کتاب‌هاخاطرات آیت‌الله منتظری ‹ بخش ۱۴

خاطرات آیت‌الله منتظری

بخش ۱۴ از ۱۹

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۴۵* می‌افتادند و دولتها آنها را تدارک می‌کردند اگر بیست هزار نفر آنها هم از بین می‌رفت بقیه کار را به انجام می‌رساندند، البته هر چیزی مقدمات و هماهنگی می‌خواهد؛ به نظر من در ارتباط با مسأله قدس و هر مسأله دیگر مربوط به جهان اسلام آنچه در درجه اول اهمیت است وحدت و همدلی و اقدام عملی هماهنگ همه مسلمانان است، و این همان چیزی است که دشمنان اسلام با القای دشمنی ها و بدبینی های مختلف سخت می‌کوشند که ایجاد نشود؛ به نظر می‌رسد آنها اهمیت آن را بیشتر از خود ما درک کرده اند. مسأله افغانستان همچنین از جمله مسائلی که من زیاد نسبت به آن اهتمام داشتم و از باب احساس وظیفه شرعی اوقات خود را صرف آن می‌کردم و برای آن دل می‌سوزاندم مسأله افغانستان و کوشش در رفع اختلافات گروههای افغانی بود و از جمله هیأتی را زیر نظر حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ هاشم جواهری به افغانستان فرستادم و برحسب اعتراف خود گروهها، آن هیأت در رفع بسیاری از اختلافات و جلوگیری از خونریزیهای بی رویه بسیار مؤثّر بود؛ و برای امور نهضتها بهخصوص افغانستان یک حساب نیز در بانک ملی افتتاح کردم (حساب ۷۱۰۰) که نسبتا از آن استقبال شد و کمکهای زیادی از این طریق به دست آمد و در موارد لازم صرف شد؛ و نسبت به مسائل قضایی و تعیین قضات و ائمه جمعه برای آنان نیز به دستور مرحوم امام اقدام می‌کردم، و در مراحل مختلف نیز پیگیر قضایا بوده و صحبت می‌کردم و پیام می‌دادم (پیوست شماره ۱۱۵، صفحة ۱۰۲۴) ؛ تا اینکه یک روز آقای خامنه ای پیشنهاد کردند که مسأله افغانستان را شما به من محول کنید و من هم چون می‌دیدم که در کار ما کارشکنی هایی می‌شود حکمی برای ایشان نوشتم و از خودم سلب مسئولیت نمودم. (پیوست شماره ۱۱۶، صفحة ۱۰۲۸)

آزادی مطبوعات و رسانه ها س: حضرتعالی در سخنان خود راجع به نظام مطبوعاتی کشور و لزوم آزادبودن آنها و انعکاس افکار و نظرهای گوناگون و حتی نظرات مخالف تأکید داشتید، و این مسأله در آن هنگام که کمتر کسی به آن توجه داشت از اهمیت خاصی برخوردار بود؛ بجاست در اینجا اشاره ای به مبنای فکری خودتان در این زمینه بفرمایید. ج: من در همان زمانها یک بار مسئولین مطبوعات را خواستم و با آنها صحبت کردم، به آنها گفتم مطبوعات باید سخنگوی ملت باشند نه توجیه گر کارهای دولت، شما جریانات کشور و اخبار دولت و سخنان مسئولین را برای اطلاع مردم بنویسید ولی در عین حال نظرات و انتقادات و درخواستهای مردم را هم باید بنویسید، این طور نباشد که همه روزنامه ها از یکدیگر کپی شده باشد، اخبار را از یک منبع به همه روزنامه ها بدهند و همه فقط همان را در روزنامه های خود درج کنند، اگر این طور باشد پس مردم حرفهایشان را کجا بزنند؟! اگر مردم نسبت به مسائل سیاسی- اقتصادی کشور نظراتی داشته باشند اینها در کجا باید منعکس شود؟ در کشورهای دیگر اگر دولت برای خودش روزنامه هایی دارد احزاب و جمعیتهای مختلف و مردم هم روزنامه هایی دارند و آزادانه نظرات خودشان را می‌نویسند، البته هتاکی نباید باشد، توهین نسبت به افراد نباید باشد، اما اگر کسی روی سیاست خارجی دولت حرف دارد یا روی بعضی از برنامه های داخلی کشور انتقاداتی دارد، نباید جوری باشد که نتواند حرف و نظر خودش را مطرح کند. روزنامه ها باید بتوانند اخباری را که در کشور اتفاق می‌افتد درست و صحیح بنویسند، اگر به کسی در مسائل اجتماعی ظلمی شده این امکان باید برای او فراهم باشد که از خودش دفاع کند، اگر روزنامه ها حرف دل مردم را نتوانند بنویسند در کشور اختناق به وجود می‌آید؛ در زمان شاه اوضاع به همین شکل بود، مطبوعات فقط سخنگوی دولت بودند و روزنامه نگاران هر چه را که دولت می‌خواست مجبور بودند بنویسند و تفسیر و تحلیل کنند، در نتیجه اگر کسی به دولت اعتراض داشت نمی‌توانست نظر خودش را در جایی منعکس کند و حال اینکه این روش اشتباهی است، معنای دموکراسی و آزادی و آزادی بیان و قلم این است که افراد

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۴۷* در اظهارنظر خودشان آزاد باشند و وسایل و امکانات برای آنها مهیّا باشد که بتوانند نظرات خودشان را در چهارچوب قانون اساسی که همه ما به آن رأی داده ایم مطرح کنند؛ آخر در زمان ما ایً ن چه مطبوعاتی است که مثلا احمدآقای خمینی یک سری حرفهای بی اساس و دروغ به اسم رنجنامه به هم بافت و همه مطبوعات هم از اول تا آخر آن را نوشتند و من نمی‌توانستم و الان هم نمی‌توانم یک کلمه از خودم دفاع کنم که حداقل مردم حرفهای مرا هم شنیده باشند، کاری کرده اند که روزنامه ها جرأت ندارند نامی از من ببرند تا چه رسد به چاپ کردن نظریات من؛ در نظام جمهوری اسلامی مطبوعات به این شکل درست نیست. س: پایه و چهارچوب فقهی آزادی مطبوعات که حضرتعالی می‌فرمایید چیست؟ ج: اساس کار و اصل اولی بر این است که انسانها آزاد هستند نظرات خود را مطرح کنند مگر در جایی که خلاف موازین دینی یا مستلزم هتک حرمت اشخاص باشد، که هتک حرمت هیچ مسلمانی و حتی هیچ انسانی جایز نیست، نه فقط هتک حرمت مقامات بلکه هتک حرمت یک فرد معمولی هم جایز نیست، اگر از ناحیه دولت کوچکترین ظلمی به شخصی بشود بایستی آن شخص بتواند حرفش را بزند؛ امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه در نامه ۵۳ از قول پیامبراکرم (ص) روایتی را دارد، «سنن ابن ماجه» هم که از کتب اهل سنّت است این روایت را از پیامبراکرم (ص) آورده است که آن حضرت فرمود: «لن تقدس ا# ۱ لایوخذ للضعیف فیها حقّه من القوی غیر متتعتع » «امتی که افراد ضعیف آن در برابر افراد قوی حرف خود را آزادانه نتوانند بزنند امّت مقدس و منزهی نیست». قرآن کریم هم می‌فرماید: «لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم»۲ کسی که مظلوم است باید بتواند حرفش را بزند، مطبوعات باید این آزادی را داشته باشند که حرف مظلومین را به گوش مسئولین برسانند، این همه مطبوعات متعدّد با حرفهای تکراری چه فایده ای دارد؟ وقتی همه ثناگو و متملّق باشند و هر یک نماینده یک جریان و فکر و مسائل بهخصوص ۱ صبحی صالح، نهج البلاغه /۴۳۹، نامه ۵۳ ۲ سوره نساء (۴) ، آیه ۱۴۸

نباشند فقط اتلاف وقت و اسراف در بیت المال است، روزنامه باید کم حجم و پرمحتوا باشد و تلاش کند حقایق جامعه را منعکس کند ولی اگر به تملّق نامه و وسیله نقل حرفهای تکراری یا دروغ و خلاف واقع تبدیل شد تعطیل بشود بهتر است. آزادی احزاب سیاسی س: سئوال بعدی راجع به آزادی احزاب سیاسی است که در قانون اساسی نیز مطرح شده و حضرتعالی نیز بر ضرورت وجود آن همواره تأکید داشته اید، لطفا بفرمایید در نظامی که مبتنی بر ولایت فقیه است حدود آزادی احزاب چگونه است و به چه شکل می‌توانند در سرنوشت سیاسی جامعه نقش داشته باشند؟ ج: دنیای امروز دنیای پیچیده ای است و اداره امور جامعه نیاز به برنامه مشخص و نیروهای کارکشته و با تجربه دارد، امروز یک شخص تنها نمی‌تواند کشور را اداره کند، ضرورت وجود احزاب آزاد و سالم در جامعه برای این است که افراد را برای اداره کارها پرورش دهند، هر حزب یک استراتژی و برنامه مخصوص دارد، یک اساسنامه دارد و افراد بر اساس اهداف اعلام شده در آن جمع می‌شوند، در جلسات حزبی مسائل کشور مورد بحث واقع می‌شود و روی برنامه ها کار می‌کنند، یک حزب سالم حزبی است که برای همه مسائل داخلی و خارجی و امور اقتصادی جامعه برنامه دارد و افراد ورزیده ای را برای اداره امور جامعه تربیت کرده است، و اگر این حزب در انتخابات به پیروزی رسید آمادگی لازم برای اداره جامعه را دارد، وجود چنین احزابی در جامعه لازم است، دیگر آن زمان گذشت که یک نفر به اسم شاه یا غیر شاه بر جامعه حکومت کند و بگوید این را بکشید، این را زندان کنید و هر کاری را خودش صلاح دید انجام دهد؛ یک زمان در غرب به این شکل بود ولی آنها متوجه این معنا شدند که نمی‌شود جامعه امروز را به این شکل اداره کرد، روی این جهت آن برنامه را به هم زدند و دموکراسی را حاکم کردند، ممکن است در برخی کشورهای اروپایی الان شاه و ملکه هم باشد ولی به صورت تشریفات است، احزاب سیاسی می‌توانند به صورت کانالهایی برای رشد سیاسی و حاکمیت نظرات مردم باشند، مثلا در انگلستان حزب محافظه کار

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۴۹* یا حزب کارگر می‌آید آن قدر کادر تربیت می‌کند که می‌تواند با آنها کشور را اداره کند، برای خودش نخست وزیر دارد، وزیر آموزش و پرورش دارد، وزیر امور خارجه دارد و...، برنامه های خود را از قبل اعلام می‌کند و مردم به آن برنامه ها رأی می‌دهند؛ در کشور جمهوری اسلامی ایران هم معنای ولایت فقیه این نیست که احزاب نباید باشد و مردم نباید در سرنوشت خود دخالت کنند، برای «ولی فقیه» یک کارهای مشخصی در قانون اساسی معلوم شده که صرفا همان کارها به عهده اوست، حتی پیامبراکرم (ص) هم که بر اساس «ما انزل الله» حکومت می‌کرد موظف بود که امور مسلمانان را با مشورت و نظر آنان اداره نماید، «ولی فقیه» چون کارشناس مسائل اسلامی است و جامعه نیز بناست بر اساس دستورات اسلام اداره شود وظیفه اوست که نظارت داشته باشد که جریان کل امور جامعه مخالف دستورات اسلام نباشد، ولی اگر احزابی در چهارچوب قانون اساسی و موازین اسلامی در جامعه فعالیت کنند و مردم به آنها رأی دهند و افرادی از آنها به مجلس و یا ریاست جمهوری و مقامات اجرایی راه پیدا کنند مقام ولایت فقیه نباید معارض کار آنها باشد، زیرا اینها نیروهای مناسبی برای پیشرفت امور جامعه هستند. در همان اوایل که انقلاب به پیروزی رسید نهضت آزادی با اینکه یک تشکیلات قوی ای نبود ولی باز امام خمینی اداره حکومت را به دست آنان سپرد چون در آن موقع یک تشکیلات دیگر مذهبی و آشنا به اداره امور کشور وجود نداشت، بالاخره آنها از خودشان وزیر امورخارجه داشتند، وزیر دادگستری داشتند، وزیر کشور داشتند، با آدمهای با تجربه ای در امور کشور در ارتباط بودند، ولی جناحهای دیگر در آن موقع کادر مناسب نداشتند یا حداقل شناخته شده نبودند؛ و در آن اوایل به خاطر همین مسأله ضایعات زیادی متوجه انقلاب شد. به عنوان مثال برای امر قضاوت ما قاضی تربیت نکرده بودیم، برای امر قضاوت ما حداقل به هزار نفر قاضی مجتهد عادل عاقل نیاز داشتیم که ده تای آن هم وجود نداشت، مسأله تربیت نیروهای مؤمن و لایق و کاردان برای اداره کشور یک چیز ضروری است، و احزاب اگر آزاد باشند و دستشان باز باشد و افراد درستی در رأس آنها باشند و هر یک روزنامه و نشریه ای برای انعکاس افکارشان داشته باشند برای رشد سیاسی جامعه بسیار مفید است، در جامعه تضارب افکار می‌شود، احزاب مختلف با هم رقابت می‌کنند و هر یک سعی می‌کند برنامه بهتر و عملی تری ارائه دهد و افراد بیشتری را با خود همراه کنند،

