نفتی ها را فرستاد - حتی در وشنوه که آیتالله بروجردی تابستانها در آنجا بودند- علیه روحانیت شعار بدهند و تظاهرات کنند، تا جایی که آیتالله بروجردی تماس گرفت و گفت این چه وضعی است که راه انداخته اید! دربار میخواست با دکتر مصدق مبارزه کند و با این کارها علیه مصدق جوّسازی میکرد. دربار تودهایها را تحریک میکرد که علیه روحانیت و علیه دین شعار بدهند که وقتی آقای مصدق را میخواهند کنار بزنند کسی از او حمایت نکند، اوضاع جوری شده بود که وقتی در وشنوه ما داشتیم جامع الاحادیث را مقابله میکردیم و سی چهل نفر بودیم، خبر آوردند که مصدق سقوط کرد یکی از آقایان سجده شکر به جا آورد که الحمدالله دیگر از شرّشان راحت شدیم خطر از اسلام برطرف شد! درباریها با این بازیها میخواستند زمینه فراهم کنند که برای سقوط دکتر مصدق روحانیت با آنها همراهی کند. نمونه ای دیگر از فعالیتهای دربار به اسم حزب توده بر اساس سیًاستی که عرض کردم بعدا معلوم شد به اسم کمونیستها و به تحریک دربار نامه هایی به علما و آخوندها نوشته میشد و آنها را تهدید میکردند که مثلا شما را میکشیم، و چنین و چنان میکنیم؛ آقای حاج آقاحسن رضویان نجف آبادی برای من نقل کرد که من قبل از سقوط دکتر مصدق رفتم نزد آقای ابوالقاسم پاینده - صاحب امتیاز و مؤسس مجله صبا که نجف آبادی بود و سابقه طلبگی داشت و گاهی در مجله اش به پر و پای آخوندها هم میپیچید و یک چیزهایی راجع به آخوندها مینوشت - گفت: من دیدم ابوالقاسم پاینده در یک صفحه بزرگ اسامی بسیاری از روحانیون را نوشته، بعد منشی اش را صدا زد و متنی را به او داد، و گفت بیا این متن را برای این آدرسها بفرست. گفت من آن وقت نفهمیدم که آن متن چه بود، بعد که مصدق سقوط کرد شنیدم به علما نامه هایی تهدیدآمیز نوشته شده... به ابوالقاسم
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۶۱* پاینده گفتم آن متن که تو آن روز به منشی ات دادی و گفتی برای آخوندها بفرست تهدید آخوندها نبود؟ خنده اش گرفت و گفت بله. ابوالقاسم پاینده با دربار مربوط بود، معلوم شد او را مأمور کرده اند که چون آخوندها را میشناسد یک متن را به اسم کمونیستها تنظیم کند و بفرستد و با این کار آنان را مرعوب کند، توده نفتی ها با پول انگلستان و حمایتهای دربار تحریک میشدند تا مردم را از دولت دکتر مصدق و چپ روی بترسانند و مردم متوسّل ً به دربار و شاه بشوند و مثلا بگویند صد رحمت به شاه. همین «تقی فداکار» که آن زمان از اصفهان وکیل مجلس شد، معروف بود که میگفتند انگلیسی است و از تودهایهای نفتی است. قضایای غارت دکانهای نجف آباد را هم همینها سازمان دادند. موضع آیتالله بروجردی در برابر دولت آقای مصدق و دربار س: راجع به دولت دکتر مصدق و سقوط آن اشاره ای فرمودید، اگر