مبانی نظری نبوت
۷۰ صفحه
پاسخ به پرسشهایی
پیرامون
مبانی نظری نبوت
زیر نظر:
فقیه عالیقدر
حضرت آیتاللّه العظمی منتظری
منتظری، حسینعلی، ۱۳۰۱ -
پاسخ به پرسشهایی پیرامون مبانی نظری نبوت / زیر نظر: حسینعلی منتظری. -
تهران: سرایی، ۱۳۸۷.
۷۲ ص ۱۰۰۰۰ ریال
ISBN: 978 - 964 - 2768 - 15 - 8
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه به صورت زیرنویس.
۱. نبوت - دفاعیه ها، ردیه ها. ۲. نبوت خاصه - دفاعیه ها، ردیه ها ۳. محمد (ص)
پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت، ۱۱ ق - خاتمیت - دفاعیه ها، ردیه ها. الف. عنوان
۲ پ ۲۲۰ BP ۲۹۷/۴۳
۱۳۸۷
پاسخ به پرسشهایی پیرامون
مبانی نظری نبوت
حضرت آیتاللّه العظمی منتظری
ناشر: انتشارات سرایی
چاپ: هاشمیون
تیراژ: ۵۰۰۰ جلد
شابک: ۸ - ۱۵ - ۲۷۶۸ - ۹۶۴ - ۹۷۸
مراکز پخش: قم، بلوار شهید محمّد منتظری، کوچهٔ شماره ۱۲
تلفن: ۱۴ - ۷۷۴۰۰۱۱ ✽ فاکس: ۷۷۴۰۰۱۵ (۰۲۵۱)
تهران: خیابان انقلاب، خیابان ۱۲ فروردین، نبش وحید نظری، پلاک ۲۷،
ساختمان فروردین، طبقه اوّل، تفکّر نو، تلفن: ۶۶۹۷۸۱۱۶ ✽ موبایل: ۰۹۱۲۲۵۲۵۰۵۰
آدرس ایمیل: AMONTAZERI @ AMONTAZERI . COM
﴿فهرست مطالب﴾
مبانی نظری نبوت
مقدمات دلیل حکمت بر ضرورت نبوّت۱۱
حدود عقل انسان و مراحل قرب به خداوند۱۴
احساس آزادی مطلق و احساس نیاز به محدود کردن آن۱۵
عقل و درک سعادت و شقاوت در آخرت۱۸
عدم قدرت عقل بر درک تمام خوبیها و بدیها۱۹
دیدگاه مکاتب مختلف نسبت به حقیقت انسان۲۲
رابطه هدایت با ماهیت ثابت بشر۳۰
دلیل خاتمیت اسلام و پیامبر اکرم (ص)۳۱
رسالت پیامبر اسلام (ص) و نقاط دور جهان۳۶
رمز بعثت پیامبر اسلام (ص) در عربستان۴۰
امکان گسترش تعالیم اسلام در زمان پیامبر (ص)۴۲
علت انحصار نبوّت در بعضی زمانها در یک فرد۵۱
ملازمه میان بعثت انبیاء و تکالیف شرعی۶۴
آشنایی اجمالی یا تفصیلی به آثار احکام؟۶۸
مقدمه:
باسمه تعالی
چندی پیش جزوه ای برای حضرت آیتاللّه العظمی منتظری دامت برکاته ارسال گردید که برگرفته از برخی از سایتهای اینترنتی و مشتمل بر تشکیک در مبانی اعتقادی مسلمانان و یا شیعیان میباشد. از جمله بخشی از آن مشتمل بر تشکیک در مبانی نظری نبوّت، و بخشی تشکیک در معجزه و بیان بن بست معرفتی در تشخیص مصادیق آن و تشکیک در دلالت معجزه بر صدق مدّعی نبوّت، و قسمتی نیز تشکیک در نبوّت پیامبر اکرم (ص) است.
علاوه براین، شبهات متعددی پیرامون موضوع امامت و مباحث جانبی آن در رسانه های مختلف منتشر شده است.
از آنجا که شبهات ذکر شده در سایتها و برخی از رسانه های دیگر ضدّ اسلام انتشار یافته است، فقیه عالیقدر از بخش پاسخگویی به شبهات دینی دفتر خود خواستند تا با کمک چند تن از فضلا و زیر نظر و با اشراف معظّم له، به این شبهات پاسخ داده شود.
آنچه اکنون پیش رو دارید پاسخ به شبهات و تشکیکهایی است که پیرامون مبانی نظری نبوّت ایراد شده است.
والسلام علی عباد الله الصالحین
هیأت استفتاء حضرت آیتاللّه العظمی منتظری
پیش گفتار:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین،
والصّلاة والسّلام علی سیّدنا و نبیّنا محمّد وآله الطیبین المعصومین
واللّعن علی اعدائهم اجمعین.
اسلام از بدو ظهور همواره مورد تشکیک و احیاناً تهاجم فکری و غیر فکری مخالفین خود بوده است، مخصوصاً اصول مربوط به اعتقادات که زیربنای احکام آن میباشند بیشتر مورد شبهات گوناگون قرار گرفته است. این تشکیکها و شبهات در زمان حضرات معصومین (ع) توسط آن بزرگواران و تربیت شدگان مکتب آنان پاسخ داده میشد؛ و این فریضه در زمان غیبت معصوم (ع) توسط عالمان و دانشمندان اسلامی در هر عصر و زمانی مطابق شرایط زمان و مکان انجام شده است؛ اما در زمان معاصر برخورد مخالفین اسلام و القاء شبهات از ویژگی خاصی برخوردار است. آنچه کاملاً احساس میشود این است که مدّتی است از طرف بعضی مراکز ضدّ اسلام و ضدّ مذهب، تشکیکات و شبهاتی به ظاهر
استدلالی توسط سایتهای وابسته به آنها منتشر میشود و بعضاً به دست اینجانب میرسد. این شبهات دوگونه هستند:
اوّل: آنهایی که عمدتاً مبانی نظری نبوّت و امامت و زیر مجموعه آنها را زیر سؤال برده اند.
دوّم: شبهاتی است مربوط به جهات گوناگون قرآن، از قبیل: تحدّی و ادعای اعجاز آن، استدلالها و پاسخهای قرآن به مخالفین وحی و نبوّت، مجازاتهای مطرح شده در قرآن، داستانها و مثلهای آن، و تشکیک در اینکه چرا قرآن که مدّعی خاتمیت وحی و جهانی و ابدی بودن است به زبان عربی نازل شده است؟ یا اینکه چرا در قرآن کلمات زائد و تکرارهای زیادی وجود دارد؟ و چندین موضوع دیگر مرتبط با قرآن.
از آنجا که بی تفاوتی در برابر چنین تشکیکها و تهاجمهای وسیع علیه اسلام و مذهب، به هیچ وجه صحیح و جایز نیست، لازم دیده شد - علیرغم نقاهت و بیماریهای جسمی و مراجعات فراوان - به شبهات مورد اشاره پاسخ داده شود. ضمن تشکر از فضلایی که در این امر مهم تشریک مساعی میکنند، توفیق همگان را در خدمت به اسلام و مذهب از خدای متعال مسألت دارم.
