کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۱۱
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۱۱ از ۱۹خصوصیات دیگری، مقدم خودش میگفت من سابقا طلبه بوده ام، از صحبتهایش هم پیدا بود که مقداری درس طلبگی خوانده، یک عرق مذهبی هم داشت، با کمونیستها خیلی بد بود و برای روحانیت احترام قائل بود؛ یک داستان را آقای قاضی خرم آبادی نقل میکرد و میگفت: «قبل از انقلاب که من در خرم آباد بودم یکی از علمای لرستان که نفوذ محلی هم داشت مقداری در رابطه با ترویج از امام و مسائل انقلاب فعالیت میکرد و با ما همراه بود، ساواک لرستان از طریق شنود تلفنهای او کشف کرده بود که گویا با زنی مربوط است او را صیغه کرده یا بنا بوده صیغه کند، خلاصه ساواک خرم آباد برای مقدم که رئیس ساواک بود گزارش کرده بود که این سوژه خوبی است و ما میتوانیم با افشای این قضیه آبروی فلانی را ببریم، مقدم گفته بود نه این کار را نکنید، برای اینکه اصل روحانیت که محفوظ باشد ما مردم را حفظ کرده ایم، اگر در امور دینی بدبینی در جامعه درست شود این به ضرر است و باعث میشود که مارکسیستها و کمونیستها در منطقه تقویت شوند»؛ بالاخره بعضی از آنها که افراد فهمیده ای بودند روی این مسائل حساب میکردند، خود مقدم در زندان هم که با ما صحبت میکرد میگفت من با مشی نصیری و پاکروان مخالفم؛ ولی بالاخره آقای خلخالی مقدم را نیز اعدام کرد. استقبال کم نظیر دانشجویان و ایرانیان در فرودگاه پاریس س: شما به تنهایی به پاریس عزیمت کردید یا افراد دیگری نیز شما را همراهی میکردند؟ ج: آقای امینی هم همراه ما بود، به علاوه در آن وقت محمّد در پاریس همراه امام بود و مادرش چندین سال بود که او را ندیده بود مادرش را هم بردم که او را ببیند چون پیش بینی نمیشد که انقلاب به این سرعت پیروز شود و محمّد به ایران بیاید، دختر کوچکم سعیده هم بود، تا هواپیمای ما در فرودگاه پاریس به زمین نشست دیدیم آقای قطب زاده پهلوی هواپیما پیدایش شد، بعد هم محمّد را دیدیم و بعد دیدیم حدود دوهزار نفر دانشجو و ایرانیهایی که آنجا بودند به استقبال ما آمده اند.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۱۹* س: خبر عزیمت حضرتعالی به پاریس را چه کسی به دانشجویان داده بود؟ و برخورد پلیس فرانسه با شما چگونه بود؟ ج: تلفنها در آن وقت مرتب برقرار بود، آقای شجاع فرد و آقای شریعتی اردستانی (محمّدحسین) مرتب در کنار تلفن بودند و با پاریس تماس میگرفتند و مسائل انقلاب رد و بدل میشد، در همان فرودگاه پاریس بی بی سی با من مصاحبه کرد و گفت تعداد زیادی با علم و کتل آمده اند به استقبال ایشان، در آنجا هم هر جا میرفتیم افرادی از پلیس به دنبال ما بودند، در آن منزلی هم که بودیم به عنوان یک شخصیت اطراف آن را پلیس مراقبت میکرد، حتی ما میخواستیم برویم کاخ ورسای یا کلیسای نوتردام دوپاغی در پاریس را ببینیم پلیس ما را همراهی میکرد، گاهی هم من با آنها به انگلیسی صحبت میکردم ناراحت میشدند چون فرانسویها ذاتا با انگلیسیها خوب نیستند. س: البته این سئوال ممکن است مقداری خارج از موضوع باشد ولی حضرتعالی اولین بار که رو در رو و مستقیم چهره تمدن غرب را دیدید آن را چگونه یافتید؟ ج: من خیلی چیز تازه ای ندیدم، خیلی بی بند و بارتر از تهران آن روز خودمان نبودند، تمدنش هم خیلی چیز تازه ای نداشت فقط بعضی چیزها را من هنوز ندیده بودم که آنجا میدیً دم، مثلا متروی پاریس در نظر ما چیز جالبی بود، کاخ ورسای در پنج فرسخی پاریس هم دیدنی بود، معروف بود کار ساختمان آن در زمان لویی چهاردهم شروع شده و در زمان لویی شانزدهم به پایان رسیده است، در آنجا جهانگرد هم از همه جا زیاد آمده بودند و رفتن ما هم به پیشنهاد پلیسها بود، و بالاخره در نظام و زندگی مردم پاریس هم که ما با آنها محشور نبودیم که ببینیم چگونه زندگی میکنند، ما خودمان آنجا اتاق جدایی داشتیم، یکی از اقوام آقای بنی صدر - گویا پسر عمه اش بود به نام آقای فاتح- در یک آپارتمان دوتا اتاق داشت، او دوتا اتاقش را با تلفن و تشکیلات در اختیار ما گذاشته بود.
نزدیکان امام در پاریس س: رابطین و مشاورین امام در پاریس چه کسانی بودند و بیت ایشان توسط چه افرادی اداره میشد؟ ج: در پاریس آقایان بنی صدر و قطب زاده و دکتر مکری - که پس از انقلاب سفیر ایران در شوروی شد- و آقای دکتر حسن حبیبی و جمعی دیگر هر روز پیش امام میآمدند، و آنها که منزل امام را آن وقت میگرداندند میشود گفت آقای دکتر ابراهیم یزدی و احمدآقا پسر امام و آقای اشراقی بودند، شاید دکتر یزدی بیشتر از همه مؤثّر بود، در آنجا همه کاره امام دکتر یزدی بود و امام خیلی به ایشان اعتماد داشت،در همان جا بودیم که امام به آقای دکتر یزدی گفتند تلفن بزنید به دکتر رضا صدر - که سابقا شاگرد منظومه ما بود- در آمریکا و بگویید سفارت ایران در آمریکا را از زاهدی تحویل بگیرد. هرچه امام مصاحبه میکردند آقای دکتر یزدی مترجمش بود، حتی یک بار من میخواستم با امام خصوصی صحبت کنم دیدم آقای دکتر یزدی هم آنجا نشسته اند گفتم میخواهم خصوصی صحبت کنم، امام گفتند: «ایشان هم از خودمان است» و من با بودن ایشان صحبت کردم؛ خلاصه همه کاره آنجا ایشان بود، چون زبان میدانست و به اوضاع و احوال آنجا و دانشجویان وارد بود. ضمنا رابط تلفنی امام به ایران هم نوعا آقای اسماعیل فردوسی پور و مرحوم محمّد و آقای محمّدعلی هادی بودند، و مرحوم حاج مهدی عراقی و آقای محمّد منتظر و جمعی دیگر هم از مهمانان پذیرایی میکردند، و دانشجویان اروپا زیاد رفت و آمد داشتند، مرحوم امام هم ظهرها نماز جماعت میخواندند و صحبت هم میکردند. همان جا در پاریس بودیم که از ایران زنگ زدند که بناست جمعی از علما اعلامیه بدهند و شاه را از سلطنت خلع بکنند و از آنجا تلفنی امضای مرا هم گرفتند. (پیوست شماره ۴۸، صفحة ۸۷۳)
فصل هفتم: انفجار نور ۴۲۱* ملاقات و گفتگو با آقای حسنین هیکل در همان زمان آقای حسنین هیکل نویسنده و روزنامه نگار برجسته مصری آمد ملاقات امام و به انگلیسی صحبت میکرد، من به هیکل گفتم: «شما عرب هستی، آقای خمینی هم که عربی میفهمند، چه داعی داری که اینجا با امام به انگلیسی صحبت بکنی؟ اینجا مترجم عرب هم هستند، چرا ما باید این قدر غربزده باشیم! » گفتم: «زبان عربی زبان اسلام است، چرا زبان عربی را ترویج نمیکنید؟ چرا در کشورهای عربی تاریخ مسیحی رواج دارد و از تاریخ اسلامی کمتر استفاده میشود؟» ایشان هم این مطلب را تأیید میکرد؛ من گفتم: «چرا بعضی از کشورهای اسلامی تعطیلی هایشان روزهای یکشنبه است؟ شما باید تاریخ اسلام را زنده کنید، روز جمعه را زنده کنید، و این ننگ است که در مصر تاریخ مسیحی رواج داشته باشد». بازگشت به ایران برای انجام یک مأموریت س: لطفا بفرمایید محور مذاکرت شما با امام در پاریس چه بود و چقدر در آنجا ماندید و چگونه به ایران بازگشتید؟ ج: محور صحبتها کلیه مسائل گذشته و مسائل آن وقت کشور بود، جریانات گذشته را برای امام تعریف کردم، جریانات زندان و مجاهدین و رجوی را برای امام گفتم، صحبتهای مقدم را برای امام نقل کردم، ولی عمده مسأله آن زمان راجع به تشکیل دولت بود که امام اصرار داشتند هر چه زودتر دولت انقلاب تشکیل بشود، ایشان عنایت داشتند که آقای مهندس بازرگان نخست وزیر بشوند و برخی افراد را هم به عنوان هیأت دولت مشخص کرده بودند، فقط در وزیر خارجه مانده بودند که نظرشان این بود که آقای دکتر کریم سنجابی این مسئولیت را قبول کند، و ایشان (آقای سنجابی) قبول نکرده بود، امام به من گفتند شما هر چه زودتر به تهران بروید و آقای سنجابی را راضی کنید که این مسئولیت را قبول کنند، لابد در آن شرایط ایشان را متعیّن میدانسته اند، به همین جهت چون امام این مسئولیت را به من داده بودند به سرعت از آنجا حرکت کردیم.