امکان دارد مواضع آیتالله بروجردی را نیز در برابر دولت آقای مصدق و کودتای ۲۸مرداد سال ۱۳۳۲ بیان فرمایید. ج: ظاهرا در ذهن آیتالله بروجردی رفته بود که دولت آقای دکتر مصدق نسبت به مذهب لابشرط است. من شنیده بودم که میگفت حکومت نسبت به مذهب نباید لابشرط (بی تفاوت) باشد، بهخصوص اینکه در آن زمان تودهایها پر و بال گرفته بودند، ایشان دلش میخواست حکومت نسبت به مذهب لابشرط نباشد و مروّج مذهب باشد. یک وقت از طرف حکومت یک فرماندار فرستاده بودند قم، آقای بروجردی همان جا با او برخورد کرد. آیتالله بروجردی این جوری بود، گاهی از اوقات با اینها دعوا هم میکرد، گاهی آنها را راه نمیداد یا اگر راه میداد به آنها تشر میزد، دعوا میکرد. یک وقت دکتر اقبال آمده بود خدمت آیتالله بروجردی گزارشی داده بود راجع به قوام ً السلطنه که او مثلا چکار کرده، آقای بروجردی گفته بود خدا رگ حیاتش را قطع کند. بالاخره گاهی این جور برخوردهایی میکرد، و آنها هم حساب میبردند. آیتالله
بروجردی با قضیه اصلاحات ارضی نیز مخالف بود با اینکه با خانها هم موافق نبود ولی عقیده اش این بود که بالاخره بعضی از اینها حلال و حرام را رعایت میکنند و نمیشود بدون اجازه در زمینهای آنها تصرف کرد، از بعضی شنیدم که شاه برای ایشان پیغام داده بود که «همه دنیا این کار (اصلاحات ارضی) را انجام داده اند ما هم ناچاریم انجام دهیم و الّا دست بر نمیدارند»، آقای بروجردی پیغام داده بودند به ایشان بگویید: «دنیا کارهای دیگر هم کردند، آنها سلطنت را هم کنار گذاشتند و جمهوری به وجود آوردند، کار دنیا چکار دارد به مسائل دینی؟» - میخواست بگوید اگر میخواهی به جای دیگر نگاه کنی این یکی هم باید باشد و سلطنت به جمهوری تبدیل شود- و به همین جهت تا وقتی که آیتالله بروجردی زنده بود شاه لوایح شش گانه را اعلام نکرد. دو خاطره از مرحوم آیتالله العظمی بروجردی ۱ - ایشان گاهگاهی خیلی عصبانی میشدند، نقل شد که زمانی در بروجرد نذر کرده بودند که اگر عصبانی شدند یک سال روزه بگیً رند و تصادفا روزی عصبانی شدند و یک سال روزه را گرفتند. ۲ - روزی در درس فقه در قم در برابر اشکال یکی از شاگردان که مرد محترمی بود عصبانی شدند تا جایی که به طرف فرمودند برو این حرفهای لاطائل را در حاشیه امثله بنویس، فردای آن روز روی منبر از طرف عذرخواهی کردند و فرمودند: من از عصبانیت خودم بسیار عصبانی شدم، شما مرا ببخشید، و شنیده شد مبلّغ دویست تومان - به پول آن روز- برای ایشان فرستادند. نظریه آیتالله بروجردی درباره موضع آخوند خراسانی در انقلاب مشروطه س: مرحوم آیتالله بروجردی در ارتباط با انقلاب مشروطیت که در دوران جوانی ایشان به وقوع پیوست، اگر اظهارنظر خاصی داشتند و حضرتعالی در خاطر دارید بیان فرمایید.