والسّلام علی عباداللّه الصالحین.
۱۰ مهر ۱۳۸۷ - اول شوال ۱۴۲۹
قم المقدسة - حسینعلی منتظری
مبانی نظری نبوت
نویسندهٔ جزوه ای که به تشکیک در مبانی نظری نبوّت پرداخته، پس از اشاره به ادیان سه گانه یهود، مسیحیّت و اسلام و اشاره به اختلافات و لوازم هر کدام میگوید:
«... بدیهی است پیش از پرداختن به این اختلافات باید به یک پرسش بنیادین پاسخ داد و آن اینکه آیا دلیل محکم و قاطعی برای اثبات نبوّت در مفهوم کلی (و صرف نظر از مصادیق آن) وجود دارد؟
متفکّران اسلامی (خصوصاً شیعه) بحث را از ضرورت نبوّت آغاز میکنند. به اعتقاد آنها میتوان با دلایل عقلی و پیشینی نشان داد که ارسال رسل بر خداوند واجب است و لذا محال است که پیامبرانی مبعوث نشده باشند .... به عبارت دیگر حتّی اگر در شرایطی باشیم که (بنابر فرض) خبری از رسولان الهی نداشته باشیم، میتوانیم با تجزیه و تحلیلهای عقلی صرف به این نتیجه برسیم که خداوند حتماً پیامبرانی را تاکنون فرستاده است و وظیفهٔ ما فقط شناخت پیامبران حقیقی و استفاده از تعالیم و مبانی آنها برای رسیدن به کمال و سعادت است.»
سپس وی به ذکر دو نمونه از ادلّهٔ ضرورت نبوّت میپردازد و شبهاتی ایراد میکند.
دلیل اوّل: حکمت الهی
مقدّمات دلیل حکمت بر ضرورت نبوّت
«حکمت الهی» یکی از دلایلی است که برای ضرورت نبوّت اقامه شده است. این دلیل عقلی از سه مقدمه تشکیل میشود:
۱- هدف خداوند از خلقت انسان، تحصیل کمالات و قرب به ساحت مقدس ربوبی است.
۲- تحصیل کمالات و قرب معنوی - که طبعاً اختیاری است - بدون شناخت صحیح راجع به سعادت و شقاوت دنیا و آخرت و برنامه ای کامل برای رسیدن به سعادت، امکان ندارد.
۳- ارائهٔ برنامهٔ چنین سیر و حرکتی به تنهایی از عقل برنمی آید و ناچار باید از ناحیهٔ کسی باشد که به تمام روحیّات و سازمان وجودی انسان و نیازها و مشکلات و آیندهٔ او و پیچ و خم و فراز و نشیب و پرتگاههای راه واقف باشد؛ و او نیست جز خدایی که خالق انسان و محیط به تار و پود نظام هستی و انسانها میباشد و به مصالح و مفاسد و خیر انسانها واقف است.
بنابراین حکمت خداوند اقتضا میکند راه سعادت را به انسانها بنمایاند و از طریق وحی دین را برای آنان تشریع نماید. در غیر این صورت نقض غرض پیش آمده و هدف از آفرینش انسان - که همان تکامل معنوی اوست - تحقق نمیپذیرد. (۱)
غرض الهی از خلقت انسان
نویسنده در نقد استدلال فوق مینویسد:
«درست است که خداوند به دلیل حکیم بودن، کار عبث و بیهوده انجام نمیدهد، امّا چگونه میتوان غرض او از آفرینش انسان را به روش عقلی کشف کرد و حتی آن را به همهٔ انسانها تعمیم داد؟
لازمهٔ منطقی حکمت الهی این است که از آفرینش هر موجودی هدفی داشته باشد، اما این هدف میتواند مصادیق بیشماری داشته باشد و نمیتوان با دلیل عقلی و پیشینی، هدف (یا غرض) خداوند از آفرینش موجودی خاص (مثلاً انسان) را کشف کرد.»
در پاسخ به این شبهه گفته میشود:
نویسنده قبول کرده است که خداوند در خلقت هر موجودی هدف و غرضی دارد، و لذا از او سؤال میشود: هدف از خلقت موجودی همچون انسان آیا چیزی است که به کمال مرتبط است یا نه؟
اگر بگوید فقط باید کار خدا بدون هدف نباشد و لازم نیست آن هدف، لامحاله کمال باشد، در جواب میگوییم: نویسنده باید به عنوان اصل موضوعی اصل وجود خداوند و اینکه او موجودی است بی نهایت کامل و مبرّا از هر نقص و عیب را قبول کرده باشد؛ با قبول این فرض، محال است موجود بی نهایت کامل - یعنی خداوند - کاری انجام دهد که فاقد هدف یا فاقد هدف کاملی باشد؛ و فرض این است که خداوند واجد کمال محض و غیر محتاج به تحصیل کمال میباشد، پس باید هدف او از خلقت انسان نیل انسان به کمال مطلق باشد. زیرا هر هدفی جز کمال مطلق، برای ذات حق نقص است؛ و کمال مطلق چیزی غیر از تقرّب به خداوند و به اصطلاح خدایی شدن او نمیباشد. (۱)
و فرض این است که خداوند کمال مطلق است و غیر از او کمالی در عالم هستی بالاستقلال وجود ندارد، پس هر موجود مختار و عاقلی اگر بخواهد کامل شود باید راهی به سوی کمال مطلق پیدا کند.
کمال و مراتب طولی آن
البته بدیهی است کمال که هدف نهایی خلقت انسان است یک هدف کش دار و دارای مراتب طولی و به اصطلاح یک حقیقت تشکیکی است که انسانها به لحاظ تفاوت استعدادها و شرایط محیطی و تربیتی در رسیدن به آن متفاوتند.
بنابراین اگر مقصود نویسنده از «مصادیق بی شماری» هدف مصادیق بی شمار کمال انسانها در یک خط طولی است مطلب درستی است. زیرا هر انسانی به حسب حظّ و بهره ای که از وجود و هستی دارد و گزینشها و اعمالی که انجام میدهد و نیز به حسب شرایط مختلف مؤثر در او، به درجه ای از کمال اختیاری میرسد که با انسان دیگر از نظر شدت و ضعف تفاوت دارد، اما این مطلب ضرری به استدلال نمیزند؛ زیرا مفاد استدلال بیش از این نیست که انسانها بدون هدف و غایت خلق نشده اند و هدف غایی خلقت آنان کمال مطلق است که جز ذات حق چیزی نمیتواند باشد.
بنابراین، نظر نویسنده که میگوید: «نمیتوان با دلیل عقلی و پیشینی هدف (یا غرض) خداوند از آفرینش موجودی خاص (مثلاً انسان) را کشف کرد»، مردود است و چنان که اندکی پیش به آن اشاره شد هدف موجود بی نهایت کامل یعنی خداوند چیزی جز به کمال رساندن موجودات ناقص و مستعد نمیباشد و کمال غایی و مطلق فقط ذات خداوند است. کلیت این معنا را عقل بدون نیاز به شرع درک میکند.
