کتاب‌هاخاطرات آیت‌الله منتظری ‹ بخش ۱۳

خاطرات آیت‌الله منتظری

بخش ۱۳ از ۱۹

تأسیس دانشگاه امام صادق (ع) س: حضرتعالی پس از انقلاب در سال۱۳۵۹ دانشگاه امام صادق (ع) را که می‌توان گفت نخستین قدم عملی در راه وحدت حوزه و دانشگاه بود تأسیس فرمودید، لطفا بفرمایید هدف از تشکیل این دانشگاه در تهران چه بود، و در مورد چگونگی تشکیل و افرادی که از طرف شما برای هیأت امنای آن مشخص شدند و وضعیت فعلی آن توضیحاتی بفرمایید. ج: یک روز آقای حاج سید رحیم خانیان و آقای محمّدعلی نوید و آقای مهدیان آمدند پیش من، من آقای خانیان را از زندان اوین می‌شناختم، آدم متعهّد و اهل دعا و نماز شب بود، آقای نوید هم از رفقای مرحوم آقای مطهری بود من از آن زمان با ایشان آشنا بودم، آقای مطهری گاهی جلساتش را در منزل ایشان می‌گذاشت؛ اینها آمدند و گفتند ما یک زمینی داریم ده هزار متر، نبش خیابان طالقانی - ولی عصر، و دلمان می‌خواهد با این زمین یک کار اسلامی- فرهنگی انجام گیرد، ما این زمین را می‌گذاریم در اختیار شما و هرگونه که نظر شما باشد انجام می‌دهیم، و اوراق سهامش را که به منزله سند مالکیتش بود به من دادند، من به آقایان گفتم: «یکی از مسائل مهم و لازم پس از انقلاب ساختن کادر است برای سفارتخانهها و خانههای فرهنگ در خارج به نحوی که هم به مسائل سیاسی آگاه باشند و هم به مسائل اسلامی، تا هم نماینده دولت اسلامی باشند و هم زبان گویای اسلام در خارج از کشور، پس بجاست در این مکان دانشگاهی بدین منظور تأسیس کنیم»، و بنا بود دانشگاه در آن مکان ساخته شود؛ و من برای هیأت امنای آنجا افرادی از جمله آقای مشکینی، آقای مهدوی کنی، آقای امامی کاشانی، آقای امینی و آقای خامنه ای را معرفی کردم، آقای خانیان و آقای نوید و آقای مهدیان هم جزو هیأت امنا بودند چون سرمایه اصلی مال آنها بود. بعد آمدند و گفتند برای دانشگاه محل ساخته ای را پیدا کردیم برنامه را در آنجا اجرا می‌کنیم و این زمین را به عنوان پشتوانه مالی آن قرار می‌دهیم، بالاخره با نامه ای که من نوشتم آقایان آن محل را در اختیار گرفتند (پیوست شماره ۸۰، صفحة ۹۳۹) ، بعد صحبت شد که یک کارخانه نساجی هم در مشهد تأسیس کنند که پشتوانه مالی این کار باشد، آقای

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۰۳* نوید خیلی این طرف و آن طرف رفت من هم به آنها کمک کردم، با وزارت صنایع تماس گرفتیم با آقای طبسی تماس گرفتیم تا بالاخره این کارخانه را که یک کارخانه مفصّلی هم بود برای این منظور تأسیس کردند. ما در ابتدا روی سیاست خارجی زیاد نظر داشتیم، چون در اوایل انقلاب می‌دیدیم افرادی که توسط وزارت خارجه یا جاهای دیگر به خارج فرستاده می‌ً شوند معمولا با شئون اسلامی هماهنگ نیً ستند و عموما همان نیروهای قبل از انقلاب بودند. عمده هدف ما از تأسیس دانشگاه امام صادق (ع) این بود که افرادی در این دانشگاه تربیت شوند که با زبانهای مختلف آشنایی داشته باشند و مبانی و مسائل اسلام را بدانند و با علوم جدید و مسائل روز دنیا هم آشنا شوند، به همین خاطر در برنامه های آنها هم زبان و مسائل سیاسی و هم مسائل فلسفی و عقاید اسلامی برنامه ریزی شده بود، هدف ما این بود که این افراد با تربیت صحیح اسلامی تربیت شوند تا از آنها در سفارتخانههای مختلف جمهوری اسلامی، خانههای فرهنگ و کارهای تبلیغی خارج از کشور استفاده شود، خلاصه هدف ما این بود که اینها در حقیقت مبلّغ اسلام در خارج از کشور باشند، روی همین اصل هم ما به آنها خیلی کمک کردیم؛ این تشکیلات یک اساسنامه ای داشت و در آن اساسنامه ریاست عالیه آن به عهده من گذاشته شده است، من هم جزو هیأت مؤسس بودم و هم ریاست عالیه را داشتم، آیت‌الله مهدوی کنی هم از طرف من برای ریاست آنجا منصوب شد. ضمنا وقتی که من در پاریس بودم مرحوم تولیت خدمت مرحوم امام آمده بود و اصرار داشت اموال خود را در اختیار ایشان قرار دهد و بعد معلوم شد شرکتی به نام «شرکت طاهر» تأسیس کرده و اموال خود را برای مصارف فرهنگی و خیرات در اختیار هیأت ًامنای آن قرار داده است، بعد ظاهرا بین هیأت امنا و همسر مرحوم تولیت مناقشاتی پیدا شده بود و به راهنمایی آقای حاج سید رحیم خانیان - که یکی از امنای جامعه الامام الصادق (ع) است- پیش من آمدند و اظهار کردند اموال در اختیار جامعه الامام الصادق (ع) قرار گیرد. در آن جلسه من این امر را قبول کردم و چیزی نوشتم (پیوست شماره ۸۱، صفحة ۹۴۱) ولی گفتم: « ًاولا بجاست اموال تخمیس شود چون من بعید می‌دانم ایشان اموال را تخمیس کرده باشند و ثانیا نظر مرحوم تولیت به کارهای فرهنگی در قم بود، باید اقلا ده مدرسه در قم ساخته شود چون مدارس برای بچه ها در

قم بسیار کم است«؛ آقایان هر دو شرط را پذیرفتند ولی بعد آقایان امیرحسینی نسبت به اموال ادعای وراثت کردند و شکایت نمودند و بالاخره نه خمسی داده شد و نه مدرسه ای در قم بنا شد، و من فعلا از جریان امر اموال به کلی بی اطلاعم، البته می‌دانم که آقای مهدوی کنی باغ زنبیل آباد (سالاریه) را با وسعتی که داشت به قیمت خیلی نازل فروخته ًاند در صورتی که بجا بود اقلا از من استفسار می‌شد. ً جای تعجب است که اخیرا در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی (جلد۱، صفحة ۲۸۵) ذکر شده که من خمس آن اموال را برداشته ام! در صورتی که این مطلبی است خلاف واقع، زیرا اموال عبارت بود از باغات و املاک و سه میلیون پوند در بانک لندن، و توجه نشده که من خمس اموال را از پولهای لندن برداشتم یا از باغات زنبیل آباد و سالاریه و املاک موجود؟!! (پیوست شماره ۸۲، صفحة ۹۴۴) پیشنهاد تأسیس دانشکده قدس من عنایت داشتم که دانشکده قدس هم به عنوان یک بخش از همین دانشگاه تأسیس شود و برای مسئولیت این بخش آقای دکتر فضل الله صلواتی را که فردی تحصیل کرده و از نیروهای مبارز سابقه دار در انقلاب بود پیشنهاد کردم؛ چون آقای یاسرعرفات چندین مرتبه برای من پیغام داده بود که ما جوانهای فلسطینی را برای تحصیل به کشورهای مختلف می‌فرستیم، بعضی از آنها به کشور رومانی و جاهای دیگر که کشورهای کمونیستی است می‌روند و از آنجا کمونیست برمی گردند، شما در ایران امکاناتی فراهم کنید که جوانهای فلسطینی به ایران بیایند و در ایران درس بخوانند و با تربیت اسلامی تربیت شوند، روی این اصل من اصرار داشتم که یک دانشکده به این منظور اختصاص داده شود ولی این موضوع عملی نشد.

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۰۵* دانشکده پزشکی قم س: گویا حضرتعالی در تأسیس دانشکده پزشکی قم هم نقش داشتید، در این رابطه هم اگر چیزی در خاطرتان هست بفرمایید. ج: بله کلنگ آنجا را من به زمین زدم و به آقای محمّد محمّدی آهن فروش گفتم بیست میلیون تومان به آنجا کمک کرد، البته آن وقت بیست میلیون تومان خیلی ارزش داشت. درختهای خیابانهای محل را نیز آقای حاج غلامعلی رستمی بنا به گفته من از نجف آباد آورد و در آنجا کاشتند. س: آقای محمّدی چه کسی بود؟ ج: ایشان یک مهندس بود اما در کار صادرات و واردات آهن کار می‌کرد، خیلی ثروتمند بود و خیلی هم آدم خ ّیری بود، هر جا می‌گفتی احتیاج به پول هست کمک می‌کرد، وجوهات مالش را هم می‌داد، یک بار آمد حساب کرد شصت و سه میلیون تومان وجوهات داد، خودش می‌گفت: «من تمام اموالم را حساب کرده ام به همه بچه هایم نیز به اندازه کفافشان داده ام و الان سیصد و هفتاد میلیون تومان سرمایه دارم که می‌خواهم در امور خیریه مصرف کنم». نظرش این بود که بیاید نزدیک امامزاده شاه جمال قم یک زمینی را برای آسایشگاه معلولین و سالمندان و افراد بیچاره بسازد، می‌گفت: «من پیرمرد هستم زحمت کشیده ام و این پولها را جمع کرده ام و می‌خواهم آخر عمرم یک خدمتی کرده باشم»، در مسائل اقتصادی هم وارد و متخصص بود، می‌گفت: «من رفته ام از خارج آهن تنی دویست و شش دلار وارد کرده ام ولی از طرف وزارت بازرگانی رفته اند تنی دویست و سی و نه دلار قرارداد بسته اند، من به آنها می‌گویم من متخصص این کار هستم، پول هم از شما نمی‌خواهم، حداقل با من که در این کار متخصص هستم مشورت می‌کردید نه اینکه یک نفر بی تجربه و ناوارد را بفرستید و این همه ارز مملکت را به جیب آنها بریزید»؛ خلاصه بر سر این مسائل و رقابتهایی که برخی افراد با او داشتند دادستانی را واداشتند که با او برخورد کرد، او هم ناراحت شد و همه چیزش را برداشت و رفت خارج، البته بعد هم از خود دادستانی گفتند اشتباه شده و سوءتفاهم بوده و حق با اوست، ولی خوب دیگر چه

فایده ای داشت. ایشان حدود بیست میلیون تومان نیز برای کمک به مسجد مصلای قم (محل برگزاری نماز جمعه) داد، سه میلیون تومان برای بازسازی و توسعه مسجد امام حسن عسکری (ع) داد و کمکهای دیگری از این قبیل؛ و متأسفانه با بعضی از ندانم کاریها این قبیل افراد رنجیده خاطر می‌شوند. تأسیس مدارس تحت برنامه در حوزه علمیه قم س: حضرتعالی پس از پیروزی انقلاب مدارسی با برنامه منظم در حوزه علمیه قم برای تعلیم و تربیت طلّاب تأسیس فرمودید، مدارسی مثل مدرسه رسول اکرم (ص) ، امام باقر (ع) ، ً بعثت و مدرسه عالی تخصصی علوم اسلامی، لطفا بفرمایید چه ضرورتی را برای تأسیس این مدارس احساس می‌فرمودید؟ ج: ضرورت این بود که ما می‌خواستیم طلبه وقتش تلف نشود و درسهایی مثل تفسیر و تاریخ و حتی زبانهای خارجی که در حوزه معمول نبود و برای طلّاب ضرورت داشت در این مدارس با برنامه آموزش داده شوند، در ابتدا یکی دو مدرسه بود بعد تعداد آنها به پنج شش مدرسه رسید؛ برنامه این بود که وقتی طلّاب مقداری درس خواندند در رشته های تخصصی علوم اسلامی شرکت کنند تا در یک رشته از علوم اسلامی متخصص شوند، به شکلی که اگر ما یک مبلّغ برای آفریقا و جاهای دیگر خواستیم طلّاب آمادگی داشته باشند. من خودم وقتی که طلبه بودم چون راهنما نداشتم و برنامه درستی نبود عمرم خیلی تلف شد و الان چون توجه به این معنا داشتم می‌خواستم جوانهای مردم که به حوزه ها می‌آیند وقتشان تلف نشود و عمرشان بازدهی بیشتری داشته باشد؛ هدف میدان دادن به نیروهای انقلاب بود که پیش از انقلاب در حوزه ها مثل جاهای دیگر در اقلیت بودند، و ایجاد تحولی در آموزش و پرورش حوزه های علمیه بود؛ اما متأسفانه افرادی که به ضرورت این مسائل توجه نداشتند و یا مصالح و منافع خود را در خطر می‌دیدند با آن شروع به مخالفت کردند و دست به تفتین و جوّسازی زدند. وزیر اطلاعات وقت در رسانه ها گفت که امام از این مدارس ناراحتند، در صورتی که این مدارس از بهترین مدارس حوزه بود و اگر ایشان