سفر به سوریه و عراق در مسیر بازگشت ما میخواستیم سوریه و عراق هم برویم، آقای حاج شیخ محمّدعلی هادی کار رفتن به سوریه را درست کرد و بنا شد به سوریه برویم و بعد اقداماتی بشود که به عراق هم برویم که آن هم انجام شد؛ بالاخره ما حرکت کردیم، چند روز سوریه بودیم چند روز هم عراق و بعد از آنجا آمدیم به ایران، در کرمانشاه و قصرشیرین و همه شهرهای بین راه از ما استقبالهای شگفت انگیزی میکردند و اصرار داشتند که ما آنجاها بمانیم، ولی ما با عجله میآمدیم تا به تهران برسیم. س: حضرتعالی در پاریس چند روز ماندید؟ در عراق و سوریه هم آیا با مراجع و دیگران ملاقاتی داشتید؟ ج: در پاریس هفت هشت روز بیشتر نماندیم، بعد آمدیم سوریه، در سوریه من یک مصاحبه مطبوعاتی کردم که از خبرگزاریهای مختلف شرکت داشتند، آقای آسیدصادق شیرازی نوه مرحوم آیتالله حاج سید عبدالله طاهری شیرازی مترجم ما بود، و بعد همه روزنامه ها به عنوان سخنگوی آیتالله خمینی مصاحبه مرا پخش کرده بودند، بعد تازه مسئولین سوریه فهمیده بودند که من در سوریه هستم و مقامات امنیتی خواسته بودند که با من صحبت کنند و آدرس اداره امن را داده بودند و خواسته بودند که من به آنجا بروم ولی من همان روز خاک سوریه را ترک کردم. س: لطفا جزئیات بیشتری راجع به بازگشت خود از پاریس و چگونگی استقبال مردم در بین راه، و همچنین از مرحوم محمّد که به هنگام بازگشت همراه شما بود بفرمایید. ج: این از مواردی است که من خیلی تأسف میخورم که چرا آن زمان فرصت بیشتری نداشتم که از آن مسافرت استفاده بیشتری ببریم، هنگامی که میخواستیم از پاریس برگردیم به امام گفتم اجازه بدهید محمّد را همراه خودمان ببریم، امام قبول کردند؛ از کارهای محمّد در آنجا این بود که با آقای دکتر هادی و گاهی آقای فردوسی پور صحبتهای امام را ضبط میکردند و با تلفن به شهرهای مختلف ایران
فصل هفتم: انفجار نور ۴۲۳* و جاهای دیگر منتقل میکردند، دکتر یزدی مترجم انگلیسی بود و آقای هادی مترجم عربی، بعد ما با محمّد آمدیم سوریه، در سوریه با آقای جلال الدین فارسی تماس گرفتیم و چند روزی که آنجا بودیم با ایشان به جاهای مختلف میرفتیم - چون تا آن وقت به سوریه نرفته بودم- و در آن وقت آقای علی جنتی با خانواده خود در سوریه بودند و در اثر سابقه رفاقت در مدت اقامت در سوریه ایشان با اتومبیل خود بسیار به ما کمک کردند، بعد آمدیم عراق وارد کاظمین که شدیم نمازمان را خواندیم، من شنیده بودم که آقای سید محمود دعایی یک ماشین قراضه خریده، در حرم کاظمین که رفتیم گفتم با این عجله ای که ما داریم کاش آقای دعایی را پیدا میکردیم با همان ماشین قراضه ایشان میتوانستیم به کارها و زیارتمان برسیم، اتفاقا در همان وقت که در فکر این مسأله بودیم یکدفعه دیدیم یک کسی گفت سلام علیکم، نگاه کردیم دیدیم آقای دعایی است! گفتم ای کاش از خدا یک حاجت بزرگتر خواسته بودیم، گفتم تو اینجا چه کار میکنی؟! گفت: «یک نفر میخواسته است برود بغداد او را رسانده ام و آمدم اینجا یک زیارت بکنم و برگردم»؛ قصه را برای او گفتم، ایشان هم خوشحال شد و با همان ماشین آقای دعایی کاظمین و کربلا و نجف و سامرا و همه اماکن متبرکه را زیارت کردیم، فقط یک روز نجف ماندیم، تا علما آمدند بفهمند که به دیدن ما بیایند از آنجا رفته بودیم، فقط در کربلا در منزل آیتالله خمینی با ده بیست نفر از فضلا ملاقات کردیم. بعد رفتیم سامرا و طفلان مسلم، بعد هم ایشان با ماشین خودش ما را آورد تا مرز ایران، همه اینها را سه چهار روزه انجام دادیم. استقبال عظیم مردم هنگام بازگشت بعد در مرز خسروی رفتیم مسجد، اول صبح یکدفعه دیدیم حجتالاسلام آقای غروی پیشنماز قصرشیرین که آقای مطلق آنجا بود و منزلشان محل رفت و آمد علما بود به سراغ ما آمد، ایشان ما را به منزل خود در قصرشیرین برد، کم کم مردم قضیه را فهمیدند، آقای غروی گفت مردم در مسجد اجتماع کرده اند که بیانات شما را بشنوند، خوب آن روز زمزمه انقلاب همه جا بود و مردم دنبال یک چنین چیزهایی میگشتند، مردم چه امیدها به روحانیت داشتند ولی حیف که روحانیت نتوانست به وعده هایی که
به ملت داده بود عمل نماید. بالاخره با سلام و صلوات ما را بردند مسجد در آنجا صحبت ۱ مفصّلی کردم، ایشان میگفت: «اینجا اهل حق هم دارد شما یک چیزی که به آنها برخورد کند نگویید»، آنها هم یکی یکی میآمدند دست میدادند و احترام میکردند، بعد ما را با چندین دستگاه ماشین بدرقه کردند تا شهر بعد. در بین راه من نمیدانم مردم از کجا در جریان قرار میگرفتند از هر شهر و روستایی که میگذشتیم جمعیت بسیار زیادی از ما استقبال میکردند، در سرپل ذهاب مردم بسیار اصرار کردند که آنجا توقف کنیم و برای آنها صحبت کنیم ولی ما چون عجله داشتیم عذر خواستیم و حرکت کردیم به طرف کرمانشاه، در بین راه مرتب من و محمّد به وسیله بلندگو از ابراز احساسات مردم تشکر میکردیم. در کرمانشاه همه علما آمده بودند برف هم میآمد، در مسجد برای مردم سخنرانی کردم و نماز مغرب و عشا را در همان جا خواندیم بعد حرکت کردیم به طرف همدان، در همدان مردم و مرحوم شهید آیتالله مدنی ۲ که آن وقت آقای مطلق همدان بود به استقبال آمده بودند، خیلی اصرار کردند که پیاده شویم ولی ما به خاطر مأموریتی که داشتیم توقف نکردیم تا رسیدیم به ساوه، تقریبا شهر ساوه در دست مردم بود و بچه های حزب الله در خیابانها نگهبانی میدادند، چند ساعتی آنجا ماندیم و استراحت مختصری کردیم و باز راه افتادیم برای قم. (پیوست شماره ۴۹، صفحة ۸۷۵) گفتگو با دکتر سنجابی برای تصدی وزارت خارجه بالاخره من خودم را با عجله به تهران رساندم و با آقای دکتر سنجابی صحبت کردم و با اصرار، ایشان قبول کرد که پست وزارت خارجه آقای مهندس بازرگان را بپذیرد؛ حالا چه نکته ای در کار بوده که آقای سنجابی در ابتدا نمیخواست بپذیرد من نمیدانم، شاید میدانسته که دوامی ندارد یا اختلاف سلیقه در کار بوده است. ۱ اهل حق دسته ای از صوفیان غرب ایران هستند که عقاید ویژه ای دارند. ۲ آیتالله شهید سید اسدالله مدنی از جمله شهدای محراب هستند که در بیستم شهریور ۱۳۶۰ در محراب نماز جمعه تبریز توسط منافقین به شهادت رسیدند.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۲۵* مسافرت به اصفهان و نجف آباد و استقبال بی نظیر مردم س: شما بعد از آزادی از زندان مسافرتی هم به اصفهان و نجف آباد داشتید، اگر ممکن است در این مورد مطالبی را بفرمایید. ج: بعد از آزادی از زندان لازم بود که مسافرتی هم به اصفهان داشته باشم ولی شرایط برای این کار مهیّا نمیشد، هم کثرت رفت و آمد بود و هم از نظر سلامت جسمی به خاطر مسائل زندان و... در این کار تأخیر بوجود میآمد. به همین جهت طی نامه ای به مردم از آنها عذرخواهی کردم (پیوست شماره ۳۶، صفحة ۸۵۰) و این کار را به فرصت مناسبی موکول کردم که تا بعد از مراجعت از پاریس تأخیر افتاد. بعد از آمدن به قم و چند روزی توقف به طرف اصفهان حرکت کردیم، در اصفهان استقبال عجیبی از ما شد، آیتالله سید جلال الدین طاهری و بسیاری از علمای اصفهان تا چند کیلومتری شهر به استقبال آمده بودند، به قدری جمعیت زیًاد بود که اصلا به ماشینها اجازه حرکت نمیدادند، اصفهان از جمعیت جاکن شده بود. بعد در میدان امام سیل جمعیت از شهر اصفهان و بخشهای اطراف متراکم شده بود و ما رفتیم بالای عالی قاپو برای مردم صحبت کردیم، آن روز هم من صحبت کردم و هم مرحوم محمّد، و شام را هم در منزل مرحوم آیتالله خادمیطاب ثراه دعوت شدیم و آنجا با جمعی از بزرگان و علمای اصفهان ملاقات داشتیم؛ بعد از اصفهان به نجف آباد رفتیم، آنجا هم غلغله جمعیت بود، در همان مدخل ورودی شهر یک تریلی آورده بودند و ما را روی آن سوار کردند و دستگاه بلندگو و انتظامات و تشکیلاتی درست کرده بودند و آقای حسینی رامشه ًای برای مردم صحبت کرد، مردم بعضی از روستاها که قبلا از چماقداران و طرفداران شاه بودند الان به مردم پیوسته بودند و هر کدام یک عکس امام در دست گرفته بودند و مرتب تکان میدادند و صلوات میفرستادند، بدون اغراق از اصفهان تا نجف آباد در کنار خیابانها جمعیت ایً ستاده بود، واقعا مردم از دل و جان شعار میدادند و در استقبال شرکت کرده بودند، هنگام بازگشت از نجف آباد از مسیر خمینی شهر رفتیم در آنجا هم جمعیت بی نظیری بود، در مدخل ورودی شهر برای مردم صحبت کردیم، و این همه استقبال مردم از ما در حقیقت استقبال از انقلاب و اهداف آن بود؛ حیف که روحانیت ما نتوانست آن طور که میبایست پاسخگوی این همه شور و شوق مردمی باشد و به وعده هایی که به آنان داده بود عمل نماید.
ترکیب شورای انقلاب و چگونگی کار س: حضرتعالی فرمودید که در دیدارتان با حضرت امام در پاریس در باره مسائل مختلف سیاسی صحبت داشته اید؛ یکی از مسائل مهم در آن زمان مسأله شورای انقلاب و ترکیب اعضای آن میباشد، بفرمایید آیا در این رابطه نیز با ایشان صحبتی داشته اید؟ ج: در باره ترکیب اعضای شورای انقلاب کسی را که من به امام معرفی کردم آقای خامنه ای بود؛ امام گفتند آخر ایشان مشهد هستند، گفتم خوب مشهد باشند میآیند به تهران؛ در آن زمان آقای موسوی اردبیلی هم در پاریس بود امام به ایشان هم گفته بودند که در شورای انقلاب باشند. س: عضویت آقایان بازرگان و دکتر یزدی و قطب زاده و بنی صدر در شورای انقلاب به پیشنهاد چه کسی بود؟ به نظر حضرتعالی افراد دیگری همانند مرحوم آیتالله ربانی شیرازی با اینکه هم سابقه حوزوی داشتند و هم اهل سیاست و مبارزه بودند چرا در شورای انقلاب شرکت نداشتند؟ ج: همان ً گونه که قبلا گفتم آن وقت که امام در پاریس بودند از جمله افرادی که خیلی به ایشان نزدیک بود آقای دکتر یزدی بود و ایشان هم به دکتر یزدی خیلی ً اعتماد داشتند و مسلما دکتر یزدی در تصمیمگیریهای آن مقطع خیلی مؤثّر بوده اند، به گونه ای که عرض کردم وقتی من میخواستم خیلی خصوصی با امام صحبت کنم آقای دکتر یزدی هم آنجا بود امام گفتند ایشان از خودمان است، و من تا آن وقت با ایشان سابقه ای نداشتم ولی شنیده بودم در آمریکا جلسات دینی دانشجویان و مهاجرین را اداره میکند. مسأله دولت موقت هم در همان پاریس صحبت و تصمیم گیری شده بود و بهترین دلیلش اینکه راجع به وزارت خارجه که نتوانسته بودند خودشان مسأله را حل کنند و دکتر کریم سنجابی قبول نکرده بود امام این مأموریت را به من دادند که با ایشان صحبت کنم و او را راضی کنم؛ فقط آقای خامنه ای را من برای شورای انقلاب مطرح کردم که امام گفتند ایشان در مشهد هستند و من گفتم اشکال ندارد به تهران میآیند، با آقای موسوی اردبیلی هم در همان پاریس صحبت