حدود عقل انسان و مراحل قرب به خداوند
و در عین حال خیال نشود که عقل انسان به خودی خود میتواند راه قرب به خداوند و تشخیص عدل و قسط و اقامه آن در تمام عرصه های زندگی فردی و اجتماعی را - که کمال او در آن است - کشف و درک
نماید و نیازی به راهنمایی الهی توسط انبیاء و اولیاء ندارد. چگونگی قرب به خداوند امری محسوس و قابل تجربه نیست که بتوان با تجربه بشری آن را به دست آورد؛ و موارد و مصادیق عدل و قسط نیز در جوامع بشری علی رغم روشن بودن مفهوم آن مورد اختلاف است. و به عبارت و بیانی دیگر عقل انسان با تتبّع در انواع موجودات به این حقیقت میرسد که هر موجودی از بدو پیدایش به سمت هدفی که کمال آن است رهسپار میباشد و اگر با موانعی برخورد نکند به آن هدف میرسد. انسان نیز از این قاعده مستثنی نمیباشد. البته انسان علاوه بر این مسیر عمومی از یک مسیر خاص نیز برخوردار است؛ و زمینهٔ آن، قدرت اندیشه و عقل اوست که او را از سایر انواع موجودات متمایز و مشخص میکند.
احساس آزادی مطلق و احساس نیاز به محدود کردن آن
از طرف دیگر انسانها به حسب طبع اوّلی کمال خود را در آزادی مطلق خود میبینند و نیز دارای غریزه ای هستند که دیگران را به هر نحو باشد در راه منافع خود استخدام نمایند؛ ولی با توجه به این که هر انسانی خواستار آزادی مطلق و دارای چنین غریزه ای میباشد، انسانها به این نتیجه رسیدند که با آزادی مطلق و براساس غریزهٔ مذکور نمیتوانند منافع خود را تأمین نمایند و نیاز به تعاون با یکدیگر و تشکیل زندگی اجتماعی دارند.
پس از درک این حقیقت نیاز به قانون و مقررات برای تعامل با همدیگر را درک کردند، قانونی که بتواند منافع و کمال حقیقی هر فرد و سعادت او را تأمین نماید؛ و چنین قانونی باید عام و شامل همهٔ انسانها بدون تبعیض و استثناء باشد تا بتواند کمال همگان را تأمین سازد. و بدیهی است تاکنون در دوره های گوناگون زندگی بشر چنین قانونی که تنظیم یافتهٔ عقل و خرد انسان باشد درک نشده است. و اگر تنظیم چنین قانونی به حسب تکوین و سرشت انسان به عهدهٔ خرد گذاشته شده بود البته در این روزگاران متمادی و دراز برای بشریت درک و مفهوم میشد، بلکه همهٔ افراد انسان که به جهاز تعقل مجهّز میباشند آن را تفصیلاً درک میکردند، چنان که لزوم آن را در جامعهٔ خود و نیز سود و زیان و سایر ضروریات زندگی خود را درک میکنند؛ ولی از چنین قانونی تاکنون خبری نیست و ما شاهد اختلاف نظر و درک انسانها در تشخیص چنین قانونی بوده و هستیم. و چون به مقتضای نظریهٔ هدایت عمومی وجود چنین درکی در نوع انسان ضروری است، ناگزیر دستگاه درک کنندهٔ دیگری غیر از عقل و خرد و حواسّ ظاهری و باطنی در میان نوع انسانی باید وجود داشته باشد که وظایف واقعی زندگی را به آنان بفهماند و این همان شعور وحی میباشد.
عقل و اثبات معاد
نویسنده در شبههٔ دوّم خود میگوید:
«در مقدمهٔ دوّم دلیل حکمت، سخن از «سعادت و شقاوت دنیا و آخرت» آمده است. پیش فرض این مقدمه، توانایی عقل در اثبات معاد است.»
سپس نامبرده سه مطلب را مورد تردید قرار میدهد:
«الف - این پیش فرض مورد تردید بسیاری از فیلسوفان و متکلمان (خصوصاً در عصر حاضر) قرار گرفته و قضاوت قاطع در مورد آن مستلزم نگاهی نقادانه و موشکافانه به این ادلّه و بررسی نقدهای مخالفان و دفاعیات موافقان است.»
در پاسخ «الف» باید گفت:
اوّلاً - استدلال برای ضرورت نبوّت به دلیل حکمت خداوند، پس از این است که وجود خداوند و صفات کمالیهٔ او و از آن جمله عدالت و حکمت او با دلیل عقلی ثابت شده است.
و معاد - یعنی وجود عالمی دیگر برای مجازاتها و پاداشها - نیز از راه عدالت و حکمت خداوند ثابت میشود. پس بحث نبوّت قهراً پس از ثبوت مبدأ و معاد میباشد.
و ثانیاً - معاد به طریق عقلی، غیر از طریق عدالت و حکمت خداوند، به اثبات رسیده است؛ از جمله از راه تجرّد نفس و درنتیجه بقای همیشگی آن؛ به ضمیمهٔ این که حقیقت هر نفسی به اعتقادات و ملکات اوست که صالح یا طالح با نفس باقی بلکه عین نفس هستند.
علاوه بر این که ادلّهٔ عقلی دیگری نیز برای اثبات معاد در کتابهای مربوطه ذکر شده است. (۱)
عقل و درک سعادت و شقاوت در آخرت
نویسنده در مطلب دوّم خود میگوید:
«ب - فرض کنیم وجود جهان آخرت و زندگی پس از مرگ، با دلیل عقلی قابل اثبات باشد؛ امّا مسلّم است که عقل انسان حداکثر میتواند وجود معاد (بدون جزئیات آن) را اثبات کند و اثبات وجود دو نوع زندگی پس از مرگ (یکی در بهشت و دیگری در جهنم) از عهدهٔ عقل خارج است و لذا قبل از اثبات وجود بهشت و جهنم و اینکه بعضی از انسانها سر از اوّلی و بعضی دیگر سر از دوّمی در میآورند، نمیتوان در ادلّهٔ عقلی ضرورت نبوّت سخن از سعادت و شقاوت آخرت گفت.»
در پاسخ این تردید میگوییم:
اوّلاً - چنان که در پاسخ قبلی گفته شد، رتبهٔ بحث ضرورت نبوّت بعد از بحث مبدأ و معاد است؛ زیرا اساس دلیل نبوّت، ضرورت رساندن انسانها به کمال یعنی هدف نهایی از خلقت آنان است و این کمال در دنیا تحقق پیدا نمیکند. پس باید در رتبهٔ اوّل لزوم معاد از راه عدالت و حکمت خداوند ثابت شود تا بتوان موضوع سعادت و شقاوت را مطرح نمود.
و ثانیاً - نویسنده که با یک درجه تنزّل، وجود اصل معاد را قبول کرده است باید منطقاً بهشت و جهنم را نیز بپذیرد؛ زیرا ظهور معاد جز در بهشت و جهنم متصور نیست، و مفاد دلیل عقلی بر معاد نیز اثبات بهشت و جهنم است که جای پاداش خوبان و مجازات بدان و ظالمان است.