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۰۷* ناراحت بودند خوب بود یک بار از من می‌پرسیدند که جریان این مدارس چیست! ولی بالاخره کردند آنچه کردند، جزاهم الله تعالی. تأسیس مرکز جهانی علوم اسلامی در مدرسه حجّتیه س: حضرتعالی برای تربیت طلّاب خارج از کشور در حوزه علمیه قم هم اقداماتی فرموده ایً د، لطفا بفرمایید در این زمینه چه کارهایی انجام دادید و مدرسه حجّتیه که اکنون به طلّاب خارجی اختصاص دارد آیا به پیشنهاد حضرتعالی بود و یا پیشنهاد متولیان مدرسه یعنی فرزندان مرحوم آیت‌الله حجت؟ ج: مؤسس این برنامه من بودم، نه تنها در ایران بلکه در خارج؛ مثلا در نایروبی آقای حاج سید مرتضی مرتضی از طرف من مدرسه تأسیس کرد و برای طلّاب آنجا شهریه و مدرس می‌فرستادم، در سیرالئون مدرسه تأسیس کردم، در غنا هم آقای حاج سید محمّدتقی طباطبایی از طرف من مسئول بود، آقای حاج شیخ حسن ابراهیمی هم از طرف من در مدرسه حجّتیه بود، ریاست عالیه تشکیلات مدرسه حجّتیه با من بود، چند نفر هم به عنوان هیأت امنا مشخص شده بودند؛ بعد که جریانات اخیر راه افتاد دیً گر عملا از بالا کارهای اینها را حل و فصل نمی‌کردند، این کارها هم که احتیاج به دلار و ارز و رفت و آمد به خارج داشت، آنها به من فشار آوردند که استعفا بدهم تا کارها درست شود و بالاخره هدف سلب اختیار من بود، من هم برای اینکه کار متوقف نشود نوشتم که هر چه هیأت امنا تصویب کند من قبول دارم (پیوست شماره ۸۳، صفحة ۹۴۷). در ارتباط با مدرسه حجّتیه متولّی آن آقای حاج سید حسن حجّت فرزند مرحوم آیت‌الله حجّت با آقای ابراهیمی در کارهای مدرسه هماهنگی می‌کرد. تأسیس مرکز بزرگ اسلامی در کردستان س: حضرتعالی برای تقویت فرهنگی و قطع روابط علمای اهل سنّت ایران با مراکز خارج از کشور اقدام به تأسیس مرکز بزرگ اسلامی در کردستان فرمودید، آیا

برای سایر مناطق سنّی نشین کشور مثل بلوچستان و جاهای دیگر هم اقدام مشابهی انجام دادید؟ ج: برنامه این بود که علمای سنّت برای درس خواندن و گذراندن مدارج عالی حوزوی به مصر، عربستان، پاکستان و جاهای دیگر می‌رفتند، و اینها بهخصوص به دانشگاه مدینه که می‌رفتند افکار وهابیت به آنها القا می‌شد، من گفتم این یک واقعیتی است که ما حدود شش هفت میلیون سنّی در ایران داریم، اینها را که نمی‌توانیم نادیده بگیریم، به اندازه یکی از کشورهای عربی در ایران سنّی مذهب داریم، اینها وقتی می‌ً روند به خارج اولا مقداری ارز از کشور بیرون می‌رود ثانیا در آنجا اینها را می‌سازند وقتی برمی گردند می‌خواهند افکار وهابیگری را در ایران ترویج کنند، ما در همین جا دانشکده هایی برای آنها درست کنیم که علوم خودشان را به آنها آموزش بدهند، در ضمن نظرات فقهی شیعه هم برای آنها گفته شود که با نظرات شیعه آشنا شوند؛ و حتی من پیشنهاد کردم که اگر استاد هم کم دارند از کشورهای دیگر اساتیدی دعوت شوند که به آنها فقه خودشان را تعلیم بدهند، البته من این نظر را راجع به دانشگاههای خودمان هم داشتم که به جای اینکه دانشجو بفرستیم برای تحصیل به لندن و آمریکا، از آنجاها اساتید برجسته را دعوت کنیم که برای تدریس به ایران بیایند. بالاخره ما این را در کردستان راه انداختیم، مرحوم امام هم موافقت کردند و قرار شد بودجه آن را که سالی پنجاه شصت میلیون تومان می‌شود دولت بپردازد، ما با هزار زحمت این پول را از دولت وصول می‌کردیم و برای آنها می‌فرستادیم، آقای حاج آقا موسی موسوی نماینده من در آنجا بود؛ البته آنچه نظر ما بود نشد ولی بالاخره کارهای مفیدی در آنجا صورت گرفت، با علمای سنّت ارتباط برقرار شد و برای کمک به طلبههای آنجا شهریه ای در نظر گرفته شد؛ در سیستان و بلوچستان و تربت جام و جاهای دیگر هم اقداماتی صورت گرفت.

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۰۹* تأسیس مرکز فرهنگی در لندن مورد دیگری که مناسب است در اینجا عنوان شود اینکه مدتها حجت‌الاسلام آقای فاضل هرندی نماینده من در اروپا بودند، به کمک من و تصدی ایشان یک کلیسا در لندن - که در معرض فروش بود- خریده شد برای اینکه کانون فرهنگیان و مرکز تجمع دانشجویان ایرانی در لندن باشد، و اینک در اختیار دانشجویان می‌باشد. تأسیس مرکز تربیت مدرس برای دانشگاهها س: حضرتعالی در مدرسه دارالشفاء مرکزی برای تربیت استاد در دانشگاهها تأسیس فرمودیً د، لطفا راجع به جزئیات این مسأله توضیح بفرمایید. ج: نمایندگانی که من در دانشگاهها داشتم - چون دانشکده های متعدّد وجود داشت- برای تهیه استاد مناسب در زمینه های معارف اسلامی با مشکل مواجه بودند، برای تدریس در دانشگاهها به افراد باسواد و همه جانبه ای نیاز بود که باید یک سری معلومات دیگری هم به غیر از معلومات حوزه داشته باشند، لذا گفتیم افرادی درحوزه برای این کار تربیت شوند و برای آنها متناسب با رشته هایی که می‌خواهند در دانشگاهها تدریس کنند کلاسهایی گذاشته شود، روی این اصل این مرکز را تأسیس کردیً م؛ اتفاقا همین دیروز آقای دکتر احمد احمدی (عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و مسئول فعلی همین مرکز تربیت مدرس) آمده بود پیش من و می‌گفت من به شما بشارت بدهم که در میان روحانیونی که برای تدریس در دانشگاهها معرفی شده اند بهترین افرادشان همین افرادی هستند که از این مرکز فارغ التحصیل شده اند. بازسازی مدرسه دارالشفاء س: راجع به چگونگی بازسازی و مخارج ساختمان دارالشفاء هم توضیحاتی بفرمایید.

ج: یک روز یک آقایی آمد به من گفت ما یک زمین داریم هفت هزار متر طرف راه کاشان، ما این زمین را داده ایم به آقای حاج سیداحمد کلانتر به عنوان اینکه مدرسه بسازد، ایشان یک گوشه آن را گود برداشته و به همان شکل رها کرده است، برای ساختن امکاناتی ندارد، ما آمده ایم به شما پیشنهاد کنیم که این زمین در اختیار شما باشد و برای تأسیس مدرسه علمیه روی آن اقدامی انجام دهید؛ من گفتم ما که امکاناتی نداریم باید برای آن یک بانی پیدا کنیم، بعد به آقای حاج حسن آقا معینی نجف آبادی که در تهران است گفتم، به بعضی دیگر هم گفتم که آیا می‌توانند یک بانی پیدا کنند که بیاید و این زمین را بسازد چون آن وقت جاذبه قم زیاد بود، طلبهها مراجعه می‌کردند و جا هم نداشتیم، بالاخره آقای معینی شخصی به نام آقای حاج یوسف زمردیان را پیدا کرده بود، ایشان گفته بود اگر فلانی جایی را تصمیم دارد بسازد من حاضر هستم مخارج آن را به عهده بگیرم. یک روز آقای معینی آقای زمردیان را آوردند، ما با هم رفتیم سر زمین و ایشان هم حاضر شد که آنجا را بسازد؛ بعد از چند روز از طرف آقای کلانتر پیغام آوردند که این زمین در اختیار من است و شما حق ندارید این زمین را تصرف کنید، البته آقای کلانتر قبلا به من گفته بود که من می‌خواهم این زمین را بسازم و شما و آقای مشکینی را به عنوان هیأت امنای آن قرار دهم. بالاخره ما از آن زمین منصرف شدیم، بعد به ذهنمان آمد که مدرسه دارالشفاء را که به صورت نیمه مخروبه درآمده است بازسازی کنیم، آقای زمردیان را بردم و گفتم بیا این مدرسه را بساز، ایشان خیلی خوشحال شد و گفت اینجا از آنجا خیلی بهتر است اینجا در کنار حرم حضرت معصومه (س) و وسط شهر است، آنجا یک جای پرتی بود در بین راه کاشان - فکر می‌کنم هنوز هم روی آن زمین کاری صورت نگرفته است- زمین مدرسه دارالشفاء حدود دو هزار و پانصد متر بیشتر نبود و یک طرف آن خانههایی بود که از قدیم آنجا بود، مرحوم آیت‌الله بروجردی هم یادم هست یک وقت می‌خواست آن خانهها را بخرد و بیندازد جزو مدرسه ولی صاحبان آنها نفروختند، بالاخره من به آقای زمردیان گفتم بلکه کم کم اسباب آن فراهم شود که خانهها را هم بخریم؛ به تدریج ما شروع کردیم به خریدن خانهها، خیلی صدمه خوردیم تا این خانهها را خریدیم، بعضی ها حاضر به فروش نبودند بعضی مال چند نفر وارث یا وارث اندر وارث بود، بعضی پول زیادتر از معمول می‌خواستند، یک

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۱۱* سیدی بود ما خانه او را خریده بودیم او تا این اواخر می‌گفت من وضعم خوب نیست و ما به او کمک می‌کردیم، بالاخره با زحمتهای زیادی ما اینها را خریدیم؛ یادم هست یک خانه بود که آن را سه میلیون قیمت کرده بودند صاحب آن گفته بود که من پول نمی‌خواهم اینجا مسافرخانه است من یک مسافرخانه می‌خواهم، خودش رفته بود یک مسافرخانه را پسندیده بود آن طرف پل آهنچی گفته بود اگر این را برای من خریداری کردید من حاضرم خانه ام را به شما بدهم، آنجا را چهار میلیون قیمت کرده بودند بالاخره ما آنجا را خریدیم، دوباره گفته بود من مسافرخانه نمی‌خواهم پول می‌خواهم، به او گفته شد تو خودت گفتی من اینجا را می‌خواهم ما رفتیم خریدیم حالا می‌گویی نمی‌خواهم! بالاخره با پول، خانه او را خریداری کردیم، خلاصه هفت هشت تا خانه را با هزار زحمت خریداری کردیم، خیلی اوقات مرا گرفت، مرتب اینها را پیش من می‌آوردند و بعضی از آنها را موعظه می‌کردم، حدیث برایشان می‌خواندم، پول روی پولشان می‌گذاشتیم تا بالاخره راضی می‌شدند که خانه خود را بفروشند، واسطه این معاملات نیز حجت‌الاسلام آقای دیباجی بود، یک دفعه آقای زمردیان گفت ما اول فکر می‌کردیم که حدود چهل میلیون تومان خرج ساختمان اینجا می‌شود ولی تا حالا صد میلیون تومان خرج کرده ایم - البته چند سال پیش ایشان این حرف را می‌زد، بعدها خیلی بیش از اینها خرج شد- آقای زمردیان می‌گفت من نمی‌خواهم نامم جایی مطرح باشد من پول را می‌گذارم در دفتر شما و از طرف شما افرادی ساختمان اینجا را پیگیری کنند ولی عملا ما همیشه از ایشان طلبکار بودیم پول را خرج این امور می‌کردیم بعد آقای حاج تقی رجائی (مسئول امور مالی دفتر) صورت می‌داد به ایً شان که مثلا یک میلیون دو میلیون خرج شده است. همچنین آقای زمردیان با تشویق من هفت میلیون و پانصد هزار تومان هم برای آهنهای مدرسه معصومیه کمک کرد. بالاخره من خیلی وقت صرف مدرسه دارالشفاء کردم، مهندسهای آنجا مرتب پیش من می‌آمدند هر کدام را به یک زبانی تشویق می‌کردم، عنایت داشتیم مدرسه دارالشفاء را از وجوهات نسازیم، الان هم در حدود چهارده میلیون تومان برای پول خانهها خودم را بدهکار می‌دانم که اجبارا از وجوه مصرف کرده ام و باید بانی پیدا کنیم و آن را پرداخت کنیم. من این حسینیه شهدا را هم که محل درس و بحثمان است از وجوه نساختم، یکی از افراد خیّر آمد ده میلیون تومان داد و گفت این هبه است در