و این رقابت باعث می‌شود که تحرک و نشاط سیاسی در جامعه به وجود بیاید و نیروهای بیشتری در مسائل سیاسی ورزیده شوند و از آنها برای اداره کشور استفاده شود، اگر بنا شود کارها فقط دست دوسه نفر باشد و جلوی رشد افکار و افراد گرفته شود نتیجه این می‌شود که کارها پیش نرود و کشور به عقب برگردد. متأسفانه در افکار بعضی از ما ایرانیها این معنا هنوز وجود دارد که فقط یک نفر باید کارها را اداره کند و افراد نسبت به امور کشور بی اطلاع و بی تفاوت باشند، و یا فقط کارهای او را مورد تأیید قرار دهند؛ در حالی که این درست نیست، یک نفر اگر خودش هم آدم وارد و کار آزموده ای باشد ولی ممکن است افرادی که کارها را به آنها محول می‌کند آدمهای کار آزموده ای نباشند و از پیش امتحانشان را پس نداده باشند، و تا زمانی که افراد باتجربه متدیّن مشخص شوند لطمه های جبران ناپذیری به جامعه می‌خورد؛ ولی اگر حزب باشد افراد در طول کارهای تشکیلاتی و عملی آزمایش خود را پس می‌دهند و نظرات آنها از قبل منعکس شده و شناخته شده است و مردم با شناخت کامل به آنان رأی می‌دهند. وقتی که احزاب سیاسی آزاد نداشته باشیم مردم نسبت به رجال سیاسی مذهبی شناخت کامل پیدا نمی‌کنند و قهرا هنگام انتخاب نمایندگان مجلس یا رئیس جمهور گرفتار گروههای خلق الساعه و تبلیغات مبتذل آنان می‌گردند. (پیوست شماره ۱۱۷، صفحة ۱۰۳۱) انتخابات آزاد س: یکی از مواردی که در قانون اساسی بیان شده است مسأله نظارت شورای نگهبان بر انتخابات ریاست جمهوری، مجلس خبرگان رهبری، مجلس شورای اسلامی و همه پرسی است؛ حضرتعالی به عنوان رئیس مجلس خبرگان قانون ً اساسی لطفا توضیح بفرمایید که منظور از این نظارت چیست و آیا مقصود «نظارت استصوابی» است؟ ج: عبارت اصل ۹۹ قانون اساسی «نظارت بر انتخابات» است نه نظارت بر کاندیداها و تعیین صلاحیت آنان، و این کار به عهده وزارت کشور است که شرایط

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۵۱* انتخاب شوندگان را که قانون معین کرده بر آنان منطبق نماید. وظیفه شورای نگهبان در این زمینه فقط جلوگیری از تقلبات است، و نظارت استصوابی بدین گونه که شورای نگهبان افراد را انتخاب نماید و مردم ناچار باشند از میان انتخاب شدگان آنان افرادی را انتخاب نمایند خلاف ظاهر اصل ۹۹ می‌باشد و هیچ گاه مورد نظر خبرگان قانون اساسی نبوده، چنانکه با مراجعه به مشروح مذاکرات مجلس خبرگان (جلد۲، صفحة ۹۶۵ و جلد۳، صفحة ۱۷۶۲) روشن می‌گردد؛ و عمل فعلی آقایان شورای نگهبان بر خلاف ظاهر اصل ۵۶ و ۶۲ می‌باشد که محور حکومت و نظام را آرای مردم معرفی می‌کنند. در این رابطه می‌توانید به فصل هفتم از کتابچه «حکومت مردمی و قانون اساسی» که نگارش اخیر اینجانب می‌باشد مراجعه نمایید.

پیوست شماره ۱۱۸: نامه معظمله به امام خمینی (قدس سره) در ارتباط با تذکر به شورای نگهبان در مورد ارج نهادن به آرای مردم، مورخه ۵شعبان۱۴۰۴ باسمه تعالی محضر مبارک آیت‌الله العظمی امام خمینی مدظله العالی پس از سلام، با اینکه در اثر فرمایشات حضرتعالی و سایر تبلیً غات، انتخابات نسبتا در ّجو خوبی انجام شد و مردم با اشتیاق شرکت کردند و روی هم رفته بد نبود، ولی اکنون در اثر وررفتن به صندوقهای آراء و بعضی خط و خطوط و موضعگیریها، دارد یک حالت یاس و بدبینی در بین طبقات مختلف مردم از علما، بازاریان، دانشگاهیان و افراد مورد اعتماد شهرستانها پیدا می‌شود. همه جا صحبت این است که چندنفر عقل منفصل آقای امامی کاشانی که بی طرف نیستند، صندوقهای آراء همه کشور را در اختیار گرفته و مطابق نظر خودشان انتخابات بعضی شهرها را باطل می‌کنند و نسبت به بعضی شهرها با ابطال بعضی صندوقها کاندیداها را بالا و پایین می‌برند و به امضای شورای نگهبان می‌رسانند، پس قهرا این انتخابات مردم نیست بلکه انتخابات دوسه نفر هم فکر است. از یک طرف گفته می‌شود انتخابات آزاد است و مردم خودشان رشد و آگاهی دارند و از طرف دیگر با آراء مردم این گونه رفتار می‌شود. من به صحّت و سقم این صحبتها کار ندارم، آنچه مهم است نتیجه آن است که هم قداست شورای نگهبان ملکوک می‌شود و هم انتخابات بی اعتبار می‌گردد و هم مردم مأیوس و ناراضی می‌شوند و در مرحله بعد کمتر شرکت می‌کنند، اگر صلاح بدانید شورای نگهبان را حضورا بخواهید و دستور فرمایید تا مردم راه نیفتاده اند و به درگیری نرسیده بیش از این به انتخابات و صندوقهای شهرستانها ور نروند و به همان گزارش و رأی هیأتهای نظارت شهرستانها که با نظر خودشان تعیین شده ًاند اکتفا کنند، و اگر فرضا از افرادی در مورد بی طرف نبودن آنان شکایتی قابل توجه شده است افراد دیگری را به جای آنان نصب کنند تا جلب اعتماد مردم شود. والامر الیکم. ۵ شعبان ۱۴۰۴ - حسینعلی منتظری

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۵۳* شورا و مشورت س: در مورد اصل مشورت و تشکیلات شوراهای اسلامی که در قانون اساسی هم آمده توضیحی بفرمایید. ج: اصل ضرورت شورا در قرآن کریم آمده: «و امرهم شوری بینهم»، و مراد از «امر» همین مسائل اجتماعی و حکومت است. خود پیامبراکرم (ص) در کارهای عمومی مشورت می‌کردند، خداوند متعال می‌فرماید: «وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله»، در مسائل مهم باید مشورت باشد حتی در یک ده اگر یک کدخدا بخواهد چماقی عمل کند امور ده سامان نمی‌گیرد، در یک کشور به طریق اولی، تضارب افکار به روشن شدن مسائل کمک می‌کند. در روایت آمده: «من شاور الرجال شارکها فی عقولها»:«کسی که با دیگران مشورت می‌کند در عقل آنان شرکت جسته است». وقتی عقلها روی هم ریخته شود کار پخته تر می‌شود، «من استبد برأیه هلک»: «هر کس فقط تشخیص و نظر خود را درست بداند خود را در معرض هلاکت قرار داده است»؛ روایات در این زمینه زیاد داریم. بالاخره کارهای عمومی یک روستا، یک بخش، یک شهر و یک کشور اگر بر اساس مشورت و مشارکت عمومی انجام گیرد مطلوبتر پیش می‌رود، هم درصد اشتباه آن کمتر می‌شود و هم مشارکت و همیاری و همکاری عمومی را به دنبال دارد، کارهای عمومی از جمله مسأله حکومت یک امر عمومی است که متعلق به همه افراد جامعه است و هر چه افراد بیشتر در تصمیمگیریهای آن مشارکت داشته باشند مطلوبتر است و مردم با علاقه همراهی می‌کنند؛ البته در هر شورایی احتیاج به یک رئیس است که همه حرفها و نظرات را جمع آوری کند و انجام آنها را پیگیری نماید، خداوند متعال هم به پیامبر (ص) می‌فرماید: «در کارها با آنان (مسلمانان) مشورت کن و آنگاه که تصمیم گرفتی برای اجرا به خداوند توکل نما». این مبحث را در جلددوم کتاب ولایت فقیه (جلدسوم مبانی فقهی حکومت اسلامی) به طور ۱ مفصّل مورد بحث قرار داده ایم. ۱ دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه ۲/۳۱ و ترجمه آن، مبانی فقهی حکومت اسلامی ۳/۷۸.

ضرورت برخورد صحیح با جریان روشنفکری س: در رابطه با حرکت روشنفکران در ایران دونفر بیشتر از دیگران مطرح هستند که در مورد آنها اظهارنظرهای متناقض شنیده می‌شود، یکی مرحوم دکتر شریعتی در گذشته و دیگری آقای دکتر سروش که اخیرا گویا برخوردهایی هم با او شده است؛ اگر امکان دارد بفرمایید نظر حضرتعالی در این مورد چیست؟ ج: به نظر من این برخوردهایی که به عنوان روحانیت جلوتر با مرحوم دکتر شریعتی و اخیرا با آقای دکتر سروش شده به این شکل است که گویا ما خودمان را معصوم و آگاه به تمام مسائل شرع می‌دانیم و آنها را یک آدمهای منحرف، و این اساسا یک برخورد غلطی است. ًاولا دکتر شریعتی حق زیادی به گردن فرهنگ و انقلاب ایران دارد، تیپ جوان و دانشگاهی کشور را ایشان از دامان مارکسیسم نجات داد و به طرف اسلام و انقلاب متوجه کرد، کتابهای ایشان بسیار سازنده و تحول آفرین بود؛ البته من نمی‌خواهم بگویم اشتباه نداشت، مگر ما روحانیت اشتباه نداریم، مگر مراجع ما اشتباه نداشتند، اشتباه خواهی نخواهی هست، این درست نیست که ما خودمان را مطلق فرض کنیم و بگوییم اسلام را صددرصد ما فهمیده ایم و آنها از اسلام بیگانه هستند. ما باید به اندیشه های مختلف اجازه دهیم حرفشان را بزنند و اگر جایی هم به نظرمان می‌رسد که حرفشان درست نیست محترمانه جواب آنها را بنویسیم. تکفیر و تفسیق با بحث علمی سازگار نیست بلکه نتیجه معکوس می‌دهد، برای اینکه «الانسان حریص علی ما منع»؛ باید محترمانه حرفّ ها حلاجی بشود، هیچ یک از ما معصوم نیستیم، آنها یک برداشتی از مسائل اسلام داشته اند گفته اند افراد دیگری هم اگر برداشتی دارند می‌گویند شنوندگان هم مختلف هستند، اگر یک جا اشکالی به نظر رسید باید ضمن بیان نقطه قوتها آن اشکالات را هم گوشزد کرد، اما تکفیر و تفسیق درست نیست. خیلی از علما و بزرگان ما بر سر همین مسائل به شهادت رسیدند، علمای سنّی علمای شیعه را تکفیر می‌کردند، علمای شیعه علمای سنّی را تکفیر می‌کردند. مریدهای آنها می‌ریختند علما را به عنوان اینکه کافر هستند می‌کشتند، حکومتها آنها را بازداشت