فصل هفتم: انفجار نور ۴۲۷* شده بود؛ و اما اینکه آقای ربانی شیرازی در شورای انقلاب نبودند احتمالا به این جهت بوده که ایشان میخواسته اند در قم باشند یا اینکه افرادی مخالف شرکت ایشان در شورای انقلاب بوده اند، زیرا بعضی ها با روحیه ایشان جور نبودند، چون قاطع بود و خیلی روی حرفهای خودش پافشاری میکرد. س: لطفا در رابطه با شورای انقلاب توضیح بیشتری بفرمایید که نحوه اداره جلسات آن چگونه و اعضای آن چه کسانی بودند، شروع و پایان جلسات چگونه بود و چگونه تصمیم گیری میشد؟ ج: اعضای آن آقایان: موسوی اردبیلی، بهشتی، مهدوی کنی، بازرگان، خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، بنی صدر، قطب زاده، شیبانی، معین فر، حسن حبیبی، عزت الله سحابی و بعضی افراد دیگر بودند، البته افراد شورا چند مرتبه متغیر شدند ولی کارگردان مرحوم آیتالله بهشتی بود و کارها هم بیشتر بین افراد بهخصوص تقسیم میشد که من به این گونه برخوردها اعتراض داشتم و خیلی از کارها هم انجام نمیشد، دستور جلسات هم مسائلی بود که برای انقلاب و کشور پیش میآمد، متناسب با ضرورتها روی مسائلی صحبت میشد، من هم در جلساتی که شرکت میکردم نظر خودم را میگفتم، البته مصوبات شورای انقلاب در پنج جلد چاپ شده که در دسترس میباشند و میتوان به آنها مراجعه نمود. اصرار امام نسبت به عضویت اینجانب در شورای انقلاب س: آیا حضرتعالی نیز در شورای انقلاب شرکت داشتید؟ ج: ًالبته در آن وقت بنا نبود در شورای انقلاب باشم چون من بنا داشتم در قم باشم، ولی بعدا که من برای مجلس خبرگان قانون اساسی در تهران بودم امام پیغام دادند که شما در جلسات شورای انقلاب شرکت کنید، ابتدا برای من مشکل بود که در شورای انقلاب ً شرکت کنم چون اولا قصد داشتم به قم برگردم، ثانیا کار و گرفتاری من در مجلس خبرگان قانون اساسی زیاد بود، به همین جهت به وسیله یک نامه به این مضمون از ایشان عذرخواهی کردم:
پیوست شماره ۵۰: نامه فقیه عالیقدر به امام خمینی مبنی بر عذرخواهی از عدم عضویت رسمی در جلسات شورای انقلاب باسمه تعالی محضر مبارک آیتالله العظمی آقای خمینی مدظله العالی پس از سلام، برحسب گفتهی آقایان حجتالاسلام خامنه ای و هاشمی رفسنجانی (دامت افاضاتهما) حضرتعالی امر فرموده اید که من عضو رسمی شورای انقلاب باشم، البته من از اوامر حضرتعالی مایل نیستم تخلف کنم ولی شرایط و وضع مزاجی من با کار سنگین و زیاد تناسب ندارد، و من چنانچه به آقایان گفته ام حاضرم تا پایان انتخابات و استقرار اوضاع کشور در تهران بمانم و با آقایان همکاری کنم و در جلسات آنان نیز حتی المقدور شرکت کنم ولی عضویت رسمی را صلاح نمیدانم، و بلکه اگر عضو رسمی باشم از بسیاری از همکاریها باز خواهم ماند، لذا چنانچه صلاح بدانید مرا از قبول عضویت رسمی معذور بدارید. والسلام علیکم و ادام الله ظلکم. ۱۹ ذیالحجّه ۱۳۹۹ - حسینعلی منتظری بعدا ایشان زیر همین ورقه نوشته اند: بسمه تعالی عضویت رسمی به این معنی نیست که جنابعالی در تمام جلسات حاضر باشید بلکه مطالب با مشورت شما انجام گیرد، و بودن جنابعالی به مصلحت اسلام و ملت است ولی اختیار با خود شماست، هر طور صلاح میدانید عمل فرمایید. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. روح الله الموسوی الخمینی
فصل هفتم: انفجار نور ۴۲۹*
بعد از این قضیه من شبها میرفتم در جلسات آقایان شرکت میکردم به عنوان مستمع آزاد اما نظر هم میدادم، یک شب من یادم هست برای یک موضوعی صحبت شد دیدم همه کارها را بین خودشان تقسیم میکنند، در آن وقت تقریبا مرحوم آیتالله دکتر بهشتی سخنگو و کارگردان بود، آقایان مهندس بازرگان، دکتر یزدی، قطب زاده، بنی صدر و آیتالله طالقانی هم جزو شورای انقلاب بودند، البته آقای طالقانی در جلسات کم شرکت میکردند، آقای طالقانی در مجلس خبرگان هم کم شرکت میکرد، عضو رسمی بودند ولی مرتب شرکت نمیکردند، شبی من به مرحوم آقای بهشتی گفتم: «مگر شما ده دوازده نفر فقط مغزهای متفکر این کشور هستید، دیگر در این کشور آدم نیست که همه مسائل را به یکدیگر محول میکنید که در نتیجه کارها متراکم میشوند و بسا بعضی زمین میمانند! » گفتند: «آخه چه کسی هست؟» گفتم: «من برای شما میشمارم»، ایشان گفتند: «ما چند نفر مهندس برای فلان کار میخواهیم»، من بیست و هفت نفر مهندس به ایشان اسم دادم که میتوانستند در انجام آن کار کمک کنند. مرحوم محمّد ما به مناسبتی میگفت بعضیها خیال میکنند در کشور آدم نیست و قحط الرجال است، ولی در کشور قحط الرجال نیست در کشور جهل الرجال است، در کشور ما این همه نیروهای انقلابی و فهمیده وجود دارد، آخر محصورکردن همه کارها در چهارپنج نفر کار درستی نیست. تحصن در دانشگاه تهران س: جریان تحصن در دانشگاه تهران به هنگام نخست وزیری بختیار - که در اعتراض به تأخیر ورود امام به ایران صورت گرفت- به ابتکار چه کسی بود و چه پیامدهایی به دنبال ً داشت؟ لطفا جزئیات این قضیه را بیان بفرمایید. ج: به طور کلی این جریان به پیشنهاد من بود، چون بنا بود که امام به ایران بیایند و ً مقدمات کار هم فراهم شده بود ولی بعدا معلوم شد که دولت بختیار از آمدن امام جلوگیری به عمل آورده، ما این تحصن را راه انداختیم تا دولت بختیار را تحت فشار
فصل هفتم: انفجار نور ۴۳۱* بگذاریم که به امام اجازه ورود به ایران را بدهد، ما اعلام کردیم که در اینجا میمانیم تا فرودگاهها باز شود و امام به ایران بیاید، این تحصن را به خاطر اهمیت دانشگاه در مسجد دانشگاه تهران گذاشتیم، جمعیت بسیار زیادی هم از آن استقبال کرد، سرهنگ عزیزالله رحیمی هم جزو کارگردانها بود، طبقات مختلف مردم در این تحصن شرکت کردند، مرحوم محمّد هم در برگزاری آن نقش مؤثّری داشت، در مسجد دانشگاه گاهی من صحبت میکردم، گاهی مرحوم آقای ربانی شیرازی صحبت میکرد و گاهی مرحوم آقای بهشتی، و به همین شکل علی التناوب افراد صحبت میکردند، در این جلسه مشاهیر علما از شهرستانهای مختلف شرکت کرده بودند، البته شخصیتهای سیاسی هم شرکت کرده بودند، از وکلای مجلس آن زمان هم بعضی ها شرکت کرده بودند، خبرنگارها هم آنجا جمع بودند با من و چند نفر از افراد دیگر از جمله آقای دکتر بهشتی در آنجا مصاحبه کردند، شاید حدود سیصد خبرنگار از خبرگزاریهای مختلف آنجا بودند و ما مسائل را با آنها مطرح میکردیم، به طور کلی کنترل از دست دولت بیرون رفته بود؛ آقای دکتر صالح خو از مترجمین بود، ایشان مدتی در صندوق بین المللی پول بود؛ آقای دکتر غلامعباس توسلی که مدتی وکیل مجلس و استاد دانشگاه بود نیز از مترجمین بود. غرض اینکه شخصیتهای مختلف در جریان کار شرکت داشتند و این حرکت در روحیه دانشگاهیان خیلی تأثیر خوبی داشت، در واقع یک نوع پیوند حوزه و دانشگاه محسوب میشد، در این مدت دسته های مختلف مردم از شهرستانها میآمدند، خیابانهای اطراف دانشگاه همیشه پر از جمعیت بود، یادم هست آقای شیخ علی تهرانی روی دوش مردم در دانشگاه تهران برای مردم سخنرانی میکرد؛ بعد گفتند خانمهای فاحشه خانههای تهران هم میخواهند توبه کنند و به انقلاب بپیوندند و صحبت شد که یک نفر برود برای آنها سخنرانی کند، بنا شد آقای حاج شیخ علی تهرانی برود برای آنها صحبت کند، آنها هم چادر سرشان کرده بودند و گریه و زاری میکردند و به انقلاب میپیوستند، من نمیدانم آیا کسی از آن صحنه ها فیلم هم گرفته است یا نه؟ در همان ایام هم اعلامیه ای خطاب به برادران ارتشی نوشتم و در مورد جنایات شاه و لزوم پیوستن آنان به مردم نکاتی را یادآور شدم. (پیوست شماره ۵۱، صفحة ۸۷۶)
پیوست شماره ۵۲: تلگرام مرحوم آیتالله حاج شیخ جواد تهرانی به حضرات آیات آقایان منتظری و صدوقی و سایر علما، در حمایت از تحصن آنان در مسجد دانشگاه تهران، مورخه۶/۱۱/۱۳۵۷ بسمه تعالی حضرت آیتالله منتظری و آیتالله صدوقی و سایر علمای اعلام و برادران متحصن تحصن آقایان گرامی در مسجد دانشگاه تهران به منظور اعتراض به مشکلاتی که حکومت غیرقانونی بختیار، در راه بازگشت حضرت آیتالله العظمی آقای خمینی (دامت برکاته) ایجاد نموده، اقدام آگاهانه ای است که مورد حمایت همه طبقات ملت است. ما ضمن محکوم کردن کشتار وحشیانه اخیر تهران و بقیه نقاط کشور به وسیله دژخیمان این نظام غیرقانونی، پشتیبانی خود را از هدفهای مقدس آن تحصن، که هدف همه ملت ایران است، قویا اعلام میکنیم؛ و چنانچه این حکومت دست نشانده همچنان به روش خائنانه خود ادامه دهد بدون شک تصمیمات لازمه اتخاذ خواهد گردید. جواد تهرانی، از طرف جامعه روحانیت مشهد استعفای رئیس شورای سلطنت و گفتگو درباره استعفای بختیار بعد صحبت شد که مسائل دارد حل میشود و آقای سید جلال الدین تهرانی که جزو شورای سلطنت و رئیس آن بود رفته است پاریس با امام صحبت کند و امام گفته اند تا استعفا ندهد من او را قبول نمیکنم و او از سمت خود استعفا داده و با امام ملاقات کرده است، بختیار هم بناست به ملاقات امام برود، به همین مناسبت من رفتم در جلسه ای که در مدرسه رفاه تشکیل شده بود و بعضی از علما هم حضور داشتند مسأله را بررسی کنیم، در آنجا صحبت شد که بناست بختیار در پاریس به ملاقات امام
فصل هفتم: انفجار نور ۴۳۳* برود و امام به ایران بیاید، من گفتم یعنی بختیار استعفا میدهد؟ بعضی ها گفتند نه، بعضی ها هم گفتند بله استعفا میدهد، در همین زمان مرحوم آقای بهشتی وارد شد و گفت بنا شد آقای بختیار به ملاقات امام بروند و امام به ایران بیایند، من گفتم: «یعنی آقای بختیار استعفا میدهد؟» ایشان گفتند: «نه صحبت استعفای بختیار نیست»، من گفتم: «پس امام ایشان را نمیپذیرند»، آقای بهشتی گفتند: «این چه حرفی است میزنید، خود امام پذیرفته اند شما میگویید تا استعفا ندهد امام او را نمیپذیرند»، من گفتم: «امام سید جلال الدین تهرانی را تا استعفا نداد قبول نکردند، حالا چطور بختیار را بدون استعفا میپذیرند! » ایشان گفتند: «امام قبول کرده است»؛ بعد آقای ربانی شیرازی و آقای طاهری اصفهانی هم به کمک من در آمدند که بله امام بدون استعفای بختیار او را نمیپذیرد، آقای مطهری بینابین بودند، گفتم: «بالاخره تماس بگیرید ببینید امام چه میگویند چون آقای بختیار به پاریس برود و امام هم ایشان را نپذیرد اوضاع وخیم تر میشود»؛ بالاخره تلفنی با پاریس تماس گرفتیم، در آن وقت امام خودشان با تلفن صحبت نمیکردند، قاعده این بود که تلفنها را ضبط میکردند برای امام میگذاشتند بعد صحبتهای امام را ضبط میکردند و تلفنی برای ما میفرستادند؛ بختیار هم در همین اثنا برای ما تلفن کرد و با عصبانیت به ما گفت: «شما دارید در کارها اخلال میکنید و کارها را به هم میزنید»، گویا جریانات از همان جلسه به بختیار گزارش شده بود، من گفتم: «آقای بختیار امام این کار را قبول نمیکنند آخر من روحیات و اخلاق ایشان را میدانم من میخواهم کاری بکنم که جریانات خراب نشود، جلال الدین تهرانی را هم امام بدون استعفا نپذیرفت»، بختیار گفت: «شما دارید کارشکنی میکنید! «، گفتم: «ما چطور کارشکنی میکنیم! من میخواهم کار به گونه ای باشد که با متانت مسائل حل شود، اگر شما آنجا بروی و ایشان شما را نپذیرد که بدتر است، شما را امام قبل از استعفا نمیپذیرند و اگر غیر از این به شما گفته اند اشتباه کرده اند».ً ظاهرا نظر بختیار و هواداران ایشان این بود که پستش باقی باشد و حکومت در اختیار ایشان باشد و امام به عنوان یک مرجع تقلید محترم جدای از حکومت و دولت وارد کشور شوند، البته بعضی میگویند آقای دکتر یزدی در پاریس با این مسأله موافق بوده و پشت پرده میخواسته برنامه ها را به این سمت پیش ببرد ولی من از این امر بی اطلاعم ولی نظر امام را میدانستم، به هرحال