اختیار شماست به هر شکل که می‌خواهید مصرف کنید، با این پول من این حسینیه را ساختم. آقای زمردیان در مورد مدرسه دارالشفاء گفته بود من فقط پول ساختمان را می‌دهم، پول زمیً ن را اصلا نمی‌دهم، لذا این خانههایی که خریداری شد پول آن را من دادم، یعنی برای هر کدام بانیهایی پیدا می‌کردم، یک قسمت از آن را آقای حاج حسین واحد (عموی آقای حاج شیخ محمود واحد) که اهل نجف آباد بود داد (رحمة الله علیه). س: سند این خانهها به نام حضرتعالی است یا به نام دیگری یا اینکه وقف است؟ ج: سند این خانهها به نام من است منتها نوشته شده که برای مدرسه دارالشفاء خریداری شده است، و بالاخره زمین دارالشفاء را که حدود دوهزار و پانصد متر بود به حدود هفت هزار متر رساندیم، جناب حجت‌الاسلام آقای حاج سید حسن دیباجی که واسطه معاملات زمینها بوده اند در جریانند که ما چقدر برای خرید آنها زحمت کشیده و وقت صرف کردیم. سرنوشت مدرسه دارالشفاء و بالاخره مرکز تربی ّت مدرس برای دانشگاهها هم بر اساس ضرورتی که وجود داشت در این مدرسه شروع به کار نمود؛ یک روز آقای خامنه ای که آمده بود اینجا من راجع به رسمیّت یافتن این مرکز از نظر شورای عالی انقلاب فرهنگی صحبت کردم، ایشان آن وقت علاوه بر ریاست جمهوری سمت ریاست شورای عالی انقلاب فرهنگی را هم به عهده داشت، گفت: «اینکه کاری ندارد، شما آقای دکتر احمدی را بفرستید ما در شورای عالی انقلاب فرهنگی این را تصویب می‌کنیم»، چندروز بعد از آن، جریان برکناری من پیش آمد، بعد آقای دکتر احمدی رفته بود پیش آقای خامنه ای و ایشان گفته بود برو پیش امام و از ایشان سئوال کن - حالا نمی‌دانم از قبل برنامه ای بوده یا نه- ایشان رفته بود نزد مرحوم امام و راجع به برنامه های تدریس معارف در دارالشفاء

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۱۳* سئوال کرده بود و امام در جواب مرقوم فرموده بودند: «از این پس مدرسه دارالشفاء قم در صورت توافق شورای مدیریت حوزه علمیه قم زیر نظر شورای عالی انقلاب فرهنگی اداره گردد، و در صورت توافق حق لغو با شورای مدیریت قم می‌باشد. ان شاءالله موفق باشید. والسلام علیکم. روح الله الموسوی الخمینی ۱۹/۲/۶۸». (پیوست شماره ۸۴، صفحة ۹۴۹) بعد از این جریان آقای فاضل لنکرانی به نام شورای عالی مدیریت حوزه یک نامه به آقای وافی می‌نویسد که برحسب واگذاری امام ایشان متصدی قسمت تربیت مدرس شود (پیوست شماره ۸۵، صفحة ۹۵۱) ، و یک نامه هم به آقای ملکا می‌نویسد که برحسب واگذاری امام ایشان با آقای صباحی ساختمان و تأسیسات و لوازم دارالشفاء را تحویل بگیرند (پیوست شماره ۸۶، صفحة ۹۵۳) َ، در صورتی که اولا: چنانکه قبلا گفته شد اسناد مدرسه دارالشفاء به نام من است و من شرعا از محجورین که نیستم! و مؤسس تربیت مدرس نیز من بوده ام و پول بسیاری از لوازم را اعم از کتاب و ماشین و... من داده ًام؛ و ثانیا از سئوال آقای دکتر احمدی و جواب امام معلوم می‌شود ایشان نظر به ساختمان دارالشفاء نداشته اند بلکه نظرشان به تشکیلات تربیت مدرس بوده و آن را هم به شورای عالی انقلاب فرهنگی محول کرده اند نه به شورای مدیریت حوزه، از اینجا معلوم می‌شود آقای فاضل نامه مرحوم امام را ندیده و تحت تأثیر ّجو ایجاد شده و شایعات، دو حکم مذکور را صادر کرده است. البته یک بار آقای دکتر احمدی در مقام عذرخواهی می‌گفت این سنگ را به دست من در چاه انداختند، بعد خلاصه با زبان بی زبانی گفت: می‌گویند تا فلانی اسمش هست این تشکیلات رسمی نمی‌شود! من هم برای مدرسه یک هیأت امنا درست کردم و تولیت آن را به جناب حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ صادق کاملان واگذار کردم (پیوستهای شماره ۸۷ و ۸۸، صفحات ۹۵۵ الی ۹۵۸) که فعلا هم به همین شکل نیم بند باقی مانده است، ولی عملا من هیچ کاره هستم و بدون نظر من و متولّی آن هر نحو تصرفی انجام می‌شود؛ و آن روزی که آقای خامنه ای آمده بود قم و در دارالشفاء وارد شده بود پس از مراجعت ایشان آقای کاملان از قول آقای ملکا نقل کرد که از دفتر ایشان آقای محمّدی گلپایگانی تلفن کرده است به آقای ملکا سرپرست

مدرسه فیضیه که آقا فرموده اند نمایندگان فلانی را در مدرسه دارالشفاء راه ندهید.! ایشان وقتی که به قم آمدند و در دارالشفاء وارد شدند - با اینکه اطلاعات و دادگاه ویژه ساخته ایشان دائما مزاحم شاگردان درس من بودند و از بسیاری تعهد گرفتند که در درس من شرکت نکنند و جمعی از آنان به خاطر حمایت از من محکوم و زندانی شدند- مع ذلک من احتراما و به خاطر رعایت مصالح روحانیت هیأتی را مرکب از آقایان رازینی، ایزدی، درّی و احمد فرزندم به ملاقات ایشان فرستادم ولی ایشان علاوه بر اینکه کسی را به عنوان بازدید نفرستاد - طبق گفته آقایان- دستور داده بود نماینده مرا در دارالشفاء راه ندهند، و پیداست این امور عادی نیست، لابد کسانی در این میان به دنبال جداکردن نیروها از یکدیگر و یا انتقام جوییهای عوامانه بوده اند. و بالاخره مدرسه و لوازم آن عملا در دست آنهاست ولی شرعا مدرسه دارالشفاء مثل خانه من است و اقلا خانههایی را که من خریدم متعلق به من می‌باشد، و بدون اجازه من تصرف در آنها جایز نیست، اما هیچ وقت هم برای به دست آوردن آن یقه پاره نمی‌کنم و به دنبالش هم راه نمی‌افتم، من اگر همه هستی ام را هم بگیرند به دنبالش راه نمی‌افتم؛ نه به مال دنیا علاقه دارم و نه به مقام آن، اما تاریخ باید نوشته شود و حفظ شود. شنیدم آقای امینی با آقای مسعودی یک بار رفته بودند نزد آقای زمردیان که برای کنگره شیخ مفید (ره) می‌خواسته اند از مدرسه دارالشفاء استفاده کنند، آقای زمردیان گفته بود آخر فلانی در اینجا حق دارد! آقای امینی گفته بوده خوب ما بعدا با ایشان صحبت می‌کنیم، ولی آقای مسعودی گفته بود: «نخیً ر اصلا تولیت آستانه مقدسه را رهبر به من داده است و اینجا هم جزو آستانه مقدسه است و باید زیر نظر من باشد! » در صورتی که اصل مدرسه حدود دو هزار و پانصد متر بود و آن وقت هم زیر نظر آستانه نبود و من آن را با چه مشکلاتی به حدود هفت هزار متر رساندم. ً البته همان طور که قبلا هم عرض کردم این قبیل امور برای من مهم نیست آنچه مهم است عدم توجه آقایان به موازین شرعی و حقوق اشخاص است، البته کنگره شیخ مفید بعدا در جای دیگر تشکیل شد؛ و بالاخره جریان کار ساختمان مدرسه دارالشفاء و قسمت تربیت مدرس را من در یادداشتی نوشتم که به نظر مرحوم امام برسانند. (پیوست شماره ۸۹،صفحه ۹۵۹)

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۱۵* تولیت شرعی و قانونی دانشگاه امام صادق (ع) ، دارالشفاء و... س: حضرتعالی اکنون که قائم مقامی و مسئولیت رهبری را بر عهده ندارید آیا از نظارت شرعی بر تأسیسات دارالشفاء و دانشگاه امام صادق (ع) و تشکیلات مرکز جهانی علوم اسلامی (طلّاب خارج از کشور) و مدرسه های رسول اکرم (ص) و امام باقر (ع) و بعثت که همه با همت حضرتعالی تأسیس شد و تولیت شرعی و قانونی آنها با حضرتعالی است منصرف شده اید و تولیت آن را به دیگران محول فرموده اید یا اینکه خود را متولّی شرعی اینها می‌دانید؟ ج: آن روزها می‌گفتند «ما را از مدرسه بیرون رفتیم»، حالا هم «ما را از مدرسه بیرون رفتیم»! جریان چگونگی تأسیس و اهداف ایجاد اینها را من پیش از این گفتم، و عرض کردم که دانشگاه امام صادق (ع) از نظر حقوقی به ثبت رسیده و در اسناد آن رئیس و یکی از افراد هیأت مؤسس آن من هستم؛ من برای اداره آنجا به آقای مهدوی کنی حکم دادم که کارهای آنجا را اداره کنند و افرادی را هم به عنوان هیأت امنا معرفی کردم که یکی از آنها آقای خامنه ای بود، و هنگامی که ایشان رئیس جمهور بود آقای یزدی به جای ایشان در جلسات شرکت می‌کرد، یکی از مواد اساسنامه این تشکیلات این بود که جلسات هیأت امنا در حضور ریاست عالیه تشکیل شود که قبل از این حوادث معمولا می‌آمدند قم و در منزل من جلسات تشکیل می‌شد، تا اینکه وقتی این حوادث اتفاق افتاد آقایان رفته بودند پیش آقای خامنه ای و جلسه ای تشکیل داده بودند، در این جلسه گفته بودند به آقای مهدوی اختیاراتی داده شود که دیگر لزومی نداشته باشد مرتب با هیأت امنا جلسه تشکیل شود، چون طبق اساسنامه باید جلسات در حضور من تشکیل می‌شد ولی چون آمدن آنها به خانه من برای آنها محذور داشت این راه را مطرح کرده بودند که هیأت امنا اختیاراتی به آقای مهدوی بدهند که خود ایشان دانشگاه را اداره کند، همچنین گفته بودند اگر از این راه نشود ما از راه دیگری مسأله را درست می‌کنیم، لابد منظور این بوده که ما با اختیارات ولایت فقیه این قضیه را درست می‌کنیم یعنی آقای خامنه ای به عنوان ولی فقیه به آقای مهدوی اختیارات می‌دهند! آقای خانیان و آقای نوید که زمین خود را برای این

منظور داده بودند و از بانیان اصلی این دانشگاه بودند و خودشان را مالک می‌دانستند خیلی ًاوقاتشان تلخ شده بود چون عملا اینها را هم گذاشته بودند کنار، و آقای مهدوی اختیاردار شدند، و گفته بودند برای این کار از هیأت امنا امضا بگیریم، از بعضی ها امضا گرفته بودند اما آن دونفر امضا نکرده بودند، آقای مهدوی فرستاده بود پیش من که حالا جریان به این شکل شده است شما این را امضا کنید که ما اختیاردار باشیم، من گفتم یعنی چه! این خلاف اساسنامه ای است که تنظیم شده، حالا من عنوان ندارم و به اصطلاح دارای مقام نیستم ولی این یک امر حقوقی است نه به عنوان مقام بلکه به عنوان شخص و این چه حرفی است که مطرح می‌شود، خلاصه واسطه چندبار رفت و آمد کرد و گفت آقای مهدوی هم به شما علاقه مند است اما باید کار دانشگاه بگردد، البته آقای مشکینی و آقای امامی کاشانی هم جزو هیأت امنا بودند و در واقع ما اینها را در آنجا گذاشته بودیم؛ این رفت و آمدها در شرایطی بود که مرا تحت فشار قرار داده بودند، مقالات روزنامه ها و رنجنامه و خاطرات سیاسی و غیر اینها در بورس بود، اینها هم فشار می‌آوردند که بالاخره دانشگاه نباید تعطیل شود، آمدن آقایً ان هم به خانه من عملا قدغن شده بود، بالاخره هیأت امنا یک چیزی خطاب به من نوشته بودند من هم زیر آن نوشتم: «آنچه که اکثریت هیأت امنا تأیید کنند مورد قبول اینجانب است»، بعد شنیدم که آقای مهدوی گفته بودند ما انتظار داشتیم ایشان ریاست عالیه را هم محول می‌کردند.! آقای زمردیان که واسطه قضیه بود گفته بود اینکه کاری ندارد، ما می‌خواهیم کارهای دانشگاه متوقف نشود، اگر یک مسأله ای تصویب شد من می‌برم می‌دهم ایشان امضا کند. در واقع من به عنوان رئیس هیأت امنا امضا کردم که هر چه هیأت امنا تأیید کنند مورد تأیید اینجانب است. بالاخره من هنوز قانونا و شرعا رئیس هیأت ًامنای آنجا هستم و فعلا آقای مهدوی آنجا را اداره می‌کند، ولی عملا هیچ نحو دخالتی ندارم، و از جریانات آن هم بی اطلاعم. و اما مدرسه حجّتیه و مرکز جهانی علوم اسلامی هم تقریبا به همین شکل است که ریاست عالیه آن با من است، به آنجا خیلی امید داشتم که طلابی از خارج بیایند در اینجا تربیت شوند؛ وقتی ما می‌بینیً م که مثلا پاپ در خصوص آفریقا یکصد و ده هزار مبلّغ دارد که حقوق آنها بر عهده واتیکان است، ما هم گفتیم که یک چنین مدرسه ای داشته باشیم و مدارسی هم در خارج تأسیس کنیم، که آقای حاج شیخ حسن ابراهیمی