عدم قدرت عقل بر درک تمام خوبیها و بدیها
نویسنده در نکته سوّم خود با یک تنزّل دیگر میگوید:
«با صرف نظر از نکات فوق، میتوان فرض کرد که سعادت و شقاوت آخرت، نتیجه عمل کردن و یا عمل نکردن به مقتضای عقل و فطرت و وجدان بشری است. به عبارت دیگر حتی اگر با دلیل عقلی و پیشینی، وجود زندگی پس از مرگ و پاداش و کیفر اخروی در اثر اعمال دنیوی را بتوان اثبات کرد، نتیجه چنین دلیلی بیش از این نمیتواند باشد که انسانهای خوب سعادتمند و انسانهای بد، شقی میشوند. لکن این مقدار برای اثبات ضرورت بعثت پیامبران کافی نیست، زیرا شناخت خوب و بد و یا عدل و ظلم از عهدهٔ عقل بر میآید. لذا مقدمهٔ دوّم (با فرض صحت) ناتمام است. برای اثبات ضرورت نبوّت، ابتدا باید اثبات کنیم که رسیدن به سعادت آخرت، علاوه بر عمل کردن به احکام عقل و اخلاق و وجدان، شرایط دیگری هم دارد که شناخت آنها از عهدهٔ عقل بشر بیرون است. اثبات این مدعا کاری است کارستان، که تاکنون هیچ فیلسوف یا متکلمی از عهدهٔ آن برنیامده است.»
در پاسخ این شبهه میگوییم:
مبنای این شبهه این است که عقل آدمی قادر بر درک تمام خوبیها و بدیها و تمام موارد عدل و ظلم میباشد؛ در صورتی که اثبات این ادعا کاری است کارستان؛ زیرا بدیهی است که مراد از عقل، همان عقل عملی است که مدرکات آن، خوبیها و بدیها و بایدها و نبایدها میباشد.
و نسبت به اصل موضوع یعنی امکان درک خوبیها و بدیها توسط عقل عملی نزاع و اختلاف قدیمی بین متکلمین وجود دارد. گروهی که به اشاعره معروفند میگویند: اصولاً عقل قادر بر درک حسن و قبح چیزها و کارها نمیباشد؛ بلکه هر آنچه را دین و شارع خوب و حسن شمرده اند، خوب میداند و هر آنچه را بد و قبیح شمرده اند بد و قبیح میداند.
در مقابل این گروه، گروه دیگری هستند که به عدلیّه معروفند و میگویند: عقل بشر اجمالاً میتواند حسن و قبح کارها را درک نماید. معتزله و شیعه جزو این گروه هستند. هر چند دربارهٔ معنای خوبی و بدی نیز اختلاف عمیقی بین این گروه وجود دارد که از موضوع این نوشتار خارج است. اما اجمالاً برای حسن سه معنا ذکر کرده اند:
۱- آنچه ملایم طبع است.
۲- آنچه صفت کمال است.
۳- آنچه متعلق مدح است. (۱)
و فارغ از این که مقصود اشاعره از نفس حسن و قبح عقلی و عجز عقل از درک آنها کدامیک از معانی مذکور است، یادآور میشویم که آنچه در اینجا - یعنی بحث ضرورت نبوّت از راه حکمت خداوند - مناسب است، همان معنای دوّم است یعنی صفت کمال؛ زیرا گفته شد که مقصود از هدفی که انسان برای آن خلق شده است، رسیدن او به کمال است و مقصود از کمال، فقط کمال جسمانی و مادی نیست، بلکه کمال مادی و معنوی است؛ چرا که انسان مرکب از جسم و روح است. و نویسنده مدعی است که عقل انسان به تنهایی آن را درک میکند و نیازی به وحی ندارد.
از این رو در پاسخ او متذکر میشویم: درک این که چه چیزهایی کمال حقیقی و معنوی است - به این معنا که در آخرت برای انسان، کمال و موجب سعادت است - متوقف بر شناخت چند چیز است؛ یکی شناخت کامل ابعاد گوناگون انسان. و دیگری شناخت کامل آخرت و آنچه در آنجا مورد نیاز و موجب کمال است و باید آن را در دنیا تحصیل نمود؛ و سوّم شناخت کامل مسیر حرکت انسان و خطراتی که ممکن است در این مسیر پیش بیاید و مانع رسیدن انسان به کمال شود؛ و نیز چگونگی تأثیر عقاید، اخلاق و افعال انسان در صور نفسانی او، صوری که سعادت و شقاوت انسان مرهون آنها خواهد بود.
دیدگاه مکاتب مختلف نسبت به حقیقت انسان
در رابطه با شناخت کامل انسان، تاکنون بشر به یک نظر قطعی نهایی نرسیده است. و در گذشته و امروز عده ای از اندیشمندان، انسان را در همین بدن و خواصّ مادی آن خلاصه، و وجود روح را بکلی انکار میکنند. عده ای دیگر، انسان را مرکب از بدن و روح دانسته، اما روح را موجودی غیرمادی و مجرّد نمیدانند و آن را خواصّ فعل و انفعالهای مادّه میدانند؛ و بعضاً آن را حالّ در ماده دانسته و همچون روغن موجود در دانه های روغنی میدانند. عدّه ای دیگر همچون فلاسفهٔ اسلامی برای انسان روح مجرد قائل هستند که با مرگ و از بین رفتن بدن از بین نمیرود و برای همیشه باقی خواهد ماند.
صرف نظر از اختلاف مذکور در حقیقت انسان، بین روان شناسان جدید نیز در مورد ابعاد گوناگون روان انسان و کنه آن، نظریات و فرضیه های متعددی وجود دارد که در جای خود مطرح است.
با این وصف از نویسنده سؤال میشود با این همه تشتّت و اختلاف نظر که بین دانشمندان قدیم و جدید در مورد ابعاد انسان وجود دارد، چگونه و با چه ابزاری انسان میتواند به کنه وجودی خویش پی ببرد تا بتواند برای رسیدن به کمال برنامه ریزی نماید؟
علوم بشری و شناخت آخرت
همچنین شناخت کامل آخرت برای انسان امکان ندارد؛ زیرا شناخت انسان یا از راه تجربه است و یا از راه علوم نظری، و جزئیات آخرت جزو هیچکدام از این دو حوزه نمیباشد.
همچنین شناخت مسیر حرکت تکاملی انسان به رغم تجربه های طولانی و آزمون و خطاهای متعدد و این همه اختلاف نظر که بین اندیشمندان وجود دارد، قابل شناخت نمیباشد و بشر تاکنون نتوانسته یک مسیر مشخص و معیّن را برای تکامل خود انتخاب نماید؛ و از همین جهت در رابطه با آنچه انسان را به کمال میرساند مکاتب گوناگونی به وجود آمده است، و هر کدام نظریه و فرضیه خاصّی را ارائه میدهد.