مرحوم آقای بهشتی هم باورش آمده بود که امام ایشان را بدون استعفا میپذیرد. بالاخره من به وسیله تلفن از امام سئوال کردم که آیا بدون استعفاء بختیار را میپذیرد یا نه. تلفن مرا ضبط کرده بودند و برای امام گذاشته بودند، امام در جواب گفته بودند: «بیخود گفته اند، من بدون استعفا بختیار را نمیپذیرم و از قول من این قضیه را تکذیب کنید». البته رادیو هم در آن زمان این خبر را که بختیار بناست به پاریس برود اعلام کرده بود، بعد کم کم ّجو مردم در حمایت از امام و انقلاب قویتر و اوضاع بحرانی تر شد و در اثر فشار مردم فرودگاهها باز شد و پیش از اینکه بختیار به پاریس برود امام به ایران آمدند. س: تحصن شما در دانشگاه تهران چه مدت طول کشید؟ اگر از آن ایام و وقایع پرالتهاب آن خاطره ای به یاد دارید بفرمایید. ج: تحصن چندین روز طول کشید و زمینه خوبی بود برای تبلیغات، و مصاحبه های خوبی هم از ناحیه آقایان و از جمله اینجانب با خبرگزاریهای خارجی انجام شد. ورود امام خمینی (ره) به ایران س: راجع به ورود امام خمینی به ایران و استقرار ایشان در مدرسه رفاه هم اگر خاطراتی در ذهن دارید بفرمایید. ج: در ابتدا سایر رفقا مدرسه رفاه را برای ملاقاتهای امام مشخص کرده بودند ولی من گفتم اینجا مناسب نیست چون جای کوچکی بود و از همان در که جمعیت میآمدند از همان در هم باید بیرون میرفتند، من گفتم جمعیت زیاد میآیند و این جمعیت زیاد در این جای کوچک مناسب نیست، بالاخره هر چه میگفتیم اینجا مناسب نیست مرحوم آقای دکتر بهشتی میگفت نه همین جا خوب است، بعد من با آقای معینی نجف آبادی رفتیم در همان نزدیکی یک جای دیگری پیدا کردیم و آنجا را آماده کردیم، وقتی آقای خمینی را آوردند بنا بود ایشان را ببرند در مدرسه رفاه ولی ما ایشان را بردیم در آن محل که در خروجی و ورودی داشت، جمعیت از یک در میآمدند
فصل هفتم: انفجار نور ۴۳۵* و از در دیگر میرفتند بیرون، آنجا که ما تهیه کرده بودیم چهار پنج برابر مدرسه رفاه بود، پله هم نداشت، یک منزلی هم پشت همین خانه بود که برای استراحت امام آنجا را آماده کردیم، ّ به سرعت بنا آوردند و این دوتا خانه را به هم راه دادند و امام برای استراحت به آن منزل میرفتند؛ البته ما به هنگام آمدن امام به ایران به فرودگاه هم رفتیم اما من خیلی خوشم نمیآمد که خودم را جلو بیندازم و در هواپیما بروم اما مرحوم آقای مطهری با آقای صباغیان تا داخل هواپیما رفتند، من به آقای پسندیده (برادر بزرگ امام) گفتم شما هم بروید، و خودمان ایستادیم پایین و بعدا با امام دیدن کردیم، آن وقت از طرف اقلیتهای مذهبی هم نمایندگانی برای استقبال از امام آمده بودند، شخصیتهای مختلف آمده بودند همه هم اطراف ما میچرخیدند اما من خیلی نمیخواستم مطرح باشم، بعد امام رفتند بهشت زهرا و من برگشتم به دانشگاه. س: فکر تأسیس کمیته استقبال از امام چگونه و توسط چه کسانی مطرح شد و حضرتعالی چه نقشی در تشکیل آن داشتید؟ ج: این یک ضرورت و محصول فکر همه بود، مرحوم شهید مفتح در این زمینه خیلی فعالیت میکرد، مرحوم محمّد ما، مرحوم آقای بهشتی و مرحوم آقای ربانی و افراد دیگری هم بودند، اما در بعضی مسائل که من احساس ضرورت میکردم مستقیم دخالت میکردم مثل همان قضیه عوض کردن منزل که آنها میگفتند فلانی علیه ما کودتا کرده است. کمیته های خودجوش برای حفاظت از انقلاب س: این تشکیلات کمیته های انقلاب اسلامی که بعدا حفاظت شهرها را به عهده داشت چگونه شکل گرفت، آیا این همان تشکیلات کمیته استقبال از امام بود؟ ج: اینها قبل از اینکه امام به ایران بیاید به صورت خودجوش شروع شده بود و کاری به کمیته استقبال از امام نداشت، همان گونه که گفتم در بازگشت از پاریس
وقتی ما به ساوه رسیدیم دیدم شهر دست بچه های انقلابی است، در قم همین بچه ها شهر را کنترل میکردند، مردم هم با آنان همکاری میکردند و از کار این بچه ها خوشحال بودند و خیلی هم بچه ها خوب اداره میکردند، در آن وقت یک صفا و صمیمیتی بین مردم حاکم بود، هیچ کس به فکر مقام و قدرت نبود و کسی نمیخواست برای خودش چیزی دست و پا کند، همه به فکر این بودند که انقلاب به پیروزی برسد و اسلام پیاده شود، یکی منزل خود را در اختیار میگذاشت، یکی از وقت خود شب و روز مایه میگذاشت، یکی پول خرج میکرد، مردم واقعا فداکاری میکردند، مردم برای ملاقات امام سر و دست میشکستند، در همین چهار پنج روزی که من در تهران نزد امام بودم قبل از اینکه به قم بیایم از نزدیک شاهد بودم که افراد از زن و مرد تلاش میکردند به یک شکل خودشان را به امام برسانند؛ من یادم هست یک روز آقای حاج سید کاظم اخوان مرعشی از مشهد آمده بودند، ایشان در بدو انقلاب در مشهد خیلی فعالیت کرده بودند بعد آمده بودند تهران برای ملاقات امام، یک عده از مریدهایشان ایشان را بر روی دوش خود گرفته بودند و تا مقابل جایگاه امام آورده بودند و از بس جمعیت زیاد بود آوردن ایشان خدمت امام میسر نشد. از جمله جمعیت زیادی از زنها میآمدند، آن هم بعضی از زنهای تهران با آن وضع حجاب و زینت آلاتی که داشتند! من به امام گفتم آخر اینها با این وضع میآیند، امام یک سری تکان دادند میخواستند بگویً ند مثلا اینها م ّعفو است، با دیدن آن وضعیت انسان به یاد این جمله امیرالمومنین (ع) میافتاد که در جریان بیعت مردم با ایشان میفرمود: «و حسرت ۱ الیها الکعاب »: «زنها با سینه های برآمده و روی باز، از روی شوق میدویدند که بیایند با من بیعت کنند»، معلوم میشود که آن زمان هم در لابلای جمعیت این جور مسائل بوده است. البته پس از آمدن امام خمینی به ایران من نمیخواستم خیلی در مسائل سیاسی دخالت ً کنم و لذا آمدم قم که به درس و بحث و حوزه برسم، اما بعدا مجلس خبرگان قانون اساسی دوباره مرا به تهران کشاند. ۱ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۹
فصل هفتم: انفجار نور ۴۳۷* س: در باره نخست وزیری مرحوم مهندس بازرگان و چگونگی انتخاب ایشان از سوی حضرت امام اگر مطلبی به یاد دارید بیان نمایید، و بفرمایید آیا به جز ایشان افراد دیگری نیز برای این پست مطرح بودند یا خیر، و اساسا مرحوم بازرگان انتخاب شخص حضرت امام بود یا کسی به ایشان پیشنهاد کرده بود؟ ج: در آن زمان تقریبا آقای مهندس بازرگان متع ّین بودند و صحبت از دیگری در بین نبود، چون ایشان به سیاست و تقوا و تعهد معروف بودند و همه به پاکی و دیانت و امانت ایشان ایمان داشتند، و سابقه مبارزاتی ایشان و استقامتشان زبانزد خاص و عام بود. ملاقات با شخصیتهای خارجی علاقه مند به انقلاب اسلامی س: در اوایل پیروزی انقلاب شخصیتهای زیادی از علاقه مندان انقلاب اسلامی از خارج کشور - اعم از شخصیتها و نمایندگان سازمانها و تشکلهای انقلابی- خدمت حضرتعالی میرسیدند، افرادی نظیر سرگرد جلّود، یاسرعرفات و سران انقلاب فلسطین، اسقف کاپوچی و...،ً لطفا بفرمایید تقاضا و توقعات آنها از انقلاب اسلامی چه بود و تا چه حد مرحوم شهید محمّد در ایجاد این ارتباطها نقش داشت؟ ج: در اوایل انقلاب افراد زیادی به ایران میآمدند، اول کسی که به ملاقات امام آمد آقای یاسرعرفات بود که به سرپرستی یک هیأت فلسطینی به ایران آمد، من آن وقت تهران بودم، یاسرعرفات به بعضی از شهرهای ایران از جمله خوزستان هم سفر کرد و استقبال عجیبی از او شده بود، گفته بود دیگر فلسطین فتح شد، خیلی خوشحال بود، در بیت امام با من ملاقات مفصّلی داشت، در ضمن صحبتهایش مرتب میگفت «ابواحمد، ابواحمد» بعد معلوم شد که منظورش مرحوم محمّد است، گفت ما در آنجا محمّد را «ابواحمد» صدا میکردیم. بعد سرگرد جلود نخست وزیر لیبی از طرف قذافی آمد، گویا مسئولین با او خوب برخورد نکرده بودند. در آن وقت یک حالت غروری برای بعضی از مسئولین پیش آمده بود، فکر میکردند که دنیا را گرفته اند، با
افرادی که میآمدند خیلی خوب برخورد نمیکردند و من شخصا با این معنا مخالف بودم، از جمله یک وقت من در منزل آقای حاج شیخ محمّد یزدی - که وقتی امام به قم آمدند در منزل ایشان بودند- به امام عرض کردم: «آقا حالا که ما انقلاب کرده ایم قاعده اش این است که هیأتهای حسن نیت به کشورهای همجوار بفرستیم و مواضع خودمان را برای آنها تشریح کنیم که آنها احساس وحشت نکنند و با ما هماهنگی کنند»، ایشان فرمودند: «ما کاری با آنها نداریم»، من گفتم: «آقا ما که نمیخواهیم دور کشورمان را دیوار بکشیم! » ایشان در آن زمان فرمودند: «ما میخواهیم دور کشورمان دیوار بکشیم، ما کاری با آنها نداریم».ً ضمنا شعارهای تند نیز علیه آنان دادیم و دم از صدور انقلاب زدیم و آنان را علیه خود تحریک کردیم و بسا همین شعارها زمینه ای برای تحریک عراق و وقوع جنگ هشت ساله شد. خلاصه، جلّود که آمده بود من در قم بودم و در تهران او را به بازی نگرفتند، من این را شنیدم که گفته بودند حالا این آمده اینجا میخواهد یک پایگاه کمونیستی هم اینجا درست کند، به هر حال جلّود را در تهران تحویل نگرفتند، بعد مرحوم محمّد به خاطر سوابق آشنایی که با آنها داشت ایشان را آورد قم در منزل ما، و افرادی مانند ابوشریف هم اطراف آنها بودند، بعدا آقای حاج احمدآقا خمینی هم در منزل ما به دیدن آنها آمد، البته مرحوم حاج احمدآقا با مرحوم محمّد هم یک مقدار حرفشان شد، من یادم نیست به خاطر چی بود، بالاخره ما از او تجلیل کردیم. بعد وقتی که من در مجلس خبرگان بودم وزیر شهرداریهای لیبی یعنی به اصطلاح ما وزیر کشور آنها هم در تهران آمده بود که با من ملاقات کرد، بعد از طرف من به بیت امام زنگ زدند که او را تحویل بگیرند، یک آقایی از بیت امام گفته بود: «حالا یک سفور آمده است اینجا آقای منتظری ناراحت است که چرا از او استقبال نمیکنند و با او گرم نمیگیرند! » شاید عدم پیگیری قضیه آقای حاج آقا موسی صدر هم در این برخورد سرد با لیبیاییها مؤثّر بوده است، بعدها که آقای هاشمی و آقای خامنه ای مسئولیت گرفتند در جریان جنگ عراق و ایران با لیبی خیلی گرم میگرفتند، ولی من نظرم این بود که ما باید با کشورهای اسلامی به طور کلی گرم برخورد میکردیم؛ آقای اسقف کاپوچی هم به ملاقات من آمد، ولی وقتی به منزل من آمده بود که من در منزل نبودم و در منزل از او پذیرایی شده بود و بالاخره من ایشان را ندیدم. خلاصه آن روزها افراد
فصل هفتم: انفجار نور ۴۳۹* مختلفی از جاهای مختلف میآمدند، خیلی از خبرنگارها برای مصاحبه میآمدند، و نوعا از ما سئوال میکردند که اهداف شما از انقلاب چیست؟ برنامه های شما کدام است؟ من بعضی چیزها را که به نظرم میرسید و آرمانهای ما محسوب میشد میگفتم، من بر این معنا تأکید داشتم که ما نمیخواهیم چیزی را بر دیگران تحمیل کنیم، پیروان مذاهب دیگر در حکومت اسلامی محترم هستند، ما میخواهیم جلوی ظلم و زور را بگیریم، ما با طاغوتهایی که میخواهند با زور بر مردم مسلط باشند مبارزه داریم، ما از مستضعفین جهان حمایت میکنیم و در کنار آنها هستیم، و لذا افرادی از نهضتهای آزادیبخش که در داخل کشورهایشان مشکل داشتند در همان وقتها رو به ایران آوردند و گاهی کمکهایی هم به آنها میکردیم؛ اما خوب کمکهای ما محدود بود، دولت در این زمینه باید به آنها کمک میکرد که آنها هم چندان اعتقادی به این گونه کارها نداشتند، لذا هم من و هم مرحوم محمّد روی جریان نهضتها حساس بودیم و من به اندازه امکاناتم به آنها کمک میکردم، و در بانک ملی یک حساب به عنوان نهضتهای آزادیبخش باز کردم که مورد استقبال مردم قرار گرفت و به آن حساب پول میریختند. بالاخره اینها به انقلاب ایران چشم دوخته بودند و انتظار هم داشتند. من یادم هست همین آقای صادق المهدی نخست وزیر سودان آن روز که من در پاریس به دیدن امام رفته بودم او هم آنجا بود بعد هم به تهران آمد، ما با هم دوست شده بودیم، روزی با آقای میرحسین موسوی نخست وزیر آمدند خانه ما و او خیلی انتظار همکاری و کمک داشت و در اینجا از طرف دولت وعده هایی به او داده شد اما به آن وعده ها عمل نشد تا اینکه این اواخر به صدام روی آورد و از طرف صدام کمکهایی به او شد، در همان وقتها گله هم کرده بود که این وعده های جمهوری اسلامی همه اش حرف بود؛ یک هیأت فلسطینی به ریاست ابوجهاد هم که به تهران آمده بودند روزی در جلسه چهل و پنجم مجلس خبرگان وارد شدند و من به ایشان در نطق مفصّلی خیر مقدم گفتم و حجتالاسلام آقای حاج سیدهادی مدرسی صحبت مرا به عربی ترجمه کرد، سپس ابو جهاد نیز صحبت مفصّلی راجع به فلسطین انجام داد که همه اینها در صورت مشروح مذاکرات مجلس خبرگان ثبت شده است.