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۱۷* دنبال این قضیه بود، از جمله کارهایی که آقای ابراهیمی کرد این بود که در نجف آباد یک کارخانه ای را که مصادره کرده بودند ایشان حکم آن را از امام گرفت که پشتوانه این مرکز باشد؛ البته من خیلی دل خوشی از این کار نداشتم برای اینکه صاحب آن کارخانه را که فردی یهودی بود اعدام کردند و اموال او را مصادره کردند و این کار صحیح و خوشایندی نبود، برای اینکه ً در فقه ما هست که اگر کسی فرضا از ذمّه خارج ّشود مال او از ذمه خارج نمی‌شود، و یادم هست که در مصادره آن آقای مومن و دادگاه عالی قم هم اشکال کرده بودند، ولی خوب این کار را کرده بودند؛ یکی دیگر از کارهایی که حاج شیخ حسن ابراهیمی کرد این بود که زمینهای زیادی را در مقابل بیمارستان شهید بهشتی قم خریداری کرد، اینها را به بیست و هفت میلیون تومان از بودجه مدرسه خرید، همچنین طلابی که از خارج می‌آمدند برای رفت و آمد نیاز به دلار و ارز داشتند که ما آن وقت با هماهنگی نخست وزیری و آقای می‌رحسین موسوی تهیه می‌کردیم. بعد که این جریانات پیش آمد گویا رفته بودند پیش آقای خامنه ای، حالا یا ایشان یا کسانی که در دفتر ایشان بوده اند، چنانکه نقل شد، گفته بودند: «اگر به اسم آقای منتظری و زیر نظر ایشان باشد ما این پولها و مخارج را نمی‌دهیم باید اسم فلانی نباشد! ». بعد هیأت امنای آنجا، آقای محفوظی را که خودشان عضو بودند واسطه کرده بودند که بیایند با من صحبت کنند، آقای محفوظی آمد اینجا و گفت: «شما مسئولیت این تشکیلات را واگذار کنید، شما بنویسیً د اصلا من مؤسس این تشکیلات نبوده ام و ریاست عالیه اینجا را نداشته ام! «، من گفتم: «آخر این چه حرفی است! من که همه کاره این تشکیلات بوده ام و ریاست عالیه اینجا را داشته ام، این چه حرف دروغی است که بنویسم! » گفت: «پس شما اینجا را محول کنید، چون اگر ارز نباشد اینجا می‌خوابد، اینجا باید پشتوانه و اعتبار دولت را داشته باشد و آنها هم گفته اند تا اسم فلانی هست ما همکاری نمی‌کنیم». آقای محفوظی گفت: «شما که از قائم مقامی رهبری استعفا داده اید از این مدرسه هم صرف نظر کنید! «، گفتم: «من چه استعفایی داده ام؟ کسی به من مقامی نداده بود که به او استعفا بدهم، خبرگان گواهی داده بودند که مردم بعد از امام خمینی به فلانی علاقه دارند، خوب مردم اگر علاقه دارند که این مقام هست و اگر علاقه ندارند که این مقام نیست، کسی مرا نصب نکرده بود که از آن استعفا بدهم، من نه استعفا داده ام و نه الان داعیهی چیزی را دارم که دنبال آن بدوم

ً و اصلا مقامات دنیوی برای من بی ارزش است». این مطلب خیلی برای آقای محفوظی تازگی داشت، بعد از طرف هیأت امنا یک نوشته آوردند و من زیر آن متن نوشتم: «آنچه اکثریت هیأت امنا مرکز مذکور به مصلحت آن تشخیص دهند با حفظ استقلال و موقعیت آن مورد تأیید اینجانب می‌باشد» (پیوست شماره ۸۳، صفحة ۹۴۷) ، و این را هم برای این نوشتم که این تشکیلات متوقف نشود، البته آنها آن وقت به دنبال این هدف بودند که برای حل مشکل خودشان به صورت رسمی مرا از ریاست عالیه آنجا خلع کنند، بالاخره در اساسنامه این تشکیلات من هم مؤسس بودم و هم ریاست عالیه هیأت امنا را داشتم و الان نیز مطابق قانون ریاست عالیه آنجا به عهده من می‌باشد. اما مدرسه امام محمّدباقر (ع) از نظر وقفنامه تولیتش با آقای حاج سید حسن دیباجی است فقط نظارتش با من است، من چندتا مدرسه در قم داشتم بعد که دیدم در این بحرانها افتاد ً گفتم من اصلا دخالت نمی‌کنم هر کار خواستند بکنند و آنها را به آقای امینی تحویل دادم (پیوست شماره ۹۰، صفحه ۹۶۲) ؛ با اینکه پایگاه انقلاب در قم همین مدارس بود. مدرسه رسول اکرم (ص) ً هم اصلا ملک من بود، پول آن را من دادم و سند آن هم به اسم من و آقای مشکینی بود. تأسیس دادگاه عالی س: گویا حضرتعالی دادگاهی در قم تأسیس فرمودید به عنوان «دادگاه عالی» تا برخی از پرونده های سنگین از مراکز استانها و شهرستانها برای صدور حکم نهایی به این دادگاه فرستاده شود، انگیزه و هدف از تشکیل این دادگاه را بفرمایید. ج: این جمله معروف است که می‌گویند «مهم تر از انقلاب نگهداری از آن است»، آنها که می‌خواهند انقلابی را به ثمر برسانند از قبل نیروها و برنامه هایی را برای پس از پیروزی تدارک می‌بینند، سازندگی پس از انقلاب خیلی مهم است اما ما به عنوان روحانیت برای این مرحله برنامه و نیرویی را آماده نکرده بودیم، انقلاب اسلامی به سرعت پیروز شد و عظمت انقلاب همه را غافلگیر کرده بود؛ تشکیلات قضایی هم یک بخش عمده از کارهای پس از پیروزی انقلاب بود. من بارها این مطلب را گفته ام که

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۱۹* وقتی انقلاب ما به پیروزی رسید ما حداقل هزار نفر قاضی مجتهد عادل و مهم تر از آن عاقل لازم داشتیم که تشکیلات قضایی آن زمان را اداره کند و متأسفانه با این خصوصیات ده نفر هم آماده نداشتیم، کسانی که از روی شرع و عقل و منطق مشکلات را حل کنند و دچار عوام زدگی هم نباشند. تنها در آن اوایل انقلاب مرحوم امام به آقای خلخالی یک حکم قضاوت داده بودند ولی تنها آقای خلخالی که نمی‌توانست به همه آن پرونده ها رسیدگی کند، و نحوه کار ایشان هم بی اشکال نبود. بعد از مدتی مرحوم آقای قدوسی را به عنوان دادستان کل انقلاب معین فرمودند، ایشان هم رفته بود بعضی از مسائل را به صورت کلی از امام پرسیده بود، یک نمونه از آن را که من دیدم یازده مسأله بود در ارتباط با بعضی از جرمهای قضایی که حکم فلان جرم و فلان جرم چیست و امام به طور کلی به آن جواب داده بودند و بعد آقای قدوسی همان صفحه کاغذ را کپی گرفته بود و به دست قضات داده بودند که طبق آن عمل کنند، این پرسش و پاسخها خیلی کلی و متشابه بود، هر قاضی طبق برداشت و نظر خود به یک شکل حکم می‌کرد، قضات بسیار بی ً تجربه بودند، مثلا یک پرونده را پیش من آوردند که قاضی زیر آن نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم، اعدام» حالا برای چی اعدام! چه کسی اعدام؟! اینکه علت و دلیل حکم را بنویسد به جای خود، حتی اسم متهم را ننوشته بود، فقط خودش زیر آن امضا کرده بود، خوب با این حکم می‌شود هر کس را گرفت اعدام کرد! خلاصه وضع قضایی به این شکل بود، افراد را تندتند می‌گرفتند و هر کسی را که می‌گرفتند بعضی افراد و جریانها تظاهرات و سروصدا می‌کردند که اعدام باید گردد! آقای حاج سید جعفر کریمی به من می‌گفت من یک پرونده را دیدم که یک قاضی به او شش ماه زندان داده بود و پرونده مشابه آن را دیدم که قاضی دیگر آن را به اعدام محکوم کرده بود. ناهماهنگی تا این حد بود! من یک وقت در همان زمانها در اطراف نجف آباد بودم آمدند به من گفتند دونفر حکم اعدام آنها صادر شده است، یکی دختر خواهر آقای حاج تقی رجایی، دختر سیزده ساله ای که من خانواده او را به خوبی می‌شناختم و از افراد متدیّن نجف آباد بودند، و دیگر آقای لسانی که با مرحوم محمّد ما خیلی رفیق بود و از افراد فعال

انقلابی بود، گفتند مجاهدین خلق اینها را تحت تأثیر قرار داده اند و با آنها همکاری داشته اند و لذا به اعدام محکوم شده اند. من این نکته را همین جا بگویم که یکی از کارهایی که باید پس از پیروزی انقلاب می‌شد این بود که افرادی می‌بایست این نیروهای انقلابی را جمع و جور و آنها را راهنمایی می‌کردند. مجاهدین خلق به صورت تشکیلاتی این افراد را شناسایی و جذب می‌کردند، ماهیت مجاهدین خلق بهخصوص سران آنها برای مردم روشن نشده بود، مردم به آنها حسن نظر داشتند و جوانها فریب شعارهای فریبنده آنها را می‌خوردند، و لذا در ارتباط با افرادی که در رابطه با آنها دستگیر و بازداشت می‌شدند باید خیلی پخته و عاقلانه برخورد می‌شد، آنها همان طور که از روی احساسات به طرف مجاهدین رفته بودند اگر برخورد درست با آنها می‌شد خیلی زود هم برمی گشتند. بالاخره آمدند گفتند این دونفر محکوم به اعدام شده اند، گفتم جرم اینها چه بوده؟ گفتند به آن دختر سیزده ساله در زندان گفته اند: «مگر امام را قبول نداری که این حرفها را می‌زنی؟» و او هم روی همان غرور نوجوانی گفته بوده: «نه، من امام را هم قبول ندارم»؛ خوب در جدل و جر ّ و بحث این حرفها پیش می‌آید. یک روز من به مرحوم امام گفتم: «ًاگر فرضا کسی بگوید من از مسعود رجوی خوشم می‌آید و از آخوند جماعت حتی آقای خمینی خوشم نمی‌آید ولی با سیاست کار ندارم و می‌خواهم به کسب و کار مشغول باشم، و می‌دانیم راست می‌گوید آیا باید او را زندانی کرد؟!» ایشان فرمودند: «نه، چرا او را زندانی کنیم؟» و بالاخره از من انتظار داشتند که برای پیشگیری از اعدام آن دونفر اقدامی انجام دهم؛ من فکر نمی‌کردم که آنها را به همان زودی بخواهند اعدام کنند، چون در زمان سابق اگر کسی را می‌خواستند اعدام کنند، دادگاه اول، دادگاه دوم، حق فرجام خواهی، دیوان عالی کشور و گاهی تا شخص شاه امضا نمی‌کرد کسی را اعدام نمی‌کردند. در ذهن من این بود که فرصت هست و ما بعدا مسأله را پیگیری می‌کنیم؛ فردای همان روز آمدند گفتند: «آن دونفر را دیشب اعدام کرده اند! » من خیلی تعجب کردم، خدا شاهد است همان طور خشکم زد! جاهای دیگر هم مانند این موارد بود و ما کم و بیش از آن اطلاع پیدا می‌کردیم. من احساس تکلیف کردم و بلافاصله بلند شدم رفتم تهران خدمت امام عرض کردم: «آقا این وضع خیلی بد است تندتند دارند اعدام می‌کنند، هر کس به عنوان قاضی در