و علت اصلی آن، این است که هنوز بشر در مورد خوبیها و بدیها و عدل و ظلم به نظریه و نتیجهٔ قطعی واحدی نرسیده است. بشریت در قرون گذشته چیزهایی را خوب و یا بد و یا عدل یا ظلم میدانست که امروز بکلی نظرش عوض شده است. و همچنین در زمان واحدی چه بسا چیزی در مکانی خوب و عدل و در مکان دیگری بد و ظلم تلقی میشود. و رمز آن به این ترتیب باز میگردد که هنوز شاخصهٔ عدل و ظلم برای بشر ناشناخته است. البته خوبی و حسن عدل و بدی و قبح ظلم از بدیهیات است که در همهٔ ازمنه و امکنه مورد قبول و اذعان بشر بوده است؛ اما ملاک و شاخصهٔ عدل و ظلم روشن نیست، و لذا بعضی
چیزها و کارها در یک زمان یا مکان مصداق عدل شمرده شده است و در زمان یا مکان دیگری مصداق ظلم. و این که «حق» در تعریف عدل و ظلم آورده میشود که: عدل «اعطاء کل ذی حق حقه» و ظلم، منع از آن است، مشکل را حل نمیکند؛ زیرا همین ابهام در «حق» نیز وجود دارد که ملاک آن چیست؟ و چه کسی باید آن را معیّن کند؟ عقل یا شرع یا عرف؟
اگر تعیین «حق» منحصراً به دست عقل و عرف باشد، با این همه اختلاف نظر که در تشخیص حق بین عقلای عالم و عرفها وجود دارد چه باید کرد؟
و خلاصهٔ کلام این است که فرضیه کفایت عمل به احکام عقل و اخلاق و وجدان برای رسیدن انسان به سعادت و کمال حقیقی خود (که مدّعای نویسنده است) با دو اشکال اساسی مواجه است:
الف- این که اصولاً مبادی عقل عملی، احساسات باطنی انسان است؛ یعنی شهوت و غضب که ناشی از خوش آمدن و بدآمدن انسانها از چیزهای مختلف است. و این احساس از همان آغاز طفولیت در هر انسانی وجود دارد و به تدریج رشد کرده و قوی میشود، و شهوت و غضب دائماً انسان را به استخدام دیگران برای جلب منافع و چیزهای موافق طبع او یا دفع چیزهای منافر با طبع او دعوت میکند و قهراً به تنازع و اختلاف با ابناء نوع خود منجر میشود؛ ولی جنبهٔ قدسی و عقلی وی که در دعوت به نوع دوستی و وحدت کلمه و خدمت به ابناء نوع و فداکاری و ایثار و سایر خصال پسندیده مشاهده میشود بسیار ضعیف
است، به نحوی که قوای شهوت و غضب مانع از رشد و قوی شدن آن میباشند. و اگر این جنبهٔ قدسی از خارج وجود انسان تقویت نشود، عقل و وجدان به تنهایی نمیتوانند در مقابل دعوت قوای شهوت و غضب و سرکشیهای آنها مقاومت نمایند.
و از این رو بسیاری از افراد انسانها بدون امید به پاداش خوب و خوف از پاداش بد به سمت کارهای خوب یا ترک کارهای بد نمیروند. و این معنا با بررسی و مطالعهٔ مختصری در روحیات و حالات افراد به دست میآید و نیازی به دلیل و برهان ندارد. و البته افراد نادر و کم نظیری نیز وجود دارند که بدون امید به پاداش خوب و خوف از پاداش بد، خوبیها را انجام و بدیها را ترک میکنند.
ب- اشکال دوّم همان است که قبلاً به آن اشاره شد؛ یعنی بر فرض اینکه جنبهٔ قدسی عقل عملی قوی شود و بتواند در مقابل شهوت و غضب مقاومت نماید، اما حوزهٔ درک آن محدود است و از درک تمام خوبیها و بدیها که در سعادت و کمال انسان یا شقاوت و نقصان و خسران او نقش اساسی دارند، عاجز میباشد. انسان حتی در حوزهٔ محسوسات و امور تجربی نیز قادر به ادراک کامل و قطعی نیست و دچار خطاهای فاحش شده و میشود. مثلاً بعد از تجارب بسیار، استفاده از دارویی را در درمان نوعی بیماری نافع میداند و بعد از مدتها مصرف آن را به دلیل مضرّاتی - که قبلاً ناشناخته بوده است - جمع آوری و ممنوع میشمارد؛ و یا بعد از آن که سالها از گازهای گلخانه ای بهره
میگیرد متوجه میشود بر لایهٔ ازن تأثیر گذاشته و به ضرر خودش عمل کرده است؛ و صدها نمونه و مثال دیگر. انسانی که مصالح و مضارّ دنیوی و دم دست خودش را به طور کامل نمیفهمد چگونه مصالح و مضارّ اخرویش را بفهمد؟
نفی تلازم دلیل حکمت با تعدّد پیامبران در هر زمان
نویسنده در شبههٔ سوّم نسبت به دلیل حکمت میگوید:
«اگر این دلیل درست باشد و بنا به مقتضای حکمت الهی، ارسال پیامبران از سوی خداوند ضرورت داشته باشد، لازمهٔ منطقی آن، این است که در هر عصری صدها هزار پیامبر مبعوث شود، به طوری که در هر منطقه ای از مناطق روی کرهٔ زمین یک پیامبر وجود داشته باشد تا مردم سراسر جهان همواره بتوانند به طور مستقیم و بدون واسطه از هدایتها و راهنماییهای پیامبران بهره مند شوند؛ در حالی که در هیچ عصری چنین نبوده است. حال آیا بر طبق مقدمات دلیل مذکور، خداوند در بسیاری موارد، خلاف حکمت عمل نکرده و مرتکب نقض غرض نشده است؟.»
سپس نامبرده به پاسخ این شبهه که در بعضی کتابها داده شده - قرآن صریحاً میفرماید: امتی نبود مگر آن که در میان آنان نذیر و هشدار دهنده ای فرستاده شد - اشاره میکند و مینویسد:
«اما این پاسخ قانع کننده نیست. زمان پیامبر اسلام را در نظر بگیرید. در
آن زمان که ایشان مشغول هدایت مردم عربستان بودند، راهنما و هدایتگر میلیاردها انسان دیگر در صدها کشور از قارّه های آمریکا، اروپا، آفریقا، اقیانوسیه و حتی بقیهٔ کشورهای آسیا مانند چین، ژاپن، کره، مالزی، اتحاد جماهیر شوروی و دهها و صدها جزیره ای که در اقیانوسها و دریاهای دورافتاده زندگی میکردند، چه کسی بود؟ کدام پیامبر آنها را به راه راست (یا راه کمال) هدایت میکرد؟
شاید در هر یک از این مناطق، در گذشتههای دور پیامبرانی مبعوث شده بود - و آیهٔ قرآن هم بیش از این نمیگوید - اما حدّاقل در زمان بعثت پیامبر اسلام در هیچ کدام از این مناطق پیامبری وجود نداشت و تعالیم پیامبران پیشین هم بنا به ادعای شیعه و سنّی تحریف شده بود و بنابراین بر طبق ادلهٔ ضرورت نبوّت، نیاز ضروری به پیامبر جدید وجود داشت. اما چرا در هیچ کدام از آن مناطق پیامبری نیامد و عملاً نسلهای بسیاری از انسانها در اکثر نقاط کرهٔ زمین از تعالیم پیامبران محروم ماندند؟.»