پیگیری قضیه امام موسی صدر و مخالفت با دشمن تراشی برای انقلاب س: بعضی افراد به شما نسبت میدادند که شما با پیگیری قضیه ناپدیدشدن امام موسی صدر مخالف بوده اید و میگفته اید در این ارتباط روابط ما با کشور اسلامی لیبی تیره میشود، آیا حضرتعالی در این زمینه نظری داشته اید و در این مورد چیزی فرموده اید یا خیر؟ ج: من هنگامی که در پاریس خدمت امام بودم پسر مرحوم آقای حاج آقا موسی صدر که نام ایشان «صدرالدین» است خدمت امام رسیدند و از ایشان استمداد میکردند که قضیه پدرشان پیگیری شود، امام هم از ایشان دلجویی کردند و به ایشان وعده دادند که این قضیه را ان شاءالله پیگیری میکنند. بعد که آمدیم به ایران و انقلاب پیروز شد آقای صادق طباطبایی (پسر مرحوم آیتالله آقای سلطانی) خیلی علیه لیبی فعالیت میکرد، مرحوم محمّد ما هم با قذافی از زمان مبارزات در خارج کشور مربوط بود و او را یک فرد انقلابی و ضد آمریکا میدانست و معتقد به گسترش ارتباط با لیبی بود، ما میگفتیم حالا که تازه انقلاب به پیروزی رسیده در سیاست خارجی کمک میخواهیم، دولت عربستان و سران بسیاری از کشورها که با ما مخالفند ولی قذافی از اینکه انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسیده ابراز خوشحالی میکند، عقیده من این بود که قضیه ناپدیدشدن آقای صدر را باید اقدام کرد ولی باید دوستانه از قذافی خواست و چگونگی ماجرا را جویا شد نه اینکه در رادیو و تلویزیون و سخنرانیها علیه قذافی سخنرانی بکنیم، آقای صادق طباطبایی که از قوم و خویشهای آقای صدر بود در بیروت سخنرانی و یا مصاحبه کرده بود و علیه قذافی حرفهایی زده بود که ما با این معنا مخالف بودیم و میگفتیم نباید مرتب علیه خود و انقلاب جوانمان دشمن تراشی بکنیم؛ البته من با آقای حاج آقا موسی صدر سابقه آشنایی و رفاقت داشتم و ایشان مدتی هم پیش من درس خوانده است، در درس مطول و قوانین من شرکت میکرد، آدم فاضل و خوش فکر و بااستعدادی بود، ایشان به همراه مرحوم آقای بهشتی و آقای حاج آقا موسی زنجانی از شاگردان خوب مرحوم آقای داماد بودند و گویا با هم مباحثه هم میکردند. بعد از این حادثه ای که برای ایشان اتفاق افتاد یک بار حاج احمدآقا
فصل هفتم: انفجار نور ۴۴۱* خمینی آمد پیش من که مادر آقاموسی ابراز بی تابی میکند و شما یک نامه ای به قذافی بنویسید که این قضیه را پیگیری کند، من یک نامه مفصّلی به زبان عربی به قذافی نوشتم و شخصیت آقا موسی و ارزش او را برای جهان اسلام یادآور شدم و اینکه ایشان به لیبی آمده و در آنجا مفقود شده است مقتضی است که شما به صورت جدّی پیگیری کنید و این مشکل را حل کنید، و نامه را به حاج احمدآقا دادم و نمیدانم ایشان آن را فرستادند یا نه، متأسفانه من از آن نامه کپی نگرفتم ولی شاید خود نامه در آرشیو حاج احمدآقا موجود باشد؛ مرحوم امام هم گویا اقدام کرده بودند ولی عاقبت قضیه مشخص نشد که چگونه بوده است. خلاصه من با اقدام در این زمینه مخالف نبودم ولی با دشمن تراشی در آن ّجو و شرایط که انقلاب نوپای ما دشمنان زیادی داشت مخالف بودم؛ من این مطلب را در همان اوایل انقلاب که امام در خانه آقای حاج شیخ محمّد یزدی در قم بودند در مورد ضرورت تحکیم روابط با کشورهای اسلامی و بهخصوص کشورهای همسایه به ایشان هم گفتم. تأکید بر اقامه نماز جمعه در سراسر کشور س: پیش از این حضرتعالی فرمودید که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی نماز جمعه اقامه میفرمودید و پس از انقلاب نیز اقامه آن را به امام پیشنهاد دادید، در این مورد اگر توضیح بیشتری در خاطر دارید بفرمایید، و بفرمایید آیا در تشکیل اولین نماز جمعه تهران توسط دوست و همرزم دیرین شما مرحوم آیتالله طالقانی حضرتعالی نقشی ۱ داشتید یا خیر؟ ج: قبل از انقلاب من در درسهایی که در نجف آباد داشتم چند روز راجع به نماز جمعه صحبت کردم و گفتم زیر بنای حکومت اسلام نماز جمعه است، پیغمبراکرم (ص) تا در مکّه بودند چون قدرت نداشتند نماز جمعه مطرح نبود اما بعدا که مسلمانان در مدینه تشکلی پیدا کردند پیامبراکرم (ص) قبل از آمدن خودشان به مدینه ۱ نخستین نماز جمعه تهران پس از پیروزی انقلاب اسلامی به امامت آیتالله طالقانی در تاریخ ۵/۵/۱۳۵۸ برگزار گردید.
اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر را مأمور کردند که در مدینه نماز جمعه تشکیل دهند. در اولین نماز جمعه ای که آنها خواندند چهل نفر شرکت داشتند، روی همین اصل عقیده شافعیه این است که حداقل افراد برای اقامه نماز جمعه چهل نفر است چون اولین نماز جمعه با چهل نفر تشکیل شد؛ تا اینکه پیامبراکرم (ص) مهاجرت کردند به مدینه، روز دوشنبه آن حضرت وارد محله قبا شدند، بعد در محله قبا تا روز جمعه برای دید و بازدید ماندند، بعد حرکت کردند برای مرکز مدینه، هنگام ظهر رسیدند به جایی که اکنون به اسم «مسجد * » یا « # J » معروف است، پیامبر (ص) در آنجا به همراه صد نفر نماز جمعه را اقامه فرمودند و از آنجا پایه نماز جمعه گذاشته شد، در حقیقت زیربنای حکومت اسلام نماز جمعه بود و تشکل مسلمین از همین جا شروع شد. من در نجف آباد به ذهنم آمد که برای تشکیل حکومت اسلامی چرا ما از چنین مسأله مهمی غفلت داریم، بعد با رفقا مشورت کردیم که شروع آن را بگذاریم برای ماه مبارک رمضان که توجه مردم به مساجد بیشتر است، بالاخره اولین جمعه ماه مبارک رمضان نماز جمعه اقامه کردیم، خیلی اثر خوبی هم داشت، این نماز جمعه آن قدر جای خود را باز کرد که همه نیروهایی که به انقلاب علاقه مند بودند از اصفهان و شهرستانهای اطراف میآمدند؛ سرهنگ صدقی رئیس ساواک اصفهان گفته بود: «منتظری در نجف آباد یک پایگاه مخالفت با رژیم درست کرده به اسم نماز جمعه! «، راست هم میگفت و از این مسأله خیلی ناراحت بودند؛ و چون من دیدم این مسأله خیلی مؤثّر است یک نامه نوشتم به مرحوم امام در نجف که شما با آیتالله خوئی توافق کنید و دستور دهید که در شهرستانهای مختلف ایران توسط افراد موجّه نماز جمعه تشکیل شود که فواید بسیاری دارد، بدین گونه که در هر شهری علمای آن شهر با توافق خودشان موجّه ترین فرد را برای امامت جمعه تعیین کنند و همه در نماز جمعه او حاضر شوند؛ بعد ایشان به این مضمون جواب دادند که: «مثل اینکه شما به آخوندها خیلی خوشبین هستید و هنوز آنها را نشناخته اید! » اگر چه به نظر من اگر ایشان با آیتالله خوئی اقدام میکردند در همان شرایط هم زمینه تشکیل آن بود، حتی ما در زندان و تبعید هم وقتی شرایط فراهم میشد و مانع نمیشدند نماز جمعه را میخواندیم. بعد از انقلاب هم من به مرحوم امام گفتم الان که قدرت دست شماست دستور
فصل هفتم: انفجار نور ۴۴۳* بفرمایید که نماز جمعه شروع شود، البته من اسم مرحوم آقای طالقانی را به عنوان یکی از افرادی که میتوانند در تهران اقامه نماز جمعه کنند خدمت امام آوردم، گویًا امام بعدا پیغام داده بودند که ایشان در تهران نماز جمعه را شروع کنند، البته در همان وقت امام به من گفتند شما راجع به تعیین و نصب ائمه جمعه خودتان این کار را شروع کنید که در ابتدا من برای شهرها امام جمعه تعیین میکردم و به برخی از آنان ماهیانه مختصری هم میدادم؛ ایشان مسائل خارج از کشور را هم به من محول کردند که اگر قاضی یا امام جمعه و یا روحانی میخواهند نسبت به آن اقدام کنم. پس از رحلت آیتالله طالقانی مرحوم امام مرا به امامت جمعه تهران نصب فرمودند و پس از انتقال من به قم نیز من و آقای مشکینی علی التناوب نماز جمعه قم را اقامه میکردیم؛ بعد بنا شد در شهرهای سنّی نشین هم نماز جمعه شروع شود. یکی از مسائلی که آن زمان مطرح بود مسأله حقوق ائمه جمعه بود و تا مدتی من به بسیاری از ائمه جمعه کمک مختصری میکردم، بعد ما سمینار ائمه جمعه تشکیل دادیم در مدرسه فیضیه، و من رئیس هیأت رئیسه بودم، کم کم مسأله دبیرخانه ائمه جمعه مطرح شد، من میگفتم دبیرخانه باید در قم باشد این کار مربوط به روحانیت است و بجاست در قم باشد تا قداست نماز جمعه محفوظ بماند ولی آقای خامنه ای - که در آن وقت رئیس جمهور بود- نظرش این بود که باید این تشکیلات در تهران و در اختیار دولت و حکومت باشد، بعد شورای مرکزی ائمه جمعه تشکیل شد و از ائمه جمعه استانها به قم دعوت شد؛ به یاد دارم در یک جلسه مرحوم حاج آقا عطاءالله اشرفی امام جمعه کرمانشاه را برای شرکت در این جلسه دعوت کرده بودیم، و از همان جلسه بود که وقتی برگشتند ایشان را شهید کردند، خداوند رحمتش کند. تصدی امامت جمعه تهران س: نصب حضرتعالی به امامت جمعه تهران پس از درگذشت مرحوم آیتالله طالقانی به چه صورت انجام پذیرفت؟ آیً ا مستقیما از سوی حضرت امام (ره) بود و یا با هماهنگی شما صورت گرفت؟ اگر مطلبی در این زمینه به یاد دارید بفرمایید.