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۲۱* یک گوشه ای دارد حکم اعدام صادر می‌کند، اجازه بدهید ما در قم یک دادگاه عالی تشکیل بدهیم و پرونده هایی که درآن حکم اعدام است به این دادگاه ارجاع داده شود و تصمیم نهایی در این دادگاه گرفته شود«، امام فرمودند: «خوب شما این کار را بکنید». آن موقع دادستان کل کشور مرحوم آیت‌الله ربانی املشی بود، من با ایشان صحبت کردم ایشان قبول کرد؛ بعد با آیت‌الله آقای موسوی اردبیلی که آن موقع رئیس شورای عالی قضایی بود صحبت کردم - شورای عالی قضایی مرکب از پنج نفر بود: رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل کشور که از سوی امام منصوب می‌شدند و سه نفر دیگر هم با انتخاب قضات زیر نظر من معین می‌شدند- آقای موسوی اردبیلی گفت: «آخر چطور یک پرونده ای را که یک قاضی در مورد آن حکم کرده بدهیم به دست یک قاضی دیگر درباره آن حکم کند؟»، چون در بین فقها این مسأله مطرح است که اگر یک قاضی راجع به مسأله ای حکم کرد قاضی دیگر نمی‌تواند آن را نقض کند یا حکم دیگری درباره آن بدهد، من گفتم: «این حکم در مورد قاضی مجتهد عادل عاقل کارکشته است، نه این قاضیهای ما که از روی ناچاری برای رتق و فتق کارهای قضایی به این طرف و آن طرف فرستاده ایم»؛ خلاصه ایشان مشکلش بود که این مسأله را بپذیرد تا اینکه من آمدم قم و منتظر موافقت ایشان ماندم، چند روز بعد ایشان آمدند منزل ما و گفتند می‌خواهم با آقای کرمی دادستان قم راجع به بعضی از پرونده ها صحبت کنم، از دفتر ما زنگ زدند و آقای کرمی آمد در منزل من و ما برای استراحت رفتیم به معصومه کهک (امام زاده ای در چند فرسخی قم) ، آقای موسوی اردبیلی و آقای کرمی در منزل ماندند، بعد از چندساعتی آقای اردبیلی آمد معصومه کهک و با ناراحتی گفت: «ای وای،ای وای! فاجعه است! » گفتم چطور؟ گفت: «آقای کرمی در ضمن گزارش کار پرونده ها پرونده پسر دکتر شریعت را خواند که او را اعدام کرده بودند، این بچه شانزده هفده ساله از افراد تند انقلابی بود که جزو مجاهدین خلق و این گروهها هم نبوده، او یک دفترچه خاطرات داشته که هر روز ً خاطرات خود را در آن نوشته، مثلا نوشته امروز فلان جا فلان کار شده و این اشکال به آن وارد است، و روی فهم خودش انتقاد و اشکالهایی به کارهای حکومت داشته، خلاصه این دفترچه به دست تشکیلات قضایی می‌افتد و به خاطر نوشتن همین خاطره ها او را اعدام کرده اند! » آقای موسوی اردبیلی می‌گفت سر من سوت کشید!

بالاخره ایشان گفت: «بله برای رأی نهایی در مورد اعدامها لازم است یک دادگاه عالی تشکیل شود». ما با هماهنگی قوه قضائیه دادگاه عالی را تشکیل دادیم که اعضای آن از علمای سطح بالایی بودند و به همه جا اعلام شد که از این به بعد پرونده هایی را که اعدامی دارد به این دادگاه ارجاع بدهند؛ حقوقی هم به اعضای دادگاه عالی داده نمی‌شد و فقط من گاهگاهی کمک مختصری می‌کردم. مشکل مصادره ها هم یکی دیگر از مشکلات اوایل انقلاب بود، بعضی اموال مصادره می‌شد که نباید مصادره می‌شد، خیلی اموال مصادره ای حیف و می‌ل می‌شد، آقای قاضی خرم آبادی به نقل از یکی از قضات می‌گفت: «اموال خانواده ضرغامی ها را می‌خواستند مصادره کنند هرچه بررسی کردند که راهی برای مصادره آن پیدا کنند پیدا نشد، چون همه اموال از اجدادشان به آنها به ارث رسیده بود، بالاخره در پشت پنجم آنها یک یهودی پیدا کردند و گفتند تحت این عنوان اموال آنها را مصادره کنید و من نپذیرفتم، ولی بالاخره اموال آنان مصادره شد». به چه ملاکی؟ نمی‌دانم. بعد ما گفتیم پرونده های مصادره ها هم زیر نظر و با تأیید این دادگاه انجام شود، (پیوست شماره ۹۱، صفحة ۹۶۴) البته در همان زمان رئیس یکی از این بنیادها برای ما پیغام داده و از این کار ابراز ناراحتی می‌نمود ولی ما با مرحوم امام صحبت کردیم و بنا شد که روی این مسائل یک کنترلی انجام بگیرد. (پیوستهای شماره ۹۲ الی ۹۵، صفحات ۹۶۶ الی ۹۷۴) هیأت عفو و تعیین نماینده برای رسیدگی به امور زندانیان س: حضرتعالی گویا برای بررسی امور زندانها و رسیدگی به مشکلات زندانیان هم نمایندگانی به زندانها می‌فرستادید، در این ارتباط هم بجاست توضیح بیشتری بفرمایید. ج: مشکلات زندانها هم یکی از مشکلات ما در اوایل انقلاب بود و سروصداهایی را ایجاد کرده بود، مرحوم امام چندنفر را فرستاده بودند که بروند راجع به امور زندانیان تحقیقاتی را انجام بدهند از جمله آنها آیت‌الله سید جعفر کریمی بود، یک روز ایشان

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۲۳* آمد به من گفت: «ما رفته ایم در زندان حصارک (یا قزل حصار) نزدیک مردآباد در آنجا دیدیم جلوی یک اتاق یک گلیم و پتوی سیاه زده اند و داخل آن به قدری تاریک است که روز و شب تشخیص داده نمی‌شود و حدود ده نفر را در آن زندانی کرده اند»، بعد گفت: «رفتیم به یک دختر برخورد کردیم که نجاست خودش را می‌خورد، از بس اذیتش کرده بودند دیوانه شده بود و باز او را در زندان نگه داشته بودند! ». من از این قضایا خیلی متأثر شدم، رفتم خدمت امام به ایشان عرض کردم: «آقا امروز آمده ام بر خلاف روزهای دیگر حضرتعالی را ناراحت کنم و مطالب ناراحت کننده ای را بگویم! در زندانهای ما دختر دیوانه را به عنوان زندانی سیاسی نگه داشته اند؛ یک فکری برای این مسائل بکنید آخر این چه جور زندانهایی است در جمهوری اسلامی! «، بعد به امام گفتم: «البته کسانی که پارتی داشته باشند وضع آنها به این جاها نمی‌کشد، مثلا - برحسب منقول- مریم اسدی که عضو مؤثّر مجاهدین بوده و نوه مرحوم آیت‌الله آقای سید محمّدتقی خوانساری است و دویست سیصد نفر را جذب مجاهدین کرده است چون او نوه آقای خوانساری بوده به آقای آیت‌الله حاج شیخ محمّدعلی اراکی متوسّل شده اند و ایشان به شما متوسّل شده و شما فرموده اید او را آزاد کنند، اما دویست سیصد نفر دختر را که او جذب کرده و به آنها اعلامیه داده و بعضی از آنها فقط یک اعلامیه خوانده اند آنجا نگه داشته اند، و بعضی از آنها دیوانه شده اند». احمدآقا فرزند امام هم درآن جلسه حضور داشت، من با ناراحتی این مسائل را به امام گفتم، امام فرمودند: «خیلی خوب شما یک هیأتی را مشخص بکنید که بررسی کنند اگر نماینده اطلاعات و رئیس زندان و نماینده دادستانی تأیید کردند که فردی صلاحیت عفو دارد شما از طرف من او را مورد عفو قرار بدهید»، گفتم: «من این مسئولیت را قبول می‌کنم به یک شرط و آن اینکه اگر گفتند فلانی دارد تندتند افراد را آزاد می‌کند شما مبادا یک چیزی در بین جمعیت بگویید یا بنویسید، شما اگر نظری و مطلبی دارید به خودم بفرمایید»، ایشان پذیرفتند؛ چون من می‌دانستم افرادی که تند هستند می‌روند خدمت امام و یک حرفهایی را می‌زنند و بسا ایشان در سخنرانی خودشان چیزی بگویند، چنانکه اتفاق افتاد. بعد من چهارنفر را به عنوان هیأت عفو مشخص کردم، آقای محمّدی گیلانی که خودش قاضی القضات اوین بود، آقای ابطحی کاشانی، آقای قاضی خرم آبادی و آقای سید محمّد موسوی بجنوردی؛ بعد

افرادی را ما می‌فرستادیم در زندانها - از جمله آقای شیخ حسینعلی انصاری و آقای محمّدی یزدی و آقای سید رحیم خلخالی- که با زندانیان صحبت کنند و آنان را راهنمایی کنند و حرفهای آنها را گوش کنند، بعد اگر تشخیص می‌دادند که افرادی متنبه و آگاه شده اند می‌آمدند با رئیس زندان و نماینده اطلاعات و دادستانی هماهنگ می‌کردند و بعد به آن چهارنفر هیأت عفو گزارش می‌شد و بعد طی نامه ای هیأت عفو اسامی آنها را برای من می‌فرستاد و من از طرف رهبر انقلاب با عفو آنها موافقت می‌کردم. یک وقت آقای محمّدی گیلانی به من گفت: «من آن وقت که در اوین بودم و شما دادگاه عالی را تشکیل دادید ناراحت شدم که چگونه پرونده ای که ما در آن نظر داده ایم ارجاع شود به کسانی که بسا در حد شاگردان ما هستند، ولی حالا می‌فهمم حق با شما بوده است، بسا کسانی که ما در آنجا حکم اعدام داده بودیم و دادگاه عالی حکم ما را نقض کرده بود الان داریم آنها را عفو می‌کنیم، حداقل شش ً هزار نفر که قبلا حکم اعدام داشتند ما الان آنها را عفو کرده ایم و یقین هم دارم که اینها هیچ جا به اسلام و انقلاب ضربه نمی‌زنند».

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۲۵* پیوست شماره ۹۶: تعیین نماینده برای بررسی اوضاع دادستانیها و زندانهای کشور، مورخه۲۴/۴/۶۵ بسم الله الرحمن الرحیم جناب مستطاب حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ حسینعلی انصاری نجف آبادی دامت افاضاته پس از سلام، چون جنابعالی با اوضاع دادستانیها و زندانهای کشور تا اندازه ای آشنا شده اید و مورد اعتماد اینجانب نیز می‌باشید مقتضی است کمافی السابق از دادستانیها و زندانهای کشور متناوبا بازدید کنید و ضمن تشکر و تقدیر از افراد خدمتگزار چنانچه خدای ناکرده در بازجوئیها و برخورد با متهمین و یا زندانیان و یا ملاقاتیهای آنان با اموری که مخالف موازین شرع مبین و یا مقررات جمهوری اسلامی و یا اخلاق اسلامی است مواجه شدید به متصدیان تذکر دهید، و حتی المقدور نسبت به رفاه زندانیان و برخورد صحیح و انسانی با آنان سفارش کنید و در ارشاد و راهنمائی و نصیحت زندانیان و پاسخ دادن به مشکلات دینی و یا سیاسی آنان کوشش فرمایید و خواسته های مشروع آنان را به اینجانب برسانید. ان شاءالله آقایان محترم دادستانها و بازجوها و متصدیان زندانها با جنابعالی از هیچ نحو همکاری دریغ نمی‌فرمایند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته حسینعلی منتظری