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۶۳* ج: من خاطره ای از مرحوم آیتالله بروجردی در این ارتباط به یاد دارم که برای شما نقل میکنم. ایشان یک روز در صحبتهایشان فرمودند: جریان مشروطه که پیش آمد من در نجف بودم، مرحوم آخوند خراسانی که در جریان مشروطه وارد شد با اینکه استاد من بود من دیگر به منزل ایشان رفت و آمد نکردم تا اینکه یک روز ایشان مرا در کوچه دیدند و خیلی با من گرم گرفتند و حال و احوال و معانقه کردند که شما کجا بودید، تشریف نداشتید و... گفتم آقا من جایی نبودم، همین جا بودم! ولی از این برخورد خیلی شرمنده شدم که چرا در آن مدت به منزل آخوند نرفته ام. گویا ایشان (آقای بروجردی) در آن موقع میخواسته اند از جریانات سیاسی کنار باشند و در دستهبندیهای موافقین و مخالفین مشروطه دخالت نکنند. باز یک روز دیگر خدمت ایشان بودیم صحبت از مرحوم آخوند و جریان مشروطه پیش آمد. البته الان یادم نیست چه کسی مسأله را مطرح کرد، آقای فاضل - پدر همین آقای فاضل لنکرانی- با لهجه ترکی گفتند: در جریان مشروطه مرحوم آخوند قاصر بودند نه مقصّر، ایشان توجه نکردند، باز آقای فاضل این جمله را تکرار کردند، ایشان فرمودند: «چه میگویی! مرحوم آخوند نه قاصر بودند نه مقصّر، مرحوم آخوند فداکاری کردند، منتها دیگران با ایشان همراهی نکردند، دنیای آن روز داشت عوض میشد و شرایط زمانه دیگر اجازه نمیداد که یک شاه قلدر و دیکتاتور بخواهد داروندار مردم را در اختیار داشته باشد و خودسرانه عمل کند، دنیا داشت عوض میشد و در ایران هم باید یک تحولی به وجود میآمد، مرحوم آخوند و علما هم فکر میکردند در این تحول که میخواهد به وجود بیاید آنها هم نقش داشته باشند تا بتوانند موازین اسلام را پیاده کنند، نظر آقایان این بود، اینکه اشکالاتی پیش آمد مطلب دیگری است ولی نظر آنان خدمت بود و حسن نیت داشتند». البته در همان وقت این مطلب در ذهن من خطور کرد که از ایشان بپرسیم اگر جریان به این شکل است پس چرا شما آن روز به منزل آخوند رفت و آمد نمیکردید و کنار کشیدید؟ البته بعد خودمان جواب میدادیم که شاید آن روز هنوز مسائل بر ایشان روشن نبوده و بعدا روشن شده است، بالاخره ایشان گفتند مرحوم آخوند نه قاصر بودند و نه مقصّر بلکه ایشان فداکاری کردند.
اهتمام آیتالله بروجردی به اصلاحات حوزه س: آن زمان نظر آیتالله بروجردی نسبت به خواندن زبانهای خارجی، تأسیس مجلات و مؤسسات جدید و کلا ًاصلاحات حوزوی چه بود و عملا در این زمینه کاری انجام دادند و تحولی ایجاد کردند یا خیر؟ ج: راجع به خواندن زبانهای خارجی که ایشان برنامه ای داشته باشند من یادم نیست؛ نسبت به مجلات هم آن زمان مجله «مکتب اسلام» بود که آقای مکارم و آقای دوانی دست اندرکار آن بودند با اینکه معروف بود که این مجله تقریبا مربوط به آقای شریعتمداری است، اینها مجله را که خدمت آیتالله بروجردی میآوردند ایشان تشویقشان میکردند، البته آن وقت انتشار مجلات و نشریات خیلی رایج نبود، ولی ایشان نسبت به وضع حوزه خیلی گله داشتند و میفرمودند یک کاری باید کرد و از بی نظمی حوزه خیلی رنج میبردند، گاهی در بعضی مسائل از ناراحتی داد و فریاد میکردند، بالاخره اشخاصی مثل آیتالله خمینی و عدّهای دیگر به ایشان پیً شنهاد کرده بودند که شما مثلا اختیارات بدهید تا ما از طلبهها امتحان بگیریم و سر و سامان به حوزه بدهیم، نظر این آقایان این بود که با امتحان به طلبهها شهریه بدهند به مشکلات طلبهها رسیدگی کنند و نظم و انضباطی را در حوزه به وجود بیاورند، و