ج: پس از رحلت آیتالله طالقانی مرحوم امام ً مستقیما مرا به امامت جمعه تهران نصب کردند چون در آن وقت من برای مجلس خبرگان در تهران بودم ولی پس از تمام شدن مجلس خبرگان چون من عازم قم بودم و رفت و آمد مشکل بود من از ایشان خواستم کسی را به جای من نصب فرمایند و ایشان نصب را به خود من محول کردند، من هم آقای خامنه ای را تعیین کردم و یک نماز هم پشت سر ایشان خواندم. (پیوستهای شماره ۵۳ و ۵۴، صفحات ۸۷۹ و ۸۸۰) پیشنهاد انتصاب آقای خامنه ای برای امامت جمعه تهران س: حضرتعالی فرمودید هنگام عزیمت به قم و عدم پذیرش ادامه امامت جمعه تهران، برای تصدی این مسئولیت آقای خامنه ای را به حضرت امام معرفی کرده ایً د؛ لطفا جزئیات آن را بیان فرمایید. ۱ ج: همان گونه که عرض کردم در آن وقت پس از رحلت مرحوم آیتالله طالقانی من امامت جمعه را به دستور و حکم مرحوم امام به عهده گرفتم، وقتی میخواستم به قم بیایم رفتم خدمت امام و گفتم کار مجلس خبرگان قانون اساسی تمام شده و من عازم قم هستم فردی را برای امامت جمعه تهران مشخص کنید، گفتند: «شما خودتان مشخص کنید من کسی را در نظر ندارم»، من گفتم: «فکر میکنم آقای خامنه ای برای این مسئولیت مناسب باشد»، ایشان فرمودند: «من در این موضوع دخالت نمیکنم». حاج احمدآقا هم آنجا بود گفت: «شما آقای گلزاده غفوری را برای این مسئولیت معرفی کنید»، حالا من نمیدانم ایشان به چه مناسبت روی ایشان نظر داشت؛ البته ما هم با آقای غفوری رفیق بودیم در خبرگان هم بود و خیلی روحیه انتقادی داشتند و این روایات آخر قانون اساسی را هم ایشان خیلی اصرار داشتند که در آخر قانون اساسی آورده شود. من به احمدآقا گفتم: «آقای خامنه ای برای امامت جمعه مناسبترند چون رکن نماز جمعه خطبه است و ایشان در خطابه تسلط دارند»، ۱ مجاهد نستوه مرحوم آیتالله طالقانی در تاریخ ۱۹/۶/۵۸ دارفانی را وداع گفتند و در بهشت زهرا به خاک سپرده شدند.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۴۵* بعد در نماز جمعه هم صحبت کردم و گفتم رکن نماز جمعه خطبه است و آقای خامنه ای بهتر از من خطبه میخوانند، احمدآقا میگفت وقتی امام از تلویزیون این صحبت شما را شنیدند که میگویید ایشان بهتر از من خطبه میخواند گفتند «این را میگویند آدم بی هوا»؛ بالاخره من آقای خامنه ای را معین کردم، یک نماز هم پشت سر ایشان خواندم و بعد آمدم قم. س: حضرتعالی پس از عزیمت به قم مدتی نیز اقامه نماز جمعه در قم را به عهده داشتید، در این رابطه نیز توضیح بفرمایید. ج: نماز جمعه را در قم از قدیم مرحوم آیتالله اراکی اقامه میکردند، ولی چون در اثر کهولت سن این امر برای ایشان مشکل شده بود به دستور مرحوم امام، من و آیتالله مشکینی علی التناوب نماز جمعه را در قم اقامه میکردیم و این امر تا سالها طول کشید، یک هفته من و یک هفته ایشان اقامه میکردیم و به نماز یکدیگر نیز حاضر میشدیم. اقدام به سوء قصد توسط گروه فرقان س: چنانکه در کتاب فقیه عالیقدر هم آمده است گویا در سال۱۳۵۸ افرادی به منظور سوء قصد به منزل حضرتعالی وارد شده اند که بحمدالله توطئه آنان کشف و خنثی میشود، اگر در خاطر دارید بفرمایید که به طور کلی قضیه چگونه بوده است و این افراد چه کسانی بودند؟ ج: ًاجمالا بعد از آنکه انقلاب به پیروزی رسید افراد مختلفی برای ملاقات من میآمدند، یک روز چند نفر جوان به ملاقات آمدند و در بین صحبتهایشان گفتند ما از گروه فرقان هستیم و از من رهنمود میخواستند و خیلی گرم میگرفتند، بعد صحبت از مجاهدین خلق شد، من از مجاهدین خلق انتقاد کردم، گفتم ما در زندان که بودیم آنها روش خوبی نداشتند، آنها که مارکسیست شده اند و تغییر ایدئولوژی داده اند به جای خود، اینها هم که مذهبی مانده اند برخوردهای درستی ندارند، من کتابهایشان را خوانده ام اشکال در آنها زیاد هست؛ اینها گفتند ما هم با مجاهدین
مخالفیم میخواهیم اسلام اصیل را پیاده کنیم، گفتم ما که شما را درست نمیشناسیم باید ببینیم رفتار و کارهای شما چگونه است، البته بی احترامی به آنها نکردم ولی بهایی هم به آنها ندادم. چند شب بعد پاسدارها گفتند که چند نفر روی پشت بام منزل بوده اند و یکی از آنها را هم دستگیر کرده بودند که میگفتند از گروه فرقان بوده است.خیلی برای من روشن نشد که قضیه چه بوده، گروه فرقان همینها بودند که مرحوم آیتالله مطهری را به شهادت رساندند حالا از دست من ناراحت شده بودند یا برنامه دیگری بوده من نمیدانم. بازدید امام خمینی از اینجانب در اوایل انقلاب س: گویا مرحوم امام خمینی در ابتدای پیروزی انقلاب در قم از حضرتعالی بازدیدی داشتند و حضرتعالی راجع به حیف و میل اموالی که مصادره شده بود مطالبی را با ایشان مطرح فرموده اید، مشروح جریان این دیدار چگونه بوده است؟ ج: بله ایشان در همان اوایل انقلاب که من در کوچه عشقعلی ساکن بودم به منزل من آمدند، اما من راجع به حیف و میل اموال مصادره ای در آنجا با ایشان صحبت نکردم، بعدا در یکی از ملاقاتهایی که در تهران با ایشان داشتم این مطلب را با ایشان به تفصیل مطرح کردم که این مصادره ها به این شکل حرکت درستی نیست، بسیاری از باغات و کارخانهها را از دست صاحبانش گرفتند و درست به آنها رسیدگی نشد، خیلی از باغات خشکید، چنانکه من شنیدم شش هزار باغ در همین اطراف تهران مصادره کردند که خیلی از آنها خشکید، و بعضی از آنها به اسم بنیاد مستضعفان حیف و میل شد؛ یک روز من از راه دلسوزی به ایشان گفتم: «متأسفانه ما برای مستضعفین خیلی شعار دادیم ولی کاری برای آنها نکردیم! » ایشان از این صحبت من خیلی ناراحت شدند، گفتند: «چطور برای مستضعفین کاری نشده است؟!» لابد به ایشان گزارش شده بود که نان مستضعفین در روغن است؛ یک بار هم آیتالله آقای حاج آقا باقر سلطانی به ایشان این سنخ حرفها را زده بودند و ایشان خیلی ابراز ناراحتی کرده و گفته بودند معلوم میشود شما را هم بازی داده اند، یک بار نیز مرحوم
فصل هفتم: انفجار نور ۴۴۷* آقای حاج سید محمّدصادق لواسانی که خیلی هم با آقای خمینی رفیق بودند و نمایندگی ایشان را هم داشتند برخی از این گونه مشکلات و مسائل را برای ایشان بیان کرده بودند که ایشان گفته بودند معلوم میشود شما هم بازی خورده اید؛ ایشان روی انتقاد از کارها خیلی حساسیت داشتند، ظرفیت انتقادپذیری ایشان نسبت به مشکلات نظام کم بود و بیت ایشان عنایت داشتند به جهت حال ایشان خبرهای خوش و خوشحال کننده به ایشان داده شود تا ایشان همیشه دلگرم و خوشبین باشند، و قهرا خبرهای انتقادی تحت الشعاع قرار میگرفت. برخوردهای شهید محمّد منتظری در اوایل انقلاب س: در اوایل پیروزی انقلاب مرحوم شهید محمّد مخالفتهای شدیدی با دولت موقت و برخی از چهره های انقلاب نظیر مرحوم شهید بهشتی داشتند و حضرتعالی نیز در رد مواضع ایشان اعلامیه نسبتا تندی صادر فرمودید، به نظر حضرتعالی علت این مخالفتها چه بود؟ ج: پس از پیروزی انقلاب من به قم آمده بودم و مشغول کارهای طلبگی بودم ولی مرحوم محمّد در متن مسائل سیاسی کشور بود، روح مطلب این بود که محمّد انقلابی فکر میکرد و معتقد بود که باید در رابطه با مسائل انقلاب انقلابی عمل کرد و کارهای کشور و نیز افرادی را که از خارج به ایران میآیند با معیارهای انقلاب مورد توجه قرار داد، دولت موقت نظرش بیشتر روی نظم داخلی و نظم جهانی و ارتباط با دولتها و اینکه حکومت تثبیت بشود بود، مرحوم آیتالله بهشتی خدا رحمتش کند یکی از ارکان نظام بود و مردی مجتهد و متدیّن و عاقل و خوش فکر بود ولی آن وقت که مسأله انقلاب و زندان و تبعید و شکنجه و این حرفها بود آقای بهشتی در این وادیها نبودند، - ً البته آقای مطهری هم تقریبا همین گونه بودند و بیشتر مشغول کارهای علمی بودند و وارد مسائل حاد سیاسی نمیشدند-. آقای بهشتی در آلمان در مسجد هامبورگ فعالیت میکردند، آدم روشنفکری بود، فکر ایشان خوب بود هوشش خوب بود آدم خوبی بود اما آن جور روحیه انقلابی که دل به دریا بزند نداشت، و مرحوم محمّد چون
خیلی انقلابی فکر میکرد خیلی نظمها را به هم میزد تا اندازه ای هم حق با مرحوم محمّد بود اما به نظر ما این جور که ایشان میخواست پیش برود عملی نبود، همه علیه ایشان موضع میگرفتند. مرحوم آقای ربانی املشی به همراه مرحوم آقای قدوسی - که آن وقت دادستان انقلاب بود- در مجلس خبرگان آمدند پیش من و از کارهای محمّد اظهار ناراحتی میکردند. البته محمّد واقعا داشت اعصابش را از دست میداد چون میدید که بهخصوص دولت موقت در آن جهتی که آرمانهای انقلاب را عملی کند نیست و این روی اعصاب او خیلی اثر گذاشته بود، الان هم ما میبینیم که خیلی از خواسته هایی که داشته ایم عملی نشده است اما ما یا ظرفیتمان زیادتر است یا بی تفاوت شده ایم، بالاخره تحمل میکنیم، اما محمّد طاقت این مسائل را نداشت چون میدید که خواسته ها و توقعاتی را که از انقلاب داشته است عملی نشده و این مسائل او را ناراحت میکرد، و آنچه که من نوشتم همین بود که ایشان اعصابش ناراحت است، من یک چیز بینا بین نوشتم، یک عده از جوانهای انقلابی هم به دنبال محمّد بودند، من میخواستم بگویم محمّد درست میگوید اما تند میگوید چون بر اعصابش مسلط نّیست، حرف حقش را به تندی میزند و این باعث رنجش برخی افراد از ایشان میشود، واقع قضیه هم همین است که انسان وقتی اهداف انقلابی هم داشته باشد باید با یک شیوه مناسب حرفش را بزند چون همه یک جور فکر نمیکنند، محمّد یً ک جوری شده بود که واقعا نمیتوانست خودش را کنترل کند، من میخواستم به یک شکلی قضیه را ختم کنم که فشار هم روی او نیاورند تا بر اعصاب خود مسلط شود؛ البته بعد مرحوم محمّد خودش تعدیل شد، در حزب جمهوری هم شرکت کرد و با مرحوم آقای بهشتی هم در یک جا شهید شدند. در اوایل تأسیس حزب خود محمّد هم شرکت داشت، در آن اوایل من یادم هست ۱ که حزب آن قدر همگانی شده بود که آمدند به من گفتند آقای حاج شیخ علی پناه آمده و در حزب اسم نوشته است، من گفتم این آقای حاج شیخ علی پناه که از آب شب مانده اجتناب میکرد الان آمده است در حزب اسم نوشته است این خیلی مهم ۱ آیتالله آقای شیخ علی پناه اشتهاردی در حوزه به تقدس مشهور بودند و به شدت از ورود در مسائل سیاسی پرهیز داشتند.