در پاسخ این قسمت از شبهه میگوییم: (۱)
اولاً - مقتضای دلیل حکمت این نیست که در هر زمان برای مردم آن زمان بالخصوص پیامبری با دین جدیدی مبعوث شود؛ زیرا چه بسا دین پیامبران قبلی در انذار و هدایت مردم آن زمان کفایت میکرده است. و دلیل حکمت بیش از این اقتضا ندارد که خداوند، مردم هر زمان و مکانی را بدون منذر و هدایتگر رها نمیکند؛ اما لازم نیست آن منذر، پیامبر جدید با دینی جدید باشد.
آنچه مقتضای حکمت خداوند است، انذار و هدایت مردم است، خواه به وسیلهٔ پیامبر باشد یا وصّی او، و خواه مستقیم و مباشرةً باشد یا به واسطه و غیر مستقیم؛ نظیر این که در یک زمان دعوت پیامبری با واسطه به گوش سایر مردم برسد. و گرنه اگر لازم باشد به طور مستقیم باشد باید خداوند برای هر فردی یک پیامبر مستقل بفرستد، و دلیل حکمت هرگز چنین مفادی ندارد. (۱)
یک قانون و صدها مبلّغ
و به بیان دیگر میگوییم اتّفاقاً مقتضای حکمت این است که یک قانونگذار باشد و صدها مبلّغ، نه صدها قانونگذار و مبلّغ؛ چون اگر فرضاً در یک عصر صدها پیامبر وجود داشته باشد، یا هر یک صاحب شریعتی است متفاوت با دیگران و یا همه یک شریعت دارند. اگر هر کدام یک شریعت داشته باشند، روشن است که بشر چنین نیازی ندارد و این برخلاف حکمت است که بدون نیاز، شریعت صادر شود.
و اگر شرایع آنها یکسان باشد معنایش این است که یک شریعت کافی است که توسط یک پیامبر ابلاغ شود و بقیه مبلّغ او باشند، که در عمل هم این چنین شده است.
رابطهٔ هدایت با ماهیت ثابت بشر
به علاوه نیاز بشر به قانون از آن نوع که پیامبران عرضه میکنند، یعنی بیان قواعد و احکامی که کمال روحی و معنوی انسان را تأمین میکند، صورتهای بینهایت نمیپذیرد، حتی صوری به تعداد انگشتان دست هم نمیپذیرد؛ چون بشر یک ماهیت دارد، و انسان ماقبل تاریخ و انسان فعلی از یک الگو در خواسته ها، تمایلات، ادراکات و رفتارها پیروی میکند. بشر ماقبل تاریخ، شهوت، غضب و عقل داشت و بشر کنونی نیز همینها را دارد؛ بله تفاوتهایی که در شیوهٔ زندگی و ابزارهای وی رخ داده
ربطی به ماهیت و تمایلات و ادراکات ثابت او ندارد، بشر ماقبل تاریخ و بشر امروز در اصل نیاز به سفر و جابجایی یکسان هستند ولی بشر دیروز با اسب و شتر مسافرت میکرد و بشر امروز با ماشین و هواپیما.
توجه نویسنده را به نکتهٔ دیگری جلب میکنیم که: در حال حاضر بیشترین جمعیت دنیا در کشورهای چین، هند، آمریکا، اندونزی، برزیل و روسیه ساکن هستند، (۱) آیا در چین که بیش از یک میلیارد و سیصد میلیون جمعیت دارد (یک پنجم جمعیّت کرهٔ زمین) جز یک قانون حاکم است، و این قانون را اگر یک نفر تهیه و تنظیم کرده باشد (که ممکن است) معنایش جز این است که یک پنجم جمعیّت فعلی کرهٔ زمین توسط یک نفر هدایت شده باشد؛ بنابراین چرا تعداد اندک پیامبران صاحب شریعت را زیر سؤال میبرید؟! بشر با ماهیت یکسان میتواند یک قانون کلّی برای اوّل تا آخر داشته باشد؛ به ویژه که در حال حاضر بحث جهانی شدن عرصهٔ قانون و قانونگذاری مطرح شده است.
دلیل خاتمیّت اسلام و پیامبر اکرم (ص)
و ثانیاً - صحیح است که در زمان پیامبر اسلام (ص) جز آن حضرت پیامبر دیگری مبعوث نشد و تنها آن حضرت پیامبر الهی بود، اما به چند نکته باید توجه شود:
۱- برای بعثت هر پیامبری اولاً: باید زمینه و استعداد تامّ و کافی در انسانها وجود داشته باشد تا بعثت صورت پذیرد و این استعداد در هر زمان و مکانی وجود ندارد. و ثانیاً: باید نیازی واقعی به آن وجود داشته باشد، و این نیاز در مورد بعثت پیامبر اسلام (ص) در آن مقطع برای دین جدید وجود داشت ولی با وجود آن دین، با توجه به بلوغ نسبی مردم و راههای پیش بینی شده در شریعت اسلام برای حفظ آن از تحریف و تغییر و نیز کامل بودن آن نسبت به همهٔ نیازهای هدایتی بشر، نیازی به پیامبر جدید وجود نداشت.
از این رو پیامبر اسلام (ص) خاتم پیامبران بوده و بعثت دیگر هم زمان با آن حضرت نه ممکن بود و نه لازم.
۲- نکتهٔ دوّم این که رساندن پیام آخرین رسولان الهی به گوش همه مردم جهان منطقاً مستلزم بعثت پیامبرانی غیر از رسول اکرم (ص) نمیباشد؛ زیرا اگر بتوان آن پیام را توسط افرادی غیر از نبیّ به گوش مردم رساند چه نیازی به پیامبر میباشد؟
و تاریخ شهادت میدهد که پیامبر اکرم (ص) از همان آغاز بعثت، با این که هنوز دعوت اسلامی قوام و ثباتی پیدا نکرده بود، شروع به ابلاغ پیام خود به مناطق دور و نزدیک کردند؛ به خصوص به دو قطب قوی آن روزگار یعنی روم و ایران. روم و ایران در آن زمان بر بسیاری از مناطق دور و نزدیک دنیای آن روز تسلط داشتند و اگر آن دو قطب دعوت اسلام را قبول میکردند به یقین راه نفوذ این دعوت در تمام مناطق زیر
سلطهٔ آنها باز میشد.
و قبلاً گفته شد که مقتضای دلیل حکمت این نیست که هر پیامبری مستقیماً و بالمباشرة دعوت خود را به مردم ابلاغ نماید.
۳- نکتهٔ سوّم این که اصولاً انذار و تبشیر که مسئولیت اصولی پیامبران است مطابق نظام اسباب و مسبّبات و سنّتهای رایج هر زمان انجام میشود و چنین نیست که به شکل معجزه آسا و خارج از قوانین و سنن عادی انجام شود.