بالاخره ایشان چیزی در این زمینه نوشته و به آنها داده بودند که اختیار در این گونه مسائل با آنها باشد، بالاخره در حوزه امتحان دایر شد؛ ایشان روی امتحان گرفتن از طلبهها خیلی عنایت داشتند، حتی در نجف که تا آن وقت روی امتحان را به خود ندیده بود ایشان به مرحوم حاج شیخ نصرالله خلخالی که شهریه ایشان را در نجف میداد گفته بودند از طلبهها امتحان بگیرند و مطابق امتحان به آنها شهریه بدهند، البته این موضوع در نجف قدری سروصدا پیدا کرده بود، آنها که میخواستند زیر بار امتحان نروند مخالفت میکردند. معروف بود که آیتالله سید ابراهیم اصطهباناتی امتحان را تحریم کرده بود و مخالفت با امتحان در حقیقت مخالفت با آیتالله بروجردی بود، و در اثر تحریم ایشان بعضی ها نرفتند امتحان بدهند و شهریه هم نگرفتند، ولی این برنامه تحریم شکست خورد. آن وقت بعضی ها در قم به صورت مزاح میگفتند:
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۶۵* معلوم میشود آقای اصطهباناتی درس خواندن را حرام کرده برای اینکه اگر کسی درس خوانده باشد امتحان هم میدهد، بالاخره این تحریم اثر نکرد و برنامه امتحان تثبیت شد، از طلبههای حوزه امتحان گرفته شد و کسی هم که تازه به قم میآمد باید امتحان میداد. ایشان سه حوزه امتحانی دایر کردند: یک حوزه برای شرح لمعه، یک حوزه برای رسائل و مکاسب و کفایه، و یک حوزه برای درس خارج. من از طرف آیتالله بروجردی جزو ممتحنین درس خارج بودم، افراد را خود ایشان مشخص میکردند، برای حوزه درس خارج پنج نفر بودیم؛ من، آقای حاج آقا علی صافی گلپایگانی، آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی، آقای فکور یزدی و آقای حاج آقارضا سیدصفی (بهاءالدّینی). امتحان خارج هم به این شکل بود که باید سطح مکاسب و کفایه را امتحان بدهند و بعد خلاصه یک روز درس خارج خود را همانجا بنشینند بنویسند. گاهی اوقات بعضی افراد میآمدند خود را از جهت درسی خیلی بالا میگرفتند و به ممتحنین بی ًاعتنا بودند، مثلا من یادم هست یکی از آقایان از تهران تازه آمده بود - مثل اینکه بخشی از مباحث فلسفه را در تهران خوانده بود و میخواست به قم بیاید- با یکی از ممتحنین جر ّ و بحثش شد، بعضی میً خواستند او را رد کنند که مثلا این خیلی خودش را میگیرد و بلندپروازی میکند، من گفتم نه چرا به این دلیل میخواهید او را رد کنید در صورتی که از محسّنات یک طلبه است که روحیه استقلال و اعتراض داشته باشد. بالاخره گاهی از این شکل برخوردها پیش میآمد. منظور این است که آقای بروجردی خیلی به امتحان علاقه مند بود و روی امتحان اصرار داشت و شهریه را هم بر همین اساس میداد. مراقبت از وضعیت اخلاقی طلبهها و رسیدگی به مشکلات آنان یادم هست یک دفعه که خانه ایشان بودم مرا صدا زدند گفتند بیا این پول را بگیر و ببر بده به آقای صاحب الداری - آقای صاحب الداری در مدرسه فیضیه بود- به ایشان بگو این پول پیش شما باشد - پول نسبتا زیادی بود- اگر یک وقت طلبههایی را دیدی که نیازمند و بیچاره اند مقداری از این پول را به آنان بده. من آن پول را آوردم به آقای