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۵۵* می‌کردند و می‌کشتند. شهید اول و شهید ثانی چگونه به قتل رسیدند! من از همان اول با این نوع برخوردها مخالف بودم، هم دکتر شریعتی آدم متدیّن و متعهّد و با شعوری بود، هم دکتر سروش آدم متدیّن و فاضلی است و اهل مطالعه است، هم دکتر شریعتی قصد خیر داشت و هم ایشان قصد خدمت دارد، دکتر سروش از طرف مرحوم امام در ستاد انقلاب فرهنگی بود؛ یک وقت ایشان با سه نفر دیگر اعضای ستاد انقلاب فرهنگی در قم پیش من آمدند و گفتند امام به شما محول کرده که نمایندگانی روحانی در دانشگاهها داشته باشید و من افرادی از روحانیون را به دانشگاهها می‌فرستادم و همه اینها با زمینه سازی و تلاشهای این آقایان بود که هنوز هم این برنامه به عنوان نمایندگان ولی فقیه در دانشگاهها ادامه دارد، آقای دکتر سروش اهل وجوهات و متعبّد به موازین اسلامی است، به نظر من باید به این گونه شخصیتها احترام گذاشت، از نظراتشان استفاده کرد در عین حال اگر اشکال و اشتباهی هم به نظر می‌رسد باید با آنها مطرح کرد و حتی در روزنامه ها و مجلات و کتابها نوشت، اما تکفیر و تفسیق و برخورد فیزیکی و به هم زدن جلسات به هیچ وجه کار عاقلانه ای نیست بلکه بر خلاف شرع است، برخوردهای تند سبب می‌شود که قشر دانشجو از روحانیت زده شود و روحانیت هم از دانشجو جدا شود؛ مخصوصا در این زمان که زمان فرهنگ و منطق است، افراد درس خوانده و باسواد هستند و با چماق نمی‌شود با جامعه برخورد کرد. اینکه یک عده جوان احساساتی خام را تحریک کنیم که علیه بزرگان و دانشمندان شعار بدهند یا برخورد فیزیکی انجام دهند علاوه بر اینکه خلاف شرع بین است، این همان فتنه و هرج ومرج است که همه عقلای جهان از آن بیزارند، از امیرالمومنین (ع) نقل شده: «اسد حطوم خیر من سلطان ظلوم، و سلطان ظلوم خیر من فتن تدوم»۱:«شیری درنده بهتر است از حاکم ستمگر، و حاکم ستمگر بهتر است از فتنه و هرج ومرج». ۱ بحارالانوار، جلد۷۲، صفحة ۳۵۹

اعلام هفته وحدت و هفته ولایت و روز جهانی مستضعفین و... س: حضرتعالی به مناسبتهای مختلف روزها و هفته هایی را اعلام داشته اید که کم و بیش اذهان مردم با آنها آشناست، از جمله هفته وحدت، هفته ولایت، روز جهانی مستضعفین، روز وحدت حوزه و دانشگاه و...، بجاست در این رابطه برای روشن شدن چگونگی آن توضیحاتی بفرمایید. ج: «هفته وحدت» به خاطر این بود که ما می‌دیدیم در خارج مسأله شیعه و سنّی را علیه انقلاب ایران مطرح می‌کنند و در تلاشند که انقلاب اسلامی را از جهان اسلام جدا کنند، از طرف دیگر در ایران ما حدود شش هفت میلیون سنّی مذهب در کردستان و بلوچستان و ترکمن صحرا و جاهای دیگر داریم، من با این کار می‌خواستم یک ارتباط و الفتی بین شیعه و سنّی ایجاد کنم و یک جبهه واحدی در برابر کفّار و دشمنان اسلام داشته باشیم؛ بعد به ذهنم رسید که تولد پیامبراکرم (ص) نقطه عطف مناسبی است، تولد پیامبراکرم (ص) را اهل سنّت می‌گویند دوازدهم ربیع الاول است، ما می‌گوییم هفدهم است، البته از علمای ما هم بعضی ها از جمله مرحوم شیخ کلینی دوازدهم را گفته اند؛ بالاخره من دیدم این هفته برای این منظور مناسب است که همه مسلمانان در این هفته برای تولد پیامبراکرم (ص) برنامه های جشن و سرور برگزار کنند و در مجالس یکدیگر شرکت نمایند و این نقطه عطف تاریخی مشترک را مبنای تحکیم وحدت و اتحاد خودشان در برابر کفّار قرار دهند، به همین مناسبت این هفته را به عنوان «هفته وحدت» اعلام کردم و در همین رابطه مطالبی را نوشتم و گفتم که در تمام کشورهای اسلامی منعکس شد و خیلی هم اثر مثبتی در هندوستان و پاکستان و افغانستان و لبنان و جاهای دیگر داشت، مرحوم امام از این پیشنهاد استقبال و حمایت کردند و وزارت خارجه هم در این ارتباط همکاری می‌کرد، من در سال اول و دوم در این هفته درسهایم را تعطیل کردم و افرادی از قم به کردستان و ارومیه و جاهای دیگر رفتند و در جلساتی که از طرف اهل سنّت ترتیب یافته بود شرکت کردند، از طرف آنها هم هیأت هایی به قم و تهران آمدند و این رفت و آمدها باعث برطرف شدن کدورتها و زمینه هماهنگی گسترده تر مسلمانان و شکوه و جلوه بیشتر اسلام می‌شد. (پیوست شماره ۱۱۹، صفحة ۱۰۳۵)

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۵۷* اما «روز مستضعفین» روز پانزده شعبان بود که این هم انعکاس گسترده ای داشت؛ البته متأسفانه ما خیلی شعار مستضعفین دادیم اما برای مستضعفین کمتر کار شد، ما خیال کردیم با تشکیل «بنیاد مستضعفان» مستضعفان به نوایی می‌رسند ولی متأسفانه به این شکل نبود، با اموال مصادره ای بنیاد خیلی ها به خیلی جاها رسیدند اما مستضعفین واقعی فراموش شدند، یک وقت در مقام تعریف «مستضعف» می‌گفتند: «مستضعف کسی است که همه به نام او بهره می‌برند اما خود او همیشه در استضعاف باقی خواهد ماند»، و این یک واقعیت است، بالاخره روز پانزده شعبان هم به نام «روز مستضعفین» اعلام شد، با الهام از آیه شریفه: «و نرّید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ا۹ و نجعلهم الوارثین». اما «هفته ولایت» بر این پایه بود که دیدم با این همه سفارشهایی که پیامبراکرم (ص) راجع به اهل بیت کرده ائمه معصومین (علیهم السلام) در طول تاریخ مظلوم واقع شده اند، خلفای بنی امیه و بنی عباس اسلام را از راه خودش منحرف کردند و مقام و منزلت ائمه (ع) مجهول مانده است؛ برای توجه به این قضیه از روز هجدهم تا بیست و پنجم ذیالحجّه را به عنوان «هفته ولایت و امامت» مطرح کردم، و مناسبت آن هم به این جهت بود که روز هجدهم ذیالحجّه روز عید غدیر است که پیامبراکرم (ص) در غدیر خم در بین جمعیت زیادی که تعداد آنها را از نود هزار تا یکصد و بیست و چهار هزار یا بیشتر نوشته اند امیرالمومنین (ع) را به ولایت منصوب کردند، روز بیست و چهارم ذیالحجّه هم روز مباهله است که پیغمبر (ص) خواست با نصارای نجران مباهله کند که آیه شریفه: ۱ «قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم» در این رابطه نازل شده، و سنّی و شیعه نقل کرده اند که پیغمبراکرم (ص) ، امیرالمومنین علی (ع) ، حضرت فاطمه (ع) ، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را برای مباهله آوردند؛ آیه تطهیر « ّانما یرید الله لّیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» ۲ نیز در این روز نازل شده است؛ باز طبق نوشته مفسرین، آیه شریفه: « ّانما ولیکم الله و رسوله ۳ والذین آمنوا الذین یقیمون ۶& و یوتون الزکوه و هم راکعون» که در شان ۱ آل عمران (۳) ، آیه ۶۱ ۲ احزاب (۳۳) ، آیه ۳۳ ۳ مائده (۵) ، آیه ۶۱

امیرالمومنین (ع) تفسیر شده و مربوط به دادن انگشتر به فقیر در حال نماز است در همین روز نازل شده، البته نه در سالی که مباهله واقع شد بلکه در سالی دیگر، و همه اینها مربوط به ولایت حضرت علی (ع) است. باز روز بیست و پنجم همین ماه ذیالحجّه سوره «هل اتی» در شأن اهل بیت عصمت و طهارت نازل شده است که به خاطر واقع شدن این چند موضوع در این یک هفته، من این هفته را به عنوان «هفته امامت و ولایت» مطرح کردم، بسیاری از اهل سنّت هم اگر چه امامت را قبول ندارند ولی دوستدار اهل بیت (علیهم السلام) هستند. «روز وحدت حوزه و دانشگاه» را هم من در تهران که بودم (برای تدوین قانون اساسی) پیشنهاد دادم که در این زمینه جلساتی بین افرادی از حوزه و دانشگاه برگزار شود و یک روز به عنوان سمبل این وحدت مشخص شود، آن روز هنوز مرحوم آیت‌الله دکتر مفتح به شهادت نرسیده بودند و ایشان این موضوع را تعقیب کردند، ۱ بعد که ایشان به شهادت رسیدند روز شهادت ایشان به عنوان روز وحدت حوزه و دانشگاه مشخص شد. جذب مغزها و سرمایه های معنوی کشور س: حضرتعالی کرارا راجع به بازگرداندن و جذب مغزهای ایرانی که به دلایلی در خارج از ایران زندگی می‌کردند فرمایشاتی داشتیً د، لطفا توضیح بفرمایید که منظور شما از اینها چه تیپ افرادی بودند و بازگشت آنها چه فایده ای برای کشور داشت؟ ج: من نظرم الان هم همین است، مغزهای متفکر کشور سرمایه های یک کشور هستند، افرادی که در رشته های مختلف متخصص هستند و هر یک قسمتی را می‌توانند اداره کنند، ولی با تندیهایی که آن اوایل بود خیلی از بی تفاوتها هم فرار کردند؛ من چند دفعه به امام گفتم که ما سه چهار میلیون آواره در خارج از ایران داریم ۱ مرحوم آیت‌الله دکتر محمد مفتح در روز ۲۷ آذرماه ۱۳۵۸ به همراه دو پاسدار همراهش در محل درب ورودی دانشکده الهیات دانشگاه تهران توسط گروه فرقان به شهادت رسید و در یکی از حجره های صحن مطهر حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد.

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۵۹* که بسیاری از آنها علاقه مندند به ایران بیایند و بسیاری از اینها در رشته های مختلف تخصص دارند، اگر تعدادی از اینها ضدانقلاب باشند همه که ضدانقلاب نیستند، خارجیها به نفع خودشان دارند از اینها استفاده می‌کنند، من نظرم این بود که برای آن افرادی که ضدانقلاب نیستند و می‌توان از تخصصهای آنها استفاده نمود زمینه ای فراهم شود که محترمانه به ایران بیایند. آقای دکتر احمد رستمی می‌گفت: «من در آمریکا که بودم دیدم در کمتر شهری است که در بیمارستانهایش، در تخصصهای مختلف و حتی رئیس بخشها از ایران نباشند، آن هم از ایرانیهای خوب که نمازخوان و روزه گیر هم بودند»؛ یک وقت فردی به من می‌گفت: «یکی از مجلاتی که در پاریس منتشر می‌شود مربوط به یکصد و چهل نفر از اساتید ایران است که اینً ها قبلا در دانشگاه تهران و جاهای دیگر تدریس می‌کرده اند و الان انقلاب را قبول دارند منتها اشکالات و اعتراضاتی هم دارند و اینها در خارج از کشور تدریس می‌کنند»؛ آن وقت ما بچه هایمان را از ایران می‌فرستیم بروند در خارج با آن ّجو آنچنانی درس بخوانند؛ آیا این استادهای ما از آن استاد انگلیً سی که مثلا در منچستر درس می‌دهد بدتر هستند؟ من به مرحوم امام می‌گفتم شما یک عفو عمومی بدهید و برای اینکه خیلی هم بی حساب نباشد سفارتخانههای ما در کشورهای مختلف بررسی کنند و دفتری در آنجاها تشکیل دهند و زمینه را فراهم کنند که افراد علاقه مند بی مسأله به ایران برگردند و این جور نباشد که وقتی اینها به ایران آمدند از همان دم فرودگاه آنها را ببرند به زندان اوین و سئوال و جواب کنند، چون خود این کار ایجاد وحشت می‌کند و خوب طبیعی بود که اگر کسی در آن وقت به زندان اوین می‌رفت به این زودی بیرون نمی‌آمد. پیشنهاد من این بود که وزارت خارجه و سفرا در سفارتخانههایشان بررسی لازم را بکنند که هنگامی که افراد به ایران آمدند دیگر احساس وحشت نکنند که از آمدن خود پشیمان شوند و در ارتباط با دیگران هم تأثیر سوء بگذارد. من راجع به این مسأله چندین بار با مرحوم امام و وزارت خارجه صحبت کردم و ضرورت این عفو عمومی را گوشزد کردم اما متأسفانه به آن چندان توجهی نشد و الان هم نمی‌شود؛ سه چهار میلیون ایرانی که در خارج باشند ممکن است به تدریج به یک نیروی عظیم مخالف جمهوری اسلامی مبدل گردند و قدرتهای مخالف نظام در خارج