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۲۷* پیوست شماره ۹۷: گزارش یکی از نمایندگان آیت‌الله العظمی منتظری در زندانها به امام خمینی پیرامون برخی از مشکلات زندانیان بسم الله الرحمن الرحیم محضر مبارک نائب الامام و امام الامه و قائدهاالاعظم حضرت آیت‌الله العظمی امام خمینی دام ظله العالی پس از ابلاغ سلام، حسب امر مطاع قائم مقام رهبری آیت‌الله العظمی منتظری حفظه الله مبنی بر بازدید بعضی زندانها از لحاظ رفتار و گفتار مسئولین محترم زندانها با زندانیان و خورد و خوراک ایشان و بطور کلی سرکشی به زندانها و گوش دادن به صحبتهای آنان، در تاریخ ۲۱/۸/۶۶ حقیر با بعضی از آقایان مورد اعتماد ایشان به زندانها و بازداشتگاههای مرکز استان یزد، شهربابک، سیرجان، بندرعباس، جیرفت و بالاخره زندان شهرستان بیرجند سرکشی کردیم و نتیجه را بطور خلاصه به اطلاع ایشان رساندیم، چون آیت‌الله منتظریدام بقائه مایل بودند که به عرض حضرتعالی برسد ولو مستحضر هستید با عرض معذرت مزاحم وقت شریفتان شدیم. با توجه به اینکه به زندانیان تذکر داده می‌شد که خدای ناکرده خلاف دیگری مرتکب نشوید آنچه می‌گویید نسبت به مسئولین محترم خلاف واقع و دروغ نباشد که در این صورت خود تعزیر دارد، در عین حال تعدادی از زندانیان ایرانی و غیر ایرانی که به اندازه کف دست موی سرشان ریخته و دست و پا و انگشت شکسته و دندان کنده و کسانی که آثاری بر بدن آنها بود دیده می‌شد، و زنی که اهل مشهد بود می‌گفت در ماه رمضان امسال دستگیر شده و او را زدند تا سقط کرده و دو مورد هم ادعا می‌کردند که آنان را زدند تا فوت کردند، و اینها در بین زندانیان عادی بندرعباس، سیرجان و غیره دیده می‌شد که می‌گفتند آثار باقیمانده بر اثر زدن با کابل برق و لگد و سوزاندن با فندک و به ماشین بستن و سوزاندن با نفت و گازوئیل است و یکی از زندانیان می‌گفت با چوب گازوئیلی عورتش را سوزاندند. ضمنا بعضی ادعا می‌کردند مدارک تأیید شده پزشکی جزو پرونده است و بعضی هم برای اثبات و پیگیری آن مشخصات خود را ذکر نمودند. محمود محمّدی یزدی

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۲۹* پیوست شماره ۹۸: ترمیم اعضای هیأت عفو زندانیان به نمایندگی از سوی امام خمینی، مورخه۲۲/۲/۱۳۶۵ بسم الله الرحمن الرحیم جناب مستطاب حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمّد بجنوردی عضو محترم شورای عالی قضائی دامت افاضاته پس از سلام، نظر به اهمیت مسأله عفو زندانیان مستحق عفو و احاله آن از طرف حضرت اماممدظله به اینجانب، مقتضی است جنابعالی به عنوان عضویت در هیأت عفو منصوب از طرف معظمله با آقایان محترم هیأت عفو همکاری فرمایید. شکرالله سعی الجمیع. ۲۲/۲/۶۵ - حسینعلی منتظری

طرح برخی از مسائل انتقادی و نصیحت آمیز در سخنرانیها س: سئوال دیگری که مطرح است اینکه حضرتعالی در زمان قائم ً مقامی نوعا سخنرانیهایی داشتید که جنبه انتقادی و نصیحت آمیز نسبت به مسائل و مسئولین کشور داشت، در آن زمان چه احساسی داشتید؟ بعضی افراد این گونه صحبتها را موجب تضعیف نظام می‌دانستند. نظر حضرتعالی چگونه بود؟ ج: واقع مسأله این است که در آن زمان افراد زیادی با من ملاقات داشتند، بسیاری از مسئولین کشور که جرأت نمی‌کردند برخی مسائل را پیش امام مطرح کنند با من مطرح می‌کردند، واقعیات قضایا به من گزارش می‌شد، از سپاه و ارتش و از وزارتخانهها می‌آمدند اشکالات را می‌گفتند، خود مردم می‌آمدند مشکلاتشان را می‌گفتند، علاوه بر اینها ما نامه های زیادی داشتیم که من به آقای حاج آقا مرتضی منتظری - داماد من که در آن زمان مسئول بخش نامه ها در دفتر بود و هنوز هم هست- گفته بودم هرچه نامه هست بدهید به من بخوانم، حتی نامه فحش هم اگر هست بدهید من بخوانم، برای اینکه خیلی از فحشها هم بیانگر بعضی دردها در جامعه است، شاید روزی دو ساعت و بعضی اوقات بیشتر وقتم را صرف خواندن نامه ها می‌کردم. یک وقت به مرحوم امام گفتم: «آقا من این نامه های مردم را می‌خوانم»، ایشان گفتند: «ما هم اطلاع داریم»، گفتم: «یعنی شما نامه ها را می‌خوانید؟» امام گفتند: «خیر، گزارش می‌دهند به ما و می‌گویند که مثلا امروز دویست نامه داشتید، پنجاه مورد آن استفتاء بوده، بیست مورد آن فحش بوده، سی مورد آن کمک می‌خواسته و... «؛ به این شکل به امام گزارش می‌دادند اما من متن نامه ها را می‌خواندم و به مشکلات واقف می‌شدم، خود مسئولین رده بالا می‌آمدند گزارشهایی می‌دادند، آن وقت من حساب این را می‌کردم که انقلاب ما بر دوش مردم است و پشتیبان آن مردم هستند، اگر مردم زده شوند و از روحانیت ناامید شوند همه چیز این انقلاب از بین می‌رود، من این صحبت کردنها را به مصلحت نظام می‌دانستم، من همین حالا هم عقیده ام این است که گفتن اشکالها و انتقاد از کارهای خلاف، تضعیف نظام نیست؛ در اروپا که نظامهایشان معمولا نظامهای محکمی است به این خاطر است که روزنامه ها انتقاد می‌کنند، از شخص اول انتقاد می‌کنند، از دولت انتقاد می‌کنند، تمام مطالب را

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۳۱* می‌نویسند و همین نوشته ها سبب می‌شود که هم مسئولین بالا چشمشان را باز کنند و اشکالات را برطرف کنند و هم مردم دلگرم شوند، دنیای امروز جوری نیست که این چیزها را بتوانیم مخفی کنیم، چه بسا خیلی چیزها را روزنامه ها و رادیو تلویزیون نمی‌گویند اما رادیو لندن یا صدای آمریکً ا مثلا می‌گویند، و این باعث می‌شود که مردم به آنها گوش بدهند و از رسانه های داخلی ناامید و دلسرد شوند، در نظام اسلامی باید مردم آزادانه بتوانند حرفشان را بزنند، اگر یک نفر هم در جایی اشتباه کرد بتوانند بگویند در این مسأله اشتباه کرده، چون به غیر از چهارده معصوم (ع) هیچ کس معصوم نیست، تازه پیغمبر (ص) با اینکه معصوم بود خدا به او می‌فرماید: «و شاورهم فی الامر» یعنی کارها را با مشورت انجام بده؛ و خود حضرتش بارها می‌فرمودند: «اشیروا علی» مرا راهنمایی کنید. این آقایان در جنگ گاهی اشتباه داشتند ولی همیشه می‌گفتند نخیر کارهایی که ما انجام دادیم درست بوده است، تا این اواخر هم که امام با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ فرمودند جام زهر را نوشیدم باز هم می‌گفتند کارهای ما درست بوده است! نه، به این شکل صحیح نیست. در خیلی موارد در جنگ ما اشتباه کردیم و همان اشتباهات باعث شد که کار به اینجا بکشد، مردم ما خیلی مسائل را می‌فهمند، مرتب سرپوش گذاشتن روی اشکالات دردی را دوا نمی‌کند، یکدفعه خدای نکرده منفجر می‌شود و هیچکس هم کاری نمی‌تواند انجام دهد، باید به همه مردم احترام گذاشت و آنها را در انقلاب شریک دانست، فقط ما چهارتا آخوند که انقلاب نکرده ایم و قیّم مردم که نیستیم؛ این طور نیست که ما بگوییم در هر صورت مردم باید به دنبال ما بیایند و اگر اشتباه هم کردیم بگویند درست است و به دنبال اشتباه ما بیایند! این عقیده من بود که باید مردم را که صاحبان اصلی انقلاب و حکومت و کشور هستند در جریان گذاشت، به همین خاطر هم من تذکراتی می‌دادم، گاهی به امام تذکر می‌دادم گاهی به مسئولین تذکر می‌دادم، این را وظیفه خودم می‌دانستم و هیچ هدفی نداشتم جز اینکه خون شهدا هدر نرود و مردم در صحنه بمانند، حالا هم اگر احساس کنم که حرفم اثر دارد می‌گویم، به نظر من در جمهوری اسلامی باید صداقت، قاطعیت و صراحت لهجه در کار باشد و این به نفع کشور است. اینکه می‌بینیً م مردم عموما در مسائل سکوت می‌کنند به این معنا نیست که مسائل را نمی‌فهمند بلکه به این جهت است که مردم ایران عموما مردم متهتکی نیستند؛ از طرف دیگر مگر ما در شعارهایمان

نمی‌گفتیم: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی؟!«، پس جلوی آزادیهای مردم را که خلاف اسلام نباشد نباید بگیریم، اگر ما هر کسی که نظری یا حرفی برای گفتن دارد در صورتی که مخالف نظر ما باشد او را بشوییم و کنار بگذاریم و بگوییم تو ضداسلام و ضدنظام هستی، پس این چه آزادی است که ما برای به دست آوردن آن این همه مشکلات را تحمل کردیم و این همه شهید دادیم؟! من از اول عقیده ام این بود، حالا هم عقیده ام این است که انقلاب خوبی به رهبری آیت‌الله خمینی انجام گرفت، روحانیون در انقلاب نقش خوبی داشتند، اما چه ضرورتی دارد رؤسای سه قوه و عمده کارهای اجرایی به دست روحانیون باشد و کسی هم حق نداشته باشد انتقاد کند، اگر امور اجرایی به دست افراد غیر روحانی متعهّد و آگاه به مسائل سیاست و اقتصاد و مدیریت بود ما می‌توانستیم به کارهای طلبگی خود برسیم، و ضمنا در مسائل نظارت کنیم، انتقاد کنیم، رهنمود بدهیم، طلبکارشان هم باشیم، و این خیلی بهتر بود تا الان که روحانیون افتاده اند در مسائل اجرایی و تمام اشکالات متوجه آنهاست، از آنها انتظارات هست - و همه انتظارات را هم که نمی‌شود برآورده کرد- و قهرا نارضایتیها و بدبینیهایی را نسبت به اصل اسلام و روحانیت به وجود می‌آورد؛ خلاصه من از اینکه کارهای اجرایی بخواهد در دست روحانیت متمرکز باشد از اول مخالف بودم، مرحوم امام هم نظرشان از اول همین بود، ولی چرا نظرشان تغییر کرد من نمی‌دانم. بالاخره باید اشکالات و اشتباهات مطرح می‌شد و در حد امکان از تکرار آن جلوگیری به عمل می‌آمد. طرح اشکالات و تذکرات به امام و مسئولین یا مردم؟ س: یک نکته ای که اینجا بعضی ها مطرح می‌کنند این است که شما آن زمان در مقام مسئولیت بودید و امکان داشت این مشکلات و مسائل را در جلسات خصوصی که با مسئولین داشتید مطرح کنید یا اینکه خدمت امام برسید و از طریق ایشان جلوی بعضی از خلافکاریها و اشتباهات را بگیرید، اما طرح بعضی از مسائل در سخنرانیهای عمومی شایسته نبود و تلقی تضاد از آن می‌شد، در این رابطه چه می‌فرمایید؟

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۳۳* ج: ًاولا من در قم بودم و امام در تهران، آن زمان که ایشان در قم بودند امکان دسترسی به ایشان بیشتر بود اما در تهران بهخصوص این اواخر که وضع جسمی ایشان هم چندان مساعد نبود فوقش چند ماه یک بار می‌توانستم خدمت ایشان برسم و همه مسائل را هم نمی‌شد مطرح بکنم، و اما با مسئولین خیلی صحبت می‌کردیم مثلا با آقای خامنه ای در همین ایوان نشسته بودم راجع به موضوعی گفتم من احساس خطر می‌کنم، ایشان گفتند: «من هم احساس خطر می‌کنم شما درست می‌گویید، حق با شماست». منتها آقایان به همان گفتن خصوصی قناعت می‌کردند و دیگر خدمت امام یا به صورت علنی مشکلات را نمی‌گفتند؛ اما من چون مسئولیت خیلی از مسائل را به عهده خودم می‌دیدم در جاهای مختلف و به شکلهای مختلف مطرح می‌کردم بلکه اشکالات بر طرف شود. ما حکومت عدل علی (ع) را به مردم وعده داده بودیم و انتظار این بود که به حرفهایمان عمل کنیم، به همین جهت اگر من تخلفاتی از قضات و دادگاهها می‌دیدم واقعا ناراحت می‌شدم، ممکن است بعضی افراد این مسائل را چیزی نمی‌گرفتند و از آن می‌گذشتند ولی گاهی من شبها برای موضوعی تا صبح خوابم نمی‌برد، من نمی‌خواستم شریک در ظلم باشم و اگر می‌خواستم چیزی نگویم خودم را شریک در ظلم می‌دانستم؛ در همان زمان هم بعضی ها به من می‌گفتند: «تو قائم مقام رهبری هستی، مسئولیت که الان متوجه شما نیست چرا این قدر خودتان را ناراحت می‌کنید و...؟ » ولی من چطور می‌توانستم خودم را قانع کنم و بگویم من کاره ای نیستم! ما به مردم وعده حکومت اسلامی داده بودیم، حالا به مردم بگویم به من کاری ندارد شما به هر کسی می‌خواهید مراجعه کنید؟! مخصوصا اینکه اسم مرا قائم مقام گذاشته بودند و با این کار انتظارات مردم و وظیفه من بیشتر شده بود؛ این گونه نبود که من فکر نکرده سخن بگویً م بلکه معمولا اشکالات و پیشنهادهایی که به نظرم می‌رسید یادداشت می‌کردم و در ملاقات با امام و مسئولین و هم چنین در سخنرانیها و ملاقاتهای عمومی از آن استفاده می‌کردم که مورد توجه قرار می‌گرفت. (پیوستهای شماره ۹۹ الی ۱۱۰، صفحات ۹۷۵ الی ۱۰۱۷)