صاحب الداری دادم، ایشان گفتند شما چیزی از آن را میخواهید؟ گفتم نه، با اینکه نیاز هم داشتم، میخواستم عفّت به خرج بدهم؛ خوب تصادفا آن روز آقای بروجردی آن پول را به من دادند که به ایشان بدهم لابد وقتهای دیگر هم این برنامه ها را داشته اند. از جمله اینکه به ایشان خبر داده بودند که طلبهها بعضی وقتها کارهای زشتی انجام میدهند،ً مثلا با مردم درگیر میشوند یا بددهنی میکنند یا گدابازی در میآورند، ایشان دستور داده بودند که افرادی ّ مأمور سری باشند که ضمن اینکه درسشان را میخوانند در حوزه بگردند و این تیپ افراد را شناسائی کنند و گزارش بدهند. آن وقت من یادم هست که مرحوم حاج آقاعبدالله که اهل تهران بودند - پدر خانم آقای یثربی امام جمعه کاشان- روزی جمعی را دعوت کردند که من هم یکی از آنها بودم، آقای مولایی هم - که مدتی متولّی آستانه حضرت معصومه (س) بود- یکی از آنها بود، گفت آقا فرموده اند طلبههایی محرمانه در میان طلبهها بگردند و کسی هم نداند و اگر کارهای خلافی از آنها دیدند گزارش بدهند، من همانجا اشکال کردم که این سیاست شما با آنچه آقای بروجردی میخواسته جور در نمیآید، برای اینکه شما میخواهید کسی آنها را نشناسد، ما پنج شش نفر الان همدیگر را میشناسیم و «کل سر جاوز الاثنین شاع» (هر رازی که از دونفر تجاوز کرد فاش میشود) ، و کافی است یکی از ما به رفیقش بگوید. قاعده اش این بود که به هر یک از ما جداجدا میگفتید به نحوی که هر یک گمان کند او تنهاست و کس دیگری نیست. آن قضیه بعد به هم خورد؛ اما یک چنین چیزهایی در ذهن آیتالله بروجردی بود. تشکیل هیأت حاکمه برای رسیدگی به تخلفات روحانیون اگر یک وقت طلبه ای از ناحیه دولتی ها تحت تعقیب قرار میگرفت ایشان خیلی ناراحت میشد، به همین جهت خود ایشان یک هیأت حاکمه ای مرکب از پنج شش نفر درست کرده بود و در مدرسه فیضیه مستقر بودند که اگر از طلبه ای گزارشی رسید که تخلفی انجام داده آن هیأت حاکمه او را بخواهد و در درجه اول
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۶۷* نصیحتش کند و اگر مؤثّر واقع نشد آن وقت در نهایت به قطع شهریه هم برسد. ایشان معتقد بود که دولتی ها نباید در کار روحانیت دخالت کنند، باید حیثیت روحانیت محفوظ باشد و تخلفات صنفی آنها را خودشان رسیدگی کنند. من شنیدم آقای حاجی احمد گفته: من یک روز دیدم آقای بروجردی عصبانی است میگوید دیگر زندگی برای من تلخ است، زندگی برای من حرام است، گفتیم آقا چه شده؟ گفتند در تهران آشیخ مصطفی رهنما را گرفته اند، گفتیم شما که از روش آشیخ مصطفی رهنما خوشتان نمیآمد - چون بعضی کارهای خلاف قاعده میکرد- گفتند آشیخ مصطفی رهنما بالاخره یک روحانی است و اینکه بخواهند به حریم روحانیت حمله کنند برای من غیر قابل تحمل است. آیتالله بروجردی نسبت به شئون روحانیت تا این حد حساس بود، به همین جهت میگفتند حریم روحانیت در نظر مردم نباید شکسته شود، باید همیشه عظمت روحانیت محفوظ باشد. البته همین هیأت حاکمه با فدائیان اسلام و مرحوم نواب و طرفدارانش درگیر شد، و من یادم هست در مدرسه فیضیه یکی از روحانیون به مناسبتی روی حجرالانقلاب ایستاده بود صحبت میکرد و در اعتراض به برخورد با فدائیان اسلام دستش را به طرف اتاق هیأت حاکمه تکان میداد و میگفت: ای هیأت حاکمه ظالمه مدرسه فیضیه... و با تعبیر «ظالمه» از این هیأت یاد میکرد. البته آیتالله بروجردی با هدف اصلاح و خیرخواهی این هیأت را تشکیل داده بودند، و مؤثّر هم بود و طلّاب از آن حساب میبردند. این بود شیوه مرحوم آیتالله بروجردی نسبت به روحانیت، ولی متأسفانه در جمهوری اسلامی با تشکیل دادگاه به اصطلاح «ویژه روحانیت» به بهانه حمایت از روحانیت و حفظ حریم آن به طور کلی حریم روحانیت را شکستند و حتی بیوت بزرگان و مراجع تقلید را نیز - به بهانه های صددرصد سیاسی- مورد هجوم قرار دادند، و چه بسیار افراد غیر روحانی نیز به بهانه ارتباط با یک روحانی از حملات آنان در امان نماندند.