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۴۹* است؟! من یک بار به آنها گفتم آخر این چه حزبی است! افراد یک تشکیلات باید مرتب و منضبط و تشکیلاتی باشند، این جور ثبت احوالی که شما دارید اسم افراد را مینویسید این فایده ای ندارد؛ بالاخره آقایان به همین مسأله خوشحال بودند که مردم دارند در حزب اسم مینویسند.ً بعدا من در تهران که بودم - در مجلس خبرگان- آقای بنی صدر میگفت بیا تا ما هم یک حزب تشکیل بدهیم و روی این جهت خیّ لی مصر بود، من گفتم من اهل حزب و این مسائل نیستم من همان کارهای طلبگی خودم را میکنم این کارها از من نمیآید،ً اصلا روحیه من روحیه این جوری نبود، او میخواست در مقابل مرحوم آقای بهشتی و آقای باهنر و آقای خامنه ای و آقای هاشمی که حزب داشتند با همراهی من یک قدرتی درست کند، من گفتم این کارها از من نمیآید و اهل این مسائل نیستم. حزب جمهوری اسلامی و اختلافات در برخی از شهرستانها س: آیا حضرتعالی در تأسیس و یا تقویت حزب جمهوری اسلامی نقش داشتید، و آیا به هنگام تأسیس حزب مؤسسین آن که نوعا یا با شما رفیق بودند یا از شاگردان شما محسوب میشدند با شما مشورت نکردند؟ چنانکه شنیده شده در اثر عملکرد حزب در برخی از شهرستانها تنشهایی در ارتباط با حزب ایجاد گردید، در این زمینه اگر مطلبی به نظرتان میرسد بفرمایید. ج: من در تأسیس حزب نقشی نداشتم، رفقایی که در تهران بودند بیشتر پایه گذار حزب بودند، من در قم مشغول طلبگی بودم، نظر امام هم در ابتدا همین بود که پس از پیروزی انقلاب ما طلبهها به طلبگی خودمان بپردازیم و کارها را به دست افراد صالح بسپاریم، البته بعدا نظر ایشان عوض شد، من در آن وقت بیشتر نظرم این بود و در این وادیها نبودم، بعد که حزب در قم تأسیس شد افراد با من مشورت میکردند که در آن شرکت کنند یا نه، من مخالفتی نداشتم و میگفتم اشکالی ندارد، حتی پسر خودم احمدآقا که مطیع من هم بود در حزب فعالیت میکرد - هم خودش و هم خانمش- و حتی مشوّق افراد هم بودم، بعد دیدیم بهخصوص پس از شهادت آقای بهشتی و بیشتر
در شهرستانها افراد ناجور در حزب راه پیدا کردند و مسائل خط بازی در حزب شروع شد، از حزب به عنوان یک پایگاه قدرت استفاده میکردند و اغراض دیگری هم داشتند، من این اواخر از حزب زده شده بودم و ناراحت هم بودم و شاید آقای خامنه ای و آقای هاشمی هم که یک مقدار از بیت من اوقاتشان تلخ بود به خاطر این بود که بیت من از حزب ترویج نمیکرد، کم کم کار به جایی رسید که این اواخر امام هم موضع گیری کرده بودند و به آقای خامنه ای گفته بودند فتیله حزب را پایین بکشید، ائمه جمعه هم خیلی ها با حزب مخالف بودند، بعضی از شعبه های حزب خیلی بد عمل میکردند. یکی از شعبه های حزب که خیلی خطی و بد عمل میکرد حزب اصفهان بود که منجر به درگیری و اختلاف شدید با روحانیون مبارز اصفهان و آیتالله طاهری شده بود و موضوع اختلاف به اطلاع امام رسیده بود و ایشان خیلی ناراحت شده بودند و از من خواستند اقدامی بکنم. من هم جلسه ای در تهران در منزل آقای ربانی املشی با حضور آقایان طاهری اصفهانی، ناطق نوری، طاهری خرم آبادی، شیخ عباسعلی روحانی، شیخ عبدالله نوری، پرورش و حاج احمدآقا تشکیل دادم و با طرفین صحبت کردم و به آنها ً تذکراتی دادم و بعدا نامه هایی به آقای طاهری و آقای پرورش نوشتم و گزارش کار را به اطلاع امام هم رساندم. (پیوستهای شماره ۵۵ الی ۵۷، صفحات ۸۸۱ الی ۸۸۵) س: در زمان دولت موقت گویا انتظار آقای شریعتمداری این بود که امام جمعه تبریز و استاندار آذربایجان شرقی با نظر ایشان تعیین بشود و شنیده شد که آقای بازرگان در زمان نخست وزیری این مسأله را برای اینکه شما به امام برسانید با شما مطرح کرده و حضرتعالی برخورد تند نشان دادید، این قضیه از چه قرار بوده است؟ ج: اینکه مرحوم آقای شریعتمداری نظرش این بوده است نمیدانم، ولی یادم هست که در شورای انقلاب یک شب صحبت از آذربایجان شد گویا آنجا سروصدایی شده بود، مرحوم آقای مهندس بازرگان گفتند: «بالاخره آذربایجان استان آقای شریعتمداری است، استاندار و کارهای دیگر آن استان باید زیر نظر آقای شریعتمداری باشد، بالاخره ایشان این حق را دارد که بگوییم راجع به آذربایجان نظر بدهند». من گفتم: «این چه حرفی است که شما میزنید، مگر ما میخواهیم کشور را
فصل هفتم: انفجار نور ۴۵۱* پاره پاره کنیم و اینجا کشور فدرال درست کرده ایم! پس کردستان را هم بگذاریم در اختیار عزالدین حسینی و بگوییم راجع به آن استان او نظر بدهد، سیستان و بلوچستان را بگذاریم در اختیار مولوی عبدالعزیز! بالاخره ایران یک کشور واحد است و یک سیاست واحد دارد و این معنا ندارد که این استان و آن استان را در اختیار این و آن بگذاریم«؛ بالاخره با طرح ایشان مخالفت شد. مجلس خبرگان قانون اساسی س: در اوایل پیروزی انقلاب صحبت از این بود که برای تدوین قانون اساسی مجلس مؤسسان تشکیل شود، بعد این نظر تبدیل شد به مجلس خبرگان قانون اساسی، آیا در این عنوان چه کسی نقش داشت، شخص امام یا دیگران؟ و علت اعلامیه امام مبنی بر عدم انحلال مجلس خبرگان چه بود؟ مگر کسی میخواست آن را منحل کند؟ ج: سابقا در سیاست ایران هنگامی که میخواستند قانون اساسی را عوض کنند مجلس مؤسسان تشکیل میدادند، لذا پس از پیروزی انقلاب هم که میخواستند یک قانون اساسی تدوین بشود همین مجلس مؤسسان در مغزها بود، بعد کم کم شد مجلس خبرگان قانون اساسی، حالا چه کسی این نام را گذاشت من یادم نیست؛ ظاهرا آقای دکتر حسن حبیبی در همان زمان که در پاریس بودند به دستور امام یک پیش نویس قانون اساسی نوشته بودند و بنا بود این پیش نویس را خبرگان منتخب مردم مورد بحث و بررسی قرار دهند. مرا از استان تهران کاندیدا کرده بودند، آقای مهندس صباغیان هم وزیر کشور بود که انتخابات را برنامه ریزی میکرد، آقایان برنامه ریزی کرده بودند که یک ماهه این برنامه تمام شود، ده میلیون تومان هم برای آن بودجه تصویب کرده بودند؛ از جمله تصمیمات آنها این بود که جلسات در همین مجلس که الان مجلس شورای اسلامی هست برگزار شود و اعضا برای شام و ناهار بروند به یک هتل، و یک هتل برای این منظور رزرو کرده بودند، روز اول به ما گفتند بفرمایید برویم برای ناهار، من گفتم من که از اینجا تکان نمیخورم، عبایم را گذاشتم
زمین و گفتم اگر بقیه میخواهند بروند بروند من همین جا یک نان و پنیری میخورم، بالاخره یک عده دیگر هم ماندند، روز اول ده بیست نفر رفتند روزهای بعد همانها هم نرفتند چون در هتل مثل زندانیها محدود بودند، بالاخره در همان جا شام و ناهاری تهیه دیدند، آنها برای یک ماه ده میلیون تومان بودجه پیش بینی کرده بودند و ما با اینکه سه ماه هم طول کشید حدود یک میلیون و هفتصدهشتصد هزار تومان خرج کرده بودیم، با این کار ما خرج اتوبوس و خرج هتل و مخارج تهیه غذا در هتل و... برداشته شد، برای من یک پتو و بالش از منزلمان آورده بودند شبها همان جا میخوابیدم، بقیه هم همین طور بودند، بعضی ها هم که در تهران خانه داشتند شبها به منزل خود میرفتند. در همان روز اول آقای صباغیان آمد پیش من و گفت ما فکرش را کرده ایم که آقای طالقانی را به عنوان رئیس قرار بدهیم و آقای بنی صدر را به عنوان معاون و جلسات را ایشان اداره کنند، من چیزی به او نگفتم ولی بعدا هنگامی که هیأت رئیسه سنّی مشخص شد - در آن جلسه از همه مسن تر مرحوم آقای خادمی اصفهانی بود- برای تعیین رئیس دائم رأی گیری به عمل آمد و مرا به عنوان رئیس معین کردند و مرحوم آقای بهشتی را به عنوان نایب رئیس، آقای صباغیان چون از گروه نهضت آزادی بود دوست داشت مجلس را آقای بنی صدر اداره کند؛ بالاخره من شدم رئیس و مرحوم آقای بهشتی شد نایب رئیس، البته بیشتر روزها جلسه را آقای بهشتی اداره میکردند و روزهایی که مسائل حساسی مطرح میشد خود من جلسه را اداره میکردم. (پیوست شماره ۵۸، صفحة ۸۸۷) معرفی مذهب تشیّع به عنوان مذهب رسمی کشور از جمله چیزهایی که در تصویب آن من نقش مؤثّر داشتم یکی اصل دوازدهم بود که در آن مذهب تشیّع مطرح شده بود، و دیگر اصل یکصد و پانزدهم که رئیس جمهور باید از رجال دارای مذهب تشیّع باشد، مرحوم آقای بهشتی صبح که جلسه را اداره میکردند اصل ۱۱۵ به نحوی که تنظیم شده بود رأی نیاورد، بعد ما دیدیم این درست نیست و عدّهای از آقایان - از جمله مرحوم آقای حاج آقا مرتضی حائری- را ناراحت کرد و
فصل هفتم: انفجار نور ۴۵۳* به صورت قهر از مجلس بیرون رفتند و لذا چون در آیین نامه مجلس یک ماده داشتیم که اگر هیأت رئیسه یک چیزی را لازم دیدند میتوانند با تغییر متن سابق در مجلس مطرح کنند، من و آقای ربانی شیرازی و آقای ربانی املشی بقیه اعضای هیأت رئیسه را دیدیم و متن فعلی را تنظیم کردیم، و در جلسه عصر خود من اداره جلسه را به عهده گرفتم و افرادی را که صبح قهر کرده بودند به جلسه دعوت کردم و در جلسه گفتم صبح موافق و مخالف صحبتهای خودشان را کردند و دیگر مجال صحبت نیست، الان من این متن را میخوانم هرکس موافق است به آن رأی بدهد، بعد من متن اصل یکصد و پانزدهم را که همین الان در قانون اساسی هست خواندم و رأی آورد؛ بعد به قم که رفتیم آیتالله گلپایگانی از من تشکر کردند و خوشحال بودند که این اصل در قانون اساسی تصویب شده است. س: آیتالله گلپایگانی شخصا از حضرتعالی تشکر کردند؟ ج: بله بعد از اینکه قانون اساسی تمام شد من خدمت مرحوم امام و نیز آیتالله شریعتمداری و آیتالله گلپایگانی به عنوان احترام یک نسخه از آن را بردم، بعد هنگامی که من نسخه را خدمت آیتالله گلپایگانی بردم ایشان گفتند: «من خیلی از شما تشکر میکنم، آقای حاج آقا لطف الله صافی از شما خیلی ممنون بوده اند». خدا بیامرزدش یکی از اعضای هیأت رئیسه آقای عضدی بود، صبح که مدیر جلسه آقای بهشتی بودند ایشان گفتند: «شش میلیون سنّی در ایران است و شما چگونه آنها را از این حق ممنوع میکنید»، البته ما به سنّی ها احترام میگذاشتیم ولی از این طرف هم بعضی ها مثل مرحوم آیتالله حاج آقا مرتضی حائری بودند که میگفتند بنویسید «مذهب حقّه اثنی عشریه»؛ و بالاخره اکثریت ملت ایران چون دارای مذهب تشیّع هستند طبعا قانون باید مطابق مذهب آنان باشد، البته با حفظ حقوق اقلیتها. س: در آن زمان که رسمیّت مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی ایران در قانون اساسی به تصویب رسید گویا در گوشه و کنار از جانب برخی از علمای اهل سنّت مخالفتهایی صورت گرفته بود، امام و حضرتعالی چه برخوردی با این نوع مخالفتها داشتید؟ و چطور آنها را قانع میکردید؟
