کتابها ‹ خاطرات آیتالله منتظری ‹ بخش ۱۵
خاطرات آیتالله منتظری
بخش ۱۵ از ۱۹فصل نهم: دفاع مقدس ۵۸۷* ایران دلال و واسطه خرید اسلحه و آدم ثروتمندی بود، این شخص رفته بود خارج و با همه اینها مربوط بود، با آمریکا و کشورهای خارج ارتباط داشت. این شخص با مک فارلین نماینده ریگان آمده بود ایران، این طور که من شنیدم دکتر محمّدعلی هادی هم از طرف مسئولین با آنان تماس میگیرد، من اینها را خبر نداشتم، مأمور خرید اسلحه هم یک نفر به اسم «محسن کنگرلو» یکی از اعضای سپاه بود، او واسطه بوده که منوچهر قربانی فر برای آنها اسلحه و قطعات خریداری کند، این اسلحه و قطعات را آمریکا داشته، و آمریکا میخواسته بدین وسیله با ایران رابطه برقرار کند. قربانی فر به ضمانت کنگرلو پول اجناس را داده بوده و کنگرلو در وقتی که میبایست پول را بدهد نداده بود و کار آنان به مشاجره کشیده بود. بعد آقای قربانی فر دوتا نامه به آقای کنگرلو مینویسد که یکی ده صفحه و دیگری نوزده صفحه بود و فتوکپی آنها را خود آقای قربانی فر به عنوان اینکه من قائم مقام رهبری هستم به وسیله مرحوم آقای امید نجف آبادی برای من فرستاد و در واقع با نوشتن این دو نامه جریان را لو داد، چون آقای محسن کنگرلو به وعده هایی که به او داده بود عمل نکرده بود، البته محسن کنگرلو هم یک واسطه بوده؛ بعد از اینکه این نامه ها دست من رسید تازه فهمیدم که یک چنین جریان و قرارداد و ارتباطی بوده است و مک فارلین و هیأت آمریکایی با قربانی فر به تهران آمده اند و سلاح آورده اند. بالاخره چون اینها حرفشان شده بود من فهمیدم که چنین قضیه ای هست و در این میان معلوم شد پای اسرائیل هم در میً ان بوده است و اصلا اشکال من این بود که چرا باید کار به جایی برسد که ما خواسته باشیم با اسلحه اسرائیلی با عراق بجنگیم. بعد آقای هاشمی رفسنجانی که پیش من آمد من به او اعتراض کردم که چرا قضیه مک فارلین را به من نگفتید؟ خیلی تعجب کرد و گفت: «شما این قضیه را از کجا فهمیدید؟!» گفتم: «از هر کجا فهمیدم، چرا این قضیه را به من نگفتید؟» گفت: «قصد داشتیم این قضیه را بعدا به شما بگوییم»؛ بالاخره من اعتراض کردم که چرا خودسرانه این کارها را میکنید، و آنها ناراحت بودند که چرا من این مسائل را فهمیده ام. (پیوستهای شماره ۱۳۰ و ۱۳۱، صفحات ۱۰۷۷ الی ۱۱۲۲)
س: آیا در جلسات سران، این مسأله مطرح نشده بود؟ ج: در آن جلسات که من بودم مطرح نشده بود، ماجرا را از دو نامه اعتراض منوچهر قربانی فر به محسن کنگرلو که فتوکپی آنها را برای من فرستاده بود باخبر شدم. س: آیا مرحوم امام (ره) در جریان این معامله بودند یا نه؟ ج: من درست نمیدانم که مرحوم امام (ره) در جریان این مسأله بودند یا نه، ولی من پس از آنکه این جریان را شنیدم رفتم به بیت مرحوم امام و جریان را برای حاج احمدآقا گفتم، او خیلی تعجب کرد که شما از کجا در جریان قرار گرفتید؟ گفتم: «از هر جا، بالاخره اجنه به من خبر داده اند! «، گفت: «خوب گاهی این اجنه که برای شما خبر میآورند این خبرها را بنویسید و برای امام هم بفرستید! » گفتم: «بالاخره این گونه نیست که من در جریان قرار نگیرم»، ولی آقایان از اینکه من به طور کامل همه این جریان را میدانم خیلی ناراحت بودند. س: به نظر شما آیا میان جریان مک فارلین و جریان سیدمهدی هاشمی و دستگیری آقای امید نجف آبادی ارتباطی وجود نداشت و این جریان یک تصفیه حساب جناحی نبود؟ ج: همه چیز محتمل است، والاحتمال خفیف الموونه؛ و بعضی اخبار پشت پرده و بعضی تلکسهایی که در آن وقت روی تلکس منزل ما منعکس میشد حکایت از این ارتباط میکرد، و قضیه آوردن اسلحه از اسرائیل برای ایران هم در یکی از این تلکسها منعکس شده بود، والعلم عندالله. (پیوستهای شماره ۱۳۲ الی ۱۳۵، صفحات ۱۱۲۳ الی ۱۱۳۰) س: چند وقت پیش از اینکه آقای هاشمی رفسنجانی در مقابل مجلس سخنرانی کند و این مسأله را برای مردم افشا کند شما در جریان آن قرار گرفتید؟ ج: به طور دقیق مدت آن را یاد ندارم. البته بعد از مدتی هم همان آقای منوچهر قربانی فر برای من پیغام فرستاد که قرار است شما را از قائم مقامی عزل کنند –مدتی قبل از جریانات برکناری و مسائل آن بود- معلوم میشود که او یک ارتباطهایی با
فصل نهم: دفاع مقدس ۵۸۹* جاهایی داشته و اطلاعاتی داشته است و ما بی خبر بودیم؛ و این نشان میداد که آقایان مدتها پیش از نامه ۶/۱ و ۸/۱ که در فروردین ماه ۶۸ اتفاق افتاد تصمیم خود را گرفته بودند و در تلاش بودند که زمینه ذهنی برای امام هم فراهم کنند؛ حتی تحرکات آنها قبل از جریانات سال۶۸ علنی شده بود، از جمله در همان ایام بود (۲۹/۱۱/۶۷) که بعضی از دوستان قدیمی ما یعنی آقایان مهدی کروبی و امام جمارانی و زیارتی را هم تحریک کردند که آن نامه تند و سراپا کذب و تهمت را خطاب به اینجانب بنویسند؛ و چنانکه شنیدم بعضی از افراد منسوب به بیت اینجانب را هم که با احمدآقا رفیق و مرتبط بودند به ملاقات مرحوم امام برده بودند تا مطالب دروغی را علیه من و بیت من به امام گزارش بدهند؛ و شنیده شد که بعضی از آقایان به عنوان اعتراض علیه من عمّامه خود را نزد امام به زمین زده و با حالت گریه و انابه معظمله را تحت تأثیر قرار داده اند. پیشنهاد خاتمه جنگ و وارد نشدن در خاک عراق س: حضرتعالی از چه وقت نظر داشتید که جنگ خاتمه پیدا کند و از چه وقت مرحوم امام نظرشان بر این قرار گرفت که قطعنامه ۵۹۸ را بپذیرند؟ ج: آن زمان که صدام کشور ایران را اشغال کرد ما نظرمان مثل همه این بود که باید جنگید و آنها را از کشور بیرون کرد، ولی وقتی که خرمشهر را فتح کردیم و اینها را بیرون راندیم احساس کردیم که نیروها بهخصوص ارتش انگیزه داخل شدن در خاک عراق را ندارند، خودشان میگفتند: ما تا حالا جنگ کردیم که دشمن را از کشورمان بیرون کنیم ولی حالا اگر بخواهیم در خاک عراق برویم این کشورگشایی است و انگیزه نداشتند، روی همین اصل هم من همان وقت پیغام دادم که هر کاری میخواهید بکنید حالا وقتش است و حمله کردن به عراق درست نیست، آن روز حسابی برای غرامت به کشور ما پول میّدادند و منت ما را هم میکشیدند و شرایط آماده بود، ولی آقایان فکر میکردند که الان میرویم عراق را میگیریم، صدام را نابود میکنیم. بالاخره من از همان وقت نظرم این بود که جنگ را به یک شکلی خاتمه
دهیم، ولی خوب رهبری با امام بود و نظر ایشان مقدم بود، من هم کمک به جبهه ها میکردم و همکاری هم داشتم؛ ولی وقتی که فاو را گرفتند من یک نامه پنج صفحه ای به امام نوشتم و باز ضرورت توقف جنگ را یادآور شدم، این نامه دوسه ماه قبل از پذیرش قطعنامه بود، (پیوست شماره ۱۲۵، صفحة ۱۰۴۵) من معتقد بودم که ادامه جنگ به عهده خود عراقیهای معارض گذاشته شود، بعد که ما شلمچه را از دست دادیم و جریان قطعنامه مطرح شده بود آیتالله موسوی اردبیلی به قم آمدند و راجع به پذیرش قطعنامه صحبت کردند و گفتند برای امام ثابت کرده اند که ما قادر به ادامه جنگ نیستیم و ایشان بناست قطعنامه را بپذیرند. من گفتم این که صد و هشتاد درجه عقبگرد است و پیشنهاد دادم که به جای پذیرش قطعنامه خوب است سران کشورهای اسلامی از ما بخواهند که آتش بس را قبول کنیم و بعد آنان وساطت کنند و به دست آنها قضیه حل شود نه به دست سازمان ملل، قذافی هم توسط سعدمجبر سفیر سابق لیبی به من پیغام داده بود که ما حاضر هستیم برای خاتمه جنگ وساطت کنیم، نظر من این بود که کشورهای اسلامی خودشان این مسأله را حل کنند، و بعد از این قضایا دیدیم که صدام چقدر از موضع بالا با مسأله برخورد میکرد و خودش را فاتح جنگ میدانست و ما را شکست خورده قلمداد میکرد. بالاخره من همان موقع که خرمشهر فتح شد به مسئولین پیغام دادم که اگر میخواهید صلح کنید و یا معامله کنید و پول و غرامت بگیرید الان وقت آن است، شنیدم بعضی گفته بودند: «فلانی بوی دلار به مشامش خورده است»؛ بعد عراقیها رفتند یک مثلثی هایی درست کردند و آقایان هم به این عنوان که ما میخواهیم برویم به بصره، از امام (ره) یک پیام گرفتند برای مردم بصره که ای مردم بصره از نیروهای ما استقبال کنید و...، من بعدا به امام گفتم آخر این پیام چه بود که شما دادید، آنها به ما میخندند؛ و امام پذیرفتند که پیام اشتباه بوده است. بالاخره ما بعد از فتح خرمشهر مرتب شهید دادیم، مرتب از طرفین کشته شد، کاری هم از پیش برده نشد، و متأسفانه عراقیها هم نوعا جوانان شیعه را از کربلا و نجف میگرفتند و به زور به جبهه ها میآوردند اگر هم نمیخواستند بیایند آنها را تیرباران میکردند، از دو طرف شیعه ها کشته میشدند، سه چهارم عراق شیعه هستند و همین بچه ها را میآوردند که با ما بجنگند. بعد از فتح خرمشهر هشت نفر از سران کشورها آمدند پشت سر امام در تهران نماز خواندند، یاسرعرفات بود، احمد سکوتوره بود،
فصل نهم: دفاع مقدس ۵۹۱* ضیاءالحق بود، اینها اصرار داشتند که امام جنگ را پایان بدهند ولی امام قبول نکردند، همان وقت اگر وساطت آنها قبول شده بود ما در موضع بالا بودیم و میتوانستیم خسارت بگیریم و عراق را محکوم کنیم، ولی متأسفانه آن فرصت را از دست دادیم تا آن وقتی که به امام گفتند ما دیگر هیچ امکانات و نیرویی نداریم و ایشان مجبور شدند آن قطعنامه را بپذیرند؛ البته قولی هم هست که خود امام مایل به ختم جنگ بودند ولی طرفداران ادامه جنگ نظر خودشان را به ایشان تحمیل کرده بودند. (پیوستهای شماره ۱۳۶ و ۱۳۷، صفحات ۱۱۳۱ الی ۱۱۳۶) پیشنهاد خاتمه جنگ با وساطت کشورهای اسلامی نه توسط سازمان ملل س: جریان پیشنهاد خاتمه جنگ توسط سران کشورهای اسلامی چه بود؟ مقتضی است تفصیل آن را بیان فرمایید. ج: در این اواخر یک روز آیتالله موسوی اردبیلی آمدند اینجا پیش من، گفتند برای امام ثابت شده که ما نمیتوانیم جنگ را ادامه بدهیم و بناست قطعنامه را قبول کنیم و در جلسه مسئولین صحبت شده است که فلانی را در جریان بگذاریم - چون آن موقع من هنوز قائم مقام رهبری بودم- حالا ما آمده ایم که شما را در جریان بگذاریم، من یکدفعه جا خوردم گفتم: «آقای موسوی! ً تقریبا یک سال است که صدام مرتب میگفت قطعنامه قطعنامه و ما قبول نمیکردیم و مسخره میکردیم، حالا ما یکدفعه بیاییم قطعنامه را بپذیریم! این صد و هشتاد درجه عقبگرد است، به نظر من به جای قبول قطعنامه این کار را بکنیم - تاکنون چند دفعه قذافی برای من پیغام داده است، حافظ ًاسد هم قطعا بدش نمیآید- نمایندگانی از لیبی و سوریه و الجزایر در سازمان ملل جریان هواپیمای مسافربری ما را که توسط آمریکا در خلیج فارس سرنگون شده و دویست و نود نفر مسافر آن شهید شده اند و جریان موشک بارانهای تهران را مطرح کنند و از ما بخواهند که برای پیشگیری از این حوادث آتش بس را بپذیریم و خود این سه کشور نمایندگانشان را بفرستند برای نظارت بر آتش بس و در این وسط مصلح بشوند، و به این ترتیب کشورهای اسلامی بین ما و عراق را صلح داده