علل به سردی گراییدن روابط آیتالله خمینی و آیتالله بروجردی س: کسانی که آیتالله بروجردی برای اصلاح حوزه به آنها حکم داده بود - و بعد این حکم از آنها پس گرفته شد- چه کسانی بودند، و آیا این حرکت در روابط آنان با آیتالله بروجردی تأثیر گذاشت یا خیر؟ ج: این افراد شخصیتهایی مانند آیتالله خمینی و آیتالله داماد بودند آقای صاحب ّالداری هم گویا با آنها بود، اما آیتالله خمینی از همان اول اصرار داشتند که ایشان اگر بخواهند ما این کار را انجام دهیم باید آن را بنویسند، و ایشان هم به صورت حکمی آن ً را نوشت ولی بعدا وسوسه گران ایشان را پشیمان کردند و نوشته را پس گرفتند؛ و از همانجا روابط آیتالله خمینی و آیتالله بروجردی رو به سردی رفت. آیتالله خمینی از کسانی بود که از همان اول که آیت ًالله بروجردی به قم آمدند تقریبا خودش را وقف ایشان کرده بود، ایشان در هر دو درس آقای بروجردی شرکت میکردند و خیلی هم از آن تعریف میکردند و میگفتند: «درس ایشان جوری است که طلبهها غیر مستقیم مجتهد و ملّا میشوند، ایشان بیست سال دیر به حوزه علمیه قم آمدند». من یادم هست ایشان درس اصول آیتالله بروجردی را هم مینوشتند و مرتب به منزل آیتالله بروجردی رفت و آمد میً کردند و تقریبا در مسائل از ایشان دفاع هم میکردند؛ از باب نمونه یک روز عصر بعد از آنکه درس آیتالله بروجردی تمام شد و برای نماز میرفتند، چند نفر هم اطراف ایشان بودند، من جلو رفتم و از ایشان پرسیدم آقا اگر کسی در صحّت قرائت امام جماعت شک کند میتواند به او اقتدا کند - من مسأله کلی میپرسیدم و نظری نداشتم- آقای بروجردی یک نگاهی به من کردند و گفتند: شما به امامی که در قرائتش شک دارید اقتدا نکنید بروید به امامی که قبولش دارید اقتدا کنید! من با ناراحتی گفتم آقا این مسأله است میپرسم، گفتند بله مانعی ندارد؛ بعد آقای خمینی به من گفتند آخه این مسأله را چرا از ایشان میپرسی؟ مگر نمیدانید بعضی ها شایع کرده اند که آقای بروجردی قرائتش درست نیست - چون ایشان در نماز دندانهایش را در میآورد، شبهه وجود اجزای غیرماکوله در آن میکرد، آن وقت قرائتش یک جور مخصوص میشد- گفتم من چه میدانستم که
فصل سوم: آیتالله العظمی بروجردی و مرجعیت عامّه ۱۶۹* چنین چیزی را شایع کرده اند من میخواستم مسأله بپرسم. منظورم این است که آقای خمینی خیلی دنبال ایشان بود، آن وقت به دنبال جریان پس گرفتن نوشته یک مقدار ایشان سرد شدند، بعد در جریان مرحوم نواب صفوی و فدائیان اسلام هم در ذهن آیتالله بروجردی القا کرده بودند که آقای خمینی محرّک و مؤیّد فدائیان اسلام است با اینکه این گونه نبود، و لذا ایشان دیگر به منزل آیتالله بروجردی کمتر رفت و آمد میکرد، البته درس میآمدند ولی به منزل ایشان رفت و آمد نمیکردند؛ آقای حاج سید محمّدصادق لواسانی که از دوران نوجوانی رفیق آیتالله خمیً نی بود و کاملا از جهت قیافه شبیه یکدیگر بودند و از وکلای آیتالله بروجردی در تهران بود برای من نقل کردند که یک بار من میخواستم بروم منزل آیتالله بروجردی آقای خمینی گفتند من هم مدتی است نرفته ام خوب است شما که میروی من هم به دنبال شما باشم و خیلی با ایشان قهر نباشیم، آقای لواسانی گفت: دوتایی رفتیم منزل آقای بروجردی، اتاق بیرونی آقای بروجردی نشستیم اصحاب آقای بروجردی داخل بودند، بعد از یک مدتی که ما نشستیم آقای آقا محمّدحسن آقازاده آن مرحوم آمد یک نگاهی کرد و رفت، بعد حاج میرزاابوالحسن آمد یک نگاه و سلام علیکی کرد و رفت، خلاصه هیچ کس به ما نگفت بفرمایید بروید پیش آقای بروجردی - با اینکه میدانستند آقای لواسانی گاهی پول و وجوهات میآورد- خلاصه ما تا مغرب نشستیم خبری نشد، آقای خمینی به من گفت: بلند شو برویم شما هم امروز چوب ما را خوردی! ایشان میگفت آقای خمینی در دالان ایستاد و گفت من دیگر پایم را دم این خانه نمیگذارم! و شاید تا آن وقت که آقای بروجردی زنده بود ایشان به آنجا رفت و آمد نکرد؛ منظور این است که کار به اینجاها کشید، ولی برای اینکه کسی سوءاستفاده نکند در درس ایشان تا این اواخر شرکت میکردند. تفتین علیه اینجانب نزد آیتالله بروجردی س: گویا علیه حضرتعالی هم یک زمانی نزد آیتالله بروجردی تفتین کرده بودند، در این مورد اگر توضیحی بفرمایید بجاست.