س: اشکالی که به حضرتعالی گرفته می‌شود همین است که چرا به خاطر مسائل جزئی این قدر ناراحت می‌شدید و شب خوابتان نمی‌برد، خوب در اداره یک حکومت وجود یک سری مشکلات جزئی طبیعی است. ج: ً مسائل جزئی نبود، مثلا فرض کنید چند نفر را دارند می‌کشند با اینکه بجا نیست، یا اینکه اموالی را مصادره می‌کنند و راه بهتری برای برخورد با قضیه وجود دارد، یا در یک عملیات به خاطر بعضی از خودسریها که من از آن خبر داشتم عدّهای از جوانهای مردم را دارند به کشتن می‌دهند که می‌توان از آن جلوگیری نمود، آیا اینها مسائل جزئی است؟! آیا این فرمایش امیرالمومنین (ع) در خطبه بیست و هفتم نهج البلاغه نیست که برای اینکه یک دستبند را از دست ی ّک زن ذمیه یا خلخال را از پای او درآورده اند برآشفته می‌شود و می‌فرماید: « ّفلو ان ًامرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا»: «اگر یک فرد مسلمان از این غصه بمیرد من او را مذمّت نمی‌کنم»، آن وقت اگر می‌دیدیم یک قاضی هشت نفر را بیجا اعدام می‌کند، یا اموالی را بیجا مصادره می‌کند، آیا من که جزو مسئولین و پایه گزاران انقلاب بودم می‌توانستم بی تفاوت باشم؟! می‌گویند عمر که خلیفه شد نصف شب آمده بود در کوچه های مدینه می‌گشت، داروغه گفت: «حضرت خلیفه روز این همه زحمت می‌کشند شب را استراحت کنند»، عمر گفت: «تو چه می‌گویی؟! اگر گوسفندی را در کنار شط فرات از یک کشاورزی به غصب بگیرند در روز قیامت من باید جواب بدهم! » خوب این حکومت عمر است، ما که داعیه حکومت علی (ع) را داریم چه باید بکنیم؟! س: جریان صحبت شما با آقای محتشمی در آن موقع چه بوده است؟ ج: وقتی که ایشان وزیر کشور شدند شروع کردند استانداران و فرمانداران را تعویض کنند و پیدا بود برای انتخابات این عمل انجام می‌شود و خطی برخورد می‌شد. شبی آقای محتشمی از اراک برگشته بود و شب نماز مغرب و عشا را در منزل با من خواندند و من راجع به تعویض بعضی از استانداران اعتراض کردم و به ایشان گفتم: «مردم به ولایت فقیه رأی دادند نه به ولایت حاج احمدآقا»؛ تا اینکه در جریان قضایای سیدمهدی، روزی که حاج احمدآقا نزد من آمدند و ملاقاتی سه ساعته با من

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۳۵* داشتند و در حقیقت از من بازجویی می‌کردند از جمله گفتند: «شما به آقای محتشمی گفته اید مردم به ولایت فقیه رأی داده اند نه به ولایت احمدآقا»، و باز می‌گفت: «شما به آقای خامنه ای هم گفته اید من حاضرم با امام تا لب جهنم بروم ولی حاضر نیستم به جهنم بروم»؛ - معلوم شد هر دونفر صحبت مرا منتقل کرده اند!- من به احمدآقا گفتم: «واضح است که مردم به ولایت فقیه رأی دادند نه به ولایت شما»؛ احمدآقا گفت: «آیا امام می‌خواهند جهنم بروند؟» من گفتم: «ایشان نمی‌خواهند جهنم بروند ولی این کارها که در زندانها به نام امام انجام می‌شود به عقیده من جهنم دارد و من نمی‌توانم روی آنها صحّه بگذارم». کودتای خزنده یا خطر انزوای نیروهای انقلاب س: حضرتعالی مکررا در صحبتهایتان به دستهای مرموز و کودتای خزنده برای کنارزدن نیروهای انقلاب اشاره داشتیً د، لطفا بفرمایید در آن زمان چه خطری را در این زمینه احساس می‌کردید؟ ج: همین که الان هم احساس می‌کنیم و گوشه ای از آثار آن را داریم می‌بینیم، افرادی ً که اصلا انقلاب را مسخره می‌کردند و حاضر نبودند یک قدم بردارند، کسانی که می‌گفتند مگر می‌شود با شاه مبارزه کرد، و به ما می‌گفتند شما دیوانه اید که دارید این کارها را می‌کنید، اینها کم کم داشتند صاحب قدرت می‌شدند و بچه های انقلابی را به بهانه های واهی کنار می‌گذاشتند، به قول امروزیها اپورتونیست ها و فرصت طلبها می‌آمدند سر کار و افراد خوب کنار گذاشته می‌شدند، این اسمش «کودتای خزنده» است که در همه انقلابها به یک شکلی تکرار می‌شود، این بیان همان جمله معروف است که می‌گویند: «انقلاب فرزندان خود را می‌خورد»؛ البته مرحوم محمّد ما با این تعبیر مخالف بود، او می‌گفت که: «این افراد فرصت طلب هستند که پس از به ثمر رسیدن انقلاب می‌آیند بچه های انقلاب را داغون می‌کنند و گناه آن را به گردن انقلاب می‌اندازند».! بالاخره این یک واقعیتی بود که ما می‌دیدیم بچه های خوب به بهانه های واهی

کنار گذاشته می‌ً شوند و افرادی که اصلا انقلاب را قبول نداشتند و همین حالا هم قبول ندارند می‌آیند سر نخ کارها را به دست می‌گیرند و انقلابی شش آتشه و طرفدار امام می‌شوند، این چیزی بود که ما از آن می‌ترسیدیم و متأسفانه تا حد زیادی هم الان عملی شده است. نظام عرضه و تقاضا با نظارت حکومت س: مطلب دیگری که در آن زمان مطرح بود مخالفت حضرتعالی با تمرکز اقتصاد در دست دولت و نظام کوپنی کردن کالاها بود، بیشتر احساس می‌شد که حضرتعالی از بازار آزاد اقتصاد و نظام عرضه و تقاضا در جامعه حمایت می‌فرمایید، مبنای این برداشت چگونه بود؟ ج: اینکه من می‌گفتم یک چیز طبیعی است، در دنیا همیشه اقتصاد بر مبنای عرضه و تقاضا بوده و تقاضا که باشد فعالیت زیادتر می‌شود، افراد برای اینکه درآمد بیشتری داشته باشند فعالیت بیشتری می‌کنند، البته بایستی روی موازین شرع و قانون کنترل هم باشد تا حقوق کسی تضییع نشود، دولت هم نظارت داشته باشد؛ اما مسأله اقتصاد در شرایط عادی باید بر اساس عرضه و تقاضا باشد، ما روایات زیادی در این زمینه داریم؛ من در کتاب حکومت اسلامی در باب احتکار روایاتی را آورده ام از جمله اینکه پیامبراکرم (ص) خبردار شدند که فردی گندمها را احتکار کرده، فرمودند بروید گندمها را بیاورید به فروش برسانید، عرض کردند شما نرخ آن را مشخص بفرمایید، فرمودند نرخش را خدا معین می‌کند. معنایش این است که عرضه و تقاضا خودش قیمتها را تعدیل می‌کند، مگر در یک شرایطی بند و بستی در کار باشد و ضرورت داشته باشد که موقتا دولت دخالت کند، بالاخره بایستی آن کسی که جنس را تولید یا تهیه می‌کند ضرر نکند، اگر ضرر کند انگیزه ندارد که باز برود جنس بیاورد. من یادم هست در طبس که تبعید بودم مریضی زیاد شده بود و در شهر لیموشیرین نبود، یک نفر رفته بود از جای دیگر لیموشیرین آورده بود و کیلویی پنج تومان می‌فروخت، مسئولین محل به او فشار آورده بودند که باید کیلویی سی و پنج ریال

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۳۷* بفروشی، من به آنها می‌گفتم اگر او را تحت فشار بگذارید دفعه دیگر برای شما لیمو نمی‌ًآورد، اتفاقا همین طور هم شد. وقتی دخالتهای بیجا بشود دیگر کسی انگیزه برای کار پیدا نمی‌کند، باید کاری کرد که فعالیت اقتصادی همیشه در گردش باشد، هم تولید، هم توزیع، هم صادرات، هم واردات کالا از شهرهای دیگر؛ بالاخره افراد باید دلگرمی داشته باشند، مردم باید در این زمینه آزادی داشته باشند و رقابت و عرضه و تقاضا خیلی چیزها را حل می‌کند، منتها اگر یک کسی یا افرادی خواستند زیاده روی کنند، احتکار کنند، بازار سیاه درست کنند و سودهای خلاف شرع به دست آورند باید جلوی آنها گرفته شود، نظام کوپنی و جیره بندی ممکن است برای زمان جنگ و شرایط اضطراری ضرورت داشته باشد ولی این یک حرکت قسری است، دائم و طبیعی نیست، فلاسفه می‌گویند «القسر لایدوم» حرکت با نیروی فشار از خارج همیشگی نیست، حرکت طبیعی همان اقتصاد عرضه و تقاضاست که جلوی افراد برای پیشرفت اقتصادی باز است و مردم می‌توانند با تلاش و مشارکت خود اقتصاد جامعه را شکوفا کنند. س: با این مطلبی که حضرتعالی می‌فرمایید مشکل سرمایه داری و ایجاد سرمایه های کلان را چگونه باید حل کرد؟ همیشه منافع اشخاص اقتضا می‌کند که به فکر انباشتن ثروت بیشتر باشند و به قول معروف با پول، پول پارو کنند. ج: من عرض کردم نظارت دولت باید در کار باشد، دولت می‌تواند از آنها مالیات بگیرد، آنها موظفند خمس و زکات بپردازند، حتی دولت می‌تواند در یک شرایطی که احتیاج دارد تا هشتاد درصد از آنها مالیات بگیرد، در دولت اسلامی باید مالیات بر در آمد و ثروت باشد نه بر اشخاص، دولت به جای اینکه از اشخاص ضعیف مالیات بگیرد از صاحبان ثروت باید مالیات بگیرد، در این رابطه هم او تلاش و فعالیت خود را کرده و هم دولت غنی شده است، ابن خلدون در کتاب مقدمه خویش بر تاریخ (مقدمه ابن خلدون) حرف بسیار خوبی در این زمینه دارد، او می‌گوید: «دولت تاجر و صنعتگر و کشاورز خوبی نیست، این کارها باید به دست مردم باشد، دولت باید بر کار آنها نظارت کند و از آنها مالیات بگیرد»، حضرت امیرالمومنین (ع) هم در عهدنامه مالک اشتر به مالک سفارش می‌کنند که در عمران و آبادانی کشور بکوشد و زمینه را برای رونق

اقتصادی جامعه فراهم کند تا مردم تحمل پرداخت مالیات را داشته باشند، و مالیات را با رضا و رغبت و طیّب نفس بپردازند و از این طریق مملکت آباد گردد. بالاخره آزادی تجارت و نظام عرضه و تقاضا بستر طبیعی نظام جامعه است و دولت نباید با دخالتهای بیجا این بستر طبیعی را ناهماهنگ کند. کشاورزی ریشه استقلال و رشد اقتصادی س: سئوال دیگر اینکه حضرتعالی بر توسعه کشاورزی و توجه به روستاها عنایت خاصی داشته و در مناسبتهای مختلف بر این معنا تأکید می‌فرمودید، آیا در این زمینه برنامه خاصی را در نظر داشتید؟ ج: خوب این یک چیز بدیهی است که پایه و مایة اقتصاد و در نتیجه استقلال کشور مواد طبیعی است و این امر بیشتر به کشاورزی و دامداری متکی است، مردم نان می‌خواهند، گوشت می‌خواهند، لباس می‌خواهند و همه اینها از کشاورزی و دامداری به دست می‌آید، وقتی عمده مایحتاج مردم در داخل تأمین باشد استقلال اقتصادی پیدا می‌کنند و استقلال سیاسی هم تابع استقلال اقتصادی است، محصولات کشاورزی مثل جریان خون در اقتصاد جامعه است، چرخ صنایع هم با گسترش کشاورزی به کار می‌افتد، ما باید مواد اولیه را داشته باشیم تا بتوانیم برای صنایعمان برنامه ریزی کنیم؛ در یک جایی خواندم که یکی از جهانگردان فرانسوی راجع به ایران گفته بود: «در مسافرتم به سرزمینی برخوردم که دست طبیعت سفره ای را گسترده که می‌تواند دویست میلیون نفر را سیر کند ولی بیست میلیون گرسنه بر سر این سفره نشسته بودند».ً واقعا ایران بیش از دویست میلیون جمعیت را می‌تواند سیر کند، برای اینکه ما الان تقریبا از یک سوم زمینهای قابل کشتمان استفاده می‌کنیم و دو سوم آن بدون استفاده مانده است. هشتاد درصد آبهای رو زمینی و نزولات جوّی ما هرز می‌رود، اگر چنانچه ما آبها را مهار کنیم و زمینها را احیا کنیم و کشاورزی ما بر اساس اصول و روش علمی باشد نه تنها نیاز به خارج نداریم بلکه می‌توانیم محصولات کشاورزی را صادر کنیم، فرانسه بیشتر از ایران جمعیت