باشند و ضمنا ما به کشورهای اسلامی بها داده باشیم؛ ولی اگر ما قطعنامه را بپذیریم ریش و قیچی دست سازمان ملل است، به هر شکل که خواستند عمل میکنند«؛ این را من برای آقای موسوی اردبیلی گفتم، ایشان گفت: «پیشنهاد خوبی است، من میروم این پیشنهاد را مطرح میکنم». یکی دو روز بعد اعلام شد که قطعنامه پذیرفته شده است! من به آقای هاشمی تلفن کردم گفتم: «آقای هاشمی پس پیشنهاد من چطور شد؟!» گفت: «دیگر کار از این حرفها گذشته بود».ً اتفاقا بعد از چند روز فاروق الشرع به تهران آمده و اصرار کرده بود که با من ملاقات داشته باشد، آقای علی محمّد بشارتی (قائم مقام وزیر خارجه) تلفن زد که ایشان را بیاورد، من گفتم آخر چه فایده ای دارد، بعد باز تلفن زدند، بالاخره ایشان با آقای ولایتی (وزیر خارجه) آمد، من جریان قطعنامه و پیشنهاد خودم را گفتم، ایشان خیلی خوشش آمد و بعد رفته بود سوریه گویا جریان را به حافظ اسد گفته بود، از آنجا گفته بودند نوار آن جلسه را برای ما بفرستید بیاورند که توسط وزارت امور خارجه برای آنها فرستاده شد. جنگ هشت ساله و خسارتهای فراوان س: حضرتعالی اگر راجع به خسارتهای جنگ هشت ساله ایران و عراق مطلب دیگری دارید خواهشمندیم بیان فرمایید. ج: خسارتهای مالی جنگ هشت ساله بسیار زیاد بود، و علاوه بر تلف شدن ابزار و ادوات جنگی به اغلب شهرهای غربی و در این اواخر به بسیاری دیگر از شهرها و کارخانجات و پالایشگاهها خسارتهای فراوانی وارد شد و چنانکه گفته شد خسارات بیشتر از دویست میلیارد دلار بوده است، البته متصدیان جنگ لابد خسارتها ً را دقیقا تخمین زده اند، ولی آنچه مهم است خسارتهای انسانی جنگ است، صدها هزار شهید و معلول و اسیر ثمره جنگ ناخوانده بود، آن هم چه جوانهای با ایمان و اخلاصی که ساخته شده های انقلاب اسلامی بودند، و چه نیروهای حوزوی و دانشگاهی و اساتیدی که ارزش انسانی هیچ یک از آنها به پول و دلار قابل تقویم نیست. البته تا دوسه سال اول جنگ که قسمتهایی از کشور ما در تصرف عراق قرار گرفته
فصل نهم: دفاع مقدس ۵۹۳* بود جنگ یک ضرورت بود و چاره ای جز جنگ نداشتیم، ولی پس از فتح خرمشهر بسیاری از افراد و از جمله خود من مخالف ادامه جنگ بودیم و مطالبه خسارتهای جنگ نیز میسر بود و این معنا را تذکر میدادیم؛ ولی با ذهنیتی که برای مرحوم امام درست کرده بودند جنگ ادامه یافت و بیشترین خسارتها مربوط به این قسمت از جنگ است - البته من شنیده ام خود امام هم مخالف جنگ بوده اند ولی دیّگران مصر بر ادامه آن بوده اند- و همان گونه که گفتم خسارتهای انسانی جنگ مهمتر از خسارتهای ابزاری و مالی آن بود. بالاخره وقتی به مرحوم امام ثابت شد که ما قدرت بر ادامه جنگ نداریم و ایشان نامه ۲۵ تیرماه ۱۳۶۷ را در رابطه با ختم جنگ مرقوم فرمودند و به تعبیر ایشان نوشیدن کاسه زهر بود، من به عنوان حمایت و تجلیل از معظمله از مردم دعوت کردم در راهپیمایی بیعت مجدّد با ایشان در روز عید غدیر خم که روز ولایت بود شرکت نمایند و از ناحیه مردم راهپیمایی عظیمی در این روز انجام گرفت. (پیوست شماره ۱۳۸، صفحة ۱۱۳۷) در اواخر جنگ تحمیلی هم که از طرف نیروهای آمریکایی مستقر در خلیج فارس هواپیمای مسافری جمهوری اسلامی ایران در خلیج فارس مورد حمله قرار گرفت و همه دویست و نود سرنشین آن به شهادت رسیدند، در این رابطه من پیامی خطاب به مرحوم امام فرستادم و معظمله هم جواب دادند و هر دو در رسانه های آن زمان پخش شد. (پیوستهای شماره ۱۳۹ و ۱۴۰، صفحات ۱۱۴۳ الی ۱۱۴۶) یادی از #)(الاسلام حاج سید عباس قوچانی در اینجا مناسب است یادی از مرحوم حجتالاسلام آقای حاج سید عباس قوچانی بکنم. آن مرحوم یکی از فضلا و مبارزین حوزه علمیه مشهد بود و هنگامی که من در طبس تبعید بودم به دیدن من آمد و در طبس منبر رفت، منبر ایشان جذّاب و جالب بود،
و لذا مردم نجف آباد که به طبس آمده بودند خیلی به ایشان علاقه پیدا کردند و ایشان را به نجف آباد دعوت کردند؛ از آن زمان من دیگر ایشان را ندیدم تا اینکه انقلاب شد و ایشان از قرار مسموع با آقای طبسی در ارگانهای جدید انقلاب همکاری میکرد ولی پس از مدتی بین آنان اختلافی پیدا شده بود. ایشان تصمیم گرفته بود به جبهه برود، به قم که ًآمده بود خواسته بود با من ملاقات کند و معمولا زمان ملاقاتهای من عصرها بود، یک روز قبل از ظهر آمدند و به من گفتند سیدعباس نامی تقاضای ملاقات کرده است و من برحسب معمول گفتم بگویید عصر تشریف بیاورند، پس از ساعتی آمدند و به من گفتند ایشان رفتند و گفتند من عازم جبهه میباشم و این کاغذها را دادند که به شما بدهیم، وقتی که من نامه ها را ملاحظه کردم متوجه شدم ایشان آقای حاج سید عباس قوچانی بوده اند و خیلی ناراحت و متأسف ً شدم که قبلا ایشان را نشناختم و ملاقات نکردم، پس از چندی خبر شهادت ایشان از جبهه آمد و بر تأثر من افزوده شد. بیشتر نامه هایی که ایشان آورده بود فتوکپی پرونده آقای... در ساواک بود که من دیدم مطالب ناجوری در آنها هست که به ضرر آقای... است و بالاخره من برای حفظ حیثیت ایشان آنها را پاره کردم، زیرا توجه داشتم این قبیل امور در پرونده و بازجوییهای بسیاری از افراد وجود دارد، ولی متأسفانه آقایان کوچکترین چیزی را که در پرونده اشخاص پیدا میکنند افراد را از هستی ساقط میکنند.
فصل دهم: «غوغای برکناری» (۱۳۶۸ه.ش) * تبلیغات یکسویه * برچسب ها و اتهامات * بهره برداری از ماجرای سیدمهدی هاشمی * اعتراض به اعدامهای بی رویه * گزارشهای غلط به امام (ره) * ماجرای برکناری * رحلت حضرت امام خمینی (ره) * بازنگری قانون اساسی
فصل دهم: غوغای برکناری ۵۹۷* تبلیغات یکسویه در دو کتاب رنجنامه و خاطرات سیاسی س: در دو کتاب رنجنامه و خاطرات سیاسی - نوشته آقایان سیداحمد خمینی و ری شهری- اتهاماتی علیه شما مطرح شده و در سطح وسیع انتشار یافته است ولی در مقابل اجازه هیچ گونه دفاعی به حضرتعالی داده نشده است به گونه ای که مردم از پاسخهای شما بی اطلاعند؛ به نظر شما علت اصلی این گونه برخوردها چیست و گردانندگان این قضایا چه اهدافی را دنبال میکنند؟ ج: حالا که مسأله رنجنامه و خاطرات سیاسی را مطرح کردید من این مطلب را عرض کنم: در هیچ جای دنیا یک چنین چیزی سراغ ندارید که بیایند دوتا کتاب علیه کسی بنویسند و منتشر کنند و همه روزنامه ها را وادارند رنجنامه را چاپ کنند و در تیراژ زیاد تکثیر کنند، دفتر تبلیغات - برحسب آنچه نقل شد- صد هزار نسخه چاپ کند، کمیته انقلاب جدا چاپ کند و هر چه میخواهند در روزنامه های کشور بنویسند و آن فرد مورد اتهام حتی یک کلمه نتواند بگوید! حتی نتواند بگوید اینها دروغ است! و هیچ جریده ای جرأت نکند نامی از او ببرد و اگر کسی یک چیزی هم بنویسد قاچاق باشد و مورد تعقیب قرار گیرد! حالا من قائم مقام رهبری نه، یک عالم نه، آیا یک انسان عادی و شهروند در این کشور نیستم؟ این از ظالمانه ترین کارهاست که در این جمهوری اسلامی شد، اسمش هم حکومت عدل است، هنوز هم ما نتوانیم بگوییم که بسیاری از این حرفها دروغ و شانتاژ است و پشت صحنه اغراض دیگری در کار بوده است؛ در ۱ صورتی که حضرت علی (ع) - چنانکه در نهج البلاغه آمده است- میفرماید پیغمبر (ص) فرمود: «لن تقدس امه لایوخذ للضعیف فیها حقّه ّمن القوی غیر متتعتع»: «امتی که نتواند فرد ضعیف در آن از حق خود در مقابل قوی بدون لکنت دفاع کند مقدس نخواهد بود»، به همین دلیل هم اگر جمهوری اسلامی بر این منوال بخواهد پیش برود عاقبت خوبی نخواهد داشت؛ دیروز من در روزنامه خواندم که آقای جنتی در خطبه های ۱ نهج البلاغه، نامه ۵۳
نماز جمعه گفته بود: «رهبر انقلاب آیتالله خامنه ًای با ظلم و ظالم مخالفند و با ظالم جدا مبارزه میکنند»، در صورتی که در بهمن ۱۳۷۱ حدود هزارنفر به فرماندهی آقای روح الله حسینیان شبانه آمدند اینجا، بیش از پنج ساعت منطقه و خانه ما را محاصره کردند، همه چیز را غارت کردند، هستی ما را غارت کردند، رعب و وحشت در همه محله ایجاد کردند، هنوز هم که هنوز است وسایلی که از اینجا برده اند نداده اند، و آن کسی هم که فرمانده این عملیات بوده به جای اینکه به عنوان ظالم با او مخالفت کنند روز به روز به او مقام و قدرت میدهند! آقای یزدی که رئیس قوه قضائیه است دائم میگوید: «هیچ جا در دنیا مثل کشور ما آزادی نیست، محاکمات علنی است و افراد وکیل میگیرند و هیأت منصفه هست! «، خوب ما که میبینیم افراد را سرّی محاکمه میکنند بعد هم به هرچه میخواهند او را محکوم میکنند، آقایان چرا حرفهایی میزنند که خودشان میدانند دروغ است؟ در همان ایام که اتهامات و دروغهای بی اساس را با چاپ کتاب و جزوه و به وسیله روزنامه ها و تریبونها در جامعه القا میکردند احمدآقا فرزند من نامه ای به آقای یزدی نوشت که طبق معمول نامه اش بی جواب ماند. (پیوست شماره ۱۴۱، صفحة ۱۱۴۷) من گناهم این بود آنچه را که درک میکردم و میدانستم که شعارهای دروغی است و کارهای غلطی است برای اینکه قداست جمهوری اسلامی و قداست امام و روحانیت باقی بماند اینها را میگفتم و به مرحوم امام مینوشتم بلکه از آن جلوگیری شود، ولی متأسفانه آقایان این حرفهای دلسوزانه را طور دیگری تفسیر میکردند، من بنا را بر این گذاشته بودم که جمهوری اسلامی است و صداقت و رفاقت در کار است، نه اینکه اغراض و دستها و اهداف دیگری در کار است؛ حالا میخواهند اسمش را سادگی بگذارند، بگذارند! مدارس ما را که از بین بردند از بهترین مدارس قم بود؛ آقای ری شهری آمد در تلویزیون مصاحبه کرد که بله امام از دست این مدارس ناراحت بوده است، در حالی که این قدر مدارس مخالف انقلاب یا بی تفاوت در قم بود ً که اصلا اسم آقای خمینی هم در آنها قدغن بود و حاضر نبودند افرادی را به جبهه بفرستند، به نظر آقایان آنها مدارس