ج: در خود مجلس خبرگان چند نفر از اهل سنّت بودند مثل مولوی عبدالعزیز و دیگران، و افرادی مثل آقای حجتی کرمانی آن وقت عنایت داشتند که از آقای احمد مفتی زاده که از علمای معروف و متحرک کردستان بود دعوت کنیم و در این خصوص با او صحبت کنیم، ما از آقای مفتی زاده دعوت کردیم و او آمد نظراتی داد؛ علاوه بر این در قانون اساسی سابق مذهب رسمی کشور مذهب حقّه اثنی عشریه بود ما که نمیتوانستیم در جمهوری اسلامی بگوییم که مذهب اثنی عشریه نیست، بالاخره اکثریت مردم ایران شیعه مذهب بودند روحانیون هم در مجلس بودند، آیتالله آقای حاج آقا مرتضی حائری (ره) سر کلمه «حقّه» معرکه گرفت که چرا این کلمه حقّه را میخواهید نیاورید؛ بالاخره ما استدلالمان این بود که وقتی اکثریت مردم ایران شیعه مذهب هستند باید مذهب رسمی تشیّع باشد، در عین حال در مناطق سنّی نشین باید آنها آزاد باشند و بتوانند در احوال شخصیه به فقه خودشان عمل کنند و همان را تدریس کنند و حتی قاضی هم از خودشان باشد و احوال شخصیه مربوط به خودشان است، میگفتیم اگر یک بار مثلا در پاکستان بخواهند قانون اساسی بگذرانند آن وقت آنجا بر طبق فقه ابوحنیفه قانون میگذرانند. بعضی ها هم میگفتند اصلا نگویید تشیّع بگویید اسلام، در دو طرف قضیه نظراتی مطرح میشد و هر کدام برای خود استدلالهایی میآوردند. یکی دیگر از چیزهایی که در قانون اساسی بحث انگیز شد این بود که رئیس جمهور باید ایرانی باشد، بعضی ها میگفتند این چه اصلی است مسأله اسلام مطرح است ایرانی بودن چه ضرورتی دارد، و شاید هم تا حدی از جهت موازین حق با آنها بود، منتها ما میدانستیم که این عملی نمیشود، یک چیزهایی از مسائل ملی را هم باید به آن توجه نمود، در قانون اساسی سابق هم این مسأله آمده بود، مسأله استقلال کشور و ایرانی بودن از چیزهایی است که در فرهنگ مردم رسوخ کرده و نمیشود به آن بی توجه بود، علاوه بر اینکه در مجلس فقط روحانیون نبودند افراد مختلف داشتیم افراد ملی و لیبرال هم داشتیم کسانی که جور دیگر هم فکر میکردند وجود داشتند، و بالاخره همه چیز باید حساب میشد.
فصل هفتم: انفجار نور ۴۵۵* گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی س: با اینکه موضوع ولایت فقیه در پیش نویس قانون اساسی نبود چگونه و توسط چه کسانی این اصل در قانون اساسی مطرح شد، و حضرتعالی آن موقع راجع به اصل ولایت فقیه و چهارچوب اجرایی آن چه تصویری داشتید؟ ج: آن موقع مسأله ولایت فقیه در جامعه مطرح بود، کتاب ولایت فقیه آیتالله خمینی چاپ شده بود و نوعا افراد کتاب ایً شان را خوانده بودند و اجمالا این معنا در ذهن همه بود که عالم بر غیر عالم مقدم است. خود من قبل از تشکیل مجلس خبرگان و رفتن به تهران، پیش نویس قانون اساسی را که آقای دکتر حبیبی تنظیم کرده بودند در قم مطالعه کردم و به عنوان مناقشه کتابچه ای را به عنوان «مجموعه دو پیام» در تاریخ ۱/۴/۱۳۵۸ چاپ و منتشر کردم و در آن جزوه مسأله ولایت فقیه و ادلّه آن و ضرورت آوردن آن را در قانون اساسی متذکر شدم، و این امر صددرصد محصول مطالعات و نظر خود من بود، منتها در مجلس خبرگان مرحوم آیتالله بهشتی و بعضی دیگر با من هماهنگ شدند؛ البته نظر من به لحاظ سایر اصول قانون اساسی اشراف ولی فقیه بر روند قانونگذاریها و اداره کشور بود تا جهت اسلامیّت نظام تأمین گردد، و حدود اختیارات او نیز در قانون اساسی تعیین شده است و کلمه «مطلقه» را در بازنگری به آن اضافه کردند. (پیوست شماره ۵۹، صفحة ۸۸۹) یادم هست یک روز که ما میخواستیم برای همین اصل استدلال کنیم مرحوم آقای طالقانی مخالف بودند و گفتند آقای شریعتمداری هم مخالف است، من گفتم آقای شریعتمداری موافق است برای اینکه من خودم یک نوشته از آقای شریعتمداری در یکی از مجله هایی که در قم منتشر میشد - گویا مجله الهادی بود- دیدم که آنجا آقای شریعتمداری گفته بودند ما دستوراتی در اسلام داریم که خطاب به همه است مثل: «السارق و فاقطعوا ایدیهما» یا «۴ و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما ما جلد » یا این آیه شریفه: «و ان طائفتان من المومنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان
بغت احداهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی«، این سنخ از دستورات خطاب به جامعه است و هر یک از افراد که نمیتوانند آن را اجرا کنند پس باید یک کسی که در رأس جامعه است آنها را اجرا کند، و آن کسی که در رأس جامعه است باید به مسائل اسلام آگاه باشد تا مجری این سنخ از دستورات اسلام باشد و آن عبارت است از فقیه، من این مطلب را از آقای شریعتمداری در آن مجله دیده بودم و لذا همان وقت برای آقای طالقانی استدلال کردم که نظر آقای شریعتمداری به این شکل است و ایشان با این نظریه موافق است، و به ایشان گفتم اگر آقای شریعتمداری الان مخالف شده باشد مسأله دیگری است، ولی آن نوشته ای که من از ایشان دیدم ایشان روی این جهت اصرار هم داشته است که کسی که آگاه به دستورات اسلام و منتخب جامعه است باید مجری این احکام باشد، این آیات عام استغراقی (فراگیر همهی افراد، هر فردی به صورت مستقل) نیست بلکه خطاب به جامعه یا به تعبیر بهتر خطاب به منتخب یا مدیریت جامعه است که در حقیقت جامعه در او متبلور شده است. من و مرحوم دکتر بهشتی در مجلس خبرگان استدلال میکردیً م که مثلا در شوروی که میخواهند حکومتی را اداره کنند چون میخواهند مرام کمونیستی را پیاده کنند کسی را که ایدئولوگ باشد و در مسائل کمونیستی وارد باشد او را برای حکومت انتخاب میکنند و در رأس قرار میدهند تا او با آگاهی آن مرام را پیاده کند، ما در مسائل اسلامی همین حرف را میزنیم که وی (منتخب) نه تنها باید در مسائل اسلامی وارد باشد بلکه باید در این زمینه اعلم از دیگران باشد، و آن کس که اعلم به مسائل اسلام است در واقع سه وظیفه دارد: یکی اداره شئون مسلمین بر اساس موازین اسلامی، یکی هم مرجعیّت تقلید و یکی هم ولایت قضاء؛ روی این جهت هم باید اعلم باشد هم اتقی هم آگاه به مسائل جامعه، من و مرحوم آقای بهشتی و آقای ربانی شیرازی و بعضی افراد دیگر از جمله آقای دکتر سید حسن آیت روی این قضیه اصرار داشتیم، البته بعضی ها هم مثل آقای طالقانی و آقای بنی صدر با آن مخالف بودند؛ بعد راجع به مسائل اسلام که صحبت میشد آقای بنی صدر میگفت: «من اصلا این مجتهدین را مجتهد نمیدانم من خودم را از همه اعلم میدانم چون اجتهاد یکصد و شصت علم لازم دارد که فقها فاقد آن هستند و من همه یکصد و شصت علم را دارا هستم! » البته من نفهمیدم که آن یکصد و شصت علم چیست که ایشان داراست
فصل هفتم: انفجار نور ۴۵۷* و دیگران دارا نیستند! باید از خودشان پرسید. البته من این نکته را همین جا اضافه کنم که وقتی من یک نسخه از قانون اساسی را پس از پایان یافتن مجلس خبرگان پیش آقای شریعتمداری بردم ایشان راجع به اصل حکومت اسلامی و ولایت فقیه حرفی نداشتند، اما از صحبتهایشان چنین استفاده میشد که در چگونگی اجرای آن اشکالهایی دارند. س: این ولایت فقیهی که حضرتعالی عنایت داشتید که در قانون اساسی گنجانده شود مبنای اعتقادی و جایگاه اجرایی آن چگونه است، آیا ولی فقیه از طرف خداوند منصوب است و مردم موظف به اطاعت از وی هستند یا اینکه این مردمند که در چهارچوب شرایطی او را به ولایت میگمارند؟ آیا ولی فقیه مادام العمر باید باشد یا اینکه مردم میتوانند برای زمان معیً نی مثلا چهار سال یا پنج سال به او ولایت دهند؟ آیا ولایت او در چهارچوب قانون اساسی یا فراتر از قانون اساسی است؟ تبیین حضرتعالی از این مسائل چگونه است؟ ج: من این مسائل را به طور مفصّل در چهارجلد کتاب «دراسات فی ولا الفقیه» -که تاکنون قسمتهایی از آن تحت عنوان «مبانی فقهی حکومت اسلامی» توسط حجج اسلام آقایان حاج شیخ محمود صلواتی و حاج شیخ ابوالفضل شکوری به فارسی ترجمه شده است- به تفصیل مورد بحث قرار داده ام، همان گونه که من پیش از این نیز گفتم ما از همان زمان که با مرحوم آقای مطهری مباحثه میکردیم به این نظر رسیده بودیم که در زمان حضور امام معصوم برای تشکیل حکومت، امام معصوم احق است و مردم موظفند که از او اطاعت و تبعیت کنند، اما در زمان غیبت که افراد معصوم نیستند این وظیفه مردم است که در چهارچوب شرایطی که خداوند مشخص فرموده فرد صالحی را از میان واجدین شرایط برای این مسئولیت انتخاب نمایند، و شرایط امام منتخب برحسب آنچه از کتاب و سنّت استفاده میشود هشت شرط است؛ غیر از دوازده امام معصوم هیچ کس از طرف خداوند منصوب نیست. ولی فقیه هم ولایت مطلقه به این معنا که هرکار دلش خواست انجام دهد ندارد، بلکه باید طبق موازین اسلامی و تعهدی که داده عمل نماید، و در حقیقت حکم مخصوص خداست «ان الحکم الا الله»، و او مجری احکام خدا میباشد؛ خداوند به پیامبراکرم (ص) نیز