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۳۹* دارد و وسعت آن حدود سه چهارم ایران است مع ذلک الان گوشت صادر می‌کند، مواد غذایی صادر می‌کند، عربستان گندم صادر می‌کند، آن وقت ما گندم از خارج باید بیاوریم، این برای این است که به کشاورزی آن گونه که شایسته است بها نمی‌دهیم. هیأتهای واگذاری زمین و مسأله بند «ج» س: تصمیم گیری برای واگذاری زمین به کشاورزان توسط هیأت های هفت نفره واگذاری اراضی که از طرف حضرتعالی منصوب می‌شدند چگونه بود؟ بند «ج» چه بود؟ هدف از ای ّن مصوبه را بیشتر توضیح دهید. چرا اجرای این بند متوقف شد؟ ج: آنچه در مورد زمین مورد نظر ما بود این بود که زمینهای بایر که ملک کسی نیست و جزو انفال محسوب می‌شود در زمان حکومت صالح توسط امام مسلمین برای استفاده در اختیار مردم قرار گیرد؛ اما در مورد بند «ج» - که یک بند از یک ماده قانون مصوب شورای انقلاب بود- نظر ما این نبود که اگر کسی زمین زیاد دارد بروند از او بگیرند، این شرعا هم وجهی ندارد. آنچه در مورد بند «ج» در نظر ما بود و در فقه هم مطرح است این بود که اگر کسی زمینهایی را تصرف کرده است و یکی دوسال روی آن کار کرده و بعد آن را رها کرده است و زمین را معطل گذاشته و قدرت بر احیای آن ندارد یًا عملا احیا نمی‌کند - چنانکه از بعضی روایات هم استفاده می‌شود که زمین را تا بیش از سه سال نمی‌توان معطل گذاشت- به او ابلاغ شود که یا خودش احیا کند و یا از او سلب مالکیت شده و به دیگری برای احیا واگذار شود، هدف اصلی این بود که زمینهای حاصلخیز معطل نباشد ولی خوب این هدف ما خوب اجرا نشد؛ البته من یک نظر کلی هم در فقه داشتم و الان هم نظرم همین است که به طور کلی رقبه ارض به ملکیت کسی در نمی‌آید، افراد حیث ّیت احیا را مالک می‌شوند و ما بحث فقهی آن را در جلدچهارم ولایت فقیه توضیح داده ایم، از شیخ ّطوسی و ابوالصلاح حلبی و برخی از بزرگان هم همین نظر استفاده می‌شود؛ در روایت صحیحه ابوخالد کابلی هم دارد که اگر زمین را صاحب آن متروک گذاشت امام مسلمین آن را از او می‌گیرد و به دیگران

می‌دهد. نظر من بر این اساس بود منتها خوب اجرا نمی‌شد، بعضی افراد هرچند با حسن ن ّیت می‌رفتند اگر ً کسی مثلا ده هکتار زمین هم داشت از او می‌گرفتند، خدا رحمتش کند مرحوم آقای کرمی که شهید شد یکی از نمایندگان ما در مسأله زمین بود، رفته بود اطراف کرمانشاه و آنجا بعضی از زمینهای مردم را گرفته بود و به دیگران داده بود، سروصدای مردم را در آورده بود، من هم به او اعتراض کردم که چرا این گونه عمل کرده ای؟! نظر من این نبود که یک قطعه بزرگ زمین را از کسی بگیریم و قسمت قسمت کنیم و بین چند نفر تقسیم کنیم، اصولا قطعه قطعه شدن زمین کشاورزی به صلاح هم نیست، چون دیگر الان کشاورزی سنتی مطلوب و به صرفه نیست، در دنیای امروز اگر کشاورزی به صورت مدرن و مکانیً زه نباشد اصلا صرف نمی‌کند و زمینّ ها حتی الامکان نباید قطعه قطعه شود، باید زمین به همان حال باقی بماند، دولت امکانات در اختیار صاحب آن بگذارد یا اینکه چند نفر با هم مشارکت کنند و روی مجموعه زمین برنامه ریزی کنند، و حتی یک بار خود دولت هم متوجه این قضیه شده بود که آنهایی که زمینهای کوچکتری دارند چند نفر با هم یک تعاونی تشکیل بدهند و مجتمعهای کشاورزی درست کنند و از امکاناتشان به صورت مشترک استفاده کنند، که اگر این کار بشود مناسبتر است؛ بالاخره هدف ما به این شکل بود ولی ّّدر مقام اجرا خوب عمل نشد، ضابطه و برنامه مدون و مشخصی برای آن طرح ریزی نشده بود، به همین جهت مرحوم امام هم گفتند در ارتباط با قانون اراضی اجرای این بند (بند ج) را متوقف کنید. س: آیا نظریه شما شامل زمینهای شهری هم می‌شد؟ ج: نه، ما به زمینهای شهری کاری نداشتیم، بند «ج» مربوط به زمینهای کشاورزی بود که به صورت متروکه درآمده بود و باید آباد می‌شد، به طور کلی کار هیأتهای هفت نفره زمین مربوط به اراضی کشاورزی بود، حالا اگر این اواخر زمینهای شهری را هم جزو برنامه قرار داده باشند این جزو برنامه ما نبود، بلکه در نامه ای به ریاست و نمایندگان مجلس شورای اسلامی مخالفت خود را با لایحه اراضی شهری اعلام نمودم.

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۴۱* پیوست شماره ۱۱۱: نامه معظمله به مجلس شورای اسلامی در ارتباط با لایحه اراضی شهری تاریخ ۲۲/۱/۱۳۶۶ تهران - مجلس شورای اسلامی توسط جناب مستطاب حجت‌الاسلام آقای هاشمی رفسنجانی ریاست محترم مجلس دامت افاضاته حضرات نمایندگان محترم مجلس دامت توفیقاتهم پس از سلام، راجع به لایحه اراضی شهری آنچه من گفته ام از این قرار است: «من در کار مجلس دخالت نمی‌کنم، ولی هر فردی حق دارد نظر خود را اظهار کند، به نظر اینجانب که محصول مشاهدات دور اول این قانون است این قانون موفق نبوده است، و در اغلب شهرها درگیری و ناراحتی درست کرده است، و روی هم ضررش بیش از نفعش بوده است؛ و اگر فرضا در جاهایی ضرورتهایی هم احساس می‌شده با این قانون ضرورتها مرتفع نشده است». معاملات عادی روی زمین با قیمتهای تصاعدی که معلول تورم و تنزل ریال است انجام می‌شده و وجود اسمی این قانون مانع ثبت در دفاتر بوده است که هم به ضرر دولت و شهرداریها و هم به ضرر مردم تمام شده است. در شهرهای کوچک محفوف به اراضی موات کمتر مسأله وجود دارد، و در شهرهای بزرگ کمبود مسکن و گرانی زمیً ن تصادفا موجب کمتر جذب شدن مردم است به آنها، و بالمĤل به نفع کشور است. و اگر فرضا برای مؤسسات ضروری دولت احساس ضرورت شود بجاست فقط همان مطرح شود، و ضمنا ّاحترام شرعی اموال مردم و دغدغه اهل تعبد در صحّت نماز و عبادات نیز باید مورد توجه آقایان نمایندگان محترم واقع شود، البته بر صاحبان زمین و مساکن نیز لازم است انصاف را رعایت نمایند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته قم - حسینعلی منتظری

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۴۳* تعیین نماینده در دانشگاهها س: حضرتعالی نمایندگانی در دانشگاهها و انجمن اسلامی معلمان و انجمن اسلامی دانش آموزان داشتید، بفرمایید هدف از این نمایندگیها چه بود و چه انتظاراتی از آنان داشتید؟ آیا در جریان کارهای آنها قرار می‌گرفتید؟ سیستم اجرایی این تشکیلات چگونه بود؟ ج: برای گسترش مبانی و مسائل اسلامی در این مراکز معمولا افرادی از خودشان مراجعه می‌کردند و درخواست می‌کردند که افرادی را در این مراکز داشته باشیم، در ارتباط با دانشگاهها یک بار آقای دکتر سروش، آقای دکتر شریعتمداری و دونفر دیگر از آقایان به عنوان ستاد انقلاب فرهنگی به من مراجعه کردند و می‌گفتند اگر بخواهیم دانشگاههای ما اسلامی باشد باید یک نظارتی بر آنها باشد، گفتند ما خدمت امام هم رفته ایم ایشان به شما محول کرده اند؛ شما افرادی را به عنوان نماینده ولی فقیه در دانشگاهها بگذارید که دانشگاه بر اساس موازین اسلامی اداره شود. من هم افرادی را برای این منظور مشخص کردم، بعد کم کم کار آنها توسعه پیدا کرد، آقایان محمّدی گیلانی، جنتی و محفوظی به عنوان شورای مرکزی مشخص شدند، آقایان نمایندگان جلسات سالانه داشتند و گاهی به صورت دسته جمعی از دانشگاههای مختلف به اینجا می‌آمدند و من تذکراتی به آنها می‌دادم، البته گاهی در کار دانشگاه دخالت می‌کردند یا در کار رییس دانشگاه دخالت می‌کردند که سعی می‌کردم جلوی این تندرویها را بگیرم (پیوست شماره ۱۱۲، صفحة ۱۰۱۸) ، خلاصه پیشنهاد آن توسط ستاد انقلاب فرهنگی بود، مرحوم امام به من محول کردند و من افرادی را برای دانشگاهها معین می‌کردم؛ و البته بعد از قضایای برکناری طی نامه ای از آقایان فوق خواستم که از بیت امام استفسار کرده و کارشان را با صلاحدید و با هماهنگی آنها انجام دهند. (پیوست شماره ۱۱۳، صفحة ۱۰۲۰)

تعیین نماینده در انجمن های اسلامی معلمان و دانش آموزان در انجمن اسلامی معلمان و انجمن اسلامی دانش آموزان نیز به همین شکل بود که خود آنها درخواست می‌کردند و من افرادی را مشخص می‌کردم، مثلا در انجمن اسلامی معلمان حجت‌الاسلام آقای شیخ جعفر سعیدیان فر نماینده ما بود (پیوست شماره ۱۱۴، صفحة ۱۰۲۲) ، و در انجمن اسلامی دانش آموزان حجت‌الاسلام آقای سیدهادی خامنه ای، افراد دیگری هم در جاهای دیگر بودند، هدف این بود که از کانال این تشکیلات به گسترش مسائل اسلامی در این مراکز کمکی کرده باشیم. اعلام راهپیمایی می‌لیونی برای آزادسازی قدس س: در یک زمان حضرتعالی طرحی را مطرح فرمودید که یک راهپیمایی چند ده می‌لیونی از مسلمانان جهان برای آزادی قدس انجام شود، به طور مشخص منظور شما از این طرح چه بود؟ آیا این طرح می‌توانست در مقام عمل هم اجرا شود؟ ج: این یک طرح سمبلیک بود برای وحدت جهان اسلام، اگر ما می‌توانستیم نیروهای چند صد می‌لیونی جهان اسلام را بر سر قضیه فلسطین متّحد کنیم و مسلمانان از هر کشوری به صورت می‌لیونی در یک روز مشخص راه می‌افتادند و دولتها با آنها همکاری می‌کردند، می‌توانست نقش کارسازی در آزادی بیت المقدس و فلسطین داشته باشد، این حرفی بود که امام خمینی هم می‌زدند و می‌گفتند: «اگر یک میلیارد مسلمان هر یک، یک سطل آب بر روی اسرائیل بریزد اسرائیل در میان آب غرق می‌شود»، اگر هماهنگی در کار بود و انحصارطلبی نبود و ما با مسلمانان جهان همدلی می‌کردیم این قدرت را داشتیم که این کار را انجام بدهیم، این یک نقطه مشترک بود برای هماهنگی عملی مسلمانان در سراسر کشورهای اسلامی، مگر اسرائیل چقدر جمعیت را می‌توانست بکشد؟ مگر الان مسلمانان را قتل عام نمی‌کند؟ اگر در یک روز معین دویست میلیون جمعیت از سراسر جهان راه