فصل دهم: غوغای برکناری ۵۹۹* خوبی بود اما مدارس ما با آن همه برنامه های خوب و اعزام به جبهه و شهید که داشت مورد اشکال امام بود؟! من یک نامه به امام نوشتم که در آن آمده بود: شما اگر روی مدارس ما نظر داشتید خوب بود یک بار به من میگفتید، یک کلمه از من میپرسیدید، خوب بود احمدآقا وضعیت آنها را از من میپرسید! ً اصلا مدارس ما جایی بود که از اهداف و نظرات امام دفاع میکردند. الان هم به نظر میرسد این برنامه ها را که راه میاندازند دادگاه ویژه در رأس آن است و یک خط مهمی هم در اطلاعات با آنها همراهی میکند و گویا همه اینها از خارج از این تشکیلات هدایت میشوند، و هدف تمام آنها هم انتقام گرفتن از انقلاب و انقلابیون میباشد. در همین روزها میبینیم که دانشجویان خط امام که سفارت آمریکا را به تصرف خود درآوردند همه اینها را به یک بهانه ای داغون میکنند، بعضی از آنها را بازداشت و زندان کردند؛ افراد دیگری که در انقلاب نقش اساسی داشتند، و پیش از پیروزی انقلاب محکوم به زندان ابد بودند، کتک خورده بودند، به بهانه های مختلف برای اینها پرونده سازی میشود، از کار برکنار میشوند، آخرش هم بسا معلوم خواهد شد که دستهای دیگری در این قضایا بوده است، میخواهند به دست کسانی که در انقلاب نقشی نداشتند از نیروهای انقلاب انتقام بگیرند. این حرفی که اینها میزنند که شما با کل اطلاعات مخالف بوده اید حرف بی اساسی است، من خودم در کتاب ولایت فقیه یک فصل مستقل راجع به مبحث استخبارات که همان اطلاعات است آورده ام؛ اصل تشکیلات اطلاعات یک چیز ضروری است، بچه های خوب هم در اطلاعات هستند. اطلاعاتی که ما توقع داریم اینکه از روی اسلوب صحیح باشد، اطلاعاتی که گردانندگان آن عاقل و متدیّن و با تجربه و دلسوز باشند، موازین شرع را رعایت کنند و با آبروی افراد بازی نکنند، نه این اطلاعاتی که آقایان درست کرده اند و به عنوان یک ابزار بچه های خوب و نیروهای انقلاب را با آن میکوبند و به بهانه های واهی برای بزرگان پرونده سازی میکنند؛ اطلاعات باید کارش فقط اطلاع رسانی باشد نه دخالت در همه شئون کشور. اطلاعات یک سازمان در بسته مخوف و پیچیده ای شده بود که هیچ نیرویی از خارج آن حتی مرحوم امام بر آن نظارت نداشت و از داخل آن بی اطلاع بودند، و علاوه بر بودجه بی حسابی که از بیت المال کشور در اختیار آنان گذاشته میشد دست به تجارت و
معاملات کلان میزدند، و در حقیقت اطلاعات دولت مستقلی شده بود که به هیچ مقامی پاسخگو نبود، و متأسفانه الان هم به همین صورت عمل میکنند و مجلس - برخلاف وظیفه ای که به عهده دارد- بر کار آن نظارت نمیکند. در آن زمان هم قضیه سیدمهدی بهانه بود و میخواستند به بهانه او نیروهای خوب را سرکوب کنند. آنها میگفتند میخواهیم سیصد نفر را بازداشت کنیم و من با همین نامه هایی که به امام و دیگران نوشتم یک مقدار آن را محدود کردند، من میدانستم که قضیه از چه قرار است، یک بار امام فرمودند: «شما افرادی را بفرستید در زندان با اینها ملاقات کنند»، من به آقای کروبی گفتم شما برو و با اینها ملاقات و صحبت کن که حق این افراد ضایع نشود ولی ایشان نرفت، البته آنها هم نمیگذاشتند که این قضایا روشن بشود، خود آقای ری شهری و دیگران پشت قضیه بودند. بالاخره این مسائل هست تا خداوند عالم یک روزی به این حسابها رسیدگی کند، بالاخره خداوند افرادی را که با آبروی مردم بازی میکنند حالا در این دنیا یا در آخرت رسوا میکند و از آنها انتقام میگیرد. بهره برداری از قضیه سیدمهدی هاشمی س: از قضیه سیدمهدی هاشمی و اتهام قتل مرحوم شمس آبادی بهره برداری زیادی علیه شما شده است و میشود، سئوالی که مطرح است این است که حضرتعالی از چه زمانی سیدمهدی هاشمی را میشناختید و چگونه به وی اعتماد کردید؟ چرا در مراحل مختلف از وی دفاع میکردید و به طور کلی اصل قضیه چه بوده و چرا این مسأله این قدر بزرگ شد و به عنوان محور تبلیغات علیه شما و دیگر منسوبین به شما مطرح گردید؟ اگر امکان دارد توضیح بیشتری در این زمینه بفرمایید. ج: آقای سیدمهدی هاشمی برادر آقای سیدهادی هاشمی است که داماد من میباشد و اینها فرزندان مرحوم حجتالاسلام آسید محمّد هاشمی قهدریجانی بودند. آن موقع که من در سنین نوجوانی در اصفهان در مدرسه جده بزرگ بودم حجره ام نزدیک حجره ایشان بود، و ایشان مرد فاضل و موجّهی بودند، من به ایشان احترام
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۰۱* میگذاشتم و ایشان هم به من لطف و عنایت داشتند، من معمولا اشکالهای درسهایم را از ایشان میپرسیدم، حق استادی به گردن من دارند، من خیلی از ایشان استفاده علمی میکردم، من از آن زمان با ایشان آشنایی و رفت وآمد داشتم، بعدها برای فرزند ایشان آقای سیدهادی از دختر من خواستگاری کردند و فرزند ایشان داماد من شد. سیدمهدی هم برادر کوچکتر آقاهادی بود، او بسیار جوان زرنگ و خوش استعدادی بود، خوب سخنرانی میکرد، خوب مقاله مینوشت. این دو برادر از مقلّدین مرحوم امام بودند و پس از سال۴۲ و شروع نهضت روحانیت بسیار فعال وارد قضایای انقلاب شدند، گاهی اعلامیه هایی که در آن روزها به امضای «حوزه علمیه» یا «روحانیون مبارز» پخش میشد به قلم سیدمهدی بود. سیدمهدی با اینکه وضع مالی و اقتصادیش هم خوب نبود گاهی شهریه اش را میگرفت و با آن اعلامیه های مرحوم امام و دیگران را تایپ و تکثیر میکرد و به عناوین مختلف آن را به دست مردم میرساند.ً انصافا برای پیشبرد انقلاب خیلی فعالیت میکرد، کتابهای انقلابیون دنیا را میخواند، در محل خودشان قهدریجان فعالیت میکرد و روی مردم منطقه تأثیر داشت. گاهی مثلا مرحوم آیتالله بهبهانی در اصفهان میخواست اعلامیه بدهد ایشان متن آن را مینوشت، یک بار هم در ارتباط با همین مسائل انقلاب بازداشت شد و بعد از مدتی آزاد شد. تا اینکه قضیه مرحوم آقای شمس آبادی پیش آمد، من در زندان بودم که شنیدم مرحوم شمس آبادی به قتل رسیده است، واقع مطلب این است که مرحوم شمس آبادی در ماجرای کتاب شهیدجاوید سردمدار قضیه شده بود و اصل قضیه بزرگ کردن ماجرای کتاب شهیدجاوید هم توسط ساواک برنامه ریزی شده بود، الان مدارک آن به دست آمده که ساواک در تلاش بود با بزرگ کردن این قضیه به حرکت امام و نیروهای انقلاب ضربه بزند و از پیوستن روحانیت به این جریان جلوگیری کند. ساواک میخواست به این بهانه من و آقای ربانی شیرازی و آقای مشکینی و آقای صالحی و ده دوازده نفری را که مرجعیّت امام را امضا کرده بودیم بکوبد. ساواک از حرکت مجموعه روحانیت به دنبال امام خیلی وحشت داشت به همین جهت کتاب شهیدجاوید را بهانه قرار داده بود؛ در کتابی هم که آقای ایزدی نوشته «فقیه عالیقدر» قسمتی از مدارک و اسناد ساواک در این رابطه آمده است. ساواک هم در قم و هم در اصفهان و هم در دیگر حوزه های علمیه علما را تحریک میکرد. مرحوم
آقای شمس آبادی بعد از تبعید ما و دیگر فضلای حوزه های علمیه گفته بود: «اینها با امام حسین درافتادند، امام حسین اینها را لت و پارشان «پراکنده شان» کرد! «. در همان زمان مرحوم امام هم در یکی از صحبتهایشان در نجف - گویا در همین درسهای حکومت اسلامیشان بود- گفته بودند که این آخوندهایی که مخالف نهضت هستند و با دربار همکاری میکنند عمّامه شان را بردارید، اینها را باید رسوا کرد و از این ۱ قبیل تعبیرات . بعد این گونه تعبیرهای مرحوم امام باعث شد افرادی که تند و تیز بودند و ۱ حضرت امام خمینی (ره) در کتاب حکومت اسلامی، در این زمینه میفرماید: «مبلغینی که در حوزه های روحانیت درست کرده اند و عمالی که در دانشگاهها و موسسات تبلیغات دولتی یا بنگاههای انتشاراتی داشتند... همه دست به دست هم داده در تحریف حقایق اسلام کار کردند به طوری که بسیاری از مردم و افراد تحصیل کرده نسبت به اسلام گمراه و دچار اشتباه شده اند. اسلام دین افراد مجاهدی است که به دنبال حق و عدالتند، دین کسانی است که آزادی و استقلال میخواهند، مکتب مبارزان و مردم ضداستعمار است; اما اینها اسلام را طور دیگری معرفی کرده اند و میکنند. تصور نادرستی که از اسلام در اذهان عامه بوجود آمده و شکل ناقصی که در حوزه های علمیه عرضه میشود برای این منظور است که خاصیت انقلابی و حیاتی اسلام را از آن بگیرند و نگذارند مسلمانان در کوشش و جنبش و نهضت باشند، آزادیخواه باشند...». (صفحات۷ و ۸) « ًآخوندهایی که اصلا به فکر معرفی نظریات و نظامات و جهان بینی اسلام نیستند و عمده وقتشان را صرف کاری میکنند که آنها میگویند و سایر کتابهای «فصول» اسلام را فراموش کرده اند باید مورد چنین اشکالاتی و حملاتی قرار بگیرند. آنها هم تقصیر دارند. مگر خارجیها تنها مقصرند؟ البته بیگانگان برای مطامع سیاسی و اقتصادی که دارند از چند سال پیش اساس را تهیه کرده اند و به واسطه اهمالی که در حوزه های روحانیت شده موفق گشته اند. کسانی در بین ما روحانیون بوده اند که ندانسته به مقاصد آنها کمک کرده اند تا وضع چنین شده است»(.صفحه۱۱) «اینها نقشه هایی است که دامنه اش حتی به حوزه های دینی و علمی رسیده است به طوری که اگر کسی بخواهد راجع به حکومت اسلام و و ّضع حکومت اسلام صحبتی بکند باید با تقیه صحبت کند و با مخالفت استعمارزدگان «در حوزه های علمیه» روبرو شود»(.صفحه۱۸) «شما که فعلا ً قدرت ندارید جلوی بدعتهای حکام را بگیرید و این مفاسد را دفع کنید اقلا ساکت ننشینید... داد و فریاد کنید، اعتراض کنید، انظلام نکنید. انظلام «تن به ظلم دادن» بدتر از ظلم است، اعتراض کنید، انکار کنید، تکذیب کنید، فریاد بزنید... این مطالب باید گفته شود تا مردم متوجه باشند و نسل آینده سکوت این جماعت را حجت قرار ندهد و نگوید لابد اعمال و رویه ستمکاران مطابق شرع بوده است»(.صفحه۱۵۸) «ما باید جلوی این غارتگریها و حرام خواریها را بگیریم. همه مردم موظف به این کار هستند ولی علمای دینی وظیفه شان سنگین تر و مهمتر است»(.صفحه۱۶۰) ...