ج: این قضیه برمی گردد به جریان آقای صاحب الداری که با یک طلبه ای برخورد بد کرده بود و من با او برخورد کردم و این قضیه را آیتالله بروجردی هم مطلع شدند؛ و داستان آن هم به این شکل بود که یک طلبه ای بود اهل کهک، طلبه درسخوانی بود با آقای محمّد فاضل لنکرانی هم مباحثه بود، ایشان با ّیک طلبه خرم آبادی که قدری خویشاوندی هم با آقای صاحب الداری داشت در حجره بر سر یک مسأله جزئی نزاع کرده بودند، طلبه خرم آبادی به آقای صاحب الداری شکایت این طلبه را کرده بود، آقای صاحب الداری گفته بود از مدرسه بیرونش کنید، به شهربانی هم بگویید که از قم بیرونش کند. حالا اگر یک مسأله اخلاقی یا چیزهایی از این قبیل بود میشد پذیرفت که یک طلبه را از قم بیرون کنند، ولی سر یک مسأله جزئی که نمیشود آبروی یک طلبه را برد و او را از قم بیرون کرد؛ بالاخره حکم تندی بود، من در جریان قرار گرفتم رفتم پیش آقای صاحب الداری گفتم شما که این حکم را کرده اید آیا آن شیخ را خواسته اید از او چیزی بپرسید؟ گفت نه، من متولّی هستم ایشان باید برود؛ خلاصه یک مقدار با ایشان حرفمان شد، ایشان هم رفته بود خدمت آقای بروجردی و گفته بود من استعفا میدهم، ما آمده ایم در حوزه میخواهیم اصلاحاتی بکنیم فلانی آمده علیه ما رجّاله راه انداخته است، و خلاصه خیلی علیه من با آقای بروجردی صحبت کرده بود؛ تا اینکه چند روز بعد من رفتم خدمت آقای بروجردی که جواب یک مسأله را بپرسم دیدم ایشان خیلی ناراحت است، در جلوی جمع رو به من کرد و گفت: آشیخ حسینعلی من چقدر از شما تعریف کرده بودم، من به تو علاقه داشتم، شما به طور کلی از اعتبار پیش من ساقط شدید، شما رجّاله راه میاندازید میروید تهدید میکنید؛ من گفتم آقا کی من تهدید کردم؟ کی رجّاله راه انداختم؟ خلاصه دیدم ایشان خیلی ناراحت هستند گفتم خیلی خوب شما فرمایشتان را فرمودید جواب مسأله من را بفرمایید، بالاخره ایشان جواب مسأله را گفتند و من از خدمت ایشان آمدم بیرون و تصمیم گرفتم که دیگر به منزل ایشان نروم؛ تا اینکه یک روز در کوچه آیتالله خمینی به من رسیدند و گفتند که بله علیه شما به ناحق پیش آیتالله بروجردی مطالبی را گفته اند و من رفته ام با ایشان صحبت کرده ام، - این جریان قبل از سردشدن روابط آیتالله بروجردی و آیتالله خمینی اتفاق افتاده بود - بعد شنیدم که پدر آقای فاضل هم که در تشکیلات آقای بروجردی بود در مورد من با آقای بروجردی صحبت کرده بود که فلانی