از آنان در راه تضعیف اسلام و جمهوری اسلامی بهره کشی کنند. س: البته بعضی برگشتن اینها را با ارزشهای اسلامی در تضاد می‌دانستند، الان هم در بعضی مطبوعات و جاهای دیگر مطرح می‌شود که بازگشت این افراد احیانا زمینه سقوط ارزشها را در ایران فراهم می‌کند؛ این مطلب را چگونه تبیین می‌فرمایید؟ ج: مگر اینهایی که در ایران هستند صددرصد ارزشهای اسلامی را رعایت می‌کنند؟! و مگر بسیاری از این کارهایی که در داخل به اسم اسلام و انقلاب و دفاع از نظام می‌شود با ارزشهای اسلام و انقلاب سازگار است؟! من نگفتم همه آنها به ایران بیایند، افراد مختلفند، من گفتم افرادی که قابل جذب هستند و ماندن آنها در خارج زیان بیشتری متوجه جمهوری اسلامی می‌کند به ایران بیایند، من نگفتم بی حساب و کتاب بیایند، بلکه در سفارتخانهها دفتر و کمیته هایی باشد که ابعاد این مسائل را بررسی کند و با برنامه ریزی صحیح به ایران بیایند؛ ولی پس از ورود به ایران احترام آنان محفوظ باشد. علاوه بر این باید به این نکته توجه داشت که کشور ایران متعلق به همه ایرانیهاست و هر کس که تابعیت این کشور را پذیرفته و به قوانین آن پایبند است حق دارد در این کشور زندگی کند و از حقوق و مزایای آن برخوردار باشد، در کشور قانون و موازین هست و نباید ما دیدگاهها و تصورات خودمان را ملاک قرار دهیم و دیگران را با آن بسنجیم و هر کس که آن را نپذیرفت حق زندگی در کشورش را هم از او سلب نماییم. جریان کتاب «الخمینی فی میزان الشرعیه» س: ضدانقلاب در سال۱۳۶۳ کتابی به نام «الخمینی فی میزان الشرعیه» به چهار زبان ترکی، عربی، انگلیسی و فارسی به نام حضرتعالی علیه حضرت امام (قدس سره) چاپ و منتشر کرده بود که ظاهرا دفتر حضرتعالی در آن موقع با ارسال نامه ای به وزارت امور خارجه انتساب این کتاب به حضرتعالی را تکذیب و این توطئه را محکوم کرده بود، جریان این کتاب را بفرمایید چگونه بوده است؟

فصل هشتم: دوران قائم مقامی ۵۶۱* ج: این کتاب الان پیش من هم هست، البته اینکه فرمودید به چهار زبان منتشر شده من این را نمی‌دانم ولی عربی آن را در مکّه معظمه در سطح وسیع پخش کرده بودند و الان متن عربی آن هم پیش من هست، روی آن نوشته است «تألیف آیت‌الله حسینعلی منتظری»؛ نسخه اصلی این کتاب را به خط مؤلف یک نفر برای من فرستاده بود که گویا من آن را برای بیت امام فرستادم و الان پیش من نیست، روی آن نسخه اصلی نام من نیست و کتاب به نام شخص دیگری بود، و نقل شد که نویسنده گفته بود ما این کتاب را به نام فلانی منتشر می‌کنیم تا میان آنها اختلاف بیندازیم، فرستنده نسخه خطی از پاریس گفته بود - والعهده علیه- این کتاب را آقای شیخ عیسی خاقانی که یک زمانی هم شاگرد کفایه من بود نوشته، این اواخر درس مرحوم امام هم می‌رفت و یک تابستان هم که امام مسائل مستحدثه را درس گفته بودند تقریرات درسهای امام را هم نوشته بود، یک بار هم امام نوشته ایشان را دیده بودند و گفته بودند ایشان این مباحث را خوب نوشته است، شیخ عیسی برادر همان آیت‌الله شبیرخاقانی معروف بود، آدم خوش استعدادی بود و از طرف آیت‌الله شریعتمداری در یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس - دبی یا ابوظبی از کشور امارات- بود، بعد وقتی انقلاب پیروز شد آمده بود ایران، من در منزل سابقمان در محله عشقعلی که بودم منزل من هم آمده بود، بعد گویا - چنانکه نقل شد- رفته بوده است به بیت امام و می‌خواسته است برای بعضی از مسائل اجازه نامه بگیرد، و آنجا به عنوان اینکه از طرف آقای شریعتمداری در امارات بوده است به ایشان اجازه نداده بودند - گویا اجازه ملاقات با امام هم به ایشان نداده بودند- و این باعث رنجش او شده بود؛ بالاخره این هم یکی از اشتباهات بود که ما به خاطر اینکه کسی طرفدار آقای شریعتمداری است با او برخورد نامناسب کنیم، بالاخره در آن زمان که امام در تبعید بودند آقای شریعتمداری آیت‌الله بودند و کسانی از طرف ایشان به جاهایی می‌رفتند، شیخ عیسی هم عرب بود و در آن منطقه موقعیتی پیدا کرده بود، این شکل برخوردها برخوردهای درستی نبود، وقتی به ملاقات من هم آمد در باره اجازه چیزی به من نگفت، بالاخره وقتی به منزل مرحوم امام رفته بود - برحسب آنچه نقل شد- با ایشان برخورد خوبی نشده بود و طردش کرده بودند، ایشان هم عصبانی شده بود و رفته بود، بعد شنیدم که رفته است پاریس و از طرف دولت عراق هم برای او جایی در پاریس تهیه دیده بودند و کم کم به موضع مخالفت با جمهوری

اسلامی ایران کشیده شده بود و چنانکه شنیدم این کتاب را هم همان جا در پاریس نوشته بود و آن را به جاهای مختلف فرستاده بود، وقتی یک نسخه از این کتاب به دست من رسید من یک نامه روی آن گذاشتم و برای اینکه در جریان باشند برای بیت امام فرستادم، نامه ای هم برای وزارت خارجه و همچنین سازمان تبلیغات اسلامی نوشتم که یک چنین چیزی به نام من نوشته شده و این یک توطئه است و رسما آن را تکذیب کنید. (پیوست شماره ۱۲۰ و ۱۲۱، صفحات ۱۰۳۶ و ۱۰۳۷) جریان کتاب «وارث ملک کیان» ضمنا فردی ایرانی به نام دکتر حمید خواجه نصیری (پرند) نیز کتابی به نام «وارث ملک کیان» تألیف کرده و در لوس آنجلس آمریکا در ژانویه ۱۹۸۳میلادی آن را به چاپ رسانده که سرتاسر کتاب عبارت است از اکاذیب و تهمتهای ناروا و نسبتهای رکیک و وقیح نسبت به مرحوم امام و خانواده ایشان و نیز نسبت به من و مرحوم محمّد و بعضی دیگر؛ و چنین وانمود کرده که من شوهر خواهر مرحوم امام می‌باشم، و برادر ایشان آقای پسندیده برحسب اختلاف با ایشان و اختلاف مالی با من به پاریس فرار کرده و تصادفا به آقای پرند که با یکدیگر در شهر محلات سابقه داشته اند برخورد نموده و همه دروغهای شاخدار و اراجیف و نسبتهای وقیح از زبان آقای پسندیده تراوش کرده، در صورتی که همه می‌دانیم نه آقای پسندیده به پاریس فرار کردند و نه من شوهر خواهر ایشان می‌باشم؛ و این امر بسیار ننگ است که مبارزه سیاسی بر اساس دروغ و تهمتهای ناروا و نسبتهای وقیح و رکیک پایه ریزی شود، و چون برحسب تقریظی که بر کتاب نوشته شده کتاب آقای پرند به عنوان یک شاهکار ادبی معرفی شده، باید به ایشان گفت که حیف است زبان شیرین فارسی و ادبیات نغز را انسان به فحّاشی و نسبتهای رکیک و ناروا آلوده کند. متأسفانه ایشان در ضمن کتاب به خدا و مقدسین و مقدسات دینی نیز اهانت کرده است، بجاست - اگر ایشان در قید حیات است- آخر عمر توبه کند و این گناه بزرگ خود را جبران نماید.

فصل نهم: «دفاع مقدس» (۱۳۶۷ - ۱۳۵۹ه.ش) * عزیمت به جبهه های جنگ * پیگیری مشکلات جنگ * هدایت کمکهای مردمی به جبهه ها * پیشنهاد تشکیل هسته های کوچک چریکی * طرح ادغام نیروهای مسلّح به دو نیروی نظامی و انتظامی * ماجرای مک فارلین * پیشنهاد خاتمه جنگ و واردنشدن در خاک عراق

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۶۵* تجاوز نظامی عراق به ایران س: در دنباله جریانات بپردازیم به حوادث مربوط به جنگ، حضرتعالی که از نزدیک در جریانات و حوادث کشور بودید بفرمایید علت شروع جنگ ایران و عراق چه بود، و آیا در آن ایام امکان نداشت از وقوع جنگ جلوگیری شود؟ ج: عقیده بعضی این است که واقعیات را نباید گفت، ولی من عقیده ام این است که همیشه واقعیات را باید گفت ولو به ضرر خود انسان باشد؛ یاد مزاحی از مرحوم آیت‌الله حاج سیدعلی نجف آبادی افتادم، ایشان راجع به متلک می‌گفت: «اگر متلک به ذهن انسان آمد باید بگوید ولو به ضرر خودش باشد اگر نگوید به عالم متلک خیانت کرده است! «؛ واقعیات تاریخ را اگر انسان نگوید به تاریخ و در حقیقت به نسل آینده خیانت کرده است، وقتی که انقلاب پیروز شد یک غرور مخصوصی هم بیت امام (رحمة الله علیه) و هم ما و هم دیً گران را فرا گرفت، اصلا در ذهن همه این بود که گویا عالم را مسخر کرده ایم، ما می‌گفتیم مسأله مسألة اسلام است و ایران و عربستان و سایر کشورها ندارد، انقلاب اسلامی است و امام هم رهبر جهان اسلام است، ما هم حامیان اسلامیم؛ البته پیامبراکرم (ص) هم در زمان خود به همه دنیا و سران کشورها نامه نوشت اما در موقع و زمان خاص خودش این کار را انجام داد. در ایران وقتی شاه فرار کرد و انقلاب پیروز شد و کشور در اختیار انقلابیون قرار گرفت این حالت غرور را برای همه ایجاد کرد و لذا در بعد سیاست خارجی شعارها همه بر اساس صدور انقلاب و اینکه انقلاب مرز نمی‌شناسد و این قبیل مسائل متمرکز بود، این شعارها کشورهای همجوار را به وحشت انداخت و این فکر برای آنها ایجاد شد که اینها به این شکل که پیش می‌روند فردا نوبت ماست، وقتی یاسرعرفات در آن زمان به ایران آمد و این حالت و روحیه مردم ایران را دید گفت فلسطین فتح شد! برای او این حالت و احساسات مردم ایران خیلی فوق ً العاده بود، کشورهای همجوار واقعا به وحشت افتادند و در برابر جمهوری اسلامی موضع گرفتند و کشورهای غربی نیز آنان را تحریک کردند، روی

همین اصل آن واقعه «قیام جهیمان» که در عربستان پیش آمد دولت عربستان خیلی خشونت به خرج داد، مسجدالحرام را به توپ بست، دیوارهای مسجد را خراب کرد، این کار کوچکی نبود چون آنها دو سه هزار نفر بودند که در مسجدالحرام متحصن شده بودند، دولت عربستان تعداد زیادی را در مسجدالحرام کشت - حالا ما می‌گوییم اینها چرا حاجیهای ما را در خیابانهای مکّه کشتند؟- اینها در خود مسجدالحرام مسلمانان را به قتل رساندند برای اینکه دیدند اگر یک مقدار مماشات کنند کم کم عربستان مثل ایران می‌شود؛ من یادم هست آن وقتها در رابطه با دولتها وقتی با امام صحبت می‌شد ایشان متغیر می‌شدً ند، اصلا به دولتها اعتنایی نداشتند؛ و اشکال این بود که هم حساب همه دولتها را یکی کردند و هم مواضع اصولی علیه دول ارتجاعی را بدون احتساب عوارض آن و آمادگی لازم برای آن عوارض به صورت خیلی حادی مطرح می‌کردند. جوّی که در ایران بود این بود که عراق کی هست؟ عربستان کی هست؟ شیوخ خلیج کی هستند؟ قذافی کی هست؟ عرض کردم وقتی جلّود از طرف قذافی به ایً ران آمده بود اصلا کسی اعتنایی به او نداشت تا اینکه مرحوم محمّد او را در قم به منزل من آورد و ما از او پذیرایی کردیم؛ و مجموعا این ّجو ایران، سایر کشورها را به وحشت انداخته بود، عراق هم به دنبال بهانه می‌گشت که از این به هم ریختگی کشور پس از انقلاب استفاده کند، لذا آن قرارداد ۱ مرزی الجزایر را که زمان شاه به امضا رسیده بود در تلویزیون عراق پاره کرد و شاخ و شانه جنگ می‌کشیً د، امارات و عربستان هم تقریبا یک چنین موضعهایی داشتند و رادیو تلویزیونهایشان علیه ایران تبلیغات را شروع کرده بودند، من احساس می‌کردم که ما مورد تهاجم قرار می‌گیریم، البته شاید دیگران هم این احساس را داشتند ولی من به سهم خودم یک روز رفتم منزل آقای شیخ محمّد یزدی در قم، آن وقت هنوز امام قم بودند و در منزل آقای یزدی سکونت داشتند، به امام عرض کردم: «هر انقلابی که در دنیا به پیروزی می‌رسد معمولا هیأتهای حسن نیتی را برای کشورهای مجاور می‌فرستد و خط مشی خود را برای آنها توضیح می‌دهد و با آنها تفاهم می‌کند، و این گونه که امروز عراق و دیگران تحریک شده ًاند و دائما بر علیه ما تبلیغات می‌کنند خطرناک است، بجاست هیأتهای ۱ قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر (۱۳۵۴شمسی)