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۰۳* روحیه انقلابی داشتند یک مقدار مسائل را چربتر بکنند و به عنوان یک همکار رژیم به این گونه روحانیون نگاه کنند. هنگام قتل مرحوم آقای شمس آبادی من در زندان اوین بودم و آنچه را من در زندان شنیدم این بود که آقای شمس آبادی تبلیغات زیادی علیه مرحوم امام و شهیدجاوید و... انجام میدهد و ایادی ساواک هم به آن دامن میزنند و این کار در نجف آباد و قهدریجان زیاد انجام میشد؛ قهدریجان از نظر جمعیت مانند یک شهر است و دارای دو محله میباشد و بین دو محله از قدیم رقابتهایی وجود داشته، محله آسیدهادی و ... «آیا علمای اسلام نباید این مطالب را بگویند... چرا فریاد نمیزنند؟ چرا از این غارتگریها هیچ سخنی نمیگویند». (صفحه۱۶۱) «عمده وجوب امر به معروف و نهی از منکر برای این امور است. ما امر به معروف و نهی از منکر را در دایره کوچکی قرار داده و به مواردی که ضررش برای خود افرادی است که مرتکب میشوند یا ترک میکنند محصور ساخته ایم»(.صفحه۱۶۳) «شما نسل جوان حوزه های روحانیت باید زنده باشید و امر خدا را زنده نگه دارید»(.صفحه۱۷۶) «معرفی و ارائه اسلام مستلزم این است که حوزه های روحانیت اصلاح شود... افکار جماعت مقدس نما که مردم را از داخل حوزه های روحانیت از اسلام و اصلاحات اجتماعی باز میدارند اصلاح شود، آخوندهای درباری که دین را به دنیا میفروشند از این لباس خارج و از حوزه ها طرد و اخراج شوند»(.صفحات۱۸۷ و ۱۸۸) «این گونه افکار ابلهانه که در ذهن بعضی وجود دارد به استعمارگران و دولتهای جائر کمک میکند که وضع کشورهای اسلامی را به همین صورت نگه دارند و از نهضت اسلامی جلوگیری کنند. اینها افکار جماعتی است که به مقدسین معروفند و در حقیقت مقدس نما هستند نه مقدس. باید افکار آنها را اصلاح کنیم و تکلیف خود را با آنها معلوم سازیم چون اینها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بسته اند. روزی مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای صدر، مرحوم آقای خوانساری رضوان الله علیهم برای مذاکره در یک امر سیاسی در منزل ما جمع شده بودند به آنان عرض کردم که شما قبل از هر کار تکلیف این مقدس نماها را روشن کنید. با وجود آنها مثل این است که دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دستهای شما را گرفته باشد»(.صفحات۱۹۶ و ۱۹۷) «این جماعت را ابتدا باید نصیحت و بیدار کرد... هرگاه بعد از تذکر و ارشاد و نصیحتهای مکرر بیدار نشده و به انجام وظیفه برنخواستند معلوم میشود قصورشان از غفلت نیست بلکه درد دیگری دارند، آن وقت حسابشان طور دیگری است»(.صفحات۱۹۸ و ۱۹۹) «فقهای اسلام باید در موردی که برای دیگران تقیه است تقیه نکنند»(.صفحه۲۰۰) «در روایت است که از این اشخاص بد دین بترسید، اینها دین شما را از بین میبرند، اینها را باید رسوا کرد تا اگر آبرو دارند در بین مردم رسوا شوند، ساقط شوند... باید جوانهای ما عمّامه اینها را بردارند، عمّامه این آخوندهایی که به نام فقهای اسلام، به اسم علمای اسلام این طور مفسده در جامعه مسلمین ایجاد میکنند باید برداشته شود. من نمیدانم جوانهای ما در ایران مرده اند؟ کجا هستند؟ ما که بودیم این طور نبود؟ چرا عمّامه های اینها را بر نمیدارند؟ من نمیگویم بکشند، اینها قابل کشتن نیستند لکن عمّامه از سرشان بردارند، مردم موظف هستند، جوانهای غیور ما در ایران موظف هستند که نگذارند این نوع آخوندها، جل جلاله گوها، معمم در جوامع ظاهر شوند و با عمّامه در بین مردم بیایند، لازم نیست آنها را خیلی کتک بزنند لیکن عمّامه هایشان را بردارند»(.صفحه۲۰۲)
آسیدمهدی نوعا طرفدار انقلاب و مرحوم امام بودند و محله دیً گر نوعا مقلّدین آیتالله خوئی بودند، در آن محله معمولا مرحوم شمس آبادی را دعوت میکردند و ایشان راجع به کتاب شهیدجاوید و مؤلف آن و تقریظ نویسندگان که یاران مرحوم امام بودند تبلیغات سوء میکرد و مبلغینی را نیز در این زمینه به آنجا میفرستاد و طبعا یک ّجو متشنج ایجاد شده بود و بچه های انقلابی تند خواسته بودند او را گوشمال دهند و بترسانند ولی برخلاف میلشان به قتل رسیده بود؛ و متأسفانه این قبیل تندرویها الان هم به وسیله گروههای فشار غیرمسئول در مناطق مختلف انجام میشود و برخی از بزرگان نیز محرّک و پشتیبان آنان میباشند و بسا جنبه مالی آنان را نیز تأمین میکنند، در صورتی که همه اینها بر خلاف عقل و شرع و مخل به امنیت عمومی است؛ و چنین نیست که تندرویها و مزاحمتها نسبت به اشخاص اگر در قهدریجان باشد خلاف است ولی اگر در مناطق دیگر باشد مجاز بلکه لازم و مرضی امام باشد. ترور و خشونت و تندروی در هر حال و از هر کس باشد محکوم است و در همه جا قانون باید رعایت شود. ً و بالاخره من شخصا با آقای شمس آبادی رفیق بودم و پیشتر من ایشان را به آیتالله بروجردی معرفی کردم، ایشان در نجف که بودند از اطرافیان مرحوم آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی بودند، بعد از فوت ایشان آمدند ایران، در آن موقع مرجعیّت در دست آیتالله بروجردی بود، یک روز من رفتم منزل آیتالله بروجردی دیدم یک سید بزرگوار آنجا نشسته است، به من گفتند: «ما در نجف که بودیم افراد را خدمت آیتالله سید ابوالحسن میبردیم و مشکلات آنها را حل میکردیم، حالا دو ساعت است که اینجا نشسته ایم و کسی به ما اعتنا نمیکند»، گفتم: «حضرتعالی؟» گفتند: «ابوالحسن شمس آبادی اصفهانی»ً، من فورا کسی را فرستادم خدمت آیتالله بروجردی که اجازه دهند ایشان خدمت آیتالله بروجردی بروند، ایشان خودشان به بیرونی تشریف آوردند، آیتالله بروجردی ایشان را شناختند، با پدر ایشان در اصفهان آشنا بوده اند، خلاصه آیتالله بروجردی ایشان را خیلی تحویل گرفتند، بعد که بیرون آمدیم ایشان خیلی از من تشکر کردند، بعد با هم رفیق شدیم، ایشان گاهی به منزل من میآمد گاهی من منزل ایشان میرفتم، اما این مسأله کتاب شهیدجاوید که پیش آمد وسیله ای شد که ایشان را تحریک کردند و ایشان منبرهای خیلی تند و تیزی
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۰۵* میرفتند، کار به جایی رسید که یک روز من در بازار اصفهان با ایشان از باب اتفاق برخورد کردم، گفتم آقا سلام علیکم، ایشان همان طور که سرشان پایین بود جواب سلام دادند، گفتم حالتان خوب است، چیزی نگفتند! و این نشان میداد که این قدر پیش ایشان علیه ما گفته بودند که ایشان حاضر به احوالپرسی با من نبود، من آن روز ناراحت شدم که با آن همه رفاقت خوب بود حداقل از من میپرسیدند که این قضیه کتاب شهیدجاوید و تقریظ نوشتن شما چیً ست؟ اتفاقا در همان ایام هم آقای برهانی یک مسجد در افوس فریدن ساخته بود و مقداری از پولش را هم من داده بودم، چون بهاییها در آن منطقه نفوذ کرده بودند و لازم بود که یک مسجد در آن منطقه ساخته شود، بعد برای افتتاح آن یک عده از علمای اصفهان را دعوت کرده بود از جمله آقای شمس آبادی را، به من هم اصرار کرد شما هم در آن شرکت کنید، من و مرحوم پورنمازی و مرحوم آیتالله ایزدی در آنجا شرکت کردیم؛ خوب در آن منطقه هم مرا بیشتر میشناختند و هم برای ساخت مسجد من کمک کرده بودم، به هنگام ظهر انتظار داشتند که من نماز را بخوانم ولی من با اصرار آقای شمس آبادی را فرستادم در محراب و پشت سرش نماز خواندم و این خیلی ً باعث تعجب علما شده بود که مثلا من ایثار کرده ام و ایشان را بر خودم مقدم داشته ام، این بود برخورد من با ایشان؛ خلاصه این اواخر ایشان خیلی تند شده بود، ایشان را در قهدریجان و جاهای دیگر دعوت میکردند و علیه ما و شهیدجاوید و مرحوم امام (ره) سخنرانیهای تندی میکرد و همه اینها به تحریک ساواک بود؛ این مسائل بعضی بچه های تند را تحریک کرده بود که ایشان را بخواهند تهدید کنند و آن مسأله اتفاق افتاده بود، البته این کار کار درستی نبود، ولی بالاخره این اتفاق افتاده بود، بعد سیدمهدی را با بعضی افراد دیگر بازداشت کرده بودند؛ حالا بعضی افراد میگویند که آن مدتی که در زندان بوده به ساواک قول همکاری داده بوده ولی من بعید میدانم که ساواکی شده باشد، نظیر این قول همکاریهایی که آقایان میگویند به ساواک داده من میدانم بسیاری از این شخصیتهایی که الان سر کار هستند و مطرحند در دوران زندان و زیر بازجویی داشته اند، این اعلان وفاداری به اعلیحضرت و بیزاری از فلان کس از چیزهایی بود که خیلی افراد داشته اند و من الان نمیخواهم اسم بیاورم و پرده دری کنم، او هم لابد مثل دیگران به خیال خودش میخواسته کلاه سر ساواکیها بگذارد و به اسم همکاری
با آنها کارهایش را پیش ببرد. بعد از انقلاب هم هیچ موردی نبوده که من سفارش کرده باشم به سیدمهدی کاری واگذار کنند و هیچ گاه نیز عضو دفتر من نبود، بعد از انقلاب سیدمهدی به سپاه رفت و پست بالایی هم داشت «عضو شورای مرکزی سپاه»، چند وقت بعد یک بار آقای خامنه ای به عنوان یکی از خدمات خود نزد من و آقای هاشمی گفت: «من سیدمهدی را معرفی کردم که در سپاه باشد». این مطلب را هم که میگویند امام از همان اول مخالف سیدمهدی بودند ثابت نیست؛ هیچ وقت مرحوم امام یک کلمه ای راجع به سیدمهدی با من صحبت نکردند، سیدمهدی پس از پیروزی انقلاب حدود پنج سال در شورای فرماندهی سپاه بود و کرارا با امام و سایر مسئولین بالا ملاقات میکرد و از کارهای سپاه و نهضتها به آنان گزارش میداد ولی این مسائل مطرح نبود، چطور شد که این اواخر عمر مرحوم امام این مسائل مطرح شد؟! یک وقت این اواخر بود که آقای هاشمی رفسنجانی در یک جلسه ای در منزل ما مطرح کردند که روی سیدمهدی هاشمی حساسیت هست خوب است ایشان را بفرستیم در خارج از کشور در یک سفارتخانه ای باشد و در ایران نباشد، من با تعجب به ایشان گفتم آخر این چه مطلبی است! به زور که نمیشود فردی را به جایی فرستاد. من فکر میکنم ریشه قضیه هم این بود که برخی افراد برای بعد از امام نقشه میکشیدند و گمان میکردند در بیت من سیدمهدی و سیدهادی کارگردان اصلی قضایا میباشند و با وجود اینها دیگران نمیتوانند به من خط بدهند، آنان میخواستند همان وضعیتی را که زمان امام در بیت امام داشتند در بیت من هم داشته باشند و اینها را مزاحم کار خودشان میدیدند؛ این بود که این مسائل را علم کردند در صورتی که سیدمهدی اصلا جزو دفتر من نبود. در آن نامه نه صفحه ای هم من این مطلب را به مرحوم امام نوشتم که اگر سیدمهدی را پیش من تکه تکه هم بکنند من اختیار بیتم را دست کسی نمیدهم. اینها خودشان با سیً دمهدی قبلا کار میکردند و اصلا این مسائل مطرح نبود، وزارت اطلاعات، آقای فلاحیان و دیگران در فعالیتهای خارج از کشور با افراد سیدمهدی فعالیت داشتند، خانه و امکانات در اختیار اینها میگذاشتند، به اینها برای فعالیتهای خارج از کشور حکم مأموریت میدادند، آقای حسنی از رفقای سیدمهدی که بعدا او را بازداشت کردند و بازداشتها و
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۰۷* سروصداها از خانه ایشان شروع شد از افراد مورد اعتماد وزارت اطلاعات بود. در آن جلسه ای که آقای فلاحیان و آقای ری شهری در منزل من با من داشتند من به آقای فلاحیان گفتم مگر همین آقای حسنی مورد اعتماد شما نبود، مگر با او فعالیت نمیکردید، مگر عمده این امکانات را شما در اختیارشان نگذاشته اید؟ گفتند چرا، گفتم پس چطور شد که حالا این خانه شد خانه تیمی و این امکانات خلاف مقررات شد. به نظر من اینها میخواستند مرا خلع سلاح کنند و همه امکانات و نیروهایی که به یک شکل به من مربوط میشد زیر سئوال ببرند تا بعد بتوانند برنامه های بعدی خود را به راحتی اجرا کنند، البته من نمیخواهم بگویم سیدمهدی یک آدم قدیسی بود ولی مسأله اینها هم مسأله سیدمهدی نبود. این اختلاف نظر همیشه بین نیروهای مختلف بوده همان گونه که الان هم بین جناحهای مختلف این اختلاف نظرها هست ولی دلیل نمیشود که همدیگر را قلع و قمع کنند، و من باور نمیکردم در جمهوری اسلامی این قبیل حق کشیها انجام شود. البته افشای قضیه مک فارلین هم در مجله الشراع لبنان که به وسیله سیدمهدی انجام شد در تشدید این قضایا نقش داشت. آقایان برای خرید اسلحه روابط مخفیانه ای با آمریکایی ها برقرار کرده بودند و مک فارلین مشاور رئیس جمهور آمریکا و همراهان او به طور مخفیانه به ایران آمده بودند و مذاکراتی صورت گرفته بود که با نامه های آقای منوچهر قربانی فر (پیوستهای شماره ۱۳۰ و ۱۳۱، صفحات ۱۰۷۷ الی ۱۱۲۲) این مسائل برای ما کشف شد؛ آقای قربانی فر فتوکپی نامه های خود به آقای کنگرلو را به وسیله آقای امید برای من فرستاده بود و طبعا جریان مک فارلین در بیت ما مطرح شد و موجب تعجب هم شد، تا اینکه یک روز آقای هاشمی رفسنجانی به قم آمد، به او گفتم چرا جریان مک فارلین رابه من نگفتید؟ آیا من نامحرم بودم؟! یکدفعه ناراحت شد و گفت شما از کجا مطلع شدید؟ گفتم جن ها خبر دادند! گفت بنا داشتیم بعدا به شما بگوییم! ً بعدا حاج احمدآقا خمینی هم از من پرسید شما جریان مک فارلین را از کجا مطلع شدید؟ به او هم گفتم از راه جن ها! البته من قربانی فر را اصلا ندیده ام و نامه های قربانی ً فر را ظاهرا سیدمهدی توسط یکی از دوستانش به الشراع رسانده بود، و آقایان با علم کردن این مسائل میخواستند به طرفهای آمریکایی خود بفهمانند که ما با طرفداران صدور انقلاب - به قول آمریکایی ها تروریسم- و با مخالفان این مذاکرات و افشاکنندگان آن
برخورد کرده ایم؛ در همان زمان بسیاری از تلکسهایی که روی تلکس منزل ما میآمد از این امور حکایت میکرد. (پیوستهای شماره ۱۳۲ الی ۱۳۵، صفحات ۱۱۲۳ الی ۱۱۳۰) آقای قربانی فر با مرحوم امید نجف آبادی از پیش از انقلاب مربوط بود، مرحوم امید میگفت من قبل از انقلاب میخواستم تحریرالوسیله و حکومت اسلامی امام را چاپ کنم و پول نداشتم دویست هزار تومان به پول آن وقت همین آقای قربانی فر به من داد که برای این کار خرج کردم، آقای امید هم بسا در همین ارتباط اعدام شد؛ والعلم عندالله. نامه مرحوم امام و بازداشت سید مهدی هاشمی بالاخره مرحوم امام نامه ای در رابطه با سیدمهدی به من نوشتند و من هم یک نامه نه صفحه ای در جواب ایشان نوشتم (پیوستهای شماره ۱۴۲ و ۱۴۳، صفحات ۱۱۵۲ الی ۱۱۹۳) ، پس از چند روز آقای احمد حسنی نماینده سیدمهدی را در تهران در خانه ای به قول آقایان خانه تیمی بازداشت کردند و بعد سیدمهدی را احضار کردند، او به عنوان مشورت آمد نزد من و من گفتم برو و حقایق را بگو که او هم رفت. سپس دستگیریها در سطح وسیع شروع شد و بیت من و نزدیکان و علاقه مندان به من مورد هجمه قرار گرفتند و حتی گفته شد بناست سیصد نفر بازداشت شوند. پس از بازداشت سیدمهدی و بازداشتهای وسیعی که نسبت به آقایان طلّاب و دوستان صورت گرفت خانواده های آنان معترضانه و متوقعانه به خانه من هجوم آوردند، و من برای خلاصی از ایً ن مخمصه موقتا ملاقاتهای خود را به طور کلی قطع کردم - البته درس خود را تعطیل نکردم- ولی آقایان تعطیلی ملاقاتها را نیز حمل بر اعتراض و مخالفت با امام و نظر ایشان کردند و گفتند آنچه خواستند، و حتی گفتند درس خود را به عنوان اعتراض به امام تعطیل کرده است! در صورتی که فقط تعطیل ملاقاتها بود و آن هم برای فرار از توقعات خانواده های بازداشت شدگان.
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۰۹* س: حضرت امام در آن نامه ای که به آقای ری شهری وزیر اطلاعات وقت نوشتند فرمودند این کار دامان بزرگانی را از اتهامات پاک میکند، آیا افرادی که این پرونده را دنبال میکردند همان هدف امام را دنبال میکردند یا اینکه با دستگیری افراد مختلف و گسترش قضیه به دنبال همان هدفی میگشتند که حضرتعالی به آن اشاره فرمودید؟ ج: آقایان هدف امام را دنبال نمیکردند آنها هدف خودشان را دنبال میکردند، آنها هدف امام را نمیخواستند دنبال کنند، من این موضوع را به امام هم نوشتم که آنچه شما میخواستید انجام نشد و اینها به دنبال چیزهای دیگری هستند. همه نامه ها و تذکرات من در این زمینه به مرحوم امام موجود است. (پیوستهای شماره ۱۴۴ الی ۱۴۷، صفحات ۱۱۹۴ الی ۱۲۰۷) س: نکته دیگری که شاید در تشدید این قضایا نقش داشته این بوده که چندی قبل از این جریانات آقای سید عبدالرسول حجازی - برادر سیدعبدالرضا که اعدام شد- در سپاه اصفهان و خمینی شهر به اتهام مواد مخدر و فساد بازداشت میشود و در بازجوییهای خود علیه آقای سیداحمد خمینی اعترافهایی داشته که این اوراق از کیف آقای میرزایی که نماینده قهدریجان در مجلس بوده توسط وزارت اطلاعات به سرقت میً رود و بعدا در بازجوییهای وی این مسائل مورد پرسش واقع میشده است، به نظر شما آیا مرحوم حاج سیداحمد خمینی وحشت داشته که این اوراق توسط سیدمهدی منتشر بشود؟ ج: من این قضیه آقای سید عبدالرسول حجازی را خیلی اطلاع ندارم، ولی آقای سید عبدالرضا حجازی با مرحوم حاج سید احمدآقا خیلی رفیق و به اصطلاح هم پیاله بودند و با ماشین سیدعبدالرضا به تفریح میرفتند، قبل از انقلاب هم که آقای سیداحمد خمینی را از مرز گرفته بودند و به زندان قزل قلعه آوردند در آنجا آقای سید عبدالرضا حجازی هر روز برای او ناهار میآورد، خوب این خیلی مهم بود که کسی از خارج زندان هر روز برای یک زندانی ناهار بیاورد. بعد از انقلاب هم اینها روابطشان محفوظ بود. بعد یکدفعه دیدیم سیدعبدالرضا را گرفتند و بعد از چند روز اعدامش کردند و سیداحمد هم برای او کاری نکرد! این یک مسأله سئوال برانگیزی
بود. البته من از جزئیات این جریانات خبر ندارم و نمیخواسته ام وارد این مسائل بشم. س: حضرتعالی در یکی از نامه های خود خطاب به آقای ری شهری نوشته اید: «برحسب اطلاع از بعضی منابع موثق مسائل مهمتری پشت این صحنه وجود دارد و محتمل است جنابعالی وجه المصالحه شده باشید» (پیوست شماره ۱۴۸، صفحة ۱۲۰۸) ، به نظر حضرتعالی آن مسائل پشت پرده چه چیزهایی بوده است؟ ج: همین مطالبی که عرض کردم، هدف اصلی من بودم نه سیدمهدی، شاید هدف اصلی تثبیت موقعیت آینده احمدآقا بود، هدف اصلی تعقیب کنندگان داستان سیدمهدی لوث کردن دامن بزرگان بود نه پاک کردن دامن بزرگان، هدف اصلی «ولایت بر فقیه» بود نه «ولایت فقیه». یکی از کارهایی که آقایان کردند این بود که گفتند امام فرموده: «فلانی اگر میخواهد یک نفر را بفرستد برود در جریان پرونده باشد که به این افرادی که بازداشت شده اند ظلمی صورت نگیرد»، من به آقای کروبی گفتم شما از طرف من بروید در جریان مسائل باشید، ولی آقای کروبی نرفت، شاید احمدآقا اجازه نداده بود در این مسأله وارد شود. مصاحبه سید مهدی و چگونگی اقاریر و اعترافات س: همان گونه که مستحضر هستید مدتی پس از بازداشت سیدمهدی، مصاحبه ای جنجالی از وی گرفتند و همراه با تبلیغات وسیع از طریق صدا و سیما پخش کردند، و آن گونه که معلوم شد هدف اصلی آن مصاحبه تضعیف بیت و دفتر و مدارس و بلکه زیر سئوال بردن شخص حضرتعالی بوده است؛ به نظر شما سیدمهدی چگونه و در چه شرایطی حاضر شد آن مطالب خلاف واقع را بیً ان کند؟ و اساسا به نظر حضرتعالی اقاریر و اعترافات یک نفر زندانی در زندان و زیر بازجویی تا چه اندازه میتواند سندیت داشته باشد؟
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۱۱* ج: هر کس پایش به زندان و شکنجه کشیده شده باشد میداند که در بازجوییها چه خبر است و بازجوها با چه شیوه ها و فشارهای روحی و روانی تلاش میکنند متهم را به اقرار و اعتراف بکشانند. به نظر من و نظر همه فقهای اسلام و مطابق اخبار وارده از اهل بیت عصمت (علیهم السلام) اقرار و اعتراف یک نفر زندانی آن هم در آن ّجو و شرایط که همه میدانیم، اقرار و اعتراف شرعی نیست و ارزش حقوقی ندارد؛ البته اگر یک متهم در جوّی آزاد و در دادگاه صالح اقرار و اعتراف کند در این صورت مسموع است. یک وقت آقای علی اصغر کیمیایی مسئول مدرسه بعثت که جزو همین افراد بازداشت شده در سال۶۵ بود گفت: «دونفر از طلّاب مدرسه بعثت را بازداشت کرده و به زندان آوردند و آن قدر روی آنها فشار آوردند که مجبور شدند مصاحبه کنند و متنی را که بازجوها تنظیم کرده بودند و به طور کلی کذب و افترا بود بخوانند و اظهار ندامت کنند و از امام طلب عفو کنند». آقای کیمیایی از قول آقای رحیمی حاجی آبادی - داماد آقای شیخ نصرالله صالحی- که او هم مدتی بازداشت بود نقل میکرد که در سلول با این دونفر طلبه هم سلول بوده و میدیده آنها خیلی گریه و زاری میکنند و از خدا طلب عفو میکنند، میپرسد مگر شما چه کرده اید که این قدر ناراحتید؟ میگویند: «ما را مجبور کردند که علیه مسئولین مدارس (آقای کیمیایی و آقای صلواتی) مصاحبه کنیم، آنها یک نوشته ای را که خودشان تنظیم کرده بودند جلوی ما گذاشتند و گفتند باید همین ها را جواب بدهید و از ما بر دروغها اقرار و مصاحبه گرفتند، حالا نمیدانیم آیا توبه ما قبول میشود یا خیر؟!» آقای کیمیایی میگفت من این دونفر را بعدا در بیرون از زندان دیدم و ماجرا را پرسیدم، آنها ضمن معذرت خواهی ماجرا را همان طور که آقای رحیمی تعریف کرده بود نقل کردند. باز همین آقای کیمیایی نقل میکرد که در سال۱۳۶۶ که برای بررسی پرونده ام چند روزی در زندان اوین بودم، در جلسه ای که با حضور آقایان رازینی حاکم شرع دادگاه و فلاحیان دادستان دادگاه ویژه و سیدمهدی هاشمی برگزار شد، من دو مورد از مواردی را که سیدمهدی در باره مدارس گفته بود مطرح کرده و از او توضیح خواستم که چرا چنین مطلب خلاف واقعی را گفته ای؟! سیدمهدی با تعجب از من سئوال کرد: «مگر این قسمت از مصاحبه من پخش شد؟» به او گفتم آری؛ گفت:
«عجب! قرار نبود این قسمت از مصاحبه پخش شود. برادران اطلاعات به من گفتند اینها را بگو، ما پخش نمیکنیم! ». همچنین آقای حسن ساطع - مسئول اطلاعات سپاه اصفهان و از افرادی که در ارتباط با پرونده سیدمهدی هاشمی بازداشت شده بود- وقتی از زندان آزاد شد برای من نقل کرد که این اواخر من دو سه روز با سیدمهدی در یک سلول بودم، من به او گفتم آخر این حرفهای بی اساس چیست که شما در مصاحبه خود گفته ای؟ گفت: «امان از فریب! ری شهری آمد به من گفت مگر تو امام را قبول نداری، گفتم چرا، گفت من از طرف امام برایت پیغام آورده ام که شما این حرفها را بزنید مصلحت نظام این است و بعد ما شما را آزاد میکنیم، و بنا شد ما دوتا مصاحبه داشته باشیم یکی مخصوص که فقط برای امام و آقای منتظری بگذارند و دیگری برای مردم که آن را پخش بکنند. بعد آن مصاحبه ای که از من گرفتند برای پخش کردن پخش نکردند و آن که فقط بنا بوده امام و آقای منتظری ببینند و بنا بوده در آن چیزهایی که آنها میخواسته اند گفته شود آن را با تقطیع و سانسور پخش کردند». آنهایی که با سیدمهدی آشنایی داشتند میدانند که او علاقه شدیدی به مرحوم امام داشت و ظاهرا آقای ری شهری با سوءاستفاده از این رابطه عاطفی و با فشارهای روحی و روانی او را فریب داده است. علاوه بر این آقای محمود صلواتی مسئول مدرسه رسول اکرم (ص) و امام محمّدباقر (ع) که ایشان هم در ارتباط با مدارس بازداشت شد نقل میکرد: «دو روز پیش از اعدام سیدمهدی هاشمی در جلسه دادگاه صوری که برای ما گرفته بودند آقای فلاحیان به عنوان دادستان و آقای رازینی به عنوان حاکم شرع شرکت داشتند و سیدمهدی را هم در آن جلسه آوردند، من به سیدمهدی گفتم تو آخر چکاره مدارس بودی که در مصاحبه ات گفتی ما به مدارس آیتالله منتظری میخواستیم خط بدهیم، مدارس چند سال پیش از آمدن تو به قم تأسیس شده بود، تو آیا یک استاد بودی، یک برنامه درسی یا یک کاری برای مدارس کرده ای، حتی طلبهها قیافه تو را نمیشناسند که خودت را همه کاره مدارس معرفی کرده ای؟! و او در جواب گفته بوده که مرا فریب دادند و مجبور کردند که این حرفها را بزنم قرار نبوده این مصاحبه ها پخش بشود». و بالاخره مصاحبه های سیدمهدی هاشمی - علاوه بر اینکه در شرایط سخت زندان و
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۱۳* فشار بوده و قهرا اعتبار شرعی و قانونی ندارد- متضمن تهمتها و دروغهای شاخدار نیز میباشد و معلوم نیست در آن شرایط چه انگیزه های خیالی برای بافتن آن همه دروغ داشته است و عجب آنکه واماندگان سیاسی این دروغهای شاخدار را تکیه گاه سیاستهای غلط خود قرار داده اند و قیامت و مجازاتهای اخروی را از یاد برده اند. همچنیً ن مصاحبه کامل او را اصلا به من نشان ندادند و پس از پخش قسمتهایی از مصاحبه کذایی سیدمهدی که متضمن دروغهای شاخداری بود هوچیگری ها علیه من و بیت من شروع شد، و من پیش از مصاحبه سیدمهدی از ارتباط او با قتلهای قهدریجان هیچ اطلاعی نداشتم، و در عین حال در نامه ای به مرحوم امام نوشتم: «به جرائم و اتهامات سیدمهدی بدون اغماض مطابق موازین عدل اسلامی ولو بلغ ما بلغ رسیدگی شود». (پیوست شماره ۱۴۹، صفحة ۱۲۱۰) ضمنا یکی دیگر از کارهای ناجوانمردانه ای که در آن هنگام انجام شد اینکه سپاه در وقت حج برای انتقال مواد انفجاری به عربستان از ساکهای حدود صد نفر از حجاج بدون اطلاع آنان سوءاستفاده کرد و پس از کشف آن به وسیله مأمورین عربستان و رفتن آبروی ایران، در همانجا زمزمه راه میاندازند که خوب است بگوییم این کار از طرف سیدمهدی هاشمی بوده است. یکی از افراد سپاه که از متصدیان این کار غلط بود آمد نزد من و گفت: «مسئول من در سپاه اصرار میکند که بگویم از طرف سیدمهدی این کار انجام شده و در مجلس و هیأت دولت و محافل دیگر این تهمت را شایع کردند». ملاحظه کنید بی تقوایی تا چه حد؟! تبعید آقای سید هادی هاشمی س: در همان زمان مسئول دفتر حضرتعالی آقای سیدهادی هاشمی را بازداشت و مدتی به سمنان تبعید کردند، به نظر حضرتعالی این حرکت در راستای چه هدفی انجام پذیرفت؟
ج: پس از مصاحبه کذایی سیً دمهدی هاشمی که ضمنا نام عدّهای را برده بود و قسمتهایی از آن را در تلویزیون پخش نمودند، داماد من آقای سیدهادی هاشمی را نیز بازداشت کردند و پس از مدتی بازجویی از ایشان با گرفتن حکم از مرحوم امام او را به سمنان تبعید کردند و پس از گذشت چندین ماه از تبعید او از طرف دادگاه ویژه برای دادگاه به تهران احضار نمودند و وقتی او برای دیدار ما به قم آمد من او را از برگشت به سمنان منصرف کردم چون میدانستم او در مسائل مربوط به سیدمهدی دخالتی نداشته و بیگناه است؛ تا اینکه شبی آقایان فلاحیان و رازینی آمدند نزد من و گفتند بالاخره پرونده سیدهادی مفتوح است و ایشان باید بیاید که پرونده اش را رسیدگی کنیم، گفتم بگذارید پرونده مفتوح باشد. همان طور که گفتم ظاهرا در ذهن آقایان این بود که پس از امام کارها به من محول میگردد و باید دفتر و جریان فکری من در اختیار آقایان باشد و تا سیدهادی و سیدمهدی هستند این موفقیت برای آنها حاصل نمیشود، میخواستند این دونفر را به هر شکل شده کنار بزنند و بیت مرا هم مانند بیت امام در اختیار بگیرند، و وقتی از در اختیار گرفتن بیت من و تاثیرگذاری در شخص من مأیوس شدند به فکر برکناری من افتادند و شروع کردند به جوّسازی علیه من نزد امام؛ و شایعه قرارگرفتن بیت من در اختیار منافقین و باوراندن این موضوع به حضرت امام نیز دروغ شاخداری بود که بر همین اساس جعل شده بود، وگرنه همه میدانند که من از همان زمان که در زندان بودم با برخی افراد مربوط به مجاهدین خلق درگیر بودم و این آقای حاج احمدآقا بود که بسیاری از اوقات با آنها سر و کار داشت و گاهی بعضی از آنان را به محضر امام نیز میرساند، البته شاید نظر او جذب آنان بوده است ولی بالاخره هیچ وقت بیت من در اختیار آنها نبود؛ آقایان این قدر منافقین منافقین گفتند که شنونده خیال کند منافقین در خانه من صف کشیده اند و متصدی کارهای بیت من میباشند. بالاخره در این جریانات به افراد مختلف خیلی ظلم شد و آن افرادی که این برنامه ها را راه انداختند باید پیش خداوند پاسخگوی آن باشند. همین آقای سیدهادی را در زمان شاه پس از شکنجه های زیاد به دوازده سال زندان محکوم کردند و مدتها در زندان بود تا اینکه قبل از انقلاب آزاد شد و چقدر به انقلاب خدمت کرد ولی بالاخره مزد خود را گرفت. در این بحرانها روزی آقای حاج سیداحمدآقا نزد من آمد و حدود سه ساعت نشست
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۱۵* و برای راضی کردن من و توجیه کارهای خودشان حرفهایی میزد که مورد قبول نبود و بالاخره گفت که خواسته های شما از امام و گله های شما چیست؟ من مطالبی را گفتم. گفت من فراموش میکنم لذا من گفته های خود را که به صورت یادداشت - و نه به صورت نامه- در همان جلسه نوشته بودم به او دادم (پیوست شماره ۱۵۰، صفحة ۱۲۱۲) ولی در رنجنامه یادداشت مزبور را به عنوان نامه بی امضا و بی تاریخ قلمداد کرده و روی آن معرکه گرفته است. س: حضرتعالی برای پیشگیری از اعدام سیدمهدی در مورخه۶/۷/۶۶ نامه ای به مرحوم امام خمینی نوشتید، آیا این نامه به دست ایشان رسید؟ چرا این نامه تأثیر نداشت؟ ج: آن وقت که سیدمهدی را احضار کرده بودند ایشان آمد پیش من و قضیه را مطرح کرد، من روی حساب خوش بینی که به آقایان داشتم گفتم مسأله ای نیست شما بروید بالاخره اگر اتهامی هست بررسی میشود، ایشان تقریبا با دلگرمی به من رفت خودش را معرفی کرد، بعد مادرش و بستگانش از من انتظار داشتند که برای او کاری انجام دهم و مرتبا به من مراجعه میکردند، مادرش میگفت بچه من به دستور شما رفته و خود را معرفی کرده است و من بچه ام را از شما میخواهم. بعد که حکم اعدام سیدمهدی صادر شد من نامه به امام ننوشتم بلکه چند خط به عنوان یادداشت نوشتم و به آقای سید سراج الدین موسوی دادم که به امام و دفتر امام منتقل کند؛ من در آن یادداشت نوشته بودم که بالاخره سیدمهدی از علاقه مندان به شماست و خدماتی به انقلاب کرده است و خود او قاتل نیست و از کشتن او هم چیزی به دست نمیآید، اگر بشود مورد عفو قرار بگیرد. (پیوست شماره ۱۵۱، صفحة ۱۲۱۵) بالاخره هرچه بود اینها زحماتی برای انقلاب کشیده بودند، ولی متصدیان این کارها که حتی یک سرفه هم برای انقلاب نکرده بودند حالا سرنوشت مسائل به دستشان افتاده بود. یکی از رفقا میگفت پیش از انقلاب ما رفته بودیً م ظاهرا خرم آباد برای منبر، همین آقایی که الان در رأس این کارهاست هم برای تبلیغ به آنجا آمده بود
ما گاهی از امام چیزهایی نقل میکردیم این آقا به ما میگفت: «این قدر اینجا خمینی خمینی راه نیندازید ما اینجا آمده ایم کاسبی کنیم! «، خوب حالا اینها شده بودند انقلابی دوآتشه و طرفدار خط امام، و سیدمهدی شده بود ضدامام و ضدانقلاب و ساواکی. من نمیدانم که آن وقت آن یادداشت به دست امام رسید یا نه ولی همین چند وقت پیش ۱ من دیدم در مجله الشراع چیزی از قول آقای ری شهری چاپ شده بود به این مضمون: «پیش از حکم اعدام سیدمهدی، احمدآقا از دفتر امام به من زنگ زدند که نظر امام این است که سیدمهدی اعدام نشود و به یک جایی تبعید شود، من گفتم باید دستور به خط امام باشد، گفتند بفرستید بگیرید و من نفرستادم و سیدمهدی اعدام شد، بعد پیام را خودشان فرستادند ولی جوری وانمود شد که پیش از آنکه این پیام برسد او اعدام شده است». این اعتراف آقای ری شهری - اگر درست باشد- نشان میدهد که آن یادداشت به دست امام رسیده و مؤثّر بوده است ولی آقایان به دنبال اجرای نظر خود بوده اند. جریان اعدام آقای امید نجف آبادی خوب این اقرار و اعترافها که در زندان و با تهدید انجام میشود چه ارزشی میتواند داشته باشد؟ مرحوم آقای امید را نیز در زندان متهم به اعمال منافی عفّت کردند و او را به این اتهام اعدام کردند، آیا آقای امید که سنّی از او گذشته بود اهل این مسائل بود؟! نقل میکنند در همان ایام که این مصاحبه ها پخش میشد و این مسائل مطرح بود، مرحوم آیتالله آقای حاج میرزاهاشم آملی (رحمة الله علیه) پدر همین آقایان لاریجانیها به ملاقات مرحوم آیتالله مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) رفته بودند، بعد خادم منزل برای آنها چای آورده بود، سینی چای را گذاشته بود و میخواسته برود مرحوم آیتالله نجفی به شوخی به ایشان گفته بودند نخیر تو هم بیا همین جا بنشین میً ترسم اگر تو نباشی بعدا بگویند آقای نجفی با آقای آملی فلان عمل را انجام دادند.! ۱ مجله الشراع، شماره ۷۷۷، مورخه۲۱/۴/۱۹۹۷ مطابق با ۱/۲/۱۳۷۶
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۱۷* و بالاخره برحسب اخبار معتبره و فتاوای بزرگان اقرار و اعتراف در زندان و یا در حال تهدید هیچ ارزش شرعی ندارد، و بهخصوص در امور جنسی از پیامبرخدا (ص) نقل شده که ً شخص مرتکب توبه کند و اصلا بروز ندهد، و اگر فرضا اقرار کرد و سپس انکار نمود نسبت به حدی که رجم یا قتل باشد انکار او مسموع است و رجم و قتل اجرا نمیشود. حکم شرع این است ولی متأسفانه شنیده میشود گاهی افراد را به زور وادار به اقرار کرده اند و بر اقرار زوری او ترتیب اثر هم داده اند؛ و آقای امید را نیز به همین اتهامها و با همین اقرارها اعدام کردند، در صورتی که آن ایام او در زندان بود و بر فرض اقرار، اقرار در آن شرایط اعتبار ندارد و بسیار بعید است آقای امید انکار نکرده باشد؛ و عجیب اینکه این اتهام در یک واقعه به چند نفر متوجه شد که چون بقیه متعلق به برخی بیوت بودند به مرحوم امام متوسّل شدند و فورا آزاد شدند و امید را اعدام کردند. تعقیب من نسبت به این قبیً ل امور اولا به واسطه مراجعه وابستگان زندانیان و توقعاتشان بود (پیوست شماره ۱۴۴، صفحة ۱۱۹۴) و ثانیا من میدیدم به نام حمایت از دستورات امام کارهای خلافی را انجام میدهند و من سکوت در برابر ظلم را بزرگترین گناه میدانستم، حالا این قبیل انجام وظیفه را چماق کرده اند علیه من!! و لا حول و لا قوه الا بالله. البته من با برخی قضاوتهای آقای امید در اصفهان و مصادره کردن بعضی اموال توسط او مخالف بودم ولی بازداشت و اعدام او برای این امور نبود و ظاهرا آقای امید هم قربانی قضیه مک فارلین شد. ولایت بر فقیه هدف جوّسازی ها س: همان گونه که در جریان هستید علیه بیت حضرتعالی شدیدا جوّسازی شده است، هم در رنجنامه و کتاب خاطرات سیاسی و هم در جاهای دیگر؛ آیا به نظر حضرتعالی افراد ناصالحی در بیت و دفتر حضرتعالی بودند یا اینکه اهداف دیگری پشت سر این جوسازیها بوده است؟ ج: به قول معروف همه دعواها سر لحاف کهنه ملانصرالدین بود. به هیچ وجه من نمیخواهم بگویم افرادی که در بیت من بودند ملک و معصوم بودند، در خانه ما باز بود و همه افراد رفت و آمد میکردند. اما افرادی که منافق باشند یا با خارج مربوط باشند
یا افراد ناجور و وابسته ای باشند در بیت من نبودند، حتی قضیه سیدمهدی هاشمی هم بهانه بود، از همان اول هدف اصلی من بودم و همه اینها زمینه برای برکناری من بود، در صورتی که مرحوم امام اگر دوستانه به من میگفتند شما کنار بروید من میرفتم و مشغول درس و بحث خود میشدم ولی کسانی که طراح و پشت صحنه این قضیه بودند بنایشان بر تخریب و شکستن حیثیت من بود، وگرنه هیچ گاه بیت من در اختیار منافقین نبود؛ برعکس در بیت مرحوم امام مسائلی پیش آمده بود، افرادی را میگفتند در آنجا نفوذ کرده اند و روی دستگاهها وسایلی را گذاشته بودند و گزارشهایی را به خارج فرستاده اند، منتها نگذاشتند سروصدایش بلند شود. اینها با این سروصداها و جوسازیها میخواستند افرادی را در بیت من بگذارند و به وسیله آنها مرا کنترل کنند؛ اینها برای بعد از امام به دنبال «ولایت بر فقیه» بودند نه به دنبال «ولایت فقیه»، من ایً ن مطلب را صریحا در نامه نه صفحه ای مورخه۱۷/۷/۱۳۶۵ (پیوست شماره ۱۴۳، صفحة ۱۱۵۵) به مرحوم امام نوشتم که آقایانی که مدتهاست در پشت این صحنه هستند و متأسفانه آخرالامر از عنوان حضرتعالی خرج کرده اند، بدانند که اگر سیدمهدی هاشمی را پیش من تکه تکه کنند من خودم را به کسی نمیفروشم و استقلال فکری و آزادی خود را حفظ میکنم و خانه من فعلا که منشأ اثری نیستم قیّم لازم ندارد. ًاصلا این همه آقایان علما در قم و جاهای دیگر دارای بیوت بوده و هستند و هر کدام مطابق سلیقه خود اعضای دفتر خود را انتخاب مینمایند، و هیچ گاه معمول نبوده کسی نسبت به اعضای دفتر دیگری علنا نظر بدهد و امر و نهی کند و در این رابطه افشاگری نماید، این کار را میگویند تصرف در امور دیگران با هتک حیثیت آنان، اگر جایی لازم باشد باید دوستانه به خود طرف تذکر دهند. ملاقات آقای سیدهادی هاشمی با مرحوم امام س: با اینکه میگویند حضرت امام نسبت به افراد بیت و دفتر جنابعالی حساس بوده اند شنیده شد که پس از جریان سیدمهدی، مرحوم امام به آقای سیدهادی هاشمی سفارش بیت شما را کرده اند، مستدعی است این موضوع را بیان فرمایید.
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۱۹* ج: به دعوت آقای حاج سیداحمد خمینی در تاریخ ۲۷/۷/۶۷ آقای سیدهادی هاشمی با مرحوم امام ملاقات میکند و معظمله پس از تعارفات متداوله و استفسار از حال من و ابلاغ سلام، مطالبی را میفرمایند که من آن را عینا از بولتن کمیته انقلاب اسلامی که گزارش این دیدار را نقل کرده بود میخوانم. ایشان میفرمایند: «ایشان ان شاءالله از مراجع بزرگ میشوند و از آنجا که امروز قدرت تدریس هم دارند مفید فایده هستند، روی این جهت آقای منتظری برای مرجعیّت باید حفظ شوند و صدمه ای به ایشان وارد نشود، من احساس میکنم دستهایی در غیر معمّمین نظیر نهضت آزادی و بیشتر در معمّمین هست که میخواهند مرجعیّت آقای منتظری صدمه بخورد و ایشان ملکوک شوند و باید نگذاشت اینها چنین کاری بکنند. در بین معمّمین افرادی هستند که حسادت میورزند و روی آقای منتظری و مرجعیّت ایشان حساسیت دارند. شما در بیت آقای منتظری هستید باید نگذارید این گونه افراد به مرجعیّت ایشان صدمه ای بزنند و موجب ناراحتی بشوند چرا که شکی نیست این گونه افراد به آینده ایشان ۱ ضربه میزنند». البته آقای آسیدهادی میگفت: «امام در این ملاقات تعابیر بالاتری به کار برده بودند که من دیدم ممکن است به برخی از مراجع بزرگ برخورد کند و برای همین بعد از ملاقات به احمدآقا گفتم اگر به این صورت منتشر کنید مراجع دیگر از امام ناراحت میشوند، و احمدآقا هم قدری لحن آن را تغییر داد و به صورت فعلی آن را منتشر کرد»، هر چند من نمیدانم چه گزارشهایی به امام رسیده بود که ایشان فکر میکردند برخی آقایان نهضت ً آزادی مثلا با مرجعیّت من مخالف هستند و در این ملاقات به آن اشاره داشته اند. نکته ای که قابل توجه است اینکه ملاقات آقاهادی با امام در اواخر مهرماه ۶۷ انجام شده، یعنی مدتها بعد از قضیه سیدمهدی و اعدام او و حتی بعد از جریان اعدام زندانیان که موجب اعتراض شدید من شده بود؛ حالا در این دوسه ماه آخر چه مسائلی پیش آمده بود و چه گزارشهایی به ایشان داده بودند که ذهن امام را ملکوک کرده و ایشان را عصبانی کرده بود و زمینه شد برای نامه ۶/۱/۶۸؟!، من نمیدانم. ۱ بولتن خبری کمیته انقلاب اسلامی، شماره ۵۵، تاریخ انتشار ۸/۸/۱۳۶۷
اتهام حمایت از منافقین و لیبرالها س: مسأله دیگری که به شما نسبت داده شده این است که شما از منافقین و لیبرالها حمایت میکرده اید، اصولا مبنای این نسبت چیست؟ آیا حضرتعالی موضع گیری خاصی داشتید که اینها چنین نسبتی را به شما داده اند؟ ج: بعد از جریان مرصاد نامه ای از امام گرفته بودند که منافقین سرموضع را در زندانها اعدام کنند و پس از تعطیل کردن ملاقاتهای زندانیان به طور کلی با این نامه چنانکه نقل شد حدود دو هزار و هشتصد یا سه هزار و هشتصد نفر را - تردید از من است- اعدام کردند، من راجع به این موضوع دوتا نامه به امام نوشتم که ظاهرا همینها زمینه این اتهام شده است. من همیشه زندانبانها و مسئولین زندان را از برخورد غیر اسلامی با زندانیان برحذر میداشتم، من به زندانها نماینده میفرستادم که زندانها را بازرسی کنند که اخلاق اسلامی در آنها رعایت شود و به زندانیان ظلم نشود و حقوق آنها پایمال نگردد، درست است که یک کسی زندانی ما شده ولی نباید به او ظلم بشود هر چند - به قول آقایان- از منافقین باشد، آقایان انصاری نجف آبادی و محمّدی یزدی مدتها نماینده من در زندانها بودند و به شکایات زندانیان رسیدگی میکردند؛ خلاصه من با تندرویها مخالف بودم نسبت به هر کسی که میخواست باشد، حتی تعبیر به «منافق» هم صحیح نیست. این حدیث در کتاب جهاد وسائل الشیعه است: «ان علیا (ع) لم یکن ینسب احدا من اهل حربه الی الشرک و لا الی النفاق و لکنه کان یقول: هم اخواننا بغوا علینا» ۱: «حضرت علی (ع) هیچ یک از کسانی را که با او میجنگیده اند به شرک و نفاق متهم نمیکرد بلکه میفرمود: اینان برادران ما هستند که بر ما طغیان کرده اند»، حالا ما با اندک چیزی افراد را به انواع برچسبها متهم میکنیم. درباره حمایت از نهضت آزادی هم یک روز خود این آقایان از امثال آقای مهندس بازرگان تعریف و تمجید میکنند و آنها را تا عرش بالا میبرند و امام میگوید هر کسی با آنها مخالفت کند از ولایت خدا دور است، یک روز هم به این شکل ۱ وسائل الشیعه، کتاب الجهاد، باب ۲۶ از ابواب «جهاد العدو و ما یناسبه»، حدیث ۱۰
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۲۱* برخوردهای ظالمانه میکنند که در مجلات و روزنامه های خودشان علیه آنها مرتب چیز بنویسند، من با این افراط و تفریطها مخالف بودم، همین نهضت آزادی خیلی افراد متدیّنی در بین آنها هستند، خود امام یک روز به من گفتند که من میشناسم خیلی افراد متدیّن در بین اینها هست. ً مثلا همیً ن آقای مهندس بازرگان واقعا آدم متعبّد و متدیّنی بودند، ما یک وقت در یک جلسه ای در حسینیه ارشاد ناهار دعوت داشتیم، ده بیست نفر بودیم، مرحوم شهید مطهری هم بود، اول ظهر که شد دیدیم آقای مهندس بازرگان نیست، بعد دیدیم در یک گوشه ای سجاده اش را انداخته دارد نمازش را میخواند، آقای مطهری گفت برای ما آخوندها همین ننگ بس که ایشان مهندس است اول وقت نمازش را میخواند و ما اینجا نشسته ایم داریم حرف میزنیم. خوب در بین اینها از این افراد بسیار هستند و به این شکل هم نیستند که حالا چشم بسته حرف یکی را قبول کنند، بالاخره خودشان فکر و نظر دارند، و باید با منطق صحیح با آنها گفتگو کرد یا اگر در مواردی حرف آنان صحیح است باید پذیرفت؛ متأسفانه در این اواخر یک برنامه به نام «هویت» تنظیم کردند و در تلویزیون با آبروی بسیاری از بندگان خدا بازی کردند، در صورتی که آبروی مسلمان همچون مال و جان او محترم است، و هتک او از گناهان بزرگ است. بالاخره من با این شکل افراط و تفریطها که با این قبیل افراد میشد مخالف بودم و نظرم هم این بود که به حیثیت انقلاب و شخص امام خدشه ای وارد نشود. من یک بار به احمدآقا هم این مطلب را گفتم که شما حالای امام را نگاه میکنید من میخواهم تا پنجاه سال تا صدسال دیگر هیچ سوژه ای نسبت به امام نباشد، برای اینکه یک چنین چهره ای که در موقعیت مرجعیّت آمده است و یک انقلاب به این عظیمی را رهبری کرده است نباید در اذهان ملکوک شود؛ در آخرین ملاقاتم هم من به امام گفتم: «حضرتعالی با آن چهره ملکوتی و نورانیتی که وارد کشور شدید و همه طبقات نسبت به شما علاقه داشتند ما دوست داریم همان چهره برای شما باقی بماند و کارهای خلاف به شما نسبت داده نشود؛ در زمان پیغمبر (ص) و امیرالمومنین (ع) نیز بسا خلافهایی انجام میشده ولی بدون اطلاع آنان و هیچ وقت به آنان نسبت داده نمیشد، ولی الان در زندانها با زندانیان با خشونت برخورد میکنند و میگویند نظر امام این است! ».
تأکید بر پرهیز از اعدام زنان و دختران محارب س: در نشریات منافقین خارج از کشور نوشته اند که حضرتعالی فتوا داده اید که دختران محکوم به اعدام منافقین را قبل از اجرای حکم صیغه کنند و بعد حکم را در مورد آنان اجرا کنند، بفرمایید منشأ این نسبت دروغ چه بوده است؟ ج: این قضیه نظیر آن قضیه است که کسی در مقام داستان سرایی گفت: «امامزاده یعقوب را در شهر مصر در بالای منار شغالی درید»، یک شنونده به او گفت: «امامزاده نبوده پیغمبرزاده بوده، یعقوب نبوده یوسف بوده، مصر نبوده کنعان بوده، منار نبوده چاه بوده، شغال نبوده گرگ بوده و تازه اصل قضیه هم دروغ بوده! » حالا داستان از این قرار است، تمام تلاش من بر این بود که زنان و دختران را اعدام نکنند، چون در آن وقت بسیاری از کسانی که در ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر میشدند دختر بودند و اینها را به عنوان محارب اعدام میکردند؛ من یک روز به امام عرض کردم: «آقا همین طور که در فتاوای فقها آمده که مرتد زن اعدام نمیشود در مورد محارب هم بعضی از فقها گفته اند که محارب زن نباید اعدام شود و این مسأله در بین فقها خلافی است، بله اگر قاتل باشد حکم قاتل اعدام است چه مرد باشد و چه زن فرقی نمیکند؛ ولی در مورد غیر قتل، در محارب و مرتد زن به این شکل نیست، شما دستور بدهید که این دختران را اعدام نکنند، اینها معمولا فریب خورده اند، یک اعلامیه به آنها داده اند خوانده اند، شعارهای تندی یاد آنها داده اند و اینها هم که اکثرا اهل تشخیص نیستند، تحت تأثیر قرار گرفته اند، مدتی زندان به اینها بدهند بلکه متوجه اشتباهات خود بشوند و بعد آزاد شوند». امام فرمودند: «خوب به آقایان بگویید دختران را اعدام نکنند». من هم از قول امام به مسئولین تشکیلات قضایی، به مسئولین اوین و جاهای دیگر گفتم دختران منافقین را اعدام نکنید، به قضات هم گفتم دیگر حق ندارید برای دختران حکم اعدام بنویسید، این حرفی بود که من گفتم، بعد آمدند این طرف و آن طرف این طور وانمود کردند که فلانی گفته دخترها را اعدام نکنید اول آنها را صیغه کنید بعد اعدام کنید! در خارج از کشور هم منافقین این را دست گرفته بودند، اصل جریان همین بود که من عرض کردم. ما تلاش داشتیم که زنان و دختران غیر از آنان که مرتکب قتل شده اند اعدام
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۲۳* نشوند، من در همان زمان هم این دروغ تبلیغاتی مجاهدین خلق را تکذیب کردم، اما خوب آنها به تأیید یا تکذیب من کاری نداشتند، حرف خودشان را میخواستند بزنند؛ و بالاخره نظر من این بود که زنان اعدام نشوند و چون نوعا در رابطه با مجاهدین دختران در زندان بودند تعبیر به دختران کردم، ولی شیاطین کلام مرا تحریف کردند. اعتراض به اعدامهای بی رویه س: حضرتعالی گویا نامه ای به امام خمینی (رضوان الله علیه) در ارتباط با اعدام منافقین در زندانها پس از حمله منافقین به جمهوری اسلامی ایران در عملیات مرصاد - فروغ جاویدان- نوشتید، در این ارتباط بفرمایید که قضایا چگونه بود و چه ضرورتی ایجاب میکرد که این نامه را بنویسید؟ ج: بله همان گونه که فرمودید پس از اینکه مجاهدین خلق با پشتیبانی عراق به کشور جمهوری اسلامی ایران حمله کردند عملیات مرصاد انجام گرفت و تعدادی از آنها در درگیری کشته شدند، تعدادی هم اسیر شدند که لابد محاکمه شدند و صحبت ما در مورد آنها نیست، اما آنچه باعث شد من آن نامه را بنویسم این بود که در همان زمان بعضی تصمیم گرفتند که یک باره کلک مجاهدین را بکنند و به اصطلاح از دست آنها راحت شوند، به همین خاطر نامه ای از امام گرفتند که افرادی از منافقین که از سابق در زندانها هستند، طبق تشخیص دادستان و قاضی و نماینده اطلاعات هر منطقه، با رأی اکثریت آنان اگر تشخیص دادند که آنها سرموضع هستند اعدام شوند، یعنی این سه نفر اگر دونفر از آنها نظرشان این بود که فلان فرد سرموضع است ولو اینکه به یک سال یا دوسال یا پنج سال یا بیشتر محکوم شده باید اعدام میشد، این نامه منسوب به امام تاریخ ندارد؛ اما این نامه روز پنج شنبه نوشته شده بود، روز شنبه توسط یکی از قضات به دست من رسید و آن قاضی بسیار ناراحت بود، من نامه را مطالعه کردم خیلی نامه تندی بود که در عکس العمل عملیات مجاهدین خلق در مرصاد نوشته شده بود و شنیده شد که به خط حاج احمدآقاست، البته چون این نامه برای همه قضات فرستاده شده بود اشکال ندارد که برای شما هم بخوانم تا واقعیت قضایا آن گونه که اتفاق افتاده روشن شود، متن این نامه به این شکل است:
پیوست شماره ۱۵۲: متن نامه منسوب به حضرت امام در ارتباط با اعدام منافقین سرموضع در زندانها بسم الله الرحمن الرحیم از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه میگویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهای کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهای حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنان برای صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سرموضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند محارب و محکوم به اعدام میباشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان حجتالاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات میباشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین طور در زندانهای مراکز استان کشور رأی اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع میباشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید، آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشداء علی الکفار» باشند. تردید در مسائل قضائی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد. والسلام. روح الله الموسوی الخمینی
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۲۵* این نامه تاریخ هم ندارد اما در پشت آن آقای حاج احمدآقا نوشته است: پدر بزرگوار حضرت امام مدظله العالی پس از عرض سلام، آیتالله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیر حضرتعالی درباره منافقین ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سئوال مطرح کردند: ۱ - آیا این حکم مربوط به آنهاست که در زندانها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغییر موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آنها اجرا نشده است، یا آنهایی که حتی محاکمه هم نشده اند محکوم به اعدامند؟ ۲ - آیا منافقین که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشیده اند ولی بر سرموضع نفاق میباشند محکوم به اعدام میباشند؟ ۳ - در مورد رسیدگی به وضع منافقین آیا پرونده های منافقینی که در شهرستانهائی که خود استقلال قضائی دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز استان ارسال گردد یا خود میتوانند مستقلا عمل کنند؟ فرزند شما، احمد زیر این نامه نوشته شده: بسمه تعالی در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است، سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید، در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روح الله الموسوی الخمینی
فصل دهم: غوغای برکناری ۶۲۷*
بعد من به آیتالله موسوی اردبیلی که آن زمان رئیس شورای عالی قضایی بودند پیغام دادم: «مگر قاضیهای شما اینها را به پنج یا ده سال زندان محکوم نکرده اند! مگر شما مسئول نبودی! آن وقت تلفنی به احمدآقا میگویی که اینها ً را مثلا در کاشان اعدام کنند یا در اصفهان؟! شما خودت میرفتی با امام صحبت میکردی که کسی که مثلا مدتی در زندان است و به پنج سال زندان محکوم شده و روحش هم از عملیات منافقین خبردار نبوده چطور ما او را اعدام کنیم؟! مگر اینکه جرم تازه ای مرتکب شده باشد که بر اساس آن جرم او را محاکمه کنیم». بالاخره مدتی ملاقاتهای زندانیان را تعطیل کردند و برحسب گفته متصدیان با استناد به این نامه حدود دو هزار و هشتصد یا سه هزار و هشتصد نفر زندانی - تردید از من است- از زن و مرد را در کشور اعدام کردند، حتی افرادی که نماز میخواندند، روزه میگرفتند، طرف را میآوردند به او میگفتند بگو غلط کردم، او هم به شخصیتش برمی خورد نمیگفت، میگفتند پس تو سرموضع هستی و او را اعدام میکردند! در همین قم یکی از مسئولین قضایی آمد پیش من و از مسئول اطلاعات قم گله میکرد که میگوید تندتند اینها را بکشیم از شرّشان راحت شویم، من میگویم آخر پرونده های اینها را بررسی کنیم یک تجدیدنظری در حکم اینها بکنیم، میگوید حکم اینها را امام صادر کرده ما فقط باید تشخیص موضوع بدهیم، به بعضی افراد میگویند تو سر موضعی؟! او هم نمیداند که قضیه از چه قرار است میگوید بله، فوری او را میبرند اعدام میکنند. بالاخره من احساس کردم که این شیوه درستی نیست تصمیم گرفتم یک نامه به امام بنویسم، اتفاقا آقای آسیدهادی هاشمی و آقای قاضی خرم آبادی اینجا بودند با آنها مشورت کردم، گفتند این کار را نکنید چون امام از دست منافقین پس از جریان مرصاد عصبانی هستند و اگر شما یک چیزی بنویسید ایشان ناراحت میشوند، آنها بلند شدند رفتند ولی من همین طور ناراحت بودم، نماز ظهر و عصر را خواندم، فکر میکردم که بالاخره به من میگویند قائم مقام رهبری، من در این انقلاب سهیم بوده ام، اگر یک نفر بی گناه در این جمهوری اسلامی کشته شود من هم مسئولم، بالاخره با قرآن مجید استخاره کردم این آیه شریفه آمد: «و هدوا الی الطیب من القول