بنابراین هر پیامبری مطابق شرایط زمانی و اقلیمی خود، هرآنچه در توان دارد در این راه به کار میگیرد. (۱) به شهادت تاریخ پیامبر اسلام (ص) نیز بر اساس این سنّت جاری نمایندگانی برای هر منطقه و دیاری که امکان داشت فرستادند و پیام الهی اسلام و قرآن را با منطق و بیان درخور فهم مردم آن منطقه به گوش آنان میرساندند. و در تاریخ دیده نشده است که از نمایندگان پیامبر (ص) معجزه ای خواسته باشند تا گفته شود: معجزه باید به دست پیامبر انجام شود؛ بلکه همان ابلاغ محتوای قرآن و حقایق و معارف آن همراه با راه و روش آورندهٔ آن و شناختی که هر کس از امانت و صداقت او داشت، در تحقق انذار و تبشیر و ایمان آوردن به اسلام کفایت میکرد.
روش انذار و تبشیر پیامبران سابق نیز چنین نبود که هر کس مستقیماً توسط پیامبر زمان خود انذار یا تبشیر شود، و چه بسا افرادی با وسایط نمایندگان او هدایت میشدند؛ و این معنا در مورد پیامبران اولواالعزم که شریعت آنان برای همهٔ مردم زمانشان بوده کاملاً واضح است.
۴- نکتهٔ چهارم این که پیام انذار و تبشیر پیامبر اسلام (ص) در زمان حیات آن حضرت در حدّ مقدور گسترش یافت و به بسیاری از مردم آن زمان رسید و تعداد زیادی ایمان آوردند و تعدادی نیز در اثر قصور یا تقصیر ایمان نیاوردند. آنهایی که حقانیت دین اسلام برایشان روشن و مبرهن شده بود و از روی عناد و جحد ایمان نیاوردند کافر محسوب میشوند و عذری نزد خداوند ندارند. (۱) و آنهایی که در اثر قصور موجود در خودشان یا در نحوهٔ ابلاغ پیام اسلام نتوانستند به حقانیت آن آگاه شوند و بر دین و مسیر سابق خود ماندند پیش خداوند معذورند و از نظر قرآن نیز کافر محسوب نمیشوند، زیرا به نظر قرآن و لغت، کفر به معنای پوشاندن چیزی است و کسی که بدون تقصیر حقانیت اسلام برایش روشن نشده است و در تردید یا جهل مرکب به سر میبرد حقیقتی را نپوشانده است؛ البته از مزایای معنوی و آخرتی اسلام نیز
محروم میباشد، و این محرومیت یک امر طبیعی است و گناهی بر آن مترتب نیست.
سه نقطهٔ ضعف در کلام نویسنده
از آنچه ذکر شد روشن گشت که ادعای نویسنده - مبنی بر اینکه شیعه و سنّی میگویند: تعالیم پیامبران پیشین تحریف شده بود و لذا بر طبق دلیل حکمت میبایست برای هر یک از مناطق مختلف دنیا پیامبر جدیدی مبعوث شود، اما چرا در هیچ کدام از آن مناطق مذکور پیامبری نیامد و عملاً نسلهای بسیاری از انسانها در اکثر نقاط کرهٔ زمین از تعالیم پیامبران محروم ماندند - ادّعایی بدون دلیل است؛ زیرا:
اولاً: تحریفی که شیعه و سنّی میگویند نسبت به کتب عهدین است، و از سایر کتب پیامبران الهی اطلاعی در دست نیست.
و ثانیاً: قبلاً گفته شد دلیل حکمت بیش از این نیست که خداوند به دلیل حکیم بودنش مردم را بدون راهنما و پیامبر رها نمیکند؛ اما اینکه برای هر قومی پیامبری جدید مبعوث نماید، مقتضای دلیل حکمت نیست و دلیلی هم ندارد؛ زیرا چه بسا ابلاغ تعالیم پیامبران اقوام گذشته تا رسیدن پیام و دعوت پیامبر جدید برای نسلهای بعدی کافی باشد. پس این ادعای او نیز صحیح نیست که میگوید: «چطور ممکن است سوء اختیار آنها باعث محرومیتشان شود؟ سوء اختیار هنگامی معنا میدهد که خداوند پیامبری برای آنان بفرستد و آنها به اختیار خود، دعوت پیامبر را نپذیرند و به او پشت
کنند. در حالی که مردم آن مناطق، در زمان پیامبر اسلام (ص) با پیامبری روبرو نشدند تا در اثر سوء اختیار، از نعمت هدایتهای الهی محروم شوند»؛ زیرا همین قدر کافی است که تعالیم پیامبران خدا به آنها رسیده باشد. به علاوه نویسنده از کجا و با چه علم غیبی ادعا میکند برای هیچ کدام از مناطق مذکور در شبهه، پیامبری نیامده و عملاً نسلهای بسیاری از انسانها در اکثر نقاط کرهٔ زمین از تعالیم پیامبران محروم مانده اند؟ چه بسا آمده باشد و ما خبر نداریم. (۱)
و ثالثاً: اگر دشمنان اسلام کارشکنی نمیکردند و مانع رسیدن پیام اسلام به مناطق دور دست نمیشدند، قطعاً سایر مردم جهان از هدایت و انذار و تبشیر پیامبر اسلام (ص) محروم نمیشدند.
رسالت پیامبر اسلام (ص) و نقاط دور جهان
و اینکه نویسنده میگوید: «سؤال ما این نیست که چرا تعالیم پیامبر اسلام (ص) به سراسر جهان گسترش نیافت و عدّهٔ زیادی از مردم در مناطق دیگر کرهٔ زمین از تعالیم او محروم ماندند؛ بلکه سؤال ما این است که چرا خداوند همزمان با بعثت پیامبر اسلام (ص) برای مردم نقاط دیگر جهان نیز پیامبر نفرستاد؟» به پاسخ آن قبلاً اشاره شد که این کار خلاف حکمت است و خداوند بر خلاف حکمت عمل نمیکند.
نویسنده با بیان دیگری میگوید:
«فرض کنیم در زمان پیامبر اسلام (ص) عده ای کارشکنی میکردند و مانع گسترش تعالیم او به نقاط دیگر میشدند، اما آیا خداوند نمیتوانست برای خنثی کردن کارشکنیهای مخالفان، در نقاط دیگر کرهٔ زمین هم پیامبرانی مبعوث و مردم آن نقاط را نیز به راه راست هدایت کند؟ مگر غرض خداوند از آفرینش مردم نقاط دیگر جهان، رساندن آنها به کمال نبود و مگر آنان برای رسیدن به کمال، نیاز ضروری به هدایتها و راهنماییهای پیامبران الهی نداشتند؟ اگر واقعاً مقتضای حکمت خدا این است که راهی بین خدا و انسان باشد که انسانها با استفاده از آن راه بتوانند حقایقی را که برای شناخت راه کمال نیاز دارند بشناسند، این راه نباید فقط برای عده ای در عربستان باز شود؛ بلکه برای مردم تمام نقاط دیگر جهان هم باید چنین راهی باز باشد، در حالی که هیچگاه چنین نبوده است و در طول تاریخ، همواره اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان از وجود پیامبران الهی و تعالیم آنان محروم بودند.»