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۶۷* حسن نیت به کشورهای مجاور فرستاده شود تا یک مقدار این تشنّجها کاهش پیدا کند«، ایشان فرمودند: «ول کن ما کاری به دولتها نداریم»، من عرض کردم: «ما که نمی‌توانیم دور کشورمان دیوار بکشیم بالاخره اینها دولتهایی هستند در مجاورت ما و وحشت اینها را فرا گرفته»، ایشان فرمودند: «نخیر ما می‌خواهیم دور کشورمان را دیوار بکشیم». ً اصلا ایشان هیچ حاضر نبودند که اسم دولتها به میان بیاید، همان که در مغز ما بود که ملتها ملاک هستند در نظر امام همین مسأله بود و می‌فرمودند ملتها با ما هستند. به نظر من اگر ما یک مقدار تفاهم می‌کردیم شاید بهانه به دست آنها نمی‌آمد، بالاخره این زمینه برای آنها فراهم شد، دولتهای استعماری هم با توجه به همین احساس وحشت به آنها نزدیکتر شدند و آنها را تحریک و تطمیع کردند تا بالاخره عراق به ما حمله کرد، در آن وقت ما سر مرزها نه نیروی درست و حسابی داشتیم نه سنگربندی کرده بودیم، آقای ظهیرنژاد می‌گفت ما یکدفعه دیدیم نیروهای عراق دارند در کارون شنا می‌کنند، در فکه بیست و دوتا دختر را گرفته بودند به آنها تجاوز کرده و کشته بودند بعد جنازه های آنها هم پیدا شد، اسیرهای زیادی گرفته بودند اموال را مصادره کرده بودند، گوسفندهای مردم ۱ را می‌کشتند و می‌خوردند. عزیمت به جبهه های جنگ در همان بحرانها بنا شد من به جبهه بروم، مرحوم احمدآقا فرزند امام و همچنین خود امام عنایت داشتند که من از طرف امام به جبهه بروم، ایشان پنج میلیون تومان هم در اختیار من گذاشتند که آنجا دست خالی نباشم، با آقای ابراهیمی از طرف کرمانشاه رفتیم به طرف پادگان ابوذر و از آنجا رفتیم به طرف سرپل ذهاب، آنجا یک گردان بود با افسران گفتگویی داشتیم و مشکلات آنها را بررسی کردیم، برای آنها نماز جماعت خواندیم در همان حال نماز هم توپخانههای دو طرف مرتب کار می‌کرد، در پادگان ابوذر هم آقای حاج شیخ احمد زمانیان و آقای ابوشریف آنجا بودند از ما استقبال کردند، همه می‌نالیدند که یک هماهنگی کامل بین نیروها نیست، در ۱ رژیم عراق در تاریخ ۳۱/۶/۱۳۵۹ رسما ایران را مورد حمله قرار داد.

آن وقت آقای بنی صدر رئیس جمهور بود، بنی صدر با ارتش بیشتر هماهنگ بود ولی ارتش هنوز توان جنگیدن به صورت منظم در برابر ارتش عراق را نداشت، در همین رابطه اختلافهایی بین سپاه و ارتش وجود داشت، آقای ظهیرنژاد ارتشی بود و خیلی به سپاهیها بها نمی‌داد، ما در پادگان ابوذر این اختلاف را احساس کردیم و سعی کردیم که در همان جا بین سران ارتش و سران سپاه یک تفاهمی ایجاد کنیم، آقای زمانیان که روحانی آنها بود شروع کرد به گریه کردن که ما چه بکنیم، اینها دارند با هم دعوا می‌کنند، بالاخره من صحبتهایی در جهت هماهنگی آنها کردم و جلساتی با آنها داشتیم، بعد از آنجا رفتیم به ایلام، آقای حیدری که از علمای آن منطقه بود و الان مرحوم شده است - خدا رحمتش کند در مجلس خبرگان هم با ما بود- ایشان خودش تفنگ به دست گرفته بود و مرتب به جبهه ها می‌رفت و نیروها را تشویق می‌کرد، ما از آنجا به جبهه می‌مک رفتیم و در جاهای مختلف با نیروهای رزمنده صحبت می‌کردیم، در آن وقت بچه های سپاه بیشتر شور جنگ داشتند اما امکاناتشان خیلی کم بود، عمده مسأله این بود که نیروهای مردمی ما از قبل برای این مسأله آماده نبودند، دشمن غافلگیرانه به کشور ما هجوم آورده بود و ما می‌خواستیم آنها را بیرون کنیم و این آمادگی را نداشتیم، بعد از آنجا رفتیم به طرف خوزستان، در پادگان وحدتی نزدیک دزفول دوسه شبی ماندیم، قبل از دزفول هم به دوکوهه که قبلا مرکز مهمات بود رفتیم، آقای سرهنگ صالحی که اهل نجف آباد بود مسئول آن قسمت بود آنجا را موشک باران کرده بودند و من دیدم که آقای سرهنگ صالحی خودش داشت مهمات را به این طرف و آن طرف می‌برد و جابجا می‌کرد، خیلی از ساختمانهای آنجا در اثر شلیک موشکها خراب شده بود، شب در پادگان وحدتی آقای سرلشگر ظهیرنژاد داشت تعریف می‌کرد که عراقیها تا کجا آمده اند و به چه شکل دارند پیشروی می‌کنند، من به او گفتم: «پس چرا شما جلوی آنها را نمی‌گیرید؟» می‌گفت: «بله آقا صبر داشته باشید، شما ناراحت نباشید، ان شاءالله درست می‌شود، آخر ما وسایل و امکانات نداریم»، به یک شکلی داشت ما را دلداری می‌داد؛ شنیدم یک بار همین صحبتها را آقای ظهیرنژاد پیش امام می‌کرده، محسن رضایی - فرمانده سپاه پاسداران- هم در آن جلسه بوده، آقای محسن رضایی به امام می‌گفته ان شاءالله ما با نیروی ایمان پیشروی می‌کنیم و چنین و چنان می‌کنیم، ظهیرنژاد دیده بود که

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۶۹* محسن خیلی دارد رجزخوانی می‌کند به امام گفته بود: «آقا نه پدر من زرتشتی بوده نه مادرم! مادرم مسلمان است پدرم هم مسلمان است خودم هم والله مسلمان هستم زنم هم مسلمان است بچه هایم هم مسلمان هستند اما سی تا تانک در مقابلش سی تا تانک می‌خواهد! » این داستان را مرحوم حاج احمدآقا فرزند امام برای من نقل می‌کرد، بالاخره در آنجا با اینکه وضع جبهه ها خوب نبود نظامیها تلاش داشتند با این حرفها دل ما را خوش کنند؛ در همان ایام مرحوم آقای محمّدعلی رجایی هم آمد پایگاه وحدتی، آن وقت ایشان نخست وزیر بود، بعد به اتفاق ایشان با هواپیما آمدیم تهران. انعکاس مسائل جنگ و پیگیری مشکلات جبهه ها در همان ایام آیت‌الله طاهری امام جمعه اصفهان هم از اصفهان برای سرکشی به جبهه ها به آن مناطق رفته بود، بالاخره من در تهران به اتفاق آقای طاهری رفتیم خدمت امام و جریانات را برای ایشان گفتیم، به ایشان گفتیم اوضاع جبهه ها خیلی ناجور است، عراقیها دارند پیشروی می‌کنند، اینها گمرک خرمشهر را تخلیه کرده اند و هر چه در آن بوده است برده اند و به سرعت دارند پیشروی می‌کنند باید یک فکری برای این مسأله بشود، ایشان گفتند: «شما این مطالب را بروید به آقای بنی صدر بگویید»، من و آقای طاهری دونفری رفتیم ستاد مشترک که آقای بنی صدر آنجا بود، در آنجا نشستیم با ایشان به صحبت کردن، هفت هشت تا از افسرهای ارتشی هم آنجا بودند، به او گفتیم: «آخر این چه وضعی است! چرا جلوی عراقیها را نمی‌گیرید؟ شما که می‌دیدید صدام دارد رجز می‌خواند چرا مرز را سنگربندی نکردید و آماده نشدید؟» آقای بنی صدر گفت: «همه اینها تقصیر آقای خمینی است، ایشان می‌گفت صدام جرأت نمی‌کند به ایران حمله کند!» گفتیم: «این چه حرفی است که می‌زنید، امام کجا چنین حرفی گفته اند، چرا تقصیر را می‌خواهی به گردن ایشان بیندازی؟» یک مقدار آقای طاهری عصبانی شد یک مقدار من عصبانی شدم؛ بالاخره به نظر من امکان داشت جلوی جنگ گرفته شود ولی خوب دیگر این جنگ پیش آمد، کشورهای دیگر هم به صدام کمک می‌کردند، عربستان و کویت و امارات با دلارهای خودشان

خیلی به صدام کمک کردند، صدام آن وقت که جنگ با ایران را شروع کرد حدود دوازده لشکر داشت ولی این اواخر می‌گفتند حدود صد لشکر سازماندهی کرده است؛ البته بعد نیروهای ارتشی و سپاهی خوب فعالیت کردند و نیروهای مخلص وارد صحنه شدند تا بالاخره نیروهای مهاجم را از خرمشهر بیرون کردند. س: طبق آنچه در روزنامه های آن زمان مندرج است در اوایل جنگ از طرف کسانی مانند بنی صدر سیاست وقت کشی در دفع دشمن پیش گرفته شده بود و اصطلاحا می‌گفتند زمین می‌دهیم و زمان می‌گیریم، و همین امر موجب بروز اختلاف در جبهه ها و نگرانی نیروهای انقلابی شده بود، حضرتعالی در اعتراض به این قضیه و نیز شهادت نیروهای مردمی در منطقه خوزستان پیام تسلیتی فرستادید، اگر جزئیات این قضیه را به یاد دارید بفرمایید. ج: متأسفانه جزئیات آن یادم نیست ولی احساس می‌شد که آقای بنی صدر دفع الوقت می‌کند، بعضی ها هم سوءظن پیدا کرده بودند که نکند باطنا یک بند و بستی باشد، ولی مسأله عمده اختلاف سپاه و ارتش بود، نیً روهای جنگنده هم عمدتا از نیروهای سپاه و بچه های مخلص بودند ولی امکانات نداشتند و ارتشیها می‌خواستند سلسله مراتب و نظم پادگانی را رعایت کنند و طبعا چون هنوز پس از انقلاب انسجام خود را به دست نیاورده بودند یک ناهماهنگی بین آنها وجود داشت، بالاخره ما احساس کردیم که در امر جنگ کوتاهی می‌شود، در همین رابطه من تلگرافی کردم که مؤثّر هم بود و الان چیزی از آن یادم نیست، لابد در روزنامه های آن زمان منعکس است. (پیوست شماره ۱۲۲، صفحة ۱۰۳۸) اعتراض به تفویض فرماندهی کل قوا به آقای بنی صدر س: آیا حضرتعالی با تفویض فرماندهی کل قوا به آقای بنی صدر موافق بودید یا مخالف، و چه اقداماتی در این زمینه انجام دادید؟

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۷۱* ج: در رابطه با فرمانده کل قوابودن آقای بنی صدر کسی با من مشورت نکرد و من از آن اطلاع نداشتم، من در قم بودم بعضی از مسائل را مانند دیگران از مطبوعات و رادیو تلویزیون می‌شنیدم منتها بعضی ها بی تفاوت بودند ولی من نسبت به آنچه به نظرم درست نبود عکس العمل نشان می‌دادم، یا به امام می‌گفتم یا نامه می‌نوشتم یا به مسئولین پیغام می‌دادم؛ اما این گونه نبود که ریز قضایا را به من بگویند، تعیین فرماندهی کل قوا در اختیار امام بود ولی کی و چگونه این مسئولیت را به ایشان (بنی صدر) واگذار کردند من ً خبر ندارم؛ تقریبا برای ما مسلّم شده بود که آقای بنی صدر مسأله جنگ را دارد سنبل می‌کند و این باعث شکست ما می‌شود، در همان زمان هم آقای بنی صدر رفته بود گویا به ایلام و در آنجا با او بد برخورد کرده بودند؛ در همان ایام یک روز من رفته بودم خدمت امام، به ایشان گفتم: «شما فرماندهی کل قوا را چرا به آقای بنی صدر دادید؟» ایشان گفتند: «پس به چه کسی باید می‌دادم؟» گفتم: ««خودتان فرماندهی کل قوا را در دست داشتید، بر فرض هم می‌خواستید به کسی بدهید این مسئولیت را به یک نفر نمی‌دادید، در اختیار یک شورایی می‌گذاشتید یا در اختیار رؤسای سه قوه، تا دست یک نفر متمرکز نباشد که هر کار خواست بکند»، امام گفتند: «نه، آقای بنی صدر خیلی آدم خوبی است»؛ این تقریبا بیست روز یا یک ماه قبل از آن وقتی بود که آقای بنی صدر را عزل کردند، منظور اینکه از فرمانده کل قوایی آقای بنی صدر در اول من اطلاع نداشتم بعدا هم که به ایشان اعتراض کردم به این شکل جواب دادند، البته در همان زمان من نامه تندی هم به آقای بنی صدر نوشتم و ایشان هم آن را جواب داد که این نامه خیلی تعیین کننده بود که گویا در کتاب آقای ایزدی «کتاب فقیه عالیقدر» هم آمده است. در روزنامه های آن زمان از جمله روزنامه انقلاب اسلامی که مربوط به خود آقای بنی صدر بود منعکس شد و مورد قضاوتها و تحلیلهایی قرار گرفت. (پیوست شماره ۱۲۳، صفحة ۱۰۳۹)

تعیین نماینده برای هدایت کمکهای مردمی س: وقتی مردم شهرهای اشغالی خوزستان نظیر مردم خرمشهر و آبادان آواره شدند حضرتعالی چه اقدامی برای یاری رساندن به آنها انجام دادید؟ ج: من روضه جبهه ها را زیاد می‌خواندم، روزنامه ها و رادیو تلویزیون تا حدی در اختیارمان بود، مردم هم پولهای زیادی می‌آوردند، هم برای آوارگان و هم برای کمک به جبهه های جنگ، مردم طلا می‌آوردند پول می‌دادند، گاهی من به آقای حاج شیخ محمّدعلی رحمانی (که مسئول بسیج و هدایت کمکهای مردمی به جبهه های جنگ بود) بیست میلیون، سی میلیون تومان پول می‌دادم که با توجه به ارزش ریال در آن زمان مبلّغ سنگینی بود، به افراد دیگر و سایر مسئولین جبهه ها هم پول می‌دادم، یک روز مثلا آقای علی شمخانی با یک عده از افسران آمده بودند اینجا که هر کدام مسئول قسمتهایی بودند من آن روز به هر یک مقداری پول برای مخارج نیروهای تحت نظرشان و وسایلی که احتیاج داشتند دادم، خدا بیامرزدش مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا گل سرخی هم در این مسائل نماینده من در جبهه ها بود، پولهایی به او می‌دادم می‌رفت در جبهه ها هم به ارتش و هم به سپاه کمک می‌کرد، بعدا آقای حاج شیخ محمّدعلی رحمانی نماینده من در جبهه ها شد که برای این کار ستادی تدارک دید و برای جبهه پولهای زیادی به ایشان می‌دادم. ضمنا در زمان جنگ از جمله افرادی که زیاد با من رفت و آمد داشت و خبرهای جبهه و اوضاع نیروهای طرفین را گزارش می‌داد آقای صیاد شیرازی بود، ایشان برای هماهنگی بین ارتش و سپاه خیلی تلاش می‌کرد. آن وقت دفتر امام کمتر به این گونه مسائل جبهه توجه داشت، بیشتر این کمکها را پیش من می‌آوردند، حتی یک وقتی در دفتر امام مقداری دلار و پول جمع شده بود ایشان آنها را فرستاده بودند اینجا که در میان جبهه ها توزیع شود، البته افراد دیگری هم برای جبهه ها پول و امکانات می‌فرستادند ولی خوب شاید چون مردم اعتماد داشتند یا در رادیو تلویزیون بیشتر مطرح می‌شد کمکهای خود را از این طریق می‌فرستادند، و برای تشویق آنها اخبار آن هم گفته می‌شد ً که مثلا برای کمک به جبهه از طرف اهالی فلان جا یا فلان فرد مثلا

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۷۳* این مقدار پول در اختیار دفتر فلانی قرار گرفت، البته برای آوارگان هم می‌آوردند. اول جنگ ما به صورت موردی کمک می‌کردیم ولی بعد توسط ستادی که برای این منظور تشکیل دادیم و مرکز آن در تهران بود به جبهه های مختلف از ارتش و سپاه و جهاد کمک می‌شد و نیازهای آنها را در حد مقدور برطرف می‌کرد. حضور پدر و فرزندان و نوه ها در جبهه های جنگ س: علاوه بر کمکهای مادی و معنوی که از سوی حضرتعالی به جبهه های جنگ صورت می‌گرفت حضور داوطلبانه بستگان و نزدیکان حضرتعالی در جبهه ها و در کنار رزمندگان و بسیجیان بیش از همه موجب دلگرمی و تقویت روحیه آنان می‌گردید، از جمله حضور مرحوم حاج علی منتظری والد بزرگوار شما و نیز جناب آقاسعید فرزندتان و دیگر بستگان و نزدیً کان حضرتعالی؛ لطفا در این باره مقداری توضیح بفرمایید. ج: علاوه بر اینکه خود من به جبهه های غرب و جنوب رفتم مرحوم پدر من نیز مکررا به جبهه های جنگ تحمیلی می‌رفت و مدتها در آنجا می‌ماند و به تبلیغ و تشویق رزمندگان عزیز اشتغال داشت. سعید فرزند اینجانب نیز مدتها در جبهه فعالیت داشت و یک چشم خود را در اثر اصابت ترکش به طور کلی از دست داد و گوش او هم آسیب دید، البته با کوشش پزشکان محترم در بیمارستانی در تهران «لبافی نژاد» صورت ظاهر چشم محفوظ ماند و تخلیه نشد، و احمدآقا فرزند دیگر من نیز مدتی در جبهه بود و تبلیغ می‌کرد. همچنین نوه ها و بسیاری از بستگان و از جمله یاسر نوه دختری من نیز مدتها در جبهه بود و آخرالامر به شهادت رسید، و به دنبال شهادت او از ناحیه حوزه علمیه قم جلسه مفصّلی در مدرسه فیضیه تشکیل شد و آقای فلسفی منبر رفتند و تلگرافها و نامه های بسیاری که متضمن تسلیت از ناحیه بزرگان و ارگانهای مختلف کشور بود برای اینجانب فرستاده شد، چنانکه برای شهادت فرزند عزیزم مرحوم محمّد نیز تلگرافات و نامه های زیادی فرستاده شده بود؛ که متأسفانه در تهاجم وسیعی که در بهمن ماه ۱۳۷۱ به منزل و حسینیه اینجانب انجام گرفت - تلگرافات و

نامه های گوناگون و کتابهای مختلف و ابزار و وسایل صوتی و تصویری و نوارها و بالاخره آرشیو چهارده ساله ای که از اینجانب موجود بود- به غارت برده شد و تلگرافات و نامه های تسلیت نیز به غارت رفت، جز یکی دو نامه که باقی مانده است. (پیوست شماره ۱۲۴، صفحة ۱۰۴۱) پیشنهاد تشکیل هسته های کوچک برای عملیات چریکی در خاک عراق س: آیا حضرتعالی استراتژی ویژه ای برای پیشرفت جنگ در نظر داشتید؟ چنانکه شنیده ایم حضرتعالی در یک مرحله پیشنهاد می‌کردید هسته های کوچکی تشکیل و به داخل خاک عراق فرستاده شود تا عملیات چریکی انجام دهند. ج: بله البته این بعد از مدتی بود که از جنگ گذشته بود تقریبا اواسط جنگ بود، می‌دیدیم که بسیاری از نیروها و امکانات ما بسیج می‌شود ولی در هر عملیات تلفات بسیاری متوجه نیروهای ما می‌شود، من می‌گفتم شما این قدر سرمایه گذاری می‌کنید از مدتها قبل امکانات و تدارکات فراهم می‌کنید تا عملیاتی را برنامه ریزی کنیً د بعد نوعا این عملیات لو می‌رود و ما پنج شش هزار نفر تلفات می‌دهیم، حالا اگر شما بیایید از قبل این نیروها را آماده کنید و همین پنج شش هزار نفر را در دسته های عملیاتی پنج شش نفره سازماندهی کنید و به صورت گروههای چریکی مستقل در داخل خاک عراق برای عملیات بفرستید نتیجه بهتری می‌گیریم و ضربه های کاری تری به آنها می‌توانیم بزنیم، مثلا ما می‌توانیم پلها را خراب کنیم، بر سر راههای آنها کمین بگذاریم، راههای تدارکاتی آنها را ببندیم، بعضی مراکز مهم را منفجر کنیم و کارهای دیگری به این شکل، اگر بر فرض آنها نصف نیروهای ما را هم کشف می‌کردند و از بین می‌بردند همان نصف دیگر که کار می‌کردند بازدهی اش برای ما خیلی زیادتر بود و ضربه های کاری می‌توانستند وارد کنند، در صورتی که آن طرح عملی می‌شد نیروهای حزب اللهی عراق هم با ما همکاری می‌کردند و حاضر بودند در این جهت سرمایه گذاری کنند، من این طرح را با خیلی ها مطرح کردم آنها هم قبول می‌کردند اما عملا کاری صورت نمی‌گرفت.

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۷۵* جنگ ملت عراق علیه حکومت بعث س: آیا تشکیلات سپاه بدر که از عراقیها در رابطه با مجلس اعلی شکل گرفت در همین رابطه درست شد؟ ج: بله، در رابطه با عراقیها هم همین نظر را داشتم، می‌گفتم الان یکی از شعارهای صدام علیه ما این است که با مجوس می‌جنگد، ما می‌گفتیم جنگ عراق و ایران و آنها می‌گفتند جنگ عرب و مجوس، من گفتم بیاییم این شعار را از آنها بگیریم ما باید به عراقیها بگوییم که ما عراق را نمی‌خواهیم تصرف کنیم، ما با حکومت جابر و متجاوز عراق مخالفیم، من به عراقیهایی که در ایران بودند می‌گفتم شما بیایید از این نیروهای عراق که در ایران و خلیج فارس و سایر کشورهای عربی آواره هستند یک سپاهی را تشکیل بدهید و اگر همه آنها جمع آوری شوند بیست سی هزار نیرو می‌شوند، رادیو تلویزیون هم در اختیار داشته باشند و خود اینها با دولت صدام بجنگند، در عراق هم نیروهای انقلابی و ناراضی بهخصوص در بین شیعیان زیاد هستند، آنان نیز به شما ملحق می‌شوند و بدین وسیله جنگ را از حالت جنگ ایران و عراق درآوریم و بشود جنگ ملت عراق با حکومت بعث، و در حد امکان ما به آنها کمک و از آنها پشتیبانی کنیم، این سنخ مطالب را من در آن زمان به مرحوم امام و مسئولین گفته ام و لشکر بدر هم که تشکیل شد در همین رابطه بود، آقای حاج سید محمّد باقر حکیم و دیگران خوشحال شدند؛ ولی واقع مطلب این است که بعضی از افراد سپاه دوست نداشتند این طرح عملی شود چون می‌دیدند اگر این عملی شود دیگر قدرت خیلی دست آنها نیست، برخی از اینها می‌خواستند به عنوان فاتح و قهرمان جنگ شناخته شوند و اگر اختیار جنگ دست عراقیها می‌افتاد برای آنها خیلی خوشایند نبود، در این اواخر هم من نامه ای به امام نوشتم و برای چگونگی پایان جنگ طرحی داشتم ولی امام متأسفانه قبول نکردند، این نامه را من دوسه ماه قبل از قبول قطعنامه نوشتم.ً بعدا من به آقای خامنه ای که آن وقت رئیس جمهور بود گفتم که من یک چنین نامه ای به امام نوشته ام شما آن را دیده اید؟ گفتند نه من ندیده ام! (پیوست شماره ۱۲۵، صفحة ۱۰۴۵)

یک پرسش فقهی در ارتباط با عملیات چریکی س: یک سئوال فقهی مطرح است و آن اینکه حضرتعالی پیش از این فرمودید که نظر شما این بود که در زمان جنگ گروههای چریکی تشکیل شود و برای عملیات و ترور به داخل خاک عراق فرستاده شود، آیا این شیوه برخورد از نظر فقهی اشکال ندارد و شما ترورهای به این شکل را تأیید می‌کنید؟ ج: البته این ترور نیست و گروههای چریکی می‌توانستند در اهداف نظامی مانند صنایع نظامی آنها انفجار ایجاد کنند یا راههای تدارکاتی آنها را مختل کنند، یعنی در درون جبهه دشمن عمل می‌کردند نه در پشت جبهه و نسبت به مردم بی دفاع عراق، و عملیات این نیروی چریکی با عملیات گسترده فرقی نمی‌کرد الا آنکه اصل مسلّم در آن غافلگیری دشمن بود، و به همین خاطر عملیات در ابعاد کوچک انجام می‌شد. بالاخره وقتی دشمن در خاک ما به ما ضربه می‌زد چه به صورت جنگ رو در رو و چه به صورت جنگ چریکی باید او را دفع می‌کردیم، و اینها از مصادیق ترور محسوب نمی‌گردد و عنوان دفاع دارد. طرح ادغام نیروهای مسلّح به دو نیروی نظامی و انتظامی س: حضرتعالی در مورد ادغام نیروهای مسلّح ًانتظامی و نظامی کرارا اظهاراتی داشتید و حتی شنیده ایم طرحی در این رابطه تنظیم و به سران سه قوه داده اید، تفصیل این موضوع را بیان بفرمایید. ج: ًاجمالا از جبهه پیش من زیاد شکایت می‌آوردند، بسیاری از شکایتها مربوط به این بود که ارتش با سپاه یک درگیریهایی با هم داشتند، گاهی ارتشیها می‌خواستند زیر بار سپاه نروند، گاهی سپاهیها تندیهایی داشتند، بالاخره تضاد بین این دو مانع از این بود که جنگ پیش برود، این یک اشکال بود؛ در داخل کشور هم کمیته و سپاه و شهربانی و ژاندارمری بودند اینها هم بینشان رقابتهایی بود، لذا روی این جهت من اصرار داشتم که این نیروها در هم ادغام شوند، طرح من این بود که ما یک نیروی نظامی و یک نیروی انتظامی داشته باشیم، این موضوع در جلددوم کتاب ولایت فقیه

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۷۷* ۱ هم در ضمن یک فصل آمده است، و در جلساتی که با مسئولین کشور معمولا هر ماه یک بار داشتیم این موضوع را در میان گذاشتم و چون روش من این بود که قبل از جلسه مطالب مهم را برای طرح در جلسه یادداشت می‌کردم مطالب مربوط به این موضوع را در چند محور به شرح زیر یادداشت کرده بودم: پیوست شماره ۱۲۶: پیشنهاد ادغام نیروهای مسلّح در یکدیگر و تشکیل دو واحد نظامی و انتظامی توسط معظمله در جلسه سران کشور، مورخه ۱۰/۱۱/۶۴ بسم الله الرحمن الرحیم به نظر می‌رسد وجود پنج نیروی مسلّح مستقل به نامهای ارتش، سپاه، ژاندارمری، شهربانی و کمیته با روحیه های مختلف و برنامه و ضوابط ناهماهنگ و اختلاف فاحش در سطح حقوق و امکانات، علاوه بر هزینه های سنگیً ن و مخارج تکراری نوعا مستلزم حسادت و بدبینی و تضاد و تعارض و خنثی کردن کار یکدیگر یا کم کاری و بی اعتنائی به وظایف محوله و فرار از کار خواهد بود، باید با تصویب یک تک ماده انقلابی در مجلس و یا یک فرمان انقلابی از طرف رهبر نیروها و مؤسسات نظامی و صنعتی و رفاهی آنان در یکدیگر ادغام و مجموعا به وسیله یک وزارتخانه اداره شود به این تفصیل: ۱ - حجم عظیم ارتش کنونی و شهربانی و ژاندارمری به تدریج کوچک شود، افسران و درجه داران مشکوک به تدریج و محترمانه بازخرید شوند و کادرهای بی تفاوت به کارهای تشریفاتی و آموزش سربازان و بسیج گمارده شوند و افراد و کادرهای خوب و باتجربه و متعهّد از نیروهای پنجگانه شناسائی و سازماندهی شوند و از مجموع آنها دو نیروی امنیت داخلی به نام پاسدار، و امنیت مرزی و رزمی به نام ارتش تشکی ّل شود و اگر نام سومی برای این نیروها انتخاب شود شاید بهتر باشد، در حقوق هم باید هم سطح باشند و یا قریب به یکدیگر. ۱ ر.ک: دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه ۲/۷۶۷; و نیز ترجمه فارسی آن: مبانی فقهی حکومت اسلامی ۵/۳۲۰

۲ - از افسران و درجه داران برای اداره امور و سازماندهی و برنامه ریزی و فرماندهی، و از سربازهای وظیفه پس از آموزش خوب و احراز تعهد برای اجرا و مباشرت در ایجاد امن و دفاع استفاده شود. ۳ - از نظر حقوق و مزایا و امکانات حتی سربازها به نسبت تأمین شوند تا گرفتار رشوه و کم کاری و بی اعتنائی نسبت به وظایف محوله نشوند. ۴ - دانشکده های افسری و پلیس و سپاه به یک دانشگاه دارای یک دوره عمومی و چند رشته تخصصی از زمینی، هوائی، دریائی و صنایع نظامی تبدیل شود. ۵ - در بافت فعلی اداره سیاسی و ایدئولوژی ارتش و نمایندگی امام در شهربانی و سپاه تغییر اساسی داده شود، و از تشریفات کم و به واقعیات افزوده شود، و نمایندگی امام علاوه بر اداره امور سیاسی و عقیدتی نیروها نقش اطلاعات و رکن دو ارتش را نیز داشته باشد. ۶ - بسیج مردمی نیً ز مستقیما زیر نظر رهبر اداره شود تا ملعبه نیروها نشود و رهبر در مواقع ضرورت و کمبود، آنان را به کمک دو نیرو بسیج کند. ۷ - صنایع نظامی ارتش و سپاه در یکدیگر ادغام شوند و از تشریفات نظامی آن کاسته شود و به جنبه های تکنیک و صنعت آن افزوده شود. ۸ - انجام امور فوق در صورتی می‌سر است که یک تصمیم قاطع گرفته شود و ملاحظه کاریها همه به دور ریخته شود وگرنه روز به روز گرفتاری زیادتر خواهد بود. ۹ - نیروهای متعهّدی که از سپاه در اثر روحیه انحصارطلبی بعضی از مسئولین منزوی شده اند به کار دعوت شوند. ۱۰ - ده نفر از افراد وارد و عاقل و متدیّن و متعهّد از نیروهای پنجگانه از هر کدام دونفر مسئول انجام و اجرای این قانون شوند.

البته من پیش از این هم در ارتباط با مسائل جنگ در نامه ای که به امام در مورخه۱۶/۷/۶۴ نوشته بودم مسائلی را در این زمینه و نیز در زمینه فرمان امام مبنی بر تشکیل قوای سه گانه در سپاه یادآور شدم، در قسمتی از آن نامه آمده بود: «۳ - در مورد حکم اخیر حضرتعالی به تأسیس قوای سه گانه در سپاه به نظر می‌رسد در شرایط جنگی و آمادگی بسیاری از افراد ارتش برای اخلال و فرار و عصیان این تصمیم بسا عوارض نامطلوبی را به دنبال داشته باشد. از اول ممکن بود ارتش را به تدریج و بدون سروصدا تصفیه و با سرمایه گذاری فکری و تربیتی جاذب و صحیح (نه با این سیاسی عقیدتی فعلی) اصلاح و آماده کرد و به افراد جوان و فعال آن آموزشهای دینی و انقلابی داد، با حفظ بافت و نظامی که از مزایای ارتش است، ولی متأسفانه همه تشویق و تقدیرها متوجه سپاه با همه خط بازیها و جنگهای سیاسی موجود در آن شد، و ارتش روز به روز تحقیر شده، و حکم اخیر حضرتعالی علاوه بر مشکلات اقتصادی آن و نداشتن ارز کافی و تجربه پنجاه ساله به منزله تیر خلاصی بود که آخرین امید ارتش را از جمهوری اسلامی قطع نمود، و فعلا در این شرایط سخت نه ارتش دلگرم داریم و نه سپاه مجهز قوی، زمانی مخلص به عرض رساندم که وجود دو نیروی مسلّح مستقل قوی ممکن است در آینده در اثر رقابت، برای کشور مشکلات ایجاد کند، باید برای آینده ارتش را تصفیه و تربیت و متعهّد نمود و حفظ مرزهای کشور در قبال هجوم اجانب را به آن محول نمود، و بسیج هم نیروی مستقل ذخیره باشد که در مواقع ضرورت به کمک ارتش بشتابد، و سپاه باید به تدریج به داخل کشور باز گردد و از انقلاب پاسداری کند، و کمیته به تدریج در سپاه ادغام شود، ولی با دستور فعلی حضرتعالی مسأله تزاحم و رقابت ارتش و سپاه به کجا می‌انجامد خدا می‌داند. اینکه بارها افسران ما بهخصوص خلبانان با هواپیما یا هلی کوپتر به عراق یا جاهای دیگر فرار کرده اند ولی تا حال یک افسر عراقی با همه مشکلات آنجا به ایران فرار نکرده حکایت از دلسردی و عدم اعتماد ارتش ما و دلگرمی ارتش عراق دارد». (پیوست شماره ۱۲۷، صفحة ۱۰۵۶) ً البته بعدا یک قسمتی از این طرح عملی شد و نیروهای شهربانی و ژاندارمری

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۸۱* و کمیته های انقلاب اسلامی در یکدیگر تحت عنوان «نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران» ادغام شدند، همین اواخر آقای حاج شیخ عبدالله نوری که وزیر کشور بود آمد پیش من، کتاب ولایت فقیه را آورده بود و می‌گفت نظر شما در رابطه با شکل اجرایی این ادغام چیست و راجع به چگونگی اجرای آن مشورت می‌کرد. گزارش مشکلات جنگ به حضرت امام س: گویا در مراحل مختلف جنگ به ویژه در سالهای آخر آن عده زیادی از دست اندرکاران امر جنگ از طریق حضرتعالی بنبستها و مشکلات پیچیده جنگ را با حضرت امام (رضوان الله علیه) مطرح می‌ً کردند، لطفا اگر خاطره ای در این زمینه دارید بفرمایید. ج: ًاجمالا در آن اوایل، آقای خامنه ای با اینکه رئیس جمهور بود ولی کمتر در جریان مسائل جنگ بود، بیشتر آقای هاشمی در امور جنگ دخالت می‌کرد، مثلا آقای محسن رضایی از جبهه به آقای هاشمی تلفن می‌کرد آقای هاشمی هم دستور می‌داد که فلان کار را بکنید یا فلان جا بروید، حالا یا امام این اختیارات را به آقای هاشمی داده بودند یا اینکه آقای هاشمی خودش کارها را به دست می‌گرفت نمی‌دانم، من در چند جلسه ای که در بحرانهای جنگ در تهران بودم گاهی راجع به بعضی مسائل تلفن زده می‌شد آقای هاشمی خودش تصمیم می‌گرفت که این کار را بکنید یا نکنید، از طرف دیگر مشکلات و مسائل را چه نیروهای رزمنده و چه فرماندهان ًآنها نوعا به من مراجعه می‌کردند، من می‌گفتم بروید به مسئولین بگویید، می‌گفتند گفته ایم به حرفمان گوش نداده اند، بعد من همه این مسائل را جمع می‌کردم و یک وقت خدمت امام می‌رسیدم و این مسائل را مطرح می‌کردم، گاهی بعضی از فرماندهان در کارشان شبهه می‌کردند و می‌گفتند ما داریم زمینه کشته شدن بعضی از این جوانها را فراهم می‌کنیم، امکانات به ما نمی‌دهند، به جای امکانات ما از نیروهای مخلص استفاده می‌کنیم، فرماندهی قوی نیست، برنامه ریزیها قوی نیست، برنامه هایمان لو می‌رود، خیلی از برنامه هایی که تنظیم شده بود لو رفت و بچه های مردم شهید شدند، من این

چیزها را به امام منتقل می‌کردم، فرماندهی جنگ خیلی خوب نبود، ارتش و سپاه با هم اختلافهایی داشتند و زیر بار هم نمی‌رفتند، سپاه می‌خواست ارتش را یدک بکشد ارتش هم می‌خواست زیر بار سپاه نرود، نیروهای سطح پایین و متوسط سپاه هم از دست بعضی مسئولیً نشان گله داشتند، مثلا یک روز چهل نفر از اینها آمدند منزل ما و اشکالاتی داشتند که اشکالاتشان هم وارد بود، از امام هم وقت گرفته بودند که خدمت ایشان بروند اما مخالفان آنها این وقت را لغو کرده بودند، با اینکه از طرف امام به آنها قول داده شده بود ولی به آنها اجازه نمی‌دادند بروند حرفشان را بزنند، بعد اینها برگشتند رفتند به جبهه و خیلی از آنها شهید شدند، دل پر خونی داشتند از بی برنامگی ها، از خط بازیها و مشکلات دیگری که وجود داشت؛ در همان نامه ای که من به امام نوشتم قسمتی از آن این بود: «... اشکال مهم این است که کارهای اساسی کشور خلاصه شده در چند نفر با مشاغل و گرفتاریهای زیادی که دارند، و ای کاش کارهای مهم را به افراد قوی و اهل محول می‌کردند... ۵- بالاخره فعلا مسأله جنگ تحمیلی مهمترین مسأله است و من مطلعم که بین ارتش و سپاه هماهنگی وجود ندارد و هیچ یک زیر بار فرماندهی دیگری نمی‌رود و یکدیگر را قبول ندارند و فعلا اثر موعظه و نصیحت هم موقت است، و جنگ بیش از هر چیز نیاز به فرماندهی واحدی که مورد پذیرش باشد دارد و الّا تلفات زیاد و بازده بسیار کم خواهد بود، به نظر می‌رسد چون آقای خامنه ای تا اندازه ای از وضع جنگ و جبهه و ارتش بااطلاع است چه مانعی دارد فرماندهی حملات را ایشان عهده دار شوند، و چنانچه بنی صدر مدتی در جبهه بود ایشان هم در وقت حملات کارهای تشریفاتی را رها و با رعایت تستر و احتیً اط در جبهه باشند و مستقیما نظارت و فرماندهی کنند و بلکه در آنجا با مشاهده اوضاع از نزدیک بتوانند بسیاری از مشکلات را نیز حل نمایند، قدرت فرماندهی ایشان از آقای هاشمی بیشتر است، باشد خداوند تبارک و تعالی کمک کند و پیروزی را نصیب لشگر اسلام نماید، ان شاءالله تعالی». (پیوست شماره ۱۲۷، صفحة ۱۰۵۶) در آن وقت صدام خودش می‌آمد در جبهه فرماندهی می‌کرد، اما ما فرماندهی نداشتیم، با تلفن می‌خواستند کارها را حل کنند، از جبهه تلفن می‌زدند به آقای

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۸۳* هاشمی و ایشان هم گاهی با تلفن می‌خواستند جنگ را فرماندهی کنند، من در ادامه آن نامه این مطالب را هم نوشته بودم که: «در حال حاضر شاید راهی جز تحمل وضع دلخراش موجود نباشد ولی اگر دوسال قبل با وسعت نظر به تذکرات و درد دل فرماندهان متعهّد و رزمندگان عزیز که متأسفانه اکثر آنان با دلی پر درد به شهادت رسیدند توجه شده بود فرصتها از دست نمی‌رفت و امروز راههای پیشرفت بر ما مسدود نمی‌شد، ولی چه کنیم که غرور بعضی مسئولین بالا و بی اعتنایی آنان به نظرات دیگران کار را به اینجا رساند، از حدود دوسال پیش تا حال بسیاری از افراد مخلص ارتش و سپاه و نمایندگان مجلس و افراد روشن و بصیر و متعهّد نسبت به تحولات سپاه و ارتش و روش جنگ و اشکالات کار گفتند و نوشتند که از حد خارج بود و ممکن بود که از افکار آنان استفاده کرد ولی کسی به آنان توجه نکرد و نتوانستند درد خود را که از نزدیک در جبهه ها مشاهده کرده یا از زبان فرماندهان بالا و پایین شنیده بودند به اطلاع حضرتعالی برسانند، و هر وقت تصمیمی می‌گرفتند مسئولین که حیثیت خود را نزد حضرتعالی و مردم در مخاطره می‌دیدند جوّی می‌ساختند که آنان موفق نشوند، و گذشت آنچه گذشت و باز هم می‌گذرد. دو نامه مختصر ضمیمه، نمونه کوچک از نامه های زیادی است که بعد از هر حمله و شکستی فرماندهان رده دو و سه جبهه ها به اینجانب می‌نویسند و با نگرانی شدید و شک در مشروعیت کار خود به اینجانب مراجعه می‌کنند، و من آنچه توانسته ام با صحبتهای خصوصی و عمومی خطاها و اشتباهات و سهل انگاریهای آقایان و فرماندهان بالا را توجیه کرده ام، ولی هنگامی که می‌گویند واقعیات تلخ و سهل انگاریها را عینا برای آقایان گفته ایم و تذکر داده ایم ولی توجه نکرده اند یا اینکه گناهان را به گردن یکدیگر انداخته اند در این صورت چه باید کرد، و در جواب آنان چه باید گفت؟ وقتی که بعضی از افراد سابقه دار و متعهّد از مسئولین سپاه می‌آیند و می‌گویند به داد سپاه برسید که سپاه در حال انفجار است جواب آنان چیست؟ ...ً معمولا بعد از هر شکستی که بالاخره همه می‌فهمند، به جای بررسی دقیق شرایط و عوامل آن و استفاده از تمام نظریات و انتقادات فرماندهان جزء و رزمندگانی که شاهد قضایا و مصائب بوده اند، یک سری خلاف واقعها و پیروزیهای خیالی

و تهدیدهای تو خالی در رسانه های گروهی و نماز جمعه ها تحویل خلق الله داده می‌شود که باعث تعجب حاضرین در جبهه ها می‌شود، و تمام قصورات و تقصیرات زیر پوشش تبلیغات قرار می‌گیرد و افراد مقصّر یا خاطی هیچ گونه احساس ترس یا نگرانی نمی‌کنند و یا به گردن یکدیگر می‌ًاندازند و مرتبا خطا روی خطا و شکست روی شکست نصیب انقلاب و مردم می‌شود». (پیوست شماره ۱۲۷، صفحة ۱۰۵۶) مثلا در یک عملیات صدام گفته بود ما چهار هزار از ایران را کشته ایم، بعد در رادیو تلویزیً ون ما گفتند اصلا ما چهار هزار نفر بیشتر نیرو در آن قسمت نداشته ایم، اتفاقا همین مطلب را به امام گزارش داده بودند و ایشان در سخنرانی خود گفته بودند که صدام ادعا کرده که ما چهار هزار نفر از ایرانیها را کشته ایً م در حالی که ما اصلا چهار هزار نفر در آن منطقه نیرو نداشته ایم! بعد از خود جبهه - از بعضی فرماندهان و کسانی که حضور داشتند- آمدند به من گفتند: «این مطلب خلاف واقع است، ما هفتاد هشتاد هزار نفر نیرو در آن قسمت داشته ایم و چهار هزار نفر از آنها شهید شده اند»؛ من دیدم این مسأله در روحیه بعضی از نیروها اثر خیلی بدی داشته است لذا رفتم تهران و به امام گفتم: «آقا این گزارشها را بدون تحقیق نگویید، شما می‌فرمایید ما چهار هزار نفر بیشتر نیرو نداشته ایم در حالی که این مطلب خلاف واقع است»، ایشان گفتند: «بله معلوم می‌شود اینها گزارش غلط به من داده اند». نمونه دیگر اینکه وقتی نیروها را از فاو بیرون کشیدند فرستادند طرف حلبچه، نتیجه کار این شد که فاو خالی شد و صدام آمد به راحتی فاو را گرفت، بعد به شلمچه حمله کرد و چندین هزار نیرو را هم در آنجا از بین برد. تصرف حلبچه کار خوبی نبود و باعث شد که صدام به آنجا حمله کند و مردم آنجا را با شیمیایی قتل عام نماید. چنانکه گفته شد حدود پنج هزار نفر از مردم محلی در حلبچه کشته شدند، و من در آن هنگام برای همدردی با آنان یک مجلس سوگواری به نام شهدای حلبچه در مسجداعظم قم تشکیل دادم و از همه طبقات و حتی از دفتر مرحوم امام در آن شرکت کردند.ً اصلا خالی کردن فاو و فرستادن نیروها به حلبچه کار پخته ای نبود، و بیشتر از همه قضیه انتخابات، قضایا را لو داد، در همان وقت انتخابات بود، در رسانه ها اعلام کردند که فاو

فصل نهم: دفاع مقدس ۵۸۵* هزار و هفتصد نفر رأی داشته، و پیدا بود که این نیروهایی که در فاو هستند همه رأی می‌دهند و این اعلام لو داد که در فاو هزار و هفتصد نفر نیرو بیشتر نیست و باعث شد که صدام حمله کرد و فاو را گرفت بعد آمد به شلمچه هم حمله کرد و دوباره تا نزدیکی اهواز آمد، ما می‌لیاردها تومان در فاو خرج کرده بودیم که همه به دست صدام افتاد؛ من در خاتمه آن نامه نوشتم: «... در خاتمه با کمال معذرت از اطاله کلام به عرض می‌رساند در اثر حساسیت وضع فعلی و پیچیدگی مسائل کشور و انقلاب و بالاتر از همه مشکلات جهان اسلام و مسلمین از یک طرف و از طرف دیگر کثرت توقعات و انتظارات جهان اسلام از حضرتعالی، سران سه قوه کشور هم کارشان زیاد است و هم در برخی مسائل تخصص ندارند و نمی‌شود همه امور به آقایان محول باشد، می‌گویند پیامبراکرم (ص) ده نفر مشاور از قبایل مختلف داشتند، لذا بسیار مناسب است ده نفر از صاحبان فکر و بصیرت در زمینه مسائل مختلف از جنگ و اقتصاد و سیاست با رعایت تعهد به تدریج شناسایً ی و انتخاب شوند، ضمنا یکی دونفر از کسانی که به انقلاب و اسلام اعتقاد دارند و از جهاتی مخالف خوانی می‌کنند در میان آنان باشند تا افکار در اثر برخورد پخته شود و سعی شود از افراد غیر شاغل فارغ البال که فرصت بحث و فکر داشته باشند انتخاب شوند و کار آنان فقط فکر در مسائل کشور و ارائه طرح و خطوط کلی در زمینه مسائل اجرایی باشد». (پیوست شماره ۱۲۷، صفحة ۱۰۵۶) ّعلی ای حال در آن وقت اشکال مهم این بود که صدام در هر حمله ای اتاق جنگ داشت و افسران عالی رتبه حضور فعال داشتند و خودش هم می‌آمد در جبهه، ولی در کشور ما مسائل با تلفن می‌خواست حل شود، آقای خامنه ای که رئیس جمهور بود چندان در مسائل جنگ دخالت نداشت، آقای می‌رحسین موسوی نخست وزیً ر هم عملا صاحب رأی نبود و هر چه می‌گفتند باید انجام می‌ً داد، عملا آقای هاشمی و احمدآقا هر چه تصمیم می‌گرفتند عملی می‌شد، حتی گاهی آقای موسوی نخست وزیر از سوی خودش کاری می‌کرد آنها به او تشر می‌رفتند، گاهی اوقات که ارتش و سپاه با هم درگیر بودند یا فرمانی می‌آمد که آمادگی اجرای آن را نداشتند یا به نظر آنها

درست نبود افراد سپاه و ارتش به من متوسّل می‌شدند، مثلا یکی از فرماندهان سپاه در همان بحران از شلمچه به من تلفن کرد که ما در فاو شکست خورده ایم، به ما می‌گویند در شلمچه عمل کنید، ما امکانات نداریم اینجا هم شکست می‌خوریم، شما به تهران بگویید؛ اتفاقا در شلمچه هم عمل کردند و شکست خوردند. منظور اینکه این جور چیزها را به من می‌گفتند من هم گاهی خودم اقدام می‌کردم و به بیت امام و مسئولین منتقل می‌کردم و گاهی می‌گفتم خودتان با مسئولین مطرح کنید. س: راجع به این مسائل حضرتعالی مکاتبه می‌کردید یا اینکه خدمت امام می‌رفتید و مسائل را مطرح می‌کردید؟ ج: راجع به این مسائل هم خدمت امام می‌رفتم و از نزدیک مسائل را می‌گفتم و هم نامه می‌نوشتم. (پیوستهای شماره ۱۲۸ و ۱۲۹، صفحات ۱۰۶۵ الی ۱۰۷۶) س: آیا این مسائل به غیر از امام به بقیه مسئولین هم منعکس می‌شد؟ ج: سران کشور خودشان در تهران جلساتی داشتند ولی با من یک ماه یا دوماه یک بار جلسه داشتند که بعضی وقتها آنها به قم می‌آمدند و بعضی وقتها که جلسه پیش امام و در منزل ایشان تشکیل می‌شد من به تهران می‌رفتم و در آن جلسات این مسائل را مطرح می‌کردم. ماجرای مک فارلین س: یکی از مسائلی که در ارتباط با جنگ ایران و عراق در رسانه های داخلی و خارجی انعکاس وسیعی یافت ماجرای سفر محرمانه مقامات آمریکایی به ایران و پیامدهای پس از ً آن بود؛ لطفا بفرمایید آیا حضرتعالی از این سفر اطلاع داشتید یا خیر؟ چه کسانی در این ماجرا نقش داشتند و چگونه خبر آن فاش گردید؟ ج: این ماجرا یک جریان سرّی بود، شخصی به اسم «منوچهر قربانی فر» اهل