در این قسمت از کلام نویسنده چند اشکال وجود دارد:
۱- اینکه خنثی نمودن کارشکنیهای مخالفان گسترش تعالیم پیامبر اکرم (ص)، به این نبود که خداوند لزوماً پیامبر دیگری در عرض پیامبر خاتم برای نقاط دیگر جهان مبعوث کند، بلکه سنّت الهی در نظام احسن این بوده است که کار هدایت مردم توسط پیامبران در هر زمان از
راههای عادی انجام شود؛ (۱) بلی در بعضی مواقع به خاطر مصالحی با اذن خداوند، یک پیامبر معجزه ای را میآورد، ولی اصولاً کار تبلیغ و هدایت تعالیم آسمانی و گسترش آنها در هر زمان از راههای عادی انجام شده است و لذا نوعاً پیامبران الهی و طرفداران و مبلّغین راه آنان با سختیها و مشکلات زیادی مواجه میشدند و با صبر و استقامت به راه خود ادامه میدادند. این سنّت الهی بوده که در زمان پیامبر خاتم (ص) نیز جریان داشته است و بنابر این بوده که دین اسلام با همان راههای عادی، و با صبر و استقامت داعیان و مبلّغان آن، گسترش پیدا نماید.
۲- اشکال دوّم بر کلام اخیر نویسنده این است که میگوید: «در طول تاریخ همواره اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان از وجود پیامبران الهی و تعالیم آنان محروم بوده اند.» این ادعای او نیز بدون دلیل است. (۲)
۳- اشکال سوّم این است که با قبول فرض اکمل بودن دین اسلام از ادیان گذشته منحصراً باید یک پیامبر به عنوان خاتم پیامبران مبعوث شود؛ زیرا دین اکمل مقتضی آن است که آورنده اش نیز اکمل باشد و اکمل منحصر در یک فرد است. و به اعتقاد ما دین اسلام اکمل ادیان است. و دلیل اکمل بودن آن این است که به شهادت قطعی تاریخ، زمان تشریع اسلام بعد از ادیان آسمانی دیگر بوده است و لذا
پیامبر اسلام (ص) همواره طرفداران سایر ادیان الهی پیشین را دعوت به اسلام نموده اند، و اگر اسلام نسبت به آنها مساوی و یا در درجهٔ پایین باشد ترجیح بلامرجّح و یا ترجیح مرجوح بر راجح میباشد، و این امری قبیح و برخلاف حکمت الهی میباشد، بلکه با دقت عقلی امری ناممکن است.
و دلیل این که آورندهٔ دین اکمل باید اکمل بوده و منحصر به یک فرد باشد این است که در فرض تعدد، یا همگی مستقل میباشند یعنی بالإستقلال دین اسلام را توسط وحی از خداوند تلقی میکنند و یا یکی مستقل و اصل است و دیگران فرع و غیر مستقل؛ در صورت دوّم، لا محاله آن که مستقل و اصل است، اکمل است. و در صورت اوّل، لازمهٔ مستقل بودن هر کدام این است که ظرفیّت هر کدام تامّ و قابل دریافت تمام دین میباشد و دیگر نقصی و نیازی به دیگری ندارد. پس بعد از تلقی تمام دین توسط یک پیامبر، تلقی دوّم همان دین توسط پیامبری دیگر گزاف میباشد، و کار گزاف از خداوند حکیم محال است.
علاوه بر این که در صورت تساوی همگی در کمال و صلاحیتهای لازم، ترجیح هر کدام بر دیگری در تلقی وحی ترجیح بلامرجّح است. و فرض تلقی وحی همگی در زمان واحد بدون تقدیم و تأخیر، گزاف و بدون دلیل میباشد. و فرض تجزیه در تلقی معارف به وسیلهٔ وحی و این که هر کدام از پیامبران همزمان در بخشی از معارف بالإستقلال آن را تلقی کند در مورد پیامبر اسلام (ص) فرض معقولی نمیباشد، زیرا با وجود پیامبر اسلام (ص) که صلاحیت و لیاقت دریافت کل معارف دین
را پیدا کرده است چه نیازی به پیامبر دیگری میباشد که مثلاً در یک بخش از معارف صلاحیت دارد. و صلاحیت و لیاقت قراردادی و اعتباری نیست تا گفته شود: با وجود شخص کامل و لایق تلقی تمام بخشهای دین، تلقی بخشی از دین به دیگری واگذار شود. پس با فرض تعدد پیامبران در یک زمان، راهی جز این که یکی مستقل و اصل باشد و دیگران فرع و تابع وجود ندارد و طبعاً آن که اصل است اکمل میباشد.
و سرّ این که در بعضی روایات آمده است: اگر در یک زمان دو امام باشد یکی از آنها ساکت و صامت میباشد، (۱) همین است؛ یعنی در یک زمان دو حجّت مستقل صحیح نمیباشد. علاوه بر این که در امر هدایت مردم نیز آثار منفی خواهد داشت.
و نیز از همین جهت است که پیامبراکرم (ص) به حضرت امیر (ع) فرمود: هر آنچه را من میشنوم تو نیز میشنوی و هر آنچه را من میبینم تو نیز میبینی جز این که تو پیامبر نیستی و وزیر من هستی. (۲)
رمز بعثت پیامبر اسلام (ص) در عربستان
حال ممکن است نویسنده سؤال کند چرا این یک پیامبر از عربستان مبعوث شد و نه از جاهای دیگر؟
این سؤال یک پاسخ نقضی دارد و یک پاسخ حلّی.
پاسخ نقضی این است که آن یک پیامبر بالاخره باید در یک نقطه ای از زمین مبعوث شود، از هر نقطه ای که مبعوث میشد این سؤال وجود داشت که چرا از آن نقطه مبعوث شد؟
و جواب حلّی این است که گرچه موضوع وحی بر انسان و ارتباط او با عالم غیب و مبدأ جهان هستی یک امر غیر عادی و خارج از نظام معمول اسباب و مسبّبات طبیعی و عادی است، اما به وجود آمدن انسانهایی این چنین که لیاقت و صلاحیت رسیدن به چنین مقامی را پیدا کنند، امری است عادی و مطابق نظام و سنّت اسباب و مسبّبات. یعنی چنین نیست که هر وقت خدا بخواهد پیامبری را مبعوث نماید فوراً و خارج از نظام مذکور فردی را صالح و لایق پیامبری نماید، بلکه ارادهٔ خداوند اینگونه تعلّق گرفته است که چنین فردی از مسیر عادی یعنی اصلاب شامخه و رحمهای مطهّره و دامنها و نطفه ها و غذاهای پاک و غیر آلوده و تربیت در خانوادهٔ صالح به وجود آید. بدیهی است چنین معدّات و مقدماتی در هر زمان و هر نقطهٔ زمین از جامعهٔ بشری فراهم نخواهد شد.
پس سؤال از این که چرا پیامبر اسلام (ص) در عربستان مبعوث شد، یا چرا از نژاد عرب بود نه غیر آن، مانند این سؤال است که چرا مثلاً فلان شخص در روز معیّن و سال معیّن متولد شد؟ و یا مثلاً چرا جنگ جهانی اوّل و دوّم و یا انقلاب فلان کشور در زمان خاصّی و در مکان معیّنی اتفاق